<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کرامت یزدانی(اشک)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nevisandeganepars</link>
        <description>کرامت یزدانی (اشک)، نویسنده، مؤلف، ناشر، ویراستار، پژوهشگر، فعال فرهنگی و گردشگری، مترجم و شاعر معاصر ایرانی است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 10:30:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1681851/avatar/1ql2GG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کرامت یزدانی(اشک)</title>
            <link>https://virgool.io/@nevisandeganepars</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای نجات...!</title>
                <link>https://virgool.io/@nevisandeganepars/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-ycgwqforbbqg</link>
                <description>شهر بلندساختمان‌هاهر سال بلندتر می‌شوندو آدم‌ها کوچک‌تر.کسیاز آن بالاسیگنال‌های ضعیف را نمی‌بیند.مندستم را بالا بردمنه برای دیده‌شدنبرای نجات!اما در این شهرهر دستی که بالا می‌رودبه حساب سلام گذاشته می‌شود...! </description>
                <category>کرامت یزدانی(اشک)</category>
                <author>کرامت یزدانی(اشک)</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 02:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص برگ‌های خاموش...!</title>
                <link>https://virgool.io/@nevisandeganepars/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-ylfrmzawrljr</link>
                <description>من در سکوتِ پاییزی خود، رقص برگ‌های خاموشم را می‌بینم و می‌شنوم؛ رقصی که نه با صدای باد بلکه با نفس‌های شاعرانی زاده شده در نزاعِ واژه‌ها و دردهای پنهان در دل زمانه، پدید آمده است؛ همان موج نویی که از عمق سایه‌ها بیرون آمد و با زبان تلخ و گزنده‌اش، قصه‌های ناگفته را در میان سکوت‌ها نجوا کرد.من، برگِ حقیر این رقصم، فراموش‌شده در جریانی که هم عاشقانه بود و هم تلخ، و شعرهایمان پا‌به‌‌پای خشم و حسرت قدم برداشته‌اند. در این رقص بی‌صدا، با هر تکان، شعرهایم نفس می‌کشند و می‌خواهند، حتی در خاموشی، خود را فریاد کنند.می‌دانم که زمین چگونه زیر دست‌های من به نجوا در می‌آید و هر‌بار فرورفتنم، روایت آدم‌هایی‌ست که هنوز حرف‌هایشان ناگفته مانده و هنوز در پسِ این برگ‌های رقصان، امید و درد به یک اندازه می‌وزد. من نه فقط برگم، بلکه زبان زمزمه‌های موج نویی هستم که می‌خواست دنیا را بشکند، و به جای گلوله‌های جهان، کلمات را به پرواز درآورد.در این رقص بغض‌آلود، من شعر هستم؛ لخته‌ای از عاطفه و غضب، آرام و توفنده؛ جایی میان تلخی زمانه و زیبایی فرو‌ریختن!من، برگِ همین رقص خاموش، هنوز پا‌به‌پای لحظه‌ها می‌لغزم و برای حکایت عشق و شکستن می‌رقصم!این‌جا، در خلوت من، هر سُرخوردنِ برگ، شکوهی‌ست از زندگی که نه با تکرار؛ که با نوآوری و شور، هر لحظه سروده می‌شود؛ هر سکوتی مثل زخمی که به خون نشسته اما جان‌دار است؛ و هر واژه، مانند نفس‌هایی که در تاریکی فریاد می‌کشند و امید را روشن نگه می‌دارند...!                                 کرامت یزدانی(اشک)                               پاییز ۱۴۰۴</description>
                <category>کرامت یزدانی(اشک)</category>
                <author>کرامت یزدانی(اشک)</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 21:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کَلّه‌کُدویی»</title>
                <link>https://virgool.io/@nevisandeganepars/%DA%A9%D9%8E%D9%84%D9%91%D9%87-%DA%A9%D9%8F%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-wcivrrutqrzb</link>
                <description>کَلّه‌کُدویی، خیلی دراز و لاغرمردنی بود، طوری‌که باد اگه بهش می‌خورد، ولو می‌شد رو زمین!تو ده می‌گفتن: «اگه دماغِ کلّه‌کدویی رو بگیری، جونش درمی‌ره!» چون واقعاً همین‌طور بود؛ اصلاً انگار جون تو دست و پاش نبود. کلاً از بی‌بنیه‌گی کج و معوج راه می‌رفت. دماغش دراز و سرخ بود، عینهو فلفل خشک. «ماسو»، که همیشه شوخی‌‌های خرکی می‌کرد، یه بار، توی «تل‌سیاه»، دماغ کله‌کدویی رو گرفت، اونم به شوخی. کله‌کدویی بیچاره افتاد رو سرفه و آخرشم چشمش سیاهی رفت و تلوتلو افتاد توی گندمای حسین حسن‌نظر. بیچاره ماسو داشت از ترس سکته می‌کرد. اونقدر بهش تنفس داد تا دوباره جونش برگشت!کله‌کدویی، کلاه کهنه‌ی نمدی‌ش رو هیچ‌وقت از سرش برنمی‌داشت، می‌گفت: «این کلاه یادگار بابامه، برام شانس میاره!»همه‌چیزِ دنیا براش بزرگ بود: اُفق، ده، حتی سایه‌ی خودش!همیشه با یه حلب‌روغن خالی می‌رفت توی «پاکنه». همون جایی که ته‌ش اوو(آب) قنات رد می‌شد. می‌رفت اونجا تا صدای قنات رو بریزه توی حلب! باور داشت اگه صداها رو نگه ‌داره، شبای زمستون ده گرم‌تر می‌شن و تابستونا آب قنات کم نمی‌شه!یه‌بار جوونا مسخره‌ش کردن و گفتن: «آهای کله‌کدویی، صدا هم جمع می‌شه مگه؟!»دماغشو پاک کرد و گفت: «همه‌چی جمع می‌شه، جز دلِ آدم وقتی تنها شد!»زمستون رسید و بارونِ پرزوری شلاق می‌زد به تنِ ده. اون شب، تو بارون، کسی ندید کله‌کدویی کجا رفت. فقط فرداش حلب‌روغنش رو کنار پاکنه دیدن. حلب پر از رسوب صداهایی بود که چِل‌چِل می‌کردند...!کرامت یزدانی(اشک)کتاب: گل‌بس چرکو و چند داستانک‌ دیگر</description>
                <category>کرامت یزدانی(اشک)</category>
                <author>کرامت یزدانی(اشک)</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 21:37:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروغ دادگری در تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@nevisandeganepars/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-k9jbpbonyoni</link>
                <description>فروغ دادگری در تاریخ در سپیده‌دمِ تاریخ، آن‌گاه که قدرت به خون معنا می‌گرفت و فرمانروایی با بیم و بندگی پیوند داشت، از میانِ خاکِ پارس، خورشیدی برخاست که مفهوم پادشاهی را دگرگون کرد. کوروش هخامنشی، همان«پادشاه آرمانی»( از نگاه گزنفون)، «پدر پارسیان»( از نظر هرودوت)، «شبانِ پروردگار» (در نیایشِ کهنِ یهودیان) و «ذوالقرنین» ( طبق نظر برخی مفسران قرآن)؛ در میانِ فرمان‌روایانِ روزگار، چهره‌ای یگانه از خرد و مهربانی بود. او جهان را نه به تیغ که به تدبیر گشود؛ نه برای اسارت که برای آزادی!در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، بابلِ افسانه‌ای را بی‌جنگ و خونریزی گشود، و مردمانِ اسیر را از بند رهانید. فرمانِ او، که در گِل‌نوشته‌ی جاویدش (منشور حقوق بشر کوروش) بر جای مانده، نخستین اعلامِ جهانیِ آزادی و برابری انسان‌ها بود. هرودوت، پدر تاریخ، می‌نویسد: «پارسیان می‌گویند داریوش، سوداگر بود؛ کمبوجه، ارباب؛ و کوروش، پدر؛ زیرا او مهربان و بخشنده بود و با مردم به نیکی رفتار می‌کرد.»و این «پدری» نه در خون، که در دل‌ها مانَد؛ زیرا کوروش فهمید که دولت را نمی‌توان بر خشم استوار کرد؛ که آیینِ فرمانروایی را باید بر بنیادِ داد و مهر بنا نهاد. از شرق تا غرب، در امپراتوریِ او، زبان‌ها و باورها به رسمیت شناخته می‌شدند؛ این‌چنین بود که نخستین «جهانِ سیاسیِ متحد» پدید آمد، جهانی که تنوع را نه تهدید، که نعمتی از منشأ الهی می‌دانست. اما آن‌چه کوروش را از گذشتگان و آیندگان جدا می‌کند، اندیشه‌ای‌ست که هنوز در زمانِ ما جاری‌ست: باور به انسان، چنان‌که هست؛ با آیین، با آزادی، با صدای خویش. به همین سبب، میراث او از مرزِ تاریخ گذشته و در وجدانِ امروزِ جهانیان زیست می‌کند. در جهانِ معاصر، که هنوز میانِ قدرت و اخلاق کشاکش است، هر بار که از عدالت، مدارا و حقوق بشر سخن می‌گویند، پژواکی از اندیشه‌ی کوروش بزرگ در میان است؛ گویی جهان هنوز بر گردِ نوری می‌چرخد که از پارس برخاسته بود. اکنون که دو هزار و پانصد سال از آرام گرفتن او در آغوش خاکِ پاسارگاد می‌گذرد، هنوز بادِ آرامِ فلات ایران، نامش را بر لب دارد، و هر صبحِ ایران، از خاکِ مقدسش، واژه‌ای تازه برای آزادی زاده می‌شود. زیرا کوروش تنها پادشاهی از گذشته نبود؛ او فروغ دادگری در تاریخ بود...!کرامت یزدانی(اشک)هفتم ابان ۱۴۰۴</description>
                <category>کرامت یزدانی(اشک)</category>
                <author>کرامت یزدانی(اشک)</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 18:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>