<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلوفر رفیعی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@niloofar.rafibakhsh</link>
        <description>مهندس ارشد صنایع غذایی که الان مدیر کافه شبدر است جای برای گفتن ،شنیدن و اطلاعات دادن در حول محور قهوه  خوشحال میشم همراهیم کنین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 08:29:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/83102/avatar/FGvhS0.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلوفر رفیعی</title>
            <link>https://virgool.io/@niloofar.rafibakhsh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا من قناد شدم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofar.rafibakhsh/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%82%D9%86%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-ncletvjedtha</link>
                <description>«چرا من قناد شدم ؟».بچه که بودم عاشق دنیای مجیکال و جادوگری بودم و این داستان با فیلم های هری پاتر ، مرلین ،ارباب حلقه ها و... تقویت شد برام جذاب بود که با خوندن و گفتن یه سری کلمات به اون چیزی که درون ذهنشون بود جان میدادند و به خواسته قلبی شان میرسیدند .روزها گذشت و من بزرگتر شدم و با درگیر  کنکور شدن تقریبا کمرنگ شد و من داشتم با واقعیت اینکه هرچی بکاری برداشت میکنی و زمان لازم خودش را بگذراند تا به اون چیزی که میخوام برسم و من افتان و خیزان و تفریح کنان درس خوندم و رشته صنایع غذایی دانشگاه ورامین قبول شدم .دوران دانشگاه از اون چیزی که دیگران میگفتند به من بیشتر خوش گذشت و دوباره شروع کردم به دیدن فیلمهایی از جمله خاطرات یک خون آشام و گرگ و میش ...بازهم رویای کودکی و افسانه ای من در مورد دنیای جادویی زنده شد به همین منوال دانشگاه تمام شد و من حالا یک لیسانس بیکار بودم .بعد از پر کردن رزومه های مختلف و دعوت شدن به مصاحبه ها تازه دنیای واقعی و بیرحم را حس کردم که همه نه مهربونن نه خوشحال و خیلی اوقات دنبال سوءنیت های خودشان ... این شد که وقتی کار مطلوب پیدا نشد و دنیای جادویی هم وجود نداره که من را خشنود کند.تنها کاری که بلد بودم درس خوندن بود و رفتم کتابخانه محله ثبت نام کردم و شروع به خوندن کردم تا اینکه ارشد صنایع غذایی دانشگاه علوم و تحقیقات تهران قبول شدم و با روحی خسته و ناامید دنبال روتین های زندگی رفتم .ترم های آخر بودم که یک روز خسته تر از روزهای دیگه بخاطر دویدن های زیاد برای پروپوزالم نشسته و از تلویزیون مسابقه دستپخت رو دیدم و بلند فکر کردم و گفتم کاش یه جایی بود من میرفتم قنادی رو اصولی یاد میگرفتم و بیخیال آزمون و خطا میشدم ، که مامان همیشه همراهم گفت میخوای به دایی ات بگم اگر کسی رو میشناسه واسطه بشه و کارآموزی بری؟ .....من چند روزی را با ریش سفیدی دایی جان در کنار استاد ملکان که یکی از بهترینهای یک شیرینی فروشی قدیمی بودند، دوباره با دنیای جادو آشنا شدم ساعتها و روزها به سرعت برق و باد گذشت و من خیلی مسائل را یاد گرفتم .الان که فکر میکنم، با خودم میگم چرا نرفتم آشپزی و یا ... ؟تنها یک جواب دارم چون قنادی از موادی که هیچ طعم ، رنگ و بوی خاصی و جذابی ندارند  و با فرآیندها و کارهای خاصی به نوعی جادو میشود و یک محصولی تولید میشود  که هیچ شباهتی به حالت اولیه ندارد و رنگی جذاب ، بویی دلپذیر و طعم دل انگیز ایجاد میشود و من اسمش رو میذارم  جادوی قنادی ?.جادوی زندگی تو چیه ؟</description>
                <category>نیلوفر رفیعی</category>
                <author>نیلوفر رفیعی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 15:13:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روی خودت حساب باز کن</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofar.rafibakhsh/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-wyaezk4ytfxj</link>
                <description>بهش گفتن تفتیش داریم وسایلت رو خالی کن روی میز اونم همه رو مرتب چید روی میز انگار نه انگار که قراره بازرسی بشه گفتن گاز پیکنیکی هم همراهت بوده ؟ گفت اره همه چی همراهم بوده  کسی که میره شکار فقط میدونه باید همه چی رو با خودش بیاره از صلاحش گرفته تا خوراکش ....چون هیچی قابل پیش بینی نیست و یه شکارچی روی خودش حساب باز میکنه نه احتمالات... بازرس خیره نگاهش کرد و از ذهنش گذشت من روی خودم تا به امروز چقد حساب کردم ؟عکس از #پارسا_کاکویی عزیز وسایل از #شکارچی #مهدی_برهمندپور عزیز </description>
                <category>نیلوفر رفیعی</category>
                <author>نیلوفر رفیعی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 00:09:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چارچوبها را بگو و بپرس عزیزجان</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofar.rafibakhsh/%DA%86%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%88%D8%A8%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D9%88-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AC%D8%A7%D9%86-asntjsoijwcx</link>
                <description>سلام ...امروز با یک مسئله ای برخورد کردم که به نظرم جهت یادآوری باید بیانش کنم .من عضو گروههای دوستانه متعددی هستم و اکثر اون گروه ها با این مسئله دوستان دیگرمون که میدونیم میتواند  دوست خوبی هم برای اونها باشد به جمع بیاریم تا هم دایره دوستی بزرگتری داشته باشیم و هم از تجربیات هم استفاده کنیم مشکلی نداشتند  و این روند آنقدر تکرار شده بود  که جز یکی از قانونهای زمینه ای ذهنم شد و دیشب وقتی داشتم به یکی از بهترین دوستام که از قضا هم تی ای کار کرده و هم طبیعت گردی دوست داره رو به گروه دوستی ام که همه این پارامترها رو داشت اضافه کردم و البته ناگفته نماند چندین دوست مشترک هم در این گروه داشتیم که همین باعث میشد من قانون ذهنی ام بیشتر ترغیب بشه ...این شد که من دوست عزیزم را به گروه وارد کردم و بعد یکی از دوستان دیگرم بهم پیام داد و از قانون های گروه گفت ...حالا شما تصور کنین که من با حجمی از اطلاعات ناگفته مواجه شدم و متعجب و شرمسار به متن پیام نگاه میکنم و مداوم با خودم تکرار میکنم که چرا زودتر قانون ها رو نپرسیدم و براساس چارچوب های ذهنی خودم عمل کردم و البته این را هم بگم که دوست عزیز پیام دهنده ام در کمال ادب و احترام با لحن کاملا بالغانه تمامی را بازگو کرد و من هم سریعا به دوست ادد شده ام پیغام و پسغام دادم که مبادا اشتباه من را تکرار کند و او نیز دچار احساست مشابه من شود ...این شد که نتیجه گرفتم:1- همیشه باید چارچوبهایم را در اول کار بیان کنم نه در اواسط یا آخر کار چون مردم بنده خدا علم غیب ندارند و نمیتوانم به آنها خرده بگیرم .2-اگر کسی به هزار دلیل چارچوبهایش را نگفت،  من بپرسم تا دوباره دچار همچین احساس گزنده ای نشوم .3- شما هم یادتون باشه بگین و بپرسین چون از نان شب بر شما واجب تر هست و هر سهل انگاری در این زمینه باعث یک زخم می شود و به مرور حالمان بدتر و بدتر ...</description>
                <category>نیلوفر رفیعی</category>
                <author>نیلوفر رفیعی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2019 17:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>