<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیاکیلَند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@niakiland</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 16:45:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/509887/avatar/JgURbF.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیاکیلَند</title>
            <link>https://virgool.io/@niakiland</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو راهرو اتوبوس، همون وسط سفره رو انداختم...</title>
                <link>https://virgool.io/@niakiland/post005-ffz1nskgdhhr</link>
                <description>اردیبهشت فصل اردوهای مدرسست. هفته ی دوم یا سوم اردیبهشت که میشه، بیشتر از همه یادآور رضایت نامه، اتوبوس های بنز ۳۰۲ و سور و سات سفر های یک یا چند روزست که با همکلاسیات میری! برای من البته اردو معنا و مفهوم خاص و متفاوتی داشت. روز های اردو، هیچ قانون و قانون مداری در دنیای من حکم نمیکرد، مگر هوا و هوس شخصی خودم !! در این روز ها، به بی برنامه ترین شکل ممکن، عیاشی رو صرف میکردم ?یکی از این بار ها، کلاس دوم راهنمایی، برای اردوی سه روزه‌ی همدان آماده میشدیم. یه ساک سنگین پر از توشه ی راه با خودم برده بودم. شکل رفتاری مادرم در مورد خورد و خوراکِ روز اول اردو، چیزی شبیه برنامه‌ریزی مربی‌های حرفه‌ای فوتبال بود که برای هر دقیقه از بازی استراتژی مشخصی دارند ?. ...“غذای نهارت رو پیچیدم توی پارچه، گرم بمونه، زمانیکه برای نهار نگه داشتید اونو در بیار، تر و‌ تمیز سفره بذار، بعد شروع کن به خوردن! ولی قبلش حواست باشه، دوتا ساندویچ کوچیکِ مرغ(بدون اغراق میگم، قطرش اندازه کمرم بود) گذاشتم تو ساک، وقتی رسیدید رودبار اونارو بخور که یه وقت ضعف نکنی!”...“باشه، چشم”...میشه اینطور بیان کرد که این “باشه، چشم” که من در جواب گفتم، تباه ترین، بی خاصیت ترین و کشک ترین چشمی بود که هر بازیکنی به مربیش گفته !چرا که، همون سر صبح، توی شروع حرکت وقتی هنوز اتوبوس از شهر خودمون هم خارج نشده بود، من هر دوتا ساندویچ غول پیکر رو خورده بودم. و علاوه بر این، داشتم به ناشیانه ترین شکل ممکن، گره‌ی پارچه‌پیچ دور قابلمه‌ی برنج رو باز میکردم تا نهارِ زود فرارسیده‌ای رو شروع کنم !! خدا میدونه، اگر آقای صلواتی، ناظم مدرسمون با صدای بلند از جلوی اتوبوس نهیب نمیزد که: “ره فرنوووود، داری چی کار‌ میکنی؟! چرا داری وسط اتوبوس ‌سفره پهن میکنی؟؟!!” حتما الان تو این خاطره غصه میخوردم که من اونروز سر ظهر نهار نداشتم !!...مدت‌ها گذشت‌ و اون فرنود فراموش شد. اما بعد از گذشتن همه ی این سال ها و طی کردن تمام این تغییر ها، هنوز کمی از همان فرنود در من هست! ?</description>
                <category>نیاکیلَند</category>
                <author>نیاکیلَند</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 19:48:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیک با عسل هم خوشمزه میشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@niakiland/post004-hhtacupiemsn</link>
                <description>ما، من و خواهرم فرشته، همیشه هم اینطوری نیستیم. یعنی در بیشتر مواقع اینطوری نیستیم! اینطوری که میگم یعنی رفیق و دوست و هم رنگ و زبان !! و از اونجایی که این روز ها یکم وضعیت حساس تر و خطر ناک تره، تصمیم گرفتم، ادم هایی که از بیرون به خونمون میان رو نه فقط یک‌ناقل بلکه خود ویروس در نظر بگیرم. حالا شما تصور کن خواهر بزرگ‌خانواده، که معمولا تو فیلمای قدیمی سینمای کلاسیک ایران ازشون با نام “عمه خانم” یا “بزرگ خانم” یاد میشه با یه ظرف پلاستیکی قرمز وارد خانه میشه. وقتی سر تا پای خونه و من رو خوب بر انداز میکنه، یه طوری که انگار من مسئول فروپاشی دنیا هستم، یه پوزخند تلخی بهم میزنه. ولی من اصلا برام مهم نیست چی میگه یا چجوری نگاه میکنه، چون میدونم تو دلش هیچی، و توی ظرف یه چیزی هست. همه ی تمرکزم رو روی ظرف پلاستیکی جمع میکنم. در حالی که میخوام اشتیاقم رو پنهان کنم، خیلی بی تفاوت میگم: “چیه اون ظرف؟ یکی از ظرفای مامانه که قبلا بهت داده بود؟” وقتی چشم غره ای از اعماق نگاهش به بلندای قدم بهم تحویل میده میگه؛ “دلم برات سوخت، واست کیک درست کردم.” از اینجا به بعد داستان فرق میکنه، عمه خانم تبدیل شده بود به کوزت که تناردیه رو بخشیده و براش کیک هم درست کرده! با خنده ی احمقانه ای بهش میگم “چقدر تو خوبی، از این کارا هم بلدی مگه؟” و خیلی ناشیانه و نابلد در ظرف رو باز میکنم.وقتی چشمم به جمال دلربا و بافت اسفنجی کیک‌ میخوره، حس عذاب وجدان و‌ حسرتی وصف ناشدنی به وجودم سرازیر میشه، که بابا من کیک نمیخورم! قیافم طوری در هم فرو میره که فرشته میفهمه چه حسی دارم و میگه: “رژیمیه رژیمیه، هیچی نزدم توش، فقط یه قاشق عسل داره” بعد از خوردن اولین قاشق دلم میخواست تک تک زنبورایی که تو ساخت اون یه قاشق عسل زحمت کشیدن رو پیدا کنم، شاخک هاشون رو ببوسم و بهشون بگم که چقدر قدردانشونم. تو این عوالم بودم که فرشته خیلی از خود راضی و طوری که جواب سوال رو بدونه ازم پرسید: “چطور شده؟ خوبه؟” در حالی که دستام میلرزید، به خودم فائق اومدم و بهش گفتم، “اِی، بد نیست، فک کنم هل کم زدی! دفعه ی بعد بیشتر دقت کن”در حالی که ظرف رو بغل گرفته بودم و به مامان میگفتم “این کیک برای بقیه ضرر داره” رفتم تو دور ترین نقطه ی جهان، تنهایی، بهشت رو تجربه کردم !</description>
                <category>نیاکیلَند</category>
                <author>نیاکیلَند</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 17:33:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سادگی یک دوچرخه ی سایز 16 با نوار های بنفش!</title>
                <link>https://virgool.io/@niakiland/post003-sokbe1vykbye</link>
                <description>پدری از جنس کوه، به وسعت ابر و مهربانی بارانپنج سالم بود. در اوج بی خیالی تابستان رو سپری میکردم. هر روز کاری جز  بازی کردن توی کوچه ی محلمون ازم سر نمیزد. ایقدر روز هارو به زیبایی و گرمی میگذروندم که بهشت هم یارای مقابله با جهانم نداشت. یبار که توی کوچه ی بالایی در حال بازی بودم، یکی از بچه ها صدام زد و گفت “فرنود، بابات دنبالت میگرده”. خوب، این جمله شاید عموما خوشحال و امیدوار کننده باشه، ولی برای من نه !! از آنجایی که حتما گند چیزی که از پیش خرابش کرده بودم در آمده بود، هرّی دلم ریخت! “دهن مهنمون صافه ! یعنی کدوم یکی رو فهمیدن؟؟!” مسیر هفتاد هشتاد متری تا خانه را در امتداد دو کوچه ی تو در تو با نهایت اضطراب گذروندم. آفتاب به وحشیانه ترین شکل ممکن مثل یه شلاق به صورتم میخورد. وقتی وارد حیاط شدم همه توی حیاط بودند، بابا، مامان و فرشید(برادرم). فضا فضای توبیخ و اعدام نبود! یه جای کار بد جوری می لنگید!برای محاکمه آنجا نبودند. اجتماعشان خیلی شبیه استقبال از یک قهرمان ملی بود که از سفری طولانی به خانه باز میگشت! نگاه های همه بین من و دوچرخه ای در آن وسط در رفت و آمد بود. از در حیاط که وارد شدم یک دوچرخه ی هم قد خودم دیدم که به طرز حماسه انگیزی زیبا بود. کاور های بنفش رنگی داشت. از انتهای فرمان دوچرخه رشته های نازکی از ریسمان و بند آویزان بود. این رشته ها را فقط دو جا میشد دید، یکی روی فرمان دوچرخه، یکی روبروی پره های پنکه!شاید اگر الان از پدرم بپرسم، چیزی از خرید آن دوچرخه و برنامه ی پشت پرده ی آن در خاطرش نباشد. ولی من به وضوح به یاد دارم چقدر در پهنای صورتش شاد بود، چون من به شدید ترین، غلیظ ترین و هیجانی ترین شکل ممکن ذوق کرده بودم. نه ذوق کردن هر روزه ای که نهایتا به یک لبخند و یا ابراز خوشحالی سبک منتهی میشود. اجازه بدید این ثانیه از عمر تا آن زمان کوتاهم را بیشتر شرح بدم.  نفسم از ته ریه هام بریده شد، صدایم در نمی آمد و بین همه ی احساسات جاری باورم‌ نمیشد که برایم دوچرخه ای خریده باشند. قدم که بر میداشتم، پاهام بد جوری می لرزید. چشم ها از حدقه در اومده بودند و صدام به طرز دلهره آوری در نمی اومد. از درون شاد و از بیرون ترکیبی از ترس، هیجان و تعجب بودم. حقیقتا خود را لایق آینده ی روشنی که برایم رقم زده بودند نمیدانستم. (تمامی خرابکاری هایش را به یاد می آورد!?) الان قدم نسبت به آن روز ها حدودا یک متر و بیست سی سانت بلند تر شده و مجبورم دوچرخه ی بلند تری سوار شوم، اما هنوز هر بار که سوار چرخ میشوم، باز یاد صورت ذوق زده ی پدرم می افتم که هیجان صورت من را به خوبی درک کرده بود. به همین سادگی شیرین ترین خاطره ی ذهنم را شکل داده بود. خوب می داند که تا چه حد به او بدهکارم. نه برای اینکه پدر خوبیست. تنها برای اینکه شانس فرزندش بودن را دارم!</description>
                <category>نیاکیلَند</category>
                <author>نیاکیلَند</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 15:25:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش بعضی خاطرات رو مادر ها از یاد ببرند !</title>
                <link>https://virgool.io/@niakiland/httpsvirgoolioniakilandpost002-vno6vo6sayht</link>
                <description>همه چیز از یک برادری شروع شدحوالی همین سن توی این عکس بودم که با برادرم فرشید، لوستر وسط پذیرایی رو آوردیم پایین! در میانه ی یکی از بازی های فوتبال دوستانه درست قبل از جام جهانی ۹۴ بین من و فرشید، یادمه من توی سرم روبرتو باجو بودم و فرشید یه چیزی بین بروسلی و خدا بیامرز مارادونا! وسط فوتبال اینقدر نامردی منو میزد که من دائما در حال درد کشیدن بودم! داور بازی هم خودش بود. منو میزد، بعد برای خودش ایستگاهی میگرفت !! اگه ایستگاهیش گل نمیشد، شروع میکرد به تمارض !!تو اوج بازی بودیم. هزار به هیچ از فرشید عقب بودم که با یک ارسال مزخرف به وسط زمین، توپ رو جوری زدم به لوستر که همونجا روی سقف تیکه به تیکه شد. کل فرش توی پذیرایی پر شد از خرده شیشه هاش. بازی حساسی بود. نمیتونستیم بازی رو نیمه کاره‌ ول کنیم. طلب کارانه و غرلند کنان خرده شیشه هارو فرستادیم گوشه ی زمین کنار دیوار، و به بقیه‌ی بازی ادامه دادیم. تا وقتی که مامان‌ اومد خونه !!وقتی اومد خونه، داشت از نشاط و هیجان پسرای قند عسلش لذت میبرد که چشمش به خرده شیشه های کنار دیوار افتاد! وقتی تونست ارتباط شیشه، من، لوستر نیمه سالم و بازی های جام جهانی‌ ۹۴ رو هضم کنه، دیگه امیدی به نجات من و فرشید نبود. طوری از کوره در رفت که تا اون روز اینطوری خشم مادرم رو ندیده بودم. اما نمیدونم اونروز بهش چی گذشته بود، کدوم فرشته بهش الهام کرده بود که “عشق خشن” جواب نمیده. برای همین، فقط توپمون رو پاره کرد، ما رو انداخت توی حموم و در رو قفل کرد. فک کنم لحظه ی آخر بهمون گفت به کارامون فکر هم بکنیم. نمیدونم شایدم نگفت.چون، خیلی خوب یادمه، اولین کاری که من و فرشید بعد از بیرون اومدن از حموم کردیم این بود که، خیلی دلقک وار و سیب زمینی مأبانه دو تیکه‌ی توپ جر خورده رو برداشتیم و به عنوان کلاه گذاشتیم روی سرمون، و از قیافه های خنده دارمون ریسه ریسه قهقهه میزدیم ! تصویر زننده ولی الحق مسخره ای بود !مادر بیچاره ی من وقتی دید یه طرف لوستر شکسته، یه طرف دو تا پسر داغونِ بی فهم و شعور نصیبش شده، غصه همه ی وجودش رو گرفت.من هنوز در حال خندیدن بودم که با دستور مستقیم فرشید خنده رو قطع کردم! جمله ی فرشید این بود: “فرنود نخند، مامان خیلی ناراحته، ضایعست. تیکه پاره ی توپ رو نگه دار بعدا بازی میکنیم!”و چقدر من دلم برای اون تیکه توپ جر خورده تنگ شده ! ?حتی بیشتر از خود فرشید ?</description>
                <category>نیاکیلَند</category>
                <author>نیاکیلَند</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 13:00:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید من باید فراموشی میگرفتم !؟</title>
                <link>https://virgool.io/@niakiland/httpsvirgoolioniakilandpost001-sdzh9wedwep6</link>
                <description>زمانی برای برف بازیتوی خونه‌ی ما همه موسیقی رو دوست داشتن. فرشید، برادرم عاشق ابی بود. از هر جایی که میشد، کاست هاش رو گیر میاورد. پول تو جیبی هاش رو خرج کپی گرفتن از آلبومهاش میکرد. از اون سمت فرشته خواهرم، از گوش دادن به آهنگ های گوگوش لذت میبرد.گهگاهی میشد که خونه ی ما شبیه آخرین اتاق یه بیمارستان روانی میشد. سمت چپ صدای ابی رو میشنیدی که داشت از “دریچه ی قشنگش” میخوند و در ادامه به صورت هم نوایی از اون طرف خونه صدای گوگوش میاومد و سعی میکرد هی بگه: “من آمده‌ام، من آمده‌ام، وای وای و از این حرفا!”من کجای این پینگ پونگ نوایی بودم؟! اون وسط در حالی که سعی میکنم به اقتضای سنم، شعر های کودکستان رو حفظ کنم، با این مضمون که: “گوساله ام گوساله، گوساله ی دو ساله ...”. مطمئنم شاعر این اشعار تحت پیگرد قانونیه، وگرنه اصلا منطقی نبود یاد دادن اون شعرها بهمون !!!القصه؛ از اصل مطلب دور نشیم! این هم‌آوازی ها همیشه ختم به خیر نمیشد. گاهی یک طرف این جنگ ناهنجار سعی بر چیره شدن داشت. همه ی تلاشش رو میکرد تا اهنگی که دوست داره رو بشنوه!مثلا یبار این صحنه رو یادمه که فرشته داشت برای نهار سالاد شیرازی درست میکرد، دستش که یه چاقو بود و پیازارو ریز میکرد، به فرشید گفت، “اون نوار گوگوش رو میزنی عقب این آهنگ رو دوباره گوش بدیم” فرشید اما در کمال ناباوری گفت: “آره”. بعدش رفت کاست گوگوش رو در آورد آلبوم شبزده ی ابی رو گذاشت توی دستگاه پخش. صداش رو هم تا خرتلاق زیاد کرد. ناگهان صدای صفیر چاقویی که از این سمت خونه به سمت دیگه‌ی آن روانه شده بود به گوشم رسید.جدالی حماسی آغاز شده بود. از این طرف فرشید سعی بر دفاع از ضبط صوتِ خفنمون رو داشت تا پرچم صدای ابی بیشتر بر افراشته بمونه! در حالی که فرشته شیرجه ی بلندی به سمت فرشید زده بود تا مشت گره کرده‌ی خودش رو در حلق فرشید جاساز کنه ! در این بین ظرفِ دردانه‌ی سالادِ شیرازیِ عزیز واژگون شد و هزااار آمال و آرزو بر باد رفت ! حیف!من، اما، از این سمت، چس فیل ها رو ریختم توی یه ظرف بزرگ، بغل کردم، روی مبل جایی که به صحنه ی پهناور نبرد احاطه داشته باشم، نشستم و از همه ی این اکشن سینمایی لذت بردم. و البته عبرت گرفتم! چون آخر فیلم این ضد قهرمان داستان، مادرم بود که ضبط صوت رو با جاش گذاشت توی کارتن، چسب پیچش کرد، و به سرعت گذاشتش توی انباری پشت بام خونه! جایی که دست هیچ کسی بهش نمیرسید!چس‌فیل‌هام که تموم شد، به مامان که عصبانی بود گفتم، “نهار چی داریم؟?”جواب مامان به این سوالم، یه داستان دیگست، که شاید هیچ وقت تعریفش نکنم ! ??</description>
                <category>نیاکیلَند</category>
                <author>نیاکیلَند</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 15:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>