<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های niloofaram</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@niloofaram</link>
        <description>نیلوفرم. از نظر من مهم‌ترین چیز تو زندگی لذت بردن بهینه از زندگیه. بیشتر از کتاب‌هایی که می‌خونم و احساساتم می‌نویسم اینجا فعلا.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 00:24:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/140841/avatar/ThXdtO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>niloofaram</title>
            <link>https://virgool.io/@niloofaram</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شروع تابستان با نویسندگان ژاپنی</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86%DB%8C-bxlqhasrbigh</link>
                <description>بعد از دو سال برمی‌گردم تا دوباره از کتاب‌هایی که می‌خوانم، بنویسم. حالا که دیگر شش ماهی است که از دانشگاه بیرون زده‌ام. به معنای واقعی تکه‌های باقی مانده خود را جمع کرده و با دوران ارشد وداع گفتم. حالا که شش ماهی است که به این فکر می‌کنم &quot;الان چی؟ الان باید چیکار کنم؟&quot;. حالا که ربع قرن سن دارم و از همیشه سرگردان‌ترم. حالا که آزادی عمل کاری هر کاری را که دوست دارم انجام بدهم، دارم ولی جسارتش را نه. شاید الان کتاب‌ها و نوشتن بیشتر به کمکم بیایند. دست کم امیدوارم که همین طور باشد.به غیر از نیمه‌ی اول کتاب آخر، باقی کتاب‌ها را به انگلیسی خوانده‌ام. برای همین از کیفیت ترجمه‌ی دو کتاب اول اطلاعی ندارم.سرگذشت گربه مسافر (The Travelling Cat Chronicles)اگر تجربه زندگی با یک گربه(یا هر حیوان خانگی دیگر) را دارید، این کتاب راست کارتان خودتان است. ولی هشدار می‌دهم ممکن است بعد از خواندن آخرین صفحه و بستن کتاب، چشم‌های‌تان را از فرط گریه از دست بدهید.ولی با تمام این اوصاف ارزشش را دارد. خلاصه‌ی کتاب:ماجرا از زمانی شروع می‌شود که ساکورو که صاحب ونی نقره‌ای است، گربه‌ای خیابانی را پیدا می‌کند که اطراف و زیر ون او را برای زندگی انتخاب کرده است. رفته رفته به این گربه اخت می‌گیرد و بعد از حادثه‌ای که برای گربه رخ می‌دهد، او را به خانه‌اش می‌آورد تا از او مراقبت کند. اسم او را نانا می‌گذارد و در نهایت نانا رضایت می‌دهد که تبدیل به گربه‌ی خانگی ساکورو شود. چند سال بعد به دلیل مشکلی که برای ساکورو به وجود می‌آید، مجبور است سرپرستی نانا را به شخص دیگری دهد. برای همین تصمیم می‌گیرد یک ژاپن را زیر پا بگذارد و سراغ عزیزترین آدم‌های زندگی‌اش برود تا ببیند به کدام یک می‌تواند اعتماد کند تا سرپرستی نانا را به آن‌ها بسپارد.نویسنده: هیرو آریکاوا (Hiro Arikawa)سال انتشار: 2012تجربه‌ی من از کتاب:با خوندن این کتاب بود که من دوباره روی دور کتاب‌خونیِ منظم افتادم. کتابی خوشخوان با شخصیت‌ها و روابطی که می‌تونین باهاش احساس همذات‌پنداری کنین. کتابی آروم که مملو از دوستی‌هایی است که از دوران دبستان و دبیرستان و دانشگاه به یادگار موندن.کتابی دوست‌داشتنی که توش حیوانات هم برای خودشون شخصیت دارن و به افکارشون پرداخته میشه. جوری که نویسنده از زبون نانا حرف می‌زنه، خیلی بامزه و گربه‌گونه است. کتابی که درسته اشک‌تون رو درمیاره ولی همون قدر هم لبخند روی لب‌هاتون می‌نشونه.برشی از کتاب:My story will be over soon. But it’s not something to be sad about. As we count up the memories from one journey, we head off on another. Remembering those who went ahead. Remembering those who will follow after. And someday, we will meet all those people again, out beyond the horizon.ترجمه فارسی:داستان من به زودی تموم میشه ولی این چیزی نیست که بخوایم خودمون رو واسه‌اش ناراحت کنیم. همزمان که خاطرات یه سفر رو می‌شمریم، سفری دیگه رو آغاز می‌کنیم.به یاد کسانی که جلوتر به راه افتاده‌اند. به یاد کسانی که بعد از ما می‌آیند. و یه روزی دوباره تموم اون آدم‌ها رو ملاقات می‌کنیم، توی یه جهانی (شاید هم فردایی) دیگر.موسیقی پیشنهادی:All I want by Kodalineروزها در کتابفروشی موریساکی (Days at the morisaki bookshop)اگر در دهه بیست سالگیِ زندگی به سر می‌برید و فکر می‌کنید که تنها خودتان هستید که هیچ هدفی برای آینده ندارید و نمی‌توانید هیچ مسیری را پیدا کنید که در آن قدم بگذارید تا شما را به مرحله بعدی زندگی برساند، این کتاب را امتحان کنید. راه‌حلی به شما ارائه نمی‌دهد ولی شاید کمک کند که مقداری آرامش به زندگی شما باز گردد.خلاصه‌ی کتاب:کتاب در مورد دختری 25 ساله به نام تاکاکو است که روزی دوست‌پسرش به او می‌گوید که &quot;دارم ازدواج می‌کنم&quot;. دقیقا همین جمله. نه اینکه &quot;بیا با هم ازدواج کنیم&quot; یا حداقل &quot;می‌خوام ازدواج کنم&quot;. تاکاکو می‌فهمد که در تمام طول مدت رابطه‌اش با این پسر، انتخاب دوم او بوده است. طبیعتا رابطه‌اش را با او قطع می‌کند و از آنجایی که با دوست‌پسرش و نامزد دوست‌پسرش در یک شرکت کار می‌کردند، از کارش هم استعفا می‌دهد. مادرش شرح ما وقع تاکاکو را برای دایی‌اش می‌گوید و به همین واسطه تاکاکو سر از کتاب‌فروشی موریساکی در می‌آورد تا به طور موقت کمک دست دایی‌اش شود. کتاب‌فروشی‌‌ای که برای پدربزرگش بوده است و حالا به دایی عجیب‌وغریبش به ارث رسیده است. دایی‌ای که آدم موردعلاقه‌ی تاکاکو در روزهای کودکی‌اش بوده است و با گذشت سال‌ها از او فاصله گرفته است. آیا تاکاکویی که تعداد کتاب‌هایی که خوانده کمتر از انگشتان یک دست است، می‌تواند در کتاب‌فروشی موریساکی دوام بیاورد و دوباره با دایی‌اش ارتباط بگیرد؟ نویسنده: ساتوشی یاگی‌ساواسال انتشار: 2023تجربه‌ی من از کتاب:این ژانر از کتاب‌های ژاپنی مثل یک ملافه‌ی نازک می‌مونن که شما رو توی خنکای شب‌های تابستانی همراهی می‌کنن. این طوری نیست که بخواهند جهان‌بینی‌ات رو عوض کنن یا با خوندن‌شون بخوای یهو به خودت بیای و بفهمی زندگی چیه. نه اصلا. صرفا قابل درکن، قابل لمسن، احتمالش زیاده که احساساتی که توش ازش حرف زده میشه رو تجربه کرده باشی و همین زیبایی این کتاب‌هاست که بهت یادآوری می‌کنه که زندگی ما آدما و احساساتی که تجربه می‌کنیم، خیلی شبیه به هم هستند. مهم نیست که اون آدم توی چه فرهنگی بزرگ شده و چه پیشینه‌ای داشته. و صادقانه بعضی وقت‌ها دوست داری فقط با یه چیزی احساس نزدیکی کنی. مخصوصا وقتی که در بهترین نقطه از زندگیت نیستی و این می‌تونه یه یادآوری باشه که &quot;این نیز بگذرد&quot;. گاهی وقت‌ها برای اینکه فقط یه روز رو به شب برسونی، نیاز به همین از &quot;این نیز بگذرد&quot;های موقت داری. برشی از کتاب:“Don’t be afraid to love someone. When you fall in love, I want you to fall in love all the way. Even if it ends in heartache, please don’t live a lonely life without love. I’ve been so worried that because of what happened you’ll give up on falling in love. Love is wonderful. I don’t want you to forget that. Those memories of people you love, they never disappear. They go on warming your heart as long as you live. When you get old like me, you’ll understand.”ترجمه فارسی (توسط مژگان رنجبر از انتشارات کوله پشتی)(لینک کتاب در طاقچه)نترس از اینکه عاشق کسی بشی. وقتی عاشق می‌شی، دلم می‌خواد سرتاپا عاشق بشی. حتی اگه آخرش با دل‌شکستگی تموم بشه، لطفاً زندگیت رو تنها و بدون عشق نگذرون. بابت اتفاقی که برات افتاد خیلی نگران بودم که نکنه از عاشق شدن دست بکشی. عشق فوق‌العاده‌ست. نمی‌خوام این رو فراموش کنی. خاطرات آدم‌هایی که عاشقشونی هیچ‌وقت از بین نمی‌رن و تا وقتی زنده‌ای، قلبت رو گرم نگه می‌دارن. وقتی مثل من سن‌وسالت بره بالا، متوجه می‌شی.موسیقی پیشنهادی:7 PM by BSS ft. Peder Eliasسوکورو تازاکی بی رنگ و سال‌های زیارتش (Colorless Tsukuru Tazaki and His Years of Pilgrimage)فکر کنم سومین باری بود که این کتاب را شروع می‌کردم و دو دفعه قبل نصفه رهایش کرده بودم. نه اینکه جذاب نبوده باشد، صرفا بارهای قبل زمانش مناسب نبوده است. سخت‌خوان نیست ولی نیاز دارد که برایش تلاش کنی.خلاصه‌ کتاب:سوکورو تازاکی از ایستگاه‌های قطار خوشش می‌آید. برای همین تصمیم می‌گیرد مهندس شود تا بتواند در آینده ایستگاه قطار طراحی کند. برای دنبال کردن این هدف خود مبجور به ترک ناگویا، شهر زادگاه خود، شده و به توکیو می‌رود. در ناگویا او عضو یک گروه دوستی 5 نفره است که به غیر از او باقی دوست‌هایش نام رنگی در نام‌های خود دارند. ولی او نه. او فقط سوکورو تازاکی است. سوکورو تازاکی بی‌رنگ که فکر می‌کند مثل یک گلدان خالی می‌ماند. باقی دوستان او در ناگویا باقی می‌مانند و تنها اوست که از آن‌ها دور میفتد. مشکلی نیست. دوستی آن‌ها قوی‌تر از آن است که این فاصله بخواهد تاثیری روی روابطشان بگذارد. دست کم این چیزی است که سوکورو فکر می‌کرد. اما چندی بعد وقتی که در یکی از تعطیلاتش به خانه برمی‌گردد، هیچ خبری از دوست‌هایش نیست. هیچ کسی جواب تلفن او را نمی‌دهد یا هیچ کسی به دیدارش نمی‌آید. تا اینکه بالاخره یکی از دوست‌هایش در تماسی کوتاه به او می‌گوید که هر 4 نفر آن‌ها متفق‌القول به این نتیجه رسیده‌اند که بهتر است رابطه‌ی خود را با او قطع کنند. دلیلش را به او نمی‌گویند و او هم نمی‌پرسد. اما تاثیر این اتفاق سال‌ها با او باقی می‌ماند. حالا که 16 سال از آن زمان گذشته است و زنی به زندگی‌اش پا گذاشته است که در مورد جدایی او از دوستانش کنجکاو است، باعث می‌شود سوکورو دوباره آن سال‌های زندگی‌اش را مرور کند و زخمی که فکر می‌کرد بسته شده است، باری دیگر شکافته می‌شود تا علت این جدایی را بفهمد.نویسنده: هاروکی موراکامیسال انتشار: 2013تجربه‌ی من از کتاب:اگه تا حالا تجربه‌ی از دست دادن یه دوست نزدیک رو داشته باشین، این کتاب می‌تونه خیلی براتون دردناک باشه. از دست دادن یه دوست نزدیک حتی اگه به‌خاطر این باشه که صرفا مسیرتون از هم جدا شده باشه، خیلی دردناکه چه برسه که بیان یه روز بهت بگن که نمی‌خوایم دیگه باهات دوست باشیم. تا روز قبلش آدمایی توی زندگی‌ات بودن که می‌تونستی باهاشون حرف بزنی، وقت بگذرونی، دردودل کنی ولی امروز دیگه اونا رو نداری، علاوه بر اون نمی‌دونی چی کار کردی که تو رو کنار گذاشتن. هر چه قدر که فکر می‌کنی دلیلی براش پیدا نمی‌کنی و این درد داره. حداقل یه مدت خوبی طول می‌کشه تا ازش گذر کنی.فضای این کتاب مخصوصا نیمه‌ی اول کتاب برای من خیلی یادآور کتاب دمیان هرمان هسه بود. خوندنش یه احساس غریبی داشت که دوست داشتم ادامه بدم ببینم چی میشه.و اگه تصمیم دارین این کتاب رو بخونین، آماده باشین که به خیلی از سوال‌هاتون جوابی داده نشه. جواب سوال اصلی رو دریافت می‌کنین ولی سوال‌های مهم دیگه‌ای هم هست که پاسخ داده نمیشه ولی به شخصه برای من اذیت‌کننده نبود. انگاری که واقعا نیازی نبود که جوابی به اون سوال‌ها داده باشه.برشی از کتاب:ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت در نشر چشمه«هیچ‌وقت فکر کرده‌اید بعدِ مرگ چی می‌شود؟» «دنیای پس از مرگ، زندگی پس از مرگ؟ این‌جور چیزها؟» هایدا به‌تأیید سر تکان داد. میدوریکاوا سرش را خاراند و گفت «تصمیم گرفته‌ام فکرش را نکنم. وقت تلف کردن است به چیزهایی فکر کنی که نمی‌توانی بدانی؛ به چیزهایی که حتا اگر بدانی هم نمی‌توانی تأیید کنی. در تحلیل نهایی، این هیچ فرقی ندارد با همان لغزندگیِ فرضیه‌ای که داشتی حرفش را می‌زدی.»سوکورو سر تکان داد. «نه، فکر نکنم این‌جوری بوده باشد. من از آن آدم‌هایی‌ام که دنبال ثُبات‌اند.» «ولی هنوز یک چیزی بوده که از نظر روانی تو را پس می‌زده.» «شاید.» «فقط می‌توانستی با زن‌هایی باشی که مجبور نشوی دل و روحت را به روشان باز کنی.» «شاید می‌ترسیدم اگر واقعاً کسی را دوست داشته باشم و وابسته‌اش بشوم، یک روز یکهو بی‌هیچ توضیحی غیبش بزند و تنها بمانم.» «پس خودآگاه یا ناخودآگاه همیشه بین خودت با زن‌هایی که باهاشان بیرون می‌رفتی فاصله حفظ می‌کردی. یا زن‌هایی را انتخاب می‌کردی که بتوانی فاصله‌ات را با آن‌ها حفظ کنی، که ضربه نخوری. کم‌وبیش همین‌جور است؟» سوکورو جوابی نداد، سکوتش حاکی از تأیید بود. درعین‌حال این را هم می‌دانست که اصلِ مشکلْ این نبوده. سارا گفت «آن وقت همین اتفاق ممکن است با من و تو بیفتد.» «نه، فکر نمی‌کنم. با تو فرق می‌کند. واقعاً می‌گویم. من دوست دارم با تو راحت حرف دلم را بزنم. صادقانه این‌جوری احساس می‌کنم. برای همین است که دارم همهٔ این‌ها را بهت می‌گویم.»موسیقی پیشنهادی:Blue by Billie Eilish</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 09:09:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو کتاب برای آخر هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-ac0eae0edli2</link>
                <description>از وقتی که دانشجو شدم، دوست داشتم طوری زندگی کنم که آخر هفته‌هام برای خودم باشه و هر کاری که می‌خوام انجام بدم. آخر هفته مگه برای همین کار نیست؟ استراحت کنی و استراحت کنی و استراحت کنی. ولی هیچ وقت این طوری نشد. همیشه خدا یه ددلاین تمرین یا پروژه‌ای بود که بخوام خودم رو بهش برسونم یا امتحانی بود که باید براش آماده می‌شدم. و منم واضحا بی‌برنامه‌تر از اون بودم که بخوام کارهام رو جوری برنامه‌ریزی کنم که آخر هفته‌ام خالی بمونه. هنوز هم برام یه آرزو، شاید هم یه هدف، است که جوری زندگی کنم که پنجشنبه جمعه‌هام مال خودم باشه فقط و برم توی کافه‌ای، پارکی یا خیابون سرسبزی بشینم و کتاب‌هایی که گوشه‌ گوشه‌ی اتاقم تلنبار کردم رو بخونم.حالا تا اون روزی برسه که من تبدیل به همچون آدمی بشم، لابه‌لای کارهای مختلفم و پشت میز توی خونه کتاب‌هام رو می‌خونم ولی شما می‌تونید از فرصت‌تون استفاده کرده و آخر هفته‌تون رو با این دو کتاب بگذرونید:به کشتنش می‌ارزدنوشته پشت کتاب:در پرواز لندن به بوستون، تد سیورسان با دختر زیبا و مرموزی به نام لیلی کینتنر آشنا می‌شود. دو غریبه برای گذر زمان به نوعی بازی سوال‌وجواب روی می‌آورند که طی آن به‌تدریج جزئیات خصوصی زندگی‌شان آشکار می‌شود. اما چیزی که در ابتدا فقط یک بازی سرگرم‌کننده بد تا جایی می‌رسد که تد به شوخی می‌گوید قصد کشتن همسرش میراندا را دارد. و لیلی نیز با گفتن اینکه مایل است کمکش کند او را غافلگیر می‌کند.در بازگشت به بوستون با طرح نقشه‌ی قتل همسر تد، پیوند آن‌ها قوی‌تر می‌شود. اما در گذشت‌ی لیلی چند نکته‌ی تاریک و مبهم وجود دارد که با تد به اشتراک نگذاشته است. با علاقه‌مند شدن تد به لیلی، اضطرابش به‌خاطر هر حفره‌ای در نقشه‌شان که می‌تواند رابطه‌ی آن‌ها را از بین ببرد، اوج می‌گیرد.و ناگهان این دو به بازی مهلکی کشانده می‌شوند که با عملی شدن همه‌ی برنامه‌ها، احتمالا آن‌ها نیز زنده نخواهند ماند.نویسنده: پیتر سوانسون (سایت نویسنده)مترجم: علی قانعانتشارات: کتاب کوله‌پشتیتجربه‌ی من از کتاب:شاید شما هم مثل من با خوندن نوشته‌ی پشت کتاب فکر کنید که همه چی که لو رفته و پس چی دیگه از داستان مونده غیر جزییاتش ولی باور کنید که این توضیحات واقعا چیزی نیست. تا صفحه آخر کتاب پایان داستان مشخص نیست، تا جمله‌ی آخر حتی. تقریبا میشه گفت که کتاب از تب‌وتاب نمیفته. می‌تونه شما رو سوپرایز کنه (تا حدی، چون از یه جایی به بعد احتمالا قابل حدس زدن بشه یه جاهایی‌اش براتون، مخصوصا اگه اهل خوندن یا دیدن داستان‌های جنایی-پلیسی باشید). برای همین دوست دارین هی جلو و جلوتر برین تا ببینین آخرش بالاخره چی میشه. یه جاهایی واقعا دوست داشتم تسلیم وسوسه‌ی شیطان رجیم بشم و برم آخرش رو بخونم ولی خوشحالم که نشدم. خلاصه که برای یه آخر هفته‌ای که به کمی هیجان نیاز دارین، چیز مناسبیه.موسیقی پیشنهادی:Bellyache by Billie EilishNo Body, No Crime by Taylor Swift, HAIMبادامنوشته‌ی پشت کتاب:یون‌جه از بدو تولد در درک و شناسایی احساسات خود و دیگران ناتوان است و احساساتی چون خشم و ترس برای او عباراتی بی‌معنی و توخالی به شمار می‌رود. در حالی که مادر و مادربزرگش تلاش می‌کنند او را برای زندگی در جامعه آماده کنند، اتفاقی در شب تولد شانزده سالگی یون‌جه، زندگی‌شان را برای همیشه دگرگون می‌کند...نویسنده: وون پیونگ سونمترجم: فریناز بیابانیتجربه‌ی من از کتاب:اگه تجربه‌ی دیدن فیلمی از سینما کره و سریال کره‌ای رو داشته باشین، شاید شما هم بعد از خوندن این کتاب با من موافق باشین که این کتاب ترکیبی از این دوتاست؛ ناملایمتی که از سینما کره نشات گرفته و قلب رقیقی که بعد دیدن یه سریال کره‌ای نصیب‌تون میشه.کتاب خیلی روونیه و توی یه نیم‌روز قشنگ خونده میشه. چایی خوردن با این کتاب به نظرم خیلی کیف میده:) اگه نوجوون هستین یه مقدار بیشتر بهتون توصیه می‌کنم بخونیدش. اگه نیاز به حس خوب و امید دارین، خیلی پیشنهاد میشه. اگه نیاز به یه کتاب امن، کتابی که روند داستان و  پایانش هر چند شاید کمی کلیشه است اما به مذاق‌تون خوش میاد، دارید این کتاب می‌تونه همون کتابی باشه که تموم سختی‌های یه هفته‌‌ی دوست‌نداشتنی‌ رو با خودش بشوره ببره.برشی از کتاب:کتاب‌ها مرا به جاهایی می‌بردند که بدون آن‌ها هرگز نمی‌توانستم بروم و اعترافات افرادی را که هرگز ملاقات نکرده‌ام و زندگی‌هایی را که هرگز شاهد آن‌ها نبوده‌ام به اشتراک می‌گذاشتند. احساساتی که هرگز نمی‌توانستم لمس کنم و اتفاقاتی که نمی‌توانستم تجربه کنم، همه در کتاب‌ها پیدا می‌شدند. آن‌ها در در ذات خود یا فیلم‌ها و سریال‌ها کاملا متفاوت بودند. فیلم‌ها، سریال‌ها و کارتون‌ها چنان دقیق به تمام جزییات می‌پرداختند که جایی برای تخیل باقی نمی‌ماند... مثلا اگر کتاب توضیحی داشت به شرح مقابل: « زنی مو طلایی پاهایش را روی هم انداخته و روی کوسنی قهوه‌ای در خانه شش ضلعی‌اش نشسته بود.» در اقتباس تصویری برای همه جزییات دیگر هم تصمیم گرفته می‌شد، از رنگ پوست و حالت چهره آن زن گرفته تا قد ناخن‌هایش. چیزی در آن جهان نمی‌ماند که من تغییر دهم. ولی کتاب‌ها فرق داشتند. آن‌ها پر از جای خالی بودند. جاخالی‌هایی بین کلمات و حتی جمله‌ها. می‌توانستم خودم را در آن‌ها بچپانم و بنشینم یا قدم بزنم و افکارم را خالی کنم...موسیقی پیشنهادی:Spring Rain by Oscar DunbarTo the Bone by Sammy Copleyروزگار خوبی داشته باشین:)</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 11:57:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین کلکسیون</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-zddxnfyx24lo</link>
                <description>اگه آدم خیال‌‌پردازی باشین یا هنوز مسیر زندگی‌تون رو پیدا نکرده باشین، به طور خاص منظورم شغل آینده‌تونه، احتمالا بعد از خوندن کتاب‌ها یا رویارویی با آدم‌های مختلف خودتون رو هر بار توی نقش و لباس اونا تجسم کرده‌این. این برای من حتی یه تفریح بود که شب‌ها قبل از این‌که خوابم بگیره، به رخت‌خواب می‌رفتم و زندگی‌هایی رو تصور می‌کردم که یه بار توش شاعری بودم که عصرها کنار سن قدم میزد و توی کافه‌ای که پاتوق همیشگی‌شه، شب‌ها رو با چند نفر دیگه از دوستان هم قشر خودش سر می‌کرد. در حالی که فردا شبش من سرپرست یه تیم تحقیقاتی توی سواحل غربی آمریکا بودم. یادمه یه مدتی توی این نقاشی‌های خیالی شبانه‌ام یه طراح لباس تازه‌کار بودم که با طرح‌های خلاقانه‌ام برقی توی چشمای بزرگای این عرصه می‌انداختم. احتمالا مربوط به اون زمانی میشد که زیاد The Devil Wears Prada رو نگاه می‌کردم. هنوز که هنوزه طراحی لباس یکی از اون شغل‌هاییه که می‌تونستم توی آینده‌‌ی ایده‌آلم خودم رو توش تصور کنم ولی من انتخاب کردم، خواسته یا ناخواسته یا شاید هم از روی ترس، که به اون سمت کشیده نشم. شاید برای همینه که کتاب خوندن سرگرمی مورد علاقه‌امه؛ خوندن زندگی‌هایی که می‌تونست زندگی من باشه. این‌که به صورت خیلی نصف‌نیمه هم بتونم بفهمم اون آدمی که می‌تونستم باشم چه شکلیه، من رو آروم نگه‌ می‌داره تا همین مسیری که الان توش قرار دارم رو ادامه بدم و به فکر کج کردن راهم نیفتم. این کتاب هم به من کمک کرد تا رویای طراح لباس شدن رو پشت سرم بذارم.نوشته‌ی پشت کتاب:پاریس سال 1938. کوکو شنل و السا اسکیاپارلی در جدال بر سر شناساندن خود به‌عنوان موفق‌ترین و تاثیرگذارترین طراحان مد فرانسه هستند و رقابت آن‌ها به افسانه تبدیل شده است. آن‌ها در هر موقعیتی، چه سیاسی چه طراحی، با یکدیگر مخالفت می‌کنند: طراحی شنل کلاسیک، برازنده و کاربردی است و طراحی اسکیاپ جسورانه، تجربی و فراواقعی.وقتی لی‌لی سارتر، معلم جوان آمریکایی که تازه همسرش را از دست داده، برادرش چارلی را در پاریس ملاقات می‌کند، در برابر اصرار برادرش به خرید لباس مد روز از شنل قرار می‌گیرد؛ اگر چه لی‌لی خرید از اسکیاپارلی را ترجیح می‌دهد. دوست زیبا و شناخته‌شده چارلی هم خیلی زود لباس‌های اسکیاپارلی را می‌پوشد و بیشتر اهالی پاریس در این راه او را دنبال می‌کنند.کوکو شنل: من قهرمان نیستم؛ اما خودم انتخاب کرده‌ام که چه کسی باشم و همان هستم. متاسفم اگر دوستم ندارند یا شخص خوشایندی نیستم. السا اسکیاپارلی: خیال‌بافی گلی نیست که در رخوت شکوفا شود. برای شکوفایی آن به جدیت نیاز داریم.نویسنده: جین مکین (سایت نویسنده)سال انتشار: 2019مترجم: سایه صادقیانتشارات: چترنگالسا اسکیاپارلی (سمت راست) و کوکو شنل (سمت چپ)تجربه من از کتاب:می‌تونم ساعت‌ها بشینم و براتون از توصیف‌ها و فضاپردازی‌های این داستان حرف بزنم. من عادت دارم توی کتاب جمله‌ها و بندهایی که دوست دارم رو ستاره بزنم یا زیرشون رو خط بکشم یا اگه دیگه با خوندنش روح از بدنم جدا شد، هایلایتش کنم. خیلی جاها بود که جلوی خودم رو گرفتم تا بیشتر از این کتاب بدبخت رو خط‌خطی نکنم تا به فنا نره.قشنگ یه هفته با این کتاب من داشتم زندگی می‌کردم و همراه شخصیت اصلی داستان خیابون‌های پاریس دهه سی رو متر می‌کردم، با کوکو ناهار می‌خوردم، عصرها به هتل ریتس می‌رفتم و نوشیدنی میخوردم و شب‌هایی اسکیاپارلی برامون اسپاگتی مخصوص خودش رو درست می‌کرد. به این فکر می‌کردم که آیا شنل عصبانی میشه اگه کت کالکشن قبلی‌اش رو با دامن کالکشن جدید اسکیاپارلی بپوشم. هر از گاهی به لوور می‌رفتم و روی نیمکت روبرو به مونالیزا می‌نشستم و رنگ‌هاش رو تحسین می‌کردم و بعد مدت‌ها با حضور شخص خاصی که کنارم روی نیمکت نشسته بود، دوباره لرزشی رو توی تارهای قلبم حس می‌کردم. روزهای زیادی توی زیرشیروونی‌ای که حس خونه به من می‌داد، قلم‌موی آغشته به آبی‌ها و قرمزها رو بارها و بارها محکم روی کاغذ می‌کوبیدم تا اون رنگی رو که توش خاطراتم رو می‌تونم ببینم، پیدا کنم و ...یکی دیگه از نکات جذاب کتاب بستریه که کتاب توش رخ میده؛ جنگ‌جهانی دوم. این‌که چه‌طوری هیتلر به یه تهدید جدی برای اروپا تبدیل میشه و چه طوری جنگ‌ روی زندگی شخصیت‌های کتاب تاثیر میذاره. این‌که چه طوری پاریسِ اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل شکوه و زرق‌وبرق خودش رو به‌تدریج از دست میده و شهر و آدم‌هاش خاکستری میشن.توی یه جمله بخوام بگم این کامل‌ترین کتابی بود که دو سال اخیر خوندم. دوست دارم خیلی خیلی بیشتر ازش حرف بزنم ولی به نظرم زیاده‌روی میشه. هیجانش برای خواننده احتمالی آینده ممکنه کم بشه.اگه دنیای طراحی لباس و کشمکش‌های بین دو طراح قدرتمند فرانسه براتون جذابه، این کتاب رو بهتون پیشنهاد می‌کنم.اگه داستان‌هایی که یه جایی بین واقعیت و خیال اتفاق میفتن رو دوست دارین، این کتاب می‌تونه براتون مناسب باشه.اگه براتون جذابیت توصیف‌های یه داستان رکن اصلی برای انتخاب اونه، این کتاب رو صددرصد باید بخونید.برش‌هایی از کتاب:عشق در یک نگاه، آن طور می‌گویند یا به قول فرانسوی‌ها، برق‌گرفتگی. عشق تا حدودی احساس ما به شخص مقابل است و تا حدودی فکر کردن به حسی که به خودمان داریم و آن شخص باعث به وجود آمدنش شده است.شادمانی مثل موج دریا در ساحل، درونم را لمس می‌کرد، ولی من مثل شن‌هایی که با آب ترکیب نمی‌شوند، از این حال دور بودم.نادیده گرفتن واقعیتی که تبدیل به چیز هولناک می‌شد، دیوانگی بود. چیزهای زیادی مثل سرخط خبرها، وحشت در چشمان بعضی انسان‌ها و ناآرامی گله قبل از سقوط آذرخش بود که باید به آن‌ها توجه می‌شد. ما مسافران تایتانیک هنوز امیدوار بودیم که صدای مهیب و تکان‌های شدید، ناشی از موج بزرگ باشد، نه کوه یخ.هر چه بپوشیم عقاید، ترس‌ها و آرزوهایمان را نشان می‌دهد؛ از شلوار جین آبی معمولی جوانان عاصی تا لباس رسمی زنان که پوشیدنش در دهه 70 ضروری بود. زمانی که لباس ما را شخص دیگری انتخاب می‌کند، بخشی از هویت‌مان تهدید می‌شود و آزادی‌مان از بین می‌رود. (:&quot;)موسیقی پیشنهادی:اگر این کتاب رو به دست گرفتین و دوست دارین که یه موسیقی پس زمینه هم داشته باشین، پیشنهادهای من اینه:Mystery of Love (instrumental) by Hannah Stater (برای یک سوم اول کتاب)Valse Sentimentale No. 2 by Eric Christian (برای یک سوم دوم کتاب)The end by November Ultra (برای یک سوم پایانی کتاب)لینک‌های مرتبط:لینک خرید کتاب آخرین کلکسیون از سایت انتشارات چترنگلینک خرید کتاب الکترونیک آخرین کلکسیون از طاقچهاین روزها نیز بگذرند و امیدوارم روزگاری همون چیزی رو بپوشید که انتخاب خودتونه.</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 16:25:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر دو درنهایت می‌میرند</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-cigofw6wbisr</link>
                <description>زندگی کردن نادرترین اتفاق جهان هستی است. بیشتر مردم فقط وجود دارند، همین.تصور کنید در دنیایی زندگی می‌کنید که مرگ دیگر یک اتفاق غیرمنتظره نیست. اگر بین ساعت 12 تا 3 صبح قاصد مرگی با شما تماسی برقرار نکند، شما مطمئن هستید که آن روز  نه قرار است هنگام عبور از خیابان ماشینی به شما بزند یا این‌که قرار نیست که کسی برای انتقام از شما آدم‌کشی را استخدام کند تا با شلیک گلوله‌ای از پشت شما را بکشد یا  دوست‌تان که شوخی‌های خرکی خوراک‌اش است، شما را هل داده و سرتان با لبه‌ی باغچه‌ی مدرسه برخورد کند.شما مطمئن هستید که دوباره روزی مانند روزهای قبل‌ برای‌تان تکرار خواهد شد؛ با مترو به محل کار یا تحصیل‌تان می‌روید، ساعت 1 بعد از ظهر ناهاری را که شب قبل برای خودتان آماده کرده بودید می‌خورید و عصر خسته‌وکوفته به خانه‌تان بازمی‌گردید تا روی تخت‌تان ولو شده و تا پاسی از شب در شبکه‌های اجتماعی چرخ بزنید، کتاب بخوانید، با مادرتان حرف بزنید یا اگر دیگر می‌خواهید شاهکار کنید با دوست قدیمی‌تان برای صرف شام بیرون بروید.حالا فرض کنید که شما همان آدمی باشید که بدشانسی یا شاید هم خوش‌شانسی آورده و با صدای زنگ عجیبی که مانند صور قیامت می‌ماند، از خواب پریده و بعد از چند ثانیه متوجه می‌شوید که این دفعه دیگر نوبت شماست که کوله‌وبارتان را جمع کرده و با دنیا خداحافظی کنید و راهی هر جایی شوید که به آن اعتقاد دارید؛ چه پوچی باشد، چه دنیای برین و چه زندگی بعدی روی همین کره خاکی.حالا در این شرایط چه خواهید کرد؟ آیا دوباره مانند روزهای دیگر به موقع بیدار می‌شوید تا به مترو رسیده و راس ساعت 8 پشت میزتان سرکارتان حاضر و آماده نشسته باشید؟ دوست دارم با قطعیت جواب بدم که &quot;نه!&quot; اما آدم‌های این دنیا عجیب‌تر از آن هستند که فکرش را می‌کنید. شاید آدمی پیدا شد که همان روتین همیشگی‌اش را در پیش گرفت. با خودتان فکر کنید که اگر مطمئن باشید که نهایتا 24 ساعت دیگر زنده خواهید بود، چی کار می‌کنید؟ چگونه زندگی می‌کنید؟ اصلا دنیایی که دیگر مرگ یک چیز غیرمنتظره نیست چه شکلی خواهد بود؟موضوع اصلی این کتاب هم همین است. جای کشتی در بندرگاه امن است، اما این آن چیزی نیست که کشتی‌ها برای آن ساخته شده باشند.نوشته پشت کتاب:پنجم سپتامبر، کمی بعد از نیمه شب، از قاصد مرگ با متیو تورز و روفوس امتریو تماس گرفته می‌شود تا خبر بدی به آن‌ها داده شود؛ آن دو قرار است امروز بمیرند. متیو و روفوس با هم کاملا غریبه‌اند اما به دلایل مختلف و متفاوتی هردوی‌شان در روز آخر زندگی‌شان به دنبال پیدا کردن دوست جدیدی هستند و این شروعی است برای یک پایان پر از ماجراجویی و هیجان.نویسنده: آدام سیلورا (صفحه کتاب در سایت نویسنده)ناشر: نشر نونمترجمین: میلاد بابانژاد- الهه مرادیتجربه من از کتاب:آخرین صفحات کتاب رو ساعت 20 و 26 دقیقه چهارشنبه هفته پیش زیر نور  ضعیف چراغ ورودی خونه‌مون در حالی که منتظر مامانم بودم تا با هم به خرید بریم، تموم کردم. صفحات پایانی کتاب برام غیرمنتظره بود. بارها و بارها از اون روز برگشتم و چند صفحه پایانی‌اش رو مرور کردم و هر بار اشک ریختم و این اشک ریختن لزوما بد نیست.مرگ یک چیز مشترک بین تموم ما آدم‌هاست. مهم نیست کی هستی، از کجا میای، رنگ پوستت چیه، هویت جنسیتی‌ات چیه، آرزوهات چیه، گناهکاری یا قربانی‌ای، یه آدم ناشناس هستی که هیچ کی توی دنیا نمی‌شناسدت یا آدم معروفی هستی و ... همه‌ی ما یه روز می‌میریم و نمی‌تونیم (فعلا) جلوش رو هم بگیریم. برخلاف این داستان ما هیچ وقت نمی‌دونیم که کی روز آخرمونه. نمی‌دونم که اگه الان پام رو از خونه بیرون بذارم بدون این‌که مادرم رو بغل کنم آیا دوباره فرصتش برام پیش میاد که توی بغلم بچلونمش و زیر گوشش بگم دوستش دارم. نمی‌دونم اگه به خاطر حرف مردم بیخیال دویدن و رقصیدن زیر بارون بشم، آیا دوباره تا قبل مرگم دوباره هوا بارونی میشه که من حتی بتونم تصور کنم که زیر بارون دارم رها می‌رقصم. اگه الان از روی تختم بلند نشم و قدمی برای برآورده‌کردن آرزوهام برندارم و به خودم بگم از فردا شروع می‌کنم، دوباره نور صبح فردا رو می‌بینم یا نه و ... .وقتی که این کتاب رو می‌خوندم، به این جور چیزها فکر می‌کردم. منطقا یک کتاب باعث نمیشه که آدم از این رو به اون رو شه و جسارت انجام کارهای ترسناکش (که این کار ترسناک از آدمی به آدم دیگه متفاوته) رو پیدا کنه یا  بیخیال فردا فردا کردن‌هاش بشه. ولی این داستان می‌تونه یه تلنگر باشه. پس:اگه فکر می‌کنین همیشه فردایی وجود داره، خوندن این کتاب رو بهتون پیشنهاد می‌کنم.اگه براتون سخته راحت خودتون باشید، شاید این داستان باعث شه یه جور دیگه دنیا رو ببینید.اگه زندگی براتون یکنواخت شده، شاید خوندن کتابی در مورد مرگ بتونه به فکر شما رو واداره تا یک جور دیگه زندگی کنید.نکته:ترجمه این کتاب و حتی نسخه انگلیسیِ چاپی‌اش سانسور داره متاسفانه.  کتاب تم LGBTQ  داره و  جملاتی از توش حذف شده یا جور دیگه‌ای ترجمه شده. من نسخه ترجمه‌اش رو خوندم و لذت هم بردم. درسته که به اصل داستان ضربه‌ای وارد نشده اما این چیزی از نادرست بودن این کار کم نمی‌کنه. اگه فارسیِ کتاب رو خوندید، پیشنهاد می‌کنم بعدش یک نگاهی هم به نسخه انگلیسی غیرچاپی‌اش بندازین، دست کم چند فصل آخر رو.برش‌هایی از کتاب:ممکن بود همین شجاع نبودنش باعث شود بیشتر زنده بماند، اما حاضر نبودم شرط ببندم که روز آخرش به‌یادماندنی خواهد شد.پرسیدم &quot;اگر شک نداشتن باعث بشه زندگی‌مون رو از دست بدیم، چی؟ تا حالا فکر کردی که ممکن بود زندگی بدون قاصد مرگ بهتر باشه؟&quot; این سوال واقعا نفس‌گیر است. روفوس پرسید &quot;واقعا به نظرت بهتر می‌شد؟ شاید آره، شاید هم نه. جواب این سال نه مهمه، نه چیزی رو عوض می‌کنه. بی‌خیالش شو، متیو.&quot;تصویر من از اوتوپیا یا مدینه فاضله واقعی این‌گونه است: دنیایی بدون خشونت و ناراحتی، جایی که همه تا همیشه زندگی می‌کنند یا حداقل، تا وقتی که به آرزوهایشان برسند و خوشبخت شوند و در نهایت، خودشان تصمیم بگیرند که بفهمند مرحله بعدی چیست.موسیقی پیشنهادی:اگر این کتاب رو به دست گرفتین و دوست دارین که یه موسیقی پس زمینه هم داشته باشین، دو آهنگی که توی خود کتاب نام برده شده بود رو پیشنهاد می‌کنم:Take this Waltz by Leonard CohenAmerican Pie by Don McLeanو همین.امیدوارم جوری زندگی کنید که انگار فردا روز آخرتونه. هفته‌ی خوبی داشته باشید.</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 15:55:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به من بگو ابدیت یعنی چه</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-qmjiwk4infmf</link>
                <description>به این نتیجه رسیدم که داستان‌ها می‌تونن تکراری باشن، قابل‌ پیش‌بینی باشن، در یک کلام کلیشه باشن اما این دلیل مناسبی برای نخوندن یا ادامه ندادنشون نیست. خالق اون داستان گاهی با قلمش، گاهی با توصیف زیبا و صادقانه‌ی احساسات بازیگرهای داستان، گاهی با بیان جزییات ماندگار، گاهی با ساختن قاب‌هایی که واقعی بودنشون قابل لمسه، کاری می‌کنه که لذتی که از اون داستان می‌بریم خیلی بیشتر از داستانی غیرکلیشه باشه.شاید هم ربطی به کلیشه بودن یا نبودنش نداشته باشه و مهم ما هستیم که داستان &quot;درست&quot; رو انتخاب کنیم. شانسی درست انتخاب کنیم. شاید مهم ما هستیم که باید به داستان‌ها و خودمون احترام بذاریم و در زمان &quot;درست&quot; به سراغ اون داستان بریم. اگه از خوندنش در عذابیم کنارش بذاریم تا شاید روزی زمان مناسبش برسه.با این مقدمه بریم سراغ معرفی این کتاب.نوشته پشت کتاب:در &quot;به من بگو ابدیت یعنی چه&quot; با دنیای میسی دختر جوانی روبرو هستیم که تابستان به‌دقت برنامه‌ریزی‌شده پیش روی او کش می‌آید. او روزهایش را صرف نشستن پشت میز اطلاعات کتابخانه خواهد کرد و شب‌هایش را مشغول درس خواندن برای آزمون‌های اس‌ای‌تی خواهد بود. زمان اضافی‌اش برای کمک به مادرش خواهد گذشت که برای افتتاحیه بزرگ بخش خانه‌های شهری شهر مجللش آماده می‌شود. اما شغل غافلگیرکننده گروهی از دوستان جورواجور و حضور وس داستان را طور دیگری رقم می‌زند.نویسنده: سارا دسن (صفحه کتاب در سایت نویسنده)سال انتشار: 2004مترجم: محمدرضا قاسمیانتشارات: نشر نونتجربه من از کتاب:همون طور که گفتم این داستان می‌تونه کلیشه و قابل پیش‌بینی باشه اما این هیچ از زیباییش کم نمی‌کنه اگر در زمان درست به دستش بگیری تا بخونیش. این داستان از &quot;از دست دادن&quot; میگه. از دست دادن یکی از افرادی که توی دایره اول آدم‌های زندگی‌ هستن. از دختری که پدرش رو و زنی که همسرش رو به تازگی به خاطر حادثه‌ای از دست دادن. از پسری که مادرش رو و زنی که خواهرش رو بعد از یه دوره بیماری طولانی از دست دادن. برای دو نفرشون این فقدان پیش‌بینی‌نشده بوده و دو نفر دیگه در انتظار این فقدان بودن. این کتاب از مواجه مختلف آدم‌ها در برابر غم میگه. غمی که باید بپذیریش تا بتونی دوباره از جات بلند بشی و به جریان اصلی زندگی برگردی. اگه بخوای انکارش کنی، نادیدش بگیری یا کوچیک جلوه‌ش بدی، می‌تونی از جات بلند شی و به جریان اصلی زندگی برگردی اما در نهایت گم میشی. کتاب از بی‌نقص‌بودن میگه. بهتر بگم می‌خواد بگه که نمی‌تونی بی‌نقص باشی. هیچ چیز بی‌نقصی وجود نداره مگر نوزادی که تازه چشم به این جهان گشوده:) نقص هست و همین نقص‌هاست که آدم‌ها رو زیبا و از هم متمایز می‌کنه.برای من کتابی بود که بااجبار کنارش می‌ذاشتم تا دیگه ادامه ندمش. دوست داشتم زودتر کارهام رو انجام بدم تا دوباره بتونم زیر پتو برم و خوندنش رو از سر بگیرم. با اینکه نسبتا طولانیه (حدود 350 صفحه) ولی خیلی روون و سریع جلو رفت. اگه دوست دارین یه داستان معمولی و صمیمی و جمع‌وجور بخونین، که مطمئنا باشین هیچ چیزی توش نیست که بخواد آرامش‌تون رو تهدید کنه، این کتاب مناسب‌تونه.اگه آدم نزدیکی رو به هرنحوی از دست دادین، که نیاز دارین در موردش با کسی حرف بزنین که درکتون می‌کنه و اون حس رو چشیده، این کتاب همون حس خوب &quot;آغوش همدردی&quot; رو میده. (درسته می‌شه با کتاب‌ها هم حرف زد، حتی با زبان سکوت.)اگه دلتون هوس یه داستان عاشقانه تینیجری کرده که شیرین باشه، دروغ توش نباشه و قلبتون رو قلقلک بده، این کتاب رو بهتون پیشنهاد میدم.برش‌هایی از کتاب:به آرامی لایه‌ای نازک از مایونز را روی نان جلویم پهن کردم و گفتم:&quot;نه، وس بهم گفت که بعضی‌ها باور دارن هر اتفاقی که میفته دلیلی داره و بعضی‌ها هم خب باور ندارن.&quot; دیلیا ثانیه‌ای فکر کرد و گفت:&quot;این طوری نیست که باور نداشته باشم هر اتفاقی یه دلیلی داره،... فقط فکر می‌‌کنم مقدره که بعضی چیزها خراب باشن، ناقص باشن، نابسامان باشن، دنیا این طوری تفاوت رو ارائه میده، می‌دونی؟ جاده باید چندتایی چاله داشته باشه. زندگی همین طوریه.&quot;کریستی کتاب را بینمان، روی تخت گذاشت، دست‌هایش را به سینه زد و سرخوشانه گفت:&quot;باید اعتراف کنم عشق یه طرفه خیلی بهتر از یه عشق واقعیه. منظورم اینه که کاملا به‌نقصه.&quot; &quot;هیچی بی‌نقص نیست.&quot; &quot;چیزهای واقعی بی‌نقص نیستن اما تا وقتی که یه چیزی هرگز حتی شروع هم نشده، اصلا لازم نیست نگران تموم‌شدنش باشی. یه پتانسیل بی‌نهایت داره.&quot;خمیازه‌کشان گفت:&quot;وقتی شب تموم میشه و حتی یه چیز هم وجود نداره که بهش دل خوش کنی، خیلی بده. تو از این بدت نمیاد؟&quot;موسیقی پیشنهادی:اگر این کتاب رو به دست گرفتین و دوست دارین که یه موسیقی پس زمینه هم داشته باشین، کلا آهنگ‌های الک بنجامین پیشنهاد منه:) + این آهنگ: Daddy by Coldplayلینک‌های مرتبط:لینک خرید کتاب از دیجی‌کالا.لینک خرید کتاب از طاقچه و فیدیبو اگه علاقه‌مند به خوندن نسخه الکترونیکی هستین.و همین.امیدوارم هرشب یه دلیل برای دلخوشی داشته باشین:) هفته‌تون پربار.</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 19:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز بودن</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-lldcczqojahf</link>
                <description>&quot;نه هر آن کس که سرگردان است، گم‌گشته است.&quot; تالکینوقتی برمی‌گردم به عقب و به مسیری که تا اینجا اومدم نگاه می‌کنم، متوجه میشم که من هیچ وقت روی یه خط حرکت نکردم. تعداد کارها و فعالیت‌هایی که دوست دارم انجام بدم و تعداد شغل‌هایی که در موردشون رویاپردازی کردم، خیلی بیشتر از انگشت‌های دوتا دستمه. یادمه زمانی رو که 12 سالم بود و به کلاس نقاشی می‌رفتم. از ما خواستن تا شغلی رو که دوست داریم توی آینده انجام بدیم رو بکشیم و من یادمه که سه تا نقاشی کشیدم: نقاشی یه دختر تنیسور با لباس و کلاه کپ سفید در حالی که دستش رو عقب برده تا ضربه‌ی محکمی به توپ سبز-زرد رنگ بزنه، یه دختر گیتاریست که کاپشن چرم پوشیده و صحنه رو با گیتارش به آتش کشونده و یه دختری که شغلش خشک کردن گل‌های رز باغچه‌ش و فروش اوناست! این آخری یکم عجیبه ولی برای من تو اون سن وقتی می‌دیدم همکار مادرم گل‌های رز باغچه محل کارشون رو جمع می‌کنه تا خشک کنه و داخل گلدونی روی میز قرار بده، مثل پیدا کردن یه ایده میلیون دلاری بود.ولی الان 10 سال از اون روزها گذشته و من هیچ کدوم از اون شخصیت‌ها نشدم. تنیس رو امتحان کردم، گیتار رو هم و اون شغل پرمعنای خشک کردن گل هم که بهتره چیزی ازش نگم. توی دبیرستان به سمت فیزیک و نجوم کشیده شدم و دنبال پیدا کردن جوابی برای سوالات وجودی زندگی توی آسمون‌ و ستاره‌ها بودم. سال چهارم دبیرستان شد و موقع انتخاب رشته‌ی دانشگاهی. تصمیم گرفتم مهندس شم با این هدف که دانش مهندسی رو پیشرفت بدم و به پای دانش علوم پایه برسونم. ولی همون سال اول دانشگاه احتمالا از انتخابم پشیمون شدم ولی به روی خودم نیاوردم. سعی کردم ادامه بدم و چیزی رو توش پیدا کنم تا من رو توی این رشته پاگیر کنه. ولی اون وسط‌مسط‌های دوران تحصیل و با شروع کرونا شیطون شدید گولم زد و جذب علوم انسانی به خصوص اقتصاد شدم، چیزی که از دنیای اون موقع من خیلی دور بود و الان جاییم که دارم با دهن باز توی این دنیای جدید پرسه می‌زنم. هنوز برام پر شگفتیه و این چیز خوبیه برای منی که انگاری موندن توی یه حیطه برام سخته. نمی‌دونم سه سال دیگه چی میشه و به چه سمتی کشیده میشم ولی الان راضیم.شاید تا قبل از اینکه آدم دانشگاه بره یا به یه سنی خاصی برسه که رسما دیگه عضو بزرگسال جامعه محسوب میشه، تصمیم‌ گرفتن برای مسیر زندگی کم مسئولیت‌تر و کمتر استرس‌زا باشه. ولی روزی به یه جایی میرسی که می‌بینی دیگه نمی‌تونی همین طوری واسه‌ی خودت تو دنیا بگردی و به قولی از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگه بدون هدف بپری. وقتی که تصمیم گرفتم برای ارشد رشته‌ام رو عوض کنم، آدم سرزنشگر درونم کل از این شاخه به اون شاخه پریدن‌های زندگیم رو جلوی روم آورد و بارها توی سرم کوبید که این طوری آخرش به هیچ جایی نمیرسی. هنوز هم که هنوزه صدا ضعیف سرزنش‌هاش توی سرم به گوشم میرسه ولی فعلا توی یه اتاق توسط آدم حمایتگر درونم زندانی شده. آدم حمایتگر درونم روبروم نشسته و بهم میگه درصد آدم‌هایی که هدف غایی زندگی‌شون، شغل ایده‌آل‌شون براشون از همون بچگی مبرهنه، خیلی خیلی کمه و تو نمی‌تونی بدون اینکه امتحان کنی، بفهمی واقعا چه چیز یا در اصل چه &quot;چیزهایی&quot; رو می‌خوای.اینا رو گفتم تا به معرفی این کتاب برسم: همه چیز بودن یا HOW TO BE EVERYTHINGمتن پشت کتاب:دوران نوجوونی من با این سوال گذشت که &quot;رسالت واقعی زندگی من چیه؟&quot;. فکر کردن به این موضوع که آدم‌ها هرکدوم فقط و فقط یه رسالت واقعی دارن، هم آروم‌کننده بود (چون فقط باید دنبال جواب یه سوال می‌بودم) و هم نگران‌کننده (از این جهت که ممکنه هشتاد سالم بشه و جوابی برای اون سوال نداشته باشم). باور به این که کائنات در خلقت هرکس یه رسالت مخصوص به خودش رو قرار داده که لازمه فقط پیداش کنه. ولی خوب این باور هرچی که بزرگتر می‌شدم، صلاحیت خودش رو رفته رفته از دست داد و الان به این نتیجه رسیدم که صرفا یه باور دست‌وپاگیر برای من بود (شما هنوز هم این آزادی رو دارید که باورش داشته باشید). من نمی‌تونم فقط یه هدف رو برای تموم عمرم دنبال کنم و گذاشتن این محدودیت برای شخص من، آزاردهنده بود. اگر شما هم جزو آدم‌هایی هستید که علایق و فعالیت‌های خلاقانه بسیاری دارین، احتمالا شما یه &quot;چندپتانسیلی&quot; هستید. اگر دوست ندارین به خودتون بگین چندپتانسیلی، می‌تونین خودتون رو یه &quot;فرد رنسانسی&quot; بنامید، کسی که به چیزهای بسیاری علاقه داره و درباره‌ی اون‌ها بسیار می‌دونه. شاید هم با واژه‌ی &quot;خمیرمانند&quot; راحت‌تر باشین، کسی که توانایی دربرگرفتن هویت‌های گوناگون و انجام دادن دلنشین گستره‌ای از وظیفه‌ها را داره. شاید هم واژه انتخابی‌تون &quot;همه‌چیزدان&quot;، &quot;همه‌کاره&quot;، &quot;کل‌گرا&quot;، &quot;اسکنر&quot;، &quot;علامه‌ی دهر&quot;، &quot;آچار فرانسه&quot; یا هر کلمه‌ی دیگه‌ای که خودتون می‌سازین یا دوست دارین، باشه. انتخابش با شماست.این یه لیست از اسم‌هایی بود که این کتاب برای یه فرد چندپتانسیلی معرفی کرده بود.اگه تا به حال با خودتون فکر کردین یکی از واژه‌های بالا می‌تونه یکی از ویژگی‌های بارز شما باشه یا آدم‌های دیگه شما رو با همچین کلماتی مورد خطاب قرار دادن، این کتاب می‌تونه براتون مناسب باشه. اگر شک دارین یا کنجکاوین که بیشتر در مورد چندپتانسیلی بودن بدونین می‌تونین این سخنرانی TED رو که خود نویسنده ارائه داده، ببینین.کتاب از سه بخش اصلی تشکیل شده:بخش اول: شما رو با چندپتانسیلی بودن آشنا می‌کنه، نقاط قوت این دسته از افراد رو میگه، به شما این اطمینان رو میده که این ویژگی رو داشتن یه ضعف نیست و اجزای زندگی لازم برای اینکه یه چندپتانسیلی شاد باشین رو ارائه میده.بخش دوم: شاید براتون جالب باشه که چندپتانسیلی‌ها الگوها و رویکردهای متفاوت تو کاراشون دارن. بعضی‌هاشون ترجیح میدن چندتا کار رو با هم جلو ببرن و بعضی‌هاشون هم نه یکی یکی جلو میرن و توی هربازه زمانی فقط مشغول یه کارن. این بخش از کتاب با توضیح هر الگوی کاری و یه سری پرسش و تمرین بهتون کمک می‌کنه تا الگوی کاری مناسب خودتون رو پیدا کنین.بخش سوم: احتمالا کاربردی‌ترین بخش کتاب بعد از اینکه به شناخت کافی از خود چندپتانسیلی‌تون رسیدین، همین بخشه. موانع دست‌وپاگیری که سر راه چندپتانسیلی‌ها سبز میشه رو بررسی می‌کنه و برای هرکدوم تعدادی راه‌حل میده و کمک‌تون می‌کنه سیستم بهره‌وری شخصی مناسب خودتون رو بسازین و در آخر با یه جمع‌بندی از کل مطالب گفته شده، کتاب به پایان میرسه.تجربه‌ی من از کتاب:به نظرم اگه کتاب رو جدی بگیرین و سر صبر بخونین و تمرین‌هاش رو انجام بدین، احتمالا می‌تونین نکات کلیدی لازم مخصوص به خودتون رو ازش بیرون بکشین. مثل تموم کتاب‌های دیگه‌ای که توی زمینه توسعه فردی نوشته شدن، مفید بودنش زمانی خودش رو نشون میده که راه‌حل‌های داده شده رو به کار بگیرین یا حداقل امتحان کنین که ببینین براتون مناسبه یا نه. برای من بود. هنوز اون قدر با ابزارهایی که معرفی کرده، سروکله نزدم ولی به نظرم تغییرات موقت خوبی ایجاد کرده. شخصا برای روزهایی که ناامید از به سرانجام رسوندن تمام کارهام هستم، به یه متن، یه سکانس از فیلم مورد علاقه‌ام یا یه آهنگ مناسب نیاز دارم تا دوباره بتونم پشت میزم بشینم و کارهام رو جلو ببرم و این کتاب فعلا گوشه‌ی میزمه و با خوندن جاهایی که زیرش خط کشیدم، بهم کمک می‌کنه.همین.یکی از پاراگراف‌های مورد علاقه‌م از کتاب:بیشتر عمرم مشغول کوچک کردن چیزهایی بودم که من را متفاوت می‌کردند؛ چندپتانسیلی بودنم، نظراتم، عجیب‌وغریب بودنم و حضور فیزیکی‌ام. چه امتناع همیشگی‌ام از دست‌بلندکردن در کلاس بود، چه قایم شدنم در لباس‌های گل‌وگشاد در دوره‌ی نوجوانی، چه مطرح نکردن پیش‌زمینه‌ی گلچین‌شده‌ام در جمع همکارانم در دهه بیست تا سی‌سالگی... احساس می‌کردم بقای من به هم‌رنگ شدن بستگی دارد. می‌خواهید این‌ها را نتیجه‌ی قربانیِ قلدری‌شدن بدانید یا اتفاقی که بر اثر بزرگ شدن در جامعه‌ای رخ می‌دهد که به دختران می‌گوید خودشان را کوچک کنند؛ اما با تمامی وجود می‌خواستم احساس کنم که &quot;معمولی&quot;ام و فکر می‌کردم معمولی یعنی نامرئی. در همان زمان در وجودم تپشی بود که با تمام این‌ها تضاد داشت: تمایل خستگی‌ناپذیر برای ابراز خودم. این نیرو زمانی غالب می‌شد که موسیقی تنظیم می‌کردم، فیلم کارگردانی می‌کردم و به هرشکلی در زندگی‌ام تصمیم‌های کنشگرانه می‌گرفتم؛ اما این دو نیرو، یعنی نیاز به هم‌رنگ‌شدن و نیاز به افروختن آتش خلاقیت درون، مدام با هم در تعارض بودند. استادم به من اجازه‌ای ‌داد که زندگی‌ام را دگرگون کرد؛ نه تنها ایرادی نداشت که خود عجیب‌وغریبم باشم، بلکه پیشگام شدن با یکتایی‌ام ممکن بود کلید موفقیت من شود.(* اجازه‌ای که استاد داده بود: عجیب‌وغریب بودن را قایم نکنید؛ آن را به رخ بکشید.)لینک‌های مرتبط:وبسایت خود نویسنده علاوه بر اینکه یه سری مقاله روش قرار داره که می‌تونین بهش سر بزنین و بخونین، یه اجتماع هم برای چندپتانسیلی‌ها ساخته تا بتونن با آدم‌های دیگه‌ای مثل خودشون تو سرتاسر دنیا ارتباط برقرار کنن و حتی با هم یه سری فعالیت گروهی و اینا انجام بدن.لینک خرید کتاب از وبسایت نشر نوین. خلاصه کامل‌‌تری از کتاب اونجا موجوده.لینک خرید کتاب از طاقچه اگه مایل به خوندن نسخه الکترونیکی کتاب هستین. نسخه صوتیش هم موجوده.اگه کتاب رو خوندین، خوشحال میشم تجربه‌تون رو با من هم به اشتراک بذارین.و هفته خوبی داشته باشین و از عجیب‌غریب بودن نترسید:) (مخاطب اولش خودممD:)</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 21:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان یک جورهایی بامزه‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%B3%D8%AA-u9lxfkcn7co6</link>
                <description>این کتاب رو سال پیش برای اولین بار به دست گرفته بودم، توی زمستون. بار دوم تابستون امسال دوباره شروعش کردم. تا وسط‌های کتاب هم پیش رفتم اما چیزهای مختلفی  پیش اومد و دوباره ولش کردم ولی دیروز نشستم پاش از اول و یک روزه تمومش کردم. به نظرم زمان مناسبش هم دیروز بود و واقعا هم بهش احتیاج داشتم. نوشته پشت کتاب:&quot;داشتم خواب می‌دیدم. نمی‌دونم چه خوابی بود ولی وقتی بیدار شدم حس افتضاحی نسبت به بیداری داشتم. نمی‌خواستم بیدار شم. وقتی خواب بودم خیلی بیشتر بهم خوش می‌گذشت و این واقعا ناراحت‌کننده‌س. تقریبا چیزی مثل یه کابوس وارونه بود، مثل وقتی که داری کابوس می‌بینی و از خواب می‌پری و خیالت راحت میشه. منتها وقتی بیدار شدم کابوسم شروع شد.&quot;&quot;و این کابوس که میگی چیه گریگ؟&quot;&quot;زندگی.&quot;&quot;زندگی یه کابوسه؟&quot;&quot;آره.&quot;دست نگه می‌داریم. حدس می‌زنم یه جور لحظه‌ی کیهانی باشه. اوووووووووو. واقعا زندگی کابوسه؟ باید ده ثانیه وقت بذاریم در موردش فکر کنیم.نویسنده: ند ویزینیمترجم: هما قنادانتشارات: نشر میلکانتجربه من از کتاب:کتاب در مورد گریگ جیلنر، یه نوجوون افسرده‌ی 15 ساله است که تصمیم می‌گیره خودکشی کنه اما آخرش سر از بخش روانی بیمارستانی درمیاره و ...همون طور که گفتم عنصر اصلی کتاب افسردگیه. کتاب از زاویه دید اول شخص نوشته شده و اگه توی نوجوونی‌ یا جوونی‌تون با افسردگی دست‌وپنجه نرم کردین، احتمالا خیلی جاها حس می‌کنین که افکار و وضعیت خودتونه که اونجا روی کاغذ نوشته شده.کتاب سال 2006 منتشر شده، یعنی حدود 16 سال پیش. من اون موقع کودکی 7 ساله بیش نبودم و عده‌ای در جهان اون کتاب رو می‌خوندن و باهاش احساس نزدیکی می‌کردن. حالا 16 سال بعد من همون کتاب رو می‌خونم و حس می‌کنم خیلی جاهاش از زبون خودم نوشته شده. این جالبه.کتاب براساس تجربیات خود نویسنده که در سال 2004 برای افسردگی بستری شده بوده، نوشته شده. شاید علت اینکه باورپذیره، همینه و یه نکته عجیب و دردناک: خود نویسنده سال 2013 خودکشی می‌کنه، خودش رو از بالای خونه‌ی پدرمادرش به پایین پرت می‌کنه. کسی که از افسردگی نوشته و از این میگه که امید هست همه چی بهتر شه و از زیبایی‌های زندگی میگه. کسی که احتمالا کتابش تونسته به چندین نفر کمک کنه تا زندگی رو باارزش برای زیستن بیابن اما خودش آخر به این نتیجه رسیده که نه این طورها هم نیست!اگر نوجوونی افسرده یا ناامید هستین، این کتاب رو پیشنهاد می‌کنم بهتون.اگر جوون هستین هم، همین طور. اگر مادر یا پدر یه نوجوون هستین که نمی‌دونین چی تو سرش چی می‌گذره یا چرا فلان کار رو انجام میده، شاید خوندن این کتاب کمی بهتون کمک کنه.اگر داستان‌هایی که برشی از زندگی هستن رو دوست دارین، این کتاب می‌تونه براتون مناسب باشه.اگر دوست دارین چیزی بخونین که بهتون یادآوری کنه هنوز زندگی چیزی برای عرضه داره و با وجود پوچ بودنش، ارزش داره براش تلاش کنین، این کتاب می‌تونه چیزی رو که می‌خواین بهتون میده.(بند زیر حاوی مقداری اسپویله)شاید آخر کتاب حس کنین که مقداری داستان غیرواقعی به خوبی و خوشی تموم شد و پسر قصه خیلی سریع همه مشکلات زندگیش رو حل کرد. اما به این دقت کنین که این داستان در مورد یه نوجوون بود. شاید حل و فصل کردن مشکلات توی اون سن راحت‌تر باشه و انرژی برای تغییر بیشتر. همون جور هم که خودش گفت هنوز درمان نشده ولی خودکشی دیگه یه احتماله، نه یه انتخاب. یه احتمال از این جنس که ممکنه همین امروز تبدیل به غبار بشه و به‌عنوان آگاهی مطلق توی دنیا منتشر بشه و این احتمال چندان قوی نیست.از روی کتاب هم یه فیلم توی سال 2010 ساخته شده با نام it&#x27;s kind of a funny story. (من از اینجا دانلود کردم.) خوب طبیعتا فیلمه و فیلمی که از روی کتاب ساخته شده، هیچ وقت ماجرا رو کامل تعریف نمی‌کنه. کلیت داستان یکسان بود اما جزییات خیلی متفاوت بود. برای همین چندان دوسش نداشتم. شاید اگه یکی دو ماه دیگه می‌دیدمش و کتاب برام کم‌رنگ‌تر می‌شد، از دیدنش بیشتر لذت می‌بردم.ردپایی از داستانبرش‌هایی از کتاب:من یه سیستم خاص در مورد توالت‌ها دارم. مدت زیادی رو تو اونا می‌گذرونم. اونا مثل آرامگاه هستن، یه سری مکان‌های عمومی که برای آرامش امثال من تو دنیا ساخته شدن.&quot;چند وقته که همچین احساسی داری گریگ؟&quot;&quot;از پارسال.&quot;&quot;قبل از اون چی؟&quot;&quot;خب... من سال‌های زیادی این جور احساسات رو داشتم. فقط شدتش کم‌تر بود. فکر می‌کردم بخشی از پروسه‌ی بزرگ‌شدن باشه.&quot;&quot;احساس خودکشی؟&quot;سر تکون دادم.بعدی برای اینکه صرفا چون بامزه بود:) &quot;من دکتر دیتا هستم.&quot;&quot;دکتر دیتا؟&quot;&quot;بله.&quot;ها. می‌خوام ازش بپرسم که اندرویده یا نه، اما این زیاد محترمانه نیست. به‌علاوه حالشو ندارم.و به نظر من بهترین جمله‌ی کتاب:&quot;من اینجا می‌مونم تا وقتی که درمان شم؟&quot; دکتر محمود خم می‌شه جلو. &quot;زندگی درمان نمیشه آقای جیلنر، مدیریت میشه.&quot;دکتر محمود دستش. می‌ذاره رو شونه‌م و می‌گه:&quot; آقای جیلنر. تو فقط یه عدم تعادل شیمیایی داری، فقط همین. اگه قند خون داشتی از جایی که بودی خجالت می‌کشیدی؟&quot;&quot;نه، اما...&quot;&quot;اگه مصرف انسولین رو قطع می‌کردی با عقل جور در نمی‌اومد که ببرنت بیمارستان؟&quot;&quot;این فرق داره.&quot;&quot;چطور؟&quot;&quot;من نمی‌دونم این قضیه‌ی شیمیایی چقدر واقعیت داره. بعضی وقتا فکر می‌کنم افسردگی یه روش کنار اومدن با دنیاس. مثلا بعضی از آدما مست می‌کنن، بعضیا مواد می‌کشن، بعضیا هم افسرده می‌شن، چون کلی مشکل اون بیرون هست که باید باهاش دست‌وپنجه نرم کرد.&quot; اوه. خیلی نوشتم از کتاب. بهتره بس کنم.موسیقی پیشنهادی:اگر این کتاب رو به دست گرفتین و دوست دارین که یه موسیقی پس زمینه هم داشته باشین، این چند آهنگ پیشنهاد منه:Broken by Anson SeabraUp, Up and Away by Chance PenaI&#x27;m Not a Cynic by Alec Benjaminهمین دیگه.با آرزوی لذت بیشتر در زندگی:)</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 16:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق پرآزار</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%BE%D8%B1%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-wagsxl3fsnd4</link>
                <description>این دفعه سراغ یه نویسنده‌ی ایتالیایی رفتم، النا فرانته. یه نویسنده که انگاری که کسی هویت واقعی اون رو نمی‌شناسه اما آثارش به زبان‌های مختلف دنیا ترجمه شده و در تیراژهای میلیونی به فروش رفتن. مترجم انگلیسی النا فرانته، آن گلدشتاین( Ann Goldstein) است. که اگه اسم النا فرانته رو توی اینترنت سرچ کنید تصویر این خانوم رو به جاش می‌بینین. به نظرم این هیجان‌انگیزه کسی رو بشناسی که خیلی‌ها دوست دارن بدونن کیه و همزمان مسئول فراگیر شدن آثارش در سراسر جهان هم باشی.بریم سراغ کتاب!خلاصه پشت کتاب:عشق پرآزار اولین رمان فرانته و یکی از مهم‌ترین آثار ایتالیایی دو دهه اخیر است. داستان حول محور رابطه دلیا و مادرش آمالیا می‌گردد. آمالیا دچار حادثه‌ای عجیب شده که چندوچونش مشخص نیست و دخترش تلاش می‌کند پرده از رازها بردارد. چه اتفاقی برای آمالیا افتاده؟ در شب حادثه، چه کسی همراه او بوده؟ آیا او همان‌طور که دخترش همیشه تصور می‌کرده، زنی پیچیده ودست‌نیافتنی بوده است؟...عشق پرآزار یک رمان روان‌شناختی تحسین‌برانگیز است که سرگذشت یک خانواده را بازسازی می‌کند و هم‎‌زمان تصویری از شهر ناپل طی سال‌های دهه پنجاه ارائه می‌دهد.در سال 1995 ماریو مارتونه فیلمی براساس این تریلر تفس‌گیر ساخت که در همان سال جایزه نخل طلایی بهترین کارگردانی را در فستیوال کن برد و جوایز معتبر دیکری هم به دست آورد.البته من توی صفحه ویکی‌پدیا دیدم که زده نامزد جایزه بهترین کارگردانی شده. نمی‌دونم حالا. فیلم رو هم جایی پیدا نکردم که بشه دانلودش کرد. به انگلیسی به این نام‌ها شناخته شده است: Nasty love/ Troubling loveنویسنده: النا فرانته (سایت نویسنده)مترجم:سارا عصارهانتشارات: نشر نونتجربه من از کتاب: (دقت کنید اینا هم تجربه منه. بنابراین یه به نظرم اول تموم این حرفا در نظر بگیرید.)هممم. کمی صحبت کردن در موردش سخته. کتاب 160 صفحه بیشتر نیست. بنابراین دو روزه می‌تونید تمومش کنید البته به شزطی! اگه بتونید فضای عجیب و خفقان‌‌آورش رو تحمل کنید.حقیقتا خوندنش دشوار بود. دشوار از این لحاظ که کمی گنگ بود، گیج می‌شدی، متعجب می‌شدی و در نهایت برای اینکه بتونی بفهمی آخرش چی میشه، بیخیال اینکه الان این خط منظورش چی بود می‌شدی. پس اگه هدف‌تون از خوندن کتاب توی این مقطع زمانی از زندگی‌تون، یافتن آرامش و جدا شدن از دنیای واقعی برای پیدا کردن مقداری شادی و امید و لذته، احتمالا این کتاب مناسب‌تون نخواهد بود.اگه براتون مهمه که کتاب هدف و نتیجه خاصی در انتها داشته باشه، باز هم احتمالا این کتاب مناسب‌تون نخواهد بود.اگه دنبال یه کتاب سرراست هستین که بدون اینکه گوشه گوشه مغزتون رو به درد نیاره جلو بره، این کتاب احتمالا مناسب‌تون نخواهد بود.چیزی که خیلی در مورد کتاب دوست داشتم، فضاسازیش بود. انگاری نویسنده یه دوربین فیلم‌برداری دستش گرفته و من رو با خودش از این ور شهر به اونور شهر می‌بره تا من خواننده بفهمم که شخصیت اصلی داستان دنبال چیه.یه جاهایی ضرب‌آهنگ داستان اونقدر سریع میشد که حتی پیش میومد نفس کشیدن هم از یادم بره (اغراقه یکم ولی به همچین حالتی نزدیک بود خداییش) اما یه جاهایی جون می‌کندم تا جلو برم.یک نکته‌ی جالبش احساس نزدیکی‌ای بود که با شخصیت‌های کتاب داشتم. جوری آشنا بودن انگار نه انگار که مردمی از ایتالیا در دهه پنجاه بودن. خیلی آشناتر حس میشدن. به خصوص پدر دلیا. من رو به شدت یاد پدربزرگم می‌انداخت.در کل حس عجیبی داشت برای من خوندنش. داشتم فکر می‌کردم احتمالا کتابی نیست که بخوام دوباره دستم بگیرم و بخونمش ولی دقیق‌تر که فکر می‌کنم شاید روزی دوباره بخونمش. احتمالا دلم برای اون حسی که موقع خوندنش داشتم تنگ میشه. همین دیگه.برش‌هایی از کتاب:وقتی یکی به خانه کسی که به تازگی مرده وارد می‌شود، به سختی می‌تواند باور کند که آنجا خالی است. خانه‌ها روح‌ها را در خود نگه نمی‌دارند ولی نشانه‌های آخرین حرکت‌های زندگی را در خود دارند. اولین چیزی که شنیدم صدای آب بود که از آشپزخانه می‌آمد و برای یک صدم ثانیه، با انقباض ناگهانی از حقیقت و دروغ، فکر کردم که مادرم نمرده، که مرگش فقط نتیجه یک توهم طولانی و پریشان بوده که کسی چه می‌داندکه کِی شروع شده بود.اتوبوس در شلوغی خیابان سالواتر رزا ایستاد، فهمیدم که دیگر هیچ‌گونه علاقه‌ای نسبت به شهر آمالیا احساس نمی‌کنم، به خاطر زبانی که با آن با من صحبت می‌کرد، برای خیابانی که وقتی بودم در آنها راه رفته بودم، برای مردمش. وقتی ناگهان چشم‌اندازی از دریا ظاهر شد_همانی که در کودکی من را به هیجان می‌آورد_ به نظرم کاغد کاردستی کبودرنگی آمد آویزان روی دیواری ترک‌خورده. احساس کردم که دارم کاملا مادرم را از دست می‌دهم و این دقیقا همان چیزی بود که می‌خواستم.شاید الان زیر آن زیرگذر بودم، چون صداها و تصویرها دوباره بین سنگ‌ها و سایه‌ها حضور داشتند و دوباره مادرم قبل از اینکه مادرم شود، در کنار مردی ایستاده که به اون عشق ورزید، که او را با نام فامیلی‌اش پوشش داد و با الفبای خودش او را محو کرد.مفتون آن بودم که او بلد بود از تار و پود یک پارچه یک آدم بیرون بکشد، یک نقاب، که از گرما و بو تغذیه می‌شد، که به نظر می‌رسید شخصیت، تئاتر و داستان است. حتی اگر او هرگز به من اجازه نداده بود تا او را لمس کنم، آن شبحش مطمئنا تا آستانه نوجوانی من، پر از اشاره‌ها، تصویرها و لذت‌ها بود. کت و دامن زنده بود.کودکی کارخانه‌ای از دروغ است که در استمرار گذشته دوام می‌آورد، مال من حداقل این طور بود.موسیقی پیشنهادی:اگر این کتاب رو به دست گرفتین و دوست دارین که یه موسیقی پس زمینه هم داشته باشین، این آلبوم پیشنهاد منه:Orange Marmalade by Evgeny Grinkoاگه روزی این کتاب رو خوندین یا اگه خوندینش قبلا، لطفا نظرتون رو در موردش با من به اشتراک بذارین چون برای جالبه بدونم بقیه در موردش چی فکر می‌کنن.امیدوارم عشق‌تون کم آزار باشه:)</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Thu, 03 Feb 2022 00:13:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D9%88-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-qyduu3cipkn1</link>
                <description>قول دادن آسون و موندن سر قول‌ دشوار! به خصوص قول‌هایی که به خودت میدی و هیچ نیروی خارجی نیست که بخواد تو رو مجبور به انجامش کنه یا اغلب اوقات آدم در قبال خودش عذاب وجدان نمی‌گیره که بخواد باهاش دست به گریبان بشه. عذاب وجدان همیشه مال همسایه است. در یک ماه اخیر در پروژه هفته‌ای یک کتاب شکست خورده و حیرانم. اما هنوز 11 ماه دیگه توی کیسه دارم! و آدمی همیشه به امید زنده است. بنابراین شکست را پذیرا نیستم.کتاب این دفعه تازه دیروز به دستم رسیده و من در یک نشست خوندمش. شاید عجیب به نظر بیاد ولی در ادامه می‌فهمید که چه طور یک شبه تبدیل به یه شاگرد زبر و زرنگ شدم:)بخشی از مقدمه نویسنده در ابتدای کتاب:این رمان داستانی است درباره خاطره‌ها و گم‌شدنشان. یک نامه عاشقانه است و در عین حال خداحافظی آهسته یک پدربزرگ با نوه‌اش و یک پدر با پسرش.این داستان درباره ترس است و درباره عشق و اینکه چه طور این دو اغلب دست در دست هم پیش می‌روند و در نهایت درباره زمان است، وقتی که هنوز مالک آن هستیم.پاراگراف ابتدایی کتاب:در انتهای مسیر زندگی، اتاق بیمارستانی هست که کسی درست وسط آن یک چادر سبز سرپا کرده است. درون چادر، یک نفر بیدار می‌شود ترسان و ازنفس‌افتاده، در حالی که نمی‌داند کجاست. مرد جوانی که کنارش نشسته زمزمه می‌کند: &quot;نترس.&quot;نویسنده: فردریک بکمن (سایت نویسنده)(صفحه کتاب در سایت نویسنده)مترجم: الهام رعایی (چندین اثر دیگر این نویسنده مثل مردم مشوش، من دوستت دارم، شهر خرس و ما در برابر شما، توسط همین مترجم و توسط نشر نون چاپ شده است.)انتشارات: نشر نونتجربه من از کتاب:هنوز یک ساعت هم نشده که کتاب رو تموم کردم. بنابراین خیلی داغم. من حقیقتا آدم احساساتی‌ای هستم و به راحتی اشک از چشمانم جاری میشه:) و سر این کتاب هم همین طور بود. کتاب 60 صفحه بیشتر نیست ولی بازم این قابلیت رو داشت که من رو انقدر غرق خودش کنه که بتونم دردی که شخصیت‌هاش کشیدن رو بفهمم. همین طولانی نبودنش باعث شده که تک تک جملاتش حرفی برای گفتن داشته باشن و نمیشه بدون اینکه جمله‌ای رو بفهمی یا بدون حواس جمع بخونیش. بنابراین توصیه می‌کنم موقع خوندنش موبایل‌تون رو از بغل دست‌تون بردارین.برای من نوع توصیف احساسات توی یه یک داستان خیلی مهمه. کلماتی که نویسنده انتخاب می‌کنه تا چیزی رو به چیزی دیگه تشبیه کنه و پیوند بده مهمه. و این کتاب پر از همین جزییاتیه که می‌تونه خوندنش رو شیرین و جذاب کنه.البته باید بگم که یک جاهاییش شاید کمی با متن ارتباط برقرار نکردم که احتمالا طبیعیه. خصوصیت متون ترجمه شده همینه به نظرم.به نظرم این داستانیه که بعد یک روز شلوغ، بعد کارهای مدرسه یا دانشگاه، یا بعد از اینکه از سرکار به خونه برمی‌گردین، بعد از اینکه خستگی‌هاتون رو با یک دوش آب گرم به در کردین، همراه با یک لیوان بزرگ چایی داغ (یا هر نوشیدنی گرم دیگه‌ای که باب طبعتونه) کنار دست‌تون، کاری می‌کنه واسه یه ساعت از دغدغه‌های دنیای خارج دور بشین و  با خوندن داستانی که می‌تونه برای همه ما اتفاق بیفته، زیباتر و پربارتر حداقل اون شب رو زندگی کنین.برش‌هایی از کتاب:پاهای نوآ از کنار نیمکت آویزان شده و به زمین نمی‌رسد، اما سرش همیشه توی فضاست. چون هنوز آنقدر عمر نکرده که اجازه بدهد کسی فکرش را روی زمین نگه‌دارد.&quot;بگو که ما با هم رقصیدیم نوآ-نوآ. بگو که عاشق شدن چه حسی داره، به این می‌مونه که توی خودت نگنجی.&quot;موسیقی پیشنهادی:اگر این کتاب رو به دست گرفتین و دوست دارین که یه موسیقی پس زمینه هم داشته باشین، می‌تونین هنگام خوندنش به این آهنگ‌ها گوش بدین:(صرفا تجربه منه)A Model of the Universe by Johann JohannsonLet Her Go- Piano Solo Version by Carmine De Martinoو همین. آزاد در فضا زندگی کنید:)</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 01:20:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محفل فلسفی یکشنبه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-comjkpalgrpe</link>
                <description>کتاب بعدی‌ای که قرار بود خوندنش 4 هفته پیش تمام بشه، محفل فلسفی یکشنبه‌ها بود. اسمش نظرم رو توی کتاب‌فروشی به خودش جلب کرد و با خوندن چند صفحه ازش و صدای فروشنده‌ که می‌گفت تا یه ربع دیگر کتاب‌فروشی بسته می‌شود، باعث شد که به حس اولیه‌ام برای انتخابش اطمینان کنم و بخرمش. البته بماند که اصولا من همیشه حسی کتاب می‌خرم.خلاصه پشت کتاب:این رمانی است معمایی-کارآگاهی با مایه‌های فلسفی. شخصیت اصلی کتاب زنی روشنفکر است اهل فلسفه اخلاق و علاقه‌مند به هنر و ادبیات.داستان در شهر ادینبروی اسکاتلند می‌گذرد و در طول آن، معمای مرگ مرد جوانی که زن شاهد آن بوده، با تاملات خاص این زن و ارتباطش با جامعه و نزدیکانش، و نیز دغدغه‌های فلسفی و اخلاقی او در هم می‌آمیزند و با ارجاع‌هایی گسترده به تاریخ و اسطوره و فلسفه و هنر و روانشناسی و سیاست و اقتصاد در غرب، رمانی عمیق و چندوجهی پدید می‌آورند. نویسنده بریتانیایی این رمان از پرکارترین و تحسین‌شده‌ترین نویسندگان معاصر است و سال‌هاست که در کنار نویسندگی در دانشگاه ادینبروی اسکاتلند حقوق‌ پزشکی تدریس می‌کند.نویسنده: الکساندر مک کال اسمیت (سایت نویسنده )مترجم: پژمان طهرانیاننشر: هرمستجربه من از کتاب:باید بگم حالا که دوباره توضیحات پشت کتاب رو می‌خونم، می‌تونم بگم تک به تک جملاتش واقعیت دارن. کلیت کتاب همینه؛ ملغمه‌ای از فلسفه، هنر، سیاست، اساطیر و پررنگ‌ترین‌شون یعنی اخلاق.چیزی که خیلی توی کتاب به چشم میاد همین دورراهی‌های اخلاقیه که شخصیت اصلی داستان یعنی ایزابل باهاش دست‌وپنجه نرم می‌کنه. حقیقتا یادم نمیاد توی آثار داستانی معاصر کتابی خونده باشم که انقدر مستقیم از اخلاق حرف زده باشه. شاید جذابیت این کتاب هم به همینه.احتمالا خوندنش برای کسی که هرچه سریعتر می‌خواد بدونه آخر داستانی که همه چیز حول اون شکل گرفته یعنی معمای مرگ مرد جوان، چیه کمی خسته‌کننده و حوصله‌سربر باشه. شاید برای یک مخاطب شرقی اون همه ارجاعات مختلف به هنر غرب و سیاستش سردرگم‌کننده باشه و یه جورایی آزارش بده. حقیقتا بعضی جاهاش برای من همین طور بود. خوندن پشت به پشت اسم نقاش‌هایی که برام ناآشنا بودن، زجرآور بود. زجرآور از این جهت که دوست داشتم بدونم هرکدوم کی بودن و چه کردن و از طرفی وقت کافی نداشتم تا به کنجکاوی خودم پاسخ بدم. برای همین از یه جا به بعد سعی کردم بیخیالی طی کنم. اگر این موضوع شما رو آزار نمیده می‌تونین با خیال راحت سراغ کتاب برین.اگه سرتون برای سوالات فلسفی-اخلاقی درد می‌کنه و فکر کردن بهشون براتون جذابه، این کتاب کاملا مناسبتونه. اگه دلتون یه داستان معمایی-کارآگاهی که ملموسه می‌خواد، ملموس از این لحاظ که احتمال میره پای خودتون هم به همچین معمایی باز بشه، این کتاب مناسبتونه. و اگه اسکاتلند براتون جذابه، باز هم این کتاب براتون مناسبه.(شانسی کتابی که قبل از این کتاب هم خونده بودم توی اسکاتلند داستانش رخ داده بود اما نه توی پایتختش، توی یه روستا توی شمال اسکاتلند. این توالی اسکاتلند رو دوست داشتم.)(حقیقتا تا اواسط کتاب فکر می‌کردم نویسنده کتاب یه خانومه... این که یه نویسنده زن یه کتاب با شخصیت اصلی مرد بنویسه برام روال‌تر از نوشتن یه کتاب با شخصیت اصلی زن توسط به نویسنده مرد به نظر میرسه.)برش‌هایی از کتاب: (دارای اسپویل نیستند. می‌تونید با خیال راحت بخونید.)(( ولی این ماجرا به من ربط پیدا می‌کنه. من همه چیز رو دیدم یا به هرحال بیشترش رو دیدم. من آخرین کسی بودم که اون پسر دید. آخرین نفر. تو فکر نمی‌کنی آخرین کسی که تو این دنیا می‌بینی یک دِینی به تو داره؟))شاید موضوع این بود که تخیل اخلاقی نداشت. اخلاقیات وابسته بود به درک کردن احساسات دیگران. اگر کسی تخیل اخلاقی نمی‌داشت_ که از این جور آدم‌ها وجود داشتند_ آن وقت اصلا نمی‌توانست با کسی همدلی کند. درد و رنج و بیچارگی دیگران به نظرش واقعی نمی‌رسید چون درکی از انها نداشت.چه کوته‌بین بوده‌ایم ما اگر گوشمان به حرف کسانی بوده که خیال می‌کرده‌اند آداب‌دانی از اداواصول‌‌های بورژوایی است که دیگر اعتبارش را از دست داده و در این زمانه دیگر کسی برای این حرف‌ها ارزشی قائل نیست. و در پی آن، فاجعه‌ای اخلاقی رخ داده بود چون آداب‌دانی اصل و اساس جامعه مدنی بود. آداب‌دانی روش انتقال پیامِ مدارای اخلاقی بود. با روشی که در پیش گرفته شده بود، همه افراد این نسل قطعه‌ای حیاتی از پازل اخلاقیات را گم کرده بودند، و حالا همگی شاهد نتایجش بودیم: جامعه‌ای که در آن هیچ‌کس به داد دیگری نمی‌رسد، هیچ کس از هیچ چیز متاثر نمی‌شود؛ جامعه‌ای که در آن بیان پرخاشگرانه و بی‌عاطفگی تبدیل به هنجار شده است.زندگی داشت یه‌کم پیچیده می‌شد. خواست یکی دو روزی به کارهام برسم و از پیچیدگی درش بیارم. مطمئنم که می‌فهمی چی می‌گم.ایزابل وارد اتوبوس شد، بلیتش را خرید و رفت تا روی یکی از صندلی‌های عقب بنشیند. معدودی مسافر در اتوبوس بودند: مردی پالتوپوش که سرش روی سینه‌ش افتاده بود، زوجی دست در گردن هم و بی‌اعتنا به اطرافشان، و پسری نوجوان که شالی سیاه‌رنگ به سبک زورو دور گردنش گره خورده بود. ایزابل در دل خندید و با خودش گفت: حال و روز ماست در مقیاس کوچک. تنهایی و ناامیدی؛ عشق و مجذوب خود شدنِ حاصل از آن و شانزده‌سالگی که شرایط خاص خودش را دارد.و همین.شاد باشید و اخلاق رو فراموش نکنید:)</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jan 2022 22:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌فروشی سر نبش</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%B4-ssory5i69p6w</link>
                <description>مقدمه:با توجه به اینکه سال نوی میلادی در راهه. بنابراین زمان، زمان گرفتن تصمیم‌های جدیده. درسته که در اصل برای یه ایرانی نوروز متناظر با نو شدن ساله اما آدمی دوست داره از هر فرصتی برای یه شروع تازه استفاده کنه.یکی از تصمیم‌های جدیدم برای سال نوی میلادی، خوندن حداقل یه کتاب در هفته است. درست مثل یه وظیفه بهش نگاه می‌کنم. مهم نیست چه قدر کار سرم ریخته اون هفته، چندتا امتحان و پروژه و تمرین دارم، باید هفته‌ای یه کتاب بخونم و بعدش یه توضیحی در موردش بنویسم. برای اینکه یادم بمونه چی خوندم. برای اینکه حافظه‌ام مقدار زیادیش با محتویات ناخوشایند پر شده و برای جلوگیری از فراموش کردن خیلی چیزها مجبورم بنویسم. در این مورد خاص مجبورم بنویسم تا یادم بمونه که چی خوندم، چه حسی گرفتم و چه چیزی ازش خوندنش یاد گرفتم. چرا این جا می‌نویسم؟ شاید کسی بخواند و برایش مفید باشه. من نه ادبیات خوندم، نه مترجمم، نه منتقدم، نه بلدم حرفه‌ای نقد کنم و نه حق دارم که این کار رو کنم. اینجا فقط و فقط نظر شخصی خودم رو می‎نویسم و از حسی که گرفتم میگم. همین:)نام کتاب: کتاب‌فروشی سر نبشنویسنده: جنی کولگنترجمه: مرجان رضاییخلاصه پشت کتاب: نینا ردموند دلال ازدواج ادبی است. رساندن خواننده به کتابی مناسب هم مایه‌ی اشتیاق اوست و هم مایه‌ی اشتغالش. یا دست کم چنین بود. تا روز پیش ، او کتابداری در شهر شلوغ و پلوغ بود. اما اکنون شغلی که به آن عشق می‌ورزید دیگر وجود ندارد.نینا، که مصمم است زندگی جدیدی برای خود دست‌وپا کند، به دهکده‌ای خواب‌آلود در فرسنگ‌ها دورتر نقل مکان می‌کند. در آنجا خودروی ونی می‌خرد و آن را تبدیل به کتاب‌فروشی سیار می‌کند و سوار بر آن از محله‌ای به محله‌ی دیگر می‌رود و با استفاده از نیروی قصه‌گویی، زندگی‌های فراوانی را تغییر می‌دهد.تجربه من از خواندن کتاب:اگه شما هم جزو از اون دسته از آدم‌ها هستین که عشق کتابین و یکی از شغل‌های رویایی‌تون کتاب‌فروش بودنه، این کتاب راست کار خودتونه. میشه یه جورایی گفت که کتاب یکی از شخصیت‌های اصلی این داستانه.شاید بعد خوندن این داستان به این نتیجه برسین که به طور قطع برای هر آدمی روی این کره‌ی خاکی میشه یه کتاب پیدا کرد که حرف دلش رو بزنه. با زبانی سخن بگه که مطابق با زبان دل و فکر اونه و این جذابه. خوندن قصه‌هایی که آدم‌ها می‌تونن خودشون رو به جای یکی از شخصیت‌هاش (شاید هم بیشتر) بذارن و زندگی ساخته و پرداخته شده اون رو زندگی کنن. مقدمه‌ی کتاب رو دوست دارم. باعث شد برم توییتر نویسنده رو پیدا کنم و بالا پایینش کنم تا ببینم چه شخصیتی داره.شاید شخصیت نینا شما رو متعجب کنه. شاید هم نکنه. ولی خیلی جاها به خصوص نیمه‌ی اول داستان خیلی خوب احساساتش بیان شده بود. خیلی قابل درک بود برای من. ترس‌هاش، خوددرگیری‌هاش، ناامیدی‌هاش و شادی‌هاش. توصیف‌ها و فضاسازی‌های کتاب هم... خیلی خوبه. من عاشق فضای اون دهکده‌ای که احتمالا تا آخر عمرم هم پام رو توش نمیذارم شدم. عاشق رسم و رسوماتشون، عاشق نور خورشید تابستونی‌ای که بر روی تپه‌های سبزرنگ اطراف دهکده میفته و عاشق اون دو پیرمرد بارنشین قصه شدم. اون دهکده و اون آدم‌هاش، قطار نیمه شبی که سرچشمه‌ی رویاهای ممنوعه بود، درخت کتاب‌ها، تولد دوتا بره‌‌ای که برای اینکه از جای گرم و نرمشون خارج نشن به همدیگه گره خورده بودن، ون تا ابد به خوبی و خوشی، پسر بچه‌ای که یاد گرفت که چه طور کتاب رو توی دستش بگیره، دختر نوجوونی که تمام تلاشش رو برای کنار هم نگه داشتن خانواده‌اش می‌کرد هرچند ناکارآمد، زندگی‌های معمولی و تکراری و بدون شتاب برای رسیدن به قله‌های موفقیت، زندگی‌هایی که بعضی وقت‌ها با تمام معمولی بودنشون حسرت برانگیز بودن، صاحب مزرعه‌ای که سکوتش گویاتر از کلماتش بودن، دوستی که به روش خودش همه جوره پشت دختر قصه بود، اسکاتلندی که الان زیباتر از همیشه توی ذهنم جا گرفته و ... همه‌ی اینا بخشی از زیبایی ساده اما شگفت‌انگیز این داستان بود.کتابی که میشه گفت قهرمانی نداره، اتفاقات خارق‌العاده توش رخ نمیده، عشق آتشینی نیست و همه چیز همون طوریه که باید باشه. شاید برای من یک سوم آخر کتاب ضرب‌آهنگش تند بود و نیاز بود که سریعتر با تغییرات داستان همگام بشم. به نظرم هنوز جا داشت که تعداد صفحات بیشتری بهش اضافه بشه تا شخصیت‌ها درک بشن. مثل آشی بود که نیاز داشت به اصطلاح یک قل دیگه بخوره تا مزه‌اش جا بیفته.بخشی از متن کتاب:خاموش باش، در گوشه‌ای پنهان شو و بگذاراندیشه‌ها و دلتنگی‌هایت برخیزند ودر اعماق قلبت جای گیرندبگذار رویاها خاموش چون ستارگان حرکت کنندبا شگفتی‌ای که نتوان توصیف کردبگذار تو را کامیاب کنند و آرام باشو همین دیگه.اگه یه درصد شما آدمی بودین که مشتاق شدین کتاب رو بخونین یا خونده بودین، با گفتن نظرتون به من هم یه بسته &quot;آرزوهای تا ابد به خوبی و خوشی&quot; دریافت می‌کنین.</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 00:48:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وشنود سوم- قاب چوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%82%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-zhlb9zvbujyp</link>
                <description>-آوردیشون؟+اوهوم. همون چیزایی که خواستی رو آوردم. بریم سراغ میز؟-آره بریم سراغ روزمرگی‌هات.+بیا اول همه چی رو بریزیم رو تخت و دستمال بکشیم. بعد یکی یکی نگاه می‌کنیم کدوم چیزا به درد نمی‌خوره و باید بندازمشون دور و چه چیزایی رو هم باید بذارم یه جای دیگه.-خوبه...-گردگیری تموم شد؟+آره. الان یه میز خالی دارم که تمیزه. یه سری لک و اینا هست که هرکاری کردم پاک نشد. نمی‌دونم باید باهاشون چیکار کنم.-ولشون کن اونا رو. نمی‌تونی فعلا کاری براشون کنی. این لکه‌ها عادتات هستن. واسه همین نمی‌تونی 5 دقیقه‌ای پاکشون کنی. اگه بخوای از بین ببریشون باید صبر کنی، چندین بار دیگه تمیزش کنه تا کمرنگ شن و به مرور زمان از بین برن.+هوم. باشه. دسته گل خودم بوده که همونجا رسیدگی نکردم. بیخیالش بیا بریم سراغ این کاغذایی که رو میزه. بیا دسته‌شون کنیم بذاریم گوشه شمال شرقی میز.-نه یه سریاش رو باید بریزی دور به کاریت نمیاد.+کدوماشو میگی؟ همشون مهمن واسم.-اگه مهمن پس چرا نصفه نیمه ولشون کردی؟+چون منتظرم زمان مناسبش برسه تا دوباره از سر بگیرم.-اون زمان هیچ وقت نمیاد.+چی میگی برای خودت؟ من می‌دونم یا تو؟-مگه بین من و تو تفاوتی هست؟ من خود توام. همونی که تموم این چند ماه از اتاق بیرونش کرده بودی و درو رو خودت قفل کرده بودی تا مبادا بیام تو.+من دلایل خودمو داشتم واسه اون کار.-من که سرزنشت نکردم و نخواهم کرد. فقط دارم میگم من و تو، یه منیم.+باشه. ولی من بودم که تمام این مدت با این کاغذا هرروز سر و کله زدم.-تو فقط هی اونا رو مرور کردی و مرور کردی. هیچ وقت خودکار دستت نگرفتی که تمومش کنی یا حداقل ادامه بدی.+ولی قصدشو داشتم.-بیا بیخیال این بحث شیم. یه لوپه که هی توش دور می‌خوریم. بیا فعلا بذاریمشون توی یه پوشه و بذاریمشون تو کشو تا بعد از اینکه اوضاع آرومتر شد، باخیال راحت‌تر بررسی کنیم.+حله.-قاب اهدافت کو؟+ندارم. از وقتی که قاب قبلی رو شکستم دیگه یه جدیدشو نساختم.-(نفس عمیق بکش نفس عمیق بکش. بهش چیزی نگو. تو که می‌دونی تو چه حالی بوده) هووم بیا باهم یکی بسازیم پس. یه چوبیش رو. لازم هم نیست الان چیزی بذاری توش. روز به روز پرش می‌کنیم.+خوبه. چون واقعا الان هیچی ندارم که بذارم توش.-با هم درستش می‌کنیم فرزندم. بیا باقی وسایل رو بذاریم رو میزت. کم‌کم کارمون داره با اتاقت تموم میشه. بعدش باید بشینی پشت میز و با خودکار مورد علاقه‌ات دفتر روزانه‎‌ات رو پر کنی. هرجوری که دوست داری اما جادویی. حیفه که روزات جادویی نباشن. پر از شگفتی و نور و رنگ.+ به نظرت می‌تونیم جادویی بنویسیم؟-چرا که نه. تو بنویس، باعلاقه بنویس. احساسات و انگیزه رو وارد کارت کن و امید داشته باش. جادو خودش میاد...</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 13:00:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت و شنود دوم- کتاب زرد</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-r7dsus51b2ag</link>
                <description>-دفعه پیش به اینجا رسیدیم که باید بری پوچی رو بذاری زیر تخت. این  کار رو کردی؟+تقریبا-یعنی چی تقریبا؟+نگاه! این واقعا کار سختیه و زمان‌بر. نمی‌تونی ازم توقع داشته باشی که در عرض چند روز اونو از روی میزم، جایی که همیشه در معرض دیدم بوده و به بودنش کنارم عادت کردم، به زیر تختم منتقلش کنم.-حق با تویه. ولی می‌ترسم یه جایی این وسط فراموش کنی که داری چیکار می‌کنی.+یعنی انقدر به من اطمینان نداری و به اراده‌ام شک داری؟-دروغه بگم نه. من به خود تو به خود شخص تو هیچ شکی ندارم اما بیا قبول کن که الان اونقدر قوی نیستی که بتونی از وسوسه‌ی غرق شدنِ دوباره توی اون پوچی در امان بمونی. +ولی من دارم تمام تلاشمو می‌کنم که دیگه فرار نکنم، پرده‌ها رو کنار بزنم و نور رو وارد اتاق ذهنم کنم و یه لنگر واسه زندگیم پیدا کنم.-شنیدن این حرفا منو خوشحال می‌کنه و امیدوار ولی از دل نگرانی‌هام کم نمی‌کنه.+باشه. حالا باید چیکار کنم؟ فرض کنیم پوچی‌ها رو تو جعبه کفش ریختم و گذاشتم زیر تخت.-می‌دونی درسته اسمش پوچیه و آدم اینطوری در نظر می‌گیره که ماهیتی نداره تا جایی رو اشغال کنه اما اینطوری نیست.+حس می‌کنم در نبودش راحت‌تر نفس می‌کشم.-اوهوم. دقیقا همینه. پوچی دیده نمیشه و حتی ممکنه در بلند مدت دیگه نتونی حسش هم کنی  اما فضای اتاق ذهنت رو سنگین می‌کنه. در مرور زمان با نفس کشیدن توی همچون جایی مسموم میشی و از بین میری.+اگه انقدر خطرناکه، چرا از پنجره اتاق پرتش نکنم بیرون به جای اینکه بذارمش زیر تخت؟-چون نمی‌تونی بیرونش کنی. چون نمی‌تونی وجودش رو انکار کنی. هرچه قدر هم که از اتاق ذهنت بیرونش کنی، دوباره برمی‌گرده پیشت. +چه قدر کَنه!-بدجور. بهترین راه اینه باهاش همزیستی مسالمت‎‌آمیز داشته باشی. شاید بعدا یه جاهایی هم به‌دردت خورد. +واقعا می‌تونه مفید باشه؟-به نظرم آره. کاربردهای خاص خودش رو می‌تونه داشته باشه.+هممم. خوب بیخیالش فعلا. حالا که فضای اتاق سبک‌تر شده باید چیکار کنم؟-داریم کم کم با هم اتاق ذهنت رو مرتب می‌کنیم. به نظرم بیا بریم یه نگاهی به میز کارت بندازیم. قطعا یه چیزایی اونجا هست که باید بندازی سطل آشغال، یه سری کاغذ مربوط دل‌مشغولی‌های روزانه هست که باید مرتب بشه و یه دستمال هم باید بیاری که گرد و خاکاش رو بگیریم. اون کتابای اون گوشه رو هم باید بری بذاری تو کتابخونه‌ افکارت. البته فک کنم کتابخونه‌ات هم نیاز به یه بازبینی حسابی داره!+:&quot;&quot;&quot;-خودت رو نزن به اون راه بچه+خوب میگی چیکار کنم؟ توقع نداشتی که وسط این بل بشو اون کتابخونه کوفتی مرتب باشه؟-نه و ندارم هم. اونجا همیشه شلوغه هرکاریش هم کنی. فقط باید هرچند وقت یکبار دوباره از نو بچینی‌اش و یه سری کتابا رو هم بندازی دور. همونایی که جلدش به مرور زرد میشه.+چرا آخه؟ من اونا رو دوست دارم. توی این مدت دائم می‌خوندمشون.-دوست داری که دوست داری. بیهوده‌تر از اونا چیزی نیست توی اتاق ذهنت.اون کتابا پرن از حسادت، مقایسه، ناامیدی، دروغ، تنبلی و... . شاید قبلا مفید بودن اما الان پوسیدن. بنابراین باید زودتر از دستشون خلاص شی تا به باقی کتاب‌هات پوسیدگیش سرایت نکرده.+باشه. من میرم یه پلاستیک بیارم که کتاب زردا رو بریزیم توش.-خوبه. دستمال و شیشه پاک‌کن هم برای میز یادت نره.+چشم-آفرین+برمی‌گردم...</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 17:21:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌وشنود اول- جعبه کفش</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%81%D8%B4-t0w573diahaw</link>
                <description>+ این روزها تنها سلاحی که در مواجه با هرچیزی دارم، فراره. فرار از همه چی.فرار از اخبارفرار از کارهای دانشگاهفرار از جواب دادن به اعتراض مسئول کارآموزیفرار از جواب دادن به این سوال که مطمئنی قدم بعدی‌ای که برمی‌داری درسته؟فرار از حموم کردنفرار از دادن امتحان رانندگیفرار از خوندن کوه کتابایی که برای تابستون برای خودم لیست کردمفرار از زندگیفرارفرار فراراگه امکانش بود از خوابیدنم فرار می‌کردم و روز و شب رو مدام تو یوتیوب با ویدیوهای به اصطلاخ پروداکتیویتی به سر می‌کردم!! تناقض بزرگیه این زندگی:)تنها کاری که می‌کنم همون کار داوطلبانه‌ایه که برای یک کانال انجام میدم و ترجمه و ساخت زیرنویس برای یه سری برنامه است. کاری که اگه بخوایم منطقی نگاه کنیم از لحاظ اولویتی در پایین لیست کارهایی که در دست دارم قرار داره و چیزیه که کم اهمیت‌ترین به نظر میرسه. البته نه برای من! برای یه آدمی که می‌خواد موفق باشه و زندگی آدمای زیادی رو بهتر کنه. خیلی وقته که از همچون آدمی بودن دست کشیدم. شایدم دست نکشیدم و یه جایی اون ته مه‌های ذهنم دارم بهش فک می‌کنم و همینه که باعث میشه این روزا به خاطر فرار کردنام، نتونم درست نفس بکشم و دلهره رو فراوون تو دلم حس کنم.-چرا واقعا فرار می‌کنی؟ چون آسونه؟+ بخوایم صادقانه نگاه کنیم آره، آسونه. تو لحظه آسونترین کاریه که میشه انجام داد.- ولی تو بلند مدت چی؟ واسه ماه بعد چی؟سال دیگه چی؟ 50 سال دیگه چی؟ با فرار کردنای دائمی 50 سال دیگه کجا خواهی بود؟ چی خواهی بود؟+ همینه. بزرگترین چیزی که باعث میشه برای من فرار کردن آسونترین راه نباشه، آینده است. آینده‌ای که از بچگی تو کله‌ام فرو شده که باید باشکوه باشه، خارق‌العاده باشه، من توی اون آینده باید موفق باشم، بهترین ورژن خودم باشم.- توی یه فیلمی بود یا شاید هم کتاب، که می‌گفت آدما برای ادامه دادن به زندگی نیاز به یه لنگر دارن.+ الان هر سویی رو که نگاه می‌کنم هیچ لنگری نیست.- بیا فضا رو به سبک کتابای توسعه فردی دربیاریم و بگیم حالا که لنگری نیست، لنگری بساز! +لنگر ساختن. اولین سوالی که به ذهنم میرسه اینه که لنگر رو چه جوری بسازم؟ از چی بسازم؟- شاید باید بری سراغ یوتیوب؟+ آره، بیا بریم سرچ کنیم چه طوری لنگری بسازیم:))) -ولی به نظرم میری ویدیو رو میبینی میگی&quot; عه اینجوری باشه خیلی هم رواله. فردا میرم انجامش میدم.&quot; دوباره شروع می‌کنی فرار کردن. خسته نمیشی از فرار کردن؟ +چرا. همین الانشم نفس کم آوردم. -چرا نمی‌ایستی؟ +چون همه چیزایی که دنبالم هستن به میرسن. -چی میشه اگه برسن بهت؟ +نمی‌دونم. -عیب نداره. اشکال نداره. اینکه نمی‌دونی چه طوری باید اوضاع رو بهتر بکنی طبیعیه. همه ما یه جایی توی زندگی خسته میشیم. خسته از همه چی. به پوچی میرسیم. +به پوچی عادت کردم.-خوبه! عادت کردن به پوچی چیز بدی نیست. از نظر منم دنیا واقعا پوچه. ولی شاید باید یاد بگیریم پوچی رو بذاریم توی یه جعبه کفش و بذاریم زیر تختمون. عیبی نداره هرچند وقت یه بار درش بیاری و محتویاتش رو زیر و رو کنی. ولی یادت نره جای اصلی‌اش همون زیر تخته.+فعلا فقط پوچی رو بذارم زیر تخت یعنی؟-آره. مهم‌ترین قدم همینه.+پوچی چه ربطی به فرارکردنام داره؟-کم کم می‌فهمی...</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 20:12:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حوصلگی،یاور این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%DA%AF%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-ieeyzy3rr3bb</link>
                <description>دو هفته اخیر یوتیوب،پینترست،اینستاگرام و ... هر روز بالا پایین کردم.بارها انگیزه گرفتم کاری رو شروع کنم. حتی به بهانه شروع سال جدید اهداف سالانه‌ام رو نوشتم و با خودم گفتم با به روی کاغذ آوردن این اهداف و خواسته‌ها دیگه از این لحظه به بعد پرامید و انگیزه ادامه میدم. با خیال راحت اون شبی که این لیست رو نوشتم گرفتم خوابیدم با این فکر که از فردا هرلحظه برای تبدیل شدن به ورژن بهتر خودم تلاش می‌کنم. ولی نه اینجوری نشد. یک هفته گذشت و هنوز همونی‌ام که تو سال قبلی بودم. حتی می‌تونم بگم قبل نوشتن اون لیست آدم پروداکتیوتری بودم! حداقل کارهایی که روزانه باید انجام می‌دادم رو مشخص می‌کردم ولی این هفته این کار رو هم نکردم:))یک جایی خونده بودم این بی انگیزگی و بی حوصلگی ناشی از افسردگیه. بارها با خودم فکر کردم که آیا واقعا افسرده‌ام ؟ این میل به تنها بودنی که روز به روز بیشتر در من شکل می‌گیره برای همینه؟ اینکه این روزها دوست دارم فقط توی اینترنت بگردم، با دیدن کارها و نصایح بقیه انگیزه بگیرم، شب بشه و بخوابم و با امید فردایی بهتر خواب‌های قشنگ قشنگ ببینم. فردا که از راه می‌رسه و هیچ کاری نمی‌کنم از خودم عصبانی میشم، خودم رو به مقدار خیلی کم سرزنش می‌کنم و دوباره میرم تو اینترنت می‌چرخم و به خودم قول‌های سفت و محکم میدم و دوباره ادامه همین چرخه.میگن افسردگی بیماری خاموشیه. متوجه‌اش نمیشی تا خودت رو غرق در سیاهی مطلق ببینی. آیا منم دارم توی اون سیاهی غرق میشم؟اینکه هر روز نسبت به همه چی بی حس‌تر میشم و دیگه هیچ چیزی رو احساس نمی‌کنم یک خصلت عادی برای آدماست یا واقعا دچار این بیماری روحی شدم؟دلم برای تعامل با دوستام، نیمه_دوستام، آشنایان و غریبه‌ها تنگ شده. ولی وقتی بهشون میرسم بی‌حوصله میشم.همیشه تو زندگیم اونی بودم که بقیه کمک می‌کردم.خیلی خیلی کم پیش اومده برم سراغ کسی و ازش کمک بگیرم. در واقع همیشه می‌خواستم اونی باشم که همه بهم تکیه کنند و مشکلاتشون رو من براشون حل کنم. کاش یاد می‌گرفتم که کمک هم بگیرم. آیا هنوز امیدی هست که یاد بگیرم؟فکر می‌کنم کمک می خوام. باید از یکی کمک بگیرم. یکی که دوست نباشه آشنا نباشه. باید برم سراغ مشاور؟روانشناس؟ شاید. یکی باشه که دوست نباشه اما مثل یک دوست با من حرف بزنه. یکی که قضاوت نکنه، نصیحت نکنه، سرزنش نکنه (برای همین سراغ خانواده نمی رم). یکی که بشنوه، بغلم کنه، بهم امید بده که همه چیز درست میشه، بگه که من می‌تونم از پس همه چی بربیام. بگه که من می‌تونم اونقدر قوی باشم و اون قدر ظرفیت دارم که زندگی آدم‌هایی که کمک می خوان رو عوض کنم. بگه که من می‌تونم دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنم. تنها و تنها چیزی که این روزها بهش اعتقاد دارم اینه که میشه شرایط رو بهتر کرد. می‌تونیم شرایط رو بهتر کنیم.زندگی هیچ وقت آسون نمیشه. روزگار ما همیشه بر مدار خوشی نمی‌مونه اما بر مدار بدی هم همیشه نمی‌مونه. هیچ چیزی پایدار نیست، نه ظلم نه عدالت.ما محکومیم که توی این فضا دست و پا بزنیم، تلاش کنیم، خواسته‌ای داشته باشیم و بعضی وقت‌ها بهشون برسیم. همواره تن به اجبار بدیم تا در نهایت لحظاتی رو در اختیار خودمون داشته باشیم. در عین ناتوان بودن توانا هستیم. زندگی یک تنقاض بزرگه. انقدر بزرگه که بیشتر وقت‌ها به چشم نمیاد. همه چی در عین پیچیدگی ساده است. تهش چی میشه؟ خیلی وقته که این سوال دیگه معنای خودش رو برام از دست داده و از خودم نمی‌پرسم که چی میشه.تهش چی داریم؟ دو سه جرعه امید. امیدی که حتی معلوم نیست به چی بر می گرده.به نظرم که واقعا دارم افسرده میشم...</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 00:28:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی خواهی یا نمی توانی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-sjkvakoryjj4</link>
                <description>امروز یک امتخان داشتم.یک امتحان ساده برای یک درس یک واحدی در دانشگاه.از آن امتحاناتی که اول ترم با خودت می گویی :«حله اینو که پاسم!»ولی به موضوع به همین سادگی ها نیست. همین امتحان هاست که رس تو را می کشند. می خواهی برایش درس بخوانی اما نمی توانی. هرچه قدر که خودت را محدود می کنی، به خودت فشار میاوری، به هزارتا دوز و کلک دست میاندازی تا آن را بخوانی اما نمی خوانی.می دانی که اگر فقط دو یا سه ساعت وقت بذاری قضیه حله.اما نمی توانی.شاید هم نمی خواهی که حالا بیایم به این برسیم که نمی توانی.برای این امتحان یک شب نخوابیدم!فیلم های درس را دیدم.اما چه طوری آن مهم است. همزمان بازی می کردمو تو اینستا می چرخیدم. یوتیوب رو بالا پایین می کردم. اون وسط مسط ها یک چیزهایی هم از درس گوش می دادم. اگر امتحان شفاهی نبود قطعا عملکرد بهتری داشتم.قطعا قطعا.من یاد نگرفته ام برای این درس مفهمومی درس بخوانم.طوطی وار می خوانم و جلو می روم.شاید مشکل همین جاست.(1)می دانم که گند زدم.فاجعه ای تاریخی بود.مطلقا هیچی هیچی در خاطر نداشتم.به زور چار جمله از اعماق ذهنم بیرون کشیدم و جواب دادم و الان فقط امیدوارم که این درس را پاس بشوم.آن هم براساس سابقه نه چندان خوب گذشته ام.با تمام این اوصاف ولی خوشحالم.هروقت که به آن فکر می کنم احساس آزادی دارم.دندان لقی بود که باید کنده می شد و کنده شد فقط امیدوارم عفونت نکند جایش.شاید اگر اوایل دوران دانشجویی ام  بود،خودم را بسیار سرزنش می کردم.که چرا موثر تلاش نکردم و فقط تو گل لگد کردم بدون اینکه اخرش به چیزی برسم.ولی الان نه.به این نتیجه رسیده ام که &quot;الان&quot; خواسته من تلاش موثر کردن برای این درس نیست.حتی برای این رشته نیست.شاید در گذشته قضیه فرق می کرد. نمی خواهم.چون عمیقا نمی خواهم پس نمی توانم تلاش موثر هم بکنم.شاید این امتحان فقط یک بهانه بود.فقط یک برگه از دفتر نانوشته ی &quot;چیزهایی که الان نمی خواهم اما در گذشته می خواستم&quot;.درسته.شاید در گذشته می خواستم مهندس خفنی بشوم. کاری کنم تا مهندسی پا به پای علم امروزی جلو بیاید.ولی الان فقط خودم را هل می دهم.سه سال آزگار از خودم پرسیدم چرا انگیزه نداری نیلوفر؟چرا کاری نمی کنی نیلوفر؟من که می دونم دوست داری رشته ات رو نیلوفر.ولی &quot;نهههههههههههههههههههه&quot; عمیقا می گویم الان که این چیزی نیست که بخواهم تمام عمر آن را به دنبال خودم بکشم.نمی توانم قدم از قدم برایش بردارم این روزها. نمی خواهم که قدم از قدم بردارم.تاکید می کنم نمی خواهم.اره. سه سال فقط خودم را سرزنش می کردم که چرا تلاش نمی کنی و نمی تونی انجامش بدی ولی کافی بود فقط یک قدم عقب می گذاشتم و به این می رسیدم که &quot;نمی خواهم که بتوانم&quot;.شاید هم دوست نداشتم با این حقیقت روبرو بشوم. حقیقت زشتی است. ناامید کننده و زجرآور.انگار که این سه سال را فقط در خلاف جهت خواسته های حقیقی ات شنا کرده باشی(.ولی اینجا نیز یک سوال مطرح است که اگر شنا نکرده بودی به این نتیجه می رسیدی؟نمی دانم.)اینجاست که باز می گردیم به همان جمله معروف. خواستن توانستن است ولی با بیان دیگر. چه قدر کلیشه ای شد قضیه.مشکلی دارد؟ نه ندارد.من همین کلیشه ها را هم دوست دارم.کلیشه بودن گاهی لازم است.چیز بدی هم نیست.برای من سه سال طول کشید تا بفهمم نمی خواهم.مدت زمان زیادی است؟شاید اره شاید نه.ولی جلوی ضرر را از هرکجا بگیری منفعت است:) این هم کلیشه است؟ عیب ندارد. گفتم که کلیشه ها لازم اند.ای کسی که این نوشته را خواندی.اول از همه تشکر تشکر. و این را از من داشته باش: نتوانستن هایت را مرور کن شاید که نخواستنی در بطن خود داشته باشد.</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 17:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست قدیمی،دوراهی،سلام!</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-ml81kpmoraws</link>
                <description>من و متعلقاتمفکر می کنم همه آدما بارها و بارها به دوراهی هایی به اصطلاح سرنوشت ساز تو زندگی برخوردند. درسته این ماهیت زندگیه. انسان افریده شده تا همواره تصمیم بگیره.اصلا همین ویژگیه که به ما برتری میده.ولی چیزی که هست اون اضطرابیه که همیشه خدا همراه تصمیم گیری ها سر و کله اش پیدا میشه.چی میشد این قابلیت رو داشتیم که تمام جوانب و جزییات این تصمیم گیری ها رو به عنوان ورودی به مغز خودمون می دادیم و قسمت ناخوداگاهی داشتیم که بدون اینکه من نوعی رو در جزییات مراحل انجام این عمل دشوار تصمیم گیری قرار بده ، جواب نهایی رو به صورت یک خروجی به من خوداگاه برمی گردوند.من خوداگاه به از من ناخوداگاه کمال تشکر رو به جا اورده و با اطمینانی که بهش داده شده، به سمت مسیر به اصطلاح &quot;درست&quot; قدم برداره.فک می کنم حقیقت هم این باشه که ما همچین سیستمی رو طی می کنیم در زمان تصمیم گیری ها. خوداگاه من پرونده تصمیم گیری رو توی اتاق کار ناخوداگاه من باز می کنه و میره سراغ بقیه کارهاش و ناخوداگاه من روش کار می کنه.اصلا اضطراب ما چیه؟اضطراب میگه که ناخوداگاه ما سخت مشغول انجام کارشه.ولی یک چیزی هست که ناخوداگاه برخلاف چیزی که فکر می کنیم تنبله.درسته ما همه اش تو اضطراب و هول و ولاییم ولی اینا همه اش هارت و پورتشه.صرفا داره شلوغ می کنه.این باگیه که احتمالا ناخوداگاهمون داره و فکر کنم همین جاست که خوداگاه باید به کمکش بیاد .شرایط اینجوریه که ناخوداگاه ما مثل یک ادم با تجربه ایه که به چیزایی که می خواسته رسیده و الان صرفا برای گذران زندگی مشغول به کاریه.برعکس خوداگاه ما که و اول راهشه و هنوز به اون بلوغ لازم نرسیده برای همین همیشه به خودش شک داره.حالا ما دوتا ادم داریم که یکی خسته است و علاقه ای به تغییر شرایط موجود نداره و یکی دیگر رو داریم که پر از انگیزه و انرژیه ولی اعتماد به نغس لازم برای قدم برداشتن رو نداره.خوب الان ما با این دوتا ادم چیکار کنیم؟ اگه ما بتونیم دست این دوتا را تو دست هم بذاریم و به همکاری وادارشون کنیم اونجاست که احتمالا دنیامون گلستون میشه. البته بسیار به نکته خوبی هم اشاره کردین.همین مایی که قراره دست تو دست کنه این دوتا ادم رو مگه کیه؟چیزی غیر این دو عزیز هستن؟خیر همین دو هستن.اگه ناخوداگاه ما از روی اون صندلی چرمی ای که شکل ماتحتانش رو گرفته پاشه و یک تکونی به خودش بده و خوداگاه من هم یک جسارتی به خرج بده و بره با ناخوداگاه بزرگوار مشورتی کنه(به هرحال این ناخوداگاه درسته تنبله ولی حافظه قوی ای داره.از چیزایی باخبره که هیچ کس دیگه ای در مورد ما ازش خبر نداره) احتمالا دیگه میریم که شیرین کام شیم.همه اینا رو گفتم که چی؟ که بگم من الان توی شاید سرنوشت ساز ترین تصمیم گیری چندسال اخیرم قرار داشته باشم. خوداگاه جوان من از مسیر جدیدی که قراره پا توش بذاره خیلی خوشحاله و احساس رضایت می کنه بخصوص که به من قول داده برای بهترین من شدن تمام تلاشش رو بکنه ولی چی بگم از این ناخوداگاه پیر من. هنوز دلبسته مسیر فعلی و متعلقات و خاطرات مربوط به اونه و می ترسه. می ترسه که نفس کم بیاره وسط بدو بدوهای مسیر جدید و بزنه همه کاسه کوزه ها رو بشکنه این وسط.اخر چه شود؟ هیچ کس نداند و نداند و نداند.ایا او می داند؟ که داند.</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 01:13:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی مثل شب های دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-or33bm9j272q</link>
                <description>[هشدار:این متن پر از شکواییه است]می خوام یک نامه بنویسم به خود فردام بنویسم و از خود امروزم براش بگم:سلامخوبی؟چه خبر؟دماغت چاقه؟امیدوارم که حالت بهتر از امروز باشه.می دونم که می دونی دیروز روز بدی بود برام.با یک دعوای احمقانه با مامانمون شروع شد و به کل روزی که قرار بود به قول معروف پروداکتیو باشه گند خورد.امان از این افسار احساسات من و تو.بعضی نگاه ها و بعضی حرف ها هیچ وقت فراموش نمیشه هرچه قدر هم که تو طرف مقابلت رو بشناسی.هرچه قدر هم که اون فرد عزیزترینت باشه.هرچه قدر هم بعدا پشیمون باشه.هیچ وقت اون نگاه و اون بی شعوری که بهت می بنده از یادت نمیره.همیشه یک جای قلبت درد کنده میشه و هی کنده میشه هروقت که دوباره بهش فکر می کنی.می دونی بعد این همه مدت زندگی قلب من تیکه تیکه است.پر از چال و چوله است.هیچی مرهمش نیست.هیچ کسی مرهمش نیست که نیست.واکنش دفاعی من چیه؟گریه طولانی بعدش هم خواب.همین.خودت می دونی که همین هم نیست بدترین اهنگ ممکن رو می ذاری(شب های بعد از تو) غمناک ترین فیلمی هم که می شناسی پخش می کنی(grave of the fire flies) و در اتاقت رو می بندی و گریه می کنی.نه مداوم ها گسسته ولی کل شبش رو.و یک سوال هست که مدام تو ذهنت وول می خوره: چرا نیستی؟ چرا؟چرا؟چرا؟چرا همیشه فکر می کردیم که نبودش تو بچگی فقط سخت بوده؟!کاش واقعا همین طور بود.کاش گریه هام برای خودش بود نه برای بی کسی خودمون.کاش بودش تا وقتی که با مامانمون دعوامون میشه بیاد ارومم کنه و مادر رو هم اروم کنه.از لحاظ روحی خیلی بهت نیاز دارم بابا.خیلی خیلی خیلی.باید می بودی تا سرم رو بذارم رو شونت و گریه می کردم.بودی تا از مامانم برات غرغر کنم.تا اروم شم.تا فقط اروم شم.همه فکر می کنند کتاب بابالنگ دراز رو دوست دارم چون شخصیت جودی ابوت رو می پرستم.البته اینم یکی از دلیل هاشه ولی دلیل دیگه اش پیداکردن یک کسی بود که حمایتش می کرد.نمی خوام در حق مامانمون بی انصافی کنم اون قوی ترین زن و باحال ترین مامانی هستش که یکی می تونه داشته باشه .کسی که همه جوره حمایتت کرده ولی خوب قلبم رو هم بد شکسته.بعضی وقت ها فقط یکی رو می خوام که منو همون جوری که هستم قبول کنه.نخواد بهترین باشم من رو تو فشار نذاره من فقط یکم ارامش می خوام همین.فقط همین.دیگه نمی تونم ادامه بدم.لطفا خوب باش خوشحال باش و بقیه رو هم فراموش نکن و خوشحال کن.لذت ببر از زندگی دخترم.مواظب خودت باشفعلا</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 01:15:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما بندگان عادتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C%D9%85-xmsfsk4ypoli</link>
                <description>ما بندگان عادتیم به خصوص در روابط.روابط دوستی چندین ساله ای که داریم تبدیل میشه به عادت.البته موارد استثنایی هم این وسط هست.تصورمون اینه رابطه ایجاد بشه صمیمی بشیم تا جای خوبی پیش بره و بعد ولش کنیم همونی هست که می مونه.همین جاست که سر و کله ی عادت پیدا میشه.عادت می کنیم به رابطه و خوب بودنش و به صورت پیش فرض یک گوشه مغزمون ذخیره اش می کنیم و پوشه را می بندیم و به سراغ رابطه های جدید می رویم.کاش اگر بنده عادت در روابط هستیم همه ی ما بنده عادت بودیم.میزان حساسیت یکسانی داشتیم.توقعات یکسان و عمق رابطه یکسان.سخت است رابطه ی خوبی را داشته باشی و دوستش داشته باشی ولی حس کنی داری نادیده گرفته می شوی یک جورایی.اینکه پای همچین رابطه دوستی می مانی یعنی بدبختی؟نه!!اصلا!مشکل تو یا من نیست که به چیزی بها می دهیم.اینجور مواقع است که دوست دارم بزنم توی دهن هرکس که بیاید در مورد دوست داشتن خود و احترام گذاشتن به خود حرف بزند!فقط آرزو می کنی کاش به یک اندازه اهمیت می دادید به این رابطه.کاش کاش کاش .کاش اصلا من برایم نبود که طرف مقابل رابطه دوستی ام چه غلطی می کند کاش کمتر متوقع بودم.کاش کمتر دل می بستم.کاش منطقی تر بودم.شب درازی است...</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2020 02:56:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت خودت را دوست داشته باش</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofaram/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-rl2vvx8hgmn3</link>
                <description>نیلوفر!می دانی خیلی از شب ها که می خوابی چه جمله ای را بارها و بارها از خودت می پرسی؟&quot;آیا منو دوست داری؟&quot;واقعا نمی دانم چرا این جمله را از خودم می پرسم و خودم به خودم جواب می دهم اری دوستت دارم انگار می خواهم به خودم یادآوری کنم که اگر روزی هیچ کسی را نداشتم که دوستم داشته باشد حداقل من،من را دوست داشته باشد.می خواهم در اخرین لحظاتی که در هوشیاری هستم مطمئن شوم که یکی هست توی این دنیای بزرگ که قلبش برای خود خودم بزند .یکی هست که با تمامی عیب ها و بی اعتمادی های من نسبت به خودم باز هم کنار من است و دوست داشتن من برایش پایانی ندارد.من از آن پایان می ترسم.از آن روزی که دیگر خودم را دوست نداشته باشم.آن روز است که که دیگر آزاد و رها نمی توانم باشم.آن روز است که برای جرعه ای آرامش متوسل به نگاه نگران دیگران می شوم.پس نیلوفر برای بدست آوردن آن رهایی و آزادی و آن آرامش خیال، خودت را دوست داشته باش.خودت،خودت را دوست داشته باش.</description>
                <category>niloofaram</category>
                <author>niloofaram</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 12:35:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>