<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Negin Mousavi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@negin.s.mousavi</link>
        <description>نگینم. يک عدد جاوا دولوپر، که وقت‌های آزادم رو کتاب می‌خونم و موسیقی گوش میدم، اینجا هم می‌خوام علاوه بر خوندن مطالب مورد علاقه‌م، از تجربیاتم خیلی خودمونی هم بگم *_*</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:16:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/553494/avatar/umBY3f.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Negin Mousavi</title>
            <link>https://virgool.io/@negin.s.mousavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بحران سی سالگی یا قسمت و تقدیر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@negin.s.mousavi/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-frmkordyam59</link>
                <description>حال و هوای این روزهام، حال و هوای عجیبیه. پر از چالشم. خودم با خودم، خودم با بیرون از خودم، خودم با دیگران‌.این &quot;خودم&quot; داره تمام تلاشش رو می‌کنه که خسنگی ذهنیم رو به حد اعلا برسونه. بیشتر از هر زمان دیگه‌ای گم شدم. به این ۱۰، ۱۲ سال اخیر فکر می‌کنم؛ سال‌هایی که درس خوندم و خوب هم درس خوندم، دانشگاه رفتم و دانشگاه خوبی هم رفتم، کار کردم و شغل و درآمد خوبی هم داشتم، اما انگار این‌ها چیزهایی نبوده که از زندگی می‌خواستم. نمی‌خواستم منطقی‌ترین رشته دنیا رو بخونم، نمی‌خواستم کارمند روزی ۹ ساعته یک شرکت باشم، نمی‌خواستم &quot;وقتی&quot; برای رویا بافتن و خیال کردن نداشته باشم... توی ذهنم به این فکر می‌کنم که مثلا اگر عکاسی می‌کردم، یا ادبیات می‌خوندم یا معلم می‌شدم، الان حس و حالم چی بود؟ کجا ایستاده بودم؟ زندگیم چطور میشد؟ آیا الان راضی بودم از وضعیتم؟ به نگینِ 5، 6 ساله فکر می‌کنم و سعی می‌کنم یادم بیاد که به چه چیزها و کارهایی توی دوران کودکیش علاقه داشته...(عکس به متن ارتباطی نداره، یه عکس معمولیه که فقط دوسش داشتم)الان روی یکی از پله‌های ترقی ایستادم، از همون پله‌هایی که مامان باباها با ذوق و افتخار ازش حرف می‌زنن، از همونایی که خیلی‌ها دلشون می‌خواست اونها اینجا ایستاده بودن، خیلی‌ها بهم آفرین میگن ولی اگر بهشون از حال و هوام بگم، سرزنشم می‌کنن. اما من دلم می‌خواد که از همینجا، از روی همین پله، بلند بپرم روی یکی از پله‌های مسیر کناری و راهم رو از این به بعد از اون نقطه ادامه بدم. بابت این تصمیمِ گرفته‌نشده سرشار از اشتیاقم و به همون اندازه هم از نتیجه‌ش می‌ترسم... :)به وقتِ نوشتنِ بدون فکر و کاملا دلیسه‌شنبه 29 اردیبهشت 1405</description>
                <category>Negin Mousavi</category>
                <author>Negin Mousavi</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 16:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرو روان</title>
                <link>https://virgool.io/@negin.s.mousavi/%D8%B3%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-dymyuffssgqu</link>
                <description>امروز به یاد یکی از نوشته‌هایم در مرداد ماه پارسال افتادم. در یکشنبه شبی گرم، بعد از کلاس &quot;سعدی‌خوانی&quot; از حال و هوایم نوشتم:به روزمره برمی‌گردیم، ولی قد ما از روزمره بلندتر شدهبه این جمله فکر می‌کنم، به اینکه قد ما بلندتر شده است. راست می‌گوید آقای حجازی، سه هفته طول کشید تا بفهمم باید از بندِ &quot;میرزا بنویسی&quot; رها شوم. هفته پیش در بندِ این بودم که چرا &quot;باد&quot; محرم است؟ این بادی که به هر سو می‌وزد آخر چطور قابل اعتماد است؟ این هفته در بندِ این بودم که چطور کلمه &quot;سرو&quot; این همه تفسیر و تعبیر دارد.اما امروز دیدم که چقدر دوستانم داخل گروه از &quot;سرو&quot; گفتند، فهمیدم &quot;سرو&quot; جریانی بوده است که من از فهمیدنش جا ماندم، آنها چیزی را دریافت کرده بودند که من نه، آنها تفاوت دیدن و تماشا کردن، و شنیدن و گوش کردن را خوب می‌دانند. من اما انگار هنوز بلدش نیستم. باید تمرین کنم. باید زندگی را یاد بگیرم. آنها به این فکر نکردند که معنیِ &quot;دست با سرو روان چون نرسد در گردن&quot; یعنی چه، من اما کنکور وار به دنبال نوشتن معنی‌اش بودم، غافل از اینکه هدف جناب سعدی، خیال کردن و رویا بافتن است، بلکه از آن بادی که سروناز شیرازی را روان کرده، نسیمی بیاید و صورتِ منِ نشسته پشتِ میزکارم در تهران را نوازش کند و یادم بیاورد که زندگی چیست. که تجربه زیسته من کجاست. که اتفاقا &quot;باد&quot; محرم است. او بوی خوش شیراز را به تهران، این شهر غبارگرفته، می‌آورد... زندگی همین است. همین که سپاسگزارِ بودن در جمعی باشم که یادم می‌آورند باید تشنه خواندن ادبیات به وقت طلوع آفتاب باشم.دوباره فکر می‌کنم، &quot;به روزمره برمی‌گردیم مردم&quot;. شاید این غم‌انگیزترین جمله تمامِ هفته من باشد...به این فکر می‌کنم که به وقت هشتاد سالگی، آیا آن موقع بالاخره یاد گرفتم چطور زندگی کنم؟ چطور نفس عمیق بکشم، چطور شاد و بخشنده باشم و رها کنم؟آیا بالاخره آن زمان تعداد قابل توجهی خاطره که به معنی &quot;چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من&quot; باشند رو خواهم داشت؟به وقت اردیبهشت ماه 1405، درحالیکه روحم در شیراز، یزد و قشم مشغول گردش و سفر است ولی جسمم پشت میزکار و چشمم به مستطیلی روشن...</description>
                <category>Negin Mousavi</category>
                <author>Negin Mousavi</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 16:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه شکرگزاری :)</title>
                <link>https://virgool.io/@negin.s.mousavi/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-wfzbvtlifdi0</link>
                <description>عنوان این پست رو اول گذاشتم &quot;تناقض افسردگی و شکرگزاری&quot;؛ بعد دیدم اینکه شکرگزاری بتونه در کنار افسردگی و حال روحی بد ظاهر بشه، پس شاید اصلا نشه به اون حال گفت افسردگی، و واقعا هم نیست...قبل از اینکه جنگ بشه و اینترنت‌ نداشته باشیم، دقیقا آخرین چهارشنبه، قسمت پنجم سریال shrinking رو دیدم و منتظر بودم برای چهارشنبه هفته بعد و قسمت بعدی که خب اونطور شد. دیروز خیلی اتفاقی از همون سایتی که دانلود می‌کردم، دیدم که تا قسمت 11ش هم اومده و همه رو یکجا دانلود کردم و شروع کردم به دیدن؛ طبق معمول برای فرار از حال خیلی خیلی خیلی بد :) شب قبلش به این فکر می‌کردم که چطور یک اتفاق خیلی کوچیک، انقدر منو بهم ریخته، بعد خودم جواب سوالم رو دادم: &quot;وقتی هر اتفاق کوچیک و بزرگی که ناراحتت کرده بوده و حل نشده توی گلوت دفنش کردی، نهایتا به جایی می‌رسی که برای یک چیز خیلی کوچیکتر 3 روز و 3 شب حال بد مداوم رو تجربه کنی، اتفاق خیلی کوچیکی که اگر برای هرکسی تعریف کنی، به تو حق نخواهد داد...&quot;به هرحال، در حال تماشای قسمت 7 بودم که معجزه شد! زیرنویس تمام حالات کارکترها مثل اینکه چه صدایی هم از خودشون تولید می‌کنند رو گذاشته بود، ناگهان این جمله ظاهر شد:جیمی: &quot;و من بهت خیلی افتخار می‌کنم [نفس لرزان می‌کشد]&quot;و سپس من صدای نفسِ لرزانِ جیمی رو شنیدم.و فقط به یک چیز فکر کردم...خداروشکر که &quot;می‌شنوم&quot;....همین کافی بود تا حالم بهتر بشه. اینکه انسان با وجود اون باتلاقی که حس می‌کنه توش گیر کرده، چنگ بزنه و یک حسی از &quot;اکنون&quot; رو مثل طنابی بگیره و خودش رو بکشه بالا و نجات بده....پ.ن: در باب &quot;در اینجا و اکنون بودن&quot;، کتاب &quot;سیلی واقعیت&quot; رو چند سال پیش خوندم. توصیه می‌کنم بخونید کتاب خوبیه :)</description>
                <category>Negin Mousavi</category>
                <author>Negin Mousavi</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 14:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صرفا یک داستان غیر واقعی است</title>
                <link>https://virgool.io/@negin.s.mousavi/%D8%B5%D8%B1%D9%81%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mz97xefo6lvm</link>
                <description>توی نوت گوشیم می‌چرخیدم که رسیدم به داستانکی که تقریبا ۱۰ سال پیش نوشته بودم. توی یه روز پاییزی، توی brt به سمت پل مدیریت، زمانیکه دانشجو بودم. برای نوشتنش تلاشی نمی‌کردم، کلمات خودشون می‌اومدن سر انگشتای شصتم و بعدش هم روی صفحه نمایش موبایلم ظاهر می‌شدن! فقط یادمه اون لحظه هم داشتم به رویای از دست رفته دانشگاه تهرانم فکر می‌کردم، اون زمان هر داستانی که می‌نوشتم از همین فکر نشات می‌گرفت، همه چیز یه رد پایی از دانشگاه تهران رو داشت...داستان رو نوشتم و اسمش رو هم گذاشتم یک داستان غیر واقعی؛ شاید به خاطر همین هم به واقعیت تبدیل نشد.(که خداروشکر)صرفا یک داستان غیر واقعی استساعت گوشیم 06:00am بود.دوش که گرفتم رفتم که قهوه‌م رو درست کنم، عطشش رو داشتم. دیدم که بیدار شده و نشسته روی صندلی و نون خالی می‌خوره و خیره‌ست به یه نقطه...سلام دادم، لبخند زدم و خواستم انرژی بدم بهش.گفت: باز این عطر موهاتو راه انداختی آدمو هوایی کنی دختر؟خنده‌م بیشتر شد. گفتم: آره دارم دلبریو یاد می‌گیرم؛ با کلی تاخییر البته :) حالا ناقلا هوایی چی میشی؟گفت: جوونی، عاشقی، هی... هوای اون روزا خیابون انقلاب، دانشگاه تهران، عطر موهات یادگاری همون روزاست...ساکت شد. ساکت شدم ولی باز لبخند زدم.گفت خواب بد دیده، گفت یه کاری کنم حواسش پرت بشه.... من اما یاد خواب بد خودم افتادم. و لبخندم، لبخندم دیگه نبود... گفت حواسش رو پرت کنم؟ من؟ من که بلد نیستم حواس خودم رو پرت کنم؟رفتم ضبط رو روشن کردم... همونی رو پلی کردم که دلم آروم میشه باهاش، نامجو... خودم رو سپردم به اون لحظه...واسش پنکیک درست کردم و با اینکه میگه &quot;نه شکلات نریز توش ضرر داره&quot;، شکلات خوشمزه رو لاش آب کردم و از تصور مزه دوست‌داشتنیش ذوق کردم... مزه‌ش، مزه زندگی رویاییم رو توی دنیای موازی میده...پنکیک و قهوه رو بردم واسش، دیدم رضایت رو تو چشماش... گفت: قربون دستات...خندیدم...گفت: می‌خندی...خوبه که هنوزم می‌خندی... ولی چشمات، چشمات دیگه نمی‌خندن، حواست هست؟حواسم بود...گفت: حواسم هست که همه چیزو ول کردی؛ خودت حواست هست؟ گیتارت، ذوقت، هوشت، درست، همه چیز...حواسم بود...پاشدم آهنگ رو عوض کردم، سالواتوره لانا رو گذاشتم که عاشقشه، که عاشقشم... بلکه بگذره از این موضوع، از این داستان تکراری، از این &quot;منِ لعنتی...&quot;گفت: حداقل بگو چرا؟؟گفتم: گم شدم، توی دنیای خودم بدجوری گم شدم...گفت: آخرش میری می‌دونم...زیرلبم یواش گفتم: میرم؟ آره میرم...شنید؟کاش شنیده باشه…اون روزا این شعرو زمزمه می‌کردم:جز نقش‌های درهم رویا چه دیده‌ایم؟ما را به خواب می‌کند افسانه جهان&quot;سهراب سپهری&quot;پ.ن 1: کاش میشد کامنت گذاشت و هر کسی که این نوشته‌م رو می‌خوند، از رویای از دست‌رفته خودش برام می‌نوشت...پ.ن 2: جنگ همه ما رو تغییر داده. در بهترین حالت اگر عزیزی رو از دست نداده باشیم یا خونمون خراب نشده باشه، ولی درونمون اتفاقاتی افتاده که به قبل از جنگ برنخواهیم گشت. من خیلی بیشتر از قبل به همه چیز فکر می‌کنم و بیشتر می‌نویسم، درباره هرچیزی که به این روزا مربوط هست یا مربوط نیست...به وقت شنبه بهاری 29 فروردین 1405، درحالیکه توسط انبوهی از اخبار مربوط به خاورمیانه احاطه شدم و به اینجا پناه آوردم.</description>
                <category>Negin Mousavi</category>
                <author>Negin Mousavi</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 18:02:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام!</title>
                <link>https://virgool.io/@negin.s.mousavi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-asavgdmv6pwx</link>
                <description>نوشتن همیشه برای من پناه بوده. اون حالی که با نوشتن داشتم و دارم، منو انگار می‌بره به یه پناهگاه خصوصی نزدیک به آسمون، جایی که وقتی از اون بالا به پایین نگاه کنی، همه اون مسائل و دغدغه‌ها رو مثل هر چیز دیگه‌ای کوچیک می‌بینی، جاییکه به خدا نزدیک‌تری...ولی خیلی وقت بود که نمی‌نوشتم، نه فقط تصمیمم برای نوشتن در اینجا رو رها کرده بودم، که کلا خیلی خیلی کم می‌نوشتم؛ اینم از عوارض بزرگسالیه گویا :) ولی یکسری اتفاقا که برای آدم میوفته و توی یه سری سختیا که قرار می‌گیره، دست و پا می‌زنه که خودش رو نجات بده؛ بنابراین اون کاری که بلده و توی موقعیت‌های دیگه هم امتحانش رو پس داده رو انجام میده... برای منم همین بود، درست همون لحظه‌ای که یک ثانیه بعدش ممکن بود از درون توی سیاهی مطلق غرق بشم، به کاغذ و قلم پناه بردم.نوشته‌ای از روز سی و سوم جنگبعضا، حتی وقتی دارم فکر می‌کنم هم به این فکر می‌کنم که جملات توی فکرم قشنگ و تاثیرگزار باشن! این ناعادلانه‌ترین بخش کمال‌گراییه؛ که حتی توی فکر کردن هم &quot;راحتی&quot; معنایی نداشته باشه.‌.. اما به هرحال شروع کردم به دوباره نوشتن فکرهام... اونم بعد از چند سال... همیشه عاشق این کار بودم، عاشق کتاب خوندن و نوشتن فکرها و احساساتم، فکر می‌کردم توی این کارها خیلی خوبم، تا وقتیکه یک همزمانی اتفاق افتاد، همزمانی دو اتفاق، عزیزی از نوشتنم تعریف کرد و عزیز دیگری از نوشتن فرد دیگری که به نظر من آنچنان هم قابل تعریف نبود. اما من که به قول دوستی، گوش‌های بسیار سنگینی در شنیدن تعریف و تمجید از خودم داشتم، اولی رو نشنیدم و دومی رو بسیار بلند شنیدم؛ اینطور شنیدم که: &quot;من استعداد ندارم و او از من بهتر است...&quot; و این اتفاق کم کم نقطه پایان بود. حالا که چند سال گذشته، نه تنها به نوشتن، که به تمام کارهای دیگری که دوست داشتم انجام بدم و ندادم فکر می‌کنم، علاقه‌های کودکیم، مثل عکاسی، مثل آشپزی، مثل داشتن کتابفروشی. و جالبیش اینجاست که در تمام این حوزه‌ها &quot;ضعف&quot; خودم رو می‌بینم در &quot;قوی بودن در برابر نظرات و واکنش‌های دیگران&quot;. من با هر &quot;نه‌&quot;ای که شنیدم عقب‌نشینی کردم...سوالی که مدت‌هاست دارم اینه که اگر این روحیه حساس رو نداشتم زندگیم چطور بود؟موجودات جالبی هستیم، حالا که جنگ شده دارم این‌ها رو میگم و بهشون فکر می‌کنم. اما باید به خودم بگم که:جنگه عزیز من جنگه، فعلا فقط باید زنده بمونم و امید رو در دلم زنده نگه دارم. فردای پیروزی دوباره فکر می‌کنم...12 فروردین 1405امروز روز هشتم آتش‌بسه، در بلاتکلیف‌ترین حالت ممکنیم و انگار سرنوشتمون دست آدم‌های دیگه‌ست، البته آدم که چه عرض کنم... فریدون مشیری عزیز بهتر توضیح داده:اشکی در گذرگاه تاریخازهمان روزی که دست حضرت قابیلگشت آلوده به خون حضرت هابیلاز همان روزی که فرزندان آدمزهر تلخ دشمنی در خونشان جوشیدآدمیّت مردگرچه آدم زنده بود.ازهمان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختندازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختندآدمیّت مرده بود.بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیابگشت و گشت.قرن ها از مرگ آدم هم گذشتای دریغ، آدمیّت برنگشت.قرن ماروزگار مرگ انسانیّت است.سینه ی دنیا ز خوبی‌ها تهی استصحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی استصحبت از موسی و عیسی و محمّد نا به جاستقرن موسی چنبه‌ها است.من که از پژمردن یک شاخه گلاز نگاه ساکت یک کودک بیماراز فغان یک قناری در قفساز غم یک مرد در زنجیرحتّی قاتلی بر داراشک در چشمان و بغضم در گلوستوندرین ایّام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوستمرگ او را از کجا باور کنم؟صحبت از پژمردن یک برگ نیستوای جنگل را بیابان می‌کننددست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان می‌کنندهیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد رواآنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنندصحبت از پژمردن یک برگ نیستفرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیستفرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرستفرض کن جنگل بیابان بود از روز نخستدر کویری سوت و کوردر میان مردمی با این مصیبت ها صبورصحبت از مرگ محبت، مرگ عشقگفت وگو از مرگ انسانیّت استاما دلم قرصه به خداوند عالم که خودش گفته: فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ.&quot;ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکندچون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور&quot;یا حقبه تاریخ 26 فروردین 1405</description>
                <category>Negin Mousavi</category>
                <author>Negin Mousavi</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 16:24:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی چهاربرگ با پایتون</title>
                <link>https://virgool.io/@negin.s.mousavi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86-qkej9vm5jggb</link>
                <description>خوشحالی یعنی ساعت 1:30AM بالاخره پروژه ای که برای خودت برای پایان سطح Beginner توی چالش 100 روز کد تعریف کردی، باگ هاش رو رفع کنی و تموم شه و درست ران شه :))) حالا بقیشو بعدا میام مینویسم =)))</description>
                <category>Negin Mousavi</category>
                <author>Negin Mousavi</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 01:40:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفع مشکل YumRepo Error: All mirror URLs are not using ftp, http[s] or file در CentOS 6</title>
                <link>https://virgool.io/@negin.s.mousavi/%D8%B1%D9%81%D8%B9-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-yumrepo-error-all-mirror-urls-are-not-using-ftp-https-or-file-%D8%AF%D8%B1-centos-6-vsfcz1dn9ufv</link>
                <description>خب سلام دوباره بعد مدت ها :) این که خیلی طول کشید فاصله ی بین دوتا پستم به خاطر شرایط خاص این مدت بود که خداروشکر این مشکلی که توی تایتل این صفحه مشاهده می کنین باعث شد بیام و این مسئله رو ثبت کنم واسه خودم که دوباره که خواستم centos نصب کنم(آخه خدایی ubuntu به این خوبی چرا میریم سراغ centos و redhat) و به این مشکل برخوردم بیام همینو بخونم =))خب مشکل از این قراره که توی centos 6 وقتی یه کامند ساده با yum مثل yum update می زنیم با ارور زیر مواجه میشیم:Loaded plugins: fastestmirror, refresh-packagekit, securitySetting up Update ProcessDetermining fastest mirrorsYumRepo Error: All mirror URLs are not using ftp, http[s] or file.Eg. Invalid release/repo/arch combination/removing mirrorlist with no valid mirrors: /var/cache/yum/x86_64/6/base/mirrorlist.txtError: Cannot find a valid baseurl for repo: baseدلیل این ارور هم اینه که centos 6 در 30 نوامبر 2020 به پایان زندگیش رسیده(بازگشت همه به سوی اوست :&gt; )، بنابراین yum باید تلاش کنه به repository های منسوخ دست پیدا کنه. پس ما باید URL این repository ها رو آپدیت کنیم که من با استفاده از این سایت مشکلم رو حل کردم *_*راه حل:ابتدا وارد دایرکتوری /etc/yum.repos.d بشین:cd /etc/yum.repos.d/لازمه که فایل CentOS-Base.repo رو تغییر بدین که اگر بخواین میتونین اول یه کپی ازش تهیه کنین:cp CentOS-Base.repo CentOS-Base.repo.oldgedit CentOS-Base.repoقسمت های [base] و [updates] و [extras] رو به صورت زیر تغییر بدین:[base]name=CentOS-$releasever - Base# mirrorlist=http://mirrorlist.centos.org/?release=$releasever&amp;arch=$basearch&amp;repo=os&amp;infra=$infra# baseurl=http://mirror.centos.org/centos/$releasever/os/$basearch/baseurl=https://vault.centos.org/6.10/os/$basearch/gpgcheck=1gpgkey=file:///etc/pki/rpm-gpg/RPM-GPG-KEY-CentOS-6# released updates[updates]name=CentOS-$releasever - Updates# mirrorlist=http://mirrorlist.centos.org/?release=$releasever&amp;arch=$basearch&amp;repo=updates&amp;infra=$infra# baseurl=http://mirror.centos.org/centos/$releasever/updates/$basearch/baseurl=https://vault.centos.org/6.10/updates/$basearch/gpgcheck=1gpgkey=file:///etc/pki/rpm-gpg/RPM-GPG-KEY-CentOS-6# additional packages that may be useful[extras]name=CentOS-$releasever - Extras# mirrorlist=http://mirrorlist.centos.org/?release=$releasever&amp;arch=$basearch&amp;repo=extras&amp;infra=$infra# baseurl=http://mirror.centos.org/centos/$releasever/extras/$basearch/baseurl=https://vault.centos.org/6.10/extras/$basearch/gpgcheck=1gpgkey=file:///etc/pki/rpm-gpg/RPM-GPG-KEY-CentOS-6حالا لازمه cache عه yum رو clean کنین:yum clean allدوباره کامند مورد نظرتون رو بزنین:yum updateو تمام :*****) امیدوارم مفید بوده باشه.</description>
                <category>Negin Mousavi</category>
                <author>Negin Mousavi</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 01:14:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل درخواست شماره موبایل در ios 14</title>
                <link>https://virgool.io/@negin.s.mousavi/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-ios-14-glcfui6vqivt</link>
                <description>خب سلام... اسم من نگینه و امروز بالاخره یه اکانت توی ویرگول باز کردم که شاید بیام و از تجربیاتم بنویسم، راجع به همه چی... و کاملا تصادفی امروز مصادف شد با آپدیت شدن موبایلم و مواجه شدنم با درخواست شماره موبایل برای verification.. وقتی تونستم حلش کنم تصمیم گرفتم بیام و از همین تجربه دست اول، نوشتن تو اینجا رو استارت بزنم. اگر همین مشکل رو دارین یا صرفا کنجکاو شدین با من همراه بشین ;)وقتی روال آپدیت انجام شد و نسخه 14.3 با موفقیت نصب شد مثل همیشه ازم درخواست شد تا پسورد Apple ID م رو بزنم، پسورد درست بود و خب مثل همیشه باید گوشیم میومد بالا ولی گویا یه مرحله دیگه هنوز مونده بود و اون این بود که شماره تلفنم رو نشون داد و گفت که میخوام به این شماره text بدم تا verify بشی، و وقتی continue می زدم پیغام میداد: &quot;This service is not currently available in your country&quot;، بله و به لطف تحریم ها و اینکه ایران(Iran) اصلا جزو لیست کشورهای اپل نیست من این شکلی شدم :O و هییییچ کار دیگه ای نمیتونستم بکنم و فقط بعد چند ثانیه صفحه Hello نشون داده می شد و هر چند ثانیه به زبان های زنده دنیا تغییر می کرد.با دوستام مشورت کردم و می گفتن که من اشتباهی حتما reset factory کردم به جای update.. ولی چند دلیل بود که فهمیدم اشتباهی نکردم: اثر انگشت، رمز، اپل آیدی و شماره تلفنم رو هنوز می شناخت.گوشیم زنگ میخورد و اسم شخص تماس گیرنده با عکسش هم نمایش داده می شد.اس ام اس که برام اومد، نوتیفیکیشنش روی ساعت هوشمندم که با موبایلم سینک بود نمایش داده می شد.از همه این ها نتیجه گرفتم که ریست فکتوری نشده :)توی نت یه چیزایی پیدا شد که میتونین روی این لینک کلیک کنین و ببینین، البته برای من اثری نداشت ولی شاید مشکل شما اینطوری حل بشه.من طبق گفته همون ویدیو(لینک بالا)، گزینه forgot password رو زدم که کار نکرد، back کردم و موقعی که داشت اپل آیدیمو نشون می داد گزینه other option یا learn more (دقیق یادم نیس کدوم بود چون خیلی استرس داشتم ولی اون گزینه آبی رنگ وسط صفحه بود) رو زدم، بعد ازم پرسید که upgrade کنه و منم گفتم don&#x27;t upgrade :) و بعد رفت تو یک صفحه جدید که یه گزینه dont share داشت و همونو زدم و خیلی مسخره وار یهو گفت iphon started :))))) و گوشیم اومد بالا *.*من صرفا دلمو زدم به دریا و باهاش یکم ور رفتم، ولی توی این ویدیو میگه که باید forgot password بزنی که بدون اپل آیدی فقط گوشیو بیاره بالا و بعدا بری تو تنظیمات و دوباره اپل آیدیت رو وارد کنی که کار من به هیچکدوم نکشید.امیدوارم براتون مفید بوده باشه و اینکه تجربه اول وبلاگ نویسیم بود ^_^</description>
                <category>Negin Mousavi</category>
                <author>Negin Mousavi</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 00:26:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>