<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوشته گاه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nevashtgah</link>
        <description>سرزمینی از نوشته های گوناگون!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:54:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2237845/avatar/WzYN25.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوشته گاه</title>
            <link>https://virgool.io/@nevashtgah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لحظه های همیشه در هرگز</title>
                <link>https://virgool.io/@nevashtgah/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-sl92rfzmd37f</link>
                <description>نمیدونم کتاب تولستوی و مبل بنفش رو خوندین یا نه، ولی اگه نخوندین حتما بخونین، من خودم به شخصه از خوندن کتاب خیلی لذت بردم و به نظرم فوق العاده است!تو این پست نمیخوام در مورد کتاب تولستوی و مبل بنفش صحبت کنم، می خوام در مورد &quot;لحظه های همیشه در هرگز&quot; یا همون &quot; لحظه های نادر زیبایی&quot; صحبت کنم که توی کتاب ازش گفته شد.فکر می کنم همه ما درد خاطراتِ خوشِ از دست رفته رو کشیده باشیم؛ یا حداقل اکثر مون. این خاطرات خوش لزوما یه خاطره ماورایی و خیلی خیلی خاص نیستن، حداقل برای من این طور نیست. یه خاطره خوش از دست رفته، میتونه صدای چرخوندن کلید داخل قفل باشه و آرامشی که از اومدن اون آدم به وجودتون تزریق میشه، و وقتی اون آدم نباشه، شما حتی دل تون برای صدایِ چرخوندنِ کلید داخل قفل تنگ میشه.به قول ابتهاج ...:)لحظه های همیشه در هرگز لحظه های کوتاهی هستن، همون لحظاتی که شاید به طرز غیر منتظره ای نتیجه بگیرین که دنیا همچینم جای بدی نیست! هرچیزی میتونه باعث این بشه که شما این لحظاتو تجربه کنین، یه عکس، یه موسیقی، یه رایحه، یه صدا، یه آدم، یه تجربه و غیره و غیره و غیره! قبل از خوندن تولستوی و مبل بنفش، معمولا خوشی های از دست رفته زندگیم خیلی آزارم می دادن، همیشه با حسرت ازشون یاد می کردم و شدیدا دلم می خواست به اون برهه زمانی، قبل از تجربه کردن اون حس برگردم تا دوباره تجربه اش کنم ولی، نمیشد دیگه!نمیدونم میشه خوشی های از دست رفته رو به لحظه های همیشه در هرگز ربط داد یا نه! ولی چیزی که بعد از خوندن کتاب تولستوی و مبل بنفش در ذهنم تغییر کرد این بود که، لحظه های همیشه در هرگزی که در گذشته تجربه کردیم، تضمین می کنه که در آینده، و در مسیر پیش رومون هم همچین لحظاتی وجود داره، باز هم قراره با این آدم یا آدم ها، یا با آدم های دیگه ای لحظاتی خوبی رو سپری کنیم، باز هم ذوق و شوق تجربه کردن یه تجربه برای اولین بار رو تجربه می کنیم، باز هم با یه کتاب دیگه، این احساسات رو تجربه می کنیم.درد خوشی های از دست رفته، درد بدیه، ولی چیزی که یاس و ناامیدی مون رو در این اوقات تسکین میده، اینه که به لحظه های همیشه در هرگز پیش رومون باور داشته باشیم و به مسیر اعتماد کنیم... دنیای جای خوبی نیست، دنیا پر از این لحظه ها نیست و خیلی وقتا بی رحمانه باهاتون رفتار میکنه ولی.. همینیه که هست!زندگی سخت، ناعادلانه و دردناک است؛ اما تضمین می‌کند -صددرصد و بی‌هیچ شک و شبهه‌ای- که در لحظاتی غیرمنتظره و ناگهانی، زیبایی را، شادی، عشق، پذیرش و وجد را نیز پیشکش کند.</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 16:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقیانوسِ ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@nevashtgah/%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3%D9%90-%D8%B0%D9%87%D9%86-s4izcw6hp9z8</link>
                <description>وسواس چیز عجیبیه... بعضی وقتا فکر می کنم شاید همه ادما به نوعی و در یه جایی از زندگی شون وسواس دارن ... بعضی وقتا هم فکر می کنم همه ادما به یه اندازه افکار وسواس گونه دارن، فرق کسی که وسواس داده با اونی که به ظاهر نداره اهمیت ندادن به افکارهمن وسواس عملی ندارم... البته اگه حساسیت شدید به بوها و حساس بودن روی نظم اتاق رو فاکتور بگیریم! ولی وسواس فکری؟! بعضی وقتا فک می کنم یکی تو ذهنم نشسته و دائم داره فکرای عجیب و غریب وسواس گونه می سازه! بعضی وقتا دلم می خواد ذهنمو خفه کنم! خب چه اهمیتی داره که فلانی چند سال پیش در مورد تو وقتی اون حرفو زدی چی فکر کرده؟ چه اهمیتی داره که وقتی راه میری دیگران که از پشت تو رو می بینن در مورد راه رفتنت چه فکری می کنن؟ چه اهمیتی داره وقتی سلام یا خداحافظی یا غیره و غیره و غیره می کنی فلانی با خودش چی میگه؟ واقعا چه اهمیتی داره!؟مود من... البته نه همیشه!وقتی خیلی کوچیک بودم، فهمیدم اگه شبا زیادی فکر کنم خوابم نمی بره، یه شب تصمیم گرفتم فکر نکنم، و اونجا بود که با اولین ویژگی ذهن آشنا شدم... تو هیچوقت نمیتونی فکر نکنی و هیچ وقت هم نمیتونی ذهنتو خاموش کنی! طیِ یه ماجرایی، یاد گرفتم نمیشه با افکار جنگید... با بپذیری شون و هیچوقت هم نمیتونی ازشون فرار کنی... و جلوتر طیِ ماجراهای دیگه ای، بیشتر در مورد افکار فهمیدم... هیچوقت یه فکر از بین نمیره! فکرا فقط تو اقیانوس ذهن مون ته نشین میشن، و وقتایی هم هست، مثل وقتایی که ذهن مون مشوشه، که فکرا ته نشین نمیشن، اقیانوس ذهن مون رو گلی میکنن و شفافیتشو از بین می برن و اونجاست که داریم دیوونه میشیم! واسه اینکه اقیانوس ذهن مون به شفافیت قبل برگرده، باید به فکرا اهمیت ندیم.. چند ثانیه، چند دقیقه و یا حتی چند ساعت اروم باشیم و صبر کنیم تا فکرا ته نشین شن! بذارین فکرا هر چیزی که می خوان بگن! بذارین فکرا حرف بزنن .. بهشون مثل یه ادمی نگاه کنین که داره دائم در گوشتون حرف میزنه و ساکت نمیشه... اهمیت ندادن بهش سخته ولی .. وقتی هرچی بهش میگین ساکت شو ساکت نمیشه، تنها راهیه که دارین! افکار هم همینطورن ... یوگا و مدیتیشن و غیره و غیره هم راه هایی هستن که باعث میشه اقیانوس ذهن تون شفاف شهگفتم با افکار نمیشه جنگید؟! اره شما نمیتونید با افکار تون بجنگید ... افکار تون بخشی از وجودتون هستن... وقتی میخواستم با وسواسم که تحت تاثیر همون افکارم بود بجنگم، فهمیدم جنگیدن با افکار یه جنگِ محکوم به شکسته ... وقتی داری با خودت می جنگی می خوای به چی برسی تهش؟! آخرش خودت می بازی.. تویی که کل انرژی و نیرو صرف کردی و تهش هم به هیچی نرسیدیو در نهایت باید بگم همونطور که فکرا از بین نمیرن وسواس هم از بین نمیره ... باید با جفتش دوست باشین! وقتی باهاشون دوستین یه جای کوچیک گوشه ذهن تون براشون در نظر می گیرن و دیگه کمتر مزاحم تون میشن! حتی بهتر اینه که یه زمانی برای اونا بذارین و بذارین بیان حرف بزنن ... حرف بزنن ولی شما فقط گوش کنین.. نه تایید نه تکذیب ... بذارین دونه دونه رد شن فقط! مثل آبی که جریان داره یا قطای که داره رد میشه یا حباب هایی که دارن بالا میرن.</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 12:39:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابایی که من خوندم (4) جزء از کل</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-4-%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-wzvkaaflsef1</link>
                <description>در اولین نگاه، یه کتاب 600 و خرده ای صفحه ای رو می بینین که چه گالینگورشو داشته باشین چه نداشته باشین بازم حتی اینکه دست تون بگیرین و بخوندیش سخته از بس سنگینه! ولی اگه شروع کنین به خوندن و پیش برین می بینین سنگینی، جملات، کلمات، ماجراها، پرسش هایی که مطرح میشه و خلاصه کل داستان، خیلی خیلی بیشتر از سنگینی کتابه! جزء از کل کتابی نیست که با یه بار خوندن درکش کنید .. کتابی نیست که برای اینکه شروع کنین به خوندن نیازی به این داشته باشید که یه خلاصه ازش بدونین .. نمیشه.. واقعا نمیشه از این کتاب خلاصه داد! باید شروعش کنین و با جریانش همراه شین تا بفهمین چی به چیه...کتاب جلد جالب داره .. در ظاهر چشم هست ولی اگه به درونش و مردمک چشم دقت کنین جمجمه یه آدم رو می بینین!برای تموم کردن این 600 و خرده ای صفحه، نیازی به انگیزه ندارید که مثلا خودتونو مجبور کنین روزی چند صفحه شو بخونین یا ... . خوندن پشت جلد کتاب کافیه تا بخریدش و شروع کنید به خوندن! واقعا خیلی کتاب جذابیه!تعریف جزء کل رو خیلی از یکی دوستای کتابخونم شنیدم! از اول سال تحصیلی بهم بخونمش! ولی خب شاید حجم زیاد کتاب بود که باعث شد موکولش کنم به تابستون! اول می خواستم بعد امتحانای نوبت اول بخرمش... قیمتش تو کتابفروشی که رفتم هم انصافا خوب بود! ولی تازه جاناتان مرغ دریایی رو تموم کرده بودم و حوصله یه کتاب دیگه که مجبور باشی برای خوندن و درک کردنش کلی فکر کنی نداشتم! موقع عید هم تصمیم گرفتم به جای یه کتاب بزرگ، کلی کتاب غیرِ بزرگ (مثلا 200 یا 300 صفحه ای) بخونم .. که خوندم (9 تا کتاب تو عید خوندم) ... و بعد عید هم که وقتِ سر خاروندن نبود (هرچند چند تا کتاب از کتابای اگاتا کریستی به علاوه هاکلبری فین رو خوندم) ... تو همین حوالی بود که یه روز، توی کتابخونه خونه مون، یه کتاب با عنوان &quot; موج سوم&quot; دیدم.. عنوانش به نظر آشنا بود، فکر می کردم قبلا توی یکی از کتابای فارسی یه داستان ازش دیدم که منبعش همین باشه ... می خواستم برش دارم ببینم چیه که جلد کتاب کناری میخکوبم کرد! چقدر آشنا بود!؟ برش داشتم و دیدم بعله! کتاب جز از کل هست! فکر نمی کردم داشته باشیمش! خیلی ذوق کردم!شاید فکر کنین همون موقع برداشتم و شروعش کردم ولی نه! با توجه به اینکه نزدیک امتحانا بود گذاشتمش برای تابستون!و بالاخره، بعد از گذشت دو هفته از تعطیلات شروعش کردم... و دیروز تموم شد! (فکر نکنین خوندش یه ماه طول میکشه! از یه جایی به بعد به خاطر مشغله ها فقط جمعه می تونستم کتاب بخونم)نظر اول شدیدا حقه! شما هیچ چاره ای جز پا گذاشتن به دنیای یخ زده اش ندارید!بعد از تموم شدنش حس عجیبی داشتم! کلی سوال تو ذهنم پرسه میزد، کلی ابهام و حس یه زندانی که آزاد شده! این آخری به خاطر طولانی شدن فرایند خوندن کتاب بود! یه جورایی دلم می خواست یه جلد دوم هم داشته باشه ... کتاب خیلی کتاب خوبیه ها! و جذاب.. ولی درکش سخته و در کل سنگینه .. صد در صد ارزش خوندن داره.. صد در صد باید بیشتر از یه بار بخوندیش ( البته نه بلافاصله .. من خودم تصمیم گرفتم چند سال بعد دوباره بخونم) ... و صد در صد قلمِ استیو تولتز ستودنیه! نبوغش هم قابل تحسینه که به عنوان اولین اثرش همچین کتابی نوشته!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 15:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز جمعه تان چگونه گذشت!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nevashtgah/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-zrye9a2kwe8e</link>
                <description>حس حالِ روز جمعه من اگه بخوام درس بخونم!ساعتای 7 و نیم یا شایدم 8 بود که بدون آلارم، یا بدون اینکه کسی بیدارم کنه بیدار شدم؛ خواب موندم امروز و نتونستم برم پیاده روی... در حالت عادی تا نیمه روز افسردگی داشتم! ولی چند وقتیه تصمیم گرفتم بیخیال این کمال گرایی بشم و ببخشم خودمو اگه به برنامه هام نرسیدم... کمال گرایی خیلی به روحیه آدم ضربه میزنه! در حدی که اگه 99 درصد اطرافیانت یا اصن آدمای دنیا جلو باشی بازم به خاطر اون یه درصد نمیتونی از زندگی لذت ببری ... و چند وقتیه که می خوام بیخیال صدای کمال گرای درونم بشم و لذت ببرم از زندگی! خلاصه که بیدار شدم ولی بلند نشدم از رو تخت! چند دقیقه همونطوری موندم و صدای پچ پچ های آبجیمو شنیدم که داره از مامانم می پرسه واسه تولدم چی خریدن! اخه امروز روز تولدم بود! وجدانم اجازه نداد گوش کنم ... از طرفی من عاشق غافلگیر شدنم و دلم نیومد این فرصتو برای غافلگیر شدن از دست بدم، از این رو، گوشامو گرفتم تا نشنونم جوابو! از اونجایی که امروز جمعه بود (و هنوزم جمعه هست) و جمعه برای من روز بی قید و بندیه، بی خیال قانون همیشگی شدم و همون اول تو تخت خواب گوشیمو روشن کردم که دیدم از دیشب با داده روشن توی شاد مونده! یادم اومد وسط چت کردن با دوستم تو لپ تاپ، داشتم گوشیمو چک می کردم که همونطوری گذاشتمش کنار ... خواستم برم بیرون که یهو اعلانا رو دیدم و قلبم اومد تو دهنم! &quot; نتایج امتحان نهایی دهم اعلام شد&quot; ... سریع رفتم تو گروه مدرسه و چک کردم که دیدم دارن میگن سایت خرابه ... گفتم یه امتحانی بکنم و باز کردم و دیدم بعله! خرابه ( البته بعدش فهمیدم مشکل از گوشی من بود) ... در حالت عادی باید سراپا به رعشه میفتادم و با استرس چند بار چک می کردم .. ولی نمیدونم چرا جز همون شوک اولیه دیگه بیخیالش شدم و گوشی خاموش کردم و رفتم!بعد کارای همیشگی و با رفتن به هال، بارشی از تبریکات و حرفایی با حس خوب منو در برگرفت! کاش هر روز صبح، صبح روز تولدت بود! همراه با خوردن صبحانه و البته بعدش، تلویزیون روشن و بود و یه فیلم نسبتا آبکی رو به طور اتفاقی از تلویزیون دیدیم ... حال نمی کنم با خیلی از فیلمای ایرانی حقیقتا!😃و بعدش؟ گفتم که جمعه روز بی قید و بندیه.. خوشحال از اینکه دیر برای ثبت نام قلمچی اقدام کردم و نیاز نبود روز تولدم و صبح جمعه بلند شم برم آزمون بدم، رمان جزء از کل رو از قفسه کتابام برداشتم و شروع کردم ... با توجه به قوانین سفت و سخت جدید خود ساخته و خانواده ساخته!، برای بهتر درس خوندن دیگه در بین هفته رمان نمی خوندم... بابام گفت بذارم برای بعد کنکور ولی من بدون رمان نمی تونم زندگی کنم! نه معتاد نیستم ولی، برای من دو سال متوالی نخوندن رمان جدید و حتی رمان تکراری ... سخته خیلی سخت! خلاصه که ادامه دادم جزء از کل رو از نصفه هاش! با کتابایی که قبلا خوندم فضاش فرق می کنه ... مثل آنی شرلی، امیلی یا بقیه کتابایی که عاشق شونم نیست ولی جذابه انصافا!حس حال من بعد از خوندن جزء از کل... هرچند تمومش نکردم!زمان از دستم خارج شد! به خودم اومدم دیدم نزدیک 11 شده و من هنوز داشتم می خوندم... رفتم با گوشی سایت نهایی رو محض احتیاط یه چک دیگه بکنم که دیدم یکی پیام داده تو گروه که نمره دینی ام سه نمره کمتر شده اعتراض بزنم یا نزنم!؟ با سرعت جت رفتم تو سایت و دیدم دوباره برام نمیاره ... لپ تاپو روشن کردم و رفتم و بعله! آورد! تا چند لحظه دستام داشت می لرزید... من در کل ادم استرسی نیستم ولی تو شرایط حساس مثل این لحظات قلبم میاد تو دهنم! و اما نتایج .... یه همچین خبری تو روز تولد ممکن بود به گند بکشه روز تولدمو ولی خوشبختانه، و باز هم خوشبختانه، گرفتم جوابای تلاشامو و خیالم راحت شد! یه باری از روی دوشم برداشته شد... و یه بار دیگه فهمیدم تلاشا نتیجه میده و به خاطر همین انگیزه ام هم بیشتر شد ...جز خانواده و بهترین دوستم که باید بگم جای خواهرو داره برام، کس دیگه ای تبریک نگفت! عجیب بود برام! شاید خیلی نشون ندم ولی حساسم رو این چیزا... البته از اون آدماش هم نیستم که چون یکی تبریک نگه دیگه بهش تبریک نگم .. نه اتفاقا برعکس، پارسال هم یه همچین اتفاقی افتاد و واسه تک تک شون روز تولدشون هدیه گرفتم😂خلاصه که ادامه روز کار خاصی نکردم! البته چرا ... به 05/05/05 برای خودم یه نامه نوشتم! روزی 18 ساله میشم! حس خاصیه که به آینده خودت نامه بنویسی و حس خاص تریه که توی یه همچین تاریخ رندی، تولد یکی از سن های مهمتو بگیری! 18 سالگی! حس عجیبیه....خلاصه که اینم از این جمعه! همین الان چشمم افتاد به ساعت 5:55 دقیقه! اتفاقیه؟!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2024 17:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلمایی که من دیدم (1) اینتراستلار</title>
                <link>https://virgool.io/@nevashtgah/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B1-f4itroanhfkh</link>
                <description>شده یه فیلمی ببینین و احساس کنین، نمی بینینش، دارین باهاش زندگی می کنین؟! من این فیلمو ندیدم، باهاش زندگی کردم! اولین بار، توی اتوبوس، شب، توی راه دیدمش! فرض کنین ساعتای 2 یا 3 نصفه شب (زمان از دستم در رفته بود حقیقتا!)، بعد از یه ساعت نیم پای فیلم المنتال نشستن، وقتی اکثر مسافرا تو اتوبوس خوابن، توی یه اتوبوس وی آی پی مانیتور دار با گوشی ات فیلم ببینی! به پیشنهاد داداشم دیدمش، اصن خودش برام ریخت، تصور اولیه ام ازش چیز جذابی نبود! گفتم خب، یه فیلم مثل بقیه! ولی وقتی دیدمش ...! میان ستاره ای خاص بود! خاص ترین فیلم یا حداقل جزو خاص ترین فیلمایی که دیدم... فیلم، بازیگرا، داستان، آهنگا، کارگردان، ایده، همه چی، همه چی خاص بود! از هانس زیمری که با یه داستان دو دیالوگی اون موسیقی فیلم محشرو ساخت تا خود نولان که با محشر بودنش و ایده های فوق العاده اش و این ذهن عجیبش، واقعا حرف نداشت کارگردانی اش تو این فیلم!از جمله سکانسایی که اشکمو در آورد!بار دوم برگشت از همون سفر بازم تو اتوبوس vip که اینبار مانیتور نداشت بود! اینبار دیگه فیلمی برای دیدن نداشتم (تو کمتر از بیست و چهار ساعت، المنتال، اینتراستلار و اینسپشن رو دیدم!) و به امید مانیتور های اتوبوس بودم که اتوبوس اصلی خراب شد و مجبور شدیم با یه اتوبوس دیگه بریم! این بار با یکی از دوستام که باهام بود دیدمش.واسه فیلمی مثل اینتراستلار دوبار دیدنش واجبه! بار اول میفهمین به طور کلی چی به چیه و بار دوم تازه به رازهای جزئی فیلم پی می برین! راستی! یه بارم با سه تا دیگه از دوستام تو کویر دیدمش! دیگه خودتون فک کنین زیر ستاره های کویر، دیدن میان ستاره ای چه کیفی داره! آره شاید من دیوونه ام! دیوونه ام که هنوزم بعضی سکانساشو نگاه می کنم! دیوونه ام که موسیقی فیلمشو گذاشتم تو پلی لیستم و برای بار صدم هم که گوش بدم بازم حس بار اول تو ذهنم پلی میشه! ولی دیوونگی لذت بخشیه! میگم که اینتراستلار واسه من فراتر از یه فیلم بود! راستش قبل دیدنش خیلی اهل فیلم نبودم، ولی وقتی دیدم، انگار یه در جدید باز شد برام! بهترین فیلمایی که دیدم هم شاید همه اش مربوط به بعد این ماجرا باشه، ویپلش، مک فارلند، انجمن شاعران مرده، ویل هانتیگ خوب و غیره و غیره و غیره! خلاصه که ببیننش اگه ندیدینش!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 16:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب هایی که من خوندم (3) قتل در قطار سریع السیر شرق</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-3-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-%D8%A7%D9%84%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D9%82-vgsj8tvqyfqb</link>
                <description>محاله اهل کتاب خوندن باشین، کتابای معمایی و جنایی هم بخونین ولی آگاتا کریستی رو نشناسین! حتی اگه اهل کتاب خوندن هم نباشین بازم احتمالش خیلی کمه که فیلمای معمایی و کارآگاهی رو بخونین و پوآرو یا مارپل رو نشناسین! البته باید بگم من که شاید ده تا یا شاید بیشتر از ده تا از کتابای اگاتا کریستی رو خوندم هیچ کدوم شون از مارپل نبوده! و شاید دلیلش این بوده که نقطه شروع خوندن کتابای آگاتا کریستی واسه من، کتاب قتل در قطار سریع السیر شرق بوده! بعدشم با خوندن چهار غول بزرگ و دختر سوم که این دو تا هم داستانی از پرونده های پوآرو بودن، به این نتیجه رسیدم که تا وقتی پوآرو هست چرا مارپل!؟ ولی خب شدیدا توصیه می کنم تا قبل از اینکه همه کتابایی که مال پوآرو هستن رو نخوندین، سراغ کتاب &quot; پرده &quot; نرین! اگه اصلا هم نرفتین که چیز زیادی رو از دست نمیدید! نپرسید چرا که اسبویل میشه!کتاب قتل در قطار سریع السیر شرق، فوق العاده بود! کلا کتابای آگاتا کریستی همشون شگفتی آور هستن و یه اغلب غیر قابل پیش بینی (که این غیر قابل پیش بینی بودن تو کتاب قتل در قطار و همین طورر کتاب تراژدی در سه پرده خیلی خیلی به چشم می خوره!) قرار نیست تو این کتاب مثل یسری از کتابای دیگه که پوآرو توی اونا نقش داره (البته نه همه شون) اولش با یسری افراد دیگه شروع شه و بعد به مشکل بخورن و نمی دونم جنایتی صورت بگیره و یه جورایی از یک سوم یا نصفه داستان برن سراغ پوآرو! این اتفاق غیر منتظره، یعنی قتل (اسبویل نیست دیگه از اسمشم معلومه!) تو همین قطاری اتفاق میفته که پوآرو هست و خب پوآرو هم پرونده پیدا کردن قاتل رو بر عهده می گیره و جای جذاب داستان از همینجا شروع میشه ... مصاحبه تک به تک با تمام افراد، نشونه، استدلال های بی نظیر و در نهایت پایان تمیز و بی نقص و غیر قابل پیش بینی! خلاصه که برای شروع کتابای معمایی فوق العاده است و شاید حتی از بس فوق العاده است بهتره اول شروع نکنین تا انتظار تون بالا نره! چون بعد خوندن این کتاب و تاکید می کنم پایانش، هر کتاب کارآگاهی و جنایی هم به چشم تون نمیاد!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2024 20:14:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب هایی که من خوندم (2) آخرین چیزی که به من گفت</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA-c4rynbirdpkg</link>
                <description>جزو خاص ترین کتابا و جذاب ترین کتابایی بود که خوندم! عید امسال بود و از گردونه طاقچه نسخه الکترونیک این کتابو بردم! از اونجایی که طی یه تصمیم تقریبا یهویی قبل عید کلی کتاب برای خودم خریده بودم ( خریدِ کتابِ عید واسه من از خریدِ لباسِ عید واجب تره معمولا! ولی اینبار بیشتر از یکی دو تای همیشگی شد) و کتابای نخونده هم داشتم، گفتم باشه واسه بعد! ولی وقتی رفتیم مسافرت و راهِ سفر و همه چی کسل کننده بود، رفتم تو طاقچه و کتابو باز کردم و شروع کردم به خوندن! و خب یهو به خودم اومدم و دیدم کلی صفحه خوندم و ازش و .. چقدر جذابه! و خلاصه که تو یه روز تمومش کردم! اگه بخوام بدون اسبویل یه خلاصه کوتاه از کتاب بگم، چیز زیادی نمیتونم بگم ولی داستان با این شروع میشه که هانا، شخصیت اصلی داستان که کل داستان از زبان اون روایت میشه، یه یادداشت کوتاه از همسرش اوئن دریافت می کنه با مضمون &quot; از بیلی محافظت کن&quot; که البته بیلی دخترِ اوئن یعنی دختر خوانده هانا هست. ادامه کتاب به صورت فلش بک هایی به گذشته، و اتفاقاتی در زمان حال اتفاق میفته و کم کم گره های سردرگمی هم از ذهن ما و هم ذهن شخصیتا، یعنی هانا و بیلی، باز میشه که اصلا چرا همچین یادداشتی! چرا اوئن یهویی باید بذاره بره! و کم کم پیش میرن و می فهمن، اوئن یه جورایی اونی که وانمود میکرده ... فک کنم دارم اسبویل می کنم و بهتره بس کنم!اگه بخوام تو یه جمله مفهومی که از کتاب درک کردم یا به عبارتی برام تداعی شد رو بگم، باید بگم &quot; بعضی وقتا، گذشتن از یه چیزای خوب، حتی اگه کار سختی باشه، آدمو به چیزای خوب تر میرسونه&quot;ژانر کتاب، معمایی و رئال بود، یعنی به طرز واقع گرایانه ای رئال بود! در واقع بیشتر کتابایی من می خونم و بهشون علاقه دارم ژانرش رئاله، ولی این رئال به طرز عجیبی با واقعیت و زندگی واقعی گره خورده بود، قبل از اینکه کتاب رو شروع کنید باید بهتون بگم قرار نیست مثل یسری از کتابای دیگه در اخر همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه... منظورم این نیست که پایان باز هست یا پایانش غم انگیزه نه اصلاا! ولی ... پایان خوشش مثل پایان خوش های خودمون تو دنیاست، همه چیز بی نقص نیست، واقعیه! شاید شیرینی شکلات تلخ برای توصیف پایانش مناسب باشه! می فهمین منظورمو!؟خلاصه که با قاطعیت میتونم بگم جزو جذاب ترین کتابایی هست که خوندم و صد در صد ارزش یه بار خوندن رو داره!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 15:35:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترام، چیزی فراتر از یک سبک نقاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@nevashtgah/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-aler5zzbc89b</link>
                <description>لپ تاپ را خاموش می کنم و می بندم، دفتر نقاشی کوچکِ جلد پارچه ای ام را بر می دارم و صفحه جدیدی باز می کنم؛ اول، بیرنگِ طرح مورد نظرم را با مداد می کشم. مداد را کنار می گذارم، این نقطه آغازِ ماجراست!گوشی را بر میدارم، پلی لیستِ آهنگ های هنگ درام را باز و پخش می کنم، صدا را از نیمه هم کمتر می کنم و گوشی را روی میز میگذارم. راپید را از جامدادی بر میدارم و شروع میکنم.نقطه، نقطه، نقطه! نقطه های کوچک، ناچیز و بی ارزش با ریتم آهنگ های هنگ درام روی صفحه نقش می بندند، با هم متحد می شوند و روح می دهند به کاغذ! کم کم، کاغذ از خشکی در می آید، در گوشه های شکل نقطه ها کنار هم جمع شده اند و در وسط پراکنده شده و از هم فاصله گرفته اند و این دوری و نزدیکی سایه روشن های شکل را روی کاغذ ایجاد می کند.تمام می شود اما نقاشی حاصل، با تمام کج و کولگی ها، نقص ها، سایه روشن های اشتباه، فقط یک نقاشی نیست، صدای هنگ درام و  روحِ افکار من در آن رسوخ کرده است!یک نقاشی ترام، از نقطه ها تشکیل شده، اما چیزی فراتر از نقطه است. سبکِ نقاشی ترام یعنی نقطه زدن اما، آن هم چیزی فراتر از نقطه زدن است!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 09:36:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میانبُر</title>
                <link>https://virgool.io/@nevashtgah/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%B1%D9%8F-pzp8ezubzcqh</link>
                <description>به سمت تخت نیمه مرتبم میرم تا مرتبش کنم که چشمک سبز گوشی ام توجهمو جلب می کنه. بازش می کنم تا پیامکای جدیدو ببینم ... اولی، از درآمد میلیاردی، آن هم در یک ماه فقط با 11 قدم می گوید... شاید اگر خودِ سالِ پیش بودم، با اشتیاق بازش می کردم و میرفتم تو نخش تا ببینم چیه ولی نه ... نیستم... بی خیالش میشم و میرم سراغ پیامک دوم... جمع بندی کنکور در 24 ساعت موسسه ... از پیام ها خارج میشم و گوشی رو خاموش می کنم ... جالبه! عجیبه! با خودم میگم چرا واقعا!؟ چرا ما اینقدر راحت طلب شدیم! چرا دنبال راحتی هستیم! تا کی نمی خوایم قبول کنیم دنیا، جای سختیه! تا کی می خوایم چشم مونو رو واقعیت ببندیم که بدون تلاش، بدون سختی نمیشه به چیزی رسید! نمیشه موفق شد! یه جای کار می لنگه! چندبار باید گزیده بشیم تا قانع شیم همیشه راه میانبر راه درست نیست... راهی نیست که ما رو به چیزی که می خوایم برسونه.. چندبار!؟آدمایی هم دیدم که تاوان دادن! شما هم حتما دیدین! کسایی که به خاطر درآمد سریع همونی هم که داشتن باختن! یا اون کنکوری هایی که گول این موسسه هایی که صبح تا شب کارشون اینه که راه میانبر بسازن و معرفی کنن رو خوردن ... جمع بندی سه پایه در 24 ساعت، جمع بندی زیست در فلان ساعت با فلان دبیر تضمینیِ تضمینی ... آره دوستان تضمینیه! شکست تو این راه تضمینیه!نه که بگم بد باشه ها! نه! واسه کسی بده که اصل رو روی این میذاره... وگرنه این کنار چیزای دیگه بد که نیست خوبم هست! ولی بیاین تا دیر نشده بپذیریم، اینجا، این دنیا، جایِ سختی کشیدنه! بله همه مون زندگی ساده رو دوست داریم، اگه به زندگی ساده قانعید که خب حرفی نیست بیاین بشینیم کنار هم لذتشو ببریم! ولی اگه نه به سادگی قانع بشیم نه سختی رو بپذیریم، به هیچی نمی رسیم تهش، اینم تضمین می کنم! خلاصه که حواسمون باشه گولِ بعضی از این میانبرا رو نخوریم!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 20:22:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابایی که من خوندم (1) جین در فانوس تپه</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-1-%D8%AC%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%AA%D9%BE%D9%87-uruzvhjc2nys</link>
                <description>یه ماه پیش .. یا شاید یکم زودتر یا یکم دیرتر... یه ایده به ذهنم رسید ... تصمیم گرفتم تو تابستون شروع کنم همه کتابایی که تا الان خوندمو معرفی کنم تو ویرگول و تو جزیره کتاب ... ولی... شاید نشه هر روز باشه یا زود به زود یا منظم یا اونطور که میخوام ... ولی خب ... حداقل از الان شروع می کنم شاید شد!تو شلوغی امتحانای نوبت اول، بودنش اینجا بمب انگیزه و آرامش و انرژی بود!توی هیاهوی آخر آذر بود که از سایت سی بوک واسم پیامک کد تخفیف ارسال رایگان و 30 درصد تخفیف اومد... ذوق زده رفتم تو سایت و یکی از دوستای کتابخون و پایه خرید کتابم رو خبر کردم و جفت مون باهم کتاب سفارش دادیم... آخه محدودیت قیمت داشت ارسال رایگانش!  مونده بودم چی بگیرم... بعد تموم شدن آنی شرلی تو عید و جلد دوم قصه های جزیره رو هم که اول تابستون تموم کرده بودم و هدیه تولدم رو که سه جلد امیلی بود رو از مرداد تا همون مهر و آبان تموم کردم و حالا ... یه چیزی می خواستم که به اندازه اونا خفن باشه! چی بهتر از جین در فانوس تپه که هم تازه چاپ شده بود تقریبا، هم یه اثر دیگه از لوسی مود منتگمری و هم باز یه داستان با حال هوای آنه، امیلی یا سارا و بازم جزیره پرنس ادوارد!خلاصه که کتابو سفارش دادم و اومد شروعش کردم ... جالب بود حال و هواش! به جای اینکه از دل یه خونه روستایی تو جزیره پرنس ادوارد شروع بشه، از توی یه عمارت بزرگ و مجلل توی شهر پرهیاهوی تورنتو شروع شد... به جای اینکه شخصیت داستان مثل آنه و امیلی و سارا جسور و شجاع باشه، یه شخصیت ساکت و سربه زیر و کم رو بود! ولی باید میخوندی تا لذته رو ببری! باید می رسیدی به اون لحظۀ خاصِ ... بذار نگم تا خودت بخونی!و پایانش؟ اونقدر خوب بود که از ذوقش میخواستم گریه کنم! فقط تراژدی ماجرا اینجا بود که مونتگمری جلد دومشو داشته مینوشته و وسط نوشتن فوت کرده و جلد دوم نصفه نیمه مونده :) خلاصه که بهتون قول میدم از خوندن این کتاب و باقی کتابای مونتگمری پشیمون نمیشین که هیچ، عاشقشم میشین و کلمه به کلمه اش هیچ وقت براتون تکراری نمیشه! تضمینیِ تضمینی!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 22:20:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیک است ...</title>
                <link>https://virgool.io/@nevashtgah/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bqynolylljlt</link>
                <description>می ایستم، نفس، نفس، نفس ... فقط کمی مانده ... به اندازه کمی تقلا ... به اندازه کمی نفس نفس زدن ... می رسم ... می دانم می رسم ... باید بلند شوم ... دوباره ... فقط کمی دیگر .... به انتهایش فکر می کنم ... به حس خوب رسیدن ... به حس خوب نفس عمیق آخرش ... به جای تمام نفس هایی که کشیدم اما نفس نبودن ... به حس خوب راحت شدن ... می گذرم ... از خستگی ام، از بی حوصلگی، از ندای بی اراده درونم که می گوید هیچوقت برای رسیدن دیر نیست ... چرا برای من دیر می شود ... هر لحظه برایم به معنی نگذشتن است، نگذشتن از راحتی ظاهری ام ... هر لحظه برایم به معنی دور شدن است .. به معنی ضعیف شدن ... بلند می شوم ... بلند می شوم و دویدن را از سر می گیرم ...فقط یک هفته...! یک هفته تا تموم شدن این 40 هفته .. شایدم هم بیشتر ؟! کسی چه می داند ... شاید یک هفته تا تمام شدن این سه سال ... شاید هم این 9 سال ... افسوس که این پایان خود شروعی دیگر است! وقتی به آن حجم از کتاب های دوره دوم متوسطه فکر می کنم،سرم گیج می رود! آزمون 4 ساعته اش را که نگو...آزمونی که سرنوشت 40 ساله ام را رقم می زند ...! یادش بخیر ... انگار همین دیروز بود که پدرم گفت اگر فقط این 7 سال، همین 7 سال به خودت سختی بدهی، لاقل از نظر درس 70 سال خیالت دست کم راحت تر می شود! و چه زود این 7 سال شد 3 سال ... و این 3 سال چند چشم بر هم زدن می خواهد تا هیچ شود...!؟ خسته ام ؟! شاید ... نمی دانم ... اگر همین یک هفته بود خسته نبودم ... اما وقتی به راه بی پایانی که جلویم گسترده است ... وقتی به پایان هایی که خود آغازی دیگرند ... فکر می کنم .. آری، من خسته ام!اما باید بلند شد ... باید دوید ... باید گذشت ...به نفس عمیق اخرش می ارزد ... </description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 11:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2628000 ثانیه</title>
                <link>https://virgool.io/@nevashtgah/2628000-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-pqwuzgpunjiz</link>
                <description>فردا اخرین روزه ... آخرین روز فروردین .. شاید هم آخرین روز رمضان ... چه تصادف عجیبی! و این تصادف می تواند چه تلخ به ما یاداوری کند که یک ماه را چه عجیب تباه کردیم! این یک ماه، این سی روز، این هفتصد و سی ساعت، این چهل و سه هزااار و دوییست دقیقه را چطور گذراندیم!؟ اگه واسه این دقایق، ساعات و روزها هدف داشتی و حتی تونستی یه قدم به این هدفه نزدیک شی بهت تبریک میگم! حتی یه قدم کوچیک ... یه قدم بینهایت کوچیک که به چشم هیچکس جز خودت نمیاد ... بهت تبریک میگم! بهت تبریک میگم چون شهامت هدف داشتن رو داشتی و داری! شهامتی که خیلی ها ندارن ... بهت تبریک میگم که این قدم، ولو کوچیک، رو برداشتی .. کاری که خیلیا نکردن ... بهت تبریک میگم، از صمیم قلبم بهت تبریک میگم!و اگه امروزت با دیروزت ... امروزت با یه ماه پیشت برابره .. اگه همونجایی هستی که بودی ... به خودت بیا! به خودت بیا و بفهم چه تلخه تباه کردن یه ماه ... تباه کردن 2628000 ثانیه! و این تباه کردنه وقتی سخت تر میشه که بفهمی یه عده در اون زمانی که تو غافل بودی به هدف شون، به اون حسای خوب و قشنگ نزدیک شدن! و اگه این رو در عمل فهمیدی ... باز هم بهت تبریک میگم... از صمیم قلب!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 20:57:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی مجموعه 15 جلدی سرگذشت استعمار</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-15-%D8%AC%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-kx8pm27suw21</link>
                <description>وقتی کتاب تاریخ رو ورق میزنی، می فهمی یه جاهایی اش تلخ بوده ... بدم تلخ بوده! از قطعه قطعه شدن کشور خودمون گرفته تا قطعه قطعه شدن سرخپوست ها و سیاه پوست ها فقط برای امتحان شمشیر سربازا!از کجای این گوشه تلخ تاریخ بگم!؟ از وضعیت بردن سیاه پوست ها به اروپا برای برده داری!؟ از اینکه سرخپوست ها از تازه واردها و اروپایی ها استقبال گرمی داشتن و هی چی می خواستن بهشون می دادن و بعد اونا، سرخپوست ها رو از سرزمین خودشون بیرون کردن!؟ از پتوهایی که به نشانه محبت سفیدها به سرخپوست ها داده میشد و بعد معلوم میشد با بیماری آبله برای قتل عام اونا فرستاده شده! از مهرهای داغی که روی تن برده های سیاه پوست می زدن؟!باید بگم تاریخ واقعا تلخ بوده! خیلی تلخ تر از اونی که فکر می کنی! شاید خیلی از ما خوندن تاریخ رو دوست نداشته باشیم خصوصا اینکه تو مدرسه از دادن امتحاناش خاطره خوشی نداریم :)) ولی من خودم به شخصه با اینکه خیلی از تاریخ خوشم نمیومد به معنای واقعی جذب خوندن این 15 کتاب شدم! کتابایی که درباره سرگذشت تاریک و تلخ استعمار قاره ها و کشورها توسط اروپایی ها نوشته شدن! و نثرش هم یه نثر ساده است و حالت داستان گونه ای داره و طوری هست که از خوندنش خیلی خسته نمیشی!راستی اخیرا یه مسابقه به نام هیس طوری ایجاد شده که زمینه آشنایی من با این کتابا بود! اگه به خوندن این کتابا علاقه مند هستین می تونین با قیمت خیلی کم ( 80 هزارتومن) پی دی اف تمام این 15 کتاب رو از این جا بخونید یا هم اگه می خواین خودش رو سفارش بدین با حدود 100 هزارتومن تخفیف میتونین از هیس طوری سفارش بدین! سعی می کنم در روزهای اینده تک تک کتابا رو جداگانه معرفی کنم و ازشون بریده بذارم!لینک ثبت نام در هیس طوری:  https://ketabno.com/register?inviteId=2hyNZz4Gue</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 16:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب هایی که تا اینجای نوروز خواندم!</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-tty1foxfg9lm</link>
                <description>خب امروز روز هشتم عیده و با توجه به اینکه تا الان کتابای حدودا زیادی خوندم می خوام معرفی شون کنم ! 1. کتاب باد در بیدزاریه کتاب ملایم! تو این کتاب با طبیعت همراه میشین و دلیلش هم اینه که جریان زندگی حیواناته نه زندگی انسان ها! یه جورایی یه کتاب خاصه که کمتر کتابی مثلش پیدا میشه! و یه جورایی شخصیت های نمادینی داره، وزغ نماد ... نه شاید بهتر باشه نگم و بذارم خودتون برین و بخونین و کشف کنین! ولی خلاصه چون در طبیعته و توصیف های زیادی هم از طبیعت داره، شما رو از دنیای شلوغ انسان ها به یه طبیعت اروم و دلنشین می بره! توصیه می کنم بخونین:)2. کتاب رویای دویدنچه حسی داره که یه روز یکی از بهترین دونده های مسابقات مدرسه باشی و بعد، یکی از پاهات قطع بشه!؟ چطور به زندگی بر می گردی؟! اونم وقتی که حالا نه تنها نمیتونی بدوی، حتی نمی تونی درست و حسابی راه بری؟! این کتاب داستان یه دختر 16 ساله دونده است که پاش قطع میشه و این یه ضربه خیلی بزرگ بهش وارد می کنه ... طوری که در ابتدا از همه چیز فاصله می گیره و افسردگی می گیره و بعد کم کم یاد می گیره چطور در جریان زندگی پیش بره و حتی دوباره رویای دویدن رو در ذهنش رشد بده! تو این مسیر با یه دختر دیگه که فلج ذهنی هست اشنا میشه و اینبار نه تنها رویای خودش رو عملی می کنه، حتی می خواد برای عملی کردن یکی از رویاهای اون دختر تلاش کنه!3. کتاب بادبادک زردو باز هم دست و پنجه کردن با غول سرطان ... سرطان برای یه دختر کوچولوی 7 ساله دشمن خیلی بزرگیه! و لفتر که دوست داره &quot; ال &quot; صداش کنن باید شاهد جنگیدن خواهر کوچیکش &quot; اکو&quot; با این غول باشه! و در عین حال خودش هم با غول ناامیدی، رفتن به یه مدرسه جدید، بد شدن اوضاع مالی خانواده اش و دیدن ضعیف شدن خواهرکوچولوش و هزارتا مشکل دیگه دست و پنجه نرم کنه!خب! باید بگم خسته شدم :) ولی هنوز یک، دو، سه، چهار و شاید پنج تا کتاب دیگه مونده! و تو پست های دیگه معرفی شون می کنم:))#چالش_نوروزی_جزیره_کتاب</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 20:54:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش عیدانه جزیره کتاب!</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B9%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-gkysglyu1pre</link>
                <description>همه مون میدونیم که تعطیلات عید در پیشه! حالا، برنامه ات برای عید چیه!؟ می خوای در کنار گشت و گذار در طبیعت و عید دیدنی این تعطیلاتو چطور بگذرونی؟! تو پست قبلی چندتا پیشنهاد برای گذروندن عید گفتم که یکی اش دوست همیشگی مون کتاب بود:))حالا تو بگو: عید می خوای چه کتابی بخونی؟ چرا می خوای این کتابو بخونی؟ چطوری می خوای بخونی؟ و بقیه چطور می تونن تهیه اش کنن؟در آخر هم #چالش_عیدانه_جزیره_کتاب رو به نوشته ات اضافه کن!و پیش نویس پستت رو به جزیره کتاب اضافه کن تا تایید بشه! میدونی اینطوری دست کم یه نفر به سرزمین ما کتابخونا دعوت میشه:) حتی خیلی هامون با کتابای جدید آشنا میشیم! البته تو پرانتز اضافه کنم که شاید چند روز اول عید نتونم پیش نویس ها رو سریع اضافه کنم ولی سعیمو می کنم تا اخر این هفته همه پیش نویس های ارسال شده رو ثبت کنم پس پیشاپیش به بزرگی خودتون ببخشین ;)اگرم هنوز برای عید کتاب تهیه نکردی و دنبال پیشنهادی میتونی تو جزیره کتاب یه گشتی بزنی شاید کتاب مورد پسندت رو دیدی! https://virgool.io/book-island </description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 14:00:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشنهادهایی شگفت انگیز برای گذراندن تعطیلات نوروز!</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%B9%D8%B7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-itd0tzzu3ruy</link>
                <description>داریم به 13 روز ویژه تعطیلات نوروز نزدیک می شویم، تعطیلاتی طلایی در آغاز سالی جدید که می تواند روحیه و بخش انرژی بخش برای شروعی نو باشد:)پیشنهادهای متنوعی برای گذراندن این تعطیلات به شما دارم، چراکه در آغاز هر تعطیلات به نحوه گذراندن آن فکر می کنم و در برنامه ریزی برای تعطیلات اندکی با تجربه هستم:)البته قبل از شروع باید بگویم که این پیشنهادها باید در کنار عید دیدنی ها و گذراندن وقت با خانواده انجام بشه بشه نه به جای اون!فیلم دیدنکیه که از دیدن یه فیلم خوب لذت نبره؟! چه ایرانی باشه چه خارجی، چه سینمایی باشه چه سریال. من فیلم دیدن رو به عنوان یه تفریح مناسب در نوروز به شما پیشنهاد می کنم! ولی به جا و به اندازه:) چون دیدن زیاد فیلم حتی اگه شما رو هم خسته نکنه چشماتونو خسته می کنه! پس اندازه رو رعایت کنین! من خودم چون بیشتر از فیلم اهل کتاب هستم نمی تونم فیلمای زیادی رو بهتون پیشنهاد بدم ولی انیمیشن هایی مثل لوکا، درون و بیرون، شانس و روح رو پیشنهاد می کنم!کتاب خواندنبه نظر من به عنوان یه کتاب خون، هیچ تفریحی بهتر از خوندن یه کتاب خوب نیست! چه خوبه که عید هم با خوندن رمان ها یا کتاب های روانشناسی هم تفریح کنین و هم چشم تون رو به این دنیا بیشتر باز کنین! اگه کتابخون نیستین هم با خرید کتابای جدید به بهانه سال جدید این خصلت خوب رو در خودتون ایجاد کنین:) کتابی که من بهتون برای این تعطیلات عید پیشنهاد میدم، کتابایی مثل زمان کاغذی، رین مثل باران، از سرزمین های انگور، دختر قصه گو، زنان کوچک، شاهزاده و گدا، نیکلاس نیکلبی و رابینسون کروزوئه (که عید پارسال خوندم!)، زیبا صدایم کن، بابا لنگ دراز، سرود کریسمس و بیهوشی هست.یادگیری آنلاین تایپ ده انگشتیتایپ ده انگشتی یه هنر خیلی پرسود برای شماست! حتی میتونه راه کسب درآمدی برای شما باشه و با سفارش تایپ گرفتن، کسب در آمد کنین. حتی اگر هم قصد کسب درآمد ندارین، خود یاد گرفتن تایپ ده انگشتی تاثیر مثبتی روی همه فعالیت ها تون میذاره، مثلا شمایی که تو ویرگول پست میذاری با تایپ ده انگشتی میتونی در وقتت صرفه جویی کنی :)من خودم حدود سه سال پیش با فقط چندتا جلسه تایپ ده انگشتی (این یه آگهی بازرگانی نیست واقعیته!)، تایپ دو انگشتی کندم رو به یه تایپ دو انگشتی (ده انگشتی نه دو انگشتی!) نسبتا تند تبدیل کردم و چون به همین قانع هستم و کارم باهاش راه میفته خیلی ادامه اش ندادم:) سرعت تایپم هم حدود 70 یا 80 کلمه است.اینکه بتونین تایپ ده انگشتی رو آنلاین یادبگیرین خیلی فوق العاده است! چون واقعا راحته و یکی از بهترین سایتا برای این کار هم تایپو هست که شعارش کاملترین سایت تایپ ده انگشتی در ایران هست که با امکانتی که داره دور از ذهن هم نیست! https://typeo.top/?c=lf55444 خب شما تو تایپو برای هر حرف جلسه هایی رو می گذرونین و در هر جلسه هم یه امار کلی از تایپ تون بهتون میده و اگه به حد نساب امتیاز برسین می تونین برین جلسه بعد. از همه بهتر نمودار گزارش پیشرفت تون هست که واقعا انگیزه بخش میتونه باشه! و همینطور میتونین در یه سری مرحله ها با بازی تایپ ده انگشتی رو یاد می گیرین که خیلی لذت بخشه و باعث میشه اصلا خسته کننده نباشه!تایپو علاوه بر سرعت تایپ دقت شما رو هم در نظر می گیره و آمار و گزارش دقت رو هم میده. علاوه بر اون می تونین با بقیه هم به صورت آنلاین رقابت کنین!تازه علاوه بر تایپ فارسی شما می تونین در تایپو تایپ ده انگشتی انگلیسی رو هم یاد بگیرین که خودش یه هنره چون کمتر کسی می تونه انگلیسی رو تایپ کنه! (من خودم به شخصه بر خلاف سرعت تایپ فارسی ام، سرعت تایپ انگلیسی ام به معنای واقعی پایینه!) باغبونیبهار فصل شکوفاییه! چه موقعی بهتر از تعطیلات نوروز برای درست کردن یه باغچه؟! گشتن دنبال بذرای مناسب فصل و روش رشد شون و حتی درست کردن یه کتابچه باغبونی و در نهایت کاشتن اونا براتون یه حس فوق العاده به ارمغان میاره! درس خوندن!به طور کلی ذات آدمی ترجیه میده کل تعطیلات رو به تفریحات و کارای لذت بخش بگذرونه! ولی اگه مثل من دانش آموزین یا دانشجو، یه زمان کوتاهی رو هم برای انجام کارهای عقب مونده درسی تون در نظر بگیرین:) مطمئن باشین پشیمون نمیشین و بعد از تعطیلات هم خبری از عذاب وجدان نیست! چون میدونین از همه چی به جا و به اندازه استفاده کردین!راستی اگه دنبال پلنر نوروزی می گردین پیشنهاد می کنم از لینک زیر فایل این پلنر رو که به صورت سیاه و سفید و هم به صورت رنگی وجود داره، دانلود کنین و پرینت بگیرین، اینطوری یه نگاه کلی تر و برنامه ریزی بیشتری به عید تون دارین! https://fapool.ir/file/95644/99BY خب ایام به کام! امیدوارم از عیدتون لذت ببرین و یه برنامه ویژه برای نوروزتون بچینین ;)پیشاپیش، سال خوبی داشته باشین!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 19:13:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه ریزی، مسئله ای حیاتی در زندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-r4ap70veueb7</link>
                <description>یکی از مهم ترین مسئله هایی که در زندگی ما وجود داره، قدرت برنامه ریزیه! یعنی اینکه برای کارهایی که داریم هوشمندانه طبق اولویت شون و زمانی که در اختیار داریم برنامه ریزی کنیم. خب اقداماتی زیادی هم برای این امر مهم انجام شده! کتابای زیادی درباره راه های برنامه ریزی و اهمیتش، پلنرها و دفترهایی برای یه برنامه ریزی هوشمندانه و حتی فایل هایی هم برای نوشتن برنامه شخصی و پرینت اون درست شده که در ادامه معرفی شون می کنم!خب اولین کتاب از برایان تریسی هست که بعید میدونم نویسنده کتاب مشهور قورباغه ات رو قورت بده رو نشناسین! کتاب ها و جمله هایی از برایان تریسی خوندم که به نظرم واقعا عالی ان. همینطور سرگذشت و زندگی نامه ایشون رو که واقعا نشون دهنده اینه که تغییر هیچ وقت دیر نیست و همه مون میتونیم به موفقیت برسیم!تعریف این کتاب هم برای برنامه ریزی شنیدم که فهرستش:هدف و مقصدتان را برگزینیدگزینه های پرواز خود را مورد بررسی قرار دهیدطرح پروازتان را بنویسیدبرای سفر آماده شویدبا تمام نیرو و انرژیتان حرکت کنیدبرنامه ریزی برای غلبه بر اختلالاتاصلاحات را به‌ طور مداوم انجام دهیدسرعت یادگیری و پیشرفت خود را بیفزاییدذهن توانمند خود را فعال نماییداز به‌ کارگیری میانبرها اجتناب کنیدبر قوای ترس درونی خود تسلط یابیدتا زمان رسیدن به موفقیت مداومت کنیددر بین پلنرها و دفترهای برنامه ریزی، من خودم به شخصه محصولات سیب رو خیلی دوست دارم! به نظرم نسبت به پلنرهای دیگه، چیزای ضروری تری رو داره و از طرفی به خاطر رنگ برگه هاش دلچسب تره! علاوه بر دفتر برنامه ریزی روزانه اش، تقویم برنامه ریزی هفتگی هم داره که به نظرم خیلی جالبه!قیمت محصولات سیب هم به نظرم بهتر باشه! فقط می مونه هزینه ارسال که شاید یکم آزار دهنده باشه :) به هر حال لینک سایتش اگه قصد خرید داشتین، اگه نداشتین هم حتی دیدن محصولاتش هم جذابن! https://www.sibsketch.com/ شاید نخواین خیلی هزینه کنین که خب طبیعیه! میتونین یه فایل برای پرینت برنامه روزانه رو بخرین، بعد رو یه برگه کاهی و کلفت پرینتش بگیرین، یه طلق شفاف روش بزنین و بعد رو میز کار تون یا دیوار جلوتون نصبش کنین و هر روز با ماژیک برنامه رو بنویسین و بعد پاک کنین! یه راه کاملا به صرفه!یا هم میتونین به تعداد پرینت بگیرین که احتمالش هست به صرفه تر در بیاد خصوصا اگه بخواین تازه شروع کنین شاید نخواین اول خیلی هزینه کنین و بخواین امتحان کنین.به هر حال فایل برنامه روزانه رو هم می تونین از سایت های مختلف بخرین، لینکی که می فرستم مال برنامه ای هست که به نظرم کاربردی تر باشه و زیباتر و چون راهنمای کامل هم داره جالبه! قیمتشم مناسبه! قیمت یه بستنی عروسکی :))) https://fapool.ir/file/95538/99BY خب امیدوارم از راهکارها لذت برده باشین و براتون کاربردی باشه! ولی یادتون نره هدف برنامه ریزیه حالا هرجور که می خواد باشه، البته مسلمه که ابزارهایی مثل دفتربرنامه ریزی و ... سودمنده! به شرطی که فقط برای نگاه کردن تهیه شون نکنین:)</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 21:25:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوستی سفید روی قلبی سیاه!</title>
                <link>https://virgool.io/@nevashtgah/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-wqiqn0lwovi5</link>
                <description>در این دنیای رنگ، رنگ، آدمیان تفاوت های زیادی با هم دارند و بر اساس تفاوت هایشان به دسته های  مختلفی تقسیم می شوند؛ اما گویی تفاوت در رنگ فراتر از تفاوت های دیگر است زیرا رفتار سفید پوستان نشان می دهد  که سیاهان را در دسته ادمیان نمی شمارند! اما من اکنون می خواهم دسته بندی دیگری را به شما نشان دهم، دسته بندی بر  اساس رنگ، اما این بار رنگ قلب!   من فکر می کنم در درون سفید پوستانی که آن رفتار وحشتناک را با سیاهان انجام می دهند، قلبی وجود ندارد! شاید  هم وجود داشته باشد، اما قلبی سیاه! قلبی که مملو از کینه و دشمنی است، قلبی که بر خالف رنگ صورت آن افراد سیاه است و پر از سیاهی.  اما برای چه سیاه است!؟ آه پر درد سیاه پوستان آن را آلوده و هر اشک سیاه پوستان همچون رنگی سیاه، دیواره های  دل آن ها را سیاه می کند! شاید هم قلب آنها از اول سیاه بوده است! جای تعجبی باقی نمی ماند، این همه غرور و کینه و  دشمنی در یک دل، یا آن را سنگ می کند یا سیاه!  اما برای من از همه چیز جالب تر این است که سفیدی پوست آنها، سفیدی ای که عامل تمام رنج سیاهان است، هرگز  نمی تواند سیاهی بی حد قلب شان را بپوشاند! شاید برایتان سوال پیش بیاید که من چطور رنگ قلب آنها را که زیر این  پوست سفید قرار دارد، سیاه تشخیص دادم!؟ آخر میدانی، سیاهی، سیاهی را دوست دارد! قلب سیاه آنها با دیدن چهره  سیاه پوستان شروع به تپیدن می کند! تپیدنش بی تلفات نیست، گاهی با زخمی کردن جسم، گاهی با زخمی کردن روح،  گاهی با کشتن جسم و گاهی با کشتن روح همراه است!   حرف پایانی من این است؛ کاش طناب مهر و محبت مان را به چیز بی اهمیت و کوچکی مانند رنگ پوست گره نزنیم!  آخرش این خواهد شد که قلب مان به اهمیت به رنگ پوست، سیاه می شود و آن هنگام است که دیگر نمی توانیم جلوی  تپیدنش را بگیریم و با تپیدنش جسم یا روح هزاران هزار انسان کشته می شود!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 17:25:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراز و فرود، سختی صعود!</title>
                <link>https://virgool.io/@nevashtgah/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%B5%D8%B9%D9%88%D8%AF-chfsfsknurxb</link>
                <description>گاهی به این فکر می کنم که دقیقا چه چیزی باعث میشه بعضی وقتا تو زندگی موفق تر باشم، احساس بهتری داشته باشم و بیشتر لذت ببرم؟! دقیقا چه فرقی بین روزهای زندگی ام هست که بعضی هاشون گویی پوچ و بی ارزش و بعضی ها هم برایم از طلا با ارزش ترند؟دقت که کردم، فهمیدم من حال خوب رو بدون رنج می خوام! بدون سختی، بدون تلاش، بدون هیچی! حال من وقتی خوبه که احساس پوچی نکنم و وقتی احساس پوچی نمی کنم که بهترین خودم باشم، ولی بهترین خود بودن به این سادگی نیست! یه جورایی شبیه صعوده، تو وقتی بری بالا بیشتر لذت می بری یا وقتی سقوط می کنی؟! و حالا بهم بگو غلبه به نیروی جاذبه راحت تره یا در جهت اون حرکت کردن!؟به نظرم خیلی چیزا تو این دنیا مثل نیروی جاذبه می مونه، اینکه خودتو کنترل نکنی، یه جاذبه است، اینکه حواستو جمع نکنی، یه جاذبه است، اینکه وقتت رو به بطالت بگذرونی، یه جاذبه است و هزاران هزار جاذبه دیگه؛ ولی وقتی میتونی حس ازادی، حس پرواز، حس صعود و حس خوب رو بدست بیاری که بر خلاف جاذبه حرکت کنی! اصلا این ذات انسانه که با سختی ساخته باشه، قانون طبیعته که چیزی که سخت بدست بیاد با ارزش تره وگرنه چیزی که راحت بدست بیاد چرا باید خیلی ارزش داشته باشه!؟ اگه الماس هم مثل زغال راحت بدست میومد، چطور میتونست اینقدر ارزش داشته باشه؟!شاید الان که اینو میخونی خسته ای از خودت، از اتفاقای مختلف ... شاید احساس پوچی می کنی ... شاید دیگه بریدی ... و هزار شاید دیگه ... فقط می خوام بهت بگم اگه صعود رو می خوای باید سختی اش رو هم قبول کنی، اگه صعود رو می خوای باید بری تو دل فراز و فرود هاش و یادت نره ارزشت اونقدر زیاده که لیاقتت کمتر از صعود نیست!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 12:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کامل جلد ششم مجموعه آنی شرلی (آنی شرلی در اینگل ساید)</title>
                <link>https://virgool.io/book-island/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A2%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AF-bbgvcibiyigk</link>
                <description>شاید خیلی از شما، خصوصا اگر دختر باشید، شیفته انیمیشن آنی شرلی باشید و به دنبال تهیه کتاب های آن هم باشید! من هم از اول امسال شروع کردم به تهیه جلد های مجموعه 8 جلدی آنی شرلی و با ذوق و شوق چندین شب را با داستان های آن به سر کردم! بالاخره در هفته های گذشته تونستم مجموعه رو کامل کنم! حالا که فکر می کنم تهیه هر جلد از یک جا نبوده! چند تایی رو سفارش دادم، چند تا رو هدیه گرفتم، یکی رو از سفر خریدم، چندتایی رو هم از کتابفروشی نزدیک خانه!حالا می خوام درباره جلد ششم رو کامل معرفی کنم! راستی این جلد رو از یک کتابفروشی در میدون انقلاب تهران خریدم و قیمتش 45 هزارتومن بود که البته چون چاپ قدیم بود و الان قیمتش 60 هزارتومنه.این جلد ادامه جلد پنجمه ولی بعد از چند سال! در آخر جلد ششم آنی و گیلبرت و پسر کوچک شان به خانه ای دیگر نقل مکان می کنن و در اول این جلد پسر کوچک شان، جم بلایت، حدود 11 سال سن داره و دو خواهر و دو برادر دیگه داره! اتفاقات جلد ششم بیشتر درباره اتفاقات جالب، تلخ یا حتی خنده داری هست که برای بچه های آنی میفته! نن از شنیدن این شرط بندی به خود لرزیده بود. چطور ممکن بود کسی بتواند از قبرستان رد شود... اصلا چطور ممکن بود کسی بتواند فکرش را بکند؟ همه ی اهالی انگلساید می دانستند که نن از قبرستان وحشت داشتبرای نخستین بار بیشه ی افراها خالی از صدای خنده شد. دیگر کسی در دره ی رنگین کمان بازی نمی کرد. ولی تلخ تر از همه اینکه آنها اجازه ی دیدن مادر را نداشتند. دیگر مادی نبود که وقتی به خانه می آمدند به آنها لبخند بزند، شب های پیش از خواب صورتشان را ببوسد، با آنها همدردی کند، حرفشان را بفهمد و با شنیدن لطیفه هایشان بخندد ...جنی به دای گفت که او را بیشتر از همه ی دخترهای گلن دوست دارد و دای که احساس می کرد مورد توجه یک ملکه واقع شده، این موقعیت را دودستی چسبید. آنها خیلی زود با هم صمیمی شدند.  در تعطیلات برای هم یادداشت می نوشتند، آدامس همدیگر را می جویند، دکمه هایشان را با هم رد و بدل می کردند و بالاخره ...خب، بعد از خوند 6 جلد از آنی شرلی، به نظرم مجموعه آنی شرلی واقعا مجموعه دلنشینیه و آدم میتونه باهاش زندگی کنه و حتی ازش درس زندگی یادبگیره! جلد ششم آنی شرلی هم واقعا مثل باقی جلدهای تحسین برانگیز بود.راستی اگه نمیدونین، بدونین که نویسند آنی شرلی هم لوسی مود منتگمری هست که اگه بشه درباره زندگی نامه خیلی جذاب ایشون هم در پست های بعدی توضیح میدم!</description>
                <category>نوشته گاه</category>
                <author>نوشته گاه</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 15:25:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>