<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یادداشت های یک زن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@neigon</link>
        <description>قراره روزمره هامو بنویسم، از احساسات و کشفیاتم بگم، یاد بگیرم و یاد بدم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:33:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/94966/avatar/ziZPPl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یادداشت های یک زن</title>
            <link>https://virgool.io/@neigon</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنگ جنگ تا شکست</title>
                <link>https://virgool.io/@neigon/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-xl3ccvrbrjsv</link>
                <description>زندگی من به جنگ می گذره. جنگ برای دیده شدن. هر موقع که دیده شدم حالم بهتر بوده. تحمل نادیده گرفته شدن رو به هیچ وجه ندارم. همین الان که دارم این متن رو می نویسم برام این سوال پیش اومده که اصلن چرا باید از اینکه نادیده گرفته بشم حس خوبی داشته باشم؟ مگه نه اینکه تمام کارهایی که ما تو زندگیمون می کنیم برای اینه که ذره ای بیشتر دوست داشته بشیم؟ ذره ای بیشتر مورد توجه قرار بگیریم؟ ذره ای بیشتر دیده بشیم...تو فکر به هم زدن رابطه ای ام که با کلی انرژی شروع شد و کلی رویاهای رنگارنگ براش تصویر شد ولی این روزا داره نفسای آخرش رو می کشه. درست مثل وارمرها که وقتی به تهشون می رسن یه کم پت پت میکنن و دیگه واسه همیشه خاموش میشن. جسم ها از هم دور، قلب ها دورتر... چند شب پیش ویدیوکال کردیم و مردی که بهم نگاه میکرد انقدر برام غریبه بود که ترسیدم. از اینکه حرفی برای گفتن نبود بیشتر ترسیدم. آخرین باری که همدیگه رو واقعن دوست داشتیم چه روزی بود؟ چه ساعتی بود؟ هیچ چیزی یادم نمیاد.چند روز پیش تو جلسه، وارمر قوری روی میز افتاده بود به پت پت. زل زده بودم بهش و داشتم انتظار می کشیدم برای خاموش شدنش. نظاره کردن خاموشی موضوع جدیدی نبود. این بار صدای نفسای آخر وارمر منو پرت کرد به وسط یه جنگ. صدای خوردن شمشیرها به هم. جنگ برای داشتن چیزی که رسیدن بهش خیلی دوره. فقط جنگیدن. برای اینکه ذره ای بیشتر.... جنگیدن برای به دست نیاوردن. من حتی تو خوابهامم می جنگم. چند وقت پیش خواب میدیدم که گم و گور شدم ولی هیچ کس حتی متوجه نشده بود که نیستم. دوباره برگشتم و به مامانم گفتم لااقل بپرس کجام ولی مامانم تو شلوغی بازار اصلن منو ندید. من برگشته بودم تا بلکه ذره ای... ولی هیچ. </description>
                <category>یادداشت های یک زن</category>
                <author>یادداشت های یک زن</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 22:39:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهه ی تمام نکردن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@neigon/%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-ojqtqckvyjnp</link>
                <description>الان 5 یا شایدم 6 تا کتاب رو تا وسطاش خوندم و رها کردم. هدفم از اول این نبوده که رهاشون کنم مسلمن ولی هر بار که کتاب جدیدی رو دیدم و خوشم اومده قبلی رو بوسیدم گذاشتم سر طاقچه و رفتم سراغ جدیده.اسفند دو سال پیش دفاع کردم ولی هنوز کارای اداریشو نکردم که مدرک بگیرم و فلان و بهمان. همینجور گوشه ی ذهنم همیشه هست که باید برم کارامو بکنم ولی قدمی در این راستا برنمیدارم.تو رشته های ورزشی زیادی وارد شدم ولی هیچ کدومو تا آخر ادامه ندادم. شنا، تکواندو، پیلاتس، والیبال، بسکتبال، ایروبیک، TRX و این اواخر هم کیک بوکس. تازه برنامه دارم برم صخره نوردی.باید سه کیلوگرم وزن کم کنم تا برسم به وزن ایده آلم. بارها تا دو کیلو رو کم کردم و دوباره ول کردم. اون روز داشتم به دوستم میگفتم این سه کیلوی اضافه رو آخر با خودم می برم تو گور.زبان انگلیسی رو تا حدود خیلی خوبی پیش رفتم ولی باز ول کردم. الانم اسپانیایی رو ول کردم.کارمم همینجوریه. تو هیچی تخصص ندارم. همه چی رو یه نوکی زدم و به قول معروف اقیانوسی ام به عمق 4 سانت. تازه حدودن یک ساله که میخوام شرکتی رو که توش کار میکنم رو رها کنم و برم سراغ یه جای دیگه ولی...بذارید از روابطم بگم. این آخری رو دوسش داشتم. خیلی ام دوسش داشتم. ولی جفت و جور نبودیم. تهش داستانایی پیش اومد که گفتم خداحافظ ولی از اونجایی که الهه ی تمام نکردن هام هنوزم هر جا میرم به یادشم و به قول شاعر عریان: به صحرا بنگرم صحرا تو بینم...این تمام نکردن ها داره آزارم میده. تصمیم گرفتم امروز و فردا لااقل یکی از این کتابا رو تموم کنم و دوباره اسپانیایی خوندن رو شروع کنم. راستی هفته ی پیش بعد 8 ماه رفتم سفر. یه روستایی به نام فلکده توی تنکابن. خیلی زیبا بود. داستانهایی داشتم اونجا که شاید بعدن تعریف کردم.</description>
                <category>یادداشت های یک زن</category>
                <author>یادداشت های یک زن</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 20:15:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با همیم و تنهاییم</title>
                <link>https://virgool.io/@neigon/%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-lxtumahvoco4</link>
                <description>I surely wouldدیشب فیلم Wild رو دیدم. می دونم که از قافله خیلی عقبم ولی دیدن این فیلم تو هر تایمی قبل از دیشب بیهودگی ای بیش نبود. فیلم رو به شدت دوست داشتم و می تونم بگم شاید سومین فیلم قشنگیه که تو سال فاکینگ 99 دیدم. کیه که تا حالا غمگین نشده باشه؟ کیه که زندگی باهاش بدرفتاری نکرده باشه؟ کیه که زمین نخورده باشه؟ کیه که ندونسته باشه با غمش چیکار کنه و به قول یکی از دوستان ندونه چه گهی تو چه گهستونی بخوره؟همه ی این دردها رو تنهایی پشت سر گذاشتیم و از اینجا به بعدشم داستان همینه. قراره از دست بدیم، غمگین بشیم، گریه کنیم، خسته بشیم، .... زندگی گاهی روی خوش بهمون نشون بده گاهی هم گند بزنه بهمون. ولی ما دقیقن مثل شریل(شخصیت اصلی فیلم wild) با اون کوله ی سنگین احمقانه مون راه رو با همه ی سختی ها و آلتی بودن هاش ادامه بدیم.الان که دارم می نویسم آهنگ El Condor parsa از Simon &amp; Garfunkel در حال پخش شدنه:I&#x27;d rather sail away like a swan that&#x27;s here and gone....شاید سفر رو دوست دارم چون برام تمرین رها کردنه و چقدر خوشبختن اونایی که ساده رها میکنن.</description>
                <category>یادداشت های یک زن</category>
                <author>یادداشت های یک زن</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2020 09:23:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغاز واقعن هیچ نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@neigon/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-ayc0zbafzsd2</link>
                <description>من مطمئنم اینجایی که الان هستم اونجایی نیست که باید باشم.منم مثل خیلیا از وضعیت زندگیم راضی نیستم. کارم رو دوست ندارم. دوست دارم بیزینس خودم رو داشته باشم و دارم براش تلاش میکنم. الان تو شرکتی کار میکنم که پدرم سال ها براش زحمت کشیده و دقیقن موقعی که باید برداشت می کرده بیماری از پا درش آورده. بد شانسی رو از پدرم به ارث بردم و خب ژنتیک همیشه هم انقدر افتضاح عمل نمی کنه. من عاشق سفر و ماجراجویی ام. چیزی که پدرم عاشقش بود. این رو از آلبوم عکس های قدیمیش فهمیدم.وقتی پدرم برای همیشه از پیش ما رفت من 13 سالم بود. انقدر با مفهوم مرگ و از دست دادن بیگانه بودم که گریه های مدام مادرم رو نمی فهمیدم و کلافه شده بودم تا اینکه خالم برام روشن کرد که چون دلش تنگ میشه. دلتنگی رو می فهمیدم. دلتنگی رو می فهمم. دلتنگی رو ...همکارامو دوست ندارم. جایی که قبلن کار می کردم هم همین بود. از اونجایی که انگشت اتهامم همیشه سمت خودمه فکر میکنم که قطعن ایراد از منه که نمی تونم با آدما ارتباط برقرار کنم. یه بخشیش این هست ولی خب بخش های دیگه هم هست. من معاشرت با کسایی که یه پله ازم بالاترن رو دوست دارم در حالی که اینا(البته از نظر من) اصلن تو راه پله نیستن. شاید تو حمومی جایی باشن. نمی دونم.چند وقتی هست که احساس افسردگی واقعی میکنم. ینی شاید حدود سه ماه(شایدم چهار ماه). اینجا نوشتن میتونه بهم کمک کنه. نه برای از بین بردن افسردگی بلکه برای انجام کاری که توی ذهنمه و اون موضوع قراره حالمو خوب کنه.قرار نیست به هیچ کدوم از دوستام بگم که اینجا می نویسم پس دوستان و آشنایان گرامی(و تیز) اگه فهمیدین نویسنده کیه خیلی بی صدا بیاین بخونین و برین دنبال زندگیتون. تیزبازیاتونو نکوبین تو صورتم چون احتمالن همونطور که میدونین چیزی که کوبونده میشه تو صورتتون چیز جالبی نیست.اولش تو ذهنم این بود که فقط از سفر بنویسم ولی نه. محدودیت رو دوست ندارم. پس از همه چیز می نویسم.</description>
                <category>یادداشت های یک زن</category>
                <author>یادداشت های یک زن</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 20:28:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>