<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگار عقیق</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@negaraghigh</link>
        <description>دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه تهران، که در مربع «فیزیک، فلسفه، موسیقی و ادبیات» می‌گردد و هر از گاهی، آنچه در هزارتوی مغزش گیر افتاده است را به کمک واژگان سردرگم از قفس آزاد می‌کند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:10:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/934112/avatar/Pzc8UQ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگار عقیق</title>
            <link>https://virgool.io/@negaraghigh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در باب برند و برندپوشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@negaraghigh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%BE%D9%88%D8%B4%DB%8C-jackvbd7nsoe</link>
                <description>برند چیست؟به تعبیر ویکیپدیا: «یک نام، واژه، سمبل، یا طرح یا ترکیبی از آن ها است که هدف آن شناساندن محصولات و یا خدمات یک فروشنده یا گروهی از فروشندگان به مشتریان و همچنین تمایز محصولات آن ها از سایر رقبا می‌باشد.برند همان چیزی است که مخاطب با دیدن، شنیدن، حس کردن یا هرگونه ارتباطی با آن به صورت مفهومی، دیداری یا لفظی صفات و ویژگی‌های خود را در ذهن و قلب مخاطب تداعی می‌کند.برند شامل همه احساسات، ویژگی‌ها و مفاهیمی است که به یک نام، طرح و یا نماد گره خورده‌است؛ برند، برداشت مردم و افراد از یک نام و نماد است.و اما نظر من: ما در زبان فارسی، واژه «برند» را طور دیگری تفسیر می‌کنیم. ما کالایی را برند می‌نامیم که در یک مجموعه نماد تجاری، که اغلب از جامعه و اطرافیان شنیده‌ایم بگنجد. مثلا وقتی درباره لباس ورزشی حرف می‌زنیم، لباس ورزشی برند در ذهن ما یعنی آدیداس، نایکی، پوما و چند اسم دیگر. بسیار شنیده‌ایم که فلانی برندپوش است و امثال این عبارات. این تعریف، اصلا با تعریف بین‌المللی که در پاراگراف اول آوردم همخوانی ندارد. می‌شود بگوییم خب حالا که چه؟ ما که همه چیز خارجی‌ها را ایرانیزه کرده‌ایم، این هم روش!وقتی یک کالا توسط ده شرکت مختلف، با ده نام تجاری مختلف تولید می‌شود، یعنی مثلا ده برند کفش در بازار داریم. من به عنوان متقاضی خرید کفش، به بازار می‌روم و با ده برند مختلف کفش روبرو می‌شوم. در خرید کفش، چندین فاکتور برای من مهم است: ظاهر زیبا، دوام مناسب، کفی خوب برای منی که کف پایم صاف است، و طبیعتا قیمت (شما بپذیرید که همین چهار فاکتور فعلا کافی است). هر برند کفش، ترکیب مختلفی از این فاکتورها را ارائه می‌دهد. من با رجوع به منطق خودم، بهترین ترکیب را انتخاب می‌کنم. ممکن است دوام کفشی پنج سال باشد و قیمتش دو میلیون تومان، و دوام کفش دیگر دو سال باشد و قیمتش دویست هزار تومان. عقل من شاید کفش دوم را انتخاب کند. شیوه استدلالش هم به خودم مربوط است و استدلال هر کس دیگری هم به خودش. ممکن است طبق استدلال شما، کفش اول برایتان مناسب‌تر باشد، و انتخاب آن کفش، حق طبیعی شماست.حالا فرض کنید کفش دوم که من انتخاب کردم محصول برند الف است و من از کفشم راضی بودم. وقتی دوباره قصد خرید کفش داشته باشم، طبیعتا به محصولات برند الف توجه بیشتری می‌کنم. اینجا برند الف هم از جادوی خدمات مشتریانش استفاده می‌کند و مرا بیشتر ترغیب می‌کند. همه اینها فرایندی منطقی است. اما مشکل وقتی به وجود می‌آید که محصولات برند الف، دچار تغییر شود و دیگر با معیارهای انتخاب کفش من همخوانی نداشته باشد (شاید هم معیارهای من به مرور زمان تغییر کند، مثلا کف پایم صاف‌تر شود یا جیبم خالی‌تر!). اینجا دو مسیر پیش روی من است: به استفاده از برند الف ادامه دهم، ولو با معیارهایم سازگار نباشد، یا به سراغ برند دیگری بروم که با معیارهای من سازگار است. تمام کارکرد برند در همین انتخاب است. برند صرفا یک اسم است، اسمی که روی کالایی است که یک سری ویژگی‌ها دارد. اگر آن ویژگی‌ها با معیارهای من همسو باشد، از آن برند استفاده می‌کنم. صرف اسم برند قاعدتا نباید تاثیر خاصی روی تصمیم من داشته باشد.نکته مهم اینجا این است که استفاده از برند الف، نه یک فضیلت، بلکه یک انتخاب شخصی است. هر کسی با معیارهای خودش وارد بازار می‌شود و مختار است کالای مناسب خود را انتخاب کند. وقتی افراد جامعه، استفاده از یک برند خاص را به فضائل اخلاقی و شخصیتی ربط می‌دهند، فرایند انتخاب افراد مختل می‌شود و حق طبیعی افراد از آنها سلب می‌شود. مثلا وقتی در جامعه نوجوانان، پوشیدن کفش کانورس (آل‌استار) به محبوبیت و مقبولیت مربوط باشد، یک نوجوان به سمت خرید آن کفش کشیده می‌شود، حتی اگر مثلا آن کفش برایش راحت نباشد.مثال اخیر این موضوع، حذف شارژر از جعبه گوشی‌های اپل است، با این استدلال که کاربران از قبل شارژر دارند. دیدید؟ اپل مطمئن است که کاربرانش موبایل آینده‌شان را بر اساس اسم برند انتخاب می‌کنند! تعبیر این خبر برای ما خریداران باید این باشد که: «اپل حالا ویژگی شارژر رایگان در جعبه را ندارد و این یک کاستی است.» اگر اصرار داشته باشیم که این کار اپل را به هر نحوی، ولو با استدلال خارج از منطق توجیه کنیم، یعنی اسم برند را مهم‌تر از ویژگی‌هایش می‌دانیم. (درست یا غلط بودن این کار اپل به خود شما بستگی دارد و موضوع بحث نیست.)مهم نیست فردی که گفت «اگر فیک می‌پوشید بپوشید ولی دیگه سیس نیاید» چه جور آدمی است. سوال اینجاست که اساسا چرا باید اسم یک برند آن قدر مهم باشد که فیکش در بازار خواهان داشته باشد؟ اگر کالایی مثل ساعت هوشمند فلان برند با معیارهای خرید کسی بخواند آن را می‌خرد، و اگر نخواند نمی‌خرد. چرا باید بازار کالای فیک در این میان وجود داشته باشد؟تلاقی فرهنگ و اقتصاد، هم می‌تواند باعث پیشرفت یک جامعه شود، هم باعث سقوطش. فرهنگ خرید شامل انتخاب‌های تک تک ماست و انتخاب هرکدام از ما روی انتخاب دیگری تاثیر می‌گذارد. هوشمندانه انتخاب کنیم و البته، واژه «برند» را درست بشناسیم و درست استفاده کنیم.</description>
                <category>نگار عقیق</category>
                <author>نگار عقیق</author>
                <pubDate>Tue, 09 Nov 2021 21:52:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های بانکی!</title>
                <link>https://virgool.io/@negaraghigh/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-grapghzpeggw</link>
                <description>کار اداری و بانکی اصولا فرایند جذابی نیست. مجموعه‌ای است از عملیات کشدار و احراز هویت زورکی و کاغذبازی و چنین و چنان. این روزها هم که به لطف اینترنتِ قطره‌ای و تکنولوژی، همه زورمان را می‌زنیم تا مسیرمان به بانک نیفتد. ولی زندگی که جریان داشته باشد، هرچقدر هم که کرونا به کمر جان و مال مردم زده باشد، چند صد بانک کشور باید همیشه بچرخند تا پولی که نیست و بودجه‌ای که تمامش کسری است، بچرخد و بگردد و معلوم نیست آخر به کجا برسد.ساعت نه صبح، سحرخیزانِ هشت صبحی رفته‌اند و فعالانِ اقتصادی هنوز نیامده‌اند. باجه را خالی کرده‌اند برای ما آدم معمولی‌ها. کارمندان هنوز چای سر صبحشان دستشان است. آقای خوشروی باجه چهار که فراخوانم کرده (و خوشرو فامیلی‌اش نیست)، نگاهی به کارت ملی‌ام انداخت. زیرلبی گفت: «متولد هشتاد!» حق دارد بنده خدا. کسی باورش نمی‌شود دهه هشتادی‌های نخواستنی و به قول بزرگترها گودزیلا، فاز شخص حقیقی بگیرند و بروند بانک. نفس عمیق باید می‌کشید و بیست سالگیِ ما را هضم می‌کرد.خانم مسنی از در بانک آمد تو و شماره گرفت. خانم ایکس از پشت ماسک خال خالی‌اش گفت: «مادر جان، باجه یک از اون طرفه، بفرمایید». بعد رو کرد به باجه یک: «آقای ایگرگ، یه مادر بدون ماسک داره میاد سمتت!» الحق که سالمندان مملکتم جان بر کف شده‌اند. البته که رعایت پروتکل پیر و جوان ندارد، و الحمدلله در محل ما، از هر ده نفر نهایتا شش نفرشان ماسک می‌زنند، ولی چشم امید ما لااقل به همین کوه‌های تجربه است که سرمشق دیگران بشوند! نه این که منتظر تذکر آقای ایگرگ بمانند تا ماسکشان را از کیفشان دربیاورند! به قول خانم ایکس: «والا من نمیدونم این مادر که باید بیشتر از ما بترسه، چطوری جرأت می‌کنه یه ثانیه بدون ماسک راه بره؟»نفر بعدی، علی آقا بود که طبعا اسمش را وقتی در باجه کناری بود شنیدم. علی آقا جوانی بود خوش بر و رو (بله که از پشت ماسک هم می‌شود بر و رو را ارزیابی کرد!) که سن و سالش داد می‌زد برای چه آمده است. خانم ایکس هم زرنگ است که زود پرسید: «وام مسکن یا ازدواج؟» علی آقا که شاید لبخندی پشت ماسکش زده بود، شاید هم یک قطره ترس از ستون فقراتش هُری ریخت پایین، گفت: «ازدواج.» ای کاش آن هفتاد یا صد میلیونی که قولش را داده‌اند بدهند علی آقا. ای کاش سر چند برابر پس دادنش چین و چروک به صورتت نیفتد.آقای خوشرو ارجاعم داد به باجه شش به بهانه تعریف امضا و ماجرا. آقای زرد آنجا مشغول کاغذبازی بود (که طبیعتا زرد رنگ لباسش است، نه فامیلی‌اش)، اتفاقا از این کاغذ زردها هم پر می‌کرد. پرسید: «امروز چندمه؟» سوال همیشگی. مخصوصا این روزهای کرونایی که هر روزش شبیه هم است، اصلا فرقی نمی‌کند امروز چندم است. اما وقتی پرسید «کدوم برجیم؟» دیگر زیادی عجیب بود. البته که آقایان ذاتا و ژنتیکی بی‌حواسند، اما شهریور دیگر از در و دیوار و آسمان و زمین می‌بارد. توضیح و توجیه آقای زرد اما این بود: «آخه من همش سر و کارم با تاریخ میلادیه!» معلوم بود فکر من و خانم باجه شش یکی است: «مارو دور ننداز برادر!»برگشتم به آقای خوشرو که حالا چند رنگ کارت چیده بود تا انتخاب کنم. قرمز، آبی، نارنجی، طوسی، چه فرقی می‌کند آقا، مهم توی کارت است. به قول شاعر: گرچه باطن هم ندارم، اهل ظاهر نیستم! حالا قبول، دلمان را به رنگش هم خوش می‌کنیم، آبی! سرش را بلند کرد و با چشمانی تنگ کرده پرسید: «استقلالی هستی؟» پای کل کل که درمیان باشد، دیگر چه اهمیتی دارد که باشگاه و لیگ و اساسا کل فدراسیون فوتبال مملکت شوخی است؟ «بععععلههههه!» به نشانه تاسف سری تکان داد و گفت: «ما برای استقلالی‌ها کار نمی‌کنیم.» خندیدیم ولی انتظاری هم نداریم آقای خوشرو! مگر مدیران باشگاه برای استقلالی‌ها کار می‌کنند که شما بکنید؟وقتی داشتم می‌رفتم، علی آقا هنوز از این باجه به آن باجه پاس‌کاری می‌شد. «آدرس من... آدرس من که همان آدرس پدرم است، با خانواده زندگی می‌کنم. نه... خودمون تهران نیستیم... خب به آدرس همسرم... به آدرس ایشون که دیگه میشه...» چشمان منتظرش هر لحظه خسته‌تر می‌شدند. گرفتارت کرده‌اند علی آقا، ولی مبادا کم بیاوری! پس فردا روزی، بچه‌های شما و بچه‌های ما این خاطره‌ها را می‌خوانند و از ما و شما می‌پرسند: «راس راسکی این بود وضعتون؟ آخی!» و می‌خندند، می‌خندند علی آقا، از ته دل.13 شهریور 1400 (شنیدی آقای زرد؟ بنویس.)</description>
                <category>نگار عقیق</category>
                <author>نگار عقیق</author>
                <pubDate>Fri, 17 Sep 2021 10:30:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافر حیات</title>
                <link>https://virgool.io/@negaraghigh/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-q9b1bamnbs0v</link>
                <description>بهراد فرخنده در شامگاه اول خرداد ۱۴۰۰ در حالی که در کوهستان‌های جنگلی پارک ملی کیاسر در مازندران یک روز کامل را به جستجو و تصویربرداری از حیات‌وحش گذرانده بود و چنان سرگرم کار خویش شده بود که زمان را از یاد برده و به شب خورده بود در راه بازگشت به محل استراحت شبانه، از صخره‌های صعب‌العبور منطقه سقوط کرده و جان ارزشمند و پربارش را از دست داد.«به کجا چنین شتابان؟»تو مسافر حیاتیسفری به قله کوهو به دشت تشنه‌ی شببه خیال ماه و کوکبچمدانت از عطوفتپر مرهم دوبارهبه جراحت کبوتربه تن زخم صنوبرو به اشک یاس پرپرتو هزار باره گشتیبه هوای بید مجنونبه هزار گل رسیدیو به چند صد حکایت،به بهای آتش و خون.سفرِ هزار و یک راهوس ستاره کردیسوی آسمان گرفتیبه سرای بی‌نهایت.سفرت بخیر، آریتو نه آن پرنده بودیکه از این سفر هراسددر این قفس گشودیو پریدن، آزمودینفست ببرد مقصدکه ز یاد، پاک بردیتن و جان و عمر و غایت...«سفرت بخیر، اماتو و دوستی، خدا را»اگر آن بهشت موعودبه از این دیار ما بود،اگر از نژاد درنانه یکی، که جفت‌ها بود،اگر از پلنگ ایرانو نگاه پرشکوهشخبری جز انقضا بود،«به شکوفه‌ها، به بارانبرسان سلام ما را.»20 شهریور ۱۴۰۰به یاد دوست، فعال برجسته محیط زیست، بهراد فرخندهبیستمین زادروزت مبارک.بهراد فرخنده، عکاس و فعال جوان محیط زیستبهراد در آبان ۱۳۹۶ موفق شد آرزوی دیرینه‌ی خود را که مشاهده و تصویربرداری از پلنگ ایرانی بود در پارک ملی گلستان محقق ساخته و از فاصله‌ی ۱۰ متری از پلنگ ایرانی تصویربرداری کند. </description>
                <category>نگار عقیق</category>
                <author>نگار عقیق</author>
                <pubDate>Fri, 17 Sep 2021 10:23:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حادثه‌ی حافظه</title>
                <link>https://virgool.io/@negaraghigh/%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-fazwxojfwfle</link>
                <description>«وای نگار، نگو که همه اینارو حفظی.»جان دلم،حافظه منانباری متروکه استبه «وسعت اندوه‌ زندگی‌ها»پر از عتیقه‌جاتیکه همه فراموش کرده‌اندپر از تصاویر ناخواسته و ندانستهپر از لحظات نزیستهپر از فرمولجات ترمودینامیکاین پوچ‌های لوکس و به ظاهر شاقپر از چشمان توو صد حادثه دیگر.و پر خالی از شعرشعر به اندازه خوش‌زبانی هست،و به اندازه اظهار مضحک فضل،و به اندازه جلب بی‌جهت توجه.به اندازه‌ای که بگویم «به فلسفه معتادمو مشت می‌زنم به در و دیوارو سعی می‌کنم که بگویمبسیار دردمند و خسته و مأیوسم.»که بگویم«کاش میشد که زمین جسم مرا‌ می‌بلعید،که روحم به تنم زندانیست»و بنالمکه «هیچ چیزمرا از هجوم خالی اطراف نمی‌رهاند»و «میان حضور خسته اشیاء»توهم خود رادر «سمت مبهم ادراک مرگ»بگنجانمشعر به اندازه‌ای هستکه رو در روی کسانیلاف بزنمکه «شهریار شهر سنگستانم»که تنها «اسب من مرده‌ استو اصلم پیر و پژمرده است»گویی که من زنده‌اممبادا کسی بفهمدمن «یادگار سیلی سرد زمستانم»«من آن شهر اسیرم»من همان سنگم.شعر برای تو هستو برای منکه «عشقم را در سالِ بد یافتمکه می‌گوید «مأیوس نباش»؟»شعر هستتا «ای دیریافتهبا تو سخن بگویمبه سان ابر که با توفانبه سان باران که با دریابه سان پرنده که با بهارزیرا که صدای من با صدای تو آشناست»شعر هستتا بدانی«آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است...»که بگویم به تو «دچار» شده‌امو تنها تو بدانیکه «دچار یعنی عاشق»و «چه تنهاستاگر که ماهی کوچکدچار آبی بی‌کران دریا باشد...»شعر هستتا تنهایی‌ام را در واژگان سردرگم بگنجانمو در لباس «دانش‌آموزیکه درس هندسه‌اش را دیوانه‌وار دوست می‌دارد»پنهان شومو به این بیندیشمکه چرا «کسی از من خیس،از من خسته نپرسیدکه از هجوم نابهنگام لکنت و گریه می‌ترسم یا نه؟»که چرا «همیشه حیاط اینجا پر از هوای تازه بازنیامدن است»؟که چرا همیشه «حیاط خانه ما تنهاست؟»شعر هستانقدر که بدانم«انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود،و توان غمناک تحمل تنهاییتنهاییتنهاییتنهایی عریان.»شعر به اندازه‌ای هستکه این همه را نوشتمبی آنکه چیزی نوشته باشم.به اندازه‌ای هستکه «پژواک آواز فروچکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان‌های بی‌خورشید»شنیده باشمبه اندازه‌ای که شما رادر این هجوم بی‌وقفه واژگان اسیر کنمتا خیال کنید چیزکی می‌دانمزیرا که سه واژه در توصیف این احوال کافی بودو این همه تنها تزئینی بودو لباسیبه تن عریان این سه واژه ساده-دلم گرفته است...-</description>
                <category>نگار عقیق</category>
                <author>نگار عقیق</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 18:10:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تو و دیوان شمس</title>
                <link>https://virgool.io/@negaraghigh/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%B3-vm0jtjtpijed</link>
                <description>قدم بر برف پانخورده گذاشتیم و از مهمانخانه‌ دور شدیم. بنی‌بشری در آن حوالی نبود. پیشنهاد کردم به مهمانخانه برگردیم، دستاش یخ کرده بود. حسابی سوز می‌آمد و می‌دانستم میانه‌اش با سرما خوب نیست. گفت: «چی شد پس؟ تو که عاشق برف و سرمایی!» «آخه در این سرما و باران، یار خوشتر! می‌ترسم سردت بشه.» از آن خنده‌های شیطانی دلبرانه‌اش تحویلم داد. دست‌هایم را گرفت و گفت: « آخه دیوونه چطوری سردم بشه وقتی نگار اندر کنار و عشق در سر؟» همیشه بهترین جواب‌ها در آستینش بود. کشاندمش به سمت شمشادهای آن طرف دشت و همان‌جا روی برف‌ها نشستیم. می‌شد تمام جنگل سفیدپوش را از آنجا دید. سرش را روی شانه‌هایم گذاشت. به درخت کاج بلندی اشاره کرد که زیر بار برف، خم شده‌ بود و سرش را به درخت کناری تکیه داده بود. «می‌بینی؟ آدم فکر می‌کنه بلندترین درخت جنگل زورش از همه بیشتره، نگاش کن، با این عظمتش طاقت یه برف کوچولو رو نیاورده. در عوض این شمشادا، نه بزرگن، نه ادعاشون میشه. حتی یکیشونم آخ نگفته! احتمالا به خاطر هم‌آغوشیشونه. ببین چطوری شاخه‌هاشون تو دل همدیگه پیچیده! نکنه اینا هم عاشقی سرشون میشه؟»تفسیر الطبیعتش که تمام شد، سرش را به سمت من برگرداند، من هم طبق معمول عین بچه ۲ساله‌های روبروی بستنی‌فروشی بهش زل زده بودم و نیشم تا بناگوش باز بود. خب مگر تقصیر من است که انعکاس جنگل در چشمان او قشنگ‌تر می‌شود؟ سرم را محکم با دو دستش گرفت و گفت: «آخه تو اون کله تو چی میگذره که اینطوری نگاه میکنی؟ به چی فکر میکنی؟»«به این که بالاخره در این برف آن لبان او ببوسیم یا نبوسیم؟»«صدبار بهت گفتم اون دیوان شمس لامصبو نخون انقدر، بدآموزی داره برات!»«خب این یعنی ببوسیم؟»«آدم نمیشی نه؟»«مگه آدما نمی‌بوسن؟»«الان نشونت میدم آدما چیکار میکنن دیوونه جون.»این را گفت و مرا طاقت نماند، از دست رفتم.</description>
                <category>نگار عقیق</category>
                <author>نگار عقیق</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 18:23:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آستیگماتیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@negaraghigh/%D8%A2%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D9%85-jqulzdzfik7z</link>
                <description>نه از نزدیک تلویزیون نشستن و موبایل می‌آید، نه بخشی از زندگی خسته‌کننده و مزخرف خرخونی است. از شکم مادرت با قرنیه های ناقص متولد می‌شوی و خیال میکنی واقعیت همین هایی است که می‌بینی. آدم ها، اغلب مجسمه های متحرکی هستند که اجزای صورت ندارند. نقاشی های روی دیوار، رنگ‌های پاشیده شده بی‌هدف به بومند. نوشته های کتاب روی کاغذ سایه می‌اندازند، انگار که از صفحه جدا هستند. دنیا شبیه به فیلمی است که در حال دویدن گرفته شده باشد.همه این‌ها تا وقتی است که بفهمی واقعیتی که دیگران می‌بینند با واقعیت تو فرق دارد. می‌گویند باید درمان شوی. تمام آنچه تا کنون واقعیت می‌پنداشتی ناگهان دروغی بزرگ می‌شود. دنیایت را در یک قاب چند سانتیمتری، به یک تکه شیشه محدود می‌کنند و می‌گویند این حقیقت است. حالا تو دو دنیا داری. واقعیتی که با آن به دنیا آمده‌ای و با آن اولین تجربه‌های زندگی‌ات را داشته ای و با آن به اولین باورهایت رسیده‌ای. و واقعیتی که این تکه‌های شیشه به تو داده‌اند تا باور کنی و به آن معتقد شوی.حالا (احتمالا در حوالی کودکی‌ات) به هر چیزی که می‌بینی مشکوکی. شاید برای اولین بار واقعیت‌ها، یا اصلا اساس وجود در ذهنت زیر سوال می‌رود. حالا فهمیده‌ای که تمام واقعیت‌های زندگی با یک تکه شیشه شکل دیگری می‌شوند. به این فکر میکنی که اگر واقعیت یگانه‌ای وجود ندارد و چگونگی هر چیز به چشم بیننده آن بستگی دارد، شاید آن چیز اصلا واقعیت نداشته باشد. دیگر به چشم‌هایت اعتماد نمی‌کنی و نمی‌دانی این چیز، وجودی حقیقی دارد یا ساخته ذهن، یا حتی چشمان توست.ناگهان، بدون این که بدانی با دنیایی انتزاعی مواجه می‌شوی. حالا می‌دانی که واقعیت، هزار شکل و قیافه دارد. در خودت، یک توانایی خارق‌العاده برای خلق کردن احساس می‌کنی. کم کم، آن قدر مهارت پیدا میکنی که می‌توانی واقعیت جدیدی را در کمترین زمان بسازی و در آن زندگی کنی، آن قدر عمیق که دنیای جدیدت تو را به ماجراجویی ها و اتفاقات تازه بکشاند. می‌توانی در واقعیت‌هایت سفر کنی، هر کسی باشی و هر چیزی را تجربه کنی. می‌توانی...به زودی واجد شرایط برای عمل جراحی چشم می‌شوی. بعد از چند دقیقه، دیگر آستیگمات نیستی و به آن خرده‌ شیشه‌ها هم نیازی نخواهی داشت. اما دیگر خیلی دیر شده‌ است.خیلی دیر.</description>
                <category>نگار عقیق</category>
                <author>نگار عقیق</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 15:04:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توانایی حل مسئله و نمره ریاضی، ارتباط پنهان!</title>
                <link>https://virgool.io/@negaraghigh/%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D9%88-%D9%86%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-mdg7sju0etoz</link>
                <description>بین این که کسی توانایی خوبی در حل مسئله دارد، اما کارنامه تحصیلی‌اش یک سری نمرات فاجعه‌بار رو در زمینه ریاضی نشان می‌دهد، چه رابطه‌ای هست؟توضیح پیرامون سوال: به شخصه مطمئن نیستم چقدر احتمال دارد کسی توانایی خوبی در حل مسئله داشته باشد و نمره ریاضی فاجعه‌باری بگیرد. حتما در این زمینه تحقیقاتی هست که ارتباط بین هوش و توانایی حل مسئله با نمرات ریاضی را نشان دهد، اما من از نتایج آنها اطلاعی ندارم، پس در این یادداشت صرفا سعی می‌کنم خلاصه تراوشات ذهن بیمار خودم را بنویسم، باشد که جواب از دل آنها پیدا شود.1/ بالاخره ریاضی حفظی است یا مفهومی؟آیا ریاضی با هوش ارتباط مستقیم دارد؟ بله! آیا ریاضی حفظی است؟ بله! چی شد؟ همیشه شنیده‌ایم که ریاضی را نباید حفظ کرد و باید فهمید، اما دلمان هیچوقت با این جمله صاف نبوده است. ما ریاضی را حفظ می‌کردیم! بیایید علم ریاضی را به دو بخش تقسیم کنیم: تعاریف و روندها. تعاریف همان‌هایی هستند که چاره ای جز حفظ کردنشان نداریم. مثلا مساحت چیست؟ فلان است. انتگرال چیست؟ بهمان است. ریاضی سرشار از این تعاریف است، این‌ها را یک جماعت ریاضیدان به تصویب رسانده‌اند. بله، مساحت می‌توانست مجموع اضلاع یک شکل باشد و انتگرال، فاصله مرکز یک نمودار تا دماغ بنده! اما هرکدام تعریف دیگری دارند. اولین قدم در یادگیری ریاضی، شناختن این تعریف‌هاست، به هر طریقی که یادمان می‌دهند. دوم، روند‌ها، یعنی استفاده از این تعاریف برای حل مسائل روزمره. اصلا چه شد که یکی به سرش زد علم احتمال را تعریف کند؟ جواب خیلی ساده تر از تصور ماست، بازی‌های شانسی و قماربازی! پشت هر تعریف ریاضی چنین قصه‌ای هست. ابتدا یک مسئله پیش آمده، دانشمندان به آن فکر کرده‌اند و به یک قاعده رسیده‌اند، یا یک قاعده از خودشان درآورده و به مسئله انداخته‌اند! حالا که ما مثلا تعریف انتگرال را بلد شدیم، می‌توانیم مسئله انتگرال حل کنیم، حداقل با کمی فشار آوردن به مغزمان! پس آیا می‌شود یک فرد باهوش که توانایی خوبی در حل مسئله دارد، بدون آموزش دیدن و دانستن تعریف، مسئله انتگرال حل کند؟ طبیعتا خیر. حالا ممکن است بپرسید اگر آموزش دیده باشد و نتواند حل کند، آن وقت چه؟ آن وقت باید آموزش او را زیر سوال ببریم، که در موارد بعد می‌بریم!2/ معلم خوب، معلم ناخوب!کدام معلمتان را بیشتر از همه دوست داشتید؟ درس کدام معلمتان را بهتر از همه یاد گرفتید؟ بله، بین این دو مورد رابطه محکمی است. معلمی صبوری بسیار می‌طلبد و آنچه در جو روانی جامعه امروز ما کمتر پیدا می‌شود، صبر است. به طور خاص، معلم ریاضی باید حوصله کند و دانش‌آموز را با خود همراه کند. معلمِ سخنران و دانش‌آموزِ منفعل در کلاس ریاضی دلچسب نیست، اغلب مواقع هم دانش‌آموز یا در چرت است یا منتظر زنگ تفریح! معلم باید دانش‌آموز را در فرایند یادگیری ریاضی درگیر کند. باید مرحله به مرحله با سوال و جواب یا هر روشی که بلد است دانش‌آموز را به سمت مفهوم هدایت کند تا جرقه مفهوم در ذهن خود دانش‌آموز زده شود. این، اولین کلید موفقیت آموزش ریاضی است، که طبیعتا نیازمند وقت گذاشتن و کلنجار رفتن زیاد معلم با دانش‌آموز است. همچنین، هرچه جو کلاس پویاتر و بانشاط‌تر باشد تا از خشکی و یکنواختی درس کاسته شود، حتی متنفران ریاضی هم می‌توانند اوقات خوبی را بگذرانند. مثلا قبل از ورود به هر مبحثی، کاربرد آن مبحث در زندگی روزمره نشان داده شود و درباره آن بحث شود (روشی که این بنده حقیر چند وقتی است رویش فکر و کار کردم و جواب هم داده است). قصه در این باره متعدد است، ارجاعتان می‌دهم به کتاب‌های فراوان این زمینه، البته اگر حوصله داشتید! نتیجه این که روش یاددهی خوب باشد، علاقه شکل بگیرد، نمره خوب هم میاید، اگر توانایی حل مسئله هم خوب باشد که چه بهتر!3/ بهترین نظام آموزشی هم نمره بد دارداین بخش در یک کلمه خلاصه می‌شود: تنبلی! باهوش‌ترین انسان دنیا هم تا چهارتا مسئله ریاضی حل نکند، ریاضیدان نمی‌شود. این مورد تقریبا در ادامه بحث مورد شماره یک است. من حتی اگر توانایی حل مسئله هم داشته باشم، اول باید بتوانم مسئله را شناسایی کنم و ابزار حل هم دم دستم باشد. اوستای ساختمان‌سازی دنیا هم اگر میلگرد و بتن و آجر و سیمان نداشته باشد، نمی‌تواند حتی یک کلبه بسازد، چه برسد به یک آسمان‌خراش غول‌پیکر! حالا شما فرض کنید یک شاگرد توانمند با هوش بالا در کلاس بهترین اساتید دنیا نشسته باشد و بهترین کتاب درسی هم جلویش باشد، و خوابیده باشد، یعنی حتی یک کلمه از درس را نشنیده باشد. حالا اگر ناگهان جلوی او یک برگه امتحان از همان درس بگذارند، چه نمره‌ای خواهد گرفت؟ طبیعتا هر کسی برای نمره خوب باید درس بخواند، اما کیفیت و میزان این درس خواندن دیگر بستگی به توانایی او دارد. یکی با یک ساعت مطالعه نمره بیست می‌گیرد، یکی با یک هفته. پس بله، هوش ریاضی در سرعت دریافت مطلب و روش درک مطلب تاثیر دارد، اما کسی را از صفر به صد نمی‌رساند.4/ هر کسی کار خودش، بار خودشبرویم به دنیای آدم بزرگ‌ها، جایی که به قول عمو حسن &quot;یکیشون دکتره و یکی دیگشون مهندسه، این یکی استاد جبر و حساب و هندسه!&quot; آیا ابزار ریاضی مورد استفاده این‌ها با هم یکی است؟ یک مهندس سر و کارش با هندسه و مساحت است. یک اقتصاددان، نرخ تورم و سود و زیان را محاسبه می‌کند. برای فیزیکدان ناسا، دانستن مفاهیم حساب و دیفرانسیل حیاتی است، اما برای فروشنده سوپرمارکت محلی، احتمالا چهار عمل اصلی و نهایتا محاسبه درصد تخفیف و سود کفایت می‌کند. آیا نمره ریاضی تمام فروشنده‌ها بالا بوده است؟ شاید نه. آیا فروشنده‌ها می‌توانند مسائل خود را حل کنند؟ احتمالا بله. به طور کلی، توانایی حل مسئله یک عبارت نسبی است. نمی‌شود گفت چون یک مترجم نمی‌تواند انتگرال حل کند، لزوما توانایی حل مسئله او کم است. ریاضی قرار است ذهن ما را تقویت کند و درهای حل مسئله را به سمت ما باز کند، اما قیافه مسائل همیشه قرار نیست شبیه برگه‌های امتحان ریاضی بماند. بالاخره در ارزشیابی زندگی، معیارهای مهم‌تری از نمره ریاضی هم پیدا می‌شود.</description>
                <category>نگار عقیق</category>
                <author>نگار عقیق</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 15:01:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حواسم هست</title>
                <link>https://virgool.io/@negaraghigh/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA-itab8l9qkk6l</link>
                <description>می‌گویی«خیلی وقت است شعر نگفتی!حواست هست؟»حواسم هست که چند وقتیستشعری به خانه ما نیامده است.آخر شعر آمدنیستو این روزها همه فقط می‌روند.حواسم هستکه باید از دل کلاف در هم پیچیده مغزماز لابلای گره‌های کورِ کورتو را بیرون بکشمو به تماشای تلاقی چشمانت با خورشید بنشینمو بنویسمت.و باز به این بیندیشم که ای کاش نقاش بودمتا چشمان دل‌فریبت را قاب می‌گرفتمبرای در آغوش کشیدن،برای بوسیدن.حالا اما گمان می‌کنماین واژه‌ها را که بخوانیلب‌هایت بر تن من می‌خزندو بوسه‌هایت مسلسل‌وار...اما شعری از کوچه ما رد نشده است هنوز.در این هجمه ناگاه رفتن‌هاسخت است آمدنی را جستن.من اما نه رفته‌ام و نه آمدهنه گذشته‌ام و نه برگشتهجنبنده‌ای شده‌ام که نمی‌جنبدهمرنگ اثاث اتاق،و خاک گرفته‌ام.چون بر این تن نیم‌جانماه‌هاستکسی دستی نکشیده‌است...حواسم هستکه باید منتظر آمدنی بنشینمآمدنت،که شعر هم به دنبال تو،درون توست.باید تویی باشدکه جانم را از میان دو لب بیرون بکشدو واژه را با نفسی آتشین در من بدمد.باید جانی باشدکه به قلبت پیشکش کنم.باید جانی بماندتا بستانی،و تنها تو لایق ستاندن جانم شده‌ای.باید زنده بمانمبرای شعر،برای تو.</description>
                <category>نگار عقیق</category>
                <author>نگار عقیق</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 14:57:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>