<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجيد اسطيري</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nemimiram</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:14:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1737239/avatar/aK1zKH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجيد اسطيري</title>
            <link>https://virgool.io/@nemimiram</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره چه کسی حرف می‌زنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nemimiram/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-aveqcxqezswl</link>
                <description>درباره این کتاب پر از احساسات متناقض هستم.از طرفی باید گفت معلوم نیست جنبه مبتکرانه اثر کجاست؟ ظاهر کار نشان میدهد داستان خطی کتاب کاملا پیاده شده از روی مصاحبه های انجام شده با همسر شهید است.کتاب حسن بنی جدا از فرم، این سوال وجود دارد که اساسا چرا اثری که ظاهرا قرار است رمانی درباره یک شهید تلقی شود باید فقط بر اساس روایت یک راوی از او شکل بگیرد؟ آیا روایت همرزمان و رفقا نباید این روایت را کامل میکرد؟ فرزندان چطور از قلم افتاده اند؟ نکند قهرمان اصلی همسر شهید است؟!من درباره شهید سعید قهاری سعید یک کتاب دیگر هم خوانده ام به علاوه فیلم دیدنی «پیش‌مرگ» که در جشنواره فجر پارسال دیدم و خیلی خوش ساخت بود. حالا گره ذهنی عجیبم این است که چرا به ماجرای جذاب و دراماتیک برگرداندن هلیکوپتر دزدیده شده توسط پژاک که تقریبا کل فیلم پیشمرگ حول آن شکل گرفته و خود شهید هم در کتاب خاطراتش (که سوره مهر با عنوان &quot;یادداشت های سعید&quot; منتشر کرده) در این کتاب به اندازه یک جمله معترضه هم اشاره نشده؟! این کمترین آفت رمان (؟!) نوشتن بر اساس روایت یک راوی است.گره ذهنی دیگرم این است که چرا انتشارات روایت فتح هویت واقعی نویسنده ای که با نام مستعار &quot;فرهاد خضری&quot; مینویسد را فاش نمیکند؟ البته این گره چندان کور نیست. پاسخ را میدانم. آقای &quot;حسن بنی عامری&quot; که نویسنده بسیار فرمگرا و چیره دستی است خودش نمیخواهد برچسب نویسنده شهدا را بخورد. چیزی که برای خیلی ها افتخار است را ایشان نمیخواهد بپذیرد. این مدال را برچسب میداند. و من و شما هم اگر فعالیت اینستاگرامی خنده دار این نویسنده حرفه ای را ببینیم آهی از سر افسوس همراه با پوزخند خواهیم کشید. نویسنده ای که به تقریظ بر کتابی که نوشته کوچکترین اعتنایی ندارد. آقای روایت فتح این تناقض را شما ساخته اید.طنز ماجرا البته اینجاست که همین نویسنده با هویت واقعی خودش در رمان حرفه ای و نسبتا پیچیده &quot;گنجشکها بهشت را می‌فهمند&quot; که ناشری خصوصی منتشر کرده به ماجراهای شهید چمران در کردستان پرداخته و تحسین هم شده و جایزه هم گرفته. خب پس این بازی دیگر برای چه؟اما چرا در ابتدا گفتم احساسات متناقض؟ چون به هر حال از اینکه درباره این شهید حالا دو کتاب و یک فیلم داریم خوشحالم. اما دریغ میخورم که &quot;هنر&quot; سینما و داستان نویسی هیچ کدام در واقع یک روایت کامل از سعید قهاری ارائه نداده اند و اگر یادداشت های خودش نمی بود واقعا او را نمی شناختیم.</description>
                <category>مجيد اسطيري</category>
                <author>مجيد اسطيري</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 21:15:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات و تاملات درباره جشنواره فجر</title>
                <link>https://virgool.io/@nemimiram/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%AC%D8%B1-mbnxr6mufvew</link>
                <description>سالهای اول دهه 90 یه جرقه هایی توی زندگیم خورد که داشت منو به جشنواره فجر حساس میکرد.اینکه به عنوان مهمترین رویداد فرهنگی کشور بهش بی تفاوت نباشی و خودت رو برسونی فیلم ها رو ببینی و چیزی بنویسی و بحث کنی و ...اما هیچ وقت این جرقه ها واقعا یه آتیش به پا نمیکرد. دو تا دلیل اصلی داشت. یکی اینکه من جنسم از جنس ادبیات بود و سینما رو واقعا یه چیز مصرفی میدیدم. حتی جدی ترین شکلش هم به نظرم بیشتر جزئی از سازوکار &quot;جامعه مصرفی&quot; بود و هنوزم همین طور فکر میکنم.دومی هم ضعیف بودن فیلما بود. به طور واضح هر سال تعداد فیلمایی که واقعا ارزش دیدن داشته باشند تک رقمیه. بلکه کمتر از انگشتان یک دست. تا سال 1402 که بچه های خبرگزاری مهر اسمم رو به عنوان خبرنگار رد کردند و یهو دیدم میشه صبح برم کاخ جشنواره و شب بعد از دیدن سه تا فیلم و خوردن ناهار و شام برگردم و ظاهرا خیلی جالب بود. اما الآن که بهش فکر میکنم خودمم تعجب میکنم که چرا این قدر با بی تفاوتی باهاش برخورد کردم.یه علتش احتمالا این بود که میدونستم یه فرصت کاملا موقتیه و سال آینده چنین فرصتی در کار نخواهدبود. بقیه ش هم احتمالا تنبلی و همون بی اعتنایی ذاتی به سینمای ایران بود. توی برج میلاد هم حس خوبی نداشتم. یادمه روزای اول ماسک میزدم. بعد با خودم گفتم مرد حسابی اینجا که آدمای ادبیاتی نیستند! سال بعدش که با کارت منتقد رفتم دیگه سینه سپر کرده و با حس خوبی میرفتم. البته این درونگرایی ولم نمیکرد. یه جای خوب توی راهروی طبقه اول پیدا کردم که اگه زود میرسیدی میتونستی لپ تاپ بذاری بنویسی و به راهروی همکف هم اشراف داشته باشی.پارسال سال فوق العاده ای بود چون از نقدهایی هم که نوشتم خیلی راضی بودم. در دو سه موردشون میتونم بگم کارگردان از چیزی که من نوشتم شگفتزده خواهدشد. اینکه نقد فیلم یک کار هنری و بسیار حرفه ای هستش، شور و شوق خاصی درونم ایجاد کرده بود و کم نمیذاشتم. خود فیلم شاید از 20 میگرفت 12 ولی نقد من از 20 میگرفت 18. نقل قول از یونگ می آوردم، موقعیت فیلم رو با موقعیت های مشابه در فیلم های بزرگ جهان مقایسه میکردم، پیرنگ رو حلاجی میکردم، از داستان های شاهکار خودمون بریده هایی رو انتخاب میکردم. وای چه حالی میداد، اونم نشسته در کاخ جشنواره کنار یه عده منتقد و روزنامه نگار جدی دیگه که مشغول بحث یا نوشتن بودند.امسال ولی بی نظمی برگزاری جشنواره برای من مثل یه سیلی بود و بگم که به نظرم اصلا ربطی به تحریم هم نداشت. شلوغی ها 18 و 19 دی بود در حالی که پارسال هفته اول دی ثبت نام منتقدین و اصحاب رسانه توی سایت جشنواره تموم شده بود. خلاصه درگیری های شغلی در کنار این بی برنامگی جشنواره باعث شد امسال فقط 7 تا فیلم ببینم. به راحتی میتونستم بیشتر فیلم ببینم اما همون طور که من بلافاصله پس از دیدن فیلم اول نقدم رو نوشته بودم و تحویل تحریریه داده بودم، بچه های دیگه هم فیلم های دیگه رو دیده بودند و نقدشون فورا رفته بود روی سایت. بنابراین وقتی میخواستم فردا شب فلان فیلم مهم رو ببینم دبیر پرونده میگفت یادداشت این رو داریم و شما برو اون یکی رو ببین. کار خیلی برام جنبه شخصی نداشت.میخواستم توی نقشه تحریریه بازی کنم.اما خب آوارگی بین سینماهای مختلف تهران یه کم اذیت کرد. اون دو سال چشم بسته رفتن و برگشتن به/از برج میلاد کجا و مدام این سینما اون سینما رفتن کجا. یه خوبی داشت که سینما تیراژه 2 رو کشف کردم. یه جای خوب توی شرق تهران با پارکینگ بزرگ. سال دیگه اگه باز همین بهل‌بشوی امسال باشه خودم برای خودم رگباری بلیط همه فیلما رو توی همین تیراژه میگیرم و کیف میکنم. اون چیزی که اول متنم گفتم رو بازم تکرار میکنم. سینمای ایران در 80 درصد مواقع ارزشش رو نداره براش وقت بذاری ولی واقعا مثل فوتبال میمونه. این محبوب ترین ورزش دنیا هم در 80 درصد مواقع ارزش نداره به خاطرش بلیط بخری و بری بشینی بازی رو تماشا کنی. جفتشون از جهان سرمایه داری غرب اومده ن که ما هیچ وقت نمیتونیم کاملا نوع شرقی درجه یکش رو داشته باشیم. بیشتر یه نوع سبک زندگی، بهانه ای برای حال کردن با زندگیه که آدم رو میکشونه تا این رویدادها رو جدی بگیره.خب تموم شد. یادداشت های مفصلم رو میتونید توی مجله میدان آزادی و ریویوهای خودمونی و کوتاهم رو میتونید توی صفحه م در لترباکسد ببینید.</description>
                <category>مجيد اسطيري</category>
                <author>مجيد اسطيري</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 13:04:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در شب‌های سخت رسانه ملی!</title>
                <link>https://virgool.io/@nemimiram/%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%84%DB%8C-mfpzrzg6d5lx</link>
                <description>من خیلی آدم رسانه گریزی هستم.یک بار به یکی از دوستان گفتم در اینستاگرام شاید هفته ای فقط سه تا استوری نگاه کنم. از روزی که اینستاگرام دارم پنج دفعه از روی هوس در اکسپلور چیزی را باز نکرده ام.همسرم هم بدتر از خودم نه اینستاگرام دارد و نه میخواهد که داشته باشد. اگر من هم حسابم را (برای آخرین بار بعد از دفعات قبلی) پاک کنم، خیلی خوشحال تر میشود. آخرین چشمه رسانه گریزی مان این که دو ماه (شاید هم سه ماه!) است از خرابی آنتن تلویزیون میگذرد و هر دو با بی تفاوتی داریم بدون تلویزیون سر میکنیم.بچه ها هم انگار لذت کارتون دیدن را فراموش کرده اند و بهانه تلویزیون را نمیگیرند. دخترم چند بار بهانه گرفت ولی اصرار نکرد. یک ماه پیش رفتم یک آنتن رومیزی گرفتم که با موقعیت عجیب قفسی که ما توش زندگی میکنیم اصلا جواب نمیداد. بعد از قطع شدن اینترنت باز رفتم دنبال خریدن آنتن و از دو تا الکتریکی نزدیک محله دست خالی برگشتم و باز هم موضوع را پشت گوش انداختیم. احساس کم بودن چیزی را نداریم.با این مقدمه عجیب و شاید جالب است که من باید در شبهای سخت رسانه ملی میهمان ویژه برنامه ای باشم که احتمالا به خاطر قطعی اینترنت بیشتر از انتظار سازندگانش دیده شده. البته که قرار نیست مخترع مخلوط کن هر روز شیرموز بخورد و مخترع چرخ و فلک هم احتمالا بیشتر وقتش را به اختراع های دیگر گذرانده تا رفتن به پارک. خب این طوری نگاه کنیم من جای درستی بودم. برنامه کلا تهیه شده بود برای عملیات رجزخوانی در برابر دشمن، که نیاز آن شبها بود و هنوز هم هست. بیشتر وقت برنامه به شعر خواندن شاعران در رثای وطن میگذشت.به هر حال ادبیات اگر در چنین شبهایی به کمک جامعه نیاید پس دیگر به چه درد میخورد؟ فقط من و یک بنده خدای دیگر حرفهایی غیر از شعر داشتیم. شب اول دوستان فقط از من خواستند چیزی از مطالعاتم در زمینه &quot;ادبیات ضدآمریکایی&quot; بگویم. میشد همین طوری حرف بزنم اما فکر کردم یک چیزی از رو بخوانم بهتر باشد. کم پیش آمده صرفا با تکیه بر حافظه و کاملا با منطق شفاهی حرف بزنم و بعد از خودم ناراضی نباشم.شب اول فقط دو بریده از کتاب &quot;رویای آمریکایی&quot; هاوارد زین درباره پامال شدن حقوق زنان در آمریکا خواندم و کمی حرف زدم. شب دوم هم که کمی آماده تر به استودیو رفتم این گونه برگزار شد. باز هم به نظرم چندان جالب نشد. اما شاید من نمیرفتم این ماجرای ادبیات ضدآمریکایی مغفول میماند.جلوی ورودی سازمان از در مسجد بلال پر از نیروی امنیتی بود. داخل سازمان صدای شعار می‌آمد که اول فکر کردم ولیعصر شلوغ شده، بعد فهمیدم عزیزان از پنجره خانه های میلیون دلاری دارند زحمت مبارزه میکشند.به قول سایه: در آن شبهای بی پایان که عالم غرق خون میشد/ نهانی شب چراغ عشق را در سینه پروردم</description>
                <category>مجيد اسطيري</category>
                <author>مجيد اسطيري</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 16:39:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اروتیسم بدتر است یا نسبی‌گرایی اخلاقی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@nemimiram/%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-xqrwg6oo62ez</link>
                <description>اینجا نقد و نظرم رو درباره فیلم &quot;پیرپسر&quot; ساخته اکتای براهنی گفته‌م. فیلمی که بیش از چیزی که لیاقتش بود دیده شد و دلیلش هم مشخص بود: حاشیه سازی ها!با من همراه بشید تا یک نقد اخلاقی بر پایه نظرگاه های دو فیلسوف بزرگ که تاریخ فلسفه اخلاق مدیونشون هست بر این اثر داشته باشیم و کمی از سردرگمی خارج بشیم. اینجا &quot;ارسطو&quot; و &quot;ایمانوئل کانت&quot; به تماشای فیلم پیرپسر نشسته ن. پس لطفا هنگام تماشای فیلم چیپس نخورید!نقدی اخلاقی بر فیلم پیرپسر</description>
                <category>مجيد اسطيري</category>
                <author>مجيد اسطيري</author>
                <pubDate>Tue, 23 Sep 2025 12:13:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارگاه آموزشی &quot;از رونویسی تا ریویونویسی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@nemimiram/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-ywcvvs8q9ibs</link>
                <description>📝 چند سال پیش مدتی توی یه خبرگزاری کار میکردم. فضای جالبی بود و همون طور که میپسندیدم با ادبیات و سینما مشغول بودم.اما بعد از یه مدتی عزیزی که من رو دعوت به همکاری کرده بود گفت &quot;به مطالبی که فلانی درباره کتاب ها مینویسه دقت کن! این که نشد راهش! به نظر من فقط از روی کتابها &quot;رونویسی&quot; میکنه!&quot;این مسئله همون موقع توی ذهنم شکل گرفت که تعداد بسیار زیادی از فعالان فرهنگی و مروجان کتابخوانی ما (نه فقط توی فضاهای غیررسمی مثل صفحات شخصی، بلکه حتی در نهادهای رسمی مثل خبرگزاری ها) چیزی به نام #ریویونویسی رو بلد نیستند و ممکنه حتی اسمش رو هم نشنیده باشند!مهارتی در میانه هنر و نقد. مهارتی که اگه بهش مسلط بشی کلماتت میتونه برای مخاطب حکم بهترین راهنما رو داشته باشه. کلماتت میتونه مخاطب رو وادار کنه همون لحظه کتاب رو سفارش بده یا همون لحظه بلیط فیلم رو بخره!مهارتی که نه تنها مطبوعات رسمی ما بهش نیاز دارند که حتی ممکنه صاحبان کسب و کارهای خرد تا تولیدکنندگان بزرگ هم باید بهش مسلط باشند.پس باید هر کسی که میخواد درباره یه فیلم یا کتاب چیزی بنویسه یاد بگیره #از_رونویسی_تا_ریویونویسی واقعا یه راه طولانیه. راهی که باید با سالها تجربه و آزمون و خطا طی کردنش رو یاد بگیری.حالا این دوره برای من مثل معرفی یک میان بر برای همه کساییه که نه تنها #هنر رو دوست دارند، بلکه میخوان در موردش بنویسن.✍️ وقتی یک فیلم می‌بینیم یا کتابی را میخوانیم، همیشه چیزی برای گفتن داریم…اما چطور بنویسیم که همه بخوانند؟ 🤔دوره آموزشی از رونویسی تا ریویونویسی📌 کارگاه «از رونویسی تا ریویونویسی» با مجید اسطیری📍 فرهنگسرای خاوران – ظرفیت محدود 🚪حضوری و مجازی📞 تماس برای ثبت‌نام:۰۲۱_۳۳۰۱۵۴۲۴ – ۳۳۷۱۷۰۳۵</description>
                <category>مجيد اسطيري</category>
                <author>مجيد اسطيري</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 11:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط هوش مصنوعی از &quot;ایران جوان&quot; حمایت میکند :(</title>
                <link>https://virgool.io/@nemimiram/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-h1xlyoyccwor</link>
                <description>تا حالا به چند تا از رفقا گفته ام اگر حاکمیتی واقعا بخواهد از #فرزندآوری حمایت کند باید همان روزی که پزشک زنان جواب آزمایش خانم را میبیند و با لبخند میگوید &quot;تبریک میگم عزیزم، شما بارداری&quot; وام فرزندآوری به حساب پدر خانواده واریز شود. نه اینکه بعد از کلی کاغذبازی و پیدا کردن ضامن با گواهی کسر از حقوق و ... 120 میلیون تومان که ذکر کردنش مایه خجالت است (سه ماه حقوق بعضی ها) را بابت حمایت (!) از خانواده ای که صاحب فرزند سوم شده، با چند ماه تاخیر واریز کنند. چند ماه بود برای زمین #جوانی_جمعیت ثبت نام کرده بودم. وقتی دیدیم اینترنتی و تلفنی کاری از پیش نمیرود بالاخره حضوری رفتم آم آن شهرستان اطراف تهران. یک فرم دادند پر کردم و گفتند &quot;خداحافظ شما. بقیه ش را تلفنی پیگیری کن.&quot; دو هفته علاف پیگیری تلفنی بودم و وقتی دیدم جواب نمیدهند به خانم #زینب_چخماقی که توی اخبار آیتم #ایران_جوان را تولید میکشد پیام دادم و گله کردم از اداره مسکن و شهرسازی آن شهرستان. بعد از چند روز به جای این که مشکل حل بشود یک خانمی از ستاد حمایت از خانواده (یک همچی اسمی داشت!) زنگ زد و پرسید فرزند سوم شما کی متولد شده. گفتم شهریور پارسال. مودبانه گفت ما الآن تقاضاهایی داریم که مربوط به سال 1400 است و هنوز به نتیجه نرسیده! عوضش میتوانید از یک سری تخفیف در خدمات دولتی استفاده کنید که روشش را برایتان میفرستم.&quot;حتی همین خانمه هم روش استفاده از آن تخفیفات کوفتی را نفرستاد تا دوباره زنگ زدم و پیگیری کردم. اینجا یک چیز کوچک و تلخ اتفاق افتاد که ممکن بود کس دیگری بهش توجه نکند. وقتی گفتم فلان روز با من تماس گرفته اید و اسمم را گفتم گفت &quot;نمی دونم چرا اسمتون یادم نمیاد!&quot; همه آن چیز کوچک و تلخ و مسخره همین بود که با خودم فکر کردم &quot;کی واقعا مثل من این قدر به این حمایت های واهی امید میبندد که تا اینجای کار را پیگیری کند؟!&quot; اگر آن خانم با روزی 200-300 نفر در ارتباط بود امکان نداشت از خودش انتظار داشته باشد که اسم من را یادش باشد. همین که میگوید &quot;نمی دونم چرا اسمتون یادم نمیاد!&quot; یعنی اگر نگوییم با روزی 2-3 نفر در ارتباط است لااقل نهایتش با روزی 5-6 نفر سر و کار دارد. سرد شدم. توکلم به خداست ولی نگران آینده بچه هام هستم و از آن بیشتر نگران آینده مملکتی که قانون #جوانی_جمعت در آن این طوری اجرا میشود. به این تصویر که توسط هوش مصنوعی ایجاد شده نگاه کنید. مگر هوش مصنوعی برای مان یک خانواده شاد با چهار فرزند بسازد!خانواده شاد خیالی با چهار فرزند و پدر و مادر، محصول هوش مصنوعی :(</description>
                <category>مجيد اسطيري</category>
                <author>مجيد اسطيري</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 15:20:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو آن چیزی که باید باشی نیستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@nemimiram/%D8%AA%D9%88-%D8%A2%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-dqgk0ngxgvvd</link>
                <description>چند روز پیش من چهل ساله شدم.اولین درددل چهل سالگیم را با فردی کردم که شناخت خیلی کمی ازش دارم.امروز برگشتم و ای میلی که زده بودم را مرور کردم و دیدم نوشته ام از بابت چیزهایی که &quot;دارم&quot; خوشحال و راضی ام اما از بابت چیزی که &quot;هستم&quot; عموما رضایت ندارم.بعد کمی که فکر کردم دیدم ای بابا از من بعید است که چنین حرفی بزنم! ظاهرا یک حرف عمیق است اما در عمل چیپ ترین حرفی است که میشود زد. &quot;عدم رضایت از خود&quot; بیماری مسری و همه گیر عصر ماست. مخصوصا در شهرهای بزرگ و میان تحصیلکرده ها.از من که کتاب #جامعه_مصرفی ژان بودریار را مثل کتاب مقدس میبلعیدم خیلی شرم آور است که این حرف را بزنم. آنجا بودریار توضیح میدهد که #نظام_سرمایه_داری با ایجاد نارضایتی از خود چطور آدم ها را در بند کشیده.یک بخش بسیار درخشان کتاب مربوط به مسئله زیبایی زنانه است که به نظر من هیچ تفاوتی با کفایت مردانه ندارد. مثلا زن معاصر هزار کار باید بکند تا تبدیل به الگوی عجیق بریقی (به قول پسر چهار ساله م:) مثل مدل های تبلیغاتی بشود و من مرد چهل ساله که امنیت شغلی ندارم و حقوقم کفاف قسط ها را نمیدهد و زنم همیشه گلایه دارد که چرا دیر میرسی خانه هم همان دغدغه های ذهنی آن زن را دارم. او میخواهد از خودش #کیم_کارداشیان بسازد و من میخواهم از خودم یک پدر نمونه بسازم. هر دو الگو از بیرون دیکته شده.به نظرم ما اصلا فرقی با هم نداریم. فقط چون مقطعی که من در آن قرار گرفتم (یعنی دقیقا روز چهل سالگی) خیلی حساس است و ناخوادآگاه آدم را به درون نگری و بازنگری مسیر پشت سر دعوت میکند من بیخودی درگیر این وسوسه شدم که آیا از خودم راشی هستم یا نه.برای انسان سنتی (که من خیلی برایش احترام قائلم) سن و سالگرد تولد و چهل سالگی و اینها مطلقا بی معنا بود. ولی زندگی اش بی معنا نبود. این مفاهیم برساخته جامعه جدید بی معنا بود. یک بار از پدربزرگ همسرم پرسیدم شما متولد چه سالی هستی؟ خندید و گفت &quot;نمیدونم، از وقتی یادم میاد هستم!&quot; :)به این میگویند انسان. به این میگویند زندگی.کیک تولدی که همکارانم برایم تدارک دیده بودند و واقعا غافلگیرم کردند چون یک روز بعد از روز تولدم جشن گرفتند :)</description>
                <category>مجيد اسطيري</category>
                <author>مجيد اسطيري</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 17:04:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیکادون روی سر هیروشیما</title>
                <link>https://virgool.io/@nemimiram/%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7-rsgzajtpx9cc</link>
                <description>نگاهی به رمان #باران_سیاه نوشته ماسوجی ایبوسهبه بهانه سالگرد حمله اتمی ایالات متحده به ژاپننمایی از فیلم &quot;رویاها&quot; ساخته آکیرا کوروساوابمب اتمی ساخت ایالات متحده‌ی آمریکا ساعت 8 صبح روز 6 اوت سال 1945 روی شهر #هیروشیما افتاد و سه روز بعد از آن شهر ناگازاکی با بمبی قوی‌تر هدف حمله قرار گرفت. بعد از این دو حمله‌ی اتمی ژاپن در جنگ جهانی دوم تسلیم شد. جالب است بدانید که مردم تا چند روز بعد نمی‌دانستند این بمب جدید یک #بمب_اتمی است. حتی نمی‌دانستند آن را چه بنامند و بر اساس صدای عجیبی که موقع انفجار شنیده بودند (پی – کا – دون) آن را #پیکادون می‌نامیدند. این‌گونه که «ماسوجی ایبوسه» برای ما توصیف می‌کند، همه‌ی بازماندگان انفجار هیروشیما از درخشیدن نوری عظیم می‌گویند که چندین برابر خورشید روشنایی داشته است.رمان «باران سیاه» مملو از توصیفات دقیق و اطلاعات دسته اول از اوضاع هیروشیما پس از انفجار بمب اتمی است. مثلاً این که ظاهراً جاهایی از بدن آدم‌ها که از تابش نور محافظت شده بودند، کمتر صدمه دیده‌اند و اساساً تخریب‌کننده‌ترین جنبه‌ی بمب اتمی، نور ساطع هشده از آن بوده است و نه حرارت آن. داستان خیلی کم وارد کشمکش‌های ذهنی آدم‌ها می‌شود و بیشتر توصیف اوضاع هیروشیما بعد از انفجار بمب اتم است که البته بسیار هم گیرا و تکان‌دهنده است. در خلال این توصیفات از رفتار آدم‌ها پس از آن بحران عظیم است که چالش‌های اخلاقی – فلسفی هم پیش می‌آیند. مثلاً آیا می‌توان مناسبات مراسم تدفین را برای انبوه اجساد به‌جا نیاورد؟ چه ایرادی دارد اگر برای ازدواج یک دختر جوان اندکی از حقایق پنهان بمانند؟ و ...ساختار روایی بخش اعظم داستان یادداشت روزانه است و ما بیشتر حوادث پیش و پس از انفجار بمب اتم را در یادداشت های روزانه آقای شیگماتسو می‌خوانیم. همین مسئله یکی از نقاط ضعف رمان است. چون به هیچ طریق نمی‌توان باور کرد کسی که نویسنده نیست، بتواند این‌قدر خوب همه‌چیز را توصیف کند. بهانه‌ی راه یافتن ما به یادداشت‌های آقای شیگماتسو، خواستگاری یک جوان غریبه از خواهرزاده‌ی او «یاسوکو» است. شایعه شده که یاسوکو دچار «بیماری بمب اتم» است و آقای شیگماتسو دارد یادداشت‌های روزانه‌ی خودش و یاسوکو را از روزهای پس از حمله‌ی اتمی امریکا بازنویسی می‌کند تا برای پسر خواستگار بفرستد.تعهد نویسنده به نشان دادن جنایت آمریکایی‌ها باعث شده تا نیمه‌ی اثر تقریباً خبری از پیرنگ و خط سیر داستانی و حتی شخصیت‌پردازی نباشد. ولی نویسنده با توصیف اوضاع هیروشیما بعد از بمب اتم دارد جادوگری می‌کند. البته فکر می‌کنم توصیف‌ها اصلاً اگزوتیک نیستند و خیلی واقع‌بینانه و عینی از آب درآمده‌اند، درصورتی‌که آن اوضاع عجیب و غریب بعد از انفجار بمب خیلی بیش از این قابلیت داشت برای ساختن فضای درهم برهم و سیاه کافکایی.نهایتاً باید گفت این اثر که مطلقاً تهی از شعارزدگی است و حتی هیچ تلاشی برای بیان لعن و طعن نسبت به بزرگ‌ترین جنایت تاریخ بشری ندارد، موفق می‌شود با قدرت فراوان نهایت دنائت ایالات متحده آمریکا را به تصویر بکشد.</description>
                <category>مجيد اسطيري</category>
                <author>مجيد اسطيري</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 14:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>