<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سرزمین نیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nianland</link>
        <description>یک طراح، علاقه مند به عکاسی و نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:54:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/82749/avatar/ZFPCzh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سرزمین نیان</title>
            <link>https://virgool.io/@nianland</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرزمین نیان (نگاه 5)</title>
                <link>https://virgool.io/@nianland/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-5-ua2kzk7jp9o6</link>
                <description>من بازم یکی دیگه از توانایی هام رو توی این دنیای جدید کشف کرده بودمفقط راه رفتن توی هوا نبودمن میتونستم به معنای واقعی پرواز کنمدیگه خبری از تعجب و ترس و معطل کردن نبودپرواز پرواز پروازتمام طول زندگیم برای این لحظه آماده بودمبه اینور و اونور میرفتمنزدیک سقف، نزدیک زمینهر جاییکه دلم بخوادبا یک اشاره ی پا و دستم و خواسته ی ذهنم به جاییکه میخواستم برم، میرفتمتوصیفش سختهباید خودتون تجربه ش کنیددوست دارید تجربه ش کنید؟خلاصه که مدتی رقصیدم و خندیدم و حظ کردم از پروازداشتم به جاهای مختلفی از اتاقم سرک میکشیدم که از زیر تختم نوری روشن شدبه رنگ سبز و آبیدوبار روشن و خاموش شد و بعدش روشن شد و دیگه خاموش نشدشما زیر تختتون همچین نوری روشن بشه، میرید سمتش تا بفهمید چیه؟</description>
                <category>سرزمین نیان</category>
                <author>سرزمین نیان</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 23:07:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین نیان (نگاه 4)</title>
                <link>https://virgool.io/@nianland/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-4-rtvzuocg5f3a</link>
                <description>وقتی روی پر رفتیم، انگار نیروی گرانش تغییر کردیک لحظه روی پر و لحظه ی بعد روی هوا معلق بودیمبه همراهانم نگاه کردماونها میدونستن قضیه چیه و براشون عجیب نبوددوتاشون باهم، با یک ریتم خیلی قشنگ خوندن &quot;حالا وقت کشف کردنه &quot;بازم چیز جدیدی بود که بزودی بهش میرسیدمسعی کردم فاصله م رو با پر بیشتر کنمیخورده خم شدم و به بالا پریدمدوباره روی پر وایستادمچندبار اینکار رو انجام دادمیکبار سعی کردم با فاصله ای از پر بایستمحدس میزنید چیشد؟همونجا ثابت موندمپاهام روی پر نبودنروی هوا معلق بودنچند ثانیه ای بی حرکت موندمنگاه همراهانم بهم میگفت که هنوز همه چیز رو نفهمیدماز ایستادن روی هوا داشتم لذت میبردمکمی گذشت تا به خودم اومدم و خواستم کار جدیدی بکنمیکی از پاهام رو کمی بالا آوردم و مقداری اونورتر گذاشتمیکم تعادلم بهم خوردولی تونستم کنترلش کنمبعد اونیکی پام رو جابجا کردمخدای منمن داشتم روی هوا راه میرفتماین اگر معجزه نیست پس چیه؟شنیده بودم که هرچیزی رو اگه بتونی تصورش کنی، پس میتونی انجامش هم بدیبهش باور داشتمو الان داشتم واقعی واقعی تجربه ش میکردمکمی راه رفتنم رو تندتر کردمدوستانم هم به من نزدیک شدنداشتم توی اتاق خودم، روی هوا، وسط زمین و سقف، راه میرفتم!!از روی تختم گذشتم، رفتم سمت پنجرهاز بالاترین نقطه ی پنجره به بیرون نگاه کردمبیرون سفید بودزمین پوشیده از برف و هوا هم پر از رقص دونه های ریز برف که در حال باریدن بودندلم میخواست بیشتر از آسمون ببینمواسه همین یکم خم شدمولی اتفاقی که افتاد این بود که پاهام هم اومدن پایین تر!</description>
                <category>سرزمین نیان</category>
                <author>سرزمین نیان</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 23:03:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین نیان (نگاه 3)</title>
                <link>https://virgool.io/@nianland/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-3-r9tlu6xfa04t</link>
                <description>یکسری نور با رنگهای سبز و آبی و بنفش، در حال ورود به دریم کچر بودنشبیه شفق قطبی بودنورها جریان تقریبا ملایم و پیوسته ای داشتن ولی حجمشون تغییر میکرداین نورها، مقابل پرده سفید اتاقم، خیلی چشم نواز بودننزدیک تر رفتیمدیدیم که نورها وقتی به دریم کچر میرسن، مستقیم به نقطه وسط اون وارد میشناز لابه لای بافت دریم کچر رد شدیم و به نزدیک مرکزش رسیدیمهرچی نزدیکتر میشدیم، گوی شفاف تر میشدتا جاییکه تونستیم داخلش رو ببینیمپنچ تا میز اونجا بودو پنج موجود هم پشت میزها مشغول کار بودنمیتونستم حدس بزنم چیکار میکنن ولی دوست داشتم دقیقتر بدونموقتی این سوال برام ایجاد شد، یک موجودی که شبیه به علامت سوال بود با یک تبلت دستش، به سرعت بهم نزدیک شداومد و گفت &quot; هر سوالی داشته باشی، من میتونم بهت جوابش رو بگم &quot;یعنی این همون چیزی بود که همیشه میخواستم؟ یک موجود زنده که به همه ی سوالام جواب بده؟خوشحال شدم، بهش لبخند زدم و ازش پرسیدم &quot; میتونم بدونم اینجا داخل دریم کچر چه اتفاقاتی میفته؟&quot;گفت چرا که نه و شروع کرد به توضیح دادن:&quot;ببین این نورهاییکه میبینی، خواسته های تو هستناونهاییکه بهشون فکر کردی، دیدیشون و خواستی یا کاملا به زبون آوردی که میخوایخیلی زیادن دیگه نه؟هر چقدر تو بیشتر بخوای و بهتر سعی کنی برای رسیدن بهشون، کارهای اینجا سریعتر پیش میرههمه چیز بستگی به خودت دارهحالا بزار بگم اینجا چی میشهاون نورها میان به سمت میز وسطیاون بررسی میکنه میبینه که این خواسته به پیشرفت تو کمک میکنه یا نهاگر کمک میکرد، میفرستتش به میز سمت راستیشاونهم بین خودش و میز سمت راستیش اون کارهارو پخش میکنه تا کارهاییکه لازمه برای رسیدن بهش رو بنویسن و بزارن توی لیستتا تو هر وقت اون کارهارو انجام دادی، خواسته ت رو بهت بدنو اگر میز وسطی تشخیص بده کاری برای پیشرفت تو مناسب نیست، اون رو به میز سمت چپی میده تا اون میز و میز بغلیش، خوبی ها و بدی هاش رو برات لیست کنن و بعد از اون کارهاییکه برای رسیدن بهش لازمه رو بنویسن و بزارن توی گروه دومتا بازم خودت بدونی با وجود این بدی هاش، اگر میخوای بهش برسی باید چکارهایی رو انجام بدی&quot;هاج و واج مونده بودمفکر میکردم یکم ساده تر باشهازش تشکر کردم و پرسیدم &quot; تو همیشه کنارم هستی که ازت سوال بپرسم؟ &quot;گفت که هستم و من خیالم  از این بابت راحت شدبا هم راه افتادیم و رفتیم سمت پرهای دریم کچرسر یکی از پرها از دیوار فاصله داشتبا هم رفتیم که روی پر قدم بزنیمو اونجا یک چیزی رو فهمیدم</description>
                <category>سرزمین نیان</category>
                <author>سرزمین نیان</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 15:38:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین نیان (نگاه 2)</title>
                <link>https://virgool.io/@nianland/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-2-pqha0j18svzo</link>
                <description>وقتی رسیدیم روی زمین، حس آشنا ولی عجیبی داشتمیک نگاهی به اتاقم انداختمهمیشه توی رویاهام از این زاویه و با این ابعاد اتاقم رو تصور میکردمولی حالا واقعی بودیکم توی اتاق چرخیدمعرض پایه ی میز مطالعه م چندین و چند برابر همه ی من بودچرخ های صندلی به اندازه ی ابر ماه بودو صداهاییکه همیشه با گذاشتن گوشم روی میز از داخل چوب میز میشنیدم، الان واضح تر بودولی هنوزم راهی به داخل میز به چشمم نمیخوردباید یک ورودی ای داشته باشهرو کردم به سمت اون موجود و ازش پرسیدم &quot; تو کساییکه داخل میز هستن رو میشناسی؟&quot;گفت &quot; آره، اونجا دنیای سازندگان صداست&quot;گفتم که دوست دارم ببینمشونگفت &quot; اونها نیاز به تمرکز دارن و کارهای زیادی دارن. زمان های کمی رو برای معاشرت و آشنایی با افراد بیرون از اونجا میگذرونن ولی تو میتونی با افراد با تجربه شون که توی سرزمین اصلی هستن و دیگه کار نمیکنن صحبت کنی&quot;خب اینم خوب بودقبول کردم و جاهای بیشتری از اتاقم رو گشتمرفتم کنار دیوار، تا یک نمای دور از اتاقم رو ببینموقتیکه پشتم رو تکیه دادم به دیوار، متوجه یک نیروی گرانش از سمت دیوار شدمخیلی ضعیف بود ولی وجود داشتچیزیکه تا به حال حسش نکرده بودمسرم و دستم رو هم به دیوار نزدیک کردم تا بفهمم واقعیه یا نهکه واقعی بودیعنی میشد که روی دیوار راه برم؟پام رو گذاشتم روی دیواردقیقا انگار گذاشته بودم روی زمینخیلی جالب بود که جاذبه ی دیوار مثل زمین، همه ی من رو به سمت خودش نمیکشیدفقط اندازه ای که خودم میخواستم روی من اثر داشتپس پام رو گذاشتم روی دیوار و بعد اونیکی پام روبه موجود کوچولو نگاه کردم و پرسیدم &quot;با من میای؟&quot;با سر تایید کرد و اومد به سمتمدست هم رو گرفتیم و با هم روی دیوار قدم زدیمرفتیم و رفتیم تا رسیدیم به عکسهاییکه روی دیوار بوددیدمشون، لبخند زدم و دنیاییکه تا حالا داشتم توش زندگی میکردم رو به یاد آوردماین واقعیتی بود که مثل رویا عجیب بود ولی لمس میشدیک چیزی بیشتر از خواب هاییکه به نظرمون خیلی واقعی میاناز عکس ها گذشتیم و به دریم کچر رسیدیمچیزیکه میدیدم رو باور نمیکردمخیلی قشنگ بودخیلی دیدنی بود</description>
                <category>سرزمین نیان</category>
                <author>سرزمین نیان</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 13:06:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین نیان (نگاه 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@nianland/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-1-ccm2tiuewxqp</link>
                <description>من همیشه میدونستم یک دنیای شگفت انگیز زیر تخت ها هستاما طول کشید تا راضی بشم به کشف اون دنیایک شب زمستونی که هوا هم خیلی سرد بود، بعد از گفتن شب بخیر و گذاشتن چشمام روی هم، یک صدایی منو مجبور به باز کردن چشمام کردصدای لطیفی بودچشمام یک موجود جدید و عجیب و کوچولو و نرم رو میدید که با چشمهای بزرگ بهم سلام میکرداسممو کامل میگفت و چیزی بود که من خیلی دوست داشتمدستش رو به سمتم دراز کرد و بهم  فهموند که ازم میخواد تا از تخت خواب بیام بیروناولش ترسیدم از اینکه باهاش برم و دستم رو به سمتش نبردمولی بعد کنار سرش یک صفحه باز شد و طبیعت قشنگی رو بهم نشون داد و کمی هم حرف زدزبونی که بهش حرف میزد رو نمیشناختم ولی فهمیدم که چی میگهیعنی احساس امنیت کردمو دستشو گرفتمبه محض اینکه دستشو گرفتم، یک نور بنفش با کریستال های ریز سفید و شفاف، دورم رو گرفتنو من سبک تر شدن رو حس کردمچند ثانیه طول کشید و بعد از اون، هم اندازه ی اون موجود جدید شدمبهم دوباره سلام کردو حالم رو پرسیدالان میفهمیدم چی میگه و کلمات رو میشناختمبهم گفت که &quot;میخوای دنیایی که همیشه توی فکرت بوده رو ببینی؟همون دنیایی که هیچ بدی ای توش وجود نداره؟&quot;من شوکه شده بودم و نمیتونستم حرفی بزنمبعد چند ثانیه با سرم تایید کردمو با هم جلوتر رفتیم و از تخت پریدیم پایینو مثل پرواز توی فضاآروم و آهستهبه پایین تخت رسیدیم</description>
                <category>سرزمین نیان</category>
                <author>سرزمین نیان</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 12:10:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>