<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های parastoo raeisi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nekoueih</link>
        <description>به چه می اندیشی؟  نگرانی بیجاست!!!!  عشق اینجا و خدا هم اینجاست!!!! لحظه ها را دریاب............</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:02:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/88568/avatar/GRSLWo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>parastoo raeisi</title>
            <link>https://virgool.io/@nekoueih</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من کی ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nekoueih/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-eejtz9ti6il1</link>
                <description>روزها فکر من این است و همه شب سخنمکه چرا غافل از احوال دل خویشتنم:)خیلی فکر کردم به اینکه چی بنویسم اصلا درباره ی چی راستش موضوعی نداشتم که بخوام بنویسم ذهنم پرت میشد از یه چیز به چیز دیگه کلافه شده بودم به همه چیز نگاه میکردم لیوان-میز-کتاب-شکلات-ساعت و......به امید اینکه یه چیزی توی ذهنم ساخته شه اما تو بگو یه کلمه نشد که نشد....با کلافگی تمام بلند شدم برم بیرن یه چیزی بخورم ذهنم باز شه اما یهو وسط اتاق خشکم زد با تعجب زل زده بودم به چیزی ک دیدم.باخودم جابه جاش میکنم ولی تا حالا حتی بهش توجه هم نکردم.وای که چقدر کور بودم یا شاید حواس پرت و بی دقت.میدونین من چی دیدم؟؟من خودمو دیدم اره  خودمو توی اینه دیدم و اون لحظه فقط یه سوال از ذهنم گذشت من کی ام ؟همین سوال کافی بود تا هزاران موضوع توی ذهنم ردیف شه ولی فقط یک سوال بود که فریاد میزد من کی ام یا چی ام؟همین سوال شد ملکه ذهنم.نشستم وفکر کردم فکر و فکر و فکر هرچی بیشتر جلو میرفتم علامت سوالا درباره خودم بیشتر میشد اون لحظه فهمیدم (هیچکس غریبه تر از من به من نیست).راستش انگار یه دوست جدید پیدا کرده بودم و سعی میکردم بشناسمش.غافل از اینکه این دوست سال هاست که با منه زندگی میکنه و نفس میکشه اما اروم یه جا نشسته و بخاطر تمام بیتوجهی های من به اندازه سال ها از من قهره و تمام این سوال ها منتظر بود من به خودم برگردم.ما ادما بیشتر از اون چیزی که فکر میکند از خودمون دوریم.شاید یکی از دلایل موفق نشدن خیلیامون همینه که ما منتظر یه منجی ایم غافل از اینکه منجی ما درون ماست مایی که سالهاست از هم دوریم.</description>
                <category>parastoo raeisi</category>
                <author>parastoo raeisi</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 01:41:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی تا.......</title>
                <link>https://virgool.io/@nekoueih/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-jcqci7u4lunl</link>
                <description>بعضی ادما تو زندگیت هستن که حتی با نبودنشونم هستن تو  تک تک لحظه های زندگیت حضور دارن و حسشون میکنی مثل اولین دوست که حتی با فکر کردن بهش هم لبخند میزنی.تابستون بود اولین باری که دیدمش حتی اولین حرفی ک زد و لحنش هم یادم(نگم بهتره اخه از همون بچگی فضول بود)از اون روز به بعد به هر روز زندگیم بر میگردم هستش یا خودش یا فکرش.کم کم اینقدر صمیمی شدیم که دیگ با هیچکس نمیگشتیم. (هفت سنگ دونفره بازی میکردیم /:)تنها کسی که من و کاملا میشناسی حتی وقتی نگاهشم میکنم میدونه میخوام چی بگم و میخنده. بعد این همه سال با کلی دعوا هنوز یه بار هم قهر نکردیم.یه مدت خوابگاه بودیم سر یه موضوع دعوا کردیم 10 دقیقه بعد داشتیم حرف میزدیم میخندیدیم یکی از بچه ها اومد با تعجب نگاه کرد گفت مگه شما قهر نیستین بهش خندیدیم شاید اون تعجب کرد ولی ما میدونستیم هیچ چیز نمیتونه لحظات خوب باهم بودنمونو بگیره حتی..............میدونم اینو میخونی میدونم که میدونی با خودتم  یه چیزایی هست که فقط با تو خنده داره با تو میتونم به هر چیز احمقانه ای بخندم مارالی جونم همیشه دوست دارم نه به عنوان یه دوست به عنوان یه خواهر که از خودمم به من نزدیکتریدختر عینکی(فقط خودش میدونه منظورم چیه)</description>
                <category>parastoo raeisi</category>
                <author>parastoo raeisi</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2019 23:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>