<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ngrshz22</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ngrshz22</link>
        <description>دانشجوی رشته طبابت حیوانات و کمی دلنوشته نویس??‍⚕️?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:44:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/195740/avatar/oZIRgP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ngrshz22</title>
            <link>https://virgool.io/@ngrshz22</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیاز ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-eghhe4j91hzo</link>
                <description>آدم ها قوی به دنیا نمی آیند...!قوی بودن را یاد می‌گیرند...!از سختی های زندگی ...!از غم هایشان ...!از از دست دادن هایشان ...!از شکست هایشان ...!قوی بودن را یاد می‌گیرند...!اما حتی قوی ترین آدم جهان هم که باشی گاهی نیاز داری که ضعیف باشی ... که ناتوان باشی و کسی کنارت باشد که تمام ناتوانیت را با جان و دل درمان کند ... زخم داشته باشی و کسی مرهم زخمت باشد ...آدم ها نیاز دارند که نیاز داشته باشند...نیاز داشتن تنها دلیل عاشق شدن است...نیاز برای ایم لحظاتت را ... احساساتت را و قلبت را با کسی سهیم شوی زیباترین نیاز جهان است... نیاز به عشق ♡!با اینکه دیر اومدم ولی دست پر اومدم...</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Wed, 23 Feb 2022 12:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعویق کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D8%AA%D8%B9%D9%88%DB%8C%D9%82-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-hg99cwx3pt9i</link>
                <description>سلام دوستانبا توجه به بازار داغ این روزها و شایعات و اخباری که هر روز منتشر میشه میخواستم نظر و دلایل شما رو پیرامون تعویق کنکور سراسری و زمان برگزاری مورد نظرتون بدونم یا حتی اگر مخالف تعویق هستید دلایلتون رو میخوام بدونمبابت کمکاری ها هم ببخشید بسیار درگیر کنکور هستم</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jul 2020 20:25:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به رنگ عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-rnhqmj1xqjda</link>
                <description>نشسته بودیم رو نیمکت و برگایی ک جلو رومون از درختای زرد و نارنجی میریختنو نگاه میکردیم یهو برگشتم سمتش و پرسیدم +بنظرت عشق چه رنگیه؟ دستاشو تو جیب پالتوی مردونه مشکیش کرد و طنین قدم هاش تو فضا صدا ایجاد کردرفت جلوی همون درختا ایستاد و قامت رعناشو بهشون نشون داد و بعد یه نفس عمیق گفت-هیچکی نمیدونه !                    صورتمو جم کردم و گفتم+ ینی چی؟!گفت- ینی عشق واسه هر کی همون رنگی میشه ک تو دنیاش نداره عشق میاد تا دنیاتو تکمیل کنه واسه یکی میشه آبی یکی قرمزیکی سبز یکی نارنجی... معلوم نیست عشق هیچ چیز معلومی نداره همه چیزش تو دنیات معنی پیدا میکنه و کم کم تمام دنیاتو یه رنگ میکنه دوباره گفتم + خوب حالا عشق تو دنیای تو چ رنگیه رو پاشنه پاش چرخید و یه قدم اومد جلو جوری ک گرمای پالتوشو حس میکردم بهم گفت بلند شو                                                   دقیقا سینه به سینه ایستادیم گرمای تنش ی حس خوبی بهم میداد یه لبخند زد که تمام دنیارو مدهوش کنه و سیاه شبونه چشماشو ریخت تو چشام و گفت- دقیقا رنگ تو?</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 08:52:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنظرتون اسمش چی باشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D8%A8%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-ijcoq4x9ckaf</link>
                <description>سلام دوستای گل قشنگمممببخشید بابت نبودنام کنکور نزدیکه و دوباره خرگوش شدم انشالا بعد کنکور بیشتر مطلب میزارم نگاهش را به دختر بی خیال روبرویش دوخت ...همانی که از فرط بیکاری گیر داده بود به آدامس چرخان بین دندان هایش با کفش های بلند آل استارش روی زمین ضرب گرفته بود و خط چشمی صورتی رنگ ست دامن کوتاهش پشت چشم هایش کشیده بود...دختر از سنگینی نگاهش برگشت و نگاهش کرد ...با ابرویی بالا رفته و لبی که حالا نشانی از پوزخند کنارش بود ...با خودش فکر کرد که یعنی انقدر وضعش خراب است که هر کس میبیندش به او پوزخند میزند؟!شروع کرد نواختن سمفونی آرام و یکنواخت پاهایش با زمین را به سمت درب خروج از کافه قدم برداشت از کنار دختر بی خیال گذشت ... بوی عطر لیدی گاگا میداد ... همان بویی که روزی دوستش داشت قلیان دوسیب و کمی سیگار ... بدون توجه به ماشین هایی که با سرعت نور میگذشتند از خیابان رد شد ...حتی بدون توجه به فحش و دری وری های راننده ها...امروز ۳۰ ام ماه بود و در این ماه فقط اندازه همین شکم وامانده اش در آورده بود...شاید او راست میگفت ... زندگی بی پول جلو نمیرود ...مثلا همین خودش که دوسال در یک پله از زندگیش درجا میزد ...به گردنش دستی کشید ... هنوز هم داشت حرکت پاهایش را میدید ...صدای دویدن کسی را میشنید ... فردی که داشت به سمتش میدوید... بوی لیدی گاگا نزدیک شد ...حوصله نداشت که آن پوزخند را دوباره ببیند ... بدون آنکه نگاهش را از کفش هایش بردارد به سمت او چرخید ... کلید خانه اش جلوی چشمش بود... گرفت و بدون حرف برگشت ...با خودش فکر کرد الان میگوید چه بی شخصیت .‌.. باز هم برایش مهم نبود ... تلفنش داشت خودکشی میکرد ... برداشت و به صدای آنطرف خط گوش کرد ...سعی کرد بفهمد چه میگوید..._کجایی پسر؟یه کار جدید پیدا کردم ..‌ فیلمنامه ی جدید...خیلی قویه به ولله بیا بخونش کفت میبره ...و جواب فقط یه کلمه بود_حوصله ندارم ...گوشی را خاموش کرد و در سطل آشغال انداخت...ای روز ها عجیب شده بود ... خیلی یاد او می افتاد ...به عادت قدیم وارد سوپری سر کوچه شد که پفک و بستنی کره ای بخرد...دستی به موهایش کشید و خارج شد...دیگر نیازی به آن ها نبود ...راهش را کج کرد ...دلش هوس کرده بود به یک جای مرتفع برود...جایی که کسی نباشد که بخاطر نداشته هایش ترکش کند...با همان پاهای پیاده به سمت بالاترین نقطه شهر قدم برداشت ... جایی که دیگر نمیشد نامش را شهر گذاشت ... دستش را در جیبش فرو کرد و گذاشت باد موهای فرفری اش را بهم بزند_تو موهات از بچگی فرفری بوده؟_نه پس هر بار با فر مو میشینم فرش میکنم_من عاشق موهای فر هستم ...انقدر دوست داشتم موهام فر باشه ..._موهای من مال تو...به سنگ جلوی پایش ضربه ای زد ...قل خورد و از پرتگاه روبرویش به قعر زمین رفت ...نگاهش هنوز به نقطه ای بود که سنگ از آن پرتاب شد سرش میچرخید و هزار فکر در آن جولان میداد ... سرش درد گرفته بود ... کمی تلو تلو میخورد گویی امروز کسی در نسکافه اش چیزی ریخته بود..._من دوست دارم اما نمیخوام در جا بزنم ....چشم هایش میسوخت ... امروز چه مرگش بود خدا میدانست هجوم حرف ها و خاطره ها داشت مغزش را متلاشی میکرد مانند همان سنگ کمی به پرتگاه نزدیک شد و بعد ....امروز روز عجیبی بود...انقدر عجیب که فردایی در پی نداشت</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2020 14:33:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبنبات</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D8%A2%D8%A8%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-btrgogju04rr</link>
                <description>میدونی من همیشه از اون آبنبات گوشه ی لپش متنفر بودم  خودشم میدونست ولی هر بار که میخواست بیاد دیدنم یه آبنبات مینداخت گوشه لپش میومد سر قرار من اخم میکردم واسم شکلک در میاورد که بخندم ... میدونی چرا متنفر بودم؟ چون اینجوری همه به لپ های باد شدش حواسشون جمع میشد و بعد صورتشو از نظر میگذروندن ... هزار تا نگاه خندشو میدزدیدن و من ازش متنفر بودم ...بهش میگفتم خوب تو خونه بنداز این ماسماسکتو گوشه لپت ...یه چشمک میزد میگفت نوچ حرص تو رو در میارم میچسبه بهم ...یبار رفته بودیم پارک ...دستاشو دور بازوم حلقه کرده بود و دماغشو چسبونده بود به کت جینم ...گفتم این چه وعضشه درست وایسا خوب ...گفت من الان سردمه تو اگه گرمم نکنی پس بدرد چی میخوری؟ سرشو آورد بالا و ابروهاشو بالا انداخت و گفت هوم؟ من اون لحظه نفسمو حبس کردم که فقط جلوی خودمو بگیرم و جلو اون همه آدم نبوسمش ... فهمید و خودشو بیشتر بهم چسبوند دستمو کشید که آروم تر برم ... قدش ازم کوتاه تر بود ...تا رو سینم بود دقیقا ... خودشو کشید بالا و در گوشم گفت_ من عاشق این آقا بودنتم آقا ...گفتم که قدش ازم کوتاه تر بود ... بهش میگفتم فنچ ... اولین بار که بهش گفتم فنچ چشماشو گرد کرد بعد چند ثانیه دستشو زد به کمرش گفت خوبه من بهت بگم غول بیابونی؟ انقدر خندیدم که اشک از چشمام اومد ...یه شب بهم پیام داد که حوصلم سر رفته ... بریم سینما؟گفتم باشه بریم ... اصن نمیدونستم فیلم چیه سانسش کیه فقط گفتم باشه آخه واسه من فقط مهم بود ک کنارش باشم ...رفتیم سینما و براش پاپ کورن گرفتم با چیپس و پفک ... رفت نشست رو صندلی ردیف دو تا مونده به آخر منم نشستم کنارش پاهاشو چهار زانو کرد و موبایلشو در آورد میدونستم میخواست stack بازی کنه ... عاشق این بازی بود ..‌با تعجب بهش گفتم پاهات بنداز پایین خب ..._دوس ندارم دارم بازی میکنم..._زشته..._نو پرابلم بیبی خودتو اذیت نکن ..‌میدونستم هر چی بگم به حرفم گوش نمیده پس سعی کردم واکنش نشون ندم ...برقارو که خاموش کردن پفک و باز کرد و گفت شروع شد ...اون شب کلی گریه کرد واسه فیلم ..‌..منم پا به پاش گریه کردم ..داستان عاشقانه ای بود که آخرش پسر سرطان گرفت و مرد .فیلم ک تموم شد و برقارو روشن کردن تازه قیافشو دیدم دماغش قرمز شده بود و چشماش از اون بدتر مژه های بلندش به هم چسبیده بود و فین فین میکرد دلم ضعف رفت براش وقتی دیدمش ...برگشت گفت _دیدی چی شد؟ یه لبخند زدم بهش و گفتم_ چی شد قربونت برم؟ فیلم مهم نیست که انقدر واقعیت ندارهگفت_ تو که بیشتر ا من گریه کردی ...گفتم من واسه عروسکم گریه کردم که هی فین فین میکرد ...دستمو کشید و رفتیم ...به همه گفته بودم میخوامش اون روزی که رفتم خواستگاریش مامانم تا دیدش بهش گفت پس تو لیلای مجنون منی و لپاش قرمز شد و من لبخند زدم بابت خانوم بودنش...یه روز صبح خواب بودم که یکی شروع کرد به دست کشیدن روی ته ریشام ... دستشو میکشید روشونو فوتشون میکرد ...چشمامو باز کردم که دو تا چشم روبروم دیدم ... فکر کردم خوابم اما وقتی لمس دوباره دست هاشو حس کردم فهمیدم واقعیت...دستشو کشیدم و پرت شد تو بغلم ... _تو اینجا چیکار میکنی؟ _میخواستم بیام اتاقتو ببینم ..._هووووم حالا دیدین بانو؟ _تو کی این همه عکس ازم گرفتی؟ هر ثانیه که باهات بودم یا عکستو گرفتم یا تو ذهنم ثبت کردم و نقاشیشو کشیدم ....اون قدر واسم عزیز بود که تمام دنیارو بدم و یه ثانیه بیشتر کنارم باشه...یه مدت کمتر میومد دیدنم ... زنگ میزد و زود قطع میکرد ...حالم خیلی بد بود...یه روز زنگ زد گفت دلش واسم تنگ شده برم سر قرار ... رفتم و دیدم مامانشم هست ... تا دیدمش دنیا جلوم محو شد پریدم و بغلش کردم و به خودم فشارش دادم_ داشتم دیوونه میشدم کجا بودی؟ صدای سرفه هاش که اومد مادرش ازم جداش کرد یه دستمال گرفت جلوی لبش سرفه هاش که تمام شد دستمال خونی بود _این چیه؟ تازه موهاشو دیدم ... بالاخره گرفت رنگشون کرد_ موهات چرا این شکللیه ؟مگه نگفتم رنگ نکن..._عزیزم یه لحظه بشین ...آروم گرفتم و نشستم ... _من ... مریضم ... یعنی ... سرطان دارم ...یه مدت بیشتر زنده نیستم..زدم زیر خنده .. یه خنده ی هیستریک... _حالا من اونقد ترسناکم که واسه رنگ کردم موهات ا این چرت و پرتا میگی ؟دستشو برد و موهای رنگی افتاد ... پلک نمیزدم حتی... موهای خودش نبود... بلند شدم و روبروش زانو زدم دستشو گرفتم تو دستم ... پشت دستش کلی رد سوزن بود ...جای سوزنا رو بوسیدم که اشکش ریخت تو موهام ... سرمو بلند کردم ... دو تا تیله براق روبروم بود...دست کشیدم رو رد سوزن ها ...یه قطره اشک پاکش ریخت رو گونم _چرا گریه میکنی قربونت برم؟ منم که باید زار بزنم...نشست کنارم رو زمین ... دستشو کشید تو موهام و گفت_فکر نمیکردم تهش این باشه ..._هیش... این رابطه ته نداره من یبار دیگم بهت گفتم..._وقتی من بمیرم ...تمام..._هیچکس نمیتونه مثل تو سرچشمه تمام احساسات من بشه ... هر اتفاقی واسه هر کدوم از ما بیوفته این رابطه هیچوقت تمام نمیشه ...حتی اگر جسمت کنارم نباشه من هر بار بخندم یاد غول بیابونی گفتنات میوفتم... هر بار گریه کنم یاد اون فیلم که با هم رفتیم سینما دیدیم میوفتم... هر بار دلم قنج بره یاد این میوفتم که یه روز وسط پارک وقتی دستت دور بازوم حلقه بود و دماغت و چسبونده بودی به کتم دلم قنج رفت واسه بوسیدنت ...حتی هر موقع عصبانی بشم کلافه بشم یادم میاد یه روزی یه دختری که منو با چشماش .. لبخنداش جادو کرد یه آبنبات مینداخت گوشه لپش و میومد با من سر قرار و میگفت میچسبه بهش آبنباتی که کنارش چشم غره من باشه ...دو تا تیله از چشماش اومد و لبهاش زیباترین انحنای تاریخ رو به من نشون داد ... انگشت شستم رو آروم روی گونه ی خیسش کشیدم_من یه عمر حسرت تک تک ثانیه هایی که باهات تکرار نشد تو دلمه پس این رابطه هیچوقت تمام نمیشه ...چند روز نبودم عذر میخام??</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 23:33:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جواب</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-zxvuxhqisrfr</link>
                <description>و من در پس حل این سخت ترین مجهول زندگی که چرا باید عاشق شد ؟و تو همان که میفهمانی به من ...عشق دلیل نمی خواهد ...اصلا اگر دلیل داشته باشد عشق نیست ...و تو جوابم را میدهی ...عشق می آید که دلیل تمام مجهولات زندگی باشد ...عشق مجهول نیست ....عشق پاسخ تمام مجهولات حل نشدنی است ...نگار خسروی شهمیرزادی</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 14:37:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور جان?</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-fytgr6ynwd5k</link>
                <description>امروز وسط اون کلنجار رفتنام با کتاب ها و تست ها یهو از خودم پرسیدم ...یعنی واقعا منم که پشت این میز نشستم و کل دلخوشیم خودکار های رنگ و وارنگ و کتاب های تست و برگه های رنگی جلومه؟ یه نگاه به خودم کردم ... رفتم جلو آینه ... به گودی و سیاهی کمی که زیر چشمام افتاده بود نگاه کردم ..‌ به نگاه خسته اما امیدوارم به سادگی صورتم ... و لبخندی که دیگه عمیق نبود اما بود... لطیف  و ملیح فقط برای امید دادن و شاید هم گاهی عمیق وقتی مسئله ای رو حل میکردم یا نکته تازه ای رو کشفبرگشتم پشت میزم ..‌ سرم رو مشغول کردم به انتخاب یه رنگ که با ماژیکم ستش کنم.. ولی مغزم پرسه میزد و میگشت دنبال یه نگار از سالیان دور ...همون دختری که تنها وقتی کتاباش باز میشد که امتحان داشت که البته اونم واسه جیغ های مادرش بود... نه هیچ چیز دیگه نگاری که تنها چیز مهم واسش حفظ جدید ترین اهنگ های روز بود و رفتن به مهمونی و گشتن با دوستاشبه خودم گفتم...چی شد که عوض شدم؟ واقعا کی انقدر عوض شدم من همونی بودم که وقتی واسم اسم کنکور رو می آوردن میگفتم درس خوندن نمیخواد که صبح بلند میشی میری آزمون میدی و تمام ...که وقتی بقیه از بچه های فامیل برام میگفتن که دارن از جون میخونن میخندیدم و میگفتم خوب اونا عقل ندارن و الانم رو دیدم ...بی عقل تر از همه شده بودم با معیار قدیمم...البته بی عقل نه ... مجنون شده بودم... مجنون موفقیت ... جنونم باعث میشد اون برق توی چشمام بوجود بیاد .‌‌..جنون رسیدن بهش ...جنون اثبات من به من ...اینکه من همون آدمم که اگر بخوام میشود....شاید من اون موقع بیشتر خنده های عمیق روی صورتم دیده میشداما امید توی چشمام که الان سو سو میزنه...علاقم به حل مسائل روبروم...اینکه مثل قدیم واسه رفع تکلیف درس نمیخونم دغدغه های الانم که پخته تر بزرگونه تر و قشنگ ترنجنونم برای اثبات خودم به خودم ‌‌‌....هیچ کدوم این ها رو نداشتمچیزهایی که هر کدومش میتونه یه حس قشنگ تو دلت بیاره حس بزرگ شدن حس مهم شدن و مهم بودن حس زنده بودن ...آدم ها محتاج تغییر هستن ...محتاج بزرگ شدن عوض شدن پخته شدن .‌‌‌..تغییری که شما رو تبدیل میکنه به یه انسان قشنگ تر و مهم ترو بزرگتر ...برای همتون این تغییر های قشنگ این دغدغه های دل آزار اما قشنگ اون امید که باعث برق چشم میشه رو آرزو میکنم</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 14:33:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق?</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D8%B9%D8%B4%D9%82-kzvnh2tbssuh</link>
                <description>میگویی به اصطلاح در دلت را بسته ای و عاشق نمیشوی ...عشق با تو غریبه است ...به عشق اجازه نمیدهی در دلت بنشیند ناراحت نشو اما تمام حرف هایت صد من یه غازند ... چرا؟عشق آن نیست که با تو به میز گفتگو و مناظره و مشاجره بیاید حتی!یعنی اصلا تو را داخل آدم حساب نمیکند که چیزی بپرسد ... نظری بخواهد ... حرفی بزند... اجازه ای بگیرد آرام آرام می آید ...اصلا لج دارد ها...! می گذارد وقتی ما آید که در دلت را به قول خود احمقت! -البته بلا نسبت- کلون کرده ای و آهن انداخته ای ... می آید اول کلید در دلت را می خواهد بعد خوب تو هم که موضعت مشخص است میگویی نه! نمی دهم! از تو انکار و از او اصرار ...و عاقبت از این بگو مگو های بی سر و ته با تو خسته میشود با کمان ابروی یار و زلف های پیچ در پیچ گل بویش به جان در دلت می افتد ...آنجاست که به زار زدن می افتی ... میگویی نمیخواهم ... تو را ... عشق را نمی خواهم ...اما مگر کوتاه می آید ... از این طرف عشق ضربه میزند از آن طرف ضربان های ناهنجار پریشان احوال دلت ... هی می کوبند... و انقدر میزنند و میزنند که آخر سر همان نگاه و حرف و لبخند و چه میدانم اصلا ... هر چه! آخرین محکم کاری در دلت هم می شکند و در دلت وا میشود... آن هم چه واشدنی ...عشق میرود خاک روبه های دلت را پاک میکند و مینشیند روی تخت شاهی اش و بعد ...شروع میکند به دستور دادن ...عقل بیچاره را هم که ذره ذره ناکار کرده اصلا...!و تو آغاز میشوی...سراغ شاملو و حافظ و عاشقانه های سعدی را میگیری...! موضعت عوض میشود ...نگارت را که دیدی برایش از ته جان میخوانی آری همه باخت بود سر تا سر عمر دستی که به گیسوی تو بردم بردم!یا به قول سعدی از پای تا به سر سمع و بصر میشوی و قربان صدقه نفس کشیدنش هم میروی!در دیده ی مجنون مینشینی و به غیر از خوبی لیلای بی وفایت نمیبینی !فرهاد میشوی و کوه غصه های شیرینت را میکنی تا لبخند شیرینش را ببینی!آری عشق بی اجازه می آید ولی وقتی آمد دیگر اجازه نمیدهی که جایی بروند !عشق و یارت را میگویم...!این هم برای شاملو خوانی هایت...تو را دوست دارم و این دوست داشتن حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته میکند!#ngrshz</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 08:27:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فیلم Malang(پیشنهاد میکنم حتمااا ببینین)</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-malang%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%A7%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%86-pydhn80uzrq4</link>
                <description>دیوانگی را رها کن!Malang یا آواره فیلمی که با دیدنش بیشتر حس میکند که فیلمی هالیوودی میباشد تا بالیوودی! اولین چیزی که باید به آن اشاره کرد قطعا نقش تدوین گر فیلم است که کار خود را بسیار حرفه ای انجام داده به طوری که شما برای باز شدن گره های داستان و رسیدن به جواب چرا های خود باید تا انتها فیلم را دنبال کنید ...پوستر جذاب این فیلم باعث شد که حدود ۴ یا ۵ ماه منتظر پخش آن باشم اما با این وجود حقیقتا انتظار یه همچین فیلمی را نداشتم! فیلمی هندی بدون رقص و آواز های معمول و زار زدن های الکی ...بازی بازیگران فوق العاده است و مخصوصا &quot;کونال‌خمو&quot; در نقش مایکل رودریگز که در انتها شما را غافل گیر میکند ...&quot;آدیتیا روی کاپور&quot; بازیگری از خانواده هنرمند و اهل هنر که در ابتدا کارگردان همین فیلم &quot;موهیت سوری&quot; در فیلم &quot;عاشقی۲&quot; نقش اول فیلم را به او واگذار کرد و باعث شهرت یک شبه و بسیار چشم گیر او شد اما در ادامه این بازیگر افت شدیدی در سینمای هند داشت و اکثر فیلم های او به شکست منتهی شد اما دوباره &quot;موهیت سوری&quot; نقش اول فیلمی دیگر با ژانر و بازی کاملا متفاوت نسبت به فیلم های دیگر او به او پیشنهاد داد و باعث شد این بازیگر دوباره بر سر زبانها بیفتد ...داستان و سکانس آغازی فیلم بسیار درخور فیلم چیده شده و شما کاملا میفهمید که در ادامه قرار است چه چیزی ببینید!?شاید یکی از عوامل پایین بودن نمره این فیلم در imdb نسبت به داستان و بازی بازیگران،وجود دو بازیگر نه چندان محبوب هند به عنوان بازیگر نقش اول باشد برای همین تصمیم گرفتم که پستی درباره این فیلم منتشر کنم تا فیلم دوستان بعد از دیدن این فیلم نظر خود را درباره آن به اشتراک بگذارند سکانس پایانی فیلم شما را در بهت فرو میبرد که از این حیث میتوان به فیلم &quot;اتفاق&quot; یکی دیگر از فیلم های هندی در همین ژانر اشاره کرد که در انتها شما کاملا شوکه میشوید و چیزی را میبینید که اصلا انتظارش را نداشته اید...فیلمی که در کنار نکات زیادش به مهم بودن خانواده و نقش آن در زندگی و هدف ها و تصمیم های انسان میپردازد ...پ.ن:راستش من خودم اول فقط به خاطر نقش اول فیلم بود که دانلود کردم ابن فیلم رو ولی بعد از ۳۰ دقیقه داشتم دیوانه میشدم که ببینم تهش چی میشه چون از اون فیلمهایی که اصلا نمیتونی جلو بزنی و باید با دقت تا ته نگاش کنی وگرنه هیچی دستگیرت نمیشه و اصلا نمی فهمی چی شد? بعد اصلا انقدر غافلگیری داره این فیلم که کلا نگم براتون??‍♀️ فقط میتونم بگم پاشین برین ببینین که صنعت فیلم سازی هند داره شتابان به کجا میره </description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 09:23:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پازل</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-kksqm2qiwsep</link>
                <description>من دقیقا مسخ انگشتای بلندش شده بودم که چجوری لیوان چای رو تو خودشون جا دادن و داشتم تصور میکردم که چقدر قشنگ میشد اگر بجای اون لیوان چای دستای من قاب دستاش میشدن که صداش دوباره دلمو زیر و رو کرد میدونی چیه حسام؟نگاهش کردم؟ کع چشماش  چجوری تنگ کرده بود و یه ستاره رو تو آسمون میپایید موهاش رو چند وقت بود کوتاه میکرد همش و به باد دیگه اجازه بازی بین موهای به بوی نرگسش رو نمیدادمن فکر میکنم عشق مثل یه پازل گم شدست تو جورچین زندگی...بعد میدونی مثل چیه؟اون پازل هزار تیکه ها که همیشه یکی روی میز آشپزخونه داری ..._خوبببین یه وقتایی هست که واسه یه جایگاه ۲۰ تا تیکه جلوته و تو فقط باید یکی رو انتخاب کنی و متاسفانه اکثرا اشتباه انتخاب میشهمیدونی چرا؟چشمامو از روش کندم و دوختم به آسمون جلو رومون مثل خودش ...نع...چون همیشه یه تیکه گول زنک هست که انقدر خودشو خوشگل نشون میده که با خودت میگی خوب این خودشه...و نیست...اونو بر میداری و زور میزنی تا به هر بدبختی که شده بزاریش اونجا... میزاریش... جا میشه اکثر وقتا اما نمیخوره به کناریاش ... کامل نمیکنه اون تصویر رو ... ولی با اینکه میدونی اون تیکه مال اونجا نیست و اصلا صحنه اونجا رو کامل نمیکنه دلت نمیاد برداریش....پس میزاری باشه به خودت میگی خوب این فعلا این جا باشه تا من جاش رو پیدا کنم ... ینی مغزت نمیفهمه اینو ک یه وقتی انقدر اون تیکه رو اونجا میبینی که یادت میره جاش اونجا نیست ... _ولی بعضی ها جرئت میکنند و تیکه رو بر میدارند ... هر چقدرم که سخت باشه براشون ...یه دونه مروارید از چشماش افتاد... قلبم ترک خورد باز هم..._حسام جرئت نمیکنند ... راه دیگه ای ندارند... چون اون تیکه حتی اگه تو نخوای جای خودش رو پیدا میکنه‌.‌..تو به خودت قول دادی که وقتی جای اصلی تیکه روپیدا کردی بزاریش سر جاش ... وقتی خودش جای خودش رو پیدا میکنه که نمیشه باز به زور بزاری تو جای اشتباه بمونه...چشماش رو از آسمون برداشت و سرش رو پایین انداخت..._هیوا جان دیروقته دیگه... من برم بهتره... تکیش رو از حصار برداشت و با همون لیوان که هنوز تو بغل انگشتاش بودن برگشت ... خم شد که لیوان رو بزاره رو میز که گردنبندش از تو لباسش اومد بیرون... _هیوا..‌‌.سرش رو بالا آورد و نی نی لغزون طوسی رنگش رو  توی چشمام ریخت..._هوم؟_چرا نمیخوای پازلت رو کامل کنی...دست مشت شده اش رو تو جیبش فرو کرد و یه نفس عمیق کشید..._حسام ... دارم میگردم تا تیکه اصلیش رو پیدا کنم... اگر یه بار دیگه اشتباه کنم... میسوزم و باید از اول پازلم رو بسازم...یه قدم جلو رفتم و چشمام رو میخ گردنبندش کردم_یادته وقتی این گردنبند رو بهت دادم چی بهت گفتم؟_بعضی وقت ها وقتی داریم پازل زندگیمون رو میچینیم کلی دنبال یه تیکه میگردیم که فکر میکنیم گم شده و پیداش نمیکنیم ولی حواسمون نیست که اون تیکه جلوی روی خودمونه ...گردنبدش مثل یه تیکه پازل بود که روش حرف &quot;ه&quot; رو نوشته بود که در واقع اولین حرف اسمش بود ... تولد ۲۱ سالگیش این هدیه رو واسش خریدم چون از بچگی عاشق پازل بود اصلا سر همین پازل بود که من و هیوا با هم دوست شدیم و ۶ سال رفیقیم... گردنبند خودم رو از گردنم در آوردم... گردنبندی که روش حرف &quot;ح&quot; که اول اسم خودم بود رو نوشته بود ..._هیوا میشه گردنبندت رو در بیاری؟خندید و گفت_ چیه میخوای پسش بگیری؟ لبخندی زدم_ آره ..._نمیدمش مال خودمه بعدم تو که واسه خودتم خریدی بچه پرو به منم نگفتی ..._میشه بدیش هیوا؟از گردنش در آورد و گذاشت کف دستم...هیوا ۵ سال بود که این گردنبد توی گردنش بود ... ولی اولین بار بود که این پازل رو کامل میدید ..._از این به بعد &quot;ه&quot; تو واسه من &quot;ح&quot; من واسه تو .‌‌..چشم های بهت زدش رو تو چشمام دوخت .‌‌.. جلوتر اومد و دستش رو روی پازل کامل شده کف دستم کشید ..‌ &quot;ح&quot; رو برداشت _حسام میشه لطفا برام ببندیش؟...</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 23:49:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فیلمthen came you (متن حاوی اسپویل است)</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85then-came-you-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xbn6obhjjmcl</link>
                <description>بازی زیبای میسی ویلیامز سپس تو آمدی... فیلمی با پیش زمینه ای مانند فیلم خطای بخت ما یا همان بخت پریشان(the fault in our stars) و یا فیلمی مانند پنج قدم دورتر (five feet apart) اما با تفاوت هایی بسیار بزرگ در داستان و شیوه روایت یکی از زیباترین و اثرگذار ترین فرق ها این است که در این فیلم شما شاهد شکل گرفتن یک عشق مانند دو فیلم دیگر نیستید بلکه شاهد شکل گرفتن یک دوستی عمیق و زیبا بین دو شخصیت اول فیلم هستید ..‌ دوستی که شاید دلپذیر تر و جذاب تر هم باشد!اسکای(Maisie williams) به عنوان دختری که بسیار به زندگی علاقمند است و دوست دارد از تمام لحظات زندگیش آنطور که میخواهد استفاده کند و با وجود بیماری که از وجودش باخبر شده است دست از شیطنت های کودکانه خود برنمی دارد و در مقابل آن پسری به نام کلوین(Asa butterfield) که با وجود بدن سالمش مانند افسرده ها زندگی میکند ...یکی از جذاب ترین شخصیت های فیلم که با اسکای همراه میشود و به او کمک میکند دیوانه بازی هایش را انجام دهد &quot;دن&quot; پلیسی است که بخاطر اینکه پدرش در وضعیت اسکای قرار دارد کاملا او را درک میکند و به اسکای کمک میکند تا لیستی که برای قبل از مرگش آماده کرده است را کامل کند ...وجود &quot;دن&quot; در فیلم مفهوم بسیار جذابی را به ما یادآوری میکند که در اشعار و داستان های فارسی هم بسیار به آن پرداخته شده است &quot;کسی تو را درک میکند که درد تو را چشیده باشد&quot; یکی از جذاب ترین کارهای نویسنده داستان این است که مانند فیلم های دیگر در این تم مآنند &quot;اکنون بهتر است(now is good) &quot; یا فیلم های دیگری که ذکر شده بود سعی نکرده است با نشان دادن لحظات بروز بیماری یا لحظات مرگ افرادی که با این بیماری دست و پنجه نرم میکنند شما را تحت تاثیر قرار دهد بلکه بیشتر به هنر نویسندگی خود تکیه کرده و تلاش کرده است آنقدر شخصیت اسکای را زیبا بوجود بیاورد که شما فقط نخواهید از دستش بدهید!در این فیلم لحظات ناب و دوست داشتنی وجود دارد که شما دوست دارید چندین بار آن را مشاهده کنید یکی از زیباترین لحظات سکانس های پایانی فیلم است که اسکای لحظات آخر زندگیش را تجربه میکند و به پدر و مادرش میگوید که فکر میکرد وقتی لیستش تمام شود آنها به سراغش می آیند ...این جمله با اینکه ساده است اما بسیار زیبا گفته شده ... اسکای به عنوان فردی که برای مرگ آماده است حتی نمی خواهد اسم آن را به زبان بیاورد ... و وقتی دلداری خانواده اش را میبیند لبخندی زیبا میزند که قلب آدم را بدرد میآورد و با معصومیتی که در چهره اش_ بر خلاف اولین تصویری که از او میبینیم_ دیده میشود دوست دارد این حرف شیرین که شاید آنها نظر دیگری دارند(منظور خدا نمی خواهد او بمیرد و تصمیم گرفته که زنده بماند) را باور کند.‌‌..زیباترین لحظات وقت هایی است که اسکای حس میکند و به یاد می آورد که زمان زیادی ندارد ...حتی نحوه آشنا شدن این دو فرد با هم بسیار جذاب است و مانند فیلم خطای ستارگان بخت ما ..‌ با این فرق که اسکای دختری است که سعی دارد با کلوین رابطه دوستی برقرار کند ....در کل فیلمی بسیار دلنشین و جذاب است که دوست دارید چندین بار آن را نگاه کنید ...بازی بازیگران بسیار قابل درک و زیباست ...اسکای یا همانMaisie Williamsنقش خود را بسیار زیبا و تاثیر گذار بازی کرده است ... به طوری که با بازی او شما دقیقا حس میکند او یک دختر ۱۶ ساله ای است که درگیر بیماری شده و میخواهد بدون توجه به آن زندگی کند ...و البته در مورد کلوین یا Asa butterfieldهم باید بگویم میمیک و چهره او برای بازی در این نقش بسیار تاثیر گذار است ...شما افسردگی را در چهره او به راحتی میبینید چشمانی که برق نمی زند و لبی که انگار لبخند زدن را یاد ندارد !از لحاظ تدوین شما چیزی را در فیلم از دست نمیدهد و مجهولی در ذهن شما باقی نمی ماند و پرش خاصی در قصه مشاهده نمیشود باز هم تاکید میکنم اثر گذار ترین قسمت نویسندگی این است که سعی نکرده است از پوئن های تاثیرگذار این تم مانند بیماری یا مرگ بیمار استفاده کند به طوری که شما حتی مرگ و یا خاکسپاری اسکای را هم نمی بینید و از این جهت سکانسی مانند سکانس Forrest Gump به شما نشان داده میشود...بعد تو آمدی و همه چیز بهتر شد ! (راستش من نه درس نقد فیلم رو خوندم و نه سررشته ای در اون دارم بلکه احساسات شخصی خودم رو بعد از دیدن فیلم با شما در میان گذاشتم )#Thencameyou#Ngrshz</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 15:59:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجهول(کمی نویسندگی کنیم)</title>
                <link>https://virgool.io/@ngrshz22/%D9%85%D8%AC%D9%87%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-iwjqnkct6z3h</link>
                <description>سرش رو آورد کنار سرم روی دیوار گذاشت که یعنی به من نگاه کن ...نگاهش کردم با چشمام گفتم باز چته؟با دستش کشید رو صورتش گفت_نمیدونم فقط میدونم یه چیزیم هست ... گیجم خیلی اصن اینکه چی شد و چرا رو نمیفهممواسه گوشیم پیام اومد همون لحظه گوشی رو گرفتم دستم داشتم پیامم رو میخوندم که گفت_دارم باهات حرف میزنم الان ینی نمیشه یک ثانیه دست از اون گوشیت بکشی؟تعجب کردم اونی که همیشه گیر این قضیه بود که گوشی دستت نگیر و دارم حرف میزنم من بودم چشمام درشت شده بود و داشتم نگاهش میکردم ...دوباره دست کشید رو صورتش گفت_خودمم نمیفهمم چمه... وقتی پیش تو هستم انگار میخوام هر ثانیه از این لحظه ها رو ببلعم ولی وقتی نیستی گیجم... انگار یه مجهول بزرگ تو ذهنم بوجود میاد نمیدونم چی هستم کی هستم اصن تو زندگیم قرار چی باشم یا هر چی..‌نگاهم نمیکرد و حرف میزد ولی من محو صورتش بودم چشمام دو دو میزد و میغلتید بین فاصله سیبک گلوش تا لب هاش دماغش میرفت میچسبید به چشماش و برمیگشت پایین آب دهنم رو با صدا قورت دادم..._من نمیدونم الان میخوای چی بهم بگی؟ اصن نمیدونم این حسه چیه...؟نمیدونم از کی بوجود اومد؟ اون لحظه کی بود؟ چرا بوجود اومد ؟چرا تو؟ نمیدونم لای کدوم خنده هات بود .‌. نمیدونم بین ادا کردن حرف &quot;س&quot; سلامِت این حس بوجود اومد یا لب زدن فعلا هات که بجای خداحافظی میگفتی ...نمیدونم وقتی میخواستی بیای پیشم قلبم تالاپ میزد یا وقتی برمیگشتی که بری ...نمیدونم وقتی تو چشمام قفل میشدی سرم نبض میزد یا وقتی یهو برمیگشتی نگاهم میکردی ...من نمیدونم هیچی ... فقط میدونم هر چی هست هر ثانیه که بود سر هر جزئی از وجودت که این حس بوجود اومد قشنگه... حس رو میگم ها ... اینکه یکی نباشه گیج بشی وقتی هست فکر کنی بهترین آدم دنیایی قشنگه...اینکه یکی کنارت باشه که هلت بده واسه بهتر شدن قشنگه اینکه حتی وقتی یه جایی مشکل پیش میاد گند میزنم یا هر چی میدونم یکی هست که بازم بهم بگه من بهترینم و میتونم قشنگه یکی باشه و قشنگ ببینه حتی زشتی هاتو قشنگه و من میخوام این همه قشنگی همیشه کنارم باشه ‌..‌حدقه چشمام خشک شده بود از بس پلک نزدم و مثل خودش بلعیدم این ثانیه این لحظه رو ...برگشت نگاهم کرد دوباره...میزاری همیشه قشنگی تو دنیام باشه؟و من بالاخره خلاص کردم چشم هام رو از خشکسالی...#ngrshz</description>
                <category>ngrshz22</category>
                <author>ngrshz22</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 11:27:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>