<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیکو ناصرزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nikoo.naserzade</link>
        <description>من یه تصویرگر فضانورد هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:11:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1943925/avatar/EzDZZA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیکو ناصرزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@nikoo.naserzade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقدی بسیار غیر حرفه ای بر فیلم کیک محبوب من</title>
                <link>https://virgool.io/@nikoo.naserzade/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-q47vvwu1aghp</link>
                <description>کیک محبوب من را در حالی تماشا کردم که غذایی ساده پخته بودم که همیشه از درست کردنش واهمه داشتم. میترسیدم خراب شود. این غذا روتین خانه ی مادربزرگم بود و بوی آن برای من یادآور زندگی است. غذایم که تمام شد فقط یک ربع از فیلم گذشته بود. از ذهنم گذشت: انقدر این لحظه غلیظ بود که دل کندن از دنیا و مردن برایم کاری ندارد. زندگی در من ته نشین شده بود و فیلم ادامه داشت...فیلم تمام شد و من شوکه بودم. شروع به سرچ کردن درباره ی دلیل مرگ فرزاد کردم. نقد های مختلف را خواندم. بعضی ها گفته بودند فیلم بسیار نزدیکی به زندگی بعضی دیگر اصرار بر ابتذال این فیلم داشتند...با خودم فکر کردم، آیا فیلمساز آشپز رستورانی ست که باید سعی کند غذایش طبق سلیقه ی ما باشد؟! جای جای این فیلم پر بود از لحظاتی که با تجربه ی زیسته ی من تفاوت داشت، اما آیا مگر دلیل فیلم دیدن و کتاب خواندن همین نیست؟ مگر فیلم در معنای والای خودش قرار نیست عامل تجربه ی جهانی جدید در من باشد؟ آیا مگر قرار نیست دیالکتیکی هرچند کوچک در من ایجاد کند تا فکر کنم و شاید کمی وسیع تر شوم؟گرچه دوست نداشتم فیلم اینطوری تمام شود اما سوال اصلی اینجاست که مگر قرار بود پایان بندی این فیلم مطابق خواسته و انتظارات من پیش برود؟ نقد هایی که دیدم و خواندم و شنیدم دریچه ای به فیلم نبود. صرفا آشنایی با روحیات منتقد بود.دروغ چرا، من این فیلم را خیلی دوست داشتم، مرا به فکر فرو برد و برایم شبیه یک تابلوی نقاشی وسعت یافته در زمان بود. من از تابلویی که هنرمند دیگری کشیده انتظار به کار بردن رنگ های دلخواهم را ندارم. اما با شوق به گالری ها خواهم رفت و از دیدن آنچه دریچه ای به چیزی ست که لزوما نمیپسندم در فضایی امن لذت میبرم...</description>
                <category>نیکو ناصرزاده</category>
                <author>نیکو ناصرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 12:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درون</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-wwvjvnk8wz2e</link>
                <description>تصویر رو من برای موضوع درون تصویرسازی کرده امپشت میزم نشسته م و صدای آهنگ رو تا جا داره بلند کردم تا شاید صدای گومب و گومب آسفالت کردن توی خیابان رو پوشش بده. و درست توی این لحظه دارم درباره ی چیزی که توی هفته ی گذشته از آدما درباره ش میپرسیدم فکر میکنم. «درون»به این فکر میکنم که واقعا در این لحظه در من چه میگذره؟ سوال سختیه. سوال پیچیده ایه. از هرکی درباره ش پرسیدم به احساسات خیلی خیلی منفی اشاره کرده. از حرف های دیگران تصویری توی ذهنم شکل گرفت. احساسی داشتم از اینکه درون خودشون گیر کردند بی انکه غرق بشن دست و پا میزنند. یک حس خفگی توی حرف هاشون بود. دست و پا زدنی که هیچ کسی نمیتونه نجات دهنده ش باشه. این سخته. ما شبیه دنیاهای موازی هستیم. حضور داریم در کنار هم ولی به درون هم هیچ دسترسی ای نداریم. نمیدونم. شاید هم قرار بر همینه. چون کلمات یا تصاویر و فیلم و تمام ابزارهای توضیح احساسات بازم خیلی وقتا توی بیان حال ما ناتوانه. از خودم میپرسم آیا ما قراره همدیگه رو بفهمیم؟ من اونقدر آدم خفنی نیستم که بخوام نظریه ای مطرح کنم. من فقط میتونم سوال بپرسم. همین.برگردیم به سوال اولی که از خودم پرسیدم. در من چی میگذره؟ نمیتونم بهش جواب بدم. سوال بعدی. چرا نمیتونم به این سوال جواب بدم؟سالهاست نمیتونم به این سوال که خوبی؟ جواب بدم. انتخاب کردن بین دو گزینه برای من خیلی سخته. خوب بودن یا خوب نبودن. خودم رو این شکلی نمیبینم اصلا. حتی خوشایند بودن یا نبودن یک احساس به شدت چیز پیچیده است. یه نفرو در حال کشیدن مواد تصور کنید.ممکنه اون فرد به هردلیلی از ادامه ی اعتیادش کلافه باشه اما حس خوبی هم داره. نداره؟ یا یک نفر در حالی که داره تمرین هوازی انجام میده حالش خوب نیست ولی خوبه! نه؟ تفاوتی که من میفهمم معناییه که اون حال بد برای آدما داره. وقتی بدترین حال دنیا هم برای آدما معنایی داشته باشه انگار لذت اتفاق میفته و بالعکس. میدونم که معنای هر چیز ورق رو در مورد هرچیزی در این دنیا برمیگردونه. اما معنا فقط برای کسانی که خوش شانس هستند به درستی ایجاد میشه. خیلی از ما اونقدر خوش شانس نیستیم که پیدا کردن راهی برای روشن موندن اتاق برامون تا این اندازه الهام بخش باشه که مثل ادیسون سالهای سال تلاش کنیم تا لامپ بسازیم. ما اغلب نمیدونم چرا داریم تلاش می کنیم،انگیزه هامون اونقدر قدرتمند نیستند که ما رو توی شکست ها از زمین بلند کنند و نمیتونیم به اندازه ی کافی از معنایی که بهش بی نهایت احتیاج داریم تغذیه کنیم.اما همین ما ناکام از شکست ها در جستجوی خوشبختی و موفقیت میشکنیم تلاش می کنیم در حالی که اون افرادی که شانسی برای نوشیدن از معنای بی انتهای زندگیشون دارند به سرعت از ما سبقت میگیرند.خیلی هاشون زندگی هایی خیلی سخت تر از ما داشتند امکاناتی خیلی محدود تر یا هوش بسیار کمتر. اما معنا شبیه سوخت موشک چنان پرقدرتشون میکنه که هیچ جاندار و بی جانی جلودارشون نیست.حالا تکلیف کسی که همه ی اینهارو میدونه اما معنایی در زندگی نداره چیه؟ من فکر نمیکنم بشه به وجود آوردش. شاید هم اشتباه میکنم. اما اگر کسی هست که میتونه فرمول به دست آوردن معنارو بگه میتونه ناجی احساسات تاریک آدم ها باشه.صدای گرومب گروب آسفالت کردن خیابان هنوز هم آزاردهنده ست. با خودم فکر میکنم در عوض… اما هرچی فکر میکنم نمیدانم چی گیر من میاد این وسط! من سعی کردم اما نتونستم معنایی برای تحمل دردسرهای این یک هفته کندن آسفالت های خیابان و دوباره آسفالت کردنش پیدا کنم! همین! https://nikoo-naserzade.com/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86/ </description>
                <category>نیکو ناصرزاده</category>
                <author>نیکو ناصرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 19:31:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویرگری خرگوش مآبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@nikoo.naserzade/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-mowowufvyqo4</link>
                <description>چطور جست و خیز کنان تصویرسازی کنیمراستش را بخواهید هر روز به این مسئله مهم و خطیر فکر میکنم که چطور با حاکمیت نظام خرگوشی بر کار و زندگی ام می توانم تصویرگر باشم، تصویرگر بمانم و رشد کنم. این مسئله خیلی هم مال فقط تصویرگری نیست. اگر لاک پشت باشید مطمئنا جست و خیز خرگوش ها را در اطرافتان دیده اید و شاید هم کلافه تان کرده باشد! با این پرسش که چرا آرام نمیگیرد و فقط کارش را نمیکند و یا چرا کنار جاده ای که باید در آن حرکت کند مدت هاست خوابیده و هیچکاری انجام نمیدهد در حالی که شما با حرکت لاک پشتی و قدم به قدم از او جلو میزنید.داستان خرگوش و لاک پشت چنان تاثیر عمیقی روی باور های ما گذاشته که خدایی من نمیفهمم چرا هیچکداممان نپرسیدیم که آقا اصلا مگر یک خرگوش می تواند مثل لاک پشت راه برود و حرکت کند؟! و حتی اگر بتواند آیا او باز هم خرگوش است؟ در دنیایی زندگی میکنیم که همه چیز برای زندگی راست دست ها و لاک پشت ها طراحی شده. باز جای شکرش باقی است که چپ دست ها را به رسمیت شناخته ایم ولی هنوز هم که هنوزه لاک پشت بودن چنان حکمی قطعی برای موفقیت است که حتی خرگوش ها ویژگی های دوست داشتنی و بکر و خوب خودشان را انکار می کنند! حتی خودشان را بابت خرگوش بودن سرزنش میکنند، گاها بیخیال کارهایشان می شوند و و وجالب است بدانید ما سیاره ای را به اسم لاک پشت ها زده ایم که تعداد خرگوش هایش آنقدر زیاد است که باورتان نمیشود! حرف من این است که در فضایی که موفقیت برای لاک پشت ها طراحی و برنامه ریزی شده است، یک خرگوش به دور از سعی در قضاوت یا تغییر خود باید مهارت هایی یاد بگیرد که بتواند در این اتمسفر نفس بکشد درست مثل چپ دستی که مجبور است با دستگیره های در، قیچی یا قلم نی بسازد و موقع امتحانات ترم در حالی که همه ی بچه ها امتحانشان را شروع کرده اند منتظر بماند که آن صندلی چپ دستی ته انباری مدرسه را برایش بیاورند و هی لبش را بگزد!</description>
                <category>نیکو ناصرزاده</category>
                <author>نیکو ناصرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 19:09:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویرگری به مثابه ی لایه بردار روح</title>
                <link>https://virgool.io/@nikoo.naserzade/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%AD-mgyhs4nqews5</link>
                <description>میدانی..کافی است چند سالی بروی توی بحر تصویرسازی و با اهلش دم خور شوی، کم کم متوجه تغییر دنیا می شوی. رنگ ها تغییر میکنند، یک ناقلایی عجیبی در کنه وجود صندلی میبینی، آهنگی از صدای کلیک موس میشنوی، حس میکنی لیوان مود علاقه ات بهت چشمک میزند.چیز عجیبی اتفاق نیفتاده است. جادوی تصویرسازی است که دارد کم کم اثر میکند. بین 2 تا 3 سال طول میکشد تا به بالاترین اثر از آن برسی و دوز آن را میتوان تا 8 ساعت در روز افزایش داد البته باید با ملاحظه و دقت انجام شود.ولی هر چیزی سایه ای دارد. تصویرسازی با همه ی خوبی اش عوارض جانبی فراتر از کمر درد و درد چش و چال و سوزن سوزن شدن گردن دارد. مهمترین عارضه اش نازکی روح است. هرچقدر بیش تر در آن پیش میروی روحت نازک تر میشود. تصویرگرانی را با چشمان خودم دیده ام که آن ورشان دیده میشد. شاید به نظر باحال بیاید و خب درست است اما مشکل اش این است که گاهی دنیا دست به تیزی میشود و از یک دم روی همه یه خط و خیطی می اندازد. اگر این زخم برای دیگران دردناک باشد برای یک آدم شفاف کشنده است. آن ها نازک اند. نمیدانم ایده ی نازک مساوی با ضعیف را چه کسی مطرح کرد و با کدام خواهرشوهرش پدر کشتگی داشت ولی درود میفرستم بهش و از همینجا بهش میگویم خیلی بد کردی. تو نمیدانستی که آجیل زندگی درهم است. تو نمیتوانی همزمان همه چیز را با هم داشته باشی. حرفم ساده است. مثلا نمیتوانی کل زندگی ات را روی مبل لم بدهی و تلویزیون را بالا پایین کنی و بگویی نچ نچ و توقع داشته باشی آدم فرهیخته و حسابی ای باشی. این مسئله در همه چیز صادق است. هرچیز بهایی دارد. تو نمیتوانی یک هنرمند با احساس باشی و روحت نازک نشود. میدانی قوی بودن چه معنایی دارد؟ اینکه آنقدر شجاع و نترس باشی که بگذاری روحت نازک شود...زره پوشیدن کار سختی نیست...اما کسی که سینه سپر میکند از آنکه به روحش لایه هایی از جلیقه ضدگلوله میپوشاند بسیار شجاع تر است...</description>
                <category>نیکو ناصرزاده</category>
                <author>نیکو ناصرزاده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 18:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویرگر فضانورد</title>
                <link>https://virgool.io/@nikoo.naserzade/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF-vvyh77idkvo3</link>
                <description>قسمت دوم: بارش های شهابیبارش های شهابی تصویرگرانه چیست و چطور تشکیل میشود؟ با رسم شکل توضیح دهید.-بارش های شهابی مجموعه ای از سنگ هایی با جنس های مختلف هستند که از زمین و زمان بر فرق سر تصویرگر فرود می آیند. از جمله معروف ترین این شهاب ها، گرون دلار جون، ما خودمون تصویرگر داریم جون و ایران قانون کپی رایت نداره جون هستند.بعضا دیده شده این شهاب سنگ ها مجهز به تکنولوژی پیشرفته ای هستند که می توانند تصویرگران آسیب پذیر تر را شناسایی و حالشان را هرچه بیش تر بگیرند. در حین این جزاندن فیلم کوتاهی از جلز ولز تصویرگر مربوطه تهیه شده و آرشیو می شود برای روز مبادا.شهاب سنگ ها گرچه از خود اراده یا پدر گشتگی با کسی ندارند اما بعضا دیده شده چنان با قدرت خاکش کردن  تصویرگر پتپختو که انگار ارث باباشونو خوردی. مثلا همین دلار عزیز دل که برقرار است اما هرروز قدش بلندتر می شود و آرزوی یک آیپد پرو خفن یا لااقل یک سرفیس درست درمون را بر دل تصویرگر مربوطه باقی میگذارد.بارش های شهابی اما از دور زیبا هستند. مثلا آنهایی که در کشور های دیگر هستند میگویند: محدودیت خلاقیت می آورد و شما را تصویرگرانی زبده و خبره و هیکلی بار می آورد.از قدیم گفته اند: بارش شهاب از دور خوش است</description>
                <category>نیکو ناصرزاده</category>
                <author>نیکو ناصرزاده</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 09:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویرگر فضانورد</title>
                <link>https://virgool.io/@nikoo.naserzade/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF-i74xofw54zbn</link>
                <description>قسمت اول: حالا چی بپوشم؟عکس حدود 45% تزئینی و مابقی محض خالی نبودن عریضه است(اریضه؟ عریضه؟ ئریضه؟ کدومشه؟!)میپرسی چرا فضانورد؟ به نظرم شبیه ترین چیز به کاری که انجام میدم فضانوردیه. فضای ذهنم رو مینوردم. همیشه شبیه یه فضای ناشناخته ست که نمیدونی بعدش قراره چی پیش بیاد. هرلحظه ممکنه یه سیارک بخوره وسط مغزت و نصف شی یا حتی شاهد یه ستاره ی دنباله دار بی نظیر باشی. امکانش هست که روی ماه فرود بیای و چند روزی طلوع و غروب زمین رو از اونجا تماشا کنی. ولی هیچ وقت نمیدونی چی پیش خواهد اومد یا چی کشف میکنی. ممکنه بیفتی توی یک سیاهچاله، زمان خم بشه و سر از یه دنیای دیگه دربیاری! یا شایدم توی زمان سفر کنی. به هر حال فضانوردی با وجود پرستیژ و پزی که داره سختی های خاص خودشو داره. اولا که ممکنه با وجود همه ی جذابیت فضا گاهی حوصلت سر بره و بخوای با یکی اونم وسط فضا یه چایی بزنید بر بدن. حالا تکلیف چیه؟ وسط فضای ذهن تو، جایی که عمیق ترین احساساتت شکل گرفتن، میتونی کسی رو پیدا کنی؟ کسی که بتونی در آرامش، بدون اینکه نگران تبدیل شدنش به یه هیولای فضایی شصت و پنج سرِ هفت چشم باشی، بشینی و چایی بخوری؟ تازه، من میگم واسه چنین فضایی خدایی چایی جواب نیست. کمِ کم آفوگاتو یا سان شاین میطلبه. ضمنا، یه اینرسی عجیبی میگیردت چون وقتی میری فضا نمیتونی راحت برگردی چون دوره خب، بچه بازی که نیست. وقتی هم میای زمین باز سخته رفتن. جاذبه رو چیکارش کنیم؟ اینا همه داستان میشه واست و واقعا اینکه میگن وسط زمین و آسمونه حکایت تصویرگری منه. حالا بیخیال، مهم ترین سوالی که هر بار میخوای بری فضا پیش میاد اینه که، حالا چی بپوشم؟ تصویرگر بودن سخته. با آنها مهربان باشیم.#نه_به_خشونت_علیه_تصویرگران#آری_به_افزایش_حداکثری_حقوق_ومزایای_فضانوردان#بیمه_ی_فضانوردان</description>
                <category>نیکو ناصرزاده</category>
                <author>نیکو ناصرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 11 Dec 2022 00:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>