<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های NiHan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@niikaarfr</link>
        <description>تولدی تازه با ورود به جهان کلمات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:39:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4727066/avatar/zc3MZV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>NiHan</title>
            <link>https://virgool.io/@niikaarfr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تبعید نور</title>
                <link>https://virgool.io/@niikaarfr/%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1-dwp5cdblutqh</link>
                <description>با لبخندی فریبنده، در لابه‌لای شکافِ دیوارهای زمستان می‌پیچد و هذیانی به نام &quot;امید&quot; را وقیحانه از دهانش پس می‌زند. در همین حین، بازیگوشانه با طنابِ سبزِ خود، حقیقتِ شیرین و بی‌رحمِ زمستان را بسمل می‌کند.جالب است که به این دروغ تن می‌دهیم و تیغِ پنهان‌شده در غلافِ شکوفه‌هایش را «رشد» می‌نامیم؛ اما این رشد، جز صرفِ تکرار بیش نیست. یا شاید تجدیدی است که برای وضوحِ واضحات، توضیحِ اضافه‌ای برای گفتن دارد. اشتباهِ قلمم است که آن را «تکرار» خطاب می‌کند، ولی این رنگ و لعاب، تنها زهرِ فراموشی را به کامِ ما خوش‌تر می‌نشاند؛ فراموشیِ طراوتی که عطرش، ردبویی از فریب را بر جا می‌گذارد؛ فریبِ نوری که بی‌هیچ زحمتی خود را در رگ‌های خاک جا می‌دهد و نتیجه‌ی کمی تغییر زاویه است.رگ‌های خاکی که این‌بار بیش از پیش، گرمای شکوفایی از تنِ سردش جهیده می‌شود؛ شکوفاییِ درختانی که سرمستانه با نوای شاخه‌ها، برگ‌های خود را می‌رقصانند؛ رقصی که بهتانِ حقیقت را هر لحظه بیشتر در توهمِ زندگی حل می‌کند. آری، توهمِ زندگی! چرا که انگار جهان، با وجود سرمایِ خون‌آلودش، هنوز به جوخه‌ی اعدام وفادار است و خورشیدِ دروغینش، با تیشه به کمکِ ریشه‌های صداقتِ زمستانی می‌رود؛ زمستانی که گردِ آغازِ دوباره به اطراف می‌پاشد.به بهایِ گزاف، چوبِ اجبار بر سرت می‌زند که «الا و بلا با جهانِ بیرونت هماهنگ شو»؛ در حالی که دو جهانِ قرارگرفته در تقابلِ هم، پیش از آغازِ نبرد، به جای رجزخوانی، با دهن‌کجی قدرتِ خود را به رخِ دیگری می‌کشانند.خلاصه که این وَهم، هرساله همین موقع، لباسِ کهنه‌ی «هیچ» را کنده و با لباسِ «پوچی»، روبه‌روی آینه‌ی زندگی دلربایی می‌کند. چشمانِ لالِ من همه‌ی این‌ها را می‌شنود و چاره‌ای ندارد جز اینکه با سکوتش فریاد سر دهد؛ فریادی که می‌داند نورِ بهار، فقط جلوی پایت را روشن‌تر می‌کند و دوباره در آغوشِ تاریکی جان می‌سپارد؛ دوباره از دلِ تاریکی نور می‌زاید؛ دوباره تاریکی، نور را با مخلفاتِ خفگی نوشِ جان می‌کند؛ و تاریکی، نورِ دل و روده‌ی خود را به جهان عرضه می‌دارد...در این بهار، تنها یک چیز حقیقی است: بازیِ بی‌پایانِ هستی با نیستی. و ما، در این میان، تنها تماشاگرانِ دردمندِ این نمایشِ بی‌معناییم؛ که گاه، در زیباییِ موقتِ شکوفه‌ها، خود را گم می‌کنیم و گمان می‌بریم که یافته‌ایم. اما هر گلی پژمرده خواهد شد و زمستان، دوباره از راه خواهد رسید.گرچه که لفظِ «حقیقت» هم بازیچه‌ای برای زیباییِ این نوشته است، درست عین چهره‌ی بهار؛ اما حقیقت... کدام حقیقت؟! چیزی که من می‌بینم حقیقت است، یا چیزی که از بیرون دیده می‌شود، یا چیزی که نشانمان می‌دهند؟! چیزی که می‌گویم، یا چیزی که گفته می‌شود، یا چیزی که عموم می‌شنوند یا دست‌کم می‌خواهند بشنوند؟! از دلِ تظاهر حقیقت زاده می‌شود یا از دروغ برمی‌خیزد؟! قسم می‌خورند به حقیقتی که حقیقت نیست و با دروغی، حقیقت را طعمه‌ی افکارِ مسمومِ خود می‌کنند. شاید آن‌ها هم با من هم‌عقیده باشند، ولی انگار حقیقت، دروغی جمعی‌ست که همگی در آن اتفاقِ نظر داریم؛ وگرنه می‌توانستیم نقضش کنیم. اگر از بین ما کسی می‌دانست این حقیقت یک دروغ است، سریع‌تر دست برای اعتراض بلند می‌کرد؛ یا حتی ممکن است همه‌ی این‌ها حقیقت باشد و آن که توهم، دورش را محاصره کرده، من باشم.زیستن، مجازاتِ بزرگی‌ست؛ اما چه زیباست اگر بتوانی آن را با چشمانی باز تحمل کنی و سپس، بتوانی غمش را لمس کنی. گرچه ریاکارانه، عریانیِ غم‌هایش را با گل‌آرایی می‌پوشاند، ولی شاید به ظاهرِ زیبا عادت دارد.‌در نهایت، که شادمان بودنِ رخسار، گاه جهتِ تحملِ مسلکِ زندگی است؛ آن‌قدر دلت دریاست که می‌توانی او را هم، مانند لبه‌های تیزِ قلبت، در آغوش بفشاری و با همزادپنداری، این فصل را سپری کنی!</description>
                <category>NiHan</category>
                <author>NiHan</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 21:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ تدریجی</title>
                <link>https://virgool.io/@niikaarfr/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-wdbipbl5xqz9</link>
                <description>خودم را به دیاری تبعید کرده‌ام،که قربت غریب وجودم با نور ایذاء صحنه آرایی می‌کند. گویا که شرحه شرحه کردن بهتان حقیقت زیر تیغ نگاهم،مسلک زندگانی را در منجلابی به مصداق سعادت حل می‌کند...در اینجا؛شراب شرنگ آگین هم بار مستانگی‌ام را مضحکانه به دوش تردید می‌کارد و خفقان خفگی با هر نفس،بیشتر مرا به تبعیدگاهم می‌دوزد.در این واپسین دقایق،گذرگاهی گلوگاه افکارم را می‌خراشد؛چراکه تلاطم هراس را با خاک سربریده‌ام!_NiHan</description>
                <category>NiHan</category>
                <author>NiHan</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 12:22:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیثیت مرثیه</title>
                <link>https://virgool.io/@niikaarfr/%D8%AD%DB%8C%D8%AB%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-rsmataqui737</link>
                <description>همه چیز زمانی رنگ و بوی واقعیت را به خود گرفت ک او نیز، با منی ک در مقابل من ساخته بود، وداع کرد.از من‌ِمن با منِ‌او ما ساخته نشد! مایِ‌ما مایی دروغین برای دلخوش بودن به توهماتمان بود! من‌هایی ک از تصوراتمان نشأت گرفته بود، برای زندگی ساخته نشده بود!رویایی دل‌انگیز بودند تا برای یکدیگر کافی بنظر برسیم؛دریغ از اینکه بدانیم،مای‌من‌واو کنارهم قرار است کافی بنظر برسد.من‌ِمن منی بود که او میخواست،نه منی ک من به او افتخار کنم؛ و بودن با اینچنین منی من اکنونم را به سرافکندگی وادار کرد.منی ک بخاطر او ساختم چیزی نبود ک‌میخواستم، بخاطر او از منی ک باید باشم، گذشتم! امان از گذشت و سرانجام اینکار، چیزی جز این نبود که با دستان خودم، دست من‌قبل‌ازمن‌او را، در دستان فراموشی گذاشته و اشک چشمانم را بدرقه راهشان کردم!حالا ک دیگر من‌های او سراغی ازمن نمی‌گیرند توانی برای برگرداندن آن من در من نمانده است...!چه میتوان کرد وقتی من‌او منی بیگانه با من از من ساخت؟!رشادتی ک من به خرج دادم و پابه‌پای خیالات برانگیخته از افکار دل ازرده‌ام، منم در مایمان هرچند وهم‌الود و رقت انگیز حل کردم، او ذره‌ای حاضر نبود منی بهتر از آن من به منی هدیه کند ک روزگاری حاضر بود جان قابل دارش را برای دلم قربانی کند؛ تا بلکه کمی زنگار دلواپسی های بیهوده نافرجام از این دل رخت بربندند.‌ ناگفته نباشد، او حتی حاضر نبود از من خفته در روزگار های نیامده‌اش دست بکشد، سر منی ک به گفته‌اش همه جانش بودم!خب چه بسا آینده این دروغ کش و قوس دار از همان اولش معلوم بود! گریه‌هایم برای این قصه را همان اول کردم،از من‌من با منِ‌او قرار نبود مایی درکار باشد...می‌دانستیم بی‌هم تاب آوردن زندگی گهی بوی ناملایمات را به خود میگیرد؛ اما منی‌ ک در نهایت از او دیدم،منی نبود ک بخواهم بازهم عمرم را ارزانی چشمانش کنم. حتی دیگر، برق نگاهش هم مرا به وجد نمی‌آورد!این دردناک ترین بخش ماجرا برای من عاشق و اوی معشوقی بود،ک گمان داشت برای عاشق همان معشوق روز اول می‌ماند. نمی‌گویم نماند, ماند هنوزم هست و خواهد ماند،‌ اصلا گویی بهترین جا برای اتراق کردنش کنج دلم و زیبا ترین تصویر را، قاب‌ چشمانش را بر سیاهی های دیوار دلم میدانم، که چون ستاره‌ای قلبم را منور میکند. زنگ‌ صدایش ضربانم را به بی نقص ترین هارمونی مبدل میکند، به لطف همین بازی‌هاست که دلم درعین طلب بودن او و تپیدن باردگر در کنار دلش، خواستار ترک اوست تا نکند هوایش هوایم را آشوب کند. تا نکند ترس از سر گرفتن ماجرا، گردباد شده و دیوار رویاهای نوپا و تازه‌جان گرفته‌ام را با باد هوا راهی دوردست‌هایی دست نیافتنی کند. خلاصه ک این منم، همان منی میخواست بند عشقش را با گره‌ای کور به دلش بدوزد؛ ولی چه فایده‌ای تاوان این کور گره را با بند دلی بریده از دنیا پس دادم،نه تنها دلت را به بند نیاوردم، بلکه این منِ ناغافل از همه‌جا، زمانی ک در تکاپو بود، منی از تو، منی دیگر را به بند آورده بود.این عمری ک به پای این من و ما ریختیم،دیگر برگشت پذیر نبود...اگر اینگونه نبود،تمام داراییم را فدای اولین لحظه‌ای میکردم ک با او آشنا شدم. دوباره شناختنش را از سر میگرفتم و دوست داشتنش را به قدری دیکته‌وار می‌نوشتم تا از یادم نرود!</description>
                <category>NiHan</category>
                <author>NiHan</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 16:31:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>