<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های K_levi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ngarn1713</link>
        <description>https://HarfBeMan.pw/@knegar اینجا میتونید ناشناس باهام حرف بزنید:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:52:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/930784/avatar/b85qcX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>K_levi</title>
            <link>https://virgool.io/@ngarn1713</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامیرا</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-kyomdo1skayc</link>
                <description>چیشد که به اینجا رسیدیم؟؟؟ آخرین بار ها رو یادمون میاد؟ بهترین خاطراتمون رو چی؟ اصلا بهترین خاطراتمون هنوز بهترین موندن؟؟یا حتی بهترین ها هم عوض شدن؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید..... حداقل من همونم ، همونقدر بیخیال که همیشه بود ، همونقدر سرد ، آدم گریز ، آدم دوست ، حساس ، بی احساس....... اصلا چیزی از اول ثابت بود که بخود عوض بشه؟؟ نمیدونم یادم نمیاد ولی میدونم هنوزم همونقدر دوست نداشتنی هستم ....( نامه اول) _______________نامه رو خوند و قطره های اشکش کلمات آخر رو ناخوانا کرد ..... ( ولی هنوز هم همونقدر دوست دارم ) بهترین دوست هم نبودن ، ولی خورده صمیمیتی با هم داشتن ، تصمیم گرفته بود بیخیالِ این آدم بیخیال بشه تا کمتر احساس پوچی کنه .ولی چیشده بود؟ آخرین نامه ای که حتی زحمت نداده بود بازش کنه تبدیل به وصیت نامه دوست سابقش شده بود.___________________چطوری دور ترین نزدیک من؟؟ هنوزم نمی‌خوای با هم بریم بیرون؟ یا باز نکنه پول نداری؟؟ البته که اگه بخوایم هم نمیتونیم ...... خیلی دورم ازت.... چند سالی طول می‌کشه که بهم برسی ، شایدم چند لحظه یا دقیقه یا روز ، نمیدونم دست من نیست.چیه هنوزم فکر می‌کنی من نامیرام؟؟ شرمنده..... ولی ایندفعه واقعا شد :) ( نامه ۲)____________________باورش نمیشد.... مگه قرار نبود با هم برن؟؟؟ _نههههههههههههه ( متاسفانه ادامه داستان در دسترس نیست ، طرف هنوز از اتاقش بیرون نیومده ) ___________________شخصیتی که برام درست کردی عالی بود ، ولی متاسفانه مقدار سادیسمش زیادی بود ، منو که میشناختی ، خیلی اذیت میشدم یهو ولی میکردم میرفتم. رفتم دیگه ، نرفتم؟؟؟ ولی خاطرات خوشی رو با هم گذروندیم و اصلا از دیدنت ناراحت نیستم ( شایدم دروغ میگم ولی مهم نیست تو باور کن ) ( نامه ۳) ___________________( اطلاعاتی از این طرف نداریم، متاسفانه دارای شخصیت های گوناگونه که ما نمی‌شناسیم )___________________کلاهمو برداشتم؟؟ ای تف توش _ وای خدای من، اگه واقعا مرده بودم لازم نبود اینهمه وسیله جمع کنم ._ نه نه نهههه ، از این حرفا نزن ، فکر کن واقعا مرده بودی بعد هرکس میمرد رو اون دنیا باز باید میدیدی ، الان راحت میتونی بری جایی که هیچ انسانی وجود نداره ( نامه های خداحافظی را ارسال کرده ، نامه خودکشی را نوشته ، وسایل را برداشته و با تمام سرعت از مکان میگریزد ) .......متاسفانه من واقعا نامیرام و نمیمیرم پس تصمیم گرفتم انسان ها رو ترک کنم جای مواجه شدن با ارواح.بهم سلام نمیکنید عزیزان؟ اگه هنوز وجود دارید البته </description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Thu, 16 Nov 2023 22:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازم تراوشات مغز مریض من این قسمت: بچه شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-aszscwoouiir</link>
                <description>بنده دوباره هنگام زیست خوندن قهوه خوردم و نتیجه چیشد؟ نوزاد یک شیطانه....حالا چرا؟ ببینید دوستان عزیزم ، این کودک به ظاهر مظلوم هنگامی که حتی تخم هم نیست ضرباتش رو شروع می‌کنه و از همون ابتدا موجودی توجه طلب و رو مخه ، یعنی شما اگه بهش توجه نکنی و اسپرم ندی میگیره دهنتو سرویس می‌کنه و هفت روز ازت خون می‌ره...... حالا بیای بهش توجه کنی و بهش اسپرم بدی چی میشه؟؟ فرقی نداره بازم دهنتو سرویس می‌کنه.همینجور که می‌چرخه و می‌چرخه و به رحم میرسه و گنده و تو پر میشه ، میاد که بره داخل گوشت رحم بچسبه و نتیجه؟ میاد اون قسمت رو تجزیه می‌کنه و واردش میشه و بعدش؟ از همون قسمتی که تجزیه کرده به عنوان مواد غذایی استفاده می‌کنه? من نمیدونم چرا یازدهم که اینارو میخوندم اونقدر برام طبیعی و نرمال بود این قضیه در حالی که الان خیلی دارکه از نظرم، شما فکر کن بچش دقیقا مادرشو میخوره و تجزیه می‌کنه و ما میگیم اخییییی مبارکه پاقدم بچه خوب باشه و فلان و این چیزا.....مردک اون بچه رسما داره اون زن رو میخوره.... تبریکت برا چیه؟حالا این عکس رو نگاه کنید:قشنگ انگار با جفت و بند نافش داره مادر رو جذب می‌کنه و میمکه?همین دیگه( این حرفا فقط جنبه فان داشت و تفکرات سمی من بود ، حقیقت هست تا حدودی ولی خوب درد نداره انگار) </description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 13:26:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودن یا نبودن مسئله این است</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-y4bvzrmvux7x</link>
                <description>احساس میکنم وقت برگشتنه..... نه؟ی وقتایی حس میکنم لازمه بیام اینجا یکم تفکرات سنگین مغزمو تبدیل به نوشته کنم...اصلا وقتی نوشته هام هست خیلی آروم ترم، در باقی مواقع هارم رسما.....نمیدونم...</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Fri, 23 Dec 2022 20:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول خائن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D8%A6%D9%86-pszbac9pvuqc</link>
                <description>اقااااا، کسی می‌شناسه این اکانت و صاحب این اکانت رو؟؟ اقااااا، خوب به فنا رفتم که من???? اگه مردم ، گرفتنم، یا هرچی، باید بگم که قصد خودکشی نداشته و بیماری زمینه ای هم ندارم......اکانتی که نام برده شده : Ali_ebadi</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Sat, 05 Nov 2022 22:59:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراضات</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D8%AA-uwlrg6dtswe9</link>
                <description>بچه های مشهد ، تهران، اصفهان و بقیه شهرایی که اعتراض شده اونجا، خوبید؟ اگه اینترنت دارید ی خبر بدید از خودتون بهم ، یا اگه یکی دیگه ازشون خبری چیزی داره بگه اینجا لطفا</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Wed, 21 Sep 2022 18:57:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی که من نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-arysmmwofbeh</link>
                <description>سالها بود با اشتباهات عمد یا غیر عمد اطرافیانش رو آزرده کرده بود ، هیچوقت به کسی جز خودش فکر نمی‌کرد ، شاید به احساساتی که نشانش میدادند توجه میکرد اما هیچگاه تلاشی برای درک دیگران نکرد ، شاید اینقدر درگیر خود بود که به کل فراموش کرده بود دیگران هم احساس دارند یا شاید هم اینقدر نادیده گرفته شده بود که به نظرش بقیه فقط افرادی بی احساس بودند که در خلوت خود به هیچ چیز اهمیت نمی‌دادند.......نمیدانم، اما شاید اینقدر بین احساسات و عقل و منطق خود چرخیده بود و بی ثبات شده بود که دچار اختلال شخصیت مرزی شده بود.... ...._چجوری بگم ، من واقعا بعضی اوقات رفتارم دست خودم نیست، حتی از اون حالتم خوشم نمیاد چه برسه بخوام هی تکرارش کنم....+ نظرت راجب آدمای جدید چیه؟ میخوای امتحانش کنیم؟ شاید وقتی دورت شلوغ تره کمتر سراغت بیاد._قبلا امتحانش کردم دقیق بخوام بگم هیچ تاثیری نداشت. +خوب تنهایی چطور؟ نظرت راجب اون چیه؟ _میدونی ، می‌تونه این حالتم رو کنترل کنه ولی نمی خواهم افسرده بشم که :/ بعدشم میخوای منو از سرت باز کنی اینجوری رفتار میکنی؟ + دارم بهت مشاوره میدم به خدا ، چمیدونم برو پیش مشاور درست حسابی اصلا........این نوع اختلال باعث میشه فرد گاهی بیش از حد به همه چیز واکنش نشون بده و چند ثانیه بعد واقعا هیچ اهمیتی به موضوع نده ، یعنی همیشه داره روی یک لبه باریک راه می‌ره و هر لحظه امکان داره به یکی از حالاتش پرت بشه ، برخلاف اختلال دو قطبی که فرد یادش نمیاد شخصیت دومش چیکار کرده داخل این اختلال کاملا متوجه رفتارش هست و یادش میمونه ولی نمیتونه کاریش بکنه .میخوام ی افسانه براش بسازم ....شاید اون شخصیتی که گاهی از خودمون نشون میدیم در اصل شخصیت زندگی قبلیمون باشه که اینقدر ازش ضربه دیدیم تا سرکوبش کردیم و هر از چندگاهی خودشو بیرون می‌کشه و رخ نمایی می‌کنه ، یا اصلا برای همین زندگیمون باشه ولی ی روز ناخوداگاهمون تصمیم گرفته مثل یک روح مقدس شیطانی مهر و مومش کنه تا ازش در امان بمونیم ولی قسمت های کوچیکش هنوز داخل بدنمون پرسه میزنه.... و شایدم قسمت تاریک روحمونه که ممکنه فروبریزه و مثل ققنوس ازش یک شیطان بیرون بیاد........( اول از همه اینکه میدونم درست نیست بخوایم اختلال ها رو نرمالایز کنیم و عادی جلوشون بدیم و اون پیرزن درون من خواست طبق اعتقاداتش یک خرافات براشون بسازه ، به نظر شما چه اختلال دیگه ای می‌تونه افسانه داشته باشه؟)</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 15:09:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تایپ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-s2xokibpshci</link>
                <description>گاهی آدما عوض میشن..یکی بعد از اینکه یه درد عمیق رو تجربه کرد ، یکی بعداز تجربه یه عشق عمیق ، یا جدایی و وصال و یکی هم کلا عوضیه فقط نسبت به جایگاه بقیه درصدی که بهشون نشون میده رو تغییر میده ( نمونش خودم) آدمای دسته اول خیلی مورد علاقه منن ، چون معمولا اونا بهترین آدما و حساس ترینشون هستن ، مثل گل میمونن ، باید خیلی حواست بهشون باشه بعد از ی ضربه کاری دیگه قرار نیست شکوفه بدن و رشد کنند....دسته دوم واقعا ، واقعا میگم، اصلا مورد علاقه من نیستن ، چون انگار خودشون رو بیش از حد غرق چیزی میکنن تا جایی که واقعا بهش وابسته میشن ، این جور احساسات مثل رابطه بادکنک و کاکتوس میمونه ، هرچقدرم که جای زخم هارو بپوشونی بالاخره ی جایی قراره به طور کامل از هم بپاشه..... دسته سوم واقعا برام قابل قبول نیستن ( خود درگیری دارم با خودم زیاد مهم نیست) واقعا افراد زیادی رو دور و بر خودم دارم ولی شاید یک یا دو نفر واقعا برام مهم باشن ، بقیه طبق جایگاهی که برام دارن درصدی از توجه منو میگیرن ، قبلا اگه کسی که برام مهم بود قهر میکرد یا حتی خودم قهر میکردم بدون استثنا دو روز بعد درحال منت کشی بودم ، ولی خوب تا آخر عمرم قرارم نور چشمی من بمونن؟ نه ، بالاخره ماهم حد آخر داریم ، دروغه که میگن از دل برود هر آنکه از دیده برفت ، از چشم افتاده ولی خوب نه میخوای ناراحت باشه نه اذیت بشه نه......ولی گاهی همونی که مهم ترینه اینقدر براش در دسترسی که فکر می‌کنه همیشه می‌تونه داشته باشدت ، ولی واقعا نمیتونم اینهمه بهونه گرفتن برای رفتن رو نبینم :) متاسفم من ته تهش قراره تا فردا ظهر منتظرت بمونم بعدش دیگه از آسمون سنگ هم بیاد همه چی تمومه ..... ..حالا این وسط یه دسته چهارمی هم وجود داره ، اینا خیلی باحالن ولی خوب دوست شدن باهاشون ریسکیه ، اینا کلا شما بیاید ، برید ، نیاید ، نرید، همینن که هستن ، زیاد تاثیر خاصی ندارید تو زندگیشون ولی معمولا خیلی دوستتون دارن ، ولی بازم نمیتونید با رفتن تهدید کنید چون یهو دیدید رفت و عن شدید ?در کل آینده نگر باشید روز خوش</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 10:59:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوضاع از این بدتر هم میشد</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-mwaf4mm2rboy</link>
                <description>صبح.... شب.... صبح.... شب.....صبح.... بیداری، بی انگیزگی، دلقک....احساساتی بود که دخترک هر روز صبح با آنها دست و پنجه نرم میکرد، احتمالا برایتان سوال شده که دلقک چیست، حس دلقک رو تغریبا همه شما تجربه کرده اید، وقتی نمی‌دانید از شدت غصه سرتان را به کدام دیوار بکوبید اما همان لحظه در حال خوش بش با دیگران و گاه هم خنداندشان هستید. مشکل اصلی اینجا بود که هیچ کس ، مطلقا هیچ کس حتی تلاشی برای فهمیدن دخترک نمی‌کرد ، تا مدت ها سعی داشت خودش را به نزدیکانش بفهماند اما فقط نتیجه عکس داشت تا حدی که احساس کرد هرچه بیشتر تلاش کند بیخود تر و بی فایده تر است و حتی نتیجه معکوس دارد.... ...مثل همیشه بلند شد گوشی رو چک کرد ، هیچوقت خبری نبود منتهی طبق عادت بازم چک میکرد.... مثل همیشه شروع میکرد با بقیه خوش و بش کردن، یکی از مشکلات اون این بود که حافظه خوبی داشت یعنی اگه ازش میپرسید فلان روز فلان ساعت فلانی چی گفت خیلی راحت بهت میگفت، شاید ویژگی خوبی به نظر برسه ولی اصلا و ابدا اینطور نیست، چون کاملا متوجه تفاوت حرف و رفتار بقیه(حداقل نسبت به خودش) میشد....هر روز بیشتر داخل ناامیدی غرق میشد، چون هر روز بیشتر و بیشتر از آدما ناامید میشد:) (حداقل کاری که میتونید برای اطرافیانتون بکنید اینه که وقتی شبیه حرفاتونم نیستید حداقل ادعا نکنید) نصف شبای عمرش شده بود ناراحت خوابیدن کنار کسایی که ادعاشون این بود که کسی ناراحت باشه تمام تلاششون رو میکنن.نصف دیگشم شده بود دیده نشدن تک تک کارایی که انجام میداد.البته این بین کسایی هم بودن که حداقل بیشتر شبیه حرفاشون بودن ، درصدی به این دخترک اهمیت میدادن:) شاید تنها دلیلی که این بچه هنوز بیخیال همه کس و همه چی نشده همین آدمای خیلی خیلی کمی باشن که دورشن:)( وی پشت دستش را داغ کرده که دوباره از کسی توقع یک درصد همدردی داشته باشد)این بچه همیشه می‌خندید ، ولی هیچوقت خوشحال نبود ، هر روزش رو همین شکلی طی میکرد تا روزی که با اون آشنا شد ، هیچ چیز خاصی داخل اون فرد وجود نداشت جز اینکه به دخترک اهمیت می‌داد صورت کاملا عادی داشت ، سلیقه کاملا عادی (به جز چند تا چیز عجیب غریب که اتفاقا دخترک ما هم عاشق اون چیزا بود) انگار یهو از ناکجاآباد، وسط بی کسی هاش براش یه فرشته اومده بود.... اون بهتر از هرکسی میدونست این فرشته خیلی موقتیه:) خیلی دیر رسیده اما بازم ته دلش رو گرم میکرد:) روزارو باهاش میگذروند ، شبهارو با خیال پردازی راجبش..... شاید زندگی دخترک زیاد تغییر نکرده بود ولی اینو میدونستم ک اوضاع با نبود اون آدم بدتر از اینم میشد:) </description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jul 2022 23:51:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشکِ بی غمی</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%BA%D9%85%DB%8C-v24hb69nlfqj</link>
                <description>اکثر اوقات تو سرش صدای بارون میشنید... اوایل یه بارون ضعیف و نم نم بود، آزار دهنده نبود، حتی میشد به صداش معتاد شد.... هر سری که لبخند میزد انگار صدای بارون شدید تر میشد ، اوایل مهم نبود چون اذیت کننده نبود. خیلی راحت میشد باهاش کنار اومد.چندین سال گذشت ، هر شب و هر روز با صدای بارون تو سرش زندگی میکرد، گاهی با آدمایی رو به رو میشد که باعث میشدن وقتی با اوناست این صدای آزار دهنده قطع بشه ، اینقدر احساس آرامش میکرد که دیگه دلش نمی‌خواست ازشون دور بشه اما.... هر سری بعد از یه مدت کاری میکردن که صدای بارون داخل سرش بیشتر بشه ، بعضی اوقات احساس میکرد دیگه بارون نیست طوفانه ..... طوفانی که کل سرشو زندگیشو به هم میریخت.... اما بعضی اوقات بارونای داخل سرش اینقدر زیاد میشدن که سیل میومد و از پنجره چشماش بیرون میریخت ، کم شدن حجم اون ابا حس خوبی میداد ، حتی تا مدت ها ممکن بود نم نم بباره ..... دونه های اشک زیر میکروسکوپ بی شباهت به برف نیستن ، برای همینه که من برف رو خیلی دوست دارم انگار آسمون ریز ریز و یواشکی داره گریه میکنه، اینقدر آروم و بی سر و صدا که اگه آدم بود کسی متوجه اشکاش نمیشد.یه افسانه قدیمی هست که میگه (حقیقتش خیلی بی ربطه همینجوری به نظرم قشنگ اومد گفتم بگمش) وقتی آدم درگیر عشق یک طرفه میشه داخل ریه هاش شروع می‌کنه به شکوفه دادن گل رز با تیغ:) و اینقدر این موضوع ادامه پیدا می‌کنه که یه روز عاشق خون و گل رز بالامیاره و میمیره ..... یه افسانه دیگه هم می‌گفت وقتایی که دلتون بیخود میگیره یه نفر یه جای دنیا تو تنهایی مرده....شاید وقتایی که یهو قلبمون بی نهایت و بدون دلیل فشرده میشه یه عاشق که معشوقش دوسش نداشته یه جایی از دنیا دور از معشوقش مرده و معشوق بی وفاش ذره ای هم براش ناراحت نشده :) پس ما اینجا براش عذاداری میکنیم تا تو غربت نمیره..........( حقیقتش این قسمت دوم خواستم برای یه بنده خدایی دلیل پیدا کنم برای ناراحتی یهویی و بی دلیلش) به نظر شما اون آدمی که اول داستان ازش صحبت کردم چه مشکلی داره؟؟ چی میگذره بهش؟؟</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 22:35:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتیاقی برای هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-qsutmehkthwp</link>
                <description>مستقیم به چشماش نگاه کردم....تغییری نمی‌دیدم ، انگار همه چیز توهم بود.....  انگار از همون ثانیه اول همه چیز فقط خواب بود...صورت و چشماش هیچ تغییری نکرده بود ، اما انگار به یک غریبه نگاه میکردم ، انگار به صورت فردی که هیچوقت نمی‌شناختم زل زده بودم..... هیچ احساس آشنایی و نزدیکی ای وجود نداشت، فقط غربت بود، هیچ غمی تو صورت  منو آزرده نمی‌کرد.... هیچ کنکاشی برای رمز گشاییش نکردم...انگار به یکباره تمام حافظم پاک شده بود ، یک لحظه، یا شایدم این مدت حتی دلیلی برای جست و جوی هرچیزی که قبلا وجود داشت نداشتم.... یک ثانیه بخش عظیمی از زندگیم پوچ و بیهوده به نظر می آمد........می خواستم بپرسم : تو واقعا ...... ای؟؟ ولی باید منتظر چه جوابی میشدم؟؟ راستش اون واقعا خودش بود، اما نه چیزی که من در این یکی دو ماه ازش داخل ذهنم ساخته بودم.... اون دقیقا همونی بود که قبلا هم بود .......منم هنوز همونم....با این تفاوت که دیگه برای من فرقی نمی‌کرد که کی باشه.... برای اون هم فرق نمیکنه ....هیچکس هیچوقت تغییر نمیکنه پس توقع داشتن از کسی که حتی یکبار اذیتت کرده کار بیهودست، چه من باشم چه تو باشی چه هر کس دیگه....غصه خوردن برای چیزای از دست رفته بیخوده، چون در نهایت حتی وقتی اون چیزو بهت برگردونن «ممکنه» دیگه نخوایش، یا حداقل برات فرقی نکنه عادت ها طی چند وقت از بین میرن، عشق می‌تونه دفن بشه، دوستی می‌تونه حذف بشه ، خاطرات میتونن فراموش بشن ، هیچ چیزی قرار نیست برای همیشه باهامون بمونه.... یا لااقل من میتونم همه این کارا رو بکنملااقل اینقدر از آدمای مختلف دل کندم که دل بسته موندن ( منظورم اینه که دل بستگی رو نگه دارم ) فراموشم شده تغریبا هر سمتی رو نگاه میکنم انگار همه برخلاف منن ، همه ی جایی به شدت با وجود من مخالفت کردن، سعی کردن بگن غلطه ، درک شدن رو تجربه نکردم ولی خوب یاد گرفتم بیخیال مخالفت بشم ، انگار حتی برای وجود داشتن باید بجنگم پس اصلا هیچ جای مشخصی برای خودم ندارم.....کسی که برای خودشم جا نداره نمیتونه به یکی که ریشه هاش یه جایی محکمه بسته بشه ، هرچقدرم اون طناب محکم باشه بالاخره یه تبر تیز تر پیدا میشه برای قطع کردنش.... شوقِ چیزی داشتن برای من بی معنیه، از نظر من هر لحظه فقط میتونی از چیزی که داری لذت ببری، حتی ده دقیقه بعد احتمالا اونو نداری پس بیخیال نگه داشتن شدم....در هر صورت همینه که هست، همینم بوده، کاریشم نمیشه کرد، فقط قبول کردنش برای من طولانی و سخت بود که اونم گذشت</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 21:58:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکانِ درون من</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-iog0gmcprtpf</link>
                <description>یه نقل قول کوتاه از آقای معین:آدرین پیشنهاد یه بازی داد، که البته پرسشی ساده بود.آدرین ازمون خواست که هرکس خودش رو به یه مکان تشبیه کنه. چند لحظه ای هممون به فکر فرو رفتیم تا اینکه آنتونی سکوت رو شکست و گفت: شهربازی. پسر شوخ و شنگی بود، باهاش خوش می‌گذشت. یا به قول خودش فقط می‌تونستی باهاش خوش بگذرونی.جیکوب گفت یه فاحشه خونه با اتاق های تو در تو.همه تاییدش کردیم بهش میومد، هرشب با یکی بود.جاناتان گفت هتل پنج ستاره، از اون هتل ها که هرکسی نمیتونه واردش بشه .خود آدرین گفت ایستگاه قطار سنت پانکراس. همه دلیلش رو میدونستیم، آخرین بار مادرش رو اونجا دیده بود.مارک بدون اینکه سیگارش رو از گوشه لبش برداره گفت مزرعه ماری جوانا . همه بهش خندیدیم.اما من.... من گفتم پناهگاه ، من همیشه پناهگاه بودم ، یه پناهگاه وسط کوه با دری شکسته که با یه هل دادن باز میشه ، یه پناهگاه به هم ریخته که وسط   برف و بوران بهش پناه میارن ، وقتی هوا خوب شد همون طوری رهاش میکنن ( این داستان یه ادامه احساسی عاشقانه داره که اگه خواستید بهم بگید تو کامنتا براتون تعریفش میکنم ، فعلا بریم سر حرفی که می‌خوام بزنم) وقتی اینو خوندم به این نتیجه رسیدم که آدما شبیه چیزی میشن که بهش وابستگی و کشش دارن ، من خودم سعی کردم از دوستام بخوام که خودشون رو به یه مکان تشبیه کنن ولی حقیقتش موفق نشدم( به جز چندتاشون که گفتن بقیه نگم براتون که چه داستانی داشتیم سر ی مکان) یکی از دوستای مدرسم گفت کوچه بن بست ، حقیقتش خیلی بهش میاد چون همیشه هرچی بهش بگی یا نصیحت کنی یا بحث کنی هیچ نتیجه ای نداره تهش حرف خودشو میزنه و کار خودشو می‌کنه لجاجت یک کوچه بنبست رو داره واقعا ?  https://virgool.io/@darkastronout یا پارسا که خودشو به جنگل برفی تشبیه کرد، که خوب نمیدونم چی بگم، میگه بهش آرامش میده ،ولی با شناختی که من ازش دارم تا حالا جنگل برفی ندیده چون تغریبا هیچ جا نرفته هیچیم نخورده? https://virgool.io/@par.ho.ka خوب میگفتم، از نظر من هرکس به چیزی که بیشتر بهش جذب شده شبیه میشه،مثلا من شبیه یه پرتگاه خوش منظرم، همینقدر که میتونی خوش باشی کنارم همونقدرم میتونی احساس ترس کنی نمیدونم دقیقا اما اینو میدونم که هرکس داخل مکانش به یه چیزی برای تکمیل شدن احتیاج داره، اون کوچه بنبست به یکی احتیاج داره که بفهمه پشت اخرین دیوارش میتونه چیزای خوبی باشه و اون دیواررو خراب کنه، اون جنگل برفی به یه روباه برفی نیاز داره که زیبایی جنگل رو به چشم بیاره من به عنوان یه پرتگاه به یه باد قوی یا ابر نیاز دارم که جای خالی درونمو با خاک یا آب پر کنه :) شما شبیه چه مکانی هستید؟؟ چی نیاز دارید تا خوب بشید؟؟ یا کی می‌تونه کاملتون کنه؟؟ ........شماهایی هم که خون به جیگر کردید منو ، میخواستم تفسیرتون کنم یه مکان نتونستید نام ببرید??‍♀️??‍♀️??‍♀️ حالا الانم دیر نیست تو کامنت بنویسید کسایی که میشناسم رو میام تفسیر میکنم...</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 21:15:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقِ هنرمند:)</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%90-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-ibg8tvnz7ntp</link>
                <description>یه افسانه شرقی هست که میگه آدما با یه نخ قرمز به جفتشون متصل شدن. یعنی اون طرف هرجا هم که بره باز برمیگرده به کسی که بهش وصله ... و میگن اون نخ خیلی قویه و هیچوقت پاره نمیشه. ولی تو خیلی از سریال های خودشون میبینم که اون نخ قرمز پاره میشه یا قیچیش میکنن، به نظرتون چه اتفاقی میوفته که نخ سرنوشتشون از هم جدا میشه؟؟ یا به عبارتی چه چیزی اونقدر قویه که همچین نخیو پاره میکنه؟؟ من فکر میکنم حس از دست دادن خیلی قوی تر از عشقه:) معمولا هم یه فرد دیگه از ترس از دست دادن کسی دیگه این نخ رو پاره می‌کنه:) حس جدایی و از دست دادن خیلی قویه.... جدا از این سوالم همیشه به نظر من فقط نخ قرمز وجود نداشته، نخ آبی، بنفش ، مشکی و خیلی رنگهای دیگه، مثلا نخ مشکی نخ مرگه، یعنی به یه مکان یا یه زمان وصله و تو هرکاری بکنی وقتی به اون قسمت برسی همه چی تمومه .یا نخ آبی ، به نظرم چند تا نخ آبی داریم، که به افراد مختلف وصله و برای دوستیه، یعنی هر اتفاقی هم بیوفته تو داخل زمان مشخص به اون فرد میرسی ، بعضیا مدت طولانی از همه دور میشن و منزوی میشن، به نظر من اون افراد فقط اینقدر تقلا کردن برای دوست شدن با آدمای اشتباه که نخاشون گره خورده، نخ منم گره خورده بود، ولی نه برای اینکه دنبال دوست شدن با آدمای اشتباه بودم، برای اینکه خیلی سعی کردم فرار کنم از آشنایی با بقیه، اینقدر اون نخ کشیده شد و من مقاومت کردم که یا پاره شدن یا گره خوردن ولی خوب گرهشون باز شد، کلا می‌خوام بگم زیاد تقلا نکنید برای دوستی با بقیه و البته که هرجا هم دیدید جای شما نیست بگذرید ازش..برگردیم سر نخ قرمز، طبق افسانه این نخ به انگشت کوچیک ( معمولا میگن مستقیم به قلب وصله که دروغه این حرف ، در اصل همه انگشتا به یه رگ وصل میشن ، حالا شکلشو این پایین میزارم براتون) وصل میشه ، طبق روانشناسی رنگ قرمز باعث میشه قدرت واکنش در افراد بیشتر بشه و ضربان قلب افزایش پیدا می‌کنه در کنارش هم باعث افزایش تمایل شکست میشه( و چقدر عاشق تمایل به شکست جلوی معشوقش داره:)) ، پس من به این نتیجه رسیدم که وقتی عاشق میشی یعنی این نخ قرمز قوی تر از همیشه میشه، واکنشای قوی تری نشون میدی ، زمان ثابت کرده کسایی که عاشقن خیلی بهتر از یه نویسنده صحبت میکنن و مینویسن، از نظر من نویسنده ای که عاشق نباشه نوشتش ارزش خوندن ندارع :) ( البته راجب نوشته های علمی و بقیه ژانر ها متفاوته ، این نظر من فقط در مورد نوشته های احساسی بود) اینم عکسی که گفتم، شرمنده تفکراتتون رو خراب کردم??? تو یکی از قسمت های کتاب قهوه سر نویسنده ، آقای معین عشق و هنر رو اینجوری توصیف کردن:  فکر میکنم که خدا سه چیز رو با ذوق بیشتری افریده، زن و عشق و هنر اما در عجبم که تورا با چه شور و حالی آفریده زنِ عاشقِ هنرمند .....حالا با توضیحاتی که دادم میتونید برید پستای مردم رو آنالیز کنید ببینید کی عاشقه، کی شکست عشقی خورده، کی فارغه ?? تو کامنتا منم حدس بزنید </description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 13:16:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژولیت پس از تو</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%DA%98%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-tqqevbkgrmnc</link>
                <description>چشماشو باز کرد........!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟!!چیزی نمیدید......چه بلایی سرم اومده؟؟؟؟سرشو همه طرف چرخوند، چند بار چشاشو باز و بسته کرد..... دست کشید رو صورتش.......بازم چیزی نمیدید، از روی تخت بلند شد رفت سمت در اتاق..... هیچی؟؟ هنوزم هیچی؟؟؟ رفت جلوی آینه...... هنوزم هیچی نه اینکه سیاهی مطلق باشه..... فقط چیزی نمیدید.... در اوج بینایی نابینا شده بود.......بلند شد تا لباس بپوشه، در کمدشو باز کرد ولی نتونست تشخیص بده کدوم لباسش چه رنگیه، طبق چیزی که تو حافظه داشت چند تارو انتخاب کرد، کفشاش ولی همه یا سفید بودن یا مشکی برای همین غصه ای برای انتخاب نداشت؛ متوجه چین لباس ها نمیشد ، تفاوتی تو زشتی و زیبایی لباس ها نمیدید...... تفاوتی دیگه بین کلمات خوب و بد نمیدید، دنیا خاکستری شده بود......ولی عاشق کتاب و نقاشی بود، انگار دنیاش رنگی میشد انگار با قلم دنیای خودشو نقاشی میکرد و رنگ میزد، وارد دنیای رنگی کتابا میشد ، عمیقأ عشق میورزید به کتاب ........ .......راه افتاد سمت نشریه، امروز اولین روز کارش داخل نشریه بود، اولین متنی که ارائه داده بود از سمت رئیس انجمن مورد تمجید قرار گرفته بود و دنیاش رنگی بود اون روز ، انگار ی فیلتر آفتابی رنگی روی زندگیش بود. به همه سلام داد و نشست پشت میزش، تو اولین روز کارش چشمش به یه پسرکی افتاد که رنگهای لباساش با هم همخونی نداشت انگار هرچی دستش اومده بود رو پوشیده بود.... برخلاف بقیه جذبش شد و رفت میز کناریشو برای کار انتخاب کرد..._ سلام ، من همکار جدیدتونم اسمم ایسانه، از آشناییتون خوشبختم (یه جرقه رنگی تو چشای پسر خورد، یک ثانیه با دنیای رنگی رو به رو شد) + عام سلام منم باربدم ، برای کدوم بخش روزنامه کار میکنید؟؟ _ برای بخش فکاهی کار میکنم، داستانای طنز می‌نویسم ، شما چی؟؟ + برای بخش داستان نویسی... یا داستان جدید منتشر میکنم یا انتقاد و این حرفا برای متنای بقیه......_وااااااای نویسنده روزنامه شمایید؟؟؟ وای وای وای، من طرفدار دو آتیشه شمام (گونه های باربد سرخ شد، دنیاش تو ی لحظه تماما رنگی شد.... تازه فهمید چقدر لباسای امروزش بهش نمیاد) خنده ای رد و بدل شد اما قبل از اینکه بتونن به ادامه ی حرفاشون برسن سر دبیر وارد شد و گفت : این هفته قراره از بهترین کارمندان تقدیر بشه، ده نفرتون رو می‌فرستیم به یه اردوی تفریحی که هم استراحت باشه براتون و هم ایده جدید برای نوشتن بگیرید، و راستی اینکه عضو جدید اداره هم به این اردو می‌ره .بعد چشمکی حواله باربد که متوجه سرخی گوشاش نبود زد و رفت داخل اتاقش ایسان نگاهی بهش انداخت و با دیدن گوشاش خنده شیرینی کرد و شروع به نوشتن کرد.....صبح روز بعد که باربد بیدار شد ...... چشماش میدید، یعنی رنگی میدید، تازه متوجه شد که چقدر لباسای عجیب غریب داره ..... باید بره چند دست لباس جدید بگیره:)بهترین تیپی که توی این هفت سال سر کار رفتنش زده بود رو زد و راهی نشریه شد، برخلاف همیشه با همه سلام و احوال پرسی کرد و نشست پشت میزش . آیسان هم مثل روز قبل درست نشست کنارش و لبخندی بهش حواله کرد. حدود یک ماه به همین روند لبخندگذشت و باربد به کل تیپش عوض شده بود، اجتماعی تر شده بود و همه دیگه داخل نشریه میدونستن ی چیزی بین این دو نفر هست. ی شب از شبایی که کل کارمندای نشریه دور هم جمع شده بودن برای شام آیسان و باربد اعلام کردن که با هم نامزد کردن، تو چشمای باربد برق عجیبی بود ، وقتی آیسان رو میدید گل از گلش می‌شکفت و نیشش کامل باز میشد، آیسان تو یه شب دل باربد رو بدجوری برده بود، شده بود به مثال آیدا برای شاملو، لیلی برای مجنون....... شب عروسی شد ، انگار دنیا توی نگاه باربد منفجر شده بود...... ولی...... باربد شب خوابید و صبح بیدار نشد ..... دکترا گفتن اینقدر خوشحال بوده که قلبش تاب نیاورده ..... آیسان یه هفته بعد دفترچه خاطرات باربد رو پیدا کرده بود، باربد نوشته بود :تاب اینهمه خوشحالی رو ندارم، قلبم هر شب انگار میخواد از گلوم بیاد بیرون، بعضی اوقات اینقدر دنیام رنگیه که احساس میکنم زیادی دارم بهش وابسته میشم، دنیای سیاه و سفیدم کاملا تمام شده، دلم میخواد قبل از اینکه این حال خوب تمام بشه بمیرم:) یک ماه بعد ایسان افسردگی شدید گرفت، چیزی که خیلی ازش شکایت میکرد این بود که دنیا هیچ رنگی نداره.یک سال بعد معلوم شد آیسان سرطان داره.... انگار سه سالی بود که درگیر سرطان بوده بدنش و متوجه نشده ، یک هفته بعد از تشخیص دکترا آیسان مرد.....عشقشون شد مثال رومئو ژولیت که سه روز دوام داشت و شش نفر سرش مردن..... کوتاه بود اما عمیق (حقیقتش میخواستم آیسان رو اول به دلیل خودکشی قبل از باربد بکشم گفتم بار عجیب بودنش می‌ره بالا، بعد خواستم آیسان رو تبدیل به قاتل زنجیره ای کنم که باربد رو میکشه، گفتم بار جناییش می‌ره بالا میگن دیوونه ای چیزیم بنا براین تصمیم گرفتم عین بچه آدم تمومش کنم، بوس بای )</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jun 2022 23:27:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمای بیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%DA%A9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-tcimec0ss6aa</link>
                <description>ی اتفاقی که جدیدا خیلی برام میوفته.......میزنه به سرم ، جوری که نمیتونم توصیفش کنم، مثلا یکیو تصور کنید که از فرط خوشحالی دیوونه شده وسط خونه قر میده می‌رقصه ادا بازی در میاره ولی همون لحظه اگه ازش بپرسید خوب فرزندم چه احساسی داری خوشحالی؟؟ میگه نه? هیچی حسی ندارم? فقط احساس کردم الان باید اینجوری رفتار کنم میگن وقتی یه نفر تو کماست همه چیو میبینه و احساس میکنه، ولی نمیتونه واکنشی نشون بده، من انگار تو اوج بیداری رفتم تو کما، بدنم فقط طبق عادت واکنش نشون میده، مغزم چیزیو نمیفهمه، تحلیل نمیکنه، فقط دستور انجام کار میده.... یهو وسط حالتی که دارم با بقیه میخندم و شوخی میکنم و سر به سر همه میزارم تو سرم دارم ی ماشه خالی میکنم تو مغزم( باور کنید حتی بعضی اوقات به خودم میگم وات د فاک ، چته تو روانی شدی؟??)احساس میکنم دارم خل میشم ، حتی درک نمیکنم چمه اگه میتونستم ی اسم بزارم برای این حالتم ، اسمشو میزاشتم ام اس مغزی یا کمای بیدار، نمیتونم تشخیص بدم که قدرت درکمو از دست دادم یا قدرت عملمو و اینکه حالم خوبه? هیچیم نیست فقط وسط حالتی که زده بود به سرم تصمیم گرفتم ی چی بنویسم.....Wubba lubba dub dub</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Fri, 27 May 2022 21:25:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمی براش به ذهنم نمیاد شما پیشنهاد بدید</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF-zl4nqdq2si4z</link>
                <description>_پخ_ پریدم تو اتاق تا بترسونمش+خدا لعنتت کنه یادم رفت برا چی داشتم گریه میکردم_الان باید ازم تشکر کنی نه اینکه بگی خدا لعنتم کنه، خوب بود نمیومدم تو اتاق تا از گریه همینجا بپوسی؟؟ بشکنه این دست که نمک ندار...+نه....._شایدم نمک داره..... براچی داشتی گریه میکردی؟؟ اونم تنها تنها؟؟بدون من؟؟؟نگام نمی‌کرد، یکم لباشو گاز گرفت و دوباره اشکاش اومد رو گونه هاش، نمیدونستم چی بگم، نمیدونستم چیکار کنم،خیلی وقت بود برای این چیزا گریه نمی‌کرد یادم نمیومد قبلا چیکار میکردم، یکم صبر کردم بغضش سبک تر بشه._آب یا بغل؟+آبخاک بر سرش کنم نگا چجوری فرصت بغل رو از دست میده، آب دادم دستش و کل بطری رو خالی کرد، فکر کنم خشک شده بود بچه.+بغل_متاسفم دیگه فرصتتو از دست دادی و انتخاب اولت آب بود، چخه.+برو گمشو اصلا_باشه بابا قهر نکن بیا بغلت کنم، بگما فقط چون ناراحتی دوتا انتخاب داری، سری بعد از این خبرا نیست.+باشه حالا ساکتش کننگاش کن عنترو، حقش بود بغلش نمی‌کردم+چرا دیگه غر نمیزنی؟_خود درگیری داری تو ام به خدا، همین چند ثانیه پیش گفتی ساکت شو+با تو نبودم عنتر ، صدای گوشیتو میگم قطع کن_گوشی خودته ، من گوشیمو گذاشتم تو پانسیون+گمشو اذیت نکن ، من گوشیمو نیاوردم اصلا........................_صدای گوشی از کدوم جهنم دره ای میاد؟ پاشو ببینم چه خبره اینجا_تق،تک،تق،تک_ صدای پا و کلید!؟ در اتاق استراحت باز شد.... هیچی پشتش نبود....... _تق، تک،تق،تک_ دوباره همون صدا ولی اینبار دور میشد.محکن بغلم کرده بود و از پشت چسبیده بود بهم_ساعت چنده؟+هفت و نیم شب_پانسیون ساعت چند بسته میشه؟؟+ساعت هفت؟_خدا بگم چیکارت نکنه این یارو نگهبان بود ، بدو برو دنبالش تا درو نبسته گیر بیوفتیم، من میرم وسایلو بیارم.با سرعت دوید پایین_بیا بیرون، صدای اون گوشی لامصبو موقع عملیات قطع کن آبروی هرچی قاتله بردی، واقعا فکر کردی بیوفتی دنبال خودم، من نمیفهمم؟؟×بیخیال رفیق، تو که دستت تو کاره ،میدونی به مشتری نمیشه نه گفت_باشه بابا حالا مشتریت کیه؟×همین پسره که عاشق رفیقت شده، میگه تو نمیزاری دوتا کفتر عاشق به هم برسن_به نظرت اگه برم سراغش ، رفیقم ناراحت میشه؟×صددرصد، ولی فکر کنم بعد از هفت بار دیگه عادت کرده باشه ، کمتر اذیت میشه_اوکی برو بهش بگو از شر من خلاص شدی پولتو بگیر، فقط وایسا با هم بریم......(بیخیال بابا، فکر کن یه نفر دنبال قاتل بگرده، بعد عین احمقا برای یه قاتل یه قاتل دیگه استخدام کنه یعنی حتی درست درمون هم تحقیق نکرده، فکر نمیکنم لیاقت دوست منو داشته باشه)_کات، خسته نباشید برای امروز کافیه، فردا آخرین سکانس رو ضبط میکنیم .....کارگردان: خوب امشب باید برم دنبال کیس جدید برای فیلمم، برای آخرین قسمت قراره لو بدیم که قاتل یه......_دینگ،دینگ،دینگ_ الو جانم؟ دوباره دوست پسرت مرده؟! این سری که بلایی سرش اومده؟؟ باشه باشه گریه نکن الان میام اونجا</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 16:47:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبت شاید</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-eebpwx1cwzcv</link>
                <description>_چک چک_ صدای خوردن قطره های بارون به پنجره اتاقم بود.....پنجره رو باز کردم و بوی خاک نم خورده از بارونی که با بوی همه خاک های نم دار فرق میکرد کل فضای اتاقم رو پر کرد..... هیچکس خونه نبود پس خودمو رسوندم بالای پشت بوم و با هودی مشکی و شلوار سبزم نشستم زیر بارون، همینجوریش وسط دی ماه هوا به اندازه کافی سرد بود و با وجود اینکه هودیم خیلی کلفت بود بازم میلرزیدم، هیچ صدایی غیر از صدای بارون نمیومد ، انگار پرنده ها هم داشتن به بارون گوش می‌دادن......کم کم شدتش زیاد شد ولی وقتی به صورتم میخورد هیچ احساس دردی نمیکردم، کل مدت انگار منتظر یکی بوده، ی پیام، ی صدا، ی نفر.....همینجوری که نشسته بودم مثل همیشه تو خیالاتم غرق شدم، به این فکر کردم که با این شدتی که داره قطره هاش دردناک نیست، مثل ی آدم خیلی خیلی مهربون که وسط دعوا هم دلش نمیاد بزنتت.....ی جا خونده بودم که آدمای مهربون بدترین ضربه رو به فرد مقابلشون میزنن ، چون اینقدر طرف رو لوس میکنن که هیچکس غیر خودشون نمیتونه تحملشون کنه.... انگار از اون فرد یک آدم تنها می‌سازن.بارون هم انگار ی آدم خیلی مهربونه که تورو لوس می‌کنه و بعد ی مدتی هیچی غیر از خودش نمیتونه ارومت کنه، این حرف خیلی درسته ولی من عاشق برفم، عاشق اون سوزی هستم که به دست و صورتم میده ، عاشق نرمی نشستنش رو پوستمم و عاشق اینم که حتی بعد از اینکه تموم میشه یهو تنها نمیمونی وسط کلی فکر و خیال چون کل زندگیتو با خودش سفید پوش کرده و آروم آروم ترکت می‌کنه...همیشه احساس میکردم بارون اشک اسمونه، ی وقتایی اشک خوشحالیه، درست مثل وقتایی که بعدش رنگین کمون میاد و تا روز بعدش همه جا بوی تازگی میده و صدای پرنده ها هم حتی سرزنده تر میشه، ی وقتایی هم اشک ناراحتیه، وقتایی که بعدش پرنده ها خیلی کوتاه میخونن و یهو آفتاب میزنه بدون اینکه رنگین کمون درست بشه ........اون روز پیامی که میخواستم بهم نرسید، ولی بهم خوش گذشت، حس بدی نداشتم، انگار بارونم اومده بود تا منو لوس کنه و آرومم کنه ، حتی چند نفری رو پیدا کردم که حتی با چرت و پرتایی که میگفتم هم منو خندوندن....میدونم این متن اصلا انسجام نداشت ولی خواستم چیزی که یهویی تو ذهنم گذشت رو باهاشون تقسیم کنم:)</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 14:51:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من،منم؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D9%85%D9%86%D9%85%D9%86%D9%85-oxnw0mjaytjd</link>
                <description>صبح، صبحه، شب، شبه، ظهر ، ظهره.....متوجه شدید؟؟؟ هرچیزی فقط خودشه..... واقعا هست؟؟ شاید سوال احمقانه ای به نظر بیاد، ولی هرچیزی واقعا خودشه؟؟؟بعضی وقتا حس میکنم هیچ چیز دقیقا خودش نیست، من دقیقا من نیستم، میدونید جمله مورد علاقه من تو کتابام چیه؟؟ ی کتاب دارم به اسم «لم یزرع» ی بار دو صفحشو خوندم جذب نشدم بهش تا حدود چند ماه بعد حتی بازش نکردم، ی کتاب دیگه هم دارم که اونم حتی نگاه نکردم، لم یزرع یعنی زمینی که هیچ چیز در آن نمیروید، کتاب مورد علاقمه.....راجب پسری به اسم سعدون، سعدون یعنی خوشبخت ( دقیق نمیدونم) راجب پسریه که خوشبخت نشد.....واقعا سعدون ، سعدون بود؟؟؟ آیا خوشبخت، خوشبخت بود واقعا؟؟قشنگ ترین جملش، جمله ای بود که آخر کتاب نوشته بود( و همین بود که بود ،و هیچ کاری اش هم نمیشود کرد) خیلی جالب بود، همه جا میگن تو انتخاب اسم برای بچه دقت کنید چون ایندشو می‌سازه ولی این کتاب دقیقا برعکسش بود، تا حالا ندیدم کسیو که این کتاب رو خونده باشه، تا حدی که بعضی اوقات احساس میکنم همین یدونه از این کتاب وجود داره که اونم دست منه، خط داستانی منظمی نداره، از آینده به گذشته، از گذشته به اینده، از وسط به اول، از اول به وسط، تنها چیزی که سر جاشه داخل این کتاب پایانشه......کل کتاب دقیقا برعکس جمله آخرشه..... حالا واقعا همین بود که بود؟؟؟ میدونم حرف حوصله سربری میزنم، ولی حتی من ، من نیستم، بعضی اوقات احساس میکنم دو نفرم، مثلا با کلی انرژی با همه گرم میگیرم و وقتی از جمع میام بیرون با خودم میگم خوب دیگه حالا که با همه خوب بودم وقت یه پایان تراژدیک..... خفه شو ( این صدای اون یکی آدم داخل مغزمه) خوب اصلا چی داشتم میگفتم؟؟عاها.... همه چیز دقیقا خودشه؟؟؟ خیلی اوقات احساس میکنم همه به طرز عجیبی داخل یه نقشی فرو رفتن، هیچکس انگار خودش نیست، انگار وسط ی تاتر بزرگ زندگی میکنم، ی تاتر بدون پایان، اونجایی که احساس میکنم ی نفر روی واقعیشو بهم نشون داده ، دقیقا همونجا میفهمم حتی اونم دروغه.....ولی دیگه ریز ریز دروغا و تک‌تک نقشهایی که بلده توشون فرو بره رو حفظم، میبینمش و حس تنفر میکنم، از اون نه ها، از خودم......حالا با این حرفایی که زدم، شما، واقعا شمایید؟؟ یا شماهم بازیگرای این تاتر بزرگید؟؟ من خودم به شخصه یکی از بازیگرای اینجام :)</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 01:47:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی؟؟ غلط یا درست؟</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%BA%D9%84%D8%B7-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-hofu73xq8piq</link>
                <description>صبح بخیر:»بیدار شدم...... دلم نمی‌خواد چشمامو باز کنم، باد خیلی گرمی از پنجره میاد داخل....... دیشب که هوا خوب بود چجوریه که صبح می‌تونه اینقدر گرم باشه؟ صبح؟؟ اصلا الان صبحه؟؟ ساعت چنده؟ چه روزیه؟؟؟ انگار لباسا روی تنم بار اضافیه.........باید کولرو سرویس کنم...... اه هیچ پولی تو حسابم نیست.... میتونم امروز ناهار بگیرم؟شاید باید به کسی زنگ بزنم؟؟ .........به کی؟؟ کسی اصلا منو یادشه؟؟گرمه، گرمه، گرمه.........چشامو باز کردم همه جا انگار داخل یک مه خیلی رقیقه..... آخرین باری که خونه رو تمیز کردم یادم نمیاد، البته چیز زیادی هم ندارم که خیلی به هم ریخته بشه....وای..... فردا آخرین مهلت اجاره خونست، باید از یکی ...... نه، باید از ی جایی پول گیر بیارم............نیم ساعتی هست که راه افتادم از این خیابون به اون خیابون ، از این مغازه به اون مغازه، دنبال شغل..... «دینگ دینگ دینگ دینگ»صدای گوشی منه؟؟ آخرین باری که صداشو شنیدم یادم نمیاد، یعنی کسی با من کار داره؟_الو سلام فرهاد کجایی؟؟+سلام علی، بیرونم برچی؟؟_لوکیشن بده دارم میام........علی که رسید قیافش جور عجیبی بود، وقتی منو دید لبخند کجکی ای زد و بعد یکم سلام احوال پرسی گفت بریم سوار ماشینش بشیم، یکم که با هم خوش و بش کردیم و گذشت گفت:« میگم فرهاد، من تازگی دختر دار شدم، ی دختر شیرین و کوچولو که وقتی انگشتامو میگیره دلم براش قنج میره»+ مبارکه، سرش سلامت باشه داداش _بعد این دختر کوچولوی من چند روز همش گریه میکرد بردیمش دکتر گفت سرطان داره، دخترک کوچولوی من .....نتونست حرفشو ادامه بده، کل ذهن من شد اینکه چرا؟؟ بچه به اون کوچیکی......رشته افکارمو پاره کرد و گفت« پول امپولاش هر کدوم چند میلیونه، ندارم که بدم، با هرکیم صحبت میکنم خودش هشتش گروعه نهشه، میگن خانواده داریم به زور پول خورد و خوراک اونارو میدیم، گفتم تو که تنها زندگی میکنی وضعتم که خوبه هزار ماشاالله میتونی ی چیزی بهم قرض بدی؟؟» با خودم فکر کردم آخرین باری که بهم زنگ زد کی بود؟؟ اونقدری دور بوده که ندونه چندین ماهه که شرکتی که توش کار میکردم ورشکسته شده و خونمو همه چیزمو مجبور شدم بفروشم بیام داخل ی سوییت طبقه چهار از ی آپارتمان قدیمی ساز که حتی آسانسور هم ندارع..... ی نگاه به گوشی دستم انداختم.... از قدیم داشتنش تنها چیزی بود که نفروخته بودم، دلم به حال اون بچه کوچیک سوخت.... اون گناهی نداشت، اگه الان بفروشم گوشیو ی سی چهل میلیونی گیرم میاد.... درسته گذاشته بودمش برا اجاره خونه..... ولی .....+ باشه داداش تا عصر برات جور میکنم شماره حسابتو بده الان یادداشت کنم.......گوشیو فروختم ، پولو زدم به کارتش، ی مقداری هم برای خودم نگه داشتم با پولی که مونده بود رفتم برای خودم ناهار گرفتم، قرصای قلبمو گرفتم، کولر رو سرویس کردم و به صاحب خونه گفتم یکی دو هفته دیگه از خونه بلند میشم ، هرچقدر از حسابم مونده رو از پول پیش بردار بقیشم میام میگیرم ازت .............ساعت دوعه شب بود، من تصمیمو گرفته بودم، صدای خنده بچه های همسایه بالایی میومد، میتونستم حتی حدس بزنم چه بازی ای دارن میکنن..... زیر باد کولر دراز کشیده بودم، لباس مورد علاقمو پوشیدم....ی کاغذ و خودکار برداشتم و شروع کردم به نوشتن ...................«تق تق تق تق تق»_کیه؟؟؟ +از اداره ثبت احوال مزاحم شدم لطفا در رو باز کنید.(صدای باز شدن در)_بله بفرمایید امرتون+ شما آقای علی.... هستید؟_بله درست تشریف اوردید، امرتون؟+ حدود یک هفته پیش آقای فرهاد... خودکشی کردن ، جسدشون دیروز در حالی که قرص قلب خورده بودن و خودشون رو از سقف آویزون کرده بودند پیدا شده_(دو هفته پیش؟؟؟؟ یعنی هیچکس تو این دو هفته ازش خبر نگرفته بود؟؟ دقیقا همون هفته ای که من رفتم پیشش باهاش حرف زدم؟))+حالتون خوبه اقا؟؟؟_بله بله میفرمودید، من خبری از خانوادشون ندارم نمیدونم چ کمکی از دستم برمیاد براتون+نه قربان مسئله این نیست، ایشون داخل وصیت نامه ای که همونجا گذاشته بودند گفتن پولی که از صاحبخونشون تحویل میگیریم رو بیاریم به شما بدیم، مثل اینکه قرضی رو باید ادا میکردن......( بسی بی محتوا و پایان باز بود، ولی همزمان پایان باز نبود، در اصل میخواستم بگم افسردگی خیلی خیلی خیلی خاموشه..... راه حلش هم خودکشی نیست، ممکنه بگید چقدر طرف احمق بود که جای اینکه اون گوشی و پول پیش خونه رو برداره برای خودش فروخت داد به دوستش و خودش رو کشت، ولی کسی که افسردست اینقدر فکر بازی نداره، ممکنه اون گوشی یا حتی اون خونه تنها دل خوشی و دل گرمیش بوده باشه و توان از دست دادن و شروع دوباره نداشته باشه، کلا این متن داستان اخلاقی زیاد داشت ، دلیل اصلی نوشتن این داستان هم این بود که ببینم به نظر شما کار درست بوده یا غلط؟ دیدگاه شما چیبوده از این داستان؟؟؟)</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 10:33:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردرگمی؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-rh7jgzr1tpzp</link>
                <description>نمیدونم از کجا شروع کنم این روزا حال عجیبی دارم، نمیتونم وصفش کنم، شده تا حالا ی چیزیو بخواید ولی دیگه تحملش رو نداشته باشید؟؟ یا ترس داشته باشید راجبش؟؟بزارید مثال بزنم، فکر کنید شما عاشق والیبال بازی کردنید، ی روز موقع پنجه زدن ناخن دستتون از گوشت میشکنه،درد زیادی رو تحمل میکنید......حتی تا ی مدت از توپ و بازی و همه اینا بیزار می‌شید.....بالاخره ی تایم طولانی میگذره و دل تنگ می‌شید و تصمیم میگیرید بازم بازی کنید، ولی همش موقع بازی حواستون هست دوباره ناخن دستتون نشکنه، دوباره زخمی نشید، ی حس ترس یا محافظه کاری، یا نمیدونم حتی حفظ فاصله......دوست دارید بازی کنید ولی همزمان ازش لذت نمیبرید، یعنی هم لذت میبرید هم کلافه می‌شید.....حتی ممکنه ندونید که بهتره ادامه بدید تا همه چی درست بشه یا کلا بزارید کنار والیبال رو.....من الان تو همچین موقعیتی هستم، نمیدونم چیکار کنم، متوجه میشید؟ تا حالا همچین حسیو تجربه کردید؟؟ شما میگید چیکار باید کرد؟ ول کرد و رفت یا تحمل کرد بلکه درست بشه؟؟؟</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Tue, 19 Apr 2022 23:34:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز بزرگترین دشمن انسان پارت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@ngarn1713/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-adyuufy0oeuw</link>
                <description>خوب برگشتم با پارت دوم این پست سمی.....امشب داشتم با یکی از دوستام که وسط مهمونی بود چت میکردم و با توجه به اینکه من ی زمانی لقب دلقک داشتم کرم وجودیم شروع که تحرک کرده و از بی مزه ترین جوک ها بگیر تا گیر دادن اینکه وقتی وسط مهمونی سعی می‌کنه جلوی خندش رو بگیره شبیه اینایی میشه که دل درد دارن رو براش تفسیر کردم و بدبخت برای اینکه تو جمع نخنده تغریبا خودشو تیکه پاره کرد و آخر با لقب عنتر و آرزوی اینکه جن بیاد تو خواب منو بکنه تو گونی بدرقم کرد( الانم مثلا رفتم بخوابم سر به سرش نزارم ، ولی خدایی اینکه این موقع شب وسط مهمونی بیاد ویرگول بخونه یعنی کرم از خودشه دیگه نه!؟؟)خوب جدا از اون میفرمودم که مغز موجودیست بسیار عجیب و خود آزار ،چند وقت پیش بحث این شده بود که گلبرگ و پرچم های گل گامت های نر و ماده گیاه هستن که ما میخوریمشون یا بوشون میکنیم ، ولی میتونم شرط ببندم که نصف افرادی که داشتن اه اه میکردن بعدش مثل قبل از گل استفاده کردن ( اینکه مازوخیسم دارن هم البته بی تاثیر نیست) یعنی این جسمِ چروکِ پیچ در پیچه هزار قسمتی با دارا بودن هزار بخش مخصوص برای درک هر عملکرد، که ما میگیم برترین بخش انسانه و انسان بدون اون هیچه هم وقتی بهش میگی ی کاریو نکن بیشتر انجامش میده ، بعد شما از من توقع داری به حرفتون گوش بدم؟؟؟( این پست صرفا برای توجیه کردن آزار و اذیت هام بود و هیچ جنبه دیگری هم نداشت ، شما هم میتونید با این استدلال بقیه رو اذیت کنید ولییییییییییی ( به این قسمت توجه ویژه بفرمایید) شماهم میتونید تو کامنت ی دلیلِ منطقی برای کارِ غیر منطقیتون بیارید و دور هم همدیگه رو تایید کنیم✌️)شب همگی با صفا.....</description>
                <category>K_levi</category>
                <author>K_levi</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 00:27:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>