<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگین آنالویی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@neginanaluyi67</link>
        <description>دانش‌نیاموختۀ ادبیات فارسی و ایرانشناسی     neginanaluyi67@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:58:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2218901/avatar/XgwvbI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگین آنالویی</title>
            <link>https://virgool.io/@neginanaluyi67</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گلگشتی در گذشته و حال دکه‌های روزنامه‌فروشی</title>
                <link>https://virgool.io/@neginanaluyi67/%DA%AF%D9%84%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-aof3yzalafnw</link>
                <description>کیوسک روزنامه‌فروشی روبروی همۀ مغازه‌ها جا خوش می‌کند. اگر مغازه‌ها سمت راست یا چپتان صف کشیده‌اند؛ همیشه روزنامه‌فروشی در دست مخالف برایتان سازی دیگر می‌زند. نزدیک‌تر به خیابان می‌ایستد تا بهتر نبض جامعه را بگیرد و بیشتر دود بخورد. هیچ تابلویی ندارد. اصلاً تابلو به چه کارش می‌آید؟ از تراکم کاغذهایی که آراسته است به جمله‌هایی کوتاه با فعل «رسید» یا «موجود است»، می‌دانیم کجاست و چه می‌فروشد. از چهار طرف خیابان می‌بیند و دیده‌می‌شود. خلاصه دوربین مداربستۀ هر محله است. پیش از بانگ  صبح موذن کرکره را بالا می‌کشد. پس از خواب شبانۀ پاکبان پیشخوانش را جمع می‌کند. هر چهار طرفش را با قفل‌های سنگین و بزرگ می‌بندد و به لاک خودش فرو می‌رود. درِ کوچکی دارد که به زحمت کسی از آن رد می‌شود و گاه زورکی دو نفر را در اتاقش جا می‌دهد. ‌روزنامه‌فروش، چه مرد باشد چه پسربچه، فروشنده‌ای دوست داشتنی است. از همان‌ها که هیچ چرب‌زبانی و تقلایی‌ برای فروختن اجناسش به ما نمی‌کند. هر روز اجازه می‌دهد با آرامش چند دقیقه‌ای لای تیترهای صفحۀ اول بچرخیم و کیفور شویم. با خیره نگاه کردن هم کیفمان را کوفتمان نمی‌کند. تنها وقتی صدایش بلند می‌شود که روزنامه را ورق بزنیم یا سر جایش نگذاریم. خدا می‌داند روزی چند بار ‌روزنامه‌فروش گردنش را پایین می‌آورد و لای بلبشوی خیابان به زحمت صدایش را به گوش ما می‌رساند.‌روزنامه‌فروشی آداب دارد. روی زمین، سکو، پیشخوان یا دیوار، ردیف ردیف برایمان روزنامه و مجله می‌چیند و با سنگ، کش، جارو و قلاب جایش را سفت می‌کند. از آنجا که معمولاً حجمی مکعب دارد ما‌ نظاره‌کنان دور تا دورش طواف می‌کنیم. مجله های پرفروشتر جلوترند. هر گروهی هم ردیف خودش دارد. یک ردیف برای اهل سیاست است و تُف‌ فرستندگان به روزگار نامراد. اهل ادبیات و فرهنگ هم جایشان محفوظ است. ردیف اهل بازی و فناوری از جدول، سودوکو و مجله‌های خودرو پُر است. بالاخره بچه‌ها هم سهمی از این زندگی می‌برند و پازل، دفتر رنگ‌آمیزی و مجله کودک را برایشان ردیف می‌کنند. اگرچه سال‌ها پیش هم روزنامه‌فروشی برای همۀ ما چیز جالبی داشت؛ اما پاتوق پدران خانواده حساب می‌شد. پدرانی بیشتر کارمند که از سر کار به خانه برمی‌گشتند و سلام و علیکی هم پیدا کرده بودند. توقف جلوی کیوسک ‌روزنامه‌فروشی نشانۀ اطلاعات و کمالات بود.‌ آنجا خبرها همیشه دست اول است. از اینکه کی کیهان می‌خواند و کی ایران و اطلاعات هم می‌فهمیدید طرف چه کاره است و کجاها سیر می‌کند. زیاد شنیدیم که پرسیدند: «فلان روزنامه رسید؟ هنوز نرسیده؟ وقتی رسید برایم بگذار کنار! این هم بستند؟!» این روزها پدرها دیگر سرگرم گوشی هوشمند شدند و دیگر با روزنامۀ لوله شده در خیابان قدم نمی‌زنند. از آن روزها یک زیبایی از خیابان‌هایمان کم شد.آن روزها نام بعضی مجلات، مجلات خانوادگی بود. از همان‌ها که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را به خوردمان می‌داد و عنوانش هم هر ترکیبی بود که می‌شُد با «سبز»، «خانواده»، «کانون» و «زیبا» ساخت. کاری به زرد و سبزش نداشته باشیم! روی جلد بیشترشان عکس دختربچۀ نه ماهه تا نه ساله‌ای با رژ قرمز و موی میزانپیلی شده و ردیف النگوی طلایی بود. شاید هم بازیگری خوش‌چهره که اخیراً تصویرش‌ بر پردۀ سینما یا صفحۀ تلویزیونمان رفته‌بود. این مجله‌ها قبل از اینستاگرام، کار همین بلاگرهای لایف استایل یا سبک زندگی امروز اینستاگرام را می‌کردند. مثلاً ممکن بود فقط در یک شماره و یک هفته به ما بگویند چطور عاشقی آخر عاقبت ندارد، قرمه سبزی باید چطور جا بیفتد،‌ اعتماد به نفس چیست، کدام لباس برای کجا مناسب است، چرا احترام مهم است، فلانی به بهمانی چه گفت و چه شنید، چند لطیفه و چند پند و اندرز! بعد تبلیغ، تبلیغ، تبلیغ... مزۀ این حرف‌ها آشناست؟ صدالبته که ما هم نظراتی داشتیم! ریز و درشت داستان زندگیمان را با آب و تاب فراوان برایشان می‌فرستادیم. اصلاً صفحۀ مخصوص خودمان را هم داشتیم! گاهی عکس بچۀ شاگرد اولمان را در پاکت نامه می‌فرستادیم یا فکس می‌کردیم، می‌گفتیم چقدر همسرمان را دوست داریم. در غم چه کسی شریک هستیم و برای کدام بازماندگان آرزوی صبر می‌کنیم. خلاصه دربارۀ هر چیزی حرفی داشتیم و نظر می‌دادیم (همان کامنت و انگیجمنت!).‌ خلاصه که نگو مجله! وبلاگ بگو؛ اینستاگرام بگو؛ محرم اسرار بگو!اگر از کتابچۀ قوانین راهنمایی رانندگی بگذریم، گاهی کتاب‌هایی هم در بساط ‌روزنامه‌فروشی پیدا می‌شد. ما از کیوسک‌ها «رازهایی دربارۀ زنان و مردان» و «کتاب انتخاب نام نوزاد دختر و پسر» خریدیم. سفته گرفتیم و روی پیشخوانش بدهی‌هایمان را رفو زدیم. خواهش روزنامه باطله کردیم و خبر از اسباب کشی‌مان دادیم. همین طوری بود که سینۀ روزنامه‌فروش صندوقچۀ تمام اسرار خانه‌مان شد. سال‌ها پیش از الکترونیک شدن دولتمان، ‌روزنامه‌فروش محرم اسرار نوجوانان و جوانان هم بود. تیرماه هر سال سراغ قبولی و ردی ما در کنکور را از خودمان زودتر داشت و ویژه‌نامۀ سازمان سنجش را به شرط شیرینی تحویلمان می‌داد. روزی یک بار از او کارت شارژ ایرانسل،‌ سیگار نخی و آدامس نعنایی گرفتیم که خدا خیرداده نه به روی خودمان می‌آورد و نه جلوی خانواده آن سِرّ مَگو را فاش می‌کرد. دیگر رسم زمانه عوض شده‌است.‌ کار از روزنامه، مجله، سفته، سیگار، کبریت و آدامس گذشته و کیوسک خاطره‌انگیز ما خودش یک پا هایپرمارکت شده است. دیگر کارت مترو، ماسک و الکل، آب، کیک و شکلات خارجی می‌فروشد و کافی میکس برایمان بار می‌گذارد.در عالم کودکی سرراست‌ترین مواجهۀ ما با عبارت «قیمت دیروز» و «قیمت امروز» پای همین کیوسک‌ها رقم خورد. روزنامۀ دیروز را شاید می‌توانستید مجانی هم‌ ببرید؛ اما حساب روزنامۀ همان روز تا ریال آخر دقیق بود. آن روزها خبری از قرتی‌بازی کارت‌های بانکی هرجایی نبود. پول خرد‌ مصیبتی بود و حساب‌ها را سکه به سکه پیچیده می‌کرد. گذشت و رفت! حالا چه می‌شد اگر روزنامۀ هر روز را روز بعد می‌خواندیم؟ چه می‌شد اگر بیست و چهار ساعت از اخبار عقب بمانیم؟ مگر نه این که همۀ آن روزها گذشتند و اثری از آثارشان نماند؟ مگر نه این که این روزها که هزار خبر را در لحظه می‌خوانیم، هر چقدر هم صفحۀ لپتاپ و موبایل را اسکرول کنیم باز هم از خبرهای دنیا جا می‌مانیم؟ راستش دیگر خبر از ‌روزنامه‌فروش و قیمت روزنامه هم نداریم. احتمالاً درست نمی‌دانیم ‌روزنامه‌فروشی محله‌مان کجاست، کیست، نامش چیست و حالش چطور است؟ او هم خبر از قرض، سیگار و ماجراهای عاشقانۀ ما ندارد. دیگر نه ما از او چیزی می‌دانیم و نه او از ما. دیگر شب‌ها صدای خش‌خش آرام ورق زدن روزنامه در خانه‌ها نمی‌پیچد و یکی دیگر از صداهای زیبای زندگی ما در سکوت خبری گم شد.‌ بوی روزنامۀ نو هم دیگر نمی‌آید. دیگر وزش بادش پوستمان را نمی‌نوازد. آن سه‌گانۀ احساسی در دست پدرو مادرها به یک مستطیل کوچک و گران‌قیمت خارجی تبدیل شده‌است که با سرانگشت می‌چرخد و می‌خواهد خبر از دنیا بدهد! چرخ اکسپلوررش بیست و چهار ساعته می‌گردد و یک خط بلند می‌خندد، بعد زار می‌زند. عربده می‌کشد، حراج می‌کند و بعد باز آواز می‌خواند. بوق بوق می‌کند و وق وق می‌‌زند و اگر به حال خود رهایش کنیم هوس می‎‌کند تمام خبرهای جهان را به رخمان بکشد.</description>
                <category>نگین آنالویی</category>
                <author>نگین آنالویی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 14:33:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان گفته‌بود: «فلیچیتا؛ یعنی خوشبختی»</title>
                <link>https://virgool.io/@neginanaluyi67/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%81%D9%84%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-szjnqpw7vxcd</link>
                <description>در تمام بعد‌ازظهرهای بچگی من، خوابیدن قدغن بود. بعد‌ازظهرها یا وقت قهوه ترک بزرگترها بود یا روشن کردن بساط تلویزیون و ویدیو. صدای ترانه‌ای که به دل اهل هر خونه می‌نشست، تا ماه‌ها تو اون خونه‌ می‌پیچید. این رسم دهه هفتاد بود. حالا و هنوز بعد از سی سال، من چشم‌هام رو می‌بندم و یک‌ ضرباهنگ ساده می‌شنوم که نه انقدر آرومه که غم به دل بریزه، نه انقدر تند که کلافه کنه. یک ریتم تکرارشونده و بدون اوج و فرود که در یک چشم به هم زدن دل همه رو می‌بره. ریتمی که انگار برای رقص گروهی همۀ اعضای خانواده تنظیم شده‌بود‌؛ با صدای یک زن و مرد. برای کودک، جوان و پیر. یک آهنگ «حال خوب کن» برای شما؛ حتی اگر مثل ما اصلاً ایتالیایی نمی‌فهمیدید! دوباره چشم‌هام رو می‌بندم. حالا طنازی دست‌های لاک قرمز زدۀ مامان رو توی هوا می‌بینم، و لبخند پهن شده روی لبهای باریک مادام با ماتیک صورتی، همراه نسیم حرکت هماهنگ دست‌هاش به چپ و راست که دور تا دور اتاق تلویزیون سرخوش می‌رقصید. اگر بابام هم بموقع خونه‌ می‌رسید، سرش رو با ریتم آهنگ تکون‌ می‌داد و سرحال می‌خندید. بجز مامان کس دیگه‌ای معنی متن ترانه رو‌‌‌ نمی‌دونست؛ اما باور دارم وقتی دستهای مامان و مادام با هم می‌رقصیدن و بابام از در خونه می‌اومد، ما خوشبخت بودیم. معنی تنها کلمه‌ای از آهنگ‌ که می‌دونستم «فلیچیتا» بود. مامان گفته بود: « فلیچیتا؛ یعنی خوشبختی».‌فلیچیتا اول هر بند ترانه تکرار می‌شد و یاد گرفتنش برای یه دختر کوچولو آسون بود. زن و مرد انقدر تکرارش کردن که برام درونی شد و هنوز هم هر لحظه می‌تونم زنگ شیرین صداشون رو توی گوشم بشنوم: «فلیچیتا!... فلیچیتا!...». ما سه نفر با صدایی گاه بلندتر از صدای تلویزیون، این ترانه عامه‌پسند ایتالیایی رو‌ می‌خوندیم. در واقع بهتره عرض کنم ما همه تلاشمون رو‌ می‌کردیم که باهاشون بخونیم؛ چون به هر حال اون زبانی که بهش می‌خوندیم، قطعاً ایتالیایی نبود. هیچ ایتالیایی‌ کلماتی که ما با اون ذوق و شوق فریاد می‌زدیم رو تو زندگیش نشنیده بود. ما که کلمه‌ها رو درست ‌‌‌نمی‌شنیدیم، هر بار همونطور که بر حسب اتفاق‌ شنیده‌بودیم ادا می‌کردیم؛ البته گاهی هم با چاشنی مزه‌های بی‌مزه! بی‌برو و برگرد خوشبختی همون صدای درهم و عجیب خنده و همخوانی ما پنج نفر بود( مامان، مادام، آلبانو، رومینا پاور و من). خوشبختی صدای ویژ بلند نوار ویدیویی بود که عقب برمی‌گردوندیم و از اول سه دقیقه باهاش اشتباه می‌خوندیم.‌ من گاهی وسط این پرفورمنس و حماسه خانوادگی بودم، گاهی کنار‌ می‌ایستادم و به ادا اطوارهای مادام و مامان‌ می‌خندیدم. گاهی هم به صفحه تلویزیونمون خیره می‌موندم و زل می‌زدم به زن و مرد آوازه‌خوانی که‌ می‌رقصیدن و وقتی به همدیگه نگاه‌ می‌کردن چشمهاشون یک برق‌ عجیبی می‌زد. صدای آلبانو یک جادوی زیبا بود و راستی راستی اگه باربی‌ می‌خواست آدم بشه؛ رومینا پاور می‌شد! موهای لخت بلند، چشمهای گیرا، پیراهن صورتی بلند با دامن چین‌دار و چند لایه و ردیف گل‌های خوشرنگ بزرگ روی سینه‌اش. این تصویر رویای مجسم هر دختر بچه اون دهه بود. قلبم وقتی بهش نگاه‌ می‌کردم آب‌ می‌شد. هنوزم باورش برام سخته که کسی اون لباس رو بپوشه و مرادش عاشق کردن دل بیچارۀ دختربچه‌ها نباشه!نوجوانی رسید و دیگه مادام با ما زندگی نمی‌کرد. مامان هم دیگه بعد‌ازظهرها می‌خوابید و فلیچیتا توی خونه پخش ‌‌‌نمی‌شد؛ مگر نسخه صوتیش اونم با هدفون تو گوش‌های من! تا اون موقع همۀ اطلاعاتم دربارۀ فلیچیتا به معنای واژه، نام و ملیت خواننده‌هاش محدود بود. اینترنت اومد و ترجمه ترانه رو خوندم. خوشبختی چه چیزهای ساده‌ای بود؛《دوستت دارم خوشبختی》!  دیگه‌ شعرش رو می‌فهمیدم؛ گرچه قبلش هم با تمام حواس پنجگانه توی بعدازظهرهای اتاق تلویزیون احساسش کرده بودم. تیر غیب رسید. دستگیرم شد که همون سالها دختر آلبانو و رومینا رو‌ می‌دزدن، باربی زیبای دختربچه‌ها سر از آسایشگاه روانی در میاره. آلبانو ازش جدا میشه و با کس دیگه ازدواج‌ می‌کنه. موتورهای جستجوی بدخبر، تمام اون خوشبختی رو روی سرم خراب کردن. دلم می‌خواست من هم ببرن توی همون آسایشگاه ببندن و بستری کنن[ البته معلومه که کسی این کار رو نکرد.] شنیدن فلیچیتا بعد از فهمیدن خبر دخترشون دیگه دلم رو خوش نمی‌کرد. غم اون دختری که گم شد و هرگز پیدا نشد یک طرف و غم این دختری که گم شد و پیدا نشد یک طرف دیگه[ خود من]!‌ یه آهنگ دیگه ازشون پیدا کردم: لیبرتا! آزادی! آهنگی که دیگه انقدرها ساده نیست. از شکوهش به خودتون می‌لرزید و برای همخوانی هم مناسب نیست. آزادی، سیلی حقیقت به گوش خوشبختی بود. شما در سکوت محض می‌شنوینش و اون تمام احساستون رو به پرواز درمیاره و رها می‌کنه. همه اسرار هستی رو جلوی چشمتون می‌رقصونه و یک‌ راست پرتتون می‌کنه وسط ناکجاآباد قلبتون. آزادی چند برابر از خوشبختی زیباتره. عمیق‌تره. سنگینه و پر از اوج و فرود. پر از غرور و مهر، پر از گذشت و شهامت. نزدیک‌های سی سالم بود که دوستم بین این همه کشور دنیا برای تحصیل، سر از ایتالیا در آورد. می‌خواستم بهترین آرزوها و امید شادترین لحظه‌ها رو همراهش بفرستم. از اونجا که سرود ملی ایتالیا برای من همون فلیچیتاست؛ مجبورش کردم اول این آهنگ رو یاد بگیره بعد سوار هواپیما بشه. ایتالیایی بلد نبود و تو یک ماه هم‌‌‌ نمی‌شد ایتالیایی یاد گرفت؛ اما‌ می‌شد یک آهنگ حفظ کرد. یادمه با خنده گفتم: «هر وقت کسی چیزی گفت که نفهمیدی براش فلیچیتا رو بخون. به هر حال آهنگ مملکت خودشونه و احتمالاً ازش خوششون میاد و کارت رو راه‌ می‌اندازن! شاید خود ایتالیایی‌ها هم خسته شده‌باشن از بس هنر فاخر بهشون وصله زدن!» برای من که ایتالیا قبل از اینکه یک چکمه، اپرا، میکل آنژ، رافائل، کولوسئوم، برج پیزا و پیتزا باشه؛ فلیچیتا بود. همون مردمی که از خوشبختی‌های کوچیک و زیبای روزانه‌ می‌خونن و با یک ملودی ساده شادمانه همراه می‌شن.اینترنت که قبلاً حقیقت تلخ یک خوشبختی رو روی سرم خراب کرده بود؛ یک بار دیگه با فیلترینگش من رو از خوشبختی جا گذاشت. لعنت به این بی‌خبری از جامعۀ جهانی! من اجراهایی که از 2013 شروع شده بودن رو تازه دو سه سال پیش دیدم. من با همین چشم‌هام دیدم که خوشبختی بعد از دهه‌ها، یک بار دیگه روی صحنه‌ رفت. صحنه‌ای که از قبل بزرگتر هم بود: «فلیچیتا! فلیچیتا!» دوباره نفسم بند اومد. می‌خوندن خوشبختی یک... خوشبختی یک...  و من این بار سی سال بزرگتر بودم و خوب می‌فهمیدم خوشبختی یعنی چی... برای دنیا یک صحنه بازسازی شده بود؛ اما برای من یک رویا. چه لبخند قشنگی به هم می‌زدند. خدا می‌داند چه در قلبشان می‌گذشت. رومینا پاور هنوز هم زیباست. باز هم چشم‌های گیرای اون از زندگی برق‌ می‌زد و چشم‌های من از دیدنش.  صحنه می‌درخشید و مکانی رویایی بود از آمد و رفت، رقص و همخوانی، شهامت و گذشت، عشق و اندوه، آرامش و پذیرش. زندگی حالا شبیه چیزی شده بین سه دقیقه فلیچیتا و چهار دقیقه لیبرتا! جایی میانه مسیر خوشبختی و آزادی. </description>
                <category>نگین آنالویی</category>
                <author>نگین آنالویی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 20:48:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شهر دیوانگان، عاقل بودن اوج دیوانگیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@neginanaluyi67/%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D9%82%D9%84-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zxn9mzwxpjcu</link>
                <description>اگر چرخی بین امثال و اشعار بزنید، حکایات جالبی دستگیرتان می‌شود. مثلاً روزی خدابیامرزی گفت: «دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!». از همان زمان هم حرفش دهان به دهان می‌چرخد. حافظ هم بر این عقیده‌است که قرعۀ فال امانت دنیا را به نام دیوانه[1]زده‌اند و بقیه همگی ول معطل بودند. عالیجناب بهلول که خیلی هم عاقل بود، تلاش می‌کرد که  حسابی دیوانه‌نما باشد. ما در ادبیات عاشقی داریم ملقب به مجنون که چندین قرن بعد از وفاتش، همچنان همه‌مان را شیفتۀ خودش می‌کند! شاید شادروان لیلی هم غیرتی را که ما روی اسم مجنون داریم، نداشت! ناصرخسرو در این معرکه بدجوری طرف عقل را می‌گیرد. انگار کار، کم پیچیده بود که مولانا در دفتر چهارم مثنوی گروه «نیم‌عاقل[2]» هم اضافه کرده‌است! نیم‌عاقلان همان کسانی‌اند که عاقلی را پیدا می‌کنند و او را چراغ راه خود قرار می‌دهند! متأسفانه مولانا گرم صحبت و سرگرم سماع، فراموش کرده‌است سرنخ بیشتری به ما بدهد و تکلیفمان را روشن نکرده‌است که حالا باید در این مجمع دیوانگان آن «عاقل» را چطور پیدا کنیم. ما که یک دنیا را بیشتر ندیدیم؛ اما لابد آنکه گفت «دنیای دیوونه‌ها از همه قشنگتره» بین عوالم خوب سفر کرده‌است و دنیای عاقلان و نیم‌عاقلان را هم دید زده‌است!این روزها سراغ از هر فرزانه و دیوانه‌ای گرفتم، دلخون بود. من از سَرَک کشیدن در هزارتوی رشته‌های علوم انسانی‌ لذت می‌برم. تاریخ هم علم شگفت و محترمی است. این سال‌ها صدها روش نویافتۀ علمی، از بیخ و بن تاریخِ علمِ ‌تاریخ را دگرگون کرده‌است. نمی‌دانم چرا بیشتر ما مردمان باور داریم در حالی که عاقلان سرگرم کنفرانس و مباحثه‌اند، دیوانگان تاس می‌اندازند و دنیا را می‌چرخانند! در نظر بسیاری از ما دنیا دارالمجانین است و آنانند که تاریخ را رقم می‌زنند؛ البته می‌دانیم هر جنون هم منطقی پشتیبان دارد. من که مورخ نیستم و قرار نیست چیزی جز افکار پریشانم بنویسم[3]. فکر می‌کنم با اینکه همیشه در یک آسایشگاه بیماران اعصاب و روان چندین پزشک، پرستار و کارمند دفتری رفت و آمد دارند، باز هم آنجا را به عنوان سرای ناخوشان می‌شناسیم. حال به درست و غلطش کار ندارم[4].  دیوانگان در مهمانی‌ها همیشه میدان‌داری می‌کنند و مجلس را سرانگشت می‌گردانند. آدم زیرک و عاقلِ هر فامیل هم نقش جالبی دارد. او به پشتی صندلی‌اش تکیه می‌دهد، سرخوشان اطرافش را زیر نظر می‌گیرد و نفس اضافه هم نمی‌کشد. مستمسک و بهانه دست کسی نمی‌دهد و به قول مافیابازها نوار خالی پر می‌کند. خودشان به آن می‌گویند: «سیاست خوب!» ما هم از دست آن‌ها و سیاست‌های خوبشان روده‌بُر می‌شویم و قاه‌قاه می‌خندیم. توپ تاریخ بین دست‌های عاقلان و دیوانگان می‌چرخد. نوبت موازنه در این بازی پیچیده‌تر از فهم من است. راستش هیچ معلوم نیست که اصلاً این همه زور و تقلا برای طبقه‌بندی مردم کار کدام دسته است؟ عاقلان، نیم‌عاقلان یا دیوانگان؟ این خط و این نشان که عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما! [1] « آسمان بار امانت نتوانست کشید// قرعۀ فال به نام من دیوانه زدند»[2] «دیگری که نیم‌عاقل آمد او// عاقلی را دیدهٔ خود داند او»[3] کسی هم قرار نیست به این اراجیف استناد کند![4] شاید دیوانه‌ای، عاقلی را به بدحالی کشانده‌باشد و شاید هم عاقلی، عاقل دیگر را به روزگار سرای نیازمند آسایش، گرفتار کرده‌باشد.</description>
                <category>نگین آنالویی</category>
                <author>نگین آنالویی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 20:34:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارشی از اهداف بیات شده</title>
                <link>https://virgool.io/@neginanaluyi67/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%81-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-yvjtuzcbnc28</link>
                <description>حالا که خرید و پر کردن صفحات اول سررسیدها از تب و تاب افتاد و اهدافمان کمی قوام پیدا کرده‌است، بیایید طوری گفت و گو کنیم که نه در صبح انگیزشی اول فروردین، بلکه در ابهام و هیاهوی چهاردهم فروردین باید حرف زد؛ یعنی همان زمانی که بازی جدی و زندگی نفس‌گیر می‌شود. من خبر ندارم که شما چه در دفتر 1402 چه نوشتید. نمی‌دانم به اندازۀ تمام سطرهای کاغذی دفتر سررسیدتان هدف دارید یا ندارید؛ اما همگی پیشفرض و توافقی نانوشته‌ داریم که با هر دفتر نو، دریچۀ احتمال رویدادهای سرنوشتمان از نو گشوده می‌شود و ما ارباب مسلم این سرنوشت خواهیم شد. احتمالاً هیچ لحظه‌ای در سال بیشتر از روزی که سررسید تازه‌‌واردمان را برانداز می‌کنیم، احساس قدرت و کنترل بر سرنوشت نمی‌کنیم. در این چند سال اخیر گوشمان از پادکست، مقاله و لایو اینستاگرام دربارۀ هدف‌گذاری هوشمند و بولت ژورنال پر شده‌است. جورواجور هدف و چشم‌انداز در سرمان می‌جوشد. اولین ماه سال انگیزشی شروع می‌شود و هر چه به آخر می‌رسد استقامتی‌تر می‌شود. کارها عقب می‌افتد. اولویت‌ها جابجا می‌شود. حساب و کتاب‌ها به هم می‌ریزد. سیاست، اقتصاد و سلامت اهداف کوتاه‌مدت و میان‌مدتمان را در مشت می‌گیرد و زیر و زبر می‌کند. بعد همه چیز باز از نو شروع می‌شود و شما باید قصور و تقصیر همۀ دنیا را یک تنه گردن بگیرید. در زندگی حقیقی ما بارها ترکیب شجاعت و تاب‌آوری را تمرین می‌کنیم. چاره‌ای نیست؛ حالاست که به زندگی واقعی خوش آمدید!بنده روانشناس نیستم و خیال ندارم با اوهام و گمانه‌هایم دربارۀ عزت نفس، اولویت‌بندی و اهمیت ماتریس آیزنهاور روده‌درازی کنم. جورواجور تکنیک دعا، طلسم و جادو برای انضباط و موفقیت هم ندارم که کَل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی... کاغذ و چرتکه‌ها را در جیب بگذارید. من میانه و معمولی‌ام. گاهی بلند درددل می‌کنم. گاهی هم لب کلام تجربۀ نیم‌بندم را بر طبق اخلاص می‌نویسم و به دیگران تقدیم می‌کنم. امروز هم درِ گوشی اعتراف می‌کنم کار مهمی را هشت سال عقب انداختم و امروز و فردا کردم. راستش رفته‌بودم یکی دو هفته استراحت کنم و نمی‌دانم چه شد که دیگر برنگشتم. گاهی بهتر آن است که استراحت نکنید! (بله بله! منم مثل شما از درد بی‌درمان کمالگرایی و اهمالکاری زیاد شنیدم.)این تأخیر و تعلیل بسته به چیستی موضوعش ممکن است تاوان متفاوتی داشته باشد؛ اما من از این بحث می‌گذرم و از نرم‌ترین و عمومی‌ترین مکافاتش برایتان می‌گویم. این شانه خالی کردن حسی شبیه به رندی دارد؛ اما اول و آخر فرار است و هیچ دررفتنی در تاریخ زندگی این بشر دو پا افتخار به بار نیاورده است. ما با شروع و پایان هر گذار در زندگیمان سور و ساتی آماده می‌کنیم. از جشن ورود به مدرسه بگیرید تا جشن فارغ التحصیلی. از جشن ازدواج تا جشن طلاق. از شروع به کار تا بازنشستگی. گاهی شاید سرخوش و غزلخوان در جمع کیک بزرگی را برایش ببریم و گاهی فقط آب شدن حبه قندی را در دل مزه‌مزه کنیم و صدای این سرور و مهمانی را فقط در قلب خودمان بشنویم؛ اما به هر روی و ریا، شما با هر زیست معوقه روی یک جشن شروع یا پایان خط می‌کشید و یک سنگ به کوله‌تان اضافه می‌کنید. آونگ می‌شوید و دمی به عقب کشیده می‌شوید و دمی به جلو رانده! ما به عقب‌گرد زیستن عادت می‌کنیم. انگار هر سال مبدایی دارد و از نو شروع نمی‌شود. از ناتمام‌های ما شروع می‌شود و به این ترتیب تمام هدف‌ها مثل نان مانده بیات می‌شود.سنگین شدن و وزن گفتنی بسیار دارد. خیاط‌ها می‌گویند: «اگر دیر برای پرو لباست بیای، لباس سنگین می‌شه؛ یعنی دیگه به این زودی‌ها کارش تموم نمی‌شه و می‌شه همون حکایت سپلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزت برسد!» وقتی از زیر انجام بموقع کاری شانه خالی می‌کنیم، با کجی و نامتعادلی خودخواسته و خودکرده، شَل می‌زنیم. کمتر موضوعی مأیوس کننده‌تر از این است که کلماتی دربردارندۀ مهم‌ترین یا خواستنی‌ترین مسیر زندگی‌مان را از این سررسید به سررسیدی دیگر و از سالی به سالی دیگر پاکنویس کنیم. اصلاً یک جورایی هر دفترمان بشود رونویس دفتر قبلی‌!  احتمال رخداد آن لحظه، غم عالم را به دلمان می‌ریزد. یاد آن ویدیوی قدیمی افتادم؛ همان که لیوان آب در دست مردی سیصد گرم بیشتر وزن نداشت. بعد از چند دقیقه مرد هر لحظه ضعیف‌تر می‌شد و هر دم از درد کرخت‌تر و تحمل وزن لیوان برایش سخت‌تر. کم‌کم شاید ما هم به این باور برسیم که تا قیام قیامت وزن کارهای معلق و معوّق با ماست و حتی باور به تمام شدنش هم برایمان باورنکردنی ‌شود.به هر زور و ضرب ممکن نزیسته‌هایتان را به سال بعد نبرید. عادت نکنید از زیر زندگی در بروید. از زیر درد شانه خالی کردن هم یاد نگیرید. نقطۀ پایان آخر سال را با قدرت بگذارید و اجازه بدهید سال بعد از همان لحظه‌ای شروع شود که باید! از معنای همان واژه‌ای شروع شود که باید! واژۀ نو... به جریان و زیستن چنگ بزنید. شوربختانه دنیا فقط با همین چنگ زدن‌های ما بهتر می‌شود. زندگی با چاره‌جویی ما قابل زیستن می‌شود. نگذارید واژگان دربردارندۀ معنای اشتیاق شما، بیشتر از یک بار جایی نوشته شوند. جلوی پاکنویس شدن بایستید. نگذارید در سررسید هدفی بیات بماند و دستتان از آن‌ بوی نا بگیرد. اجازه ندهید زندگیتان بوی نا بگیرد! ما نبردهای کوچک، نرم و بی‌مروت فراوان داریم. پیروزی که فقط برای نوروز نیست!</description>
                <category>نگین آنالویی</category>
                <author>نگین آنالویی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 08:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سررسید؛ مصحف قرتی و شماره‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@neginanaluyi67/%D8%B3%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B5%D8%AD%D9%81-%D9%82%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-mwfxm5c3x2qn</link>
                <description>هنوز سر و کلۀ گوگل تازه به دوران رسیده پیدا نشده‌بود که صفحات آخر سررسید برای ما شیرین‌کاری می‌کرد و هر دم گره‌ای از کار فروبستۀ ما می‌گشود. پیش‌شمارۀ شهرها و کشورها را به ما می‌داد، وزن‌ها و مقیاس‌ها را تبدیل می‌کرد. با نقشه، تخمین مسیر و مسافت شهرها از گم شدن نجاتمان می‌داد. به ما می‌گفت اگه به خانه‌مان دزد بیاید یا آتش بگیرد به کجا پناه ببریم. اگر آمبولانس‌ لازممان شد دست به دامن کدام شماره شویم. اگر جنازه‌ای روی دستمان ماند چه خاکی بر سر بریزیم. از شعر و شاعری، نویسندگی و اختراع می‌گفت. در گوشمان می‌خواند کی قران سعدین شده و کی قمر در عقرب. کی پارچه بِبُریم و کی وصلت کنیم. کدام هفته سفر نرویم و کدام ماه معامله نکنیم. خلاصه از هر ورقش هنر و اندرزی به زندگی ما می‌ریخت.سررسید دیگر این روزها به مشتی کاغذ سفید صحافی شده و شماره‌دار تبدیل شده‌است که بهای هر ورق کاغذش با ورقۀ طلای همین چند سال پیش برابری می‌کند؛ اما هنوز هم از مناسک پیشواز سال نو است. ما هنوز هم با چنان وسواسی رنگ و جنسش را انتخاب می‌کنیم که انگار قرار است گوی سبقت از کرسی شایسته سالاری دنیا ببریم! موضوع شوخی‌بردار نیست. ما اول اهدافی برازنده شخصیتمان انتخاب می‌کنیم و بعد هم دفتری در خور همان اهداف پیدا می‌کنیم.دروغ چرا؟!  در این سال‌ها آنقدر که تقویم‌سازی و تقویم‌نگاری کردیم، خودسازی نکردیم.حتی برای نصف شماره‌های آن کاغذهای مصحف برنامه نداشتیم. ما لمیده زندگی می‌کنیم.</description>
                <category>نگین آنالویی</category>
                <author>نگین آنالویی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 08:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام احسان طریقت! میدان‌دار حکایت و تجارت</title>
                <link>https://virgool.io/@neginanaluyi67/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%AA-cpmv5guwhrs6</link>
                <description>اگر اهل پادکست هستید، احتمالاً صدایش به گوشتان رسیده‌‌است که با لحنی ثابت و همیشگی می‌گوید: «سلام من احسان طریقت‌ام [و ادامۀ قصه...]». حالا دیگر امروز بعد از ده‌ها قسمت از او شنیدن، اگر جای آسمان و زمین را هم عوض کنید، دیگر او هرگز برای من نه احسان می‌شود و نه آقای طریقت! او در گوش و هوش من تنها «احسان طریقت» است و تمام!خودش می‌گوید کتابخوان حرفه‌ای است. به نظرم او بیشتر داستان‌خوانی ناداستان‌پَرست است. با اینکه به جزئیات عشق می‌ورزد، حوصلۀ پیچیدگی هم ندارد و ذهن شما را هم با ریزه‌کاری‌های غیرضروری و عجیب و غریب پر نمی‌کند. قدر خودش و کارهایش را می‌شناسد؛ اما فروتنانه و مهرورزانه به ندانسته‌هایش معترف است و همین ویژگی‌اش ریشۀ اعتماد را در باور شما می‌دواند. این روزها که از دکان هر عطار یک مارکتر بیرون می‌زند و ما در عصر جنون اطلاعات دوشادوش هم قدم می‌زنیم، شما از او چیزهایی می‌آموزید که در کتاب، یوتوب و انواع  دوره‌فروشی‌های رندانه نیست. دانش او ویژه‌نامۀ خود احسان طریقت است. باری در انسو تعریف کرد چقدر راه رفته و درهای جورواجور را کوبیده. از روزنامه‌نگاری و برنامه‌نویسی گذشته و سر از داستان و مارکتینگ برآورده! پس اگر شما هم در زندگی گیج شدید، نترسید...او با تردیدهای شما هم آشناست. راه‌آزموده است و احتمالاً گفتنی‌های خوبی دربارۀ راهیابی خواهد داشت. راستش وقتتان را هم زیاد نمی‌گیرد. خلاصه که احسان طریقت مزاحمتان نمی‌شود؛ مراحم است!درس پس دادن را از همینجا شروع می کنم! فروتنانه به یکی از نادانسته‌هایم اعتراف می کنم. من در دنیای کسب و کار غریبم. چیزهای زیادی را با آزمون و خطا یاد گرفتم؛ اما همانطور که خبر دارید گاهی آزموده را آزمودن خطاست. گاهی هم با آزموده، آزمودن خطاست! کوسۀ بازار، بی‌مروت و ناغافل شما را یکجا می‌بلعد! پیش از آنکه حتی بفهمید در این دریای سود و زیان، که هستید و حال چه اتفاقی برایتان افتاده‌است. آیا اصلاً می‌توان در این هیاهوی سرعت در معادلۀ شکست و پیروزی کسب و کارها که سوار بر بستر دیجیتال، فناوری و جورواجور متخصص است و به سرعت یک بشکن زدن به جلو حرکت می‌کند، انگشت به دهان بایستیم و دور و برمان را هاج و واج نگاه کنیم و خوش‌خیال فکر کنیم «بالاخره با آزمون و خطا یه چیزی می‌شه و آخرش یاد می‌گیرم»؟ اگر شما اَبَرانسان نیستید، پس عاجزید از آزمودن همۀ راهی که پیشینیان‌تان آمدند و تجربه کردند و به سرمنزل امروزشان رسیدند. حال اگر باز هم مرغ شما تکپا باشد و یک تنه راهپیمایی را شروع کنید، باید به دنیای هزینه‌ها درود بفرستید و با رویاهایتان بدرود کنید! از خودمان انتظار بیجایی داریم که با «خودآموزی» به گرد پای پهلوانان کهنه‌کار میدان داد و ستد برسیم؛ چه برسد به اینکه سودای رقابت و پیشی گرفتن به سرمان بزند! با چنین فرمان و روندی، می توانید سرخوشانه لب جوی عمرتان بنشینیند و گذارش را بینید!اگر از خان مارکتینگ و کپی‌رایتینگ هم بگذرید، روزی در عالم کسب و کارتان سر خواهد رسید که پای تمام این ing form ها در آن می‌لنگد. راستش مهم نیست شما چقدر کوشا یا موفقید. تا زمانی که از لای این همه هیاهو دیده نشوید، خستگی‌هایتان راه به جایی نمی‌برد. راستش را بخواهید حتی دیده شدن هم دردتان را درمان نمی‌کند. شما باید همیشه دیده شوید؛ آن هم بدون اینکه بیننده از تماشای شما خسته شود! آن روز که از هر ing بریدیم، این قصه‌ها هستند که دنیای محتوا و تجارت رباتیک را برای ما انسانی می‌کنند. من ادبیات‌خوانده‌ام. این را گفتم که تأکید کنم از اعجاز روایت و داستان خوب می‌دانم و قدرتش را هم هیچ دست‌کم نمی‌گیرم؛ اما آن سررشتۀ جادویی که از قصه‌ها می‌گذرد و به کسب و کار می‌رسد را لای هیچ واحد دانشگاهی، کتاب یا جزوه‌ای ندیده‌ام. شما این حکایات نادر را فقط از کسی می‌توانید بشنوید که سری سودایی در متن و ادبیات دارد و دستی هم بر آتش داد و ستد! اصلاً بگذارید برای یک بار هم که شده، هنر برای هنر نباشد!ما با کشمکش‌های زیادی در قلبمان پنجه نرم می‌کنیم. گاهی می‌دانیم کجا باید برویم و گاهی نمی‌دانیم. گاهی هم در انتخاب راه و روندش مستأصل می‌شویم. بدتر آنکه اگر شما هم مثل من به بلای آسمانی کمالگرایی گرفتار باشید، از تصور رقابت در این همه شتاب به دام تشویش می‌افتید یا فلج می‌ایستید. مژدۀ من برای شما این است که احسان طریقت هم به همین بلا مبتلاست! من تا به امروز احسان طریقت را از نزدیک ندیدم؛ اما به نظرم پیروز میدان نقطه طلایی باشد. نقطۀ تعادل و هماهنگی میان کمالگرایی و تجربه‌گرایی! راستش کلاس ما فقط دربارۀ داستان‌سرایی در کسب و کار نبود. کلاسی بود که کمک‌‌مان کرد تا ترس‌هایمان را زیر پا پله کنیم و از آن بالا برویم. خلاصه اینکه یک بار برای همیشه خودمان را داخل بازی بیندازیم! احسان طریقت می‌داند از پادکست، محتوا، مخاطب، دانشجو و شما چه می‌خواهد. تکلیفش با خودش روشن است و تکلیف شما را هم با خودش و خودتان به سرعت یکسره می‌کند. مهم نیست از او چند تا تکنیک یاد می‌گیرید؛ بالاخره جورواجور تکنیک همه جا پیدا می‌شود! مهمتر این است که یاد می‌گیرید با چه ترفندی آن به کار ببندید و به کدام تکنیک کی و چقدر جدی توجه کنید و کی فراموشش کنید!شما نمی‌توانید از احسان طریقت فرار کنید. شما نمی‌توانید روبروی احسان طریقت بنشینید و از او چیزی یاد نگیرید! مهم نیست شنوندۀ پر و پا قرص پادکست‌هایش باشید یا سلیقۀ مطالعاتی‌اش به شما نزدیک یا دور باشد. مهم نیست طرفدارش باشید یا نباشید. کارتان روزی و جایی در میانۀ مسیر به رشتۀ طلایی پیوند حکایت و تجارت گره می‌خورد. پس اگر بار دیگر از گوشه‌ای شنیدید کسی خود را با عبارت «سلام من احسان طریقت‌ام» معرفی می‌کند، جواب سلام او را واجب بدانید و بلند بگویید: «سلام احسان طریقت!»</description>
                <category>نگین آنالویی</category>
                <author>نگین آنالویی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 21:55:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای پایمردی علیرضا شهرداری</title>
                <link>https://virgool.io/@neginanaluyi67/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-hhuxinftgmrv</link>
                <description>افسوس! مگر ما چه  از محیط زیست می‌دانیم؟ این دغدغه‌ها هرگز در اولویت آموزش ما و کودکانمان نبودند. ما گربۀ سیاه را نحس خواندیم. با گرگ، کفتار و سگ جادوگری کردیم. بال کبوتر صلح را با تیر وکمان آزردیم. عقرب را شیشه کردیم و آتش زدیم. مهرۀ مار و عاج فیل را به میمنت  و مبارکی بر گردن آویختیم و القصه به هر جانور و جنبنده‌ای روی زمین، نصیبی از قساوتمان بخشیدیم!البته حیوانات خانگی را از وحش جدا می‌کنیم! من هم با تجربۀ هفده سالۀ میزبانی از سگی باوفا و مهربان و تجربۀ زهرآگین از دست دادنش آشنا هستم. مهر، مسولیت، پریشانی و اضطراب این بار و این روزها را درک می‌کنم؛ اما این میزبانی، تصمیمی در ابعاد یک زندگی شخصی کوچک بود و با غیرت و پایمردی علیرضا شهرداری قیاس‌پذیر نیست! تصمیم او بزرگ، انسانی، اجتماعی و جهانی است. او به جای همۀ ما ایرانیان -تک ‌تک ما ایرانیان- روز و شب‌ و ماه‌ها کنار پیروز زیبایمان ماند و می‌ماند! ماند تا از شیشه شیر بخورد، جویدن یاد بگیرد، راه برود، از طوفان نترسد و به سرمای سخت این زمستان خو بگیرد و امید که بماند تا همۀ فصل‌های این سرزمین را به پیروزمان نشان دهد. پیروز و علیرضا شهرداری برای همیشه زنده خواهند ماند؛ اما ما با نام یکی از شرم ناکارآمدی و نادانی‌مان سر به زیر خواهیم انداخت و با نام دیگری به آیین سپاس سر فرو خواهیم آورد. بیایید کلاه خود را قاضی کنیم... </description>
                <category>نگین آنالویی</category>
                <author>نگین آنالویی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 23:52:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خدمت و خیانت به پیاده‌روها</title>
                <link>https://virgool.io/@neginanaluyi67/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7-b5afq1fqg0bo</link>
                <description>در خدمت و خیانت به پیاده‌روهااصفهان، پارک مرداویجاز سنگفرش‌های چندهزارسالۀ شوش تا ستاره‌های امروز پیاده‌راه هالیوود چند گام بر زمین فرود آمده‌است؟ شاید حتی خدا هم تا به حال نشمرده باشد. چند سالی است که وقتی غرق عالم خود در پیاده‌روی چهارباغ اصفهان راه‌می‌روید، دریچه‌ای شیشه‌ای زیر پایتان دهن باز می‌کند و مربعی شفاف از باستان را نشانتان می‌دهد. حال و روز پیاده‌روهای ساده و معمول را هم باید تا پیش از فرو رفتنش زیر مربعی شیشه‌ای، بازبینی کرد.ما پیاده‌روهایی از سنگفرش، سنگریزه، بتن، آجر، موزاییک و خلاصه جورواجور داریم. شاید روزی باید دور هم جمع شویم و انواعش را بشماریم. گاهی که زمان و حوصله کافی دا‌شته‌باشیم، بینشان با آجر و بتن رنگی دایره، لوزی و مربع درمی‌آوریم و اسبابِ بازی لِی‌لِی بچه‌ها را جور می‌کنیم. با طراحی این اشکال هندسی برای رفاه یا عذاب حال مبتلایان به وسواس اجباری هم خط‌کش می‌سازیم. شاید یکی در میان بشمرندشان یا حواسشان را جمع کنند پا روی مرزها نگذارند.  به این ترتیب و با این خط کش آدم‌ها می‌توانند بهتر گام‌هایشان را کنار هم تنظیم کنند و کمتر به پر و پای هم بپیچند! چند سالی هم هست هر جا را که می‌خواهیم توریستی کنیم، سنگفرش می‌کنیم. شاید هم برای اهدای هویت بصری تاریخی به هر محله، سنگفرشش می‌کنیم. اولین جایی که در اصفهان سنگفرش شد، کوچۀ سنگتراشها بود. سنگ‌هایی نتراشیده، تیز و ناساز داشت. توریست هم اگرچه با دیدنش کیف می‌کرد؛ با هر قدمش کلماتی به زبان مادریش می‌گفت که از شدت غیظ و غلظت ما نمی‌فهمیدیمش. روز و شبی نبود که پاشنه‌ای نشکند یا پایی ضربه نبیند یا فحش آبداری به شهرداری و شهرسازی در هوا نچرخد. بعد از تجربۀ سنگفرش شدن سپهسالار تهران، سنگهای اصفهان هم صاف‌تر و هماهنگ‌تر شد. حالا خدا می‌داند شهرداری صیقلشان داد یا گام‌های ما.گرچه گاهی درختی پیر ریشه می‌دواند و به زیبایی پیاده‌راه ما را در هم می‌شکند؛ خود ما هم کینۀ عجیبی از پیاده‌رو داریم. سلاخی‌اش می‌کنیم. تکه‌تکه‌ عوضش می‌کنیم؛ مثلاً هر جا زورمان برسد به هر بهانه‌ای پیاده‌روها را برای لولۀ آب، انشعاب گاز، کابل برق و دلایل گاه مبهم دیگر می‌کَنیم. از زیر سرش مترو و زیرگذر رد می‌کنیم و بر بالای سرش پل و بالاگذر. وقتی منابع مالی و حالی کافی نداریم  کارمان به وصله کردن پیاده‌رو می‌کشد. در این بزنگاه‌ها به ارزان‌ترین و دم‌دست‌ترین مصالح رضایت می‌دهیم و بر بخشی از پیاده‌رویی که چند صدمتر بتنی است، دو متری با سیمان وصله می‌زنیم یا موزاییک می‌چسبانیم و معمولاً چنان عجله‌ای در اجرا می‌کنیم که خودمان چشم به‌راه ترکیدنش تا چندی بعد از نصب هستیم.  شاید هم فقط با قدری خاک سوراخش را پر کنیم و بگذاریم وزش هر باد، قدری از آن را در هوا برقصاند و چشم هر که هوس کرده در شهر قدم بزند را کور کند. شاید همین کار را هم نکنیم و بگذاریم حفره باقی بماند و زمین خوردن و قوزک پیچیدن یا رفاه معلولان و سالمندان و پدر و مادران کالسکه‌ران را به قسمت حواله کنیم. ما به جای تنظیم شیب سطح و ارتفاع، هر جا مجبور باشیم پله کار می‌گذاریم و پیاده‌روهایی دوبلکس طراحی می‌کنیم! پهنای پیاده‌رو هم موضوع سلیقه‌ای دیگری است. شاید پیاده‌راه  در میانۀ راه هوس کند یکی دو متر پهن‌تر یا جمع‌تر شود. پیاده‌رو در آخر فهرست اصلاحات شهری گیر افتاده و هرگز نوبتش سر نمی‌رسد و زیر پای او و پاهای ما هر روز خالی‌تر می‌شود.پیاده‌رو می‌شنود و با صد زبان با ما سخن می‌گوید. نشانمان می‌دهد کجا می‌شود گام برداشت؛ چه میانۀ پارک شهر باشیم و چه حاشیۀ خیابان. گاهی با فلشی جهت و راه را نشانمان می‌دهد، از این طرف... از آن طرف...  مهمان‌نواز است و گام‌های سبک و سنگین کودکان و پیران را بر فرق سرش جا می‌دهد. از لنگیدن و وجه کردنمان وزن شادی و غم‌مان را زود می‌فهمد. پرسه‌گردها شیفتۀ پیاده‌روها هستند. گام‌های عاشقانه از راه‌های او می‌گذرند؛ چه به سمت اولین دیدار و چه به سمت بازگشت از آخرین. ما خط سیر تاریخ ادبیات عاشقانه را به پیاده‌رو می‌کشانیم. بر سیمان خشک نشده‌اش، تاریخ، نام و شعر می‌نویسیم و قلبی می‌کشیم که سال‌ها لگدمال شود.هر جا از راه‌بندهای فلزی خبری نباشد، از سیلی موتور و دوچرخه و پارک خودرو در امان نیست. صدای بلند گاز موتور و زنگ دوچرخه به ما می‌گوید: «بکش کنار»!  کار به جایی رسیده که امروز در حاشیۀ پیاده‌رو راه نارنجی کدری برای دوچرخه‌ها باز کردیم. پارک خودرو در پیاده‌رو هم جار می‌زند: «مالک خانه یا مغازه روبرو هستم». وقتی عرض پیاده‌رو کم شد و جایی برای هم‌قدمی ما و همراهمان نداشت، اتیکت رفتارمان سر بلند می‌کند و به همگان نشان می‌دهد چه کسی بزرگتر است یا کداممان به دیگری احترام بیشتری می‌گذارد. گاهی وسط پیاده‌رو دست به یقه می‌شویم و زورمندی‌مان معلوم می‌کند که بیشتر می‌زنیم یا می‌خوریم. گاهی همانجا همدیگر را بغل می‌کنیم و می‌بوسیم. اخیراً اگر هم خوش‌شانس باشیم، شاید زانو زدن مردی رمانتیک را بر پیاده‌رو ببینیم.[تا دیدید، دست بزنید!]  بهار اصلاً زیر پاهایمان را نگاه هم نمی‌کنیم.  تابستان روی صورتش آب می‌پاشیم. پاییز با صدای شکستن استخوان خشک برگهای زیر گام‌هایمان سرحال می‌آییم و زمستان نگران سُر خوردنیم. در همه فصول هم سال آشغال می ریزیم و به صورتش تف پرت می‌کنیم.کم‌کم به او اعتماد می‌کنیم و رزق و روزیمان را در دامن پیاده‌روها رها می‌کنیم. خانه‌ها و حیاط‌هایمان را به عقب هل می‌دهیم تا برای پیاده‌روها جا باز کنیم. مساحت مغازۀ تنگمان را با قفسۀ نان و توپ بازی و رگال لباس‌های حراج‌خورده جبران می‌کنیم و تا وسط پیاده‌رو کش می‌دهیم. میدان هنرنمایی‌مان می‌کنیم. ساز می‌زنیم و آواز می‌خوانیم. بساط پهن می‌کنیم و دسترنج می‌فروشیم. ترازویی کج و کاسه‌ای از آن کج‌تر پهن می‌کنیم و رنج ترحم می‌خریم. کف پیاده‌رو‌ها بیلبورد تبلیغاتی ارزان قیمتی است. تراکت‌ها و اعلامیه‌های ما را روی سینه‌اش می‌چسباند و کار ما را -چه شریف باشد و چه ریاورزانه- راه ‌اندازد. برایمان دوست پیدا می‌کند و همیشه گوشه‌ای، جنسی یا صدایی در آستین دارد که نشانمان دهد و از چنگ فکر رهایمان کند! از چنگ خودمان رها کند!ما کمربندی از پیاده‌روها دور تا دور خیابان‌های شهر می‌کشیم. گاهی سوراخی به آن اضافه می‌کنیم و تنگ افسارش را می‌کشیم و خفه‌ می‌کنیم و گاهی سگکش را شل می‌کنیم. بر سرش لگد می‌زنیم. او هم ما را پروانه‌وار دور تا دور شهر با خود می‌کشد.تهران؛ خیابان اسدآبادی، میدان فرهنگ</description>
                <category>نگین آنالویی</category>
                <author>نگین آنالویی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 22:49:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>