<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلوفر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@niloofar.dadkhodaei</link>
        <description>زندگی می‌کنم که ببینم برای چی باید زندگی کنم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:22:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1164648/avatar/gX1ZSK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلوفر</title>
            <link>https://virgool.io/@niloofar.dadkhodaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«با خود نشستن»</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofar.dadkhodaei/%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%86-gpeklfj0qxka</link>
                <description>سال 1399 پادکستی گوش می دادم با عنوان انسانک. این پادکست همیشه با گفتن:« جستاری صوتی در مورد تجربیات زیسته و روزمره با عمقی کمی بیش از معمول» شروع می شد. همان موقع دانستم من هم همین هستم؛ علاقه مند به کمی بیش از معمول بودن. به همین دلیل هر چه می گویم یا می نویسم تجربیات زیسته ام هستند اما با عمقی دقیقا کمی بیش از معمول نه کمتر.این بار هم قصد دارم از تجربیات زیسته ام با عمقی کمی بیش از معمول بنویسم. تا به حال به مکالمات و تعارف های روزمره مان دقت کرده اید؟ مثلا خیلی از ما صحبت یا نظرمان را با کلمه ی «بنده» شروع می کنیم. نظر بنده این است... بنده ترجیح می دهم... و از این قبیل جملات. اگردر گوگل معنی کلمه بنده را سرچ کنید معانی مختلفی را برای آن نمایش می دهد مثل کلمه ی «اسیر»، انگار در ما و مکالماتمان اسارتی وجود دارد. ما در ظاهر آدم های آزاده ای هستیم و حتی این آزادگی را به زبان می آوریم، اما اگر بخواهیم با خودمان صادق باشیم آیا واقعا تمام نظرات من متعلق به من هستند؟ یا نه، من فقط آنها را نقل قول می کنم؟من بارها به این سوال فکر کرده ام. اینکه آیا تصمیم من واقعا تصمیم من است؟ آیا این نظر متعلق به من است یا صرفا از یک نویسنده ی مشهور  و شناخته شده است؟ متاثر بودن از دیگری ابدا بد نیست، مگر می شود با دیگری در تعامل بود و از او متاثر نبود؟ تنها حالت امکان پذیر این است که این تاثیر را کم رنگ کنیم؛ زمانی که دیگری به ما کمک کند تا بتوانیم خودمان را پیدا کنیم و خودی متعلق به خودمان داشته باشیم.کتاب هایی خواندم که مرا درون خودشان حبس کردند و من به عنوان خواننده نمی توانستم نقشی جز پذیرفتن آنچه نویسنده گفته است داشته باشم. و این یعنی نادیده گرفتن هر نوع شیوه ی فکر کردن دیگری و پذیرفتن تنها یک دیدگاه. اما چند ماه پیش کتابی، تکرار اثر کی یر کگور، خواندم که این گونه تمام شد:« علارغم این واقعیت که معمولا منم که سخن می گویم، تو ای خواننده ی عزیز( تو واجد درکی درست از حالات و عواطف نفسانی درون هستی، و به همین دلیل است که تو را «عزیز» می خوانم)، هر جا هر چه می خوانی در باب اوست( شخصیت اصلی کتاب). گذارهای گوناگونی را خواهی دریافت...»خواننده ی عزیز و ارزش قائل شدن برای فهم خواننده توجه مرا جلب کرد. همان چیزی بود که درموردش فکر می کردم. در تمام مدتی که کتاب را می خوانی  تحت تاثیر نظرات نویسنده هستی اما در آخر نویسنده تو را عزیز می خواند و آنچه اهمیت دارد فهم و نظر تو است.الان هم در حال خواندن کتاب جنایت و مکافات اثر داستایفسکی هستم. در این کتاب حالات مختلف آدم و افکارش را حول یک جنایت می خوانیم. جایی که افکار و تجربیات یک شخص اهمیت دارد؛ هر لحظه شاهد تناقض های درونی آدم هستیم. ترجیح می دهم با یک سوال این متن را تمام کنم. من چگونه می توانم با دیگری تعامل داشته باشم اما نه من و نه دیگری در اسارت نظرات یکدیگر نباشیم؟ #تجربه#فردیت</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 16:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofar.dadkhodaei/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-twlgurdinagh</link>
                <description>به خیلی از مسائل شک کرده‌ام.  اخیرا آهنگی گوش می‌دادم که می‌گفت زنده‌باد پرسش! این زیر سؤال بردن هر چیزی که اخیرا به طور جدی انجامش می‌دهم باعث شده است نسبت به مسائل کمی باور داشته باشم. این بی‌باوری باعث شده است که من دیگر عضو گروه یا دسته‌ی خاصی نباشم؛ از قبل هم تنهاتر. نمی‌دانم این بی‌باوری مرا کجا خواهد برد ولی فقط متوجه شده‌ام که من به تنهایی وارد این مسیر شده‌ام. آنقدر هم وقت کافی ندارم که‌ به  فلسفه و منطق بپردازم. شاید در مسیر فلسفه و منطق بتوانم  یک هم‌فکر و هم‌زبان پیدا کنم. شاید تنبلی‌ام مرا اینگونه تنها کرده است. نمی‌دانم. در حال حاضر پاسخم به هر چیزی «نمی‌دانم» است. پرسش‌هایی دارم که پاسخ‌های قدیمی قانعم نمی‌کنند. شاید هم من آن پاسخ‌ها را درک نمی‌کنم. نمی‌دانم! </description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 04:21:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofar.dadkhodaei/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-yqpmtp7uhvtk</link>
                <description>تجربه‌ واژه‌ی آشناییه. اونقدر آشنا که ممکنه گاهی ساده از کنارش بگذریم. حداقل من ساده از کنارش می‌گذشتم تا اینکه متوجه شدم چقدر می‌تونه ارزشمند باشه. روز‌ها، ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرن، و ما مسائل مختلفی رو تجربه می‌کنیم؛ از دست دادن، به دست آوردن و…تا حالا به این فکر کردین که تجربیاتتون رو بنویسید؟ به این فکر کردین حاصل عمرتون رو یادداشت کنید؟من آدم باهوشی نیستم، و اتفاقا با اینکه همیشه حواسم جمعه، اشتباهاتی هم انجام می‌دم. ولی با نوشتن روزانه‌ی تجربیاتم و ارزیابی خودم همیشه سعی در بهتر انجام دادن اموراتم دارم. من با نوشتن تجربیاتم همیشه در حال ارزیابی خودم هستم. بعد از شکست خوردن و ناراحت شدن:) تجربه‌شو می‌نویسم.الان چیزی باارزش‌تر از ارزیابی خودم و نوشتن تجربیاتم نمی‌شناسم. تو این چند سالی که دانشگاه‌ها مجازی شدن بیشتر از هر چیزی مشغول شناختن خودم بودم. بهترین وسیله‌ای که برای شناخت خودم پیدا کردم نوشتن احوالات و تجربیاتم بود. هر شب سعی می‌کنم چندتا تجربه بنویسم. پایان هر ماه تجربیات اون ماه رو می‌خونم( کار لذت‌بخشیه) و با این کار درس‌های زیادی یادگرفتم. اشتباهات زیادی رو تکرار نکردم و خلاصه زندگی بهتری رو تجربه کردم. در آخر باید بگم مهم نیست چه موضوعی رو تجربه می‌کنید مهم اینه که شما چه برخوردی با اون تجربه می‌کنید. چون تو این کره‌ی خاکی ممکنه مسائل ناراحت‌کننده‌ی زیادی رو تجربه کنیم.پ.ن: این نظر الان منه ممکنه چند ماه یا چند سال دیگه تغییر کنه.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 00:04:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمتر کتاب می‌خوانم.</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofar.dadkhodaei/%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-h5mirx2loclx</link>
                <description>در حال مطالعه‌ی کتاب «انسان کامل» از مرتضی مطهری بودم که تصمیم گرفتم کتاب را ببندم. یک سؤال مانع مطالعه‌ام شد. آن سؤال این بود: «نظر من چیست؟» من در رابطه با این موضوع چطور فکر می‌کنم؟ هر آنچه تاکنون خوانده‌ام نظر مرتضی مطهری بود، نظر من چیست؟ چرا مخالفتی با هیچ یک از جملات این کتاب ندارم؟ چرا موقع خواندن کتاب سؤالی در ذهنم ایجاد نمی‌شود؟ چرا هر چه را که می‌خوانم قبول می‌کنم؟ برایم عجیب بود که نمی‌توانستم متفاوت از مرتضی مطهری فکر کنم. بعد از کمی فکر کردن متوجه شدم فرقی ندارد نویسنده چه کسی باشد، من ظرفی شده بودم برای نگه داشتن نظرات دیگران، هر کسی نظرش را در ظرف ذهنم می‌‌انداخت و من آخ(!) نمی‌گفتم. متوجه شدم اصلا بلد نیستم فکر کنم! فقط کتاب می‌خواندم. بگذارید واضح‌تر بگویم؛ کتاب می‌خواندم، نظرات نویسنده رامی‌پذیرفتم و می‌رفتم سراغ کتاب بعدی…فهمیدم بلد نیستم فکر کنم؛ لحظه‌ی سختی بود. ناراحت بودم و نمی‌دانستم چه باید بکنم. با هر کسی(!)که به نظرم می‌توانست کمکم کند صحبت کردم. در نهایت به این نتیجه رسیدم که باید نقادانه فکر کردن را یادبگیرم. بعد از مدتی کتابی پیدا کردم که دغدغه‌ی من را بررسی کرده بود؛ کتاب « تفکر انتقادی» از ریچارد پل و لیندا الدر. کتاب تمریناتی برای فکر کردن دارد و این ویژگی‌ مثبت کتاب است.هنوز در حال مطالعه‌ی کتاب هستم. با خواندن کتاب متوجه شدم متفکر خوب کسی است که سؤالات خوبی می‌پرسد. فهمیدم در واقع من بلد نیستم سؤال بپرسم! موضوع را با دوستی مطرح کردم. علاوه بر اینکه انواع سؤال را برایم توضیح داد پیشنهاد جالبی هم داد. گفت یک دفتر سؤال تهیه کنم؛ یعنی هر چیزی را مورد پرسش قرار دهم و پرسش‌هایم را در آن دفتر یادداشت کنم. بعد از آن من یک دفتر سؤال دارم و سعی می‌کنم هر روز در دفتر سؤالم، چند سؤال بنویسم.بله من کمتر کتاب ‌می‌خوانم اما سعی می‌کنم همان کتاب‌های اندکی که می‌‌خوانم با تفکر انتقادی باشد. نمی‌دانم تا چه اندازه در این کار موفقم به هر صورت در حال تلاشم که بتوانم فکر کردن( سؤال پرسیدن) را بیاموزم.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 09:25:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایجاد آمادگی برای خواندن کتاب حرکت از علی صفائی حائری</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofar.dadkhodaei/%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%A6%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%A6%D8%B1%DB%8C-kr1q5lu84gxh</link>
                <description>دو سال پیش با علی صفائی حائری، مجتهد، فقیه، عارف و اندیشمند شیعه، آشنا شدم. بعد از تحقیق تعداد زیادی از کتاب‌هایش را خریدم. سؤالاتی که در کتاب‌هایش مطرح کرده بود برایم تازگی نداشت اما بی‌نهایت خوشحال بودم که بالاخره کسی را پیدا کردم که دغدغه‌اش دقیقا همین سؤال‌هایی‌ست که سال‌ها گوشه‌ی ذهنم نشسته‌اند و منتظر جوابی هستند؛ سؤال‌هایی که نمی‌توانستند بی‌جواب بمانند.بگذار از سؤال‌هایم برایت بگویم. چندتایی از آنها را به عنوان مثال می‌نویسم: برای چه زندگی می‌کنیم؟ زندگی می‌کنیم که روز را، شب و شب را روز کنیم؟ این تکرار روز و شب بیهوده نیست؟ ما انسان‌ها چرا خلق شده‌ایم؟ اگر قرار باشد که بعد از تکرار روزها بمیریم و نابود شویم اصلا چرا بخاطر این بیهودگی زندگی خودکشی نمی‌کنیم ؟ و از این دست سؤالات. همانطور که کتاب‌های علی صفائی حائری را می‌خواندم و منتظر جوابی برای سؤال‌هایم بودم.  خودش در کتاب «نامه‌های بلوغ»، شامل نامه‌هایی‌ست برای فرزندانش،  آب پاکی را ریخت روی دستم و گفت جوابی برای سؤال‌هایت ندارم؛ هر کسی خودش باید جواب سؤال‌هایش را پیدا کند. فهمیدم مسئولیت تمام سؤال‌هایم با خودم است.  در میان تمام کتاب‌هایی که از علی‌ صفائی حائری داشتم کتاب حرکت را نخواندم. چون کتاب حرکت درمورد «ضرورت حرکت»، «جهت حرکت» و «نیازهای حرکت» بود. من مقصد و هدفی نداشتم که بخواهم به سمت آن حرکت کنم. چون هدفم مشخص نبود، حرکتی هم نیاز نبود و وقتی حرکتی نباشد، ضرورت، جهت و نیاز حرکت هم به دردم نمی‌خورد. اصلا من نمی‌دانستم برای چه باید زندگی کنم، که دیگر بخواهم حرکتی هم داشته باشم! نمی‌دانستم به چه سمتی باید حرکت کنم… به خودم قول دادم بعد از آنکه مقصد و هدفم را مشخص کردم کتاب حرکت را خواهم خواند؛ بعد از آنکه جوابی برای سؤال‌هایم پیدا کردم.بعد از آن من ماندم و سؤال‌هایم. سؤال‌هایم مثل تمرینات ریاضی‌ای شده بودند که هیچ حل‌المسائلی برایش وجود نداشت. یادم نیست از کجا و چه کسی یاد گرفتم که احوالات و افکارم را بنویسم. دفترچه‌ای خریدم و شروع کردم به نوشتن. هر آنچه که در ذهنم سنگینی می‌کرد، سؤالاتم، را روی کاغذ آوردم. با نوشتن به بندشان کشیدم. بعد از آن من و دفترچه دوست‌های خوبی شدیم؛ همیشه پذیرای افکار و سؤالاتم بود.نوشتن قدم اولی شد برای پیدا کردن جواب... اگر بگویم نوشتن برایم معجزه کرد دروغ نگفته‌ام.  وقتی افکارم را می‌نوشتم ارتباطاتی میان آنها پیدا کردم، ارتباطاتی که تا قبل از نوشتن اصلا به ذهنم خطور نکرده بودند. از طریق این ارتباطات توانستم دنبال راه حل بگردم. یاد حرف استاد ریاضی‌ام افتادم که می‌گفت:« وقتی به سؤال  نگاه می‌کنید و در ذهنتان سعی می‌کنید حلش کنید نتیجه با در حالتی که سعی می‌کنید از طریق نوشتن، سؤال را حل کنید فرق خواهد داشت. ممکن است ذهنتان شما رو فریب دهد. گاهی فکر می‌کنید می‌توانید سؤالی را حل کنید ولی وقتی می‌خواهید جواب را روی کاغذ بیاورید قادر نخواهد بود البته می‌تواند برعکس هم باشد؛ گاهی فکر می‌کنید نمی‌توانید سؤالی را حل کنید اما وقتی شروع به نوشتن می‌کنید می‌بینید که قادر به حل کردن هستید.» سؤال‌های من از آن دست سؤالاتی بودند که فکر می‌کردم نمی‌توانم حلشان کنم ولی وقتی شروع به نوشتن کردم نتیجه متفاوت بود و توانستم به راه حل‌هایی برسم.   بعد از گذشت دو سال و نوشتن‌ هر فکر و سؤالی که از ذهن می‌گذشت و البته تلاش برای پیدا کردن جواب، راه حل‌هایی یافتم. راه‌ حل‌هایی مؤثر که مرا به جواب می‌رسانند.. هنوز راه درازی  در پیش دارم.. باید راه حل‌ها را به کار ببندم، امتحانشان کنم، شاید هم نیاز شود که عوضشان کنم اما مطمئنم راه حلی مرا به جواب خواهد رساند..چند روز پیش از حل مسئله‌ای ناامید بودم. از بی‌حوصلگی صفحات اول دفترچه‌‌ی سؤالم را ورق می‌زدم. از ابتدا شروع کردم به خواندن. مسائلی برایم یادآوری شد که پیدا کردن راه حلشان به نظرم بسیار بعید به نظر می‌رسید اما در یادداشت‌های بعدی‌ام راه حلشان را ثبت کرده بودم. به خودم گفتم تو که از این مسائل قبلا هم داشتی، مگر آن مسائل تمام نشدند؟ مگر جواب را نیافتی؟ بله من قبلا هم از این موقعیت‌ها داشته‌ام و گذر کرده‌ام پس ممکن است این مسئله هم روزی به جوابی برسد. دوباره   برای حل مسئله امیدوار شدم؛ نه تنها امیدوار شدم بلکه قولی که در گذشته به خودم داده بودم را هم به یاد آوردم. با مرور دفترچه قولی که با گذشت دو سال از یاد برده بودم برایم یادآوری شد. متوجه شدم هدفم را در این دو سال مشخص کرده‌ام. حالا نیاز دارم که به سمت هدفم حرکت کنم. بله، الان آماده‌ام که «حرکت» را بخوانم. </description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Mon, 10 Oct 2022 17:19:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن روح را عریان می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofar.dadkhodaei/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-iv2seneynp5g</link>
                <description>جایی خواندم نوشتن باعث عریانی روح می‌شود.منبع‌اش را به‌خاطر ندارم؛ به لطف دنیای مجازی در روز بیش از ده‌ها مطلب مرتبط و نامرتبط با علایق‌مان می‌خوانیم، ولی این نوشته مرا با واقعیتی روبه‌رو کرد.بیش از سه ماه است که نتوانسته‌ام کلمه‌ای روی کاغذ بیاورم.برای پروژهٔ کلاسی، داستانی پنجاه هزار کلمه‌ای باید بنویسیم و من با انتخاب موضوعی درست دست گذاشته‌ام روی نقطه‌ضعفم که با خواندن آن نوشته برایم روشن شد.چرا نمی‌توانم بنویسم؟ چرا بعد از نوشتن چهارهزار کلمه داستان متوقف شد؟چون روح و قلبم نیاز به عریانی داشت. کلنجار قلم روی کاغذ برای جاری‌شدن، کلنجار قفل ذهنی سال‌های گذشته در ناخودآگاه برای عیان نشدن. خودسانسوری‌هایی که از بچگی در درونمان کاشته شد.از کجا شروع شد را نمی‌دانم شاید از نه‌سالگی که پدربزرگم با نوعی طنز آمیخته به سرزنش رو به من و پسرخالهٔ هشت‌ساله‌ام که مشغول بازی و خنده بودیم گفت: «دختر که می‌خنده نباید دندوناش معلوم بشه.» تا پانزده‌سالگی که «دختر باید موقع راه‌رفتن متین و سر به زیر باشه و هی برنگرده پشت‌سرش‌ رو نگاه کنه.» و تا اکنون…جنگ مداوم بین عریانی و مستوری و نتیجهٔ این کشمکش چه سخت و طاقت‌فرساست.نوشتن بی‌پروایی می‌خواهد و این تکلیف پنجاه‌هزار کلمه‌ای در چهارهزار کلمه به بن‌بست رسید چون نه‌تنها روح بلکه قلبم هم تا به حال رهایی را تجربه نکرده است. سانسور پشت سانسور؛ در خانواده در مدرسه در دانشگاه در اجتماع در قانون و حالا در خود.شجاعتی بسیار می‌خواهد رویارویی با خود و دانش‌ و آگاهی‌ای بیشتر برای رسیدن به جواب سوال‌های درون ذهن خود. تلاش من برای آشتی با خود، زمانی که احساس می‌کنم به ثمر رسیده، با تلنگری می‌‌شکند و دوباره هجوم سوالات به ذهنم را پذیرا می‌شوم.چگونه باید بدون شرم از دردهایمان سخن بگوییم؟چگونه یکدیگر را به بهانهٔ سنت و عرف به بی‌شرمی و بی‌حیایی متهم نکنیم؟ چگونه یاد بگیریم قضاوت نکنیم، حتی خودمان را؟سدهای سانسور را چگونه بشکنیم؟ چگونه به انسانیت احترام بگذاریم؟ چگونه یاد بگیریم در جامعهٔ بحران‌زده و وابسته به غیرت و ناموس‌پرستی به آزادی برسیم.، قبل از اینکه سر بریده‌مان در شهر دست‌به‌دست شود؟ چگونه به فرزندانمان یاد بدهیم خودشان باشند؟ و چگونه یاد بگیریم که از عریانی افکار نترسیم؟پ.ن: این نوشته مال من نیست. اما دوست داشتم اولین پستم تو ویرگول این مطلب باشه.پ.ن۲: شاید برایت سؤال باشد چرا خودم ننوشتم و مطلب سایت دیگری را کپی کردم. باید بگویم من حتی خودسانسوری را هم سانسور می‌کنم! چون نویسنده‌ی این مطلب من نیستم راحت‌تر می‌توانم به اشتراک بگذارم.  مطلب از این سایت بود: virastaran.net/a/28695</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sun, 09 Oct 2022 16:06:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>