<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Soroush afkhami taban</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nejatesabz</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 10:54:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/119931/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Soroush afkhami taban</title>
            <link>https://virgool.io/@nejatesabz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو جانان منی، جان بی تو خرم کی شو</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D9%85-%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D9%88-jyos5uze51al</link>
                <description> https://soundcloud.com/seventhsoul/mr-shajarian-seventh-soul-jaanan مامان یادته خونه تنها می‌شدیم؟ بابا نبود، من و تو بودیم و یه خونه تو پیچ زندان. تو داشتی نماز می‌خوندی، چادرت سفید بود یادمه با بته جقه‌های کوچیک. من پشت سرت شلنگ تخته می‌نداختم.  تازه راه افتاده بودم و فکر می‌کردم ته همه جاده های دنیا به تو می‌رسه. به خاطر همین هرجا زمینم میذاشتی بدو بدو می‌دویدم که به تو برسم. ما جز هم کسیو نداشتیم، یادم میاد هیبتت منو می‌گرفت. فکر میکردم تو بلندترین زن دنیایی که دست منو میگیری و می‌بریم لونا پارک. باهام چونه میزنی که چیا می‌تونم سوار شم و بستنی ایتالیایی بخورم سر مهدیه. منتظرم میموندی که پیاده بشم و بدوم بغلت و بهم بگی آفرین پسر شجاع من که نترسیدی. منم واقعا فکر میکردم از همه شجاع‌ترم. مامان یادته منو میذاشتی مهد کودک امام و خاله سایه تحویلم می‌گرفت و من جلوی در وایمیسادم تا رفتنتو ببینم و زور میزدم که نزنم زیر گریه چون شجاع‌ترین پسر دنیا بودم؟ مامان یادته خجالت می‌کشیدم با بچه‌های دیگه فوتبال بازی کنم و میرفتم جلوشون وایمیسادم و دستامو قلاب می کردم و بدون هیچ حرفی نگاه می کردم تا بیای هلم بدی و بگی برو سروش جان، توام برو بازی کن؟مامان یادته روز اول مدرسه کلاس خانم شیردره؟ همه بچه‌ها گریه می کردن ولی تو منو جلوی در گذاشتی و بوسم کردی و ازم قول گرفتی گریه نکنم و پسر شجاع و بزرگت بمونم؟ مامان یادته بعد از کارت اومدی نشستی پشت اینترنت نفتی اون زمان و با صدای آرومی که غافلگیر نشده بود گفتی سروش قبول شدی تیزهوشان؟مامان یادت میاد اولین بار که عاشق شدم؟ یادت میاد باهام گریه می‌کردی انگار خودت عاشق شده بودی؟ مامان حتما یادت میاد وقتی دانشگاه قبول شدم و با بابا رفتیم تهران و ذوق تو چشمات بود که به قول شنی دانشگاه شریف صنعتی قبول شده بودم؟ یادته هر هفته میومدم همدان و تو عین هر هفته‌شو گریه می‌کردی و عادی نمی‌شد برات؟ مامان، یادته تو سالن فرودگاه امام؟ این بار تو توی صف پا به پام اومدی و منتظر شدی تا برم ولی بغضت ترکید؟‌ بعد از ۲۳ سال من پسر شجاعت بودم ولی تو بالاخره میتونستی خودت باشی و برای یه لحظه ام که شده قوی نباشی. یادته تا بوشهر اومدی و من خرابو بلند کردی برگردوندی تهران و کنارم بودی تا خرابیامو بسازم باز؟ مامان دو هفته پیش بود که باور نمیکردی اول جامعه شناسی شدم. بهم باور داشتی ولی کم خراب نکرده بودم. می‌‌فهمیدم وقتی تو شهر راه میری سرتو میگیری بالا. خوشحال شدم.مامان یادمه منم. بابا یادشه. هدی کمتر یادشه. تو بودی وقتایی که ما هم نبودیم. روح خونمون بودی. اگر چیزیتم بشه روحت هست و ما به یادت میاریم. یکمم قوی نباش و بذار ما پشتت باشیم. مادر منی ولی مادر خانواده خودتم هستی. ولش کن. شل کن. الان دیگه برای خودت زندگی کن.چه باشی و چه نباشی. ما به یادت میاریم. کاری کردی که همیشه باشی، حتی وقتی نباشی. تیکه‌هات تو وجود من میمونه همیشه.تولدت مبارک تپل من. پسر آدم نشوت، سروش.</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 17:54:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران مردانگی: نقش متزلزل مردان در جوامع مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%85%D8%AA%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%B9-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-vtzbtpx2mmpk</link>
                <description>عکس از گاردیناز زمان شکل‌گیری جنبش‌های زنان، با توجه به دغدغه فمنیست‌ها درباره فرودستی زنان و ستم جامعه در حق زنان، اکثر پژوهش‌های جامعه‌شناختی منحصر به زنان و فهم مفاهیم زنانه بوده‌است. دانشمندان و فعالان حقوق زنان بیشتر در پی فهم ستم مردان بر زنان و نقش آن در حفظ نظام پدرسالار بوده‌اند. آر دبلیو کانل در کتاب جنسیت و قدرت خاطر نشان می‌کند که مردانگی‌ها بخش مهمی از نظم جنسیتی است و جدا از آن، یا جدا از زنانگی‌هایی که با آن همراه است، قابل درک نیست. بنابر‌این الگوی درک مردانگی خارج از فهم روابط جنسیتی آنان با زنان به بیراهه می‌رود.سلسله مراتب مردانگی، مردان را با توجه به نسبت آنان با قدرت، ناهمنجس‌گرایی و ازدواج مربوط می‌کند و همچنین کارمزد بگیری، نیرو و صلابت جسمانی را از مولفه‌های مرد هژمونیک(۱) برمی‌شمارد. درست است که مردانگی هژمونیک شکل ایده‌آل مردانگی به‌شمار می‌آید، شمار اندکی از مردان در این قد و قواره ظاهر می‌شوند. مردانِ &quot;همدست&quot; از موقعیت مسلط مردانگی هژمونیک در نظم پدرسالار نفع می‌برند. کانل این نفع و مزیت را &quot;سودِ سهام پدرسالاری&quot; می‌نامد.  &quot;زنانگی موکد&quot; مکمل مهم مردانگی هژمونیک است و مشخصه‌ی آن &quot;فرمانبرداری، دلسوزی، پرستاری و همدلی&quot; است. با پیشرفت فرهنگی جوامع مدرن‌، نگرش‌های جنسیتی پیوسته در حال تغییر و دگرگونی است. جامعه‌شناسان متعددی از بحران‌های ایجاد شده مردانگی در بستر این تغییرات سخن می‌گویند. سه گرایش بحران‌زا نقش فعال‌تری در گفتمان مردانگی مدرن بازی می‌کنند:۱) بحران نهادینه شدن: نهادهایی که به طور سنتی از قدرت مردان پشتیبانی می‌کردند- خانواده و دولت- رفته رفته از پایه و اساس متزلزل می‌شوند. مشروعیت سلطه مردان بر زنان از طریق قوانین جدید مربوط به طلاق، خشونت و تجاوز و مسائل اقتصادی مثل مالیات و مستمری‌ها، رو به تضعیف می‌رود. ۲) بحران گرایش‌های جنسی: ناهمجنسگرایی هژمونیک کمتر از گذشته مسلط است. نیروی رو به رشد گرایش جنسی زنان و گرایش جنسی همجنسگرایان، مردانگی هژمونیک سنتی را تحت فشار قرار می‌دهد.۳) بحران شکل‌گیری منافع: بنیان‌های تازه‌ای برای منافع اجتماعی به وجود آمده که با نظم جنسیتی موجود در تناقض است. حقوق زنان متاهل، جنبش‌های مردان همجنسگرا و رشد نگرش‌های ضد جنس‌گرایان(۲) در میان مردان، همگی تهدیدی برای نظم‌ هژمونیک است.وجود این گرایش‌های بحران‌زا، باعث شده که بسیاری از جامعه‌شناسان بر این عقیده باشند باشند که دگرگونی‌های اقتصادی و اجتماعی به &quot;بحران مردانگی&quot; می‌انجامد. آن‌ها معتقدند افکار و تصورات سنتی درباره مردانگی به واسطه‌ی آمیزه‌ای از عوامل موثر، از تغییر در بازار کار‌ گرفته تا نرخ‌های بالای طلاق، در حال اضمحلال هستند. اگر مردان عادی روزی در بازار کار و خانواده و در کل جامعه از امنیت بهره می‌بردند، اکنون موقعیت آن‌ها با چندین و چند نیروی موثر متزلزل می‌شود و آن‌ها نامطمئن از خویش و نقش خود در جامعه به حال خود رها می‌شوند. اکنون به اجمال به حیطه‌هایی خواهیم پرداخت که در آن‌ها هویت مردانه در حال تغییر است.۱) بیکاری: سارا ویلوت و کریستیان گریفین بحران مردانگی را در گروهی از مردان که بیکاری بلندمدت داشته‌اند، بررسی‌ کرده‌اند. در میان این مردان طبقه کارگری، اندیشه‌ها و تصورات مربوط به مردانگی ارتباط تنگاتنگی با &quot;بیرون آمدن از خانه&quot; داشت، و همچنین با درآوردن پول کافی برای خانواده به نحوی که نیاز به حمایت دولت نداشته باشند. بیکاری طولانی مدت این افکار و تصورات- هم در ارتباط با خانواده خود و هم در رابطه با مردان محلی دیگر- از اساس فرو ریخته بود. ۲) جرم و جنایت: بئاتریس کمپبل بر مبنای رفتار خشونت‌آمیز مردان در چند شهر اظهار داشته که جرم و جنایت با نقش در حال تغییر مردان در جوامع مدرن رابطه دارد. در گذشته مردان جوان حتی در محله‌هایی که سطح جرائم در آن‌ها بالا بود، اهداف مشخصی داشتند که در زندگی دنبال می‌کردند: یافتن کار مشروع و نان‌آورِ زن و خانواده بودن. بنابر استدلال کمبل، این نقش مرد نان‌آور اکنون دچار تنش است، به خصوص برای مردان جوان مناطق محروم‌تر، جایی که بیکاری طولانی‌مدت داشتن یک خانواده و تامین آن را غیرممکن‌ می‌سازد. علاوه بر این زنان نیز بیش از گذشته مستقل شده‌اند و برای کسب پایگاهی در جامعه‌ی بزرگ‌تر نیازی به یک مرد ندارند. نتیجه‌ی این وضع چرخه‌ی رو به افزایش تباهی اجتماعی، به آن شکل که در مناطق محروم شهری دیده می‌شود، است.۳) بحران معنا: سوزان فالودی در کتاب‌اش، &quot;فریب خورده: خیانت به مردان مدرن&quot; به بررسی تجربه‌های مردان در پایان سده بیستم می‌پردازد. مردان مدرن مورد خیانت جامعه‌ای قرار گرفته‌اند که در آن بیکاری، دستمزدهای رو به کاهش. ساعات طولانی‌تر کار و ترس دائمی از زائد بودن، نقش مطمئن نان‌آور را که روزی از آن برخوردار بودند متزلزل ساخته است. ازدواج و مناسبات شخصی نیز به اندازه‌ی سابق پایدار به نظر نمی‌رسد؛ نقش مردان در اجتماع- مراسم مذهبی، سیاست و انجمن‌های محلی- نیز کمرنگ شده است. فالودی نتیجه می‌گیرد شی‌واره شدن جامعه مدرن بسیاری از توقعاتی را که مردان از زندگی خود داشته‌اند، از بیخ و بن برکنده است- توقعاتی که پدران‌شان به آن‌ها وعده داده بوده و برای آن مهیای‌شان ساخته بودند. در عوض اکنون مردان عمیقا در بحران شک به ارزشمندی و مفید بودن خود فرو رفته‌اند. بحران‌ مردانگی همبسته‌ی مستقیم زندگی در جوامع مدرن است. به دید خوشبینانه این موضوع، می‌تواند در کنار به وجود آمدن جوامعی برابر‌تر، تعریف جدیدی از مردانگی مطرح کند. &quot;مرد نوین&quot;ِ جاناتان راثرفورد یکی از این نمود‌هاست. مرد نوین در نگرش خود نسبت به زنان، کودکان و نیازهای عاطفی خود حساسیت فوق‌العاده‌ای دارد. او پدر بودن را به راه و رسمی دلپذیر و محبوب تبدیل می‌کند و پرورش دهنده‌‌ای نیرومند اما ملایم و مهربان است.اما از سویی دیگر، بحران مردانگی می‌تواند طلیعه جنبش‌های نوظهور دست راستی، آمار رو به رشد جرم‌ و جنایت، خودکشی‌های بیشتر مردان و افسردگی و بحران بی‌معنایی باشد. به هر روی، نقش‌های جدید زنانگی و مردانگی نیاز به بازنگری  و ایجاد نوع جدیدی از روابط جنسیتی میان خود هستند که بتواند در عین عدم‌ ستم‌ورزی بر یک‌ جنس، نیازهای مشروع هویتی، روانی، اقتصادی و اجتماعی  دو طرف را برآورده سازد.پانوشت:۱) هژمونی به معنای سلطه‌ی اجتماعی یک گروه معین که نه از طریق اجبار و زور بلکه از طریق فعل و انفعال فرهنگی حاصل می‌شود که به زندگی خصوصی و حیطه‌های اجتماعی تسری می‌یابد. رسانه‌ها، آموزش و پرورش و ایدئولوژی تثبیت‌کننده‌ی آن هستند.۲) Crisis of Masculinityمنابع:۱. جامعه شناسی گیدنز، ترجمه حسن چاوشیان، نشر نی۲.  Connell, 1987 : Gender and Power۳. Willott and Griffin, 1996: Men, Masculinity and the challenges of long-term unemployment۴. Campbell, 1993: Goliath: Britain&#x27;s dangerous Places5. Faludi, 1999: Stiffed: the Betrayal of Modern Man6. Rutherford, 1998: who&#x27;s that man</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 16:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنوبی و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-wvwfjrln2db4</link>
                <description>دریا در زندگی جنوبی‌ها جایگاه دوگانه و حتی متناقضی دارد. در شوره‌زاری که هیچ چیز جز‌ نخل و انسان نمی‌روید، دریا همدم، ممد حیات و گاه قاتل انسان بندری است. دریا در عین زایایی، نیرویی تخریب گر و کشنده است؛ چه بسیار انسان‌هایی که در پی یافتن طعامی برای ادامه حیات‌شان به دریا زده‌اند و خود طعمه دریا شده‌اند. چه بسیار مادران، همسران و فرزندانی که تا ابد در پی عزیزی چشم به دریا مانده‌اند.هنگامی که پاره‌تنی را به دریا می‌سپاریم، از آن به بعد چه بر سر رابطه ما با دریا می‌آید؟ هروقت به دریا می‌نگریم، می‌پرسیم &quot;در کدام نقطه و در کدام عمق، تن و روح عزیزمان، جزئی از تن و روح جمعی دریا شده؟&quot; نمی‌توانم به لحظه ماهی گرفتن و خوردن‌اش فکر نکنم؛ آیا فکر اینکه این ماهی شاید از تن عزیز به ساحل برنگشته‌ات تغدیه کرده، او را رها می‌کند؟ لحظه به نیش کشیدن گوشت ماهی، چه در سر او میگذرد؟ شاید برای او، هربار خوردن ماهی به مراسم &quot;عزیزخواری&quot; بدل می‌شود.روح دریا، ته ندارد و هرروز ارواح جدیدی شکار می‌کند که تا ابد بر موج‌ها یا در اعماقش سرگردان شوند؛ دریا می‌کشد تا بر تسبیح ارواح به بند کشیده‌اش، مهره جدیدی بیافزاید و هرروز ندای ذکر گفتنش از حلقوم غریقان، در گوش‌ماهی‌ها صفیر بکشد؛دریا از زندگان و مردگان بزرگ‌تر است. او تصمیم میگیرد چه کس را روزی دهد و از چه کس جانی بگیرد؛ جان‌های غرق شده، آیا قربانیان پیشکش ما به دریا نیستند؟ آیا جان آن‌ها، شکرانه‌ای در عوض زایایی هر روز دریا نیست که نقد از ما می‌ستاند؟ آیا غرق شدن بهای جاودانگی نیست؟وقتی جوانی به دریا می‌زند و بازنمی‌گردد، در سوگ او یزله عروسی می‌خوانند:&quot; یا الله مبارک باشه&quot;؛ یزله عزا، محتوای بس غمگین و ظاهری شاد دارد؛ نشانگر رابطه‌ای دوگانه با دریا؛ دریایی قهار و خونریز و جان‌گیر و در عین حال مایه حیات. غم از دست دادن فرد و شادی قربان‌ کردن برای ‌دریا در یزله موج می‌زند.جنوبی، شاید دریا را دشنام دهد، اما هیچوقت نمی‌تواند برای همیشه از آن متنفر شود. دریا کشنده پاره‌تن اوست و در عین حال نگه‌دارنده روح جاویدان مقتول. تنفر از دریا، تنفر از روح عزیز سکنا گزیده در دل دریاست. چگونه می ‌شود به کلی واحد، که عزیزت را در وجود خود حل کرده، نفرت ورزید؟ پاره‌تن تو حالا پاره‌تن دریاست.دریا خودِ زندگی انسان بندری است؛ زایاست اما کشنده، قهار است ولی مهربانی را از یاد نمی‌برد، انتقام می‌گیرد و گاه می‌بخشاید؛ وسوسه رهایم نمی‌کند، بگذار بگویم:&quot; دریا خدای انسان بندری است&quot;.</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Sun, 25 Oct 2020 15:37:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان، من و دیگران</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-pzmlglw4pknl</link>
                <description>سلف پرتره پیکاسو ??معنی زمانِ &quot;حال&quot; چیست؟ کدام وقت، حال است؟ همین حالا که این کلمات نوشته‌ می‌شوند، &quot;حال&quot;ای که قبل‌تر از آن صحبت کرده‌ام، از میان رفته. گذشته‌ای است گرچه بسیار نزدیک، اما دیگر حال نیست. زمان کمیتی پیوسته است؛ به این معنی که نقطه‌ای را نمی‌توان در آن در نظر گرفت و آن را منجمد کرد و نامِ &quot;حال&quot; بر آن گذاشت.زمانِ دیگر، آینده است. &quot;آینده&quot; صفت فاعلی از ریشه آمدن، مفهومی پسینی‌ دارد. چیزی‌ست در حال نزدیک شدن، اما هنوز نمیدانیم چیست و با چه کیفیاتی می‌آید. پس چه چیزی وجود دارد؟ وقتی از &quot;خود&quot; صحبت می‌کنیم، از چه زمانی حرف می‌زنیم؟ &quot;من&quot; در کدام زمان‌ وجود دارد؟ &quot; گذشته&quot;، از مصدر گذشتن، آن است که دیگر نیست و به آن‌ دسترسی نداریم. ادراک ما از گذشته، تنها ردیست که در خاطره ما مانده با همه اعوجاجات ناشی از واکنش احساسی ذهن و تغییراتی که حاصل سپری شدن زمان است. اما آیا این &quot;گذشته&quot; واقعا گذشته است؟ به نظر می‌آید اگر ذهن قادر بود مانند یک دوربین فیلم‌برداری با افزونه‌های حسی دیگر، همه جزییات گذشته را ثبت کند، شاید می‌توانستیم از وجود گذشته‌ای با کیفیات مشخص مطمئن باشیم. در این صورت لازم نبود که دائما گذشته را باز زندگی کنیم. هربار تنظیمات را دستکاری کنیم، یک بار آدم‌ها را، بار دیگر تصمیم‌هایمان را، رفتارمان، حرفایمان و ... گذشته آن‌طور که رخ ‌داده، بر هر بیننده و مشاهده‌گر دخیل در  آن رخداد، تاثیر متفاوتی برجا گذاشته، افکار و احساسات مختلفی بر انگیخته و رد یگانه‌ای از آن بر جای مانده.  درستی روایت هرکس از یک رخداد چگونه اعتبار سنجی می‌شود؟ چگونه می‌توانیم مطمئن شویم برداشت‌مان درست بوده است؟ اصلا چطور می‌شود گفت ما &quot;وجود&quot; داشته‌ایم؟ شاید راز وجود ما در &quot;خاطره&quot; باشد اما نه در خاطرِ خودمان. خاطره‌ی ما در ذهن دیگران و اثرمان بر بودن‌شان، شاید تنها گواهیست که روزی زیسته‌ایم و وجود داشته‌ایم. گرچه بالاتر دیدیم که این خاطرات پر از تغییرات ذهنی‌، ادراکی و زمانی هستند، می‌توانیم از &quot;من&quot;ای صحبت کنیم که توسط آن‌ها و خارج از مرزهای وجود شخصی‌اش، مشاهده و درک شده؛ &quot;من&quot;ِ این مشاهده‌کنندگانِ ما نیز، توسط دیگرانی درک می‌شود و بر وجودشان صحه گذاشته می‌شود. این‌‌ &quot;بودن&quot;ِ ما به تعبیری تجمعی، سیال و وابسته به دیگران است. اگر جمعِ انسان‌ها نباشد،  صحبت از وجود یک انسان نیز بی‌پایه است. شاید دغدغه اولین ثبت احوال، ثبت کردن انسان‌ها در زمان بوده است، شاهدی بر این که ما روزی مردمی بوده‌ایم، زندگی‌ای داشته‌ایم. نیاز به ثبت خود و دیگران در نقاشی، اختراع  دوربین عکاسی و همچنین فیلم قابل ردیابی است؛ پرتره‌های تک‌نفره، خانوادگی، ازدواج و دوستانه گویا برای این بوده‌اند که خودمان و &quot;پیوند&quot;هایمان باقی بمانند یا لااقل چیزی باشد که به ما ثابت کند روزی این نزدیکی‌ها در همین زمین وجود داشته‌اند و ما جزئی ازشان بوده‌ایم. در حالی که عکاسی و نقاشی به تعبیری، ثبت یک لحظه است، فیلم می‌تواند یک بازه را برای همیشه منجمد کند. هر سه‌ی این رسانه‌ها، ثبت بروز و ظهور ماست و نوشتن، تنها ابزاریست که می‌توان برای ثبت احساسات و افکارمان، آن‌چه درونی‌تر است، از آن بهره جست(پرداخت این موضوع جستارهایی مستقل می‌‌طلبد).اما هیچکدام از آن‌ها نمی‌تواند جای خاطره را بگیرد. خاطره وابسته به اختراع مدیایی نیست، در نوع انسان بوده و همیشه هست. بهترینِ ما در ذهن‌ آن‌هاییست که دوستمان‌ دارند؛ فقدان هرکدام‌شان، مثل گم‌شدن وجهی از خودِ درک شده‌‌ی ما در جهان است و برای همیشه بخشی از ما را می‌کشد. من‌هایی که از هر سوژه وجود دارند با مرگ عزیزان‌اش کم‌کم می‌میرند. پس از مرگ طبیعی شخص نیز، &quot;من‌&quot;هایی از او وجود دارد که حتی در شرایط نبود فیزیکی‌اش، دال بر وجود اویند. در نهایت با مرگ آخرین کسی که ما را درک کرده، ما هم می‌میریم. مرز &quot;من&quot; و  &quot;دیگرانی&quot; که من را درک می‌کنند باریک و شاید خیالی‌است، بی‌آن‌ها‌ وجود نداریم، دیگران را دست کم‌ نگیریم.</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 14:21:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D8%B4%D8%A8-gobpeocdkyu8</link>
                <description>شب پرستاره بر فراز رون، ونگوگچرا شب این‌قدر عزیز است؟ چرا اندیشه‌های عمیق شب‌ها به سراغ ذهن‌های جوینده می‌آیند؟ چرا عابدان شب‌ها به نماز می‌ایستند و خدای را می‌خوانند؟ چرا عشاق شبها به فغان و ناله می‌افتند و یار را با تمام‌ ذرات فریاد می‌زنند؟ چرا شب‌ها ملجا خستگان است؟  چرا شب اشکی به یاد گمشده‌ای و گذشته‌ای ریخته می‌شود؟ چرا شب‌ها ترس‌ها هجوم می‌آورند؟ چرا افسوس و حسرت شب روی جان‌ها سنگینی می‌کنند؟ چه در این تاریکی‌ست که جان‌های شیفته را دم‌به‌دم به درون‌شان می‌خواند؟ چه در این سکوت است که همهمه‌ی اذهان را می‌آغازد؟ چرا همه‌ی دردها شب‌ها می‌گزند و روح را نیشتر می‌زنند؟ چرا هنگامی که جهان تعطیل شده، تخیل تابلوی جلوی حجره‌اش را روی &quot;باز است&quot; می‌گذارد؟ چگونه است که شب مرجع همه‌ی پلیدی‌ها و هیولاهای درون و برون است و با این وجود مامن آرامش و آسودگی؟ چیست‌ در این شرّ مطلوب؟ چرا چهره‌ات شب‌ها می‌درخشد و کلامت شب‌ها جادویم می‌کند؟ چرا خیال‌ات آنقدر دیر به سرم می‌افتد و خواب را می‌رماند؟ چرا شب‌ها که باید نیستی، و روشنی لخت‌کننده روز جای توست؟ من تو را در لفافه‌ی تاریک شب می‌خواهم، در کم‌نوری مهتاب و سوز مور مور کننده‌ی نسیم شب. می‌خواهم خودم موهایت را به باد دهم، پیشانی‌ات را خانه‌ی ماه کنم و چشمانت را فانوس راه‌. می‌خواهم من پیکرت را با هر منحنی و گوشه‌ای بسازم تا با ضرب قدم‌هایت، خم و راست برقصند. می‌خواهم تا چشم‌ فریب می‌خورد بسازمت. شب به دیدنم‌ بیا، شب‌ها حوصله‌ام بازتر است. شب راحت‌تر می‌گریم، شب آسان‌تر می‌خندم. حرف‌هایم شب‌ها می‌آیند، شب‌ها امیدوارم، شب انسان‌ترم. کاش هیچوقت صبح ندمد؛ صبح دروغ است، هر چه من نخواهم دروغ است، صبح تو را مرده می‌کند و چشم من را کور. روشنی‌ تیز و بی‌رازش زشتی هر چیز و هرکس را به چشمان‌ام فرو می‌کند.شب پادشاه رازهاست، منشا ابهام‌ها. و آیا چیزی زیباتر از معمای نگشوده و وهم نیالوده هست؟ شب‌ هر چیز را در تاریکی‌اش می‌بلعد و رازآلود می‌کند، صورت‌ها را در نور کم زیباتر می‌سازد و  اذهان را‌ در کمبود محرک، آزاد.شب‌ها به دیدنم بیا.</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 23:54:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقابت را بردار، آیا خودت را دوست دارند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-cucwcxznfsfh</link>
                <description>مدت هاست که می‌خواهم راجع به Kidding بنویسم. اما حقیقتا جرات نمی‌کنم. عظمت و چندلایگی و حقیقت لخت و تلخ این اثر، هرکس را که بخواهد راجع به آن بنویسد. خلع سلاح و فلج می‌کند. این یادداشت، نه یک کلیت نظام‌مند بلکه بیشتر‌ جستاری پراکنده راجع به تجربه دیدن این سریال است.جف پیکلز( جیم کری) که سالیان دراز با برنامه‌ی مخصوص کودکانش در دل چندین نسل جا باز کرده و همیشه سعی در انعکاس زیبایی‌های زندگی به بچه‌ها داشته، ناگهان یکی‌‌ از دوقلوهایش، را در تصادفی از دست می‌دهد. پس از این حادثه، همسرش، که در جریان اتفاق، راننده اتومبیل بوده، هم می‌خواهد از او جدا شود.جف که همیشه نقابی از شادی و امید به جهان نشان داده، دیگر توانایی ادامه این دروغ را ندارد. او می‌خواهد از غم‌اش صحبت کند. او دیگر نمی‌داند زیر ماسک کمدین خوش‌برخورد و مثبت اندیش کیست؟ کسی نمی‌خواهد از غم او بشنود‌. او نماد چیزی شده که دیگر نیست‌. حتی خواهرش که عروسک ساز و پدرش که تهیه کننده برنامه او هستند، نمی‌خواهد پای درد دل او بنشیند. جف برای آن‌ها برندی است که باید ادامه پیدا کند.او با ماسک‌اش یکی شده. نمی‌داند جفِ بدون شوی تلویزیونی کیست. اما فاجعه وقتی رخ می‌دهد که عمری مثبت بودن او با تلخی، بی‌رحمی و بی‌تفاوتی دنیای واقعی مواجه می‌شود.  کسی جفِ تنهای خشمگین را نمی‌خواهد حتی خودش‌. او باید آقای پیکلز باشد و دیگران را بخنداند. او تنهای تنهای تنهاست. او نمی‌تواند دروغ بگوید و دروغ را باور کند و این نقطه ضعف اوست‌. کیدینگ سانتی مانتال نیست. کیدینگ طنز سیاهی‌ست که هر خوشی لحظه‌ای را با باران حوادث بد همراه می‌کند. در فضای جریان اصلی سینما، ما منتظر اتفاقات شیرین و کامیابی قهرمانیم. اما این سریال سینما نیست؛ فیلم نیست. کیدینگ زندگی تلخ و بی‌فرجام و شکننده ماست. در خط داستان خوب‌ها پاداش نمی‌گیرند و بدی پادشاه قاهر داستان زندگی است. زندگی زیبایی‌هایش را دارد، اما آن‌ها یا گذشته‌اند یا می‌گذرند؛ رنج‌ اما ماندنی‌ست.فشار دیدن این سریال بالاست. گاهی فشاری بر قفسه سینه حس می‌کنید و یا شقیقه‌هایتان درد خفیفی می‌گیرند؛ اما این درد،  راست‌گوترین و خالص‌ترین حسی‌ست که در این چند وقت تجربه کرده‌اید. کیدینگ با کسی شوخی ندارد. زندگی زناشویی جذاب نیست، تلاش ما برای نگه‌داشتن آدم‌ها کافی نیست؛ شاید مشکل نه در ما، بلکه در ذات و ساختار کهنه این روابط است. دوست داشته شدن توسط همه‌ دنیا، چه فایده‌ای‌دارد وقتی آن‌ها که باید دوستت ندارند؟وقت گذاشتن برای دیگران فضیلت نیست. فداکاری دائمی جف، برای دیگران لوث و مسخره است. برای خود وقت گذاشتن گرچه در محاورات پربسامد است، اما هیچگاه جدی گرفته نمی‌شود.کیدینگ می‌گوید چرا باید بچه‌ها را با نشان دادن دنیایی دروغین فریب داد؟ چرا مثبت‌اندیشی یا اجبار به دیدن نیمه‌ پر لیوان، صدای افسردگی و فریاد کمک را خفه می‌کند؟جف پیکلز شاید &quot;جیم کری&quot;ترین شخصیت کارنامه اوست‌. او که در مصاحبه‌هایش بسیار به نقاب‌های ما و تضادش با &quot;خود&quot; اشاره دارد، نشان می‌دهد که در صورت برداشتن نقاب‌‌مان، چه سرنوشتی در انتظار ماست. اگر تصویری که مردم از ما می‌خواهند را کنار بگذاریم، کسی دوستمان نخواهد داشت‌. آن‌ها تصویر ما را دوست دارند، نه خودمان را. &quot;خود&quot; بودن قیام بر علیه دیگران است. خیانت به گروهی‌ست که به آن تعلق داریم و پاداش‌اش طرد شدن و پرتاب به انزوا. خود بودن، بدون داشتن هویت گروهی، گناهی نابخشودنی است. وقتی از قالب گروه‌ها بیرون بیاییم، دیگران چگونه باید ما را بشناسند؟ و این ناَآشنایی حاصل از خود بودن، بسیار ترسناک است. حالا چگونه باید سوژه را شناخت؟کیدینگ سریالی برای افسرده‌هاست. اثری‌ست واقعی برای زندگی واقعی انسان معاصر. کیدینگ دروغ نمی‌گوید. کیدینگ شما‌ را با واقعیت روبرو می‌کند و فیلتر‌های روشن‌کننده را دور می‌ریزد. آیا حاضرید با زندگی بدون ماسک و فلیتر روبرو شوید؟</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 21:03:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقرب در آتش: چرا نظام پشت هم اشتباه می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D8%B9%D9%82%D8%B1%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-iwzfkvyqhw9a</link>
                <description>پدربزرگم میگفت وقتی جوان بوده، در کویت، عقرب‌ها بلای جان‌شان بودند. روزی نبوده که عقرب زرد و سیاه کارگر بدبختی را نیش نمی‌زده. شب‌ها که بچه‌‌های گاراژ دور آتش جمع می‌شده‌اند و لبی تر‌می‌کردند، عقربی وسط می‌اندختند‌ و دورش را بنزین می‌ریختند. عقرب بیچاره وقتی حرارت آتش را بر پوست سخت‌اش حس می‌کرده و مرگ را نزدیک می‌دیده، سر خود را نیش می‌زده و عیش کارگرها را کامل می‌کرده.پس از حادثه اسفناک شلیک موشک به هواپیمای اوکراینی، و قبل تر،‌مواجهه نظام‌ با لشگر‌ فقرا‌ در خیابان، همه می‌پرسند: &quot; چرا نظام آن قدر واضح و پشت هم اشتباه می‌کند؟&quot;ترامپ‌‌ آمدعینک کائوچویی را از چشم‌اش برمی‌دارد. موهای زرداش رو پیشانی‌اش ریخته،‌می‌زند زیر گریه؛ اول دنبال قهرمانِ چپ‌اش سندرز راه افتاد و وقتی دلگیت‌های هیلاری بیشتر شد، چاره‌ای جز‌ حمایت از او نداشت؛ در کنار نایاک و سی ان‌ ان و ایران، روبروی ترامپِ &quot;قمارباز&quot; ایستاد‌. به او خندیدند. آیپاک قدرتمند و روسیه موذی. دربه‌در رفت و صحبت کرد تا رای بخرد، اما حالا چه می‌شود؟ ترامپی که جدی گرفته نمی‌شد حالا رییس پولدارترین و قوی‌ترین کشور‌ دنیاست. با کلی سلاح و اهرم‌ فشار در دست‌اش. گفتند &quot;دیوانه&quot; است اما برد؛ بازی را به هم‌ زد. دی ۹۶، تیر آخر را زد. از برجام بیرون آمد. اروپا دست و پایی زد و راه حل سیاسی را پیگیری کرد‌. دی ۹۸، حالا اروپا کنار او ایستاده. حتی آلمانِ دست‌و‌دل‌باز برای ایران. نفت کم شده، مالیات بدهید۳۰۰ هزار بشکه در روز می‌فروشد. آن هم کو پول‌اش؟ کاسب و پزشک و کارگر و معلم و بیکار باید پول‌ ماجراجویی‌اش را بدهد. سیبیل کلفتی دارد و صدای چرخ خیاطی ها نمی‌گذارد صدای‌مان به هم برسد. &quot;داداش گلم، شما دستت تو کار نیست، بازار نیستی، مگه من چقد درمیارم که بخوام خرج این کارگراو بدم، خرج پارچه بدم، پول جا بدم، چی مونده واسم که اصا مالیات بدم؟&quot; دفتر‌های حساب‌اش را جلویم می‌گذارد و هی ورق می‌زند. راست می‌گوید. از کجا بیاورد؟ صدای تلویزیون را تا ته بلند می‌کند:&quot; بیا اینم یکی دیگشون، هزار میلیارد گرفته نداده، بعد با ۳۰‌میلیون من حل میشه؟ خب آخه مرد مومن برو اول ازین بگیر، بعد منم اگه داشتم تقدیم‌ می‌کنم!&quot;آشفته است و هی چک‌های سر ماه‌اش را نگاه می‌کند. راست می‌گوید.خون در خیابانصدای گلوله امان فرارش  نمی‌دهد. روی زمین افتاده ولی تیر نخورده. خون روی خیابان شتک زده و دلمه بسته. یاد پویا می‌افتد، او هم پسر کسیست. من هم دختر کسی هستم. سینه‌خیز خودش را به کوچه فرعی می‌کشاند. یکی دست به پهلو‌ نشسته و جلوی سیل خون‌ را می‌خواهد با انگشت‌اش بگیرد. اینجا کجاست؟ غزه؟ میدان تیان‌آن‌من؟ یا کرج؟صدای پسر از ته حلق‌اش درمی‌آید:&quot; خدایا، خدایا، اگه تو با اینایی من نمی‌خوامت، خدایا اینا دیوونه شدن، کجایی؟&quot;دختر اشک می‌ریزد و سمت او می‌رود:&quot; اشهد ان لا...&quot;خون روی خیابان یخ زده. دارند ما را می‌کشند.شلیک به قلب خودی&quot;بوووم&quot; هواپیما تکان شدیدی می‌خورد. صدای آژیر خطر در جیغ مسافران گم‌ می‌شود. صدای خلبان نیست. فکر رایان است و عینکی که تازه برای‌اش خریده. بهش می‌آید با آن صورت گرد. &quot;دوباره می‌بینمش؟&quot; صدای مهیبی دیگر و خاموشی. تیکه‌هایش را فردا از اطراف پرند بر‌می‌دارند و عینک نیم سوزش ذوب و بر سر سوخته‌اش دوخته شده. قیامت است. می‌گویند اشتباه شده. ندیدیم. آمریکا بوده. گندش به زودی درمی‌آید. عمد عمد بوده. ولی چرا؟خداحافظ اصلاحات‌چی‌هاباورش نمی‌شود. ما که لباس سپاه پوشیدیم؛ گفتیم ترامپ مادرش فلان است. در ماجرای بنزین هم که خفه‌خوان گرفتیم. هرچه خواستند کردیم:&quot;آخه این انصافه، به کی شکایت کنیم الان؟&quot; در دادگاهِ مردم، حکم داده شده. بی‌تجدید نظر. گرداندن در شهر و کوس بی‌آبرویی زدن و بعد تبعید به همان غاری که از آن‌ آمده. &quot;مگر بی‌صندوق رای هم می‌شه تغییر ایجاد کرد؟&quot; بله برادر، می‌شه. شاید شما کور شدید از ترس. دیگرانی هستند که بهتر‌ می‌دانند و دستی بر رانت خونین ندارند و لابی و گاوبندی نمی‌دانند. شما رفوزه شدید‌. نه یک بار. که چندین بار.پایانتسبیح فیروزه بر دست ذکر می‌گوید. هیچکس را راه نمی‌دهد. خشمگین به قابِ میدان آزادی در &quot;تلویزان&quot; می‌نگرد. توطئه است. می‌خواهند خون حاج قاسم را بشورند و این دلقک‌ها را به بهانه هواپیما بیرون آورده‌اند. احمق‌ها مگر‌ نمی‌دانند تحت فشاریم؟ مگر‌ نمی‌دانند شرق و غرب شمشیر را از رو بسته اند؟ &quot;من پدر و &quot;آقا&quot;ی این‌ها هستم. از بندگی غرب نجات‌شان دادم. کمی تحمل‌‌ کنند!&quot;عینک بی‌فریم‌اش را درمی‌آورد و چشم‌هایش را می‌مالد:&quot; الهی و ربی! من لی غیرک؟&quot; آن مردک کذایی هم هی جاخالی می‌دهد. از اول هم دل خوشی از او نداشت. چه باید کند؟داغی شعله و هلهله کارگر‌ها. چرخی می‌زند، راه فراری نیست؛ دمش را پایین می‌آورد و مغزش را می‌شکافد. تلوتلو می‌خورد و آخر به کام شعله می‌رود. او باخته. تاریکی مطلق.</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 22:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه‌های اشرافی در طویله</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87-ggvuuqea54ya</link>
                <description>کلاس‌تمام شد. گیتار‌ش‌ را روی پایه گذاشت. گفت:&quot; پاشو بیا ببینم&quot; بهمن اش را از جیب درآورد و پک سنگینی زد. &quot;بیا ناله کن ببینم&quot; بالکن یک‌ طرفش یک‌پیانوی پوسیده بود و یک طرفش رو به گیشای دوست‌داشتنی‌ پرجوشش. گفتم:&quot; چی بگم؟&quot; -درداتو بگو. آدمارو درداشون بهم‌نزدیک  می‌کنه.راست می‌گفت. گفتم: &quot; کسی منو نمی‌فهمه، یا مثل دیوونه‌ها نگام می‌کنن یا میگن بی‌خیال، نمیدونم چرا جامعه انقدر پایینه؟&quot;&quot;همینجا وایسا، وایسا&quot; سیگار دیگری گیراند. &quot; جامعه تورو نمی‌فهمه؟ تو کی هستی؟ یه پسر ۲۰ ساله‌‌ای که جز این که با ۴ تا رفیق‌اش بشینه کتاب بخونه و بچرخه و حرف بزنه و فکر کنه خیلی حالیشه، کاری نکرده. نه عزیزم، تویی که جامعه رو نمی‌فهمی!&quot;نشسته‌ایم و نور کم است. رژ کمرنگی زده و ریمل تیره. بستنی می‌خورد. نزدیک سی سال دارد ولی پوست و موی‌اش می‌گویند که جوان‌تریم. صدایش بلند نیست و آرام حرف می‌زند. پالتوی کرم‌اش را درنیاورده. &quot; تو خر نباش، من الان خیر سرم دکترام. ول کردم ۲ ماه پیش. اومدم این سر شهر، ۵۰۰ تا بیشتر بهم میدن. ولی حداقل دارم ۴ تا آدم می‌بینم، کار یاد میگیرم، ازون آسایشگاه درومدم‌بیرون. توام بیا بیرون، اصا میدونی زندگی چیه؟&quot;این بار کمی‌ بیشتر گوشی دستم‌آمده. نگاه‌اش می‌کنم و می‌خندم:&quot;درست‌‌میگی، نه اخلاق یاد میدن، نه انسانیت نه هیچی. چیزی ندارن بهت ‌بدن.  فقط &quot;پیپر&quot;بازی و مقاله‌سازی می‌کنن. ما که دیگه فهمیدیم. میدونی کجاش درد داره؟ این که فکر میکنن‌ پخ خاصین.&quot;من یک سمپادی‌ام. یک شریفی. یک احمق به تمام معنا. یک عمر را در کتابخانه‌ها و کلاس‌ها و گعده‌های این‌ها گذراندم. من را ببینید. جز یک بار الاغ کتاب و معلومات و محفوظات چه دارم به شما دهم؟ زندگی که بلد نیستم‌. بعد از یک هفته با همه‌تان به مشکل برمیخورم. تحمل ندارم. زود عصبی می‌شوم. اخلاق ندارم. بیرون می‌روم آدم‌ها روی اعصاب‌ام هستند. تقصیر آن‌هاست. نه نه، خفه شو. تو که خیر سرت‌ دیگر فهمیدی. شایدم باز گول خوردی و &quot;فکر&quot; کردی فهمیدی. نمی‌دانم، ولم کن! ولت کردم این شکلی شدی. در ذهنم قهقهه سر می‌دهد و سرم را روی بالش می‌گذارم. هندزفری را می‌گذارم و الفرار‌. مثل همیشه. می‌گوید مارا نمی‌فهمنند:&quot; ما مث چندتا گربه پرشنیم که تو طویله ولمون کردن. اینا خر و اسبن. ما جامون اینجا نیست، در حد اینا نیستیم، لیاقت مارو ندارن&quot; تازه آمده ییچاره‌. سال سوم‌اش است و درگیر کار و فعالیت &quot;دانشجویی&quot;. می‌خندم:&quot; تو مگه برای همین مردم کار نمیکنی؟ عزیزم داری اشتباه می‌زنی، تو نمیفهمی، یا کار نکن یا می‌کنی حداقل بشناسشون. کسی ازت خواهش نکرده بیایا.&quot; بدخلق می‌شود، روی‌اش را برمی‌گرداند، چقدر شبیه &quot;من&quot;ِ جوان‌تر است. حقیقتش، اینجا طویله نیست. ما در آکواریوم بودیم، اینجا دریاست. نه زندگی‌اش را می ‌فهمیم،  نه سیاست‌اش را نه تتلویش را نه مردمش‌اش را نه کوسه‌اش را نه هیج‌چیزش را. ما را از &quot;دلسوزی&quot; در آکواریوم ریختند و یک وقتی دیوار شیشه‌ای ترک خورد و داشتیم جان می‌دادیم که پران پران به دریا زدیم. سخت است و سرد و شور. ما ماهی آی گرم و شیرین‌ایم. مشکل آب دریاست؟ یا ضعف ما؟ همین. به دریا خوش آمدی عزیزم! بیا یکم‌ نمک و لجن برای شام بخوریم.</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2020 23:15:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وان کوچک زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-wy3kjkjkuv4z</link>
                <description>وان کوچک زیبادر خیابان‌هایش که قدم می‌زنم، غریب نیستم، آوای خش دار &quot;ق&quot; و &quot;خ&quot; را می‌شنوم و دلم خوش‌ می‌شود. هر طرف را نگاه‌می‌کنم، مردم محجوب طلبی از من ندارند. گاهی لبخندی نثارم می‌کنند و من‌ هم بی‌جواب‌شان نمی‌گذارم. اینجا از شهر خودم، آشنا ترم.صبح‌ها که از مهمان‌خانه بیرون می‌زنم و سیگاری می‌گیرانم، تا به خیابان جمهوریت می‌رسم، ۵ پسر بچه، ۵ ترازو روی زمین می‌گذارند؛ دلِ شکستن دل هیچ‌کدام‌شان را ندارم. ۵ وزن مختلف و منی که نمیدانم کدام &quot;من&quot;ام. &quot;چوک ساغول آبی&quot; می‌گویم و دستی تکان می‌دهم. &quot;آزات‌بی، خوشچا قالین&quot;.آن‌ دختر کارمند هواپیمایی سری تکان می‌دهد و می‌خندد و من هم از بالای عینک دودی نگاه‌اش میکنم، دود را بیرون می‌دهم و جواب‌اش را می‌دهم. خنده‌ای نرم و بی‌دندان.حدود ساعت ۱۰‌ از بین مردم و یخ‌بندان، راه کافه را می‌گیرم؛ منتظرم‌ هستند،‌پالتویم را رها می‌کنم روی صندلی و محتویات جیب‌ام را خالی می‌کنم. غالبا تنهام به جز آن شب با آن ۵ تا ترازو. چای ایهلامور می‌نوشم و چیزی می نویسم و می‌خوانم و می‌بینم. از این‌ بهتر‌ می‌شود؟ ساعت ۳ به رستوران بغلی می‌روم و آن جا هم منتظرم هستند، کوفته سفارش می‌دهم با آب هویج قرمز(سالگام). می‌خورم بی‌عجله. تمام‌ِ وقت دنیا را دارم. همه هم که مهر‌ من به دلشان‌‌ نشسته. سیگار گران‌قیمت را تعارف می‌کنم و بعد از شرم اولیه، یکی‌ برمی‌دارند.جمهوریت را شب‌ها تنها گز‌ می‌کنم و آهنگ گوش می‌دهم و گاهی به صدای خیابان. سرما سوزناک است اما من‌ گرمِ گرم‌ام. وان‌ است‌و جمهوریت‌اش. خیابانی ۲ کیلومتری که شهر را دورش ساخته‌اند. همه جا چراغ است و لبخند و خط فارسی خودمان با ترجمه‌های عجیب. می‌خندم. دوست‌شان‌ دارم.یادم‌ می‌رود غریبم(یابانجی). کدام غربت. اینجا خانه من شده. آشناهایم از ایران بیشتر است. از تبختر ترکی استانبولی‌ها خبری نیست. سیگار کنت ۸ ایران‌ را‌ دود می‌کنند و لذت‌می‌برند. نصف قیمت کنت ترکی خریده‌اند و ما باز‌ چالدران را باخته‌ایم.گاهی‌ کبابی‌مولانا می‌روم؛ تابلو و عکس  صوفی بیچاره را می‌بینم و به حال‌اش بالای یخچال گوشت‌ها می‌خندم. کنار یکی‌می‌نشینم‌ و پیاز و فلفل و مزه ترکی می‌خورم(پیاز و فلفل و رب).دوست ندارم به مهمان‌خانه برگردم؛ هرشب دیر می‌رسم و بیچاره‌ها که خوابیده‌اند، در را برایم‌ باز می‌کنند و من &quot;عوذور دیلریم&quot;ی می‌گویم و می‌روم در بیغوله بی‌نورم.سرد است و نمی‌شود دریاچه را ببینم، می‌گویند تابستان بیا آبی. منم‌ می‌گویم &quot;تابی، تابی&quot;. چالدران را اما دیدم و گریه امان‌ام‌ نداد. سیگاری دود کردم با صدای پریسا:&quot; چه کج‌رفتاری ای چرخ...&quot; اشک سرما ریختم.غم و شادی و استرس و افسردگی و نشاط و غریبگی و آشنایی‌ام‌ اینجا به هم‌‌ می‌آمیزند و می‌آویزند. چه بهتر از این؟ کاش امروز هواپیمای لعنتی خراب شود، برای‌مان هتل بگیرند(پولی برایم‌ نمانده). وان عزیزم، دوستان خوبم، ترازوهای منتظرم، فردا دیگر این غریبه‌ی آشنا را نخواهید دید. چه باک؟ بازخواهد گشت؛ این‌ بار از سر رفاقت آمد‌ بار‌ دیگر نیز با خنده‌ای بر لبش و چند تار موی کمتر‌ می‌آید؛ خوش و صمیمی بمانید تا بعد. خداحافظ وان زییا...</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2020 13:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان شکست‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7-g5zzd0pzmhse</link>
                <description>قهرمان و قهرمان‌اششاگرد چست و خشمگین گالیله می‌گوید:&quot;بدبخت ملتی که قهرمان ندارد&quot;گالیله نگاه‌اش می‌کند، او قهرمان شکست‌خورده داستان است که نتوانسته جلوی تزویر مقاومت‌کند. او باخته.&quot; بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد.&quot;کوچکتر از آن ام که با برشت بزرگ مخالفت کنم. درست می‌گوید. شاید برای اروپا، اما من قهرمان می‌خواهم.داستان‌گوی خوبی نیستم، داستان‌اش را هم، همه می‌دانید. می‌خواهم از دلم برای‌تان بگویم، از دل‌اش.گویا استرالیا، کشور دوم افتخار ما و ملبورن پایتخت دوم ماست‌‌. مسابقه آخر المپیک. بازهم ما و آمریکا. غلامرضا روی زمین افتاده. پیکر سنگین‌اش را بلند می‌کند‌. برای یک خم‌می‌رود، زانوی آمریکایی به ابرویش می‌گیرد. دکتر می‌گوید تمام شده، کور می‌شوی. اما مردم پای رادیو چه می‌شوند؟‌‌ مگر همین‌ آمریکا چند سال پیش آن‌ها را نبازانده؟ برمی‌خیزد‌‌. &quot;من هنوز زنده‌م.&quot; چشم‌های‌نگران ما به رادیو و گوش‌های‌مان مسخ صدای گزارشگر. چشم‌اش را کور کرده آمریکایی، نمی‌بیند؛ تختی اما از تاریکی سوی چشم‌اش، درخشان‌ترین مدال ایران را در تاریخ کشتی بیرون می‌کشد.حالا بر دستان مردم می‌چرخد‌. تختی خانی‌آبادی، قهرمان باشگاه پولاد، حالا پهلوان تمام‌ ملت است. به دستان‌اش بوسه می‌زنند و او محجوب‌تر می‌‌شود و خجلت‌زده. او بازگشته. با دست‌ پر. کنار محمدعلی فردین، تصویر آرزوهای آینده ملت. عکس مصدق را می‌گیرد و می‌بوسد. او هم قهرمانی‌ دارد. قهرمانی شکست‌خورده. می‌بوسد عکس را و غریو &quot;تختی، تختی&quot; مردم.&quot; آقای تختی عزیز، این مردم پاک  لایق بهترین‌ شادی‌ها هستند و عموما بدترین غصه‌ها نصیب‌شان می‌شود، گویی این تقدیر محتوم ملت شریف‌مان است. تقدیر سیاهی که اراده ملی‌مان را سست و ناامیدی را بر کشورمان مسلط کرده‌. شما در زمان  حاضر، سمبل اراده مردمی خسته هستید و و سمبل میل به پیروزی آن‌ها. مردم حالا تمام شکست‌های ملی و اجتماعی‌شان را پس از آن کودتای شوم، با طعم شیرین پیروزی‌های شما جبران می‌کنند. امروز اگر در حصر خانگی ‌نبودم، به استقبال‌تان آمده‌ و بر دست‌هایی که مردم افسرده ایران را شاد کرده‌اند، بوسه می‌زدم. &quot; پیر بزرگ او را ستوده.شده مرکز دنیا برای ما‌. اگر پول نداشته باشیم، او؛ اگر پدر نداشته باشیم‌، او. اگر خسته باشیم‌، او. اگر شکست خورده باشیم، او. او نماد همه خوبی‌های ملت &quot;شده&quot;. سر به زیر در‌کنار مردم و سرافراز روبروی زورگو. بامعرفت، عاشق، دست‌و‌دل باز،  جان‌باز، مردم‌دار، آزاده، راست‌گو، بی‌ادعا، مظلوم، شکست‌خورده و سوگ‌آجین.&quot;بعد از طلا، نه به وزن‌ام اضافه شد نه به مغزم.&quot; بزرگ‌مردا که تویی پهلوان. با ما این کار را نکن. زیبایی‌ات بر زشتی‌ما بیشتر نور می‌اندازد. &quot;پهلوان&quot;، در پهلوی متشکل از دو کلمه است؛ &quot;پهله&quot; به معنی شهر و &quot;بان&quot; به معنای نگهبان. او چون‌دیواری، در مقابل نفوذ پلشتی‌ها به شهر و مردم‌اش می‌ایستد، زخم برمی‌دارد، می‌افتد، اما در آخرین‌ لحظه پای فرمانده  دشمن را می‌چسبد. &quot;کجا؟ من‌ هنوز زنده‌م. کور خواندی!&quot; زمین‌بخور، زمین بخور، پشت‌ات به خاک باشد، پشت‌ات به خاک‌وطن گرم است. زمین بخور و زمین نمان. بلند شو پهلوان، آقا تختی ما، بلند شو مرد! ما دوروایم، ما تنهایت می‌گذاریم، اما دلمان هر لحظه برای‌ات می‌رود.گلوی‌اش را‌‌ گرفته‌اند. باشگاه‌اش را بسته، شریکش‌اش را خسته کرده‌اند. زندگی‌اش نمی‌گیرد. نمی‌داند چرا. نمی‌دانیم‌ چرا. آوار بر سرش ریخته. شکست، شکست، کامیابی، شکست، تنهایی و مرگ. سرنوشت قهرمان مگر جز‌ این است؟کسی‌‌ را در تمام ایران‌، می‌شناسید که او را بد بیانگارد؟ تختی قهرمانی به معنای واقعی کلمه، &quot;ملی&quot; است. با قدرت گره نمی‌خورد اما با ملت چرا. الحق که خداوند، جواب همه‌ی &quot;خدا خیرت دهد&quot;های مردم را داد. خدا &quot;خیر&quot;ش داد. زندگی را نمی‌دانم.تختی‌ای که بابک می‌گوید، عزیز است، اما تختی من، تختی ما، قهرمان ماست، ما می‌سازیمش هربار، با او می‌گرییم، با او می‌بریم‌، با او شکست می‌خوریم، تنها‌ می‌شویم و با او خودکشی می‌کنیم، اما، اما‌‌ نمی‌میریم. او آقاتختی است،‌ روزی که من هم‌ نباشم، ما هم‌ نباشیم،‌ او هست‌. او ماندنی‌ است. آقا تختیِ ما، روحت شاد و سرت سلامت.</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 15:51:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای بازنده‌ها: چرا تتلو میگیرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%87%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AA%D9%84%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-ulqwx2jr44fx</link>
                <description>صدای بازنده‌ها:چرا تتلو می‌گیرد؟مقدمه: از کجا آمد؟۴ تا جوان کنار هم ایستاده اند و یکی دیگر از پشت‌شان رد می ‌شود و پارکور اجرا می‌کند. دیوار پشت‌شان پر از گرافیتی‌های رنگارنگ خرچنگ قورباغه است. سمت راست تصویر یک حلقه بسکتبال دیده می‌شود‌؛ یکی‌شان که موهای بلند و صدای نازکی دارد، میخواند:&quot; من می‌خواستم که با تو، بمونم تا همیشه...&quot; و با دستانش اداهای عجیب درمی‌آورد. نشانگر کامل دهه شصتی‌های آن زمان است، پیراهن آستین کوتاه سفید، شلوار مشکلی، موی بلند و ته ریش. آهنگ که کاور یک ترانه خارجیست، کماکان با صدای تازه این بچه‌ها شنیدنی است. حالا او بالای یک ماشین است، می‌خواند:&quot; درسته بنز ندازم اما ۲۰۶ که دارم&quot;. جوان‌هابی دوره‌اش کرده‌اند، با ریتم شیش و هشت قر می‌دهند‌. کمی بیشتر به خودش رسیده، یقه‌اش باز است. ابروهایش را برداشته و کنار اردلانِ دماغ عملی می‌خواند‌ که &quot; پاسپورت کانادایی نه ولی کارت ملی که دارم&quot; من هم تکانی به خودم میدهم، مادرم می‌خندد و پدرم چپ چپ‌ نگاه می‌کند.این بار دستبند سبز داریم، پدرم پای موبایل نوکیایش نشسته و با او می‌خواند:&quot; ریشه‌کن فقر و فساد، میرحسین موسوی&quot;‌. می‌گوید این تتلو هم بد نیست ها. این بار من می‌خندم...با لباس در وان خوابیده، قرص خورده خودش را بکشد، تصویر او با لباس در وان پر، کمی مضحک‌ است، اما وقتی می‌گوید:&quot; تو به حرف من گوش کن&quot; دلم برای خودم و عشق شکست‌خورده‌ام می‌سوزد.پشت کامیون نشسته، موهایش ریخته و ناچار کوتاه‌شان کرده، در زاغه‌های تهران تاب می‌خورد:&quot; خونه خوبه، خونه مامانم امیده&quot;. دلم می‌لرزد، تهرانم و به مادرم زنگ می‌زنم و گریه میکنم‌. ۱۰ سالیست دارد کار می‌کند؛ صدایش می‌لرزد:&quot; خسته از همه، خسته از خالی بودن جای صدام تو برج میلاد&quot;. منم گریه می‌کنم. آخرش سلامتی همه را می‌خواهد‌،  از ایرج قادری تا حجازی و پدر و مادرها. خالکوبی‌هایش توی ذوق می‌زند، ادبیاتش فرق کرده، می‌گوید سبک &quot; تتلیتی&quot; را خودش آورده. ملغمه‌ایست از پاپ و رپ که فقط خودش می‌خواند. فوتبال بازی می‌کند و از زندگی سالم می‌گوید و گیاه‌خواری‌. می‌گوید می‌خواهد شماره هفت ایران شود. می‌دانم این بار هم شکست می‌خورد.روی ناو وسط خلیج فارس، کلاه روی سرش و سربازها کنارش رژه می‌روند، هاج و واج نگاه‌اش می‌کنم؛ &quot;انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست&quot;.این همان است؟ ازش بدم می‌آید‌. اه... خودت را خراب نکن احمق!پیش رییسی نشسته، می‌گوید:&quot; این یکی رو دستم مامانمه، اینم ایرانه، اینم که...&quot; رییسی آشکارا معذب نشسته، دارد در دل مشاورش را فحش می‌دهد، این یارو دیگر کیست؟ من‌ اینجا چه کار میکنم؟ به پدرم می‌گویم:&quot; بدبخت، انقدر بهش مجوز ندادن که قاطی کرد&quot; چپ نگاه‌ام میکند:&quot;از اولشم دیوونه بود&quot;. نمیدانم چرا ولی از او متنفر نیستم.در خیابانم‌‌؛ &quot;دروازه‌بان تیم ما خودش یه شیر ژیانه&quot; ما مراکش را بردیم و همه ماشین‌ها صدایش را‌ پخش می‌کنند:&quot; یه ستاره برای این خاک،  یه ستاره برای ایران&quot;. خوشحالم، برای خودم، با پرچم ایران تا کمر از ماشین بیرون‌می‌روم و داد میزنم‌. برای او خوشحالم، برای‌ همه‌مان. تو کوچه‌ی ما هم عروسی شده؛ گرچه کوتاه.قاطی کرده، فحش می‌دهد و رل می‌کند و پک‌ پشت پک‌. گرجستان است، همه را فحش می‌دهد، باخته، همه چیز را. رییسی هم بازی‌اش داد، دستگیرش کردند و &quot;ساس&quot; به جای‌اش پست می‌گذاشت. خونه خوب بود، اما نتوانست دیگر‌. می‌خواند:&quot; هرکی پشت سرت حرف بزنه، می‌زنمش&quot;‌. می‌گویم چه احمقانه. بیچاره‌. رفت گل‌اش را بزند و بیاید. لب‌های‌ پروتزی و موهای بلوند کرده‌ی هواداران‌. دروغ چرا؟ تا آخر کنسرت‌اش نگاه می‌کنم و هم‌اتاقی‌ام پوزخند می‌زند.می‌گوید:&quot;اعوذ بالله منم شیطان رجیم، خواهش میکمم بزن آهنگ بعدی&quot; می‌دانم تکنیک‌اش است که گوش کنی. حالا خالکوبی‌ها صورت‌اش را تسخیر کرده، در دادگاه است‌ و می‌خواهد بگوید همه چیز را داده، می‌خواهد بمیرد، از ایستادن خسته شده. &quot; میگیره از این خونه دیگه عنم&quot;. مزه‌اش سیگاره  ولی هم‌چنان رجز می‌خواند&quot; هنوز زیر مایی&quot; بگویم مانده؟ مثل این که مانده، چیزی ازش‌ نمانده، ولی‌گویا مانده‌.  وقاحت را به آخر می‌رساند، من گوش می‌دهم، بخشی از من هم مثل اوست&quot; حیف ازین استعدادم، فکر نکن که حس بهت دارم&quot; زنی را می‌بندد و می‌خواهد شلاق‌اش بزند! صحنه بعدی همان زن به او غالب شده و خنجری به قلب‌اش فرو می‌کند. این &quot;زن&quot; است؟ نه، نه. چه می‌شود گفت؟  خودش، خودش را پایین می‌اندازد&quot; بزن شهرتو بگا&quot; و &quot; تا یکم شل وا بدی، طرف رفته جیباتم زده&quot;. مانده، له شده و مانده، مثل ما.این بار می‌گوید: &quot;قسم وقتی اعتبار داره که اعتقادی مونده باشه&quot;. این از آخرین‌هاست. &quot; واسه من وطن مرد،  من فقط صفر و صدم، حد وسطم مرد&quot; عه‌. افراط و تفریط. بیخود می‌گوید، هنوز اعتقادی مانده برای‌اش:&quot; خیابانی پوشیده از ترس و پوشیده از عشق،  سرانجام حالی بودم که آینده‌ای نامشروع داشت و من چه بی‌پروا در پی پروانه شدن و چه دیوانه و بی‌بال و پر در پی پرواز&quot;. نمی‌توانم با او همراه نشونم، میخوانم و داد می‌زنم؛ امیدی در دلم نیست ولی باید ادامه دهم. &quot; قسم شکو از بین می‌بره، من به همه چی شک دارم&quot;. شک، شک و شک. به چه چیز شک ندارم؟ آینده؟ ایران؟ عشقم؟ &quot; روانی که میشم خوششون میاد مردم این شهر، روان‌پریشم&quot; صدای خنده دختر‌ها می‌آید‌. فهمیده دیوانه خطاب‌اش می‌کنند و مضحکه این و آن شده. چرا بیخیال نمی‌شوی پسر؟دستانش را دستنبد زده‌اند، پلیس ترکیه خِرکش‌اش می‌کند، روی کلیپ پخش می‌شود:&quot; از همه آدما حتی در و دافا بیزارم، نمیفهمم فازشو وقتی یکی می‌خنده&quot; ادامه می‌دهد:&quot; هرچی‌دویدم بیشتر شکسته و لاغر شدم&quot;. می‌خواهند دیپورت‌اش کنند، زیاد بازداشت شده، اول می‌گویند بخاطر ترویج مواد مخدر، اینترپل گرفتدش؛ کاش اول سراغ اسنوپ یا امینم و فیفتی می‌رفتند. بعد می‌گویند او را ایران می‌خواهد. مگر‌‌ نگفته بودند برو؟  &quot; بغضه هی میخواد بشکنه، خفت منو میچسبه&quot; بغض منم بین کوه‌های چالدران می‌ترکد. گلویم گرفته‌. او بازهم باخت، مثل ما.وقتی از تتلو حرف می‌زنیم، از کدام تتلو حرف می‌زنیم؟ تتلوی عاشق؟ عصیانگر؟ شکست‌خورده؟ سیاسی؟ ملتمس؟ تحت فشار؟ بددهن؟ همه این‌ها تتلو هست و تتلو این نیست؛ او با عشق شروع کرد و به استیصال رسید. با دهه شصتی‌ای‌ها عاشق شد، با هفتادی‌ها عصیان کرد و با هشتادی‌ها بی‌پروا شد و با همه‌ی آن‌ها شکست خورد‌. قدیمی‌ها او را سخیف می‌دانند، محافظه‌کارها دیوانه‌. تقلیل او به یک روانی(سایکو)‌ یا ضداجتماعی، پاک کردن صورت مسئله و راحت کردن تحلیل است. او &quot;متفاوت&quot; است و این تفاوت موی دماغ نظم حاکم‌. او باید سرکوب شود؛ او فحش می‌دهد، می‌کشد و میخورد و در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد.  می ‌گوید به هیچ چیز اعتقادی ندارد, نماد عشق‌های کف خیابانی و ایسنتاگرام و خشم‌های جویده شده است. شاید من گاهی او را نفهمم؛ اما طرفدارانش خوب می‌دانند چه می‌گوید. هربار &quot;سفر&quot; جدیدی را آغاز می‌کند و تلاش می‌کند و هربار شکست می‌خورد. همه چیز را باخته. می‌گوید پولی برایش نمانده، آبرو که هیچ، در بازی سیاست هم گویا هر بار طرف بازنده‌ها بوده( ۸۸ و ۹۶). او بیش از هر گروهی، حزبی و حتی سیاستمداری نمایانگر سیر ایران بعد از انقلاب است؛ با همه بیم و امیدها، شکست‌ها، خواسته‌ها و سبک زندگی‌ها. می‌گوید&quot;راها هر دفعه سخت‌تر میشن، ماها عقب هنوز صد هیچیم&quot; و باز می‌گوید&quot; شهر ما قاضی نداشت، &quot;قصاب&quot; بود&quot;. &quot; شهر ما تلفنا شنوده ولی حرفتو‌ نمی‌فهمن&quot;. به راستی در این بازی بازنده‌ها، در این لال بازی مدام ما باهم، چه کسی بیش از او شایسته عنوان &quot;صدای بازنده‌ها&quot; است؟</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2020 01:15:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش زمختی</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B2%D9%85%D8%AE%D8%AA%DB%8C-agr0ufiwfkv0</link>
                <description>قله‌ی تائوروس، جنوب ترکیه پالتوی نیمه‌بلند مشکی‌ای پوشیده‌ام، شال کرم‌رنگی روی گردنم است، خرده ریش روشنی روی صورتم، عینک بی‌شماره بر چشمم و سیگاری گوشه لبم. ادای روشنفکر‌ها را درمیاورم. به قول یکی نسخه جعلی فلان روشنفکرم که خودش جعل فلان نویسنده چپ‌ است. سرم بالاست، دود بر صورتم‌ می‌دود‌؛ سعی میکنم نگاه‌شان نکنم. اما سنگینی و تیزی نگاهشان‌ را بر سر تا پایم حس می‌کنم. یاد گرفته‌ام کمی خود‌دارتر باشم. می‌گویند اینطوری بهتر است‌. ولی خودمانیم خیلی سخت است.ابروهاشان را اخمی مارگون درهم پیچیده، چشمان‌شان میشی‌رنگ، نگاهشان‌ تیز و جستجوگر است. تازیانه‌ی سرما به هیچ‌ صورتی رحم نکرده و همه را به گناه زنده بودن حد زده. نگاه‌ات می‌کنند؛ آنی و تیز چشم برمی‌گردانند مبادا گمانی کنی و در این شهر کوچک برای‌شان دردسر درست شود. غیظ نگاه پسرها را می‌فهمم، انگاری گربه اشرافی‌ای بین چند گربه خیابانی ول شده؛ هر لحظه بیم حمله هست؛ اما من که دارم راهم را می‌روم و سیگارم را دود می‌کنم. باز هم‌ نگاه‌ام می‌کنند، من هم که بدم نیامده، گهگاه طنابی می‌اندازم و چشمی را می‌گیرم. گریزپاست، آنا نگاه‌اش را برمی‌گرداند. من هم که انگار شکم‌ام سیر است، می‌گذارم در برود‌. امروز بخت با صیاد است، اما صیاد میل آهو ندارد.دست‌هاشان را سرما ترک انداخته، گاهی از جیب‌شان بیرون می‌افتد که هوایی بگیرد و باز به لانه‌اش بخزد. اینجا استانبول نیست، نه قیافه‌ها بزک‌ شده و نه دست‌ها لطیف است‌. چشمان‌شان گرچه شیطان می‌شود اما محجوب است. بینی‌هاشان مثل کردهای خودمان است، صاف و دراز و گاهی عقابی. بدم‌‌ نمی‌آید، کمتر حس می‌کنم‌ بدقیافه‌ام.خیالم بود که عشق لطافت‌ام؛ انگشتان کشیده، صورت‌های صاف و موهای سشوار کرده و جثه ظریف( بگذریم که این اصلا لطافت است یا نه)؛ اما نمیدانم چه چیز  در این صورت‌های زمخت است که جذبم می‌کند. می‌خواهم چشم‌ بدوزم و  نگاه برندارم تا خودشان شرم‌ کنند. اینجا مزیت غریبگی‌‌‌ دارم، اما غریبه‌ای مورد توجه، غریبه‌ای ناخوانده اما باشکوه(خودم خنده‌ام میگیرد). من‌ هم شیطنت می‌کنم و بازی را شروع می‌کنم، توپ در زمین آن‌هاست؛ دروازه را خالی می‌کنند زود و ترک زمین. من برنده‌ام؛ اما کدام‌ بازی را برده‌ام؟ برگشت جام حذفی در ورزشگاه تیم‌ دسته ۳؟ سه هیچ باخته‌اند اما من حس برندگی نمی‌کنم. می‌خواهم مغلوب این شکوه زمختی و نگاه وحشی‌شان شوم، هرچه توپ را بهشان پاس می‌دهم، پا نمی‌اندازند و توپ غلت میخورد و توی دروازه! سکوت مطلق ورزشگاه و منی که حتی لبخندی به صورتم نمی‌آید. بازی عجیبی است؛ منِ برنده، مغلوبِ چشمان وحشی و ابروهای پیچیده برنداشته‌شان شده‌ام. مردهاشان به سان تماشاگری که دستش حتی از زدن بازیکن حریف کوتاه است، فقط خشمگین نگاه می‌کنند. منم خوشحالی نمی‌کنم که بیشتر کفری نشوند. آری، این چنین است، گاهی این  ناصافی، زبری و زمختی دل‌ات را قلقلک می‌دهد. گویی چیزی در این پستی و بلندی‌ست که تو را به فتح تپه نزدیک‌ می‌خواند. سنگلاخ کفش‌ات را می‌ساید و لیز میخوری، اما دوست داری بالاتر بروی. باید فتح‌اش کنی. این قله سنگی تو را می‌خواند. تو هم آرام آرام بالا می‌روی، برمی‌گردی و ارتفاع را می‌بینی، راه برگشت دور است باید بروی. سیلی باد روی صورت‌ات عقب‌ات می‌زند؛ اما باید بروی. بیراهه است، داری گم می‌شوی؛‌‌ اما خودت را رها کرده‌ای، بگذار هرچه‌ می‌خواهد بشود، هرچه بادا باد.</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 18:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران بانو، مادر من</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-gsfga10ezclk</link>
                <description>ایران‌بانو مادر منشنی همیشه بوی پیاز و سیر داغ می‌داد؛ هروقت که ماچ‌ات می‌کرد، گونه‌هایت پر از تف‌اش می‌شد و باید زود پاک‌اش می‌کردی؛ ولی صبر می‌کردی سرش را برگرداند تا دل‌اش نشکند. شنی دوست نداشت مادربزرگ صدایش بزنیم؛ می‌گفت: &quot; من مامان‌ام، پیرم‌ نکنید توروخدا&quot;. بچه‌تر که بودم، عشق‌اش این بود که مرا پیش دوست و ِِِآشنا ببرد و بشنود که &quot;شهناز خانم، پسرته؟!&quot; و با افتخار می‌گفت:&quot;نه نِوه‌مه&quot; چروک‌هایش کم نبود، ولی می‌خواست جوان بماند.شنی قشنگ‌ بود؛ می‌گویم قشنگ، نه مثل قشنگ‌های حالا؛ شنی چشمان درشتی نداشت، چروک کم نداشت، قدش خیلی کوتاه بود، همیشه موی کوتاهی داشت، دندان‌هایش یکی‌ در میان مثل فیلم‌های چاپلین سیاه و سفید بود؛ حقیقت‌اش اصلا به خودش نمی‌رسید ولی نگاه‌اش که می‌کردی، می‌شد بفهمی که روزی به قول &quot;خودش&quot; برو و بیایی داشته و به زور به این &quot;ایرج&quot;‌ دادند‌اش. وقتی می‌رفته از‌ تلمبه سر گذر، آب پر کند، پسر و مرد بوده که دنبال‌اش می‌افتاده، ناز‌ش را می‌کشیده و شنی(خودش می‌گوید، الله اعلم) با دو تا فحش آب نکشیده ردشان می‌کرده پی‌کارشان.ایرج همه تلاش‌اش را کرده بود؛ هرکاری کرده بود که شنی را بکشد. همیشه ایراد‌ش را می‌گرفت، شک می‌‌کرد، تریاک‌اش را می‌کشید، بچه‌هایش را می‌زد، سگ‌مست می‌شد و فحش‌می‌داد. او همه بچه‌هایش را کشت؛ یکی معتاد شد، آن یکی مالیخولیایی، این یکی بیکار و یکی‌شان که مادر من بود، به هر نحو و شکلی نیمچه درسی خواند و فرار کرد. مادرم میگفت ایرج هم خودش قربانی بچگی‌اش است و پدر جوان‌مرگ‌شده‌اش. از ۱۴ سالگی خرج ۶ سر عائله را می‌داده و زندگی زمخت و تیز‌اش کرده بود‌ از کنار هرکس که می‌گذشت زخمی می‌گذاشت. ابروهای کلفتی‌داشت، صورتی که آفتاب گاراژهای کویت و ترس فردا سوزانده بودش، صدایش را که می‌شنیدی، فرقی با آوای اره روی تنه درخت نداشت؛ اصلا کارش این بود، اره کردن هر چیز که آینده‌ای داشت. یکی از پسرهایش،بهمن، ۹ سالگی مرد، کسی نفهمید از چه؛ اما ایرج گریه ‌اش بند نمی‌آمد، یاد همه چک و لگدهای بی‌بهانه‌ای افتاد که زده بودش؛ آن یکی پسرش که یکسال از دیگری بزرگتر بود را نابود کرد؛ بهادر سر و زبان نداشت ولی حرف زور خون‌اش را به جوش می‌آورد، چندباری جلوی‌اش وایساد و از خانه پرت شد بیرون؛ بعدم معتاد و ...ایرج‌خان، موهای آزاده را ۱۵ سالگی چید، همیشه تحقیرش کرد و الان هم که سی و اندی سن دارد، نتوانسته تکه‌های خودش را به هم بچسباند. بابک ته تغاری کمی وضعیت‌اش بهتر بود، پسری بود بعد از بهمن، حرف‌شنو؛ آن طور که ایرج میخواست، امیدش به بابک بود، با اندک پولی که از دوران کویت جمع کرده بود و نجاری کوچکی که داشت(بعد از مرگ بهمن دیگر نتوانست کویت برود) هرچه معجون و دمنوش و زهرمار مقوی به حلق این بیچاره ریخت تا شاید قدش به خودش نرود، افاقه نکرد، از همه کوتاه تر شد و بی‌اعتماد به نفس.مادرِ من را دوست داشت؛ ثریا همیشه یاد گرفته بود سرش را پایین بیندازد و چشم‌ بگوید و مظلوم شود؛ پرستار بچه‌ها بود و مادر دوم بابک و آزاده. اگر‌ پدرش میگفت شب سیاه است، نه که قبول کند ولی نه نمی‌آورد‌. شیراز درس‌اش را خواند و انگار به قول خودمان اپلای کرد، شد زن یک استاد دانشگاه، پدر من.بهمن مرد، مفت مرد، بهادر تبعید شد، آزاده و بابک زندانی. ثریا هم که کارش درست شد و رفت. شنی هنوز همانجاست‌، ایرج عرق‌اش را می‌خورد و مانده با گذشته چه کند؟ بگوید اشتباه کرده؟ ابهت و غرورش چه؟ فرزندان‌اش درست می‌شوند؟ بهمن  زنده می‌شود؟ آزاده  می‌خندد؟ بابک چه؟ولی، بارش بر دوشش مانده؛ می‌خواهد عذر بخواهد، بگرید، بخشش بطلبد، اشتباهات‌اش را جبران کند؟ ولی جبران چه؟ مردن بچه ها و تبعید و رفتن‌شان؟ عمر رفته و دل خسته شنی؟در خودش پیچیده و درنمی‌آید، سیگار می‌کشد‌ پشت به پشت، به تلویزیون خیره می‌شود، نمی‌دانم‌ لابه‌لای اخبار دنبال چه می‌گردد، عصرها میرود بازار مسگرها لبی‌تر‌ میکند و دودی میگیرد و با چشمان قرمز بیرون زده برمی‌گردد.شنی غم‌اش هست ولی نیست، خودش را سرگرم می‌کند، محبت‌اش را دریغ نمی‌کند، هم‌ خم شده هم شکسته، اما زنده‌ست. معجزه است؛ با بودن ایزج، شنی هنوز زنده است؛ بین همه اهالی آن خانه می‌خندد و می‌خنداند. نبرد زندگی را شنی برده است، جای زخم‌هایش خوب نشده، وضع بچه‌ها گهگاه چشمانش را خیس می‌کند و دلش را خون. ولی شنی مانده است‌‌. شنی بدون جنگیدن، پیروز شده.  ضعیف است، اما هنوز شمع روح بزرگش  سو سو می‌زند و چشم امید خانه است. شنی خود خانه است‌. شنی مادر است. شنی خود ایران است. با چهره رنجور، خاک‌خورده، بی‌رنگ‌ و بی غل، غصه‌ی فرزندان‌اش را می‌خورد، جای تک تک آن‌ها درد می‌کشد، می‌میرد، حبس‌می‌شود، تبعید می‌شود و  می‌رود؛ بگویم استوار مانده؟ نه، ولی &quot;مانده&quot;؛ هرچه عزا داشته بر سرش گرفته و بر تن اش زخمی مانده، چروک‌هایش تجربه‌اش را به رخ می‌کشد و لبخندش امید را در در دل ما نگه داشته است. ما همه مردیم‌. رفتیم، ماندیم. حبس شدیم؛ ایرج هم مانده و حوض‌ش. شنی مانده، می‌ماند، او مثل خودش قشنگ است. کاش بماند. کاش شنی بماند، ما هم روزی از قبر بر‌میخزیم، به آغوش‌اش میفتیم و به پای‌اش. کاش ایران‌مان بماند. دلمان قرص بودن‌اش است و ما‌،نوه‌هایش امید و نیروی زندگی‌اش.ایران بانو مادر من آرایشی نیست، لباس و عطر خوب نمی‌پوشد و نمی‌زند، رنجور است و چروکیده، اما مادر ماست. ایران بانو، مادر من‌ سالار هر چی مادره، ایران بانو مادر من از هرچی مادره سره...</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2020 01:41:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط زل بزن!</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B2%D9%84-%D8%A8%D8%B2%D9%86-wrq9mqvu9zoo</link>
                <description>مجازات مجرم را عذاب می‌دهد یا به آرامش می‌رساند؟ وجدان‌اش در صورت اجرا نشدن مجازات تا انتهای عمر با او قدم بر‌میدارد و هر بار نیشی به جانش می‌زند؛ اما اگر مجازات شود، به او لطفی شده و گویا تاوان را پس داده و دلش آرام می‌گیرد. پش مجازات نشدن به مراتب سهم‌ناک ‌تر از  مجازات شدن است.(مضمون کلی رمان جنایت و مکافات)یک‌ایده مدنی: از کنار هر پلیس، گاردی، لباس شخصی که رد شدید، ( حتی نه فقط در جریان این روزها، بعدها در کنار خیابان یا هر جای عمومی دیگر)فقط ۵ ثانیه در چشمان‌اش خیره شوید و بعد راه‌تان را بکشید و بروید، شاید آن ۵ ثانیه نگاه کردن برای شما زل زدن به دو چشم معمولی باشد و بی‌معنی، اما او هزاران بار ذهنش را جستجو می‌کند که شما که بودید؟ آیا او را در حال شلیک به معترض یا سرکوب جوانان دیده‌اید؟ آیا خودتان زیر مشت و لگدش افتاده بودید؟ او می ‌اندیشد که چه کرده که شما او را شناختید و مچش را گرفتید. این خوره، همه دنیایش را آشوبناک می‌کند و  روانش را فرسوده‌؛ شاید روزی او را از این نقشِ سرکوب‌گر عذابناک برماند و به دشت لاله‌هایی که خودش پرپر کرده برود، بگرید ، اعترافی کند و استغفاری... و لاله‌ها او را گلباران می‌کنند.حداقل تصورش زیباست.(هزینه‌ای هم ندارد، وقتی هم‌نمیگیرد، میدانم بلند مدت است،‌اما اثرگذار)</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2020 04:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملکه توجیه، نامه‌ای سرگشاده خطاب به دکتر محمدباقر ملائک، استاد دانشکده هوافضای  شریف</title>
                <link>https://virgool.io/@nejatesabz/%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%AC%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%A6%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%A9%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-ycvg5fyibzqy</link>
                <description>جناب آقای دکتر سید محمدباقر ملائکاستاد محترم دانشکده هوافضای دانشگاه صنعتی شریفدیروز مطلبی از شما در فضای مجازی درباره‌ی «لهیده شدن و در آتش سوختن» هم‌وطنان و هم‌دانشگاهیانمان منتشر شد که عنوانش این بود: «شاید باور نکنید، ولی مهم نیست».در آن نوشته شما ابتدا «غربی‌ها» را متهم کردید که چرا «بدون بررسی شواهد و مدارک بر آتش قلب‌های سوخته هم‌وطنان‌مان می‌دمند». سوال اینجاست که چرا همین اتهام را نسبت به مسئولان داخلی مطرح نکردید که از دقایقی بعد از سقوط هواپیما بحث نقص فنی را قاطعانه مطرح کردند و تا آخر هم بر این دروغ پابرجا بودند. شما چرا به عنوان یک متخصص در امور هوافضا تحقیق نکردید؟ چرا از علمتان به راستی آزمایی شواهدی که در فضای مجازی منتشر شده بود اقدام نکردید؟ اگر بدون اطلاع حرف زدن اشتباه است چرا این تشر را به مسئولین داخلی نزدید، چرا به خودتان نزدید؟در ادامه، در یک اظهارنظر بسیار عجیب، مدعی شدید که «برای بازماندگان چه فرقی می‌کند که موشک به هواپیما خورده یا پرنده‌ی مهاجر یا اشتباه خلبان یا نقص فنی»! جدا از اینکه به قتل رسیدن با تصادف کردن از لحاظ شرعی و حقوقی برای اولیای دم تفاوت دارد، سوال این‌جاست که آیا اگر فرزند خودتان هم در چنین شرایطی بود، همین نظر را داشتید؟ یا چون جان بقیه برای‌تان پشیزی ارزش ندارد، چگونگی کشته شدن‌شان هم برای‌تان علی‌السویه است؟گفتید و گفتید که بوئینگ نگران سهامش است. شما نگران کدام سهمتان بودید که چنین چیزی نوشتید؟ گفتید که نخست وزیر کانادا پول گرفته (بخاطر منافع مشترکش با امریکا و ترامپ) که در مورد اصابت موشک صحبت کند. شما از چه کسی پول گرفته بودید؟ گفتید که حرفهایش را باور نکنیم چون سیاست مدار است و علم ندارد. شما که علم داشتید، شما که استاد دانشکده هوافضا بودید چرا تمام تحلیل‌تان از عملکرد سیستم پدافند – که از متن‌تان برمی‌آید که خیلی به روسی بودنش افتخار می‌کنید –به مانند تحلیل یک کودک 10 ساله به دور و نزدیک شدن هواپیما خلاصه می‌شد. گفتید که امکان چنین چیزی وجود ندارد. دروغ گفتید!دروغ گفتید، پروا نکردید، تهمت زدید، سواد و درک اندکتان از موضوع هوانوردی را عیان کردید. چرا؟ چه پاسخی دارید؟ آیا تا به حال شده از کسی عذرخواهی کنید؟آقای دکتر ملائک، جامعه دانشگاهی دانشگاه شریف اولین بار نیست که شاهد اظهارنظر‌های مشعشع شما و خود برتر پنداری‌تان است. خواهش می‌کنیم بار دیگر اگر خواستید «دست به قلم ببرید» و ما را که «تماشاگران فرصت‌طلب» می‌خوانید، روشن سازید، این کار را نکنید. صرفا نکنید. کار سختی نیست. والسلام.</description>
                <category>Soroush afkhami taban</category>
                <author>Soroush afkhami taban</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 15:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>