<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیروانا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nerovana</link>
        <description>بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند، رونده باش، امید هیج معجزه ای ز مرده نیست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1578/avatar/xO1U4w.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیروانا</title>
            <link>https://virgool.io/@nerovana</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک ماه دیگه میشه یکسال جدایی کامل</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-hxvbxsprpwcy</link>
                <description>هنوز باورم نمیشه که داره نزدیک به یک سال میشه که دیگه نه دیدمش نه صداش رو شنیدم نه خبری دارم ازش، اونم منی که این قدر بهش وابسته شده بودم و تمام اون سه سال همه زورم را زده بودم که از دستش ندم. همین ترس از دست دادنش باعث شده بود این قدر باج عاطفی بدم این قدر خودخوری کنم که دیگه خودمو نمی شناختم خودمو پاک گم کرده بودم. هنوزم مطمن ام کار خدا بود اگه با من بود مثل دفعه های قبل باز هم توهین و تحقیرهاش رو تحمل می کردم و ادامه میدادم الان که نزدیک یکسال میشه که تمومش کردم وقتی به خودم نگاه می کنم باورم نمیشه چه لحظات و چه روزایی من شکسته و داغون بودم و دم نزدم چون هر بار که حرف می زدم در نهایت یه جوری ماهرانه گسلایت می کرد که با وجود بی گناهی مجبور می شدم که ازش عذرخواهی کنم . طرف من یه ادم خوشیفته بود که من خیلی دیر متوجه شدم و باور کردم که درمان ناپذیر هست و موندن و صبر و فداکاری هیچ فایده ای که نداره هیچ تازه خودم رو هم نابود کرده بودم. من بدون اون نمردم . دارم زندگی امو می کنم ولی دیگه اون ادم سابق هم نیستم ترکش ها و اثار زخم هایی که خوردم و البته من سهم خودمو می پذیرم با من باقی مونده و من فقط یاد گرفتم که با همین زخم و رنجی که دارم به زندگی ایم ادامه بدم. وارد محیط کاری جدیدی شده ام ولی خبری از اون دختر سابق نیست به شدت درونگرا و کم حرف شده ام توی خونه هم همین طور. به این فکر می کنم کاش هرگز باهاش اشنا نشده بودم هی فلش بک میزنم به گذشته که کاش همون اول که ازش خوشم امده بودم زده بودم بلاک اش کرده بودم از همه جا و خلاص. کاری که در نهایت بعد از کلی تنش و بالا پایینی و چالش بعد از سه سال و با ساختن خاطراتی که امروز یادآوریش مایه زجرمه انجام دادم. اون روز اول اشنایی خبر نداشتم که انکه روزم سیه کند این است. میگن که هر چیزی که ادم را نکشه قوی تر میکنه اما من قوی تر نشدم فقط احساس میکنم سنگ شدم .</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 21:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-gxamwqu119oj</link>
                <description>نشسته ایم توی کافی شاپ، او داره قلیون می کشه طبق معمول و من چشمهام رو هم گذاشتم چون خیلی خسته ام و سرم درد میکنه. شروع می کنه به صحبت و بهم میگه دکتر دندان پزشکی که باهاش توی سفر کربلای پارسال اشنا شده بودم و همین چند روز پیش هم رفتم مطبش برای ترمیم دندونم،  بهم زنگ زده و برام یه دختر برای ازدواج معرفی کرده، بعد از گالری گوشیش دو تا عکس بهم نشون داد. گفت خواهرش گیر داده که برو ببینش و باهاش حرف بزن و  شاید قسمت شد. همه این ها را من دارم می شنوم منی که تا پایان امسال میشه سه سال که کنارشم و توی همه بالا پایینی ها و روزای جورواجورش بودم. داستان اشنایی و ارتباط ما مفصله.. همه چی میاد جلوی چشمهام... خودمو ریلکس نشون میدم و میگم اره خب برو ببینش .. لیوان چایی را بر میدارم و یکم می خورم.. او می خنده و میگه چیه حسودیت شد؟ گفتم اصلاااا، خیلی هم اوکی ام.تو یه دندون پزشکی رفتی و خواستی برات دختر معرفی کنه؟ گفت نه به خداا، خودش گفت زن داری، منم گفتم نه، اونم دست به کار شده... توی ذهنم با خودم گفتم اگر واقعا من رو دوست داشت می گفت کسی هست توی زندگیم.. همون کاری که من می کنم هر موقع مورد اینجوری پیش میاد..خودم مقصرم.. خودم خواستم این ادم رو دوست داشته باشم، خودم خواستم توی ارتباط بدون لیبل بمونم ، به ساعتم نگاه کردم و بهش گفتم من باید برم مامان رو ببرم فیزیوتراپی ، بلند شدم کیفمو برداشتم و راه افتادمداستان به خاطر اینکه همکار هم هستیم خیلی پیچیده تر شده، هیچ کس از اشنایی و ارتباط ما خبر نداره، یاد تلاش هاش  و اصرارهاش می افتم وقتی میخواست با هم دوست بشیم و حالا خیلی راحت هر جا کسی بخواد بهش مورد برای ازدواج معرفی کنه نه نمی گه..  فکر می کنم به تمام مراعات کردن هام، مهربونی هام، به تحمل کردن اخلاق های بدش و روزایی که به شدت عصبی و  افسرده بود و اوضاعش داغون بود و تمام این لحظات صبور بودم و همراه ..از خودم خیلی ناراحتم و عصبانی( از سادگی هام و حماقتم)، از او هم خشم دارم و دلگیرم.. </description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 14:09:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وز گوشه صبر بهترم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D9%88%D8%B2-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kbzefpw2cpey</link>
                <description>با بخت جدل نمی‌توان کرداکنون که طریق دیگرم نیستبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالۀ کار خویش گیرم*صبح‌ها ساعت 5 بیدار می‌شوم. باید هر روز بروم به دنبال کارها و ...، بیدار که می‌شوم به خودم می‌گویم «دوام بیاور. امروز را نیز دوام بیاور» و اینچنین است که کمتر بغض می‌کنم. شب‌ها به خودم می‌گویم «امروز هم تمام شد». روزهایم پر از استرس و نگرانی و اضطراب و ترس و فکر و تحلیل است.به خودم قول داده‌ام این روزها را دوام بیاورم و بعد الویت «من» باشم و دعا می‌کنم سرسختی‌ام نتیجه داشته باشد.افرادى هستند که با ما صحبت مى کنند و ما به آنها گوش نمى دهيم، کسانى هستند که ما را آزار مى دهند و جراحت ماندگارى باقى نمى گذارند، اما کسانى هم هستند که تنها سر راه زندگى ما قرار مى گيرند و مهر و نشانشان را براى هميشه بر ما مى گذارند.این روزها دارم هر زمان ، وقت اضافه می آورم کتاب شهری که زیر درختان سدر مُرد رو می خونم این تکه اش به نظرم جالب بود و یادداشت اش کردم:این یک اشتباه تاریخی است«آدمیزاد نباید در پی بهتر کردن دنیا باشد. نباید فکر کند چیزی را بهتر از آنچه هست بکند، بلکه باید فکر کند نباید چیزی را بدتر از آنچه هست بکند. چون تاکنون همه خواسته‌اند دنیا و اهل دنیا را بهتر از آنچه هست بکنند و نتوانسته‌اند. همین که آدمیزاد نیتش این باشد که چیزی را بهتر بکند به خودش حق تصرف و ساخت و ساز می‌دهد و همین احساس حق پایۀ ستم و پریشانی می‌شود. ساخت و ساز توانایی می‌خواهد. وقتی توانایی‌اش را نداشته باشی خراب می‌کنی، آن وقت پیش خودت فکر می‌کنی که ساخته‌ای.»</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 10:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش برای نوشتن دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-psqajqym8ikh</link>
                <description>مطلب از این قرار است:چیزی فسرده است و نمی‌سوزدامسالدر سینهدر تنم*باید دوباره دست خودم را بگیرم و به دنیای کلمات بازگردم. شاید دوباره نور را پیدا کنم و گرما را...دیشب به کابوس گذشت. صبح می‌خواستم زود ازخانه بروم بیرون که زودتر بازگردم اما نتونستم. اتاق که روشن شد تازه خوابم برد. بااین حال خودم را ساعت 8 از خانه پرت کردم بیرون. لحظۀ آخر کتابی را انداختم توی کیفم تا در مسافت طولانی‌ای که باید طی کنم حوصله‌ام سر نرود. تا ایستگاه مترو پیاده رفتم. منتظر آمدن قطار که بودم ساعت ایستگاه 8:44 بود. دیرم شده بود. ساعت خاصی با کسی، جایی قرار نداشتم و کسی، جایی منتظرم نبود. ولی دلم می‌خواست زودتر برگردم خانه. ناراحت و عصبانی بودم. انگار توی رگ‌هایم نفرت جاری باشد. از همۀ بوها و صداها ناراحت بودم نشستم توی قطار، کتاب را باز کردم:شاید تو زندگی را به‌تنهایی تجربه می‌کنی، می‌توانی هر چه‌قدر دوست داری به یک آدم دیگر نزدیک شوی، ولی همیشه بخشی از خودت و وجودت هست که غیرقابل ارتباط است، تنها می‌میری، تجربه مختص خودت است، شاید چند تا تماشاگر داشته باشی که دوستت داشته باشند، ولی انزوایت از تولد تا مرگ رسوخ‌ناپذیر است. اگر مرگ همان تنهایی باشد منتها برای ابد چه؟ تنهایی‌یی بی‌رحم، ابدی و بی‌امکان ارتباط. ما نمی‌دانیم مرگ چیست. شاید همین باشد.(جزء از کل، ص 82)</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 15:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو دختر خیلی خوبی هستی ..</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-q19t1zanzise</link>
                <description>-به نظر من 2 تا از اعصاب خوردترین جمله هایی که یه دختر میتونه از یه پسر بشنوه (مخصوصا اگه اون طرف رو دوست داشته باشه  ایناست:تو  دختر خیلی خوبی هستیعین برادرت روی من حساب کن-چرا این حرف رو میزنی اینا که جمله های بدی نیستن-هستن بدتر از اون چیزی که فکر میکنی و یا شایدم برای من یادآوری یه زخم کهنه است جوری شدم که هر موقع این جمله ها رو می شنوم انگار نمک روی یه زخم کهنه می پاشن، اصلا بزار داستان رو برات بگم-بگو بهم. میخوام بدونم-چند سال پیش که تازه تلگرام راه افتاده بود، من توی یه گروه زبان بودم که اعضا برای تقویت زبان فقط باید انگلیسی چت میکردند. گروه خوبی بود ، هم سرگرم کننده بود هم آموزنده تا این که یه روز ادمین اون گروه از من اجازه گرفت و من رو به یک گروه دیگه که گروه شعر و داستان بود اضافه کرد. توی اون گروه از همه شهرها ادم بود ، گروه خوبی بود راجب به مسائل روز ، سیاست و دین ، ادبیات، شعر بحث میکردن.اونجا یه پسری بود که پست هایی که میذاشت خیلی خوب بود، دانشجوی ارشد بود و اهل گچساران، اسمش علی بود، گاهی توی گروه با هم بحث امون میشد . در مورد موضوع هایی که قرار بود اعضا راجبش حرف بزنند. یه جورایی با هم کل کل داشتیم البته توی همون گروه.. به مرور بهم علاقه مند شده بودیم ولی هیچ کدوم توی دایرکت هم نمیرفتیم.. تا این که یه بار اون امد توی دایرکت من و اونجا با هم حرف زدیم.. اونجا بود که بهم ابراز علاقه کرد و برای اولین بار عکس همدیگر رو دیدیم.. بهم گفت دوستم داره و میخواهد بیشتر هم رو بشناسیم منم خب ازش خوشم امده بود. خلاصه ما با هم در ارتباط بودیم البته فقط تلفنی یا چتی حرف میزدیم  چون اون گچساران بود و من تهران.اون گاهی به لری مینوشت و من هیچی نمیفهمیدم خیلی پرت  بودم و اون میخندید که من زبونش رو نمیفهمم کم کم شروع کرد بهم لری یاد داد. علی دانشجو بود ، کار نداشت و از من 4 سالی بزرگتر بود، خیلی هم بی کله بود.-از چه نظر بی کله بود؟توی بحث های نقد نظام و سیاست و از این حرف ها بود، توی این مدت 2 بار هم امد تهران و همدیگر رو دیدیم.. با هم رفتیم ناهار خوردیم.قدم زدیم راجب کتاب هایی که خونده بودیم  با هم صحبت میکردیم و دوباره  گفت که دوستم داره و به محض این که شرایطش درست بشه میادخواستگاری. میگفت تو عشق زندگی ایم هستی و خیلی برام عزیزی و دوستت دارم .-خب بعدش چی شد؟بعدش درگیر پایان نامه ارشدش بود، توی همین بین خواهرش سرطان گرفت و دیگه کمتر از من سراغ میگرفت، من متوجه بودم که مثل قبل حوصله نداره اما درکش میکردم، مثلا برای کارای پایان نامه اش کمکش میکردم.یه بار زنگ زد و گفت جایی هستم اینترنت ندارم میتونی برام رزومه درست کنی. من اون لحظه سرکار بودم ولی منم دو سه ساعت وقت گذاشتم یه رزومه عالی درست کردم براش هم به فارسی هم به انگلیسی و براش ایمیل کردم، چند جا برای کار رفته بود ولی قبول نشده بود‌خیلی مهارت های جانبی داشت،جوشکاری و گچ بری هم بلد بود، برای این که پول دربیاره، معمولا از این کارا میکرد حین درس خوندن توی دوره ارشدش، هر دو رشته هامون مهندسی بود، میدونی پسر زحمت کشی بود‌منم چون می دیدم خودشم تلاش میکنه،منم بهش دلگرمی میدادم.‌-خب بعدش چی شد‌-متاسفانه خواهرش فوت شد.ارتباط ما خیلی کمتر شده بود.یه بار پول نیاز داشت براش ریختم‌ البته بعدها برگردوند.ولی من یه جورایی دیگه دلسرد شده بودم‌و فکر میکردم حالا حالا شرایط علی درست نمیشه واسه ازدواج.سعی کردم ارتباط چتی امون رو کمتر کنم‌تلفنی که خیلی وقت بود کمتر شده بود خودش‌.اما توی همون ارتباط های گاه بی گاه امون همیشه ابراز عشق و علاقه میکرد و حتی اسم بچه هامون رو هم انتخاب میکرد همش میگفت من خیلی دوست دارم و ممنونم که هستی ، دل گرمی منی.‌اواسط آذر ماه پارسال بهم زنگ زد خواست که براش یه مقاله رو یه قسمتش رو ترجمه کنم چون دد لاین داشت و اونم فرصت نکرده بود برسه خودش انجام بده من براش انجام دادم .تا این که بنزین گرون شد‌ توی همون شرایط آشوب ها و شلوغی های بنزین دیدم واتس آپش حذف شده، زنگ زدم بهش خطش خاموش بود.‌خیلی براش دلشوره گرفتم.چون خیلی توی بحث های سیاسی هم بود. نترس و بی کله بود و رک حرف میزد همیشه و من این اخلاقش رو خوب میشناختم.‌با خودم گفتم حتما گرفتنش. تنها راه ارتباطی که برام باقی مونده بود ایمیل بود.سه چهار تا ایمیل بهش زدم و براش نوشتم که نگرانشم نکنه زندانی شدی و گرفتنت و این  که لطفا یه خبری به من بده.‌-بعد چی شد؟‌_جوابی از بابت ایمیل نرسید‌، خیلی ترسیده بودم،فکر میکردم شاید کشته شده.. شب ها کابوس میدیم ، می دیدم که کشتنش..‌تا این که یادم افتاد که یه دوست مشترک داریم که هر دوی ما رو میشناسه و شاید اون از علی خبر داشته باشه بهش پیام دادم و سراغ علی رو گرفتم، گفت که مدتی هست که ازش بی خبره و خط قبلی اش هم خاموشه. پرسیدم که ایا میتونه شماره جدید ازش پیدا کنه، من خیلی نگرانش بودم، بهم گفت خبر میده تا چند روز بعد بهم پیام داد و گفت این خط باید دستش باشه به این شماره زنگ بزن... من زنگ زدم اما یه خانمه برداشت.. انتظار نداشتم صدای یه زن بشنوم، هول کردم و الکی یه اسم دیگه گفتم و اونم گفت نه اشتباه گرفتین، و منم معذرت خواهی کردم و قطع کردم ‌_بعد که قطع کردم دلم ریخت، با خودم فکر کردم  نکنه علی زن گرفته و اون خانم زنش بود. خلاصه دیگه همین جور با کلی سوال توی ذهنم باقی موندم. دو هفته دیگه گذشت و منم پر از سوال و ابهام بودم که چه اتفاقی افتاده... تصمیم گرفتم دوباره به همون دوست مشترک پیام بدم و یه دستی بزنم اخه تقریبا مطمن بودم که اون از رابطه عاطفی بین من و علی بی خبر بود چون توی اون گروه بچه ها با هم بحث میکردن و یه جورایی عین خانواده بودیم بنابراین بهش پیام دادم که من به اون شماره زنگ زدم ولی یه خانمه برداشت فکر کنم خانم علی بود ... که دیدم برام نوشت اره شاید نامزدش برداشته.... نوشتم ااااا پس علی زن گرفته... نوشت که فکر کنم نامزدی کردن.‌_ای کلک خوشم  امد‌:))))‌-واقعا که من دارم با تو درد و دل میکنم،تو میخندی، اصلاا هم خنده نداره ها‌-نه از زرنگی تو خوشم امد ، از این که یه دستی زدی و بالاخره فهمیدی که علی زن گرفته.‌وقتی اون دوست مشترک این رو نوشت، انگار آب یخ ریختن روی سرم... حال عجیبی داشتم، ترکیبی از بغض و عصبانیت و تعجب..باید خودمو اروم میکردم.. گریه کردم‌دو سه هفته دیگه گذشت  تا این که توی ایمیل ها یه ایمیل از علی دیدم که تازه ارسال شده بود:‌سلام، خوبی؟ ببخش دیر جواب میدم تازه ایمیل ام رو چک کردم، توی قضییه بنزین گوشی ام رو گرفتن و من شمارت رو گم کردم، باید حتما باهات حرف بزنم لطفا بهم زنگ بزن‌وقتی خوندمش انگار باز خنجر زدن به قلب ام.. اون بغض و خشم فروخورده ام دوباره سرباز کرده بود.نمیدونستم چه کار کنم خیلی عصبانی بودم ، نمیدونستم باید زنگ بزنم یا نزنم.. اما انگار یه چیز سنگینی روی گلوم بود... باید حرفهامو بهش میزدم .. کلی سوال داشتم ... تصمیم گرفتم زنگ بزنم‌توی مسیر برگشت به خونه بودم بارون شدید میومد و من واقعااا حالم بد بود.. دوستش داشتم و تمام اون مدت صادقانه بهش کمک میکردم ، باورش کرده بودم، حرفهاش رو ، دوستت دارم گفتن هاش رو  ولی اون ضربه بدی بهم زده بود‌درست زیر بارون بهش زنگ زدم .. گوشی رو جواب داد.من فقط بهش گفتم برو یه جا که کسی نباشهو خیلی محکم و پر قدرت(داد) بهش گفتم فقط به حرفهام گوش بده،وسط حرفم نپر.و این اخرین حرفهای من یه توست،گفت باشه.بهش گفتم خیلی کثافتی.خیلی پستی.تمام اون مدت من رو بازی دادی.اون همه با صداقت و علاقه کمکت کردم.‌وقتی خط ات خاموش شد.من خیلی برات نگران بودم.در صورتی که تو بساط نامزد بازی داشتی.‌خلاصه همه رو گفتم بهش. گفت چه قدر خوب شد که زنگ زدی حالا بزار من حرفهامو بزنم و از خودم دفاع کنم ... این جور که فکر میکنی نیست، داری بد قضاوت میکنی... این جوری که فکر میکنی نبوده‌گفت با مدرک بهت ثابت میکنم که چه اتفاقی برام افتاد.. فقط بزار تا حقیقت رو بگم‌برام دو تا نامه فرستاد.مال دادگاه بودتوی شلوغی های بنزین واقعا گرفته بودنش.به جرم این که توی به گروه پیام برای دعوت به اعتراض فرستاده بود.‌توی اون حکم یه سال زندانی براش بریده بودن‌‌‌اینا رو واقعا دیدم برام فرستاد. سربرگ دادگاه.اسم و فامیل و کد ملی اش بود..‌-گفتم خب انوقت چه جوری زن گرفتی توی این شرایط افتضاح؟؟؟‌-گفت خانواده فشار اوردن گفتن تو رو باید زن داد تا ادم بشی.گفت وسیقه جور کردن و آزادم کردن..گفت خیلی از نظر روحی و روانی ریخته بودم بهم، خانواده هم خیلی عصبانی بودن از دستم. گفت مادرم یه دختر رو معرفی کرد و گفت  بیا این کیس ازدواج ات.‌شرایط وحشتناکی داشتم برام زندانی بریده بودن.گفتن اگه زن داشته باشی شاید عفو و بخشش بخوره.‌تمام مدت که اینا رو برام گفت من اروم و بی صدا اشک ریختم.هم عصبانی بودم هم دلم شکسته بود.واقعا حالم بد بود.اخرش گفت به قران دوستت داشتم‌به قران بازی ات ندادم.تو خیلی دختر دوست داشتنی هستی خیلی خوبی. و من حالم از این جمله بهم خورد. بهش گفتم فقط خفه شو.‌گفت  مثل یه برادر روش حساب کنم و من دلم میخواست بالا بیارم‌.‌‌منم گفتم شمارمو پاک میکنی ، دیگه نمیخوام هیچی بگی دیگه.تلفن رو قطع کردم و بلاکش کردم. به آسمون نگاه کردم به رعد و برق ها و به بارون و حسابی گریه کردم.‌-چه خوبه اینارو گفتی.اروم شدی مگه نه؟؟‌-نمیدونم... دلم میخواد خودمو ببخشم، خیلی اشتباه بزرگی کردم که مراقب دلم نبودم، سخته خیلی سخته حال بدیه.. کاش خودمو ببخشم از خودم و سادگی خودم عصبانی ام. ‌بگذار این لحظه‌ها به یادگار بماند. ثانیه‌هایی که از پی هم آمدند و رفتند و شد یک ساعت که فقط نشسته‌ام و چشم دوخته‌ام به ساعت موبایلم.این کلمات به یادگار بماند از لحظاتی که هیچ کلمه‌ای برای توصیف خودم پیدا نمی‌کنم. خشم؟ نه. دلتنگی؟ نه. دلشکستگی؟ نه. هیچ کدام ار این‌ها نیست و همۀ این‌هاست.‌ با اینهمه، ای قلب درد‌به‌در!از یاد مبرکه ما-من و تو-عشق را رعایت کردیم.‌‌‌پینوشت: لزوما داستان برای نویسنده اتفاق نیفتاده است اما واقعی است.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 21:59:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان میزان فاصله قلب ادمها و تن صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-lps5wuoggqx0</link>
                <description>استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می دهیم  استاد پرسید:این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می زنیم؟ آیا نمی توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می زنیم؟ شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.  سرانجام او چنین توضیح داد:  هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب هایشان از یکدیگر فاصله می گیرد.آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید:هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می افتد؟آنها سر هم داد نمی زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می کنند. چرا؟چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است.فاصله قلبهاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد:هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می افتد؟ آنها حتى حرف  معمولى هم با هم نمی زنند و فقط در گوش هم نجوا می کنند و عشقشان باز هم به  یکدیگر بیشتر می شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می  کنند، اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند  اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا  هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز  کنی با او حرف بزنی.نویسنده: باغبانرمضان مبارک:)</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 09:39:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت آشنا می‌نماید</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AF-zo6r5xgwjt6q</link>
                <description>سرم درد می‌کرد و چشمانم سیاهی می‌رفت. به  ماشین‌ها که رسیدم سرم را بلند کردم که دیدمش. سردردم بیشتر از آن بود که  لبخند بزنم. کنار میدان تجریش ایستاده بودم و دوباره هجده ساله شده بودم.  دهانم را که باز کردم پرسیدم «ماشین‌های تج.. انقلاب می‌رید؟». خندید. گفت  بله. در ماشین را برایم باز کرد. نشستم. موقع بستن در خم شد و گفت «سر صبحه  هنوز گرم نشده!» خندیدم. مرد آن طرفی گفت «دیگه ظهره والا!»مرد  نشست پشت فرمان. از توی آینه نگاهم کرد. همدیگر را شناخته بودیم. از همان  روزهای اول دانشگاه شناختمش. پسر جوانی بود با پراید سفید. صبح‌ها که  می‌رفتم در دل می‌خواستم که نوبت ماشین او باشد. صندلی ماشینش یک جور دیگری  راحت بود. آهنگ‌های خوبی هم می‌گذاشت. حواسش به همه چی بود. آن زمان هنوز  جلوی تاکسی دو نفر می‌نشستند. او حواسش بود که من ِ هجده ساله را حتما عقب  بنشاند. موقع باد و باران بگوید «به صف کاری ندارم، اول زن‌ها و بچه‌ها را  می‌برم»چند سال گذشت و دیگر مدتی  نبود. یک نفر دیگر آمده بود شبیه او. با همان چشمان کشیده و مژگان بلند.  فهمیدم برادرش است. یک روز خودش آمد. معلوم بود از سربازی بازگشته است. هیچ  کدام حرفی نمی‌زدیم. چیزی نداشتیم برای گفتن، اما سال‌ها شاهد تغییرات  یکدیگر بودیم. در تاکسی درس خواند‌نهای مرا دیده بود، خستگی‌هایم را دیده  بود و خوابیدن‌هایم را. در ماشینش راحت به خواب عمیق می‌رفتم. می‌دانستم  وقتی بیدارم می‌کند که وقت کافی برای پول دادن داشته باشم و لازم نباشد  وقتی هنوز گیج از خواب بیدار شدنم با عجله بپرم بیرون.باز مدتی نبود، و بعد که آمد حلقۀ ازدواجش را دیدم. لبخند زدم، نمی‌دانم دید یا نه ولی برایش خوشحال بودم.حالا  مدتی بود کمتر آن مسیر را می‌رفتم. امروز دیدمش و همدیگر را شناختیم. حالا  ماشینش پراید نبود ولی باز هم صندلی‌اش جور دیگری راحت بود. سرم را تکیه  دادم عقب و خوابیدم. باز هم آهنگ‌هایش خوب بود. بغض داشتم. نمی‌دانم چرا.  به انقلاب که رسیدیم، در آینه نگاهم کرد. گفتم تا ایستگاه هم مرا می‌برید؟»  خندید و گفت «بلــــه!». وقتی پیاده شدم گفت «موفق باشی».همان  جا تصمیم گرفتم از او بنویسم. از مرد جوان آرامی که بسیاری از لحظات  زندگی‌ام را در این رفت و آمدهای این مسیر طولانی آسان‌تر کرده بود و حتی  نمی‌دانست که قدردانش هستم.چندان که واپس نگریدر شگفت با خود می‌گویی:سخت آشنا می‌نمایددیروز است انگاری</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 15:08:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهای عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-urdtodmpbr4t</link>
                <description>بعضی وقت‌ها آرزوهای عجیب و  غریبی پیدا می‌کنم. آرزوی اینکه کاش آدم نبودم. حداقل پرنده‌ای، گربه‌ای،  گلی یا حتی شیشه‌ای، سنگی، چیزی که بیش از اینکه دور خودش بچرخد، مفید  باشد، آفریده می‌شدم. خوب از همین فکرهای احمقانه است که دلم می‌خواهد چیزی  به اسم تناسخ وجود داشته باشد. فکر اینکه همین یک بار زندگی می‌کنی و در  ظرف زمان و مکان هستی، مقداری رنج‌آور است. مخصوصا اینکه فکر کنی با این  فرصت کوتاه، قرار است چیزی به نام ابدیت را بخری. یک مقداری عجیب است  حقیقتش برایم.یا اینکه آرزو می‌کنم که کاش  اعضای بدن آدم هم گزینه بود و نبود داشت. می‌شد انتخابشان کرد. یا جایشان  را انتخاب کرد؛ یا اینکه شب‌ها آن دستی که همیشه موقع خواب زیر بدنم گیر  می‌کند را جدا می‌کردم، می‌گذاشتم سر طاقچه و صبح باز برش می‌داشتم  می‌گذاشتم سر جایش.یا اینکه وقتی آدم خسته است،  بتواند چند روز بمیرد! بعد که خستگی‌اش در رفت، دوباره زنده شود و با انرژی  بحران‌هایش را حل کند. اصلا کاش می‌شد که زمان را نگه داشت؛ برای من که  همیشه زندگی پراسترسی داشتم، این یکی خیلی غنیمت است.مهمتر از همه اینکه کاش می‌شد  فکر نکرد. دکمه‌ای چیزی داشت که بعضی وقت‌ها خاموشش می‌کردی! آخر مغز یک  آدم چقدر گنجایش دارد که هی فکر کند؛ تحلیل کند؛ رویا ببافد؛ همه چیز را به  حافظه بسپارد و مهمتر از همه همیشه روحیه‌اش را حفظ کند. اصلا اینکه  بتواند با همه آن افکار و اوهام زنده بماند. درست است! همین وهم هم برای من  مسئله شده. هرچند که واقعا فکر میکنم طبق هیچ منطقی نمی‌توانیم فکر را  از وهم مهمتر بدانیم.یک‌جایی می‌رسد که مغز آدمی مثل  من دیگر ظرفیت و توانش را از دست می‌دهد. خسته می‌شود از وسواس‌ها و  مراقبت‌های همیشگی‌اش؛ از مشاهداتش روی پدیده‌ها و از همه مهمتر آدم‌ها.  این آدم‌های عجیب و متفاوت. لامصب‌ها از هر طرف نگاه‌شان می‌کنی، باز هم  چیزهایی برای کشف شدن دارند. می‌شود ساعت‌ها و روزها بررسی‌شان کرد و کنش و  واکنش‌هایشان را نگاه کرد و به نتایج جدید رسید. تنها مشکلش این است که  بعد از همه این کارها و اعجاب‌ها، دنیایی که در ذهن ساخته می‌شود، در اوج  تکثر است. یک آدم در مقابل این همه تکثر چه باید بکند؟</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 15:58:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمله ای زیبا از نهج البلاغه</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%87%D8%AC-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D9%87-nhyasjmlihxj</link>
                <description>ستم آن که به تو ستم کرد تو را گران نیاید، که او به زیان خویش و به سود تو می کوشد.گاهی وقت ها دروغ هایی می شنوی یا نامردی و رفتاری می بینی که دلت رو به شدت به درد میاره.اینجور مواقع بعضی ها گریه میکنن تا آروم بشن، بعضی ها سکوت می کنن و می ریزن تو خودشون، بعضی ها خودشون رو تو کار غرق می کنن، بعضی ها فریاد می زنن، بعضی ها می نویسن، بعضی ها درد و دل می کنن، بعضی ها قران می خونن و دعا می کنن، بعضی ها فال حافظ می گیرن، بعضی ها....به تعداد آدم ها راه برای سبک شدن وجود دارهمن راه های مختلفی رو امتحان کردم، گاهی جواب داده ، گاهی نه.اغلب بعد از گریه و نوشتن، با یک کتاب فال میگیرم.این که سراغ چه کتابی می رم حتما ربط به سوژه ی مورد نظر داره!این بار فالم جمله ای بالا شد و حالم رو بهتر کرد.کاش بخل و دروغ و حرمت شکنی از وجود همه مون برهبزرگ و کوچک.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 15:37:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا  و دهقانان فداکار</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1-ap4necp2m65z</link>
                <description>با دوستی که پزشک حاذق و توانمند، و نیز فردی بسیار دیندار و مومن است و در اورژانس بیمارستان دولتی کار می‌کند صحبتی داشتم. به او گفتم که کاملاً واقفم بر آن چه او و همکارانش این روزها می‌کنند و سختی‌هایی که می‌کشند. درد دلش باز شد و برایم گفت از فداکاریهای کادر پزشکی و پرستاری بیمارستان‌ها، این که چه فداکاری بزرگی همکارانش می‌کنند (همه‌اش از &quot;بروبچه‌ها&quot; گفت، انگار که خودش کاره‌ای نیست!)، این که بیماری که می‌دانند کرونا دارد را، بدون حفاظ امنیتی و بهداشتی لازم و درست برای خودشان، سر در دهانش می‌کنند تا برای شش‌هایش لوله بگذارند، این که تا الان هیچکدامشان حتی یکبار هم تست کرونا نشده‌اند(به خاطر محدود بودن کیت‌های آزمایش).....می‌گفت که قاعدتاً هر کدام از پزشکان و پرستاران باید لااقل هر ۷۲ ساعت یکبار تست شوند! توجه کنید که کرونا گر چه قربانیانش بیشتر در میان پیرها و افراد با مشکلات جسمی قبلی است، ولی از پزشکان و پرستاران حتی جوان هم قربانی گرفته! گویی حتی بدن سالم هم به سختی می‌تواند با حجم بزرگ از ویروس‌ها مقابله کند. (یادم آمد که مسئولین ریز و درشت و نمایندگان مجلس و آقازاده‌ها [یعنی جماعتی که نبودشان از بودشان بسیار برای مردم بهتر است] هر کدام یکبار یا بیشتر تست کرونا داده‌اند.)از فشل بودن و از عدم آمادگی کل سیستم می‌گفت و این که کوچکترین تجهیزات لازم حفاظتی ندارند. از اینکه مسئولین در یک ماهی که وقت داشتند مطلقاً کاری برای آمادگی نکردند....?دوستان! بیایید همگی به درگاه خداوند مهربان و حفیظ دعا کنیم برای سلامتی همه این پزشکان و پرستاران، و خانواده‌شان که در کشیدن این بار گران این روزها با آنها همراهند.باشد که درد و بلاشان بخورد بر سرِ ●هر مسئولی و نماینده مجلسی و آقازاده‌ای که این روزها تست کرونا ازش گرفته شده (از اصولگرا تا اصلاح‌طلب و غیره‌اش)●تمام مسئولینی که با بی‌کفایتی، فشلی و حماقت خود کار را به اینجا رسانده‌اند● تمام نادانانی که کرونا را کرده‌اند ابزار شوآفِ ایمان و اخلاص بی‌عقلانه، و با این کار جان مردم، و در نهایت جان همین پزشکان و پرستاران را به خطر می‌اندازند.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 14:13:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شور مومنانه</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-lusz4ttolzwa</link>
                <description>در مسیحیت عبارت zeal of bitterness که معنای تحت‌اللفظی‌اش می‌‌شود &quot;شور تلخی&quot;، برای شور و شوقی به کار می‌رود که نه از ایمانی عمیق و از یقین برمی‌آید، بلکه برعکس ، از عدم عمق ایمان و یقین، و بنابراین از نوعی تلخی درون ناشی می‌شود، و علیرغم ظاهرش با تلخی همراه است. ایمان و یقین در خود شیرینی دارد و جان مومن، به فرموده مولانا، با شیرینی عجین است.مشابه این مفهوم را آنجایی می‌بینیم که یکی از یاران حضرت علی، متاثر از عبادت‌ها و شب‌زنده‌داری‌های خوارج، از حضرت علی در این باره می‌پرسد. حضرت جواب می‌دهد که بهتر بود که شب را با قلبی پر از یقین به خواب روند تا با قلب بدون یقین شب را به عبادت بسپرند. شور خوارج، شور تلخی و تلخ‌کامی بود!همین پدیده را  در خیلی از گروه‌هایی که بنیادگرا نام گرفته‌اند می‌شود دید. یا در نسل جدیدی از مذهبی‌ها، که از ریشه‌های سنتی ایمان فاصله گرفته‌اند، با مداحی‌های جدیدشان که خیلی وقتها به موسیقی راک و رپ شبیه است! همچنین است اغراق‌های جاهلانه در ایمان و اخلاص! در بسیاری از این موارد آنچه عدم عمق و عدم یقین را نشان می‌دهد نوعی شوآف است: یاد دارید نمازجماعتهای توی پیاده‌روها را، که سعی می‌شد هر چه بیشتر جلوی عبور عابران را بگیرد؟ایمانِ درست عمیق است و بنابراین آرام. حتی در شور و شوق خود آرامش دارد و از نمایش و ریا دور است. حتی در گریه و ندبه خود از تلخی بری است. تضرعش خفیه است، نه با نمایش‌های مداحانه و عربده زدن‌های چندش آور.  ایمان اگر چه از عقل انسانی فراتر می‌رود با عقل سلیم  سر جنگ ندارد، که بالعکس! ایمان در حقیقت بالاترین عقل است و تعبد، بالاترین عقل عملگرایانه!و انسان مومن خدا را نمی‌آزماید!حال اگر افرادی به نام شعائر مذهبی و اخلاص دینی  به درخواست خیلی از پزشکان در  مورد خودداری از تجمعات به دلیل کرونا واکنش نشان می‌دهند، این نه از عمق ایمان است، بلکه یا از ساده‌دلی و نشناختن خطر است و یا از نبود یقین! یقینی که نبودش را می‌خواهند با اغراق و نمایش جبران‌ کنند. آخر کلام آنکه: علیه توکلنا والیه انبنا و  الیه المصیر!</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 13:59:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقصد کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lzrlxw2acq8h</link>
                <description>آدم ها یه روزی می آیند و یه روزی میروند، در این دنیا همه رهگذریم ، ممکن است کسی به اندازه یک سلام،  کسی به اندازه گفتگویی ساده، کسی به اندازه یه  درد ودل زیبا ، کسی به  مانند همکلاسی های  زمان  مدرسه ، شاید بعضی ها به  مانند سایبان خستگی ها و دلتنگی ها     ،،،،،،، اندک  و یا زمانی در کنار ما باشند ، اما،،،  آدم‌ها عبور می کنند،،، و تنها مقصد است که می ماند!،،، به راستی مقصد کجاست؟</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 15:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش فرض ها</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D8%B6-%D9%87%D8%A7-wu5epo9jg9zs</link>
                <description>کوچک که بودم، یه سال عید از توی کیسه آجیلی که مادربزرگم سوا کرده بود برای مهمون ها ، یه مشت فندق برداشتم و زدم بیرون. همون موقع یکی از هم محلی ها امد سمتم و پرسید اسمت چی بود؟ : من به دستم نگاه کردم و گفتم فندوق! چون فکر می کردم پرسیده : تو دستت چی بود؟ اونم خندید و سوالش رو تکرار کرد.. تاوان این تصور غلط و از سر استرس این بود که تا مدت ها یه جماعت فندوق صدام می کردن. چند وقت پیش ها رفته بودم یه کافه ،کنار در سرویس بهداشتیش یه آینه قدی بود طبق این پیشفرض که همیشه پشت در دستشویی های عمومی حداقل یه نفر تو صف هست به خودم لبخند زدم و همین که آمدم برم پشت سرخودم وایستم، دیدم اااا اینکه منم! ( البته بعدش قضیه رو برای دوستم تعریف کردم و فهمیدم اون وضعش خرابتره، چون نه تنها خودش رو نشناخته،پرسیده دستشویی همین جاست ؟ و چند لحظه ای هم منتظر جواب مونده :) )چند روز پیش ها رئیسمون پرسید چرا فلانی نیومده؟ گفتم چون نرسیدم! چرا؟ چون از صبحش استرس اینو داشتم که کارم عقبه و منتظر بودم وقتی میاد به این قضیه اشاره کنه.اینا یعنی  حتی با خودمم طبق پیش فرض هام برخورد می کنم چه برسه با بقیه ... و قطعا تاوان این نگاه منقبض همیشه در حد یه فندوق صدا کردن نیست. به مرور تاوانش میشه بی اعتمادی به خودت و ترس هایی که نمی ذارن واقعی باشی. نمی ذارن به موقع همونجوری رفتار کنی که فکر میکنی درسته و اونقد توی ذهنت کلنجار میری که دیگه تاریخ انقضای اون رفتار ، اون حرف می گذره. از بیرون به نظر می آید منفعلی یا کرخت... ولی درستش اینه که فاصله بین واقعیت و تصورت از واقعیت زیادی زیاد شده..</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 14:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در همه کارها نا تمامی</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-euhlxokm8vb4</link>
                <description>توی ادبیات دبیرستان ، یه ذره تاریخ بیهقی هم می خوندیم از کلش این جمله یادم مونده : &quot;در همه کارها ناتمامی&quot; از همون موقع شد پرکاربردترین جمله توی حرف زدن خودم با خودم.نمیدونم از کی این طوری شدم . چرا خیلی چیزا فقط شروع شده ولی هیچ وقت به سرانجامی نرسیده، آدم میتونه به همه جواب سربالا بده ولی به خودش نه حتی اگه سوال ها تکراری باشن و نا امید کننده .همه میگن ادم باید روی داشته هاش تمرکز کنه و قدرشونو بدونه. من چند وقتی هست روی بلاتکلیفی هام تمرکز کردم.. قشنگ سرم با دمم بازی میکنه ،  کاش میفهمیدم با انعطاف بیشتر میتونم به خواسته هام برسم یا با جنگیدن.. همیشه از دو راهی بیزار بودم و همیشه هم توی موقعیت های دو راهی گیر میکنم .. آدم از اصلاحات خسته نمیشه از فکر کردن بهشون و هیچ کاری نکردن خسته میشهقصه ایست این شهر....رازهای سربسته ایست هر بار....</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 15:12:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده بی خودی</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-ggc92uf6i2bc</link>
                <description>دیشب توی مترو کنارم یه دختری نشسته بود که مادرش روبروم بود. وقتی قطار یهو ترمز کرد، دختر زد زیر خنده. اما خنده اش تموم نشد. خیلی تلاش می کرد که دیگه نخنده ولی خب نمی تونست. نمی دونم شاید مثلا&quot; پنج دقیقه طول کشید یا شاید الان این قدر به نظرم طولانی میاد... همه نگاهش می کردند. بعضی ها لبخند میزدن. بعضی ها تعجب کرده بودن. بعضی ها هم انگاری ترسیده بودن و یکیو هم دیدم که اعصابش خورد شد و هندزفری گذاشت توی گوشش.. مادرش بهش گفت : بخند، گیر کرده بود یه جا. راحت بخند... از یه جایی به بعد منم شروع کردم به خندیدن باهاش، خب خنده دار بود. خیلی خندیدم و وسطش گفتم: &quot;این همه بیخودی گریه کردیم، خب یه بارم بیخودی بخندیم و زدم رو پاش و باز خندیدم... نباید این حرف رو میزدم. نباید این کار رو میکردم. چون همون لحظه صورتش جمع شد و گریه اش درآمد....اوهوم ، من گریه اش رو درآوردم، لابد اشکش یه جا گیر کرده بود ولی خب دوست نداشتم من راهشو باز کنم. مادرش انگار خجالت کشید. دختره اشکشو پاک کرد و تا وقتی پیاده شد سرش تو گوشیش بود . منم همین طور...وقتی داشتم توی کوچه به سمت خونه راه میرفتم یادم افتاد یه جایی خونده بودم که یه نقاشی بوده به اسم زوکسیس قبل از میلاد که یه پیرزن ازش خواسته بود که چهره اش رو بکشه ، البته خواسته بود که چهره اش شبیه الهه ها بشه. زوکسیس نقاشی اون زن رو میکشه شبیه یه جادوگر که روی دسته جارو نشسته ، وقتی نقاشی تموم میشه ، نقاش به تابلو نگاه میکنه و شروع میکنه به خندیدن  و آنقدر می خنده و می خنده که نفسش بند میاد و میمیره، هنوزم کسی نفهمیده چی تو اون نقاشی خنده داره!درک آدم ها از تصاویر و وقایع متفاوته مثل این دختره یا اون نقاشه.. شاید برای همین این جوری میشه ولی خب یه کمی ترسناکه این جور چیزا. </description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2019 15:49:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب هایی که می‌بینم</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-brsezdrjoqqz</link>
                <description>من آدمی هستم که خواب کم میبینم. قبلنا اینجوری نبودم. اما فکر میکنم 7، 8 سالی میشه اینجوری شدم.توی همون خوابای کم، یه مدل خواب هست که تکرار میشه.نه که هر شب یا هر ماه باشه. اما مثلاً یادمه این مدل خواب رو توی بچگی هم دیدم. چند سال بعدش هم دیدم. الانا هم دیدم. ولی کلاً دفعاتش زیاد بوده.خوابی که ازش حرف میزنم، این مدلیه:خانواده م یا کسانی که آشنا هستن و میشناسمشون در میون یه جمعیتی، در یه  مکانی هستن که من میبینمشون. و میتونم باهاشون حرف بزنم.و اونها بهم میگن  که بیا پیش ما.اما من هر چی میگردم، راهی پیدا نمیکنم که بتونم برم پیششون. نه دری. نه راهرویی. نه هیچ پله ای. و دائم از خودم میپرسم پس اونهمه آدم چه جوری رفتن اونجا. وقتی من دارم دنبال راه میگردم، اونا مشغول کار خودشون میشن و من دیگه نمیتونم ازشون بپرسم چه جوری بیام.یا بعضی وقتا یه راهی پیدا میکنم که حتی پامو نمیتونم بذارم روش چون عرضش خیلی کمه. یا یه راه با شیب خیلی خیلی تند!یا یه سری پله که لیزن!یا پله هایی که فقط چند تا پله از بالا داره. ازش میرم پایین ولی ادامه نداره و من رو به اونها نمیرسونه.مطمئناً این خواب کابوس محسوب نمیشه.اما حس گیج شدگی و خستگی ای که داره، حتی بعد از بیدار شدن هم اذیتم میکنه.یادمه  وقتی بچه بودم  یه خواب بود که دائم می دیدم.در عالم واقعی وقتی می خواستم برم مدرسه یه راه میون بری به دبستانمون بود.  یه کوچه پهن که یه جویی از توش رد می شد و پر از درختای کهن بود. اون کوچه  با اینکه یه کوچه خیلی پهن بود ولی نمی دونم چرا اینقدر خلوت بود. مامانم  همیشه می گفت از این مسیر نرو چون بین درختاش پر معتاد و اینجور چیزاس اینو  می گفت که چون خلوت بود من از اون مسیر نرم ولی چون خیلی راهش نزدیک تر  بود من بیشتر موقعها یواشکی از اون طرف می رفتم. بعد خوابی که تو بچگیم خیلی می دیدم مربوط به همین مسیر بود.همیشه خواب می دیدم که دارم از این کوچه می رم که من توش تنهای تنها بودم.  همه جای اون مسیر سبز سبز بود حتی تنه درختاش از پیچکا که دورش کشیده شده  بود سبز بود همین جورم کف جوبش یه لایه ضخیم خزه طوری گرفته شده بود که  کفش رو کامل پوشونده بود و یه آب زلالی از روش رد می شد ( تو عالم واقعی  اون کوچه این شکلی نبود ) من داشتم از تو کوچه رد می شدم و جز صدای آب هیچ  صدای دیگه ای نمی یومد با اینکه اینجوری که توصیف میشه و خودم بهش فکر می  کنم اینجوری اون مسیر باید خیلی قشنگ باشه ولی برای من خیلی وهمناک و  وحشتناک بود طوری که با همه وجود می دویدم و دلم می خواست زودتر اون کوچه  تموم بشه و بیام بیرون وقتی از خواب بیدار می شدم خیس عرق شده بودم وقلبم  تند تند می زد .الان که فکرشو می کنم می بینم با اینکه تو عالم واقعی از اون کوچه خیلی  ترسی نداشتم و به خواست خودم از اون کوچه می رفتم ولی این خواب به خاطر یه  وحشت پنهانی بود که تو ضمیر من از اون کوچه همیشه بود.من اصلاً از این آدما نیستم که تا خواب میبینن دنبال کتاب تعبیر باشن و از هزار نفر بپرسن تا ببینن خوابشون چی بوده.زیاد هم خوابام رویای صادقه نیستن. تا الان که چیزی از توشون در نیاوردم.اما اینکه چرا این مدل خوابم مدت طولانی ای ادامه دار شده، ذهنم رو مشغول کرده. به یکی گفتم بهم گفت:خوش به حالتتو بیداری مشکل نداری، تو خوابت دنبال دردسر می گردی !!</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 14:37:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم گیری</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-hnn8kyslmbwd</link>
                <description>-پیامبر گفتن آخر زمان آدم اگه مار بزاد بهتره تا بچه-واقعا؟! چرا؟-و گفتن آخر زمان مجردی دیگه نه فقط عیب نیست که در مواردی بهترین کاره-راست میگی؟؟-آره این حدیث هست-پس چرا این حدیث ها رو کسی نمیدونه!!-کی دیگه قرآن و حدیث میخونه که بدونه-پس چرا توی یه حدیث دیگه گفتن: هر کس ازدواج نکنه از ما نیست؟ یا همین که گفتن: هر کس ازدواج کنه نیمی از دین خود را حفظ کرده است؟-خب پیامبر باید برای تمام طول زمانی که دینش قراره توی جامعه باشه حرف بزنه، برای وقتی که همه چی سرجاش بود یه جور گفتن ، برای آخر زمان هم یه جور.-پس چرا تو قرآن آمده برای شما همسرانی قرار دادیم که به آنها آرامش بگیرین؟-بله الان آمار طلاق و ناراحتی و دعوا و هزار چیز دیگه داره نشون میده چه قدر آرامش هست توی ازدواج ها- دقیقا این آیه میگه همسر باید همچنین نقشی داشته باشه، اگر باعث آرامش نباشه که نقض غرض شده ، وقتی هم کفو نباشن هیچ آرامشی در کار نیست .-خب تو الان چون مجرد نیستی این ها رو میگی چون دیگه ازش عبور کردی-بهار همه چیش به من میخورد و اگه با اون آشنا نشده بودم هیچ وقت ازدواج نمیکردم . مثلا الان ما بچه نمیخواهیم با این که همه میگن، درست به همین دلیله.-چه حیف! من خیلی دوست دارم عمه بشم-پس میگی من تموم کنم و بیشتر از این طولش ندم چون هم کفو نیستیم؟- تو مجبور نبودی و نیستی که نظر ما رو قبول کنی ولی نباید انتظار داشته باشی که ما نظرمونو نگیم یا وقتی فکر میکنیم یه کاری اشتباه هست بگیم اشتباه نیست.اون آدم هیچ جوره مناسبت نیست، خودت هم به همین نتیجه رسیده بودی ولی ادامه دادی.-آره چون احساسات و دلم درگیر شده وگرنه منطق ام میدونه که انتخاب خوبی نیست .هیچ کس تنهایی رو دوست نداره.-درسته ولی من شنیدم آدم وقتی تنهاست بیشتر با خدا حرف میزنه. یادت باشه همنشین نامناسب از هر چیزی بدتره، ازدواج باید یا برای تولید مثل باشه که توی این دوره زمونه خوب نیست یا باید معنوی باشه.-معنوی باشه یعنی چی؟-معنوی یعنی این که از نظر معنوی به نفع آدم تموم بشه، خدا ما رو برای خودش ساخته اول از همه.-آهان-هر چه در این راه نشانت دهند گر نستانی به از آنت دهند.خودم فکر میکنم آدمی هستم که اول دیگران رو در نظر میگیرم بعد خودم رو،. بیشتر سیستمم روی سازگار شدنه تا اینکه محیط رو به نفع خودم تغییر بدم. و دل رحمم زیادی. در کل وقتی نسبت به کسی اعتراضی میکنم یا ابراز ناراحتی میکنم، همزمان توی دلم، دلم برای کسی که دارم بهش اعتراض میکنم هم ریش ریش میشه. و ناخوداگاه اول خودمو جای طرف مقابل میذارم و سعی میکنم درکش کنم. در مورد مسایلی که کاملا منطقی باشند و احساسات براش مطرح نباشه میتونم کاملا خوب و منطقی و محکم تصمیم بگیرم. ولی وقتی جنبه ی عقلانی و احساسی با هم مطرح باشه، با اینکه سعی میکنم طبق منطقم پیش برم ولی درونا&quot; اروم و قانع کردن احساسم برام سخته. مثلا شده که کسی ازم کاری بخواد و قادر به انجامش نباشم ولی نمیتونم راحت بگم نه. میگم نه ولی بعد از کلی کلنجار رفتن با احساسم و زیر و رو کردن فکرم که چجوری بگم که ناراحت نشه(درست مثل جواب رد دادن به خواستگار ). یعنی با اینکه در نهایت بیشتر منطق رو انتخاب میکنم اما پوستم کنده میشه و درد میکشم تا بیام احساسم رو با منطقم هم جهت کنم. خیلی وقتها هم باز با اینکه خروجی نهاییم در عمل منطقه، ولی تا مدتها عواطفم ازم شاکیه و درد میکشه. به طور کلی اینجوریم. و چون درد برام ایجاد میکنه میدونم که حتما یک ضعفه. ولی نمی دونم چجوری باید این ضعف رو برطرف کنم و عواطف و منطقم رو هم جهت کنم. همیشه انگار زاویه بین دلرحمی و عواطفم با منطقم بزرگه. و این منو توی تصمیم گیری هام و روابطم با اطرافیانم خیلی آزار میده. واقعا دردم میگیره. و وقت و انرژی زیادی هم ازم میگیره. در حدی گاهی در تضاد هم هستند احساسات و منطقم، که در کشاکش بین این دو تا واقعا گاهی حس میکنم دو تا هستم و خودم درون خودم درگیر و عصبی میشم. البته خوشبختانه توی هیچ کدومش آدم بد جنسی نیستم. عموما بخش احساسم قوی تره و زورش بیشتره ولی در نهایت خودمو مجبور میکنم به زور و حتی بدون رضایت درونیم خودمو مجبور میکنم به منطق عمل کنم. همیشه احساسم خیلی رنجیده میشه.خیلی شاکی میشه. خیلی درونم اشک میریزه و من همش خفش میکنم.. فکر میکنم چیزی که به صورت شاید نداشتن ثبات شخصیتی به نظر میاد ریشش همین باشه. البته شاید هم این مدل که من هستم خودش یک تیپ شخصیتی مشخص باشه. شخصیتی که مدلش اینجوریه. نه شخصیتی که ثبات نداره و بین دو نوع تیپ شخصیتی در گذار باشه.</description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2019 14:54:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر به کار و دل با یار</title>
                <link>https://virgool.io/@nerovana/%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-olvxqv5enlcd</link>
                <description>گاهی توی محیط کارم خیلی کم میارم، اون قد که میزنه به سرم کارم رو ول کنمانگار بلد نیستم کجاها رفتار جراتمندانه داشته باشم و کجاها سکوت کنمبدی جاهایی خصوصی و کارمندی اینه که گاهی خیلی احساس بدی نسبت به خودت پیدا میکنیامروزم  همین حس رو دارم، پارسال این موقع ها رفته  بودیم پادنا ، توی حیاط یه مدرسه وسط باغ  چادر زدیم با خانواده خاله و دایی ، کنار رودخونه  یه چادر عشایری بود و یه گله بزغاله های خیلی خوشگل و کوچلو.. یه مرد و یه  زن جوان و با دوتا بچه کوچلو که همگی صورت هاشون توی افتاب سوخته بود،از کنار چادرشون یه رودخونه رد میشد، یه مرغ بود که چند تا جوجه  پشت سرش  راه میرفتن...یه عالمه درخت .. همه اینا توی یه دره که دور تا دورش کوه  بود.. خیلی باصفا، خیلی ارامش بخش و خیلی قشنگ و خیلی ساده.. سکوت اونجا  عالی بود ، اگه صدا بود ، صدای آب بود و باد و صدای گله بزغاله ها و.. یه  چیزی شبیه به عصر طلایی شایدروزهایی که دلم میگیره این صحنه ها جلوی چشمم زنده میشن و یه جورایی حالم خوب میشه. فکر میکنم زندگی در شهرهای بزرگ خیلی ماشینی شده و اون روح زندگی توش نیست.. اینم خوب میدونم که نباید از مشکلاتم فرار کنم،چند وقت پیش  قسمتی از بهگودگیتا را  خوندم. در مورد این بود که اگر کسی  از نتیجه ی کارهاش کاملا دل ببره یعنی اصلا براش موفقیت یا عدم موفقیت کاری  که انجام می ده مهم نباشه، اونوقت اون کار هیچ وقت نمی تونه اون فرد را  &quot;ببنده&quot; یعنی اون کار نمی تونه اسیرش کنه. وقتی اصلا نتیجه ی کارها برای  آدم مهم نباشه آدم همیشه خوشحال و راضیه. از طرف دیگه اگه آدم بفهمه که  وظیفه ی اصلیش در این زندگی چیه و تا می تونه به اون کار بپردازه، اونوقت  حتی مواقعی که به علت امرار معاش مجبوره به کارهای دیگه بپردازه، اونوقت  اون کارها هم نمی تونه اسیرش کنه به شرط اینکه کار زائدی انجام نده. یعنی  پیش اون کسی که این متن را می خوندم گفتند که خوب مثلا ما همگی مجبوریم که  یک سرپناه داشته باشیم و برای به دست آوردنش باید کار کنیم اما دیگه لازم  نیست که قصر بسازیم. یک خونه ی ساده و یک زندگی ساده کافیه . معادلش فکر  کنم توی سنت اسلامی می شه، سر به کار و دل با یار.من  چند وقتی بعد از این که این متن را خوندم و حفظ کردم اینقدر همه چیز برام  راحت شده بود . البته خوب زمان با خودش زوال می یاره و الان دیگه متاسفانه  اونقدر توی ذهنم زنده و فعال نیست اما فکر کردم اینجا بنویسم چون خوب از  طرفی در یک کتاب آسمانی اینطور اومده پس حتما درسته از طرف دیگه دیدگاه  بسیار مفیدی برای زندگی روزمره است.  </description>
                <category>نیروانا</category>
                <author>نیروانا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 10:29:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>