<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های dark star.lixx</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@negmah12</link>
        <description>چیزی که قلبم  مغزم را پر کرده چیزی نیست جز........کلماتی سیاه و جوهری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:37:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3704169/avatar/TFrRhI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>dark star.lixx</title>
            <link>https://virgool.io/@negmah12</link>
        </image>

                    <item>
                <title>hyunlix</title>
                <link>https://virgool.io/@negmah12/hyunlix-pjfsagooevt4</link>
                <description>The studio is hushed, the colors muted,A space once filled with passion, now reputedTo hold an echo of a voice now gone,A brilliant light extinguished with the dawn.My sunlight, my muse, the weaver of our tales,Whose words could brave the fiercest, stormiest gales,A famous name, etched brightly in the sky,Now leaves a void where only shadows lie.I mix my paints, but find no joy, no spark,Just shades of grief that linger in the dark.Your laughter, stories, sharp and witty grace,Are ghosts that haunt this lonely, silent place.I see your face within each unfinished line,A phantom presence, intimately mine.The portraits I have painted, bold and true,Now seem a mockery, lacking life, lacking you.The world may mourn the writer, sharp and grand,Whose books will live and flourish through the land.But I, the artist, mourn the friend I knew,The soul that walked beside me, pure and true.My palette weeps in hues of indigo and grey,As I try to capture what words cannot say.How much I miss your mind, your knowing glance,Lost to the silence of this final dance.Though fame may fade and accolades may cease,Your memory in my heart will find no peace,Until I blend my sorrow and my art,And paint the ache you left within my heart.</description>
                <category>dark star.lixx</category>
                <author>dark star.lixx</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته</title>
                <link>https://virgool.io/@negmah12/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-bqtu1en9mqlg</link>
                <description>خانم رحمانی عزیزم، مامانِ دومم،وای که چقدر دلم تنگ میشه براتون. وقتی شنیدم دارید می‌رید کرمان، انگار یه تیکه از قلبم کنده شد. دلم می‌خواد گریه کنم، اما نمی‌دونم چطوری. شما که فقط معلم من نبودید، شما مثل مامان بودید. همیشه با اون صدای آروم و مهربونت، با اون نگاه باهوش و فهمیده‌تون، همه چی رو برام روشن می‌کردید.نگاهم رو گرفتم، انگار امشب خاطرات بیشتر از هر موقعی برای مرور شدن له له می‌زدند. خاطراتی که از شما به جا مونده بود و من انقدر قوی نبودم که ازشون بگذرم. یاد اون همه فکر و تخیلی که راجع به اسم کوچکتون می‌کردم افتادم. فکر می‌کردم در ابتدا اسمتون فرشته است، اما شما خودتون فرشته بودید که بال‌هاتون رو به مدرسه ما گشودید.یادتونه اون روزی که دلم درد می کرد و قرص خورده بودم  و سر کلاستون خوابم برد؟ شما کلاس تموم شد بیدارم کردید و گفتید: &quot; اشکال نداره ولی خودتو برسون که جلسه ی اول اولین نفر ازت می پرسم .&quot; اون موقع بود که فهمیدم چقدر مهربونید. یا اون روزی که توی پرسش ، یه سوال خیلی سخت پرسیدید و من بلد نبودم، اما شما یواشکی جوابش رو بهم گفتید و گفتید: &quot;دفعه بعد بیشتر بخون.&quot;یا اون روزی که توی امتحانات ترم پایانی هفتم روتون سوسک انداختم و شما فقط خندیدید؟دلم برای اون روزها تنگ میشه. برای وقتی که روی تخته با کچ های رنگی برایم می نوشتید و با حوصله برایمون درس توضیح می‌دادید. برای وقتی که لبخند می‌زدید و من انگار که دنیا رو دارم. حالا چطور دلم بیاد که شما برید؟ کرمان که خیلی دوره. کی دیگه برام مثل شما معلم میشه؟ کی دیگه برام مامان دومم میشه؟می‌دونم که باید قوی باشم، اما خیلی سخته. وقتی شما نیستید، انگار یه چیزی کمه. انگار هوا نیست که نفس بکشم. کاش می‌شد زمان رو نگه داشت و شما رو همین‌جا، پیش خودم نگه داشت.ولی اگه رفتنتون باعث خوشحالی شماست، منم راضی‌ام. فقط یادتون باشه، هیچ وقت شما رو فراموش نمی‌کنم. همیشه توی قلبمی، مثل یه ستاره می‌درخشید.خیلی دوستتون دارم، معلم عزیزم.دانش آموز شما،نگار سادات مهدوی </description>
                <category>dark star.lixx</category>
                <author>dark star.lixx</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوسه ی سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@negmah12/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-tfdvgk6fhwsh</link>
                <description>در تاریکیِ ساکت، سایه‌ها می‌رقصندو من، مسافرِ قلمروِ خاموشانماینک که باد، نوحه می‌خواند بر شاخه‌های بیدمن نیز آوازِ زمین را می‌خوانمای مرگ، ای دروازه‌بانِ رازِ ازلتو را نمی‌ترسمچرا که هر وجب از این خاکخاطره‌ای از تو در خود دارددستانت را بگشاکه من تشنهٔ دیدارِ حقیقتمدر چشمانِ بی‌انتهایتاسرارِ بسیاری خوابیده استامشب ماه، تیغی سرد بر گلو داردو ستارگان، شمع‌های وداعندمن با آرامش، به استقبالت می‌رومچون برگِ پاییزی که سبکبالاز شاخه رها می‌شودنگویید مُرد!که من در هر نسیمیتنفس خواهم کرددر هر قطره بارانترانه خواهم خواندو در هر طلوع آفتابدوباره متولد خواهم شد</description>
                <category>dark star.lixx</category>
                <author>dark star.lixx</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 09:15:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه من</title>
                <link>https://virgool.io/@negmah12/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-ouqufm24gaj1</link>
                <description>در سکوتِ گرمِ پنجره، دستانم را بر شیشه میکوبم… نه برایِ سرما، که برایِ نقشِ تو بر شیشهٔ دلم.سحرگاهان، وقتی بوی نانِ تُست، خانه را پر میکند، من بیاختیار، کنارِ تُفَرِ قهوه، دو تا فنجان میگذارم. یکی برایِ من، و یکی برایِ سایهات که بر صندلی خالی، تکیه داده است.روزنامه را که ورق میزنم، چشمانم میانِ سطرها، دنبالِ خطِ خوشِ تو میگردد. قهوه را مینوشم، اما طعمِ تلخش، یادآورِ شکلاتِ تلخی است که همیشه نصفهاش را میخوردی و نصفهاش را برایم میگذاشتی.لباس هایت هنوز در کمد آویزان است. گاهی در را باز میکنم و بوی تو، مثلِ یک رازِ قدیمی، به استقبالم میآید. یک دستمالِ ابریشمیِ آبی، که روزی گریۀ مرا پاک کرد، هنوز در جیبِ پالتویم سنگینی میکند.عصرها، پرنده ها را نگاه میکنم که به آشیانه بازمیگردند. من هم کلید را در قفل میچرخانم، اما در، فقط به رویِ خلوتِ خودم باز میشود.و امشب… ای کاش میتوانستی ماه را از پشتِ ابر ببینی. ماهِ امشب، شبیهِ آن شبی است که برایِ اولین بار، دستت را در دستانم گرفتم… و دنیا، به اندازۀ کفِ دو دستمان، کوچک شد.حالا، در سکوتِ اتاق، تنها صدایِ تیکتیکِ ساعت میآید… همان ساعتی که هدیۀ تولدت بود و حالا، ثانیهها را، مثلِ قطرههایِ اشک، میشمارد.من چیزی نمیگویم.فقط…فنجانِ قهوهات را مینوشم.دستمالِ آبی را به چشمانم میفشارم.و در سکوت، به نقشِ محوی که بر شیشهٔ دلم باقی مانده، خیره میمانم.</description>
                <category>dark star.lixx</category>
                <author>dark star.lixx</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 09:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>