<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگین شرافت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@negin_shrft</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:11:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نگین شرافت</title>
            <link>https://virgool.io/@negin_shrft</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گزارش یک روز در سیاره پروکسیما به اهالی زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@negin_shrft/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-mfwhzkslspoz</link>
                <description>شما رو نمیدونم ولی برای من که توی یک شهر کوچیک و تقریبا مذهبی با مردمی که عقایدشون انگار توی زمان صفویه مونده بزرگ شدم (متاسفانه?)؛ با تجربه کاری نه چندان زیاد که اونم بخش خیلی بزرگیش صرف پیدا کردن علاقه‌ام و مسیر درست شده، دعوت شدن به وبسیما یکی از هیجان انگیزترین دعوتنامه‌‌هایی بود که میتونستم دریافت کنم. دعوت نامه‌ای برای شنبه 13 آبان از ساعت 10 صبح تا 5 بعد از ظهر همراه با قاشق و چنگال و رضایت نامه والدین?.بین تمام بچه‌های دوره فقط من و آیدا و ابوالفضل تونستیم توی این جلسه حضوری شرکت کنیم. ابولفضل از پونک تهران می‌اومد، آیدا از مشهد برای صبح زود بلیط هواپیما گرفته بود که با دو ساعت تاخیر در پرواز، ساعت 11 رسید وبسیما. ولی سفر من به سمت وبسیما از شب قبل ساعت 11 شروع شد.همراه با همسرم و با ماشین شخصی حرکت کردیم. از لحاظ مسافتی بخوام بگم، بدون استراحت و توقف در بین مسیر و توی یک ساعت بدون ترافیک تهران، گوگل مپ تقریبا 6 ساعت پیش بینی میکنه.نمای دقیق از مسیری که طی کردماولین چیزی که وقتی رسیدم پشت در ساختمان اصلی وبسیما به ذهنم رسید فقط همین یک جمله بود:« من اشتباه اومدم. امکان نداره وبسیما اینجا باشه»یک بنا نسبتا قدیمی و بی روح که وبسیما طبقه منفی دو ساختمان قرار داشت. روی زنگ واحد وبسیما هم یک برچسب کوچک و دایره‌ای شکل به شکل همون تک شاخ معروف وبسیما چشبیده شده بود. بعد از باز شدن در وارد دنیای رنگارنگ وبسیما شدم.تا از بحث ساختمان وبسیما رد نشدم بگم که این ساختمان به نظر من دقیقا برازنده وبسیما بود. وارد طبقه منفی دو میشی. واحد وبسیما خودش 2 طبقه هست و وقتی توی تراس ایستادی طبقه سوم هستی?.چیزی که توی وبسیما برای کل بچه‌های کارآموزش جالب بود آزادی وبسیما بود. شما توی وبسیما دنیای رنگارنگ وبسیماخودت هستی. بدون نگرانی از اینکه ظاهرت، شخصیتت و یا هر مورد دیگه‌ای از تو مورد قضاوت قرار بگیره. من به شخصه این مورد رو با تمام وجودم حس کردم.بعد از ورود به وبسیما با استقبال گرم خانم شریفی مواجه شدم و به آقای امین اسماعیلی که توی وبسیما همه مهندس صداشون میکردند معرفی شدم.وارد اتاق محتوا شدم. اتاقی روشن با رنگ‌های شاد و کلی گل و گیاه کوچک و بزرگ روی همه‌ی میزها. به جز من و خانم شریفی که همه توی وبسیما شیوا جان صداش می‌کردند 2 نفر دیگه از بین بچه‌های محتوا هم داخل اتاق بودند.من اولین نفر از بچه‌های کارآموزش بودم که رسیدم وبسیما?. سیستمم رو روشن کردم و شروع کردم به انجام دادن کارهای مربوط به دوره و بعضا غیر مربوط به دوره. بعد از من ابولفضل رسید و درست روبه‌روی من نشست. هر دو مشغول به کار بودیم. آیدا هم ساعت 11 به جمع ما اضافه شد.ما در وبسیما غریبه بودیم اما جو شاداب، پویا و دوستانه را حس میکردیم. یکی از جملات زیبایی که توی وبسیما شنیدم این بود:« ما اینجا اول باهم دوستیم بعد همکار». این جمله صرفا یک شعار نبود رابطه دوستی برای من به عنوان یک غریبه یا تازه وارد واقعا حس می‌شد.توی وبسیما همه هم دیگه رو با اسم کوچیک صدا می‌زدند البته همه نه. مهندس رو که گفتم؛ مدیرعامل وبسیما هم «رئیس» خطاب می‌شدند. اما بازهم هیچ چیز از رابطه دوستی و شوخی‌های بین همکارن کم نمی‌کرد.برای نهار قرار شد از بیرون سفارش بدهیم. تقریبا ساعت 1 غذاهایمان رسید. کل بچه‌های اتاق محتوا دور خلوت ترین میز اتاق جمع شدیم و با گپ و گفتوگو نهار خوردیم. با بچه های کارآموزش، آیدا و ابوالفضل، بیشتر آشنا شدیم و بچه‌های پروکسیما هم خودشون رو معرفی کردند:مهشید معرفی خودش رو اینجوری شروع کرد: من مهشیدم قبل از اینکه اینجا کار کنم مدرسه میرفتم.  الهه هم تقریبا 2 ماه بود که وارد وبسیما شده بود. نکته‌ای که هردو بین حرف‌هاشون برام جالب بود حسی بود که خودم موقع هرکدوم از مراحل ورود به کارآموزش داشتم.مهشید میگفت بعد از هر مرحله از فرآیند استخدام منتظر بوده تا بهش بگن رد شدی. الهه هم بعد از یک هفته آزمایشی روز آخر منتظر بوده تا باهاش خداحافضی کنند.بعد از بچه‌ها نوبت به سوالات همیشه چالشی خانم شریفی رسید و بین همین سوالات کلی از چالش‌های ذهنی ما در مورد وبسیما و دوره و پس از دوره پاسخ داده شد.کلی از ترس‌ها و مشکلات که توی اعماق ذهن ما کارآموزشی‌ها بود جواب گرفت.بعد از نهار و یک گپ و گفت دلچسب نوبت به بخش جذاب تور وبسیما گردی شد. از اتاق محتوا بیرون اومدیم و تک به تک تمام اتاق‌ها سرزدیم. با کل اهالی وبسیما آشنا شدیم و همه با رویی باز و لبی خندان به مهمان های یکروز خوشامد گفتند.( که امیدوارم برای من یکروزه نباشه و روزی من هم میزبان بچه‌های دوره بعد کارآموزش به حساب بیام).اگر بخوام از امکاناتی که وبسیما در اختیار کارمنداش قرار میده بگم داشتن کافه اختصاصی، اتاق بازی و یک استخر سوراخ جذاب ترین موارد بود که میشه به اون اشاره کرد?.اما به قرار هر هفته شنبه ساعت 3 تا 5 روز حل تمرین ما بود و این هفته من اولین نفری بودم که با کلی ایراد و اشکال مواجه میشدم.البته به قول آیدا خانم شریفی ایراد گیر نیست؛ به‌جاگیر است?. بعد از حل 2 تمرین کار به تخته و در س و کلاس رسید. واقعا چقدر دلم برای یک کلاس حضوری که محتوای درست و به درد بخور داخلش گفته بشه تنگ شده بود?.بعد از کلاس زمان دیگه رو به آخر بود و وقت، وقت رفتن رسید. اما از هرچه بگذریم سخن هدیه خوشتر است. قبل از رفتن، مهندس اسماعیلی کتاب کلاف محتوا رو با امضای خودشون به ما دادند و بین حرف‌هاشون این جمله برای من جذاب بود:«شاید الان شما این دوره رو که دیدین فقط نکات جالبش رو برداشته باشین. اما وقتی به طور حرفه‌ای تری وارد بازار کار بشین و با مشکلات واقعی مواجه بشین، دوباره دوره رو ببینین؛ اون وقت کلی اطلاعات دیگه از این دوره به دست میارین.»کتاب کلاف محتوابه عنوان آخرین نکته در مورد وبسیما چیزی که بسیار توجه منو به خودش جلب کرد نظم در وبسیما بود. نظم نه فقط در کلمه بلکه به معنای واقعی در عمل؛ همه چیز سر جایش خودش بود. فضا دوستانه بود و شما می‌توانستید هر زمان که خواستین استراحت داشته باشین اما باید کار و تسک خودتون رو سر زمان و تایم درست  تحویل بدین.در آخر یک تشکر ویژه دارم از خانم شریفی، بچه‌های وبسیما و مهندس اسماعیلی که واقعا بسیار عالی از ما استقبال کردند. به امید روزی که به طور رسمی کارم رو توی وبسیما شروع کنم و از خاطرات روزهای وبسیمایی براتون بنویسم. (امیدوارم اون روز 1 آذر 1402 باشه?).</description>
                <category>نگین شرافت</category>
                <author>نگین شرافت</author>
                <pubDate>Tue, 07 Nov 2023 15:54:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خان اول پروکسیما، چالش هایی که سخت و سخت تر میشد</title>
                <link>https://virgool.io/@negin_shrft/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-rkclgqelljoh</link>
                <description>نمی‌دانم تا به حال چند احساس تضاد را باهم داشته‌اید اما در این یک ماه اخیر روزهای من ترکیبی از هیجان و شوق و شور و استرس و نگرانی و ترس بوده است.از همان روز اول و زمان کلیک بر روی لینک ثبت نام می‌دانستم این دوره با همه‌ی دوره‌ها فرق می‌کند؛ این کارآموزی از آن کارآموزی‌هایی که بعد از تمام شدن به خودت نگاه می‌کنی بگویی&quot;خوب که چی؟ الان من چی یاد گرفتم؟&quot;، نیست.از اسمش مشخص است &quot;کارآموزش&quot; هم کار می‌کنی؛ هم آموزش می‌بینی؛ اما هیچ کس نگفته بود و هیچ کجا نوشته نشده بود که چاشنی اصلی تمام دوره &quot;چالش&quot; است. فرقی نمی‌کند چقدر در محتوا سابقه داری؛ مثل من تازه‌کار هستی یا در یک شرکت کار می‌کنی یا در این حوزه توانسته‌ای برای خودت اسم و رسمی به دست آوری؛ همه اینجا دارند با چالش‌ها مبارزه می‌کنند.در این دوره حتی آنانی که در این حوزه حرفی برای گفتن دارند هم سکوت می‌کنند. جلسات هفتگی پرسش و پاسخ و حل تمرین ما 2 ساعت طول می‌کشد. اما شما در این 2 ساعت به اندازه یک ترم دانشگاه دانش و اطلاعات جدید و به روز بدست می‌آورید. از آن دست اطلاعاتی هم که از سال هزار و نوهصد شروع می‌شود و آنقدر قدیمی است که شاید بعضی‌هایش از زمان مادر و پدرت هم عقب‌تر بوده نه.از آن اطلاعاتی که گوگل در آخرین آپدیت خود اعلام کرده و حتی برخی از بزرگان این صنعت هم فرصت نکرده‌اند خود را به این آپدیت‌ها برسانند. همه چیز درست و اصولی، به مقدار  در جای خود گفته می‌شود. نه کم‌گویی می‌شود که متوجه نشوی نه آنقدر توضیح می‌دهند که خسته شوی؛ همه چیز درست به اندازه است.البته اینجا پروکسیماست انتظاری خلاف آن هم نباید داشت.پروکسیما، آکادمی مجموعه وبسیمااین دوره برای همه ما ارزش خاص و جایگاه ویژه‌ای دارد. اما خوب از همان اول می‌دانستیم که آزمونی در پیش داریم و باید با 2 نفر خداحافظی کنیم. اگر استرس اعلام نتایج و استرس دادن‌های بیشتر مدرس دوره رو فاکتور بگیریم اصلاً نمی‌دانستم باید منتظر چه چیزی باشم؟ یک تماس مبنی بر قبول شدن یا نشدن؟یک پیام در تلگرام و حذف شدن از گروه؟چطور قرار بود قبول شوم؟اصلا قبول شده‌ام؟نمی‌دانم چه روزی بود که انگار تمام آکادمی‌های که شماره من را داشتند تصمیم گرفته بودند دقیقاً در همان روز به من زنگ بزنند. تلفن همراه من در حالت عادی شاید 2 تماس در هفته داشته باشد اما دقیقاً باید در چنین روز پر استرسی باید 3 تماس تبلیغاتی دریافت کنم??.این دوره آنقدر برای من مهم است که شاید بتوانم خلاصه سفر سه روزه خود به استان مازنداران را در 3 کلمه خلاصه کنم: کارآموزش، تفریح، خوراکی??.دریاچه الیمالات در استان مازندرانحتی در کنار دریاچه الیمالات با آن منظره زیبا و چشم نوازش هم یک چشم من به منظره زیبا بود و یک چشم به ساعت که نکند ساعت 3 شود و من نتوانم در کلاس شرکت کنم؛ که دست آخر هم به خاطر سرعت پایین اینترنت وجلسه‌ی بعد به خاطر قطع و وصل شدن نت در جاده نتوانستم در کلاس شرکت کنم.در آن زمان هر لحظه منتظر بودم تا با من تماس گرفت شود و مرا از دوره حذف کنند.اما اکنون می‌دانم از خان اول و چنددهمین چالش عبور کرده‌ام??. بعد از یک روز پر از ترس و استرس (البته با پایان خوب) آماده‌ام تا کلاه‌خودم را سر کنم و گرز و شمشیر بردارم به سمت خان دوم راهی شوم.⚔⚔                                                                                                                                                                                                                                امیدوارم یک ماه بعد بتوانم در مورد مسیر خان دوم و چالش‌های آن و ادامه مسیری که پس از آن خواهم داشت دوباره با خوشحالی و خبری خوب در دست بنویسم. اما تا قبل از آن جنگی بزرگ در پیش دارم.?? </description>
                <category>نگین شرافت</category>
                <author>نگین شرافت</author>
                <pubDate>Tue, 17 Oct 2023 15:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنجه در کارآموزش وبسیما بر من گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@negin_shrft/%D8%A2%D9%86%D8%AC%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%88%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-nwy93gctxg1s</link>
                <description>کلا از اون آدمهایی نیستم که همیشه اکانت لینکدینشون رو چک میکنند؛ ولی اون شب تا منتظر بودم که فایلهام توی گوگل درایو آپلود بشوند تصمیم گرفتم که سری به لینکدین بزنم.بسیار اتفاقی پستی از مجموعه وب‌سیما (یکی از شرکت‌های مورد علاقه‌ام) دیدم که در حوزه تولید محتوا در حال جذب کارآموز بودند. پرسشنامه را باز و شروع به پر کردن فرم کردم؛ هم عجله داشتم تا زود‌تر برم هم برایم مهم بود که فرم را درست و دقیق پر کنم.خلاصه فرم را پر کردم و رفتم. اما دروغ چرا خیلی امیدی به قبولی نداشتم؛ قبلا در چندتا از دوره‌ها و رویدادهای وبسیما ثبت نام کرده بودم اما یا قبول نشده بودم یا در آن شرایط توان پرداخت هزینه دوره‌ها را نداشتم؛باری،  پیش خود گفتم اینبار هم مثل تمام دفعات قبلی میشود.چند روزی گذشت در جاده‌ی اصفهان بودم که تلفنم زنگ خورد:-&quot;بله بفرمایید؟&quot;-&quot; سلام خانم شرافت. شمس هستم از آکادمی وبسیما تماس می‌گیرم خدمتتون خواستم اطلاع بدم که شما توی دوره کارآموزش قبول شدین . فردا میتونین  برای ساعت 12 توی یک جلسه مصاحبه شرکت کنین؟&quot;-&quot; بله حتما&quot;-&quot; لینک و اطلاعات توی واتس آپ براتون ارسال میشه. روز خوبی داشته باشین، خدانگهدار&quot;باورم نمیشد. احساسی وصف نشدنی داشتم. ترکیبی از شادی، هیجان، ترس و دلهره??فردای آن روز هر چه میخواستم وارد جلسه بشوم موفق نمیشدم و در نهایت با حدودا 10 دقیقه تاخیر وارد شدم.مدیر محتوای وبسیما منتظر من بودند و پس از معرفی شروع به پرسیدن سوالاتی از من کردند؛ سوالات اول ساده بودند اما رفته رفته سوالات سخت و سخت تر میشدند و جواب دادن به آنها نیاز به فکر و تامل داشت.حتی یکی از سوالاتشان را هنوز بعضی وقت ها از خودم میپرسم و هنوز نتوانسته‌ام جوابی درست برایش پیدا کنم.بعد از تمام شدن جلسه همسرم که بخشی از مصاحبه (اتفاقا همان قسمت سوالات سخت را) شنیده بود گفت:&quot; موقع پاسخ دادن به سوالات خیلی مکث میکردی و ان و من هم زیاد داشتی؛ فکر نمیکنم تورا قبول کنند&quot;و من همچنان ناامید از رد کردن این مرحله دیگر حتی منتظر تماس هم نبودم. درست یادم هست ظهر یکشنبه، 26 شهریور، بعد از یک آخر هفته و تعطیلات بسیار شلوغ و خسته کننده؛ وقتی هنوز خستگی روز قبل را داشتم؛ تلفنم شروع به زنگ زدن کرد:-&quot;بله بفرمایید؟&quot;-&quot; سلام خانم شرافت. شمس هستم از آکادمی وبسیما تماس می‌گیرم خدمتتون خواستم اطلاع بدم که شما توی دوره کارآموزش قبول شدین؛حتما ایمیلش اومده براتون (و منی که ایمیلم رو کلا چک نمیکنم?‍♀️) لطفا توی تلگرام به همین شماره پیام بدین تا اطلاعات رو براتون ارسال کنم&quot;-&quot; بله حتما من تا نیم ساعت دیگه ارسال میکنم خدمتتون&quot;و تمام...من واقعا قبول شده بودمدر کمال ناباوری؛ در زمانی که هیچ امیدی به قبولی نداشتم. 28 شهریور، روز جلسه معارفه، همه‌ی بچه ها شروع به معرفی خود کردند و سابقه‌‌ی فعالیت‌های حرفه‌ای و اهداف و تفریحات خود را شرح میدانند همچنان شوق من وصف نشدنی بود.من که باز هم خونه نبودم برنامه ریزی کردم جلسه را در ماشین بگذرانم، یکی از محلش کارش جلسه را گذراند و دیگری در حالی که تمام فکرش به بازی رونالدو در ایران بود صحبت میکرد؛ یکی هم به خاطر اینترنت ضعیفش بارها از جلسه بیرون می‌افتاد.عکس یادگاری ما از  28 شهریور 1402و امروز که این متن را مینویسم هفته‌ی سوم کارآموزش هم به پایان رسید. توی این 3 هفته آدم های جدیدی رو شناختم، اطلاعات کامل و دسته اولی رو بدست آوردم که شاید خیلی از با تجربه های این حوزه هم هنوز درست در موردش اطلاع نداشته باشند.اصلا یکی از مواردی که در مورد کارآموزش خیلی دوست دارم همین به روز بودن اطلاعاتی هست که بدست میاریم. شاید شما هم (مثل من) دوره‌های دیگه‌ای توی زمینه سئو و تولید محتوا گذرونده باشین. توی دوره‌هایی که من گذروندم صرفا برای تولید محتوا سئو شده یک چک لیست به شما میدن و میگن طبق همین ساختار پیش برین.اما چیزی که توی کارآموزش به شما میگن خیلی بیشتر از اینهاست. دلیل گفته میشه، سند و مدرک ارائه میشه؛ تازه اونم مدارک به روز براساس آخرین آپدیت‌های گوگل.واقعا امیدوارم تا انتها همراه وب‌سیما و بچه‌های کارآموزش بمانم و بتونم تمام چالش‌هارو با موفقیت پشت سر بزارم و باید اضافه کنم که تازه چلش‌های اصلی دارند شروع میشن✌✌این هم تصویری از همون ایمیل  اشاره شده</description>
                <category>نگین شرافت</category>
                <author>نگین شرافت</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 21:49:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>