<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگین سیدزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@neginseyedzadeh</link>
        <description>نگین سیدزاده | طراح ارشد گرافیک، عکاس و هنرمند تجسمی
با بیش از دو دهه تجربه در طراحی گرافیک، چاپ و بسته‌بندی و بیش از ۱۰ سال فعالیت در آتلیه شخصی در زمینه سفالگری و طراحی زیورآلات دست‌ساز.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:01:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4029311/avatar/IXqBMr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگین سیدزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@neginseyedzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماشینی که رفت؛ خاطراتی که ماند!</title>
                <link>https://virgool.io/@neginseyedzadeh/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-uiitpowuwzpr</link>
                <description>از همان لحظه‌ای که چشم باز کردم، نور چراغ‌های خشمگین اما عجیب‌وغریب مهربان او اول از همه در ذهنم نشست؛ چراغ‌هایی که انگار همیشه چیزی بین اخم و لبخندشان گیر کرده بود. خطوط منحنی اما متناسبی که سال ها در پس ذهنم نقش بسته بود و من نمیدانستم از کجا در طرح هایم هویدا شده اند. پشتِ آن چراغ‌ها، بدنه‌ای قرار داشت که بعدها فهمیدم اسمش پژو است؛ اما آن روزها برای من فقط «ماشینِ بابا» بود. ماشینی با صندلی‌های مخملی نرم مثل آغوش مادر، و دستگیره‌هایی که برای کودک پنج‌ساله‌ای مثل من حکم یک معمای بزرگ را داشت. نه دکمه داشتند، نه فشاری بودند؛ یک صفحه‌ی عاج‌دار بودند که باید با تمام زورِ بچگی به سمت خودت می‌کشیدی تا در باز شود. هر بار که موفق می‌شدم، حس می‌کردم یکی از رازهای دنیا را باز کرده‌ام.وقتی روی صندلی عقب می‌نشستم، دنیای من فقط از چند چیز تشکیل می‌شد: آینه‌ی جلوی ماشین، صدای موزیک، و خیابانی که از پشت شیشه کناری آرام عقب می‌رفت. گاهی که قد می‌کشیدم و کمی سرم را بالا می‌آوردم، ابروهای بابا را می‌دیدم؛ ابروهایی که پشت چشم‌هایی آرام، همیشه داشتند به من لبخند می‌زدند. همان نگاه کافی بود تا احساس امنیت کنم.بزرگ‌تر که شدم، شیشه‌ی کنارم شد تخته‌سیاه درس خواندنم. از روی تابلوی مغازه‌ها هر چه می‌دیدم، بلند یا یواش، درست یا غلط، می‌خواندم:«با تِری‌سازی مسعود…» همان موقع‌ها بود که فهمیدم خواندن چقدر لذت دارد؛ و چقدر مسیر را کوتاه‌تر می‌کند.بابا راننده‌ی ماهری بود. انگار فرمان ماشین ادامه‌ی دست‌هایش بود. نه تکان‌های ناگهانی، نه گازهای بی‌هوا، نه ترمزهای یکباره. رانندگی‌اش مثل خودش بود: روان، آرام، با وقار. برای همین، من هیچ‌وقت نفهمیدم حالِ بدِ داخلِ ماشین چیست. هیچ‌وقت.ضبط کاست ماشین مثل یک حیوان خانگی بداخلاق بود؛ هر وقت دلش می‌خواست، کاست را نصفه قورت می‌داد و بابا باید با مدادی که همیشه همان گوشه می‌گذاشت، آن را نجات می‌داد. ولی ارزشش را داشت. چون صدای ام‌کلثوم، ابراهیم تاتلیسس، بیژن مرتضوی، شهرام ناظری یا بیژن بیژنی از همان ضبط بیرون می‌آمد.«بیا… بیا… دلدار من…»وقتی این جمله از بلندگوها پخش می‌شد، جاده یکهو شاعرانه‌تر می‌شد، آسمان آبی‌تر، و من آرام‌تر.یادم هست وقتی از میانه به گردنه می‌رسیدیم، بابا همیشه ماشین را نگه می‌داشت تا آب پر کند. همان موقع بود که تازه خنکی بیرون خودش را نشان می‌داد و ما قدرِ گرمای دلنشین داخل ماشین را بیشتر می‌دانستیم. انگار ماشین، مثل یک خانه‌ی سیار، ما را از سرمای دنیا پناه می‌داد.گاهی وسط مسیر، وقتی هوا آن‌قدر سرد بود که بخار دهانمان روی شیشه‌ها می‌نشست، مامان یواشکی از همان فلاسک نیمه‌خالی چای برایمان می‌ریخت؛ چایی کم‌رنگ، اما آن‌قدر گرم و خواستنی که انگار جایزه‌ای وسط سرمای جاده بود. لبخند آرامش‌بخش مامان، که همراه با بخار چای بالا می‌آمد، خودش نصف گرما را می‌ساخت. گاهی هم قبل از رسیدن به جای قرارِ پیک‌نیک، نارنگی یا سیب پوست‌کنده را از کیفش بیرون می‌آورد و به دستمان می‌داد؛ مهرِ مادرانه‌ای که سفر را شیرین‌تر از هر مقصدی می‌کرد.یک‌بار یکی از دوستان بابا گفت:«تو ماشین رو دستکاری می‌کنی که این‌قدر خوب میره…»اما نه. بابا هیچ‌وقت ماشینش را دستکاری نمی‌کرد. فقط انتخابش خوب بود.تمام این‌ها را که کنار هم بگذارم، می‌شود حافظه‌ی کودکی من. یک پژو ۵۰۴ با چراغ‌های خاصش، لوگوی شیرنشانش، صندلی‌های مخملی نرم، فضای کافی برای بچه‌های قدونیم‌قد، و انبوهی از سفرهایی که هر کدامش تکه‌ای از روحم را ساخت.پژو ۵۰۴ برای من فقط یک ماشین نبود؛یک رمان بود، که با هر جرقه‌ی استارت، یک فصل تازه‌اش ورق می‌خورد.نگین سیدزاده</description>
                <category>نگین سیدزاده</category>
                <author>نگین سیدزاده</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 19:35:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش ما هم سرِ ته‌دیگ مان، یک ذره‌ غیرت داشتیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@neginseyedzadeh/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF-%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-lxj3bhdjceaz</link>
                <description>در آخرین سفرم به استانبول، با دقتی بیشتر از همیشه گشت زدم و تازه فهمیدم چقدر از فرهنگ و هنر ایرانی آرام و بی‌سروصدا در دل فرهنگ توریستی ترکیه‌ای‌ها جا خوش کرده؛ آن هم با نام و برند کاملاً جدید!انگار یک جایی بین مرز بازرگان و فرودگاه استانبول، کالاها پاسپورت جدید می‌گیرند و هویت‌شان عوض می‌شود!وقتی دنبال سوغاتی برای عزیزانم می‌گشتم، چشمم به جاجواهری‌های خاتم‌کاری اصفهان افتاد—اما با برچسب  “Souvenir of Istanbul”. کسی هم نه تعجب می‌کرد، نه اعتراضی. در قنادی‌ها، گز تبریز را کنار لوکوم استانبول چیده بودند و آن را با افتخار جزو «شیرینی‌جات ترکیه‌ای» معرفی می‌کردند.کنار مسجد ایاصوفیه، سقاخانه‌ای دیدم با اشعار فارسیِ مولانا. یک لحظه با خودم گفتم: «خوب شد اسمش را هم عوض نکرده‌اند!»اما ضربه‌ی آخر وقتی بود که در یک رستوران ترکیه‌ای… ته‌دیگ ایرانی دیدم! آن‌جا بود که رسماً روحم نشست و گفتم: «تمام! این یکی دیگر خط قرمز است!»به دوستم گفتم:«استانبول برای ما ایرانی‌ها همیشه یک نقطه‌ی بی‌طرف و امن بوده؛ مخصوصاً برای مهاجرها. جایی برای دیدار عزیزان و نفس تازه کردن. اما اگر کمی متفاوت به فرهنگ توریستی شایع در ترکیه نگاه کنیم، می‌بینیم اصل غذای ترکیه‌ای همان دونر کباب است، در حالی که سفره‌ی هفت‌رنگ ایرانی این‌جا مثل یک مهمان بی‌دعوت، گوشه‌ای افتاده و کسی تحویلش نمی‌گیرد.»دوستم گفت:«من متخصص نیستم، اما اگر به‌اندازه‌ای که توریست های خارجی، اینفلوئنسرها و منتقدان محلی، ساده‌ترین چیزهای ترکیه‌ای را تبلیغ می‌کنند، ایران برای غذاها و سوغات ایرانی تبلیغ می‌شد، الان رتبه‌ ی جهانی مان برای خوراک و سوغات خیلی بالاتر بود.»گفتم:«فقط همین قورمه‌سبزی را نگاه کن… این همه سبزی تازه، تفت دادن، صبر و عشق! بعد مقایسه کن با خیلی از خوراک‌های ترکیه‌ای که نصف این زحمت را هم ندارند.»او مکثی کرد و گفت:«می‌دانی چی کم داریم؟ آن غیرت و عشق افراطی که ترکیه‌ای‌ها به داشته‌ها و حتی &quot;نداشته‌ها&quot;یشان دارند. همان چیزی که ما نداریم.»من هم برایش ماجرای ته‌دیگ را تعریف کردم و هر دو به این فکر فرو رفتیم که با وجود تمام چیزهایی که از ایران به مرور زمان تاراج یا فراموش شده، هنوز چیزهای ساده‌ای مثل همین ته‌دیگ باید ثبت و حفظ شوند. چون اگر قرار باشد به اسم دیگری زده شوند، دیر یا زود همین را هم از دست می‌دهیم.بعد از سکوتی طولانی، دوستم گفت:«زندگی خیلی سخت شده و اولویت زندگی روی چیزهای دیگری هست، اما آرزو دارم بتوانم همین چیزهای کوچک را ثبت کنم: فالوده شیراز، نان سنگک و بربری تهران، خاگینه تبریز، زعفران دَمی خراسان، چرمینه‌های کرمان، سفالینه‌های لالجین همدان… و همین ته‌دیگ که چندین و چند نوع دارد. می‌خواهم بگویم حتی اگر خیلی چیزها را از دست داده باشیم، این‌ها هنوز مال ماست.»من هم گفتم:«کی می‌داند بیست سال دیگر، با این همه مهاجرت و جابه‌جایی، چه چیزهایی از کِه باقی می‌ماند…»نگین سیدزاده</description>
                <category>نگین سیدزاده</category>
                <author>نگین سیدزاده</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 13:36:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از مولتی‌تسکینگ:  چگونه هوش مصنوعی طراحان را به «ابر انسان»‌های آینده‌ساز تبدیل می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@neginseyedzadeh/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-xritiktacyek</link>
                <description>به‌عنوان طراح، مولتی‌تسک بودن همیشه بخشی طبیعی از کار ما بوده است. اما امروز دیگر صرفاً انجام هم‌زمان چند کار کافی نیست. آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد این است که یاد بگیریم چگونه قابلیت‌های متنوع هوش مصنوعی را به‌صورت هوشمندانه با هم ترکیب کنیم و در فرآیند طراحی به‌کار بگیریم.ما می‌توانیم به «ابر انسان‌های» دنیای طراحی تبدیل شویمبراساس پژوهش‌ها، ۸۳٪ از متخصصان خلاق همین حالا از هوش مصنوعی تولیدی (Generative AI) در کار خود استفاده می‌کنند . این آمار نشان می‌دهد که هوش مصنوعی دیگر یک ابزار حاشیه‌ای نیست؛ بلکه در حال تبدیل شدن به قلب تپنده دنیای خلاقیت است.ترکیب ابزارهای گوناگون هوش مصنوعی، از ایده‌پردازی و تولید تصویر گرفته تا تحلیل داده‌های کاربر، نه تنها سرعت و دقت کار ما را چند برابر می‌کند، بلکه دسترسی به فرصت‌هایی فراتر از توانایی‌های انسانی را ممکن می‌سازد.🔑 راز ماجرا در اینجاست: با هوش مصنوعی، ما می‌توانیم به «ابر انسان‌های» دنیای طراحی تبدیل شویم؛ آینده‌سازانی که مرزهای خلاقیت و بهره‌وری را از نو تعریف می‌کنند.نگین سیدزاده#طراحی #هوش_مصنوعی #خلاقیت #آینده_کار #طراحان #AI #Design #FutureOfDesign #SuperhumanCreativity #HumanAIcollaboration #NextGenDesigner</description>
                <category>نگین سیدزاده</category>
                <author>نگین سیدزاده</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 11:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی سکوت نمی‌کنم، چون هنوز امید دارم | نگین سیدزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@neginseyedzadeh/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-rde4hccedjj8</link>
                <description>یک تصویر رویایی که از آرامش و آینده با هوش مصنوعی ساختممدت‌هاست دارم فکر می‌کنم…به همه جاهایی که آدم‌ها فقط چون صدا نداشتن، جا موندن.به لحظه‌هایی که رابطه، جای ضابطه رو گرفت.به موقعیت‌هایی که کسی فقط چون &quot;حرف زد&quot;، حذف شد.و به سکوت‌هایی که در ظاهر نشونه صبوری بود، ولی در حقیقت یه جور فراموش کردنِ خود.من اما از اون‌هایی نبودم که همیشه ساکت بمونم.هر وقت لازم بوده، حتی وقتی ترسیدم، حتی وقتی نمی‌دونستم بعدش چی می‌شه، حرف زدم.نه چون شجاع‌ترین بودم. چون نمی‌تونستم خودمو قانع کنم &quot;چیزی نگم&quot; وقتی ناحقی رو می‌دیدم.اما حالا، یه خستگی جدید سراغم اومده.یه نوع تردید که نمی‌دونم از کجاست.شاید از خبرهایی که هر روز آینده رو تاریک‌تر نشون می‌ده.از حس بی‌عدالتی، از دیدن آدم‌هایی که بهتر از من بودن و هنوز موندن…از فکر کردن به اینکه اصلاً این همه صبوری، قراره ما رو به کجا برسونه؟راستش گاهی افق برام غم‌انگیز می‌شه.نه چون امیدی نیست،چون نمی‌دونم چقدر باید امیدوار موند.اما یه چیزی رو هنوز می‌دونم:من نمی‌خوام با سکوت هم‌دستِ چیزی بشم که درونم رو خاموش می‌کنه.نمی‌خوام توی روابط ناعادلانه، جا بیفتم.نمی‌خوام قربانی باشم، حتی اگه بهم بگن: &quot;راه دیگه‌ای هم نیست.&quot;هنوز می‌خوام برای خودم قدم بردارم.برای آینده‌ای که نمیدونم کجاست..برای صدایی که فقط حرف نمی‌زنه، می‌سازه.و اگه هنوز گاهی حرف می‌زنم،حتی توی نا امید ترین روزها،فقط به این دلیله که:هنوز یه ذره روشنایی توی دلم هست.نگین سیدزاده</description>
                <category>نگین سیدزاده</category>
                <author>نگین سیدزاده</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 10:55:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی صداقت کافی نیست... | نگین سیدزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@neginseyedzadeh/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%82%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-z7xkbhgy1xih</link>
                <description>پس از تجربه‌ی آخرین محل کارم، به این نتیجه رسیدم که در برخی شرکت‌ها، به‌ویژه سازمان‌های بزرگ با ظاهری خانوادگی و پر از شعارهای انگیزشی، هرچه حرفه‌ای‌تر، متعهدتر و صادق‌تر باشی، کمتر دیده می‌شوی — و گاهی حتی نادیده گرفته می‌شوی.در چنین محیط‌هایی، آن‌چه در عمل ارزشمند شمرده می‌شود نه شایستگی واقعی، بلکه مهارت در نمایش، بازی‌های پنهان و روابط پشت پرده است.این تجربه با تمام تلخی‌اش برایم یک حقیقت روشن را آشکار کرد:من نه زمان چنین بازی‌هایی را دارم، نه تمایلی به سازگاری با آن‌ها.ترجیح می‌دهم در محیطی فعالیت کنم که در آن صداقت، مسئولیت‌پذیری و کیفیت واقعی کار، به‌راستی دیده و ارج نهاده شود.شما چطور؟ در مسیر حرفه‌ای خود با چنین فضایی روبه‌رو شده‌اید؟ چه تصمیمی گرفتید؟نگین سیدزادهTools</description>
                <category>نگین سیدزاده</category>
                <author>نگین سیدزاده</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 21:22:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌در ستایش تنوع؛ چرا یک مسیر کافی نبود؟ | نگین سیدزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@neginseyedzadeh/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B9-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-buahfwe37ms9</link>
                <description>با خواهر جان و دوستان در یکی از شو های آتلیه آسمان سفالیاگر از من بپرسند «شغل تو چیست؟» احتمالاً پاسخی ساده نخواهم داشت. من، نگین سیدزاده، هرگز آدم تک‌رشته‌ای نبودم. در من، همیشه ترکیبی از دغدغه‌ها و رشته‌های هنری زندگی کرده‌اند؛ ترکیبی که نه فقط از سر کنجکاوی، بلکه از میل درونی به ساختن، کشف کردن، و درگیر شدن با جهان اطرافم شکل گرفته است.شب یلدا در دانشکده هنرهای زیبادر سال ۱۳۸۲، با ورود به دانشگاه تهران در رشته طراحی صنعتی، فقط پا به دانشگاه نگذاشتم؛ پا به مسیری گذاشتم که در آن رشته‌ها و علاقه‌ها در هم تنیدند. خیلی زود، طراحی گرافیک را به‌عنوان مسیر حرفه‌ای‌ام انتخاب کردم و هم‌زمان در فضاهای تخصصی و نشریاتی مشغول به کار شدم. اما گرافیک پایان ماجرا نبود.من همیشه با چند زبان هنری با دنیا ارتباط برقرار کرده‌ام؛ زبان تصویر، زبان ماده، زبان فرم.جایی میان خاک، نور و فرمدر کنار کار حرفه‌ای گرافیک، عکاسی را آموختم؛ نه در کلاس‌های رسمی، بلکه در میدان عمل. از عکاسی صنعتی گرفته تا عکاسی مفهومی، برایم ابزاری بود تا لحظه‌ها و ایده‌ها را ثبت و ترجمه کنم.عکس ماهی سیاه کوچولو - نگین سیدزادهو سفالگری؟ آن از دل خاک آمد. ابتدا یک سرگرمی بود، بعدها اما کارگاهی شد به نام آسمان سفالی؛ جایی برای شکل دادن به رؤیاها. با همان دست‌ها، طراحی زیورآلات را هم شروع کردم. ابتدا تجربه، بعد حرفه‌ای‌گری. تا جایی پیش رفتم که به سراغ ترجمه یک کتاب در زمینه سفال رفتم. کتابی که متأسفانه به‌واسطه پاندمی و مهاجرت، هنوز نیمه‌کاره مانده، اما روزی تمامش می‌کنم. چون آن هم بخشی از من است.تجربه ی ساخت فتیله با اکسترودروقتی یک مسیر کافی نیست...امروز، نگین سیدزاده هستم؛ طراح ارشد گرافیک با نزدیک با دو دهه سابقه حرفه‌ای، متخصص در چاپ و نشر، و همچنان عاشق یادگیری. اما فرق من با کسی که صرفاً در یک رشته متمرکز بوده چیست؟ هیچ برتری‌ای نیست، فقط یک تفاوت در ساختار ذهن و تجربه است.طراحی بروشور در کمپانی دووچ در قبرس شمالیمن یاد گرفتم که چطور بین طراحی گرافیک و طراحی صنعتی، بین فرم بصری و تجربه حسی، بین خلاقیت تجاری و هنر ناب، یک پل بسازم. هر رشته برای من مثل یک ابزار موسیقی در ارکستر وجودی‌ام است؛ اگر یکی را حذف کنی، چیزی ناقص می‌ماند.روایت من ادامه دارد...باور دارم مسیر من هنوز تمام نشده. پروژه‌هایی در راه‌اند، ایده‌هایی در ذهن و دست‌هایی آماده خلق.من، نگین سیدزاده، همچنان در حال تجربه، آموختن و ترکیب کردنم. چون گاهی، مسیر ما را خود ما طراحی می‌کنیم...#نگین_سیدزاده#طراح_گرافیک#هنرمند#طراح_چندرشته_ای</description>
                <category>نگین سیدزاده</category>
                <author>نگین سیدزاده</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 11:18:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت من از مسیر هنر و طراحی | نگین سیدزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@neginseyedzadeh/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%88-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-hlxa62akuymm</link>
                <description>نمایشگاه انفرادی در گالری کمال الدین بهزاد آذر ماه 1391من، نگین سیدزاده از سال ۱۳۸۲ و همزمان با ورودم به دانشگاه تهران در رشته‌ی طراحی صنعتی، مسیر حرفه‌ای‌ام در دنیای گرافیک آغاز شد. اولین تجربه کاری من در دفتر آقای علی علیزاده رقم خورد؛ تجربه‌ای که خیلی زود من را وارد فضای جدی و حرفه‌ای این حوزه کرد. بعد از آن، فعالیت در دفتر نشریات تخصصی الماس و صنایع مفتولی ایران، نشریات تخصصی با فضایی کاملا جدی، من را با دنیای طراحی تحریریه و صفحه‌آرایی آشنا کرد. در آن زمان هم یک دوره ی یک ساله تخصصی چاپ و نشر هم به پشتیبانی سر دربیر نشریات گذراندم من را بیش از پیش به چاپ و نشر علاقمند کرد.من از همان ابتدا مصمم بودم یک «فارغ‌التحصیل با تجربه» باشم، نه صرفاً یک دانش‌آموخته. به همین خاطر، مسیر تحصیلم کمی طولانی‌تر شد، اما در عوض در طول این سال‌ها در حوزه‌های مختلف گرافیک کار کردم: از طراحی نشریه و لباس، تا طراحی هویت بصری برندها، بسته‌بندی، چاپ، تبلیغات محیطی، دیجیتال دیزاین، طراحی بنر و بیلبورد. امروز، پس از سال‌ها تجربه در این زمینه‌ها، به‌عنوان طراح ارشد گرافیک در یکی از کمپانی‌های سرشناس ساخت‌وساز در قبرس شمالی فعالیت می‌کنم.اما مسیر من تنها به گرافیک محدود نماند.گوشه ای از آتلیه آسمان سفالیدر طی سال‌های دانشگاه، آتلیه‌ی شخصی‌ام به نام آسمان سفالی را راه‌اندازی کردم. این آتلیه، فضای خلق آثار سفالی، زیورآلات دست‌ساز و طراحی جواهرات من بود. مسیر سفالگری برایم با دوره‌ای کوتاه و الهام‌بخش در کنار استاد فریبا رهایی آغاز شد؛ با حمایت پدرم و تشویق استادم، آتلیه‌ام را راه‌اندازی کردم و آثارم را در فضای شخصی خودم خلق کردم.علاقه‌ام به فرهنگ و هنر ایران باستان همواره الهام‌بخش طراحی‌هایم بوده. برای پایان‌نامه دانشگاه، مجموعه‌ای از طراحی جواهرات مخصوص جشن‌های باستانی ایران را انتخاب کردم. ساخت آن‌ها را نیز خودم انجام دادم؛ با آموزش نزد استاد گیو، توانستم طرح‌هایم را با دست خودم و از جنس برنج و مس بسازم. این برای من یک نقطه‌عطف بود: اتصال ذهن خلاق به دستان سازنده.در طول این سال‌ها، دو بار به‌صورت رسمی در گالری‌های ثمین و کمال الدین بهزاد نمایشگاه انفرادی از آثار هنری سفالی ام برگزار کردم، و بارها به شکل غیررسمی آثارم را در کافه‌ها و فضاهای هنری به نمایش و فروش گذاشتم.و این تنها آغاز روایت من است...داستان من در جهان طراحی و هنر ادامه دارد. اینجا در ویرگول، می‌خواهم از تجربه‌ها، پروژه‌ها و مسیرهای پرفرازونشیبم بنویسم؛ برای آن‌ها که در حال شکل دادن به مسیر حرفه‌ای خودشان‌اند، و آن‌ها که مثل من، عاشق زیبایی، معنا و ساختن‌اند.#نگین_سیدزاده #طراحی_گرافیک #هنر_ایران #مسیر_هنری #موفقیت_حرفه‌ای</description>
                <category>نگین سیدزاده</category>
                <author>نگین سیدزاده</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 12:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>