<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلوفر عارضی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@niloofararezi</link>
        <description>Stand out of</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:30:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1392693/avatar/53ebsk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلوفر عارضی</title>
            <link>https://virgool.io/@niloofararezi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دانیوی مرواریدی</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C-iqg2y7qg1yga</link>
                <description>حالت انزجار را توی صورتش می‌دیدیم.روی یک چهارپایه کوچک ایستاده بود و دستش را تا آرنج کرده بود توی تنگ ماهیی که روی اُپن آشپزخانه قرار داشت. تنگ گرد و به نسبت بزرگی بود؛ برای یک ماهی دانیوی کوچولو، فضای زیادی برای شنا ایجاد می‌کرد.بااحتیاط چند قدمی جلوتر رفتم تا دلیل آن انزجار را پیدا کنم.یک دست کوچک که با سرعت هرچه بیشتر دنبال یک ماهی کوچک می‌دوید و ماهیی که از حرکتش به‌دور تنگ می‌شد برق تولید کرد. انگار که تیغه غذاساز به دنبال تکه‌های هویج توی ظرف.توی صورت ماهی خواندم که: «خدایا! تو رو خدا از دست این بچه نجاتم بده اصلاً بیا جونمو بگیر.» خسته شده بود. به آبشش زدن افتاده بود.خسته از مردم شهرمحو تماشای این صحنه و مُصر بودن هرکدام در به‌دست‌آوردن آنچه می‌خواهند بودم که ناگهان دست برنده شد! انگشتان کوچکش محکم دور ماهی حلقه شدند و این حلقه هر لحظه تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شد.به چهره‌اش نگاه کردم تا مطمئن شوم انزجار جایش را به شعف داده باشد. اما دیدم جایش را به ترس داده است. حلقه چشمانش بزرگ‌تر شده بود دستش را محکم فشار می‌داد تا مبادا آنچه را که به‌سختی به دست آورده، دوباره از دست بدهد. گرچه نمی‌دانست این کارش چه عواقبی خواهد داشت.به خودم آمدم؛ باید برای هر دوشان کاری می‌کردم.به‌طرف برکه پریدم تا حواسش به من پرت شود و مجالی برای فرار ماهی به وجود بیاید. موفق شدم. گره مشتش کمی باز شد. ماهی تکان تکانی خورد اما هنوز فضا برای فرار کافی نبود.پرسیدم: اجازه هست؟گفت: «سحر جون ترسوندیم.»و ماهی فرار کرد. چرخی زد و بی‌جان کف تنگ افتاد. باله‌هایش هنوز تکان می‌خوردند.برکه فریاد زد: «ای‌وای رفت.»لبخند بی‌مهابایی زدم. نزدیک‌ترش رفتم. دست‌ کوچکش را که از بس توی آب مانده بود چروک شده بود، در دستم گرفتم. خشک کردم، ها کردم تا گرم شود. پرسیدم: چه‌کار می‌کردی؟- «می‌خوام ماهیم رو نوازش کنم اما اون همش فرار می‌کنه.»- واقعاً؟ پس چون می‌خواستی نوازشش کنی سعی کردی بگیریش و بعد مشتش کردی؟- «نمی‌خواستم بگیرمش، می‌خواستم نوازشش کنم. ولی اون فرار می‌کرد.»- مطمئنی که ماهی نوازش کردن دوست داره؟- «چرا دوست نداشته باشه؟ من دارم بهش محبت می‌کنم دیگه.»- پس تو مطمئنی که نوازش دوست داره؟سری به نشانه تأیید تکان داد.- پس چرا فرار می‌کنه؟پلک‌هایش وا رفتند. ناراحت شد. کمی مکث کرد. کمی بیشتر. در نهایت شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت «نمی‌دونم.»می‌دانست.دست دیگرش را هم در دستم گرفتم. از روی چهارپایه پایین آوردمش. خیره ماندم توی چشم‌هایش.گفتم: ببین برکه! به احتمال زیاد ماهی نوازش دوست نداره برای همین فرار می‌کنه. می‌دونم می‌خوای بهش محبت کنی. خیلی هم برام ارزشمنده که داری تمام تلاشت رو می‌کنی. ولی شاید نوازش کردن برای اون محبت نباشه. شاید نوازش کردن فقط چیزیه تو می‌خوای. شاید اون چیزی نباشه که اون هم می‌خواد. دادن چیزایی که خودمون دوست داریم به دیگران، محبت کردن بهشون محسوب نمیشه.می‌دانستم چیزهایی که دارم می‌گویم برای یک بچه 5 ساله زیاده‌روی است و او الان درک نمی‌کند که درباره چه چیزی صحبت می‌کنم. اما می‌دانستم همین حرف‌ها کاشته می‌شود توی مغزش و به‌موقع جوانه می‌زند.یک لیوان آب برایش ریختم. دوباره بردمش پیش ماهی. ماهی حالا آبشش جا آمده بود. توی تنگ دلبری می‌کرد. برکه را در آغوشم و گفتم: بیا ببینیم چه چیزهایی میتونه برای ماهی به‌عنوان محبت باشه؟- «غذا بهش بدم؟»-  غذا که باید بهش بدیم.- «یه دوست براش بیارم؟»- می‌تونه خوب باشه.- «یه تنگ بزرگ‌تر چه‌طوره؟ آخه جاش بازتر میشه.»-  گفتم دادن فضای کافی همیشه می‌تونه یه محبت بزرگ باشه.سال‌ها از اون روز گذشته. من دیگه پا به سن گذاشته‌ام و اون یک دختر بالغ شده. یه روز آمد پیشم و یک کارت سفید که با گل‌های گندم به زیبایی تزیین شده بود، گذاشت تو دستم. کارت عقدش بود.بازش کردم نوشته بود به نام بهترین شنونده. جمله مرسومی نبود برای کارت عقد. برق خوشحالی را از این که فهمیدم این جمله با منظور انتخاب شده، تو چشم‌هایش دیدم .آمد نزدیک‌تر دستش را گذاشت روی شانه‌هایم. محکم فشار داد. دلش تاب نیاورد. خودش را پرت کرد تو بغلم. حالا من شانه‌هایش را گرفته بودم.گفت: «3 سال پیش، روزهایی بود که احساس کردم من دارم تمام تلاشم رو واسه رابطمون می‌کنم و با همه‌ی وجودم دارم بهش محبت می‌کنم ولی اون لیاقت منو نداره.»می‌گفت ماه‌ها تو دلش به پارتنرش فحش می‌داده بی‌لیاقت، بی‌لیاقت، بی‌لیاقت.گفت: «یه‌بار همین‌جور که داشتم این جمله رو با خودم تکرار می‌کردم، یکهو تصویر یه ماهی اومد جلوی چشام. یه صدا پیچید توی گوشم که مطمئنی این کار تو برای اون هم محبته؟ یا داری چیزی رو بهش میدی که خودت دوست داری؟»می‌گفت نشسته با پارتنرش حرف زده و با هم عهد بستن که این باشه سرلوحه زندگیشون:محبت این نیست که چیزی را که خودمون دوست داریم به دیگران ببخشیم، محبت این است که کمکش کنیم درخواست کند.</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 09:46:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو بخواه</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-nmir6s2rjo6l</link>
                <description>ته رویا اینجاستاز در آمد تو. مثل همیشه، سریع و با گام‌های بلند، راهرو را طی کرد تا برود داخل دفتر. زیر چشمی می‌پاییدمش. نشسته بودم روی صندلی‌های وسط راهرو. راهرو‌ی نسبتا عریضی است. در ورودی دقیقا وسط نیست و کمی به سمت چپ تمایل دارد. همان‌جا که دفتر ماست.ابتدا و انتهای راهرو، ۴ اتاق هست. حد فاصل آن‌‌ها [که کمی هم از دو سر راهرو عریض‌تر است] میز و صندلی گذاشته‌ایم.من روی صندلی‌های منتهی به راست راهرو بودم. نشسته بودم و گزارش آخر هفته‌ام را می‌نوشتم که آمد.نزدیک دفتر رسیده بود که چیزی سد راهش شد. میخکوب ماند. برگشت. من را دید. هنوز سرم توی دفترم بود ولی گام‌های آرام و پر از تردیدش را تشخیص می‌دادم. دوباره ایستاد.برگشت که به سمت دفتر برود.نتوانست.برگشت تا سمت من بیاد.نتوانست.برگشت سمت دفتر.نتوانستدر نهایت آمد سمت من.وانمود کردم ندیده‌امش تا مبادا معذب بشود. نزدیکم رسید.هر بار لحنی ساختگی چیزی را می‌گفت، لهجه می‌گرفت. با لهجه شمالی‌اش پرسید: &quot;چه‌‌طوری تو؟&quot;نگاهش نکردم. دلم می‌خواست بفهمد از روی صدایش هم، برایم قابل‌اعتماد است. جواب دادم:&quot;ناراحت و غمگینم.&quot;پرسید: &quot;می‌تونم بپرسم چرا؟ چی شده؟&quot;برگشتم سمتش. در چهره‌اش خواندم که ابدا نمی‌خواسته چنین جوابی را بشنود. نگاهم می‌کرد، نگران.گفتم:&quot;تو می‌تونی بپرسی، اما من نمی‌تونم جوابت‌ رو بدم.&quot;مردمک چشم‌هایش به طرفین تکان خورد. تکان‌های خیلی ریزی که برای دیدنشان باید خیلی دقیق باشید.ادامه دادم: &quot;با خودم عهد کردم غرغرهامو به کسی نگم.&quot; یاوه‌ می‌گفتم. فهمید.نشست صندلی رو‌به‌رویم. مثل کودکی که منتظر ته‌دیگ ماکارونی باشد، دست‌هایش را زد زیر چانه و زل زد توی چشم‌هایم.دچار یک‌جور احساس شرم شدم. شهامتم برای بیان حرف‌هایم را از دست دادم. پایبندی‌ام به اینکه 《آدم باید حرف بزند. حرف زدن همه‌چیز را درست می‌کند، مردم که علم غیب ندارند.》 باعث شد که دهن باز کنم.چشمانش گشاد‌تر شده بودند. چهره‌اش مشتاق به نظر می‌رسید، که دوست دارد داستانم را بشنود ولی چنان نبود که بخواهد درخواستی را جوابگو باشد. گفتم: &quot;اره دیروز سر راهم یه ماشین بود که یه موتور کنارش بود یاد چیز افتادم اسمش چیه؟ اِی بابا یادم رفت. می‌گفتم دیروز داشتم با علیرضا درباره کارش حرف می‌زدم یا خودم فکر کردم که خوبه منم چیز کنما اها راستی اون کاری گفتی انجام دادما چیزه رو اضافه کردم. دیدی؟&quot;مشخصاً چرند می‌گفتم. چرا نمی‌توانستم آنچه در ذهنم بود بگویم؟ اصلا چیزی درون ذهنم بود؟ احساسات در من آنقدر به اعماق رانده شده بودند که نمی‌توانستم به واژه تبدیلشان کنم. ثانیه‌ای هاج‌ و واج نگاهم کرد. تشویش را از پس حرف‌هایم خواند. نفس عمیقی کشید. قبول کرد آنچه را که نمی‌خواست. صدایش آرام‌تر شد. آرام و غمگین. کلماتش شمرده‌تر شدند. در صدایش گرد امنیت ریخته بودند انگار. صدایم زد: &quot;رویا! می‌فهمم چه حسی داری. من هم باهات هم حسم. برام تعریف کن.&quot;آمدم دهن باز کنم دوباره به خزعبلات گفتن که صدای دوستی توی گوش‌هایم پیچید:《هر وقت خواستی حرف بزنی چند دقیقه سکوت کن بعد بگو.》یک مکث کوتاه و در نهایت گفتم: &quot;من از تحقق این رویا، دیگه خیلی خسته‌ام.&quot;</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 20:28:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی برای شما چه مزه‌ای است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sq7ht2bwmfvk</link>
                <description>گوم گوم، گوم گوم.کسی محکم به دری می‌کوبید اما راه به جایی نمی‌یافت. چند روزی هست که به جای زنگ موبایل، صدای ضربه‌های محکم قلبش به قفسه سینه که می‌خواهد از چارچوب اندام فرار کند، از خواب بیدارش می‌کند.گومب گومب.انگار به‌جای قلبش یک نفر که اتفاقا بوشهری هم هست، توی سینه‌اش ایستاده و دمام می‌زند. گوگو گوم گوگوگوم.بلند شد. سکندری خورد. نفسش دوان‌دوان تا نیمه راه نای بالا می‌آمد اما به یکباره خسته می‌شد و همان جا می‌ایستاد. احساس خفگی کرد.《این دیگه چه کوفتیه؟》این را از خودش پرسید و به سمت آشپزخانه روانه شد. یک‌تکه نان قندی برداشت. &quot;خرمالوی نرسیده و خارکی&quot; را قاچ کرد و روی نان گذاشت، امروز خبری از کره و خامه همیشگی نیست.لقمه را برانداز کرد. احساس کرد هنوز چیزی کم دارد. مثل مُنجمی که به دنبال ستاره‌ای، آسمان را رصد می‌کند، برای کامل کردن مزه‌ لقمه‌اش تمام آشپزخانه را رصد کرد.《 آها خودشه.》به ترکیب نان قندی، خارک و خرمالوی نرسیده کمی هم شربت &quot;دیفن‌هیدرامین&quot; اضافه کرد.&quot;همینه. همیشه همین طعم رو میداده&quot;امروز خبری از عسل و مربا هم نیست. آخر امروز دلش براکسی به‌شدت دلتنگ شده است.《دلتنگی همین‌قدر گَسه اما از خوردنش به‌جای دهانم، قلبم، هَم می‌کشه. همین‌قدر تلخه اما به‌جای این‌که مزه شیرین نون قندی رو از بین ببره، طعم لحظه‌های شادیم را زهرمارم می‌کنه.»لقمه از مسیر دهان پایین رفت، در تقاطع گلو با بغض تصادف کرد و قلبش را هم کشاند.هم‌کشیدن= همان بلایی که بعد از خوردن خرمالو در اثر گس بودنش، بر سر دهانتان می‌آید.</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Apr 2022 09:04:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی یک نقاش</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-wb9wavjqgmgx</link>
                <description>نشستم لب یک صخره نسبتا کوچک. آب دریاچه خیلی سرده. اما آفتاب دلپذیری می خوره روی شونه‌هام و بهم گرما می بخشه. چوب ماهیگیریم آماده است که پرتابش کنم.&quot;هی به چی زل زدی دو ساعته. پاشو کلی کار داریم مثلا اومدی کمک من.&quot;تصویر صخره و دریاچه یکهو محو شد. گفتم بشر این تابلوت خیلی محشره. یکم دیرتر صدام کرده بودی چندتا ماهی هم گرفته بودم.به زور جلو خنده‌اشو گرفت. &quot;به جا چاپلوسی پاشو سر این تابلو رو بگیر. دِ بلند شو پس.&quot;خب بابا. حالا چرا عصاب نداری؟ این تابلو دریاچه رو میزنم روبه‌روی در ورودی  که همه لحظه ورودشون اول اینو ببینش.دست هاش گره شد. مردمک چشم هاش شروع کرد به لرزیدن. عظلات گردنش منقبض شد. همون جور که با دست بازوی خودش رو نوازش می‌کرد گفت &quot;اصلا نمی خوام اونو بذارم تو گالری. جمعش کن. میبرمش خونه.&quot;این همه نگرانی برای چیه؟صداش لرزید&quot; نمی‌خوام بفروشمش&quot;ولی مطمئنم این تابلوت خیلی زود فروش میره.&quot;چه فایده؟ من الان میفروشمش. سال دیگه یکی گرون‌تر میفروشتش. به همین ترتیب هرسال گرون‌تر میشه اما&quot;اما از فروش‌های بعدیش هیچیش به تو نمی رسه. درسته؟اخم کرد. انگار از این که این حس رو داره عذاب وجدان گرفته باشه. &quot;به هر حال من یه نقاشم.&quot;نقاش یا عکاس نداره. تو یه هنرمندی و هنرمندی شغلته و این کمترین حقته بخوای که از شغلت درآمد داشته باشی.&quot;بسته دیگه بریم به کارمون برسیم. اون تابلو رو هم جمع کن میبرمش خونه.&quot;</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Apr 2022 11:42:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز کجایی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-glryir9ivp2j</link>
                <description>گرچه از آنجا به شدت بدم می‌آمد و هر لحظه آنجا بودن برای من عذاب الیم بود، اما به شدت خوشحالم که آن یک‌ماه را آنجا بودم.حالا چرا؟؟به یاد بیاورید بازی ماریو را، تا مرحله پریدن از روی آتش‌ها و جنگیدن با اژدها پیش می‌رفتیم، بعد می‌باختیم و می‌آمدیم از اول بازی می‌کردیم و بدو بدو لاک‌پشت‌ها را له و لورده می‌کردیم و کله آن بدبخت را مدام توی سکوها می‌کوبیدیم و با شتاب سکه‌ها را جمع می‌کردیم و دوباره به مرحله اژدها می‌رسیدیم. و هربار این مسیر را سریع‌تر از قبل طی می‌کردیم. آنجا برای من حکم مرحله اژدها ماریو را داشت؛ بنابراین می‌توانم موانع ساده‌ای که الان با آن‌ها مواجه می‌شوم  را مثل آب خوردن از سر راه بردارم. این یکیش. دوم آنکه هنوز هم در این شهر احساس غربت می‌کردم. هم‌تیمی‌های من اونجا فقط هم تیمی‌ تنها نبودند، کم‌کم داشت کنارشان احساس غربتم کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شد. دلم می‌خواست می‌توانستم، می‌ماندم و خنده‌هایم را کنار آن‌ها می‌ساختم. حقیقتا یادم نمی‌آید چرا شروع به گفتن این داستان کردم و می‌خواستم به کجا برسم. توی &quot;دفترمان&quot; نشسته‌ام و این آهنگ در حال پخش است.در کنار رودخانه من فقط هستمخسته‌ی غرق تمناچشم در راه آفتابم راچشم من مالحظه‌ای او را نمی‌یابداما الان می‌خواهم بگویم&quot; خب هر تصمیمی عواقبی هم دارد. هم خوب هم بد. کاش آنقدر آگاه بشویم که بتوانیم عواقب خوب و بد هر تصمیم را از یکدیگر تمییز بدهیم. </description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 23:29:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگشتم..</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-lh4yhflsvwlb</link>
                <description>کارخانه نوآوری آزادیاز در شرکت بیرون می‌زنم اما این‌بار به سمت مترو نمی‌روم. در خیابانی که نمی‌دانم کجاست خودم را گم و گور می‌کنم. به آدم‌ها نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم از چشم‌هایشان حرف‌هایشان را بخوانم. توی یک خیابان طولانی قدم میزنم. دلم نمی‌خواهد آن خیابان تمام شود. چیزهای زیادی هست که باید بهشان فکر کنم. به تصمیم‌هایی که گرفتم، به رفتارهایی که از خودم نشان دادم، به تاثیرهای خوب یا بدی که گذاشتم و به درس‌هایی که گرفتم.  می‌خواهم فکر کنم اما فقط &quot;هومن اژدری&quot; در گوشم می‌خواهند:مهاجرم مهاجرر، زمین خیلی کوچیکه واسه‌ی من مهاجرم آره مهاجر، نمی‌رسم ولی به خونه‌ منهرگز به هیچ‌کجای دنیا تعلق خاطر نداشتم. نمی‌دانم این خوب است یا بد. ولی اصلا یک‌جا بند نمی‌شوم. علاوه‌بر این‌که دلم می‌خواهد مدام در سفر باشم، دلم می‌خواهد همه‌جا را و همه‌چیز را امتحان کنم.  خلاصه که من از آن‌جا آمدم بیرون. دو سه ساعتی‌هم در خیابان‌ها رژه رفتم. سبک شدم. به نتایج خوبی هم رسیدم.  اما این داستان اینجا تمام نمی‌شود.</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jan 2022 20:16:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این هفته دیگر تو دهنی را‌ می‌خورد</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-drxbyaezyfe9</link>
                <description>تصمیم، تعلل، دوباره تصمیم و دوباره تعلل.  هنوز هم معتقدم اگر یک چیز انسان را تا مرز خفگی برساند آن چیز کمبود اکسیژن نیست، بلکه ترس پایش را بر روی گلوی زندگی گذاشته و فشار می‌دهد.  کمبود اکسیژن در نهایت تو را می‌کشد اما ترس، ترس هی گلویت را می‌گیرد و تا به مرگ نزدیک می‌شوی ول می‌کند و تا می‌خواهی یک نفس راحت بکشی یا یک خوشی از ته دل احساس کنی، دوباره به سراغت می‌آید. این چرخه مدام تکرار می‌شود. تا آن‌جایی که با آن رو به رو شوی؛ هی سرت را زیر آب میکند، قل قل می‌کنی، دوباره بالا میکشدتت.  مواجه شدن با ترس کاریست که من از وقتی خودم را شناخته‌ام انجام می‌دهم و حقیقتا هر بار هم این‌کار به اندازه قورت دادن یک قاشق پر از سوزن برایم سخت است.  این‌هارا نوشتم برای این‌که بگویم اگر هنوز هم دارم این متن را می‌نویسم به خاطر ترسم است.  این هفته مسخره‌ترین و بدترین هفته‌ی این چند وقت اخیرم بود. یعنی هرچقدر صفت منفی بچینم و        یکدانه &quot;ترین&quot; هم بهشان بچسبانم باز نمی‌توانم حال این هفته‌ای که گذشت را به درستی شرح دهم. خوشبختانه مدیرم انسانی caregiver است. یک‌شنبه شب وقتی اطلاع دادم که فردا نمی‌آیم تا کمی مسائل پیچ‌درپیچم را حل کنم، فقط موافقت کرد و هیچ نپرسید.  آره خلاصه کمر بسته‌ام که این هفته را تا جایی که می‌توانم مطابق میل خودم بچینم. امیدوارم که از پس خودم بربیایم.  فقط یک چیز مهم است: تصمیم نهایی بعد از یک ‌دنیا تعلل . بریم ببینیم چه‌طور پیش می‌رود...</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jan 2022 09:06:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیکار با افکار</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-bgrsfdl4r0fl</link>
                <description>دیگر برای خودش رستمی شده. فکر را می‌گویم. استخوان ترکانده، در سر من جا نمی‌شود. صدایش کلفت شده، سر من عربده می‌کشد. انگار نه انگار که بخشی از وجود خودم است، به نبرد با من بلند شده:  به آوردگه بر ترا جای نیست                                               ترا خود به یک مشت من پای نیست   به بالا بلندی و با کتف و یال                                              ستم یافت بالت ز بسیار سال خنده‌ای می‌کنم در جوابش فریاد می‌زنم:  به زخم دلیران نه ای پایدار خیال میبافم که زورم بهش می‌رسد.  نبرد آغاز می‌شود. میان سپه اندر آمد چو گرگ پراگنده گشت آن سپاه بزرگ عنان را بپیچید سهراب گردبه ایرانیان بر یکی حمله برد هر دو از نفس افتاده‌ایم . خطاب به او می‌گویم کافی است دیگر  بیا شمشیر و گرز را رها کنیم و ترک دشمنی بگوییم، مجلس بزمی ترتیب دهیم و می ناب بنوشیم. دل من بسیار به سوی تو می کشد.  گوش نمی‌دهد کمر بر نابودی من بسته است .  غمی بود رستم بیازید چنگگرفت آن بر و یال جنگی پلنگ  خم آورد پشت دلیر جوان زمانه بیامد نبودش توان زدش بر زمین بر بکردار شیربدانست کاو هم نماند بزیر سبک تیغ تیز از میان برکشید بر شیر بیداردل بردرید  از درد به خودم می‌پیچیم. به چشمانش خیره می‌مانم.     کنون گر تو در آب ماهی شویوگر چون شب اندر سیاهی شوی وگر چون ستاره شوی بر سپهرببرّی ز روی زمین پاک مهربخواهد هم از تو پدر کین منچو بیند که خاکست بالین من ازین نامداران گردنکشانکسی هم برد سوی رستم نشان  که سهراب کشتست و افگنده خوارترا خواست کردن همی خواستار  رستمِ مغزم حالا می‌فهمد که در این نبرد تن به تن جان چه کسی را گرفته است. خودش را. همی ریخت خون و همی کند مویسرش پر ز خاک و پر از آب روی  نایی نمانده اما با هنوز با لبخند نگاهش می‌کنم.ازین خویشتن کشتن اکنون چه سودچنین رفت و این بودنی کار بودنبرد رستم و سهراب آره خلاصه این دومین هفته‌ای بود که صدای افکارم از هر صدای دیگری در اطرافم بلندتره.  این دومین هفته‌ای بود که منو افکارم باهم می‌جنگیم چه از نظر کاری، چه از بقیه نظرها اما به نظرم جنگ دیگه بسته . این جنگ هیچ برنده‌ای نداره، هیچ قهرمانی نداره. دو سر سوخته. باید تموم شه. باید صلح کنم ... .</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 09:36:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چراغ‌ها هم خسته شدند..</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-wdbb9qawzwr4</link>
                <description>خیره می‌مانم به چراغ‌های سقف.  نفس به سختی از راه بینیم وارد می‌شود، سر تقاطع حلقومم با بغض تصادف‌ می‌کند، راه بندون گلو را رد می‌کند و خسته و کوفته خودش را به ریه‌هایم می‌رساند، خبری در گوششان می‌گوید و عین پستچی ناامیدی که آخرین نامه را رسانده باشه و حالا باید برگردد اداره، دوباره از راه بینیم خارج می‌شود.آنقدر نگاهشان کردم از خجالت سوسو میزنند.فکربه یاد می‌آورم آسمان صاف کویر کاشان را موقع شهاب بارون، اجرامی که با شتاب وارد جو زمین می‌شدن، می‌سوختن و در کسری از ثانیه ناپدید می‌شدن و تنها رد سوختنشان در پس ذهن من به زیبایی نقش می‌بست. خیره مانده‌ام به چراغ‌های سقف همون‌جور که خیره می‌ماندم به آسمان کاشون. اما این‌بار به جای بارش شهابی، با هجوم افکارم مواجهم.  مثل بادکنکی که از بس هوا درش کردی پوستش نازکش شده، اینقَدَر فکر توی مغزم چپانده‌ام که با یک‌دونه فکر دیگر میترکد. لبه‌ی انفجار ایستاده‌ام.  تجسم کنید توالت عمومی‌های حرم شاه‌عبدالعظیم را، چه‌طور مردم پشت در صف کشیدن تا کارشان را بکنند و با نفسی راحت و چشمانی باز درحالی که سر و رویشان را مرتب می‌کنند بیرون می‌آیند، فکرهایم همون‌طوری پشت در مغزم صف بسته‌ان تا یکی یکی بیاید و کارشان را بکنند.  روحم درد می‌گیرد از این صف.  روزها بدو بدو از هم سبقت می‌گیرند، انگار که جایی ته خیابانی نذری خوبی پخش کنند، کف کله‌ام هجوم می‌آورند،‌ روی هم سُر می‌خورند و زیرهم دیگر به تقلای حیات، دست و پا می‌زنند. نمی‌دانم چشان است.؟ فکرش را بکن، شوهرعمه‌ات در گوشی‌اش فیلمی به تو نشان بدهد و تو از فرط اجبار می‌نشینی و نگاه می‌کنی‌اش. فیلمش طولانی‌ست خسته می‌شوی و میزنی‌اش روی دور تند تا زودتر تمام شود و خلاص شوی، زندگی‌ام را انگار کسی روی دور تند زده باشد.  اتفاق‌ها دیرشان شده؛ چنان با عجله می‌افتند که گویی هیچ‌کدامشان نمی‌خواهند به سرانجام برسند، فقط می‌خواهند بیوفتند.  و منی که سعی می‌کنم در این رهگذر جان سالم به در ببرم، مثبت بیاندیشم، لبخند بزنم و با آدم‌های اطرافم مهربانی کنم. مثل این است که به نخود‌های آبگوشت، که توی زودپزشان کردی، ریزشان را روشن کردی و فشار بخار را تا سرحد مرگ زیاد کردی بگویی برای سیب‌زمینی‌ کناری‌ات دستی تکان بده.همچنان به سقف خیره مانده‌ام. نگاهم به چراغ‌ها منگنه‌ شده نمی‌توانم جای دیگری را ببینیم، هنوز به سختی نفس می‌کشم. فکرهام تمام نمی‌شوند، روزها آرام نمی‌شوند، اتفاق‌ها کمتر نمی‌افتند؛ اما من، برخلاف نخود‌های توی زودپز لحظه به لحظه  سنگ‌تر می‌شوم...</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 08:15:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترو تئاتر شهر، هندوستان کوچک ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-l9w3j3xie7zk</link>
                <description>تعریف‌کردنی نیست. این‌روزها انقدر اتفاق‌ها عجیب‌، جالب و حتی ترسناک شدند که نمیشه تو قالب جمله چپوندشون.  یه دوستی ازم پرسید&quot; نیلوفر از جایی که الان وایسادی راضی هستی؟؟&quot; یکم طول کشید تا جوابشو بدم و ازش خواستم سوالشو عوض کنه و بپرسه&quot; نیلوفر از مسیری که توش حرکت میکنی راضی هستی؟&quot; و اون‌وقت با اطمینان بهش جواب دادم بله.  دیگه تقریبا همه درک کردیم، زندگی یه سفره؛ مبداش تولد و مقصدش مرگه. پس هیچ وقت نباید درگیر مقصد شیم بلکه باید درگیر مسیر باشیم. پس، مادامی که احساس کنی توی مسیر هستی، حالت خوبه. و اون‌جایی که حس کنی وایسادی، به‌هم میریزی. به اون دوستم گفتم آره چون این هفته بیشتر از از قبلا حس میکردم که به مسیر برگشتم و به شدت هم داشتم ازش لذت می‌بردم تا  چهارشنبه شب که یکهو همه‌چیز کن‌فیکون شد. اتفاقی که اون شب برام افتاد، این باور رو برام محکم‌تر کرد که  &quot; یه بار درد میکشی یه عمر نفس&quot; خیلی عجیبه! این جمله رو دوستم بهم گفت.  باهاش که حرف میزدم می‌گفت، این‌کاری نیست که هرکسی بتونه یا حتی بخواد انجامش بده. گفت ما معمولا از مواجه شدن باهاش می‌ترسیم و ازش فرار می‌کنیم. مسیر رو می‌گفتم. محل کار جدیدم برای من مثل یکی از اتفاق‌های باحالیه که تو راه میوفته. اینجا بودن برام جالبه. انگار که بتونم خودمو محک بزنم. بودن اینجا بهم کمک می‌کنه بتونم بیشتر به آدم‌ها توجه کنم، به حرف‌هاشون، به ماکرو‌هاشون و به ری‌اکشن‌هاشون.مترو تئاتر شهر، هندوستان کوچک ایران توی مترو هر روز حداقل یدونه دعوا می‌بینم. درست در روزی که ناسا جیمزوب رو فرستاد به L2، من شاهد یکی از عجیب‌ترین صحنه‌های مترو بودم.قطار ما از خط ارم سبز- شهید کلاهدوز رسید به ایستگاه. قطار قبلی خط آزادگان- قائم اما هنوز حرکت نکرده بود. تداخل آدم‌هایی که پیاده میشن با آدم‌های می‌خوان سوار شن همیشه وجود داره. این بار اما این تداخل یه گره کور شد. آدما از پله برقی میومدن پایین و جا نبود که از پله پیاده شن و میوفتادن روی هم و این میون ازدحام و جیغ و فریادها هم زیادتر میشد.  و بعد دعوا و بزن بزن شد و در نهایت یکی غش کرد و نزدیک &lt;&lt;لبه‌ی زرد سکو&gt;&gt; روی زمین ولو شد. در آخر پلیس وارد عمل شد و یه کارایی کرد. اون روز 45 دقیقه تو اون ایستگاه منتظر موندم. 2تا قطار اومد و من از شلوغی نمی‌تونستم سوار شم.و به طبع خب دیر هم رسیدم.  مسبب همه این اتفاق‌ها، فردی بود که میخواست به زور خودشو تو قطار جا کنه و 《مانع بسته شدن در》 می‌شد.  اون فرد هرگز به این فکر نمی‌کرد که این حرکتش چه اثراتی می‌تونه داشته باشه. هرچند که دیرش بود. خب همه دیرشون بود. و آدم‌های دیگه نباید تقاص این‌که تو دیرت شده رو بدن.  من اسمش رو می‌ذارم مسئولیت. این‌که ما هیچ وقت به اثر کاری که داریم می‌کنیم چه روی خودمون و چه روی محیط اطرافمون، فکر نمی‌کنیم؛ می‌تونه ریشه خیلی از مشکلاتمون باشه.  ما نمی‌خوایم یا نمی‌تونیم مسئولیت هیچ‌چیزی رو قبول کنیم یا لااقل به طور کامل قبول کنیم و این بده. انی‌ویبیاین به امید لبخند بریم جلو.جمعه1400/10/10</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 09:27:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکروبات باش تا زنده بمونی</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D8%A2%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-yw6spakqule6</link>
                <description>It&#039;s the timeاخ‌جون بازهم تونستم خودمو سورپرایز کنم!به نظرم همین یه جمله برای بیان این هفته کافیه.ما آدم‌ها گاها برای به دست آوردن چیزهایی زور میزنیم که اصلا به دست آوردنی نیستن، بلکه اکتشافین.این هفته باز هم بهم ثابت شد سفر درون، سفر تمام نشدنییه. تو باید همیشه تو مسیر باشی مقصد نداره. هیچ وقت نباید وایسی. هیچ وقت نباید دست از مسیر بکشی هیچ وقت نباید فکر کنی که راه تموم شده و تو به مقصد رسیدی. وجود دوستام باعث شده که من دوباره به این سفر برگردم. و از این اتفاق به شدتتتتتتت راضی‌امگوگل یا کتابا همیشه جواب هر سوالی رو ندارن یه وقتایی باید جواب سوالتو از ری اکشن آدم‌‌های اطرافت بگیری و یه وقتایی هم از درون خودت. حتی یه وقتی جواب یه سری سوال‌ها تو شناختن آدم‌هست.شناختن بقیه موهبتیه که از دو سال پیش به دستش آوردم. این بهم کمک می‌کنه آدم انعطاف پذیرتری باشم.من برای خودم انعطاف رو انطباق تعریف میکنم یا بهتره بگم هنر تطبیق.روزها می‌گذره و ما فقط تعداد محدودی گزینه پیش رومون داریم که هیچ المانی برای سنجشون بهمون داده نشده. نگاه من به زندگی شاید یکم دارک به نظر برسه اما همین نگاه بهم کمک کرده بتونم زندگیمو زندگی کنم.زندگی کردن کار سختیه. نیاز به درک عمیقی از مفهوم زمان داره. زمان وجود نداره اما همین وجود نداشته‌اش هم ارزشمندترین چیزیه ما داریم. حالا می‌تونیم به درک بالاتری از واژه حقارت برسیم. واژه‌ها، فقط واژه هاهستد که مستقیم‌ترین تاثیر رو روی زندگی ما می‌ذارن. فقط واژه‌ها.اگر حواست جمع باشه از کلمه کلمه آدم‌ها می‌تونی به ذاتشون پی ببری البته که کافی نیست. علاوه بر گوش تیز به نگاه ریزبین هم احتیاج داری. در هر انسان، هر واژه حس متفاوتی رو ایجاد می‌کنه هرچند که برای هر کلمه‌ای معنای واحدی تعریف شده باشه. این روزها بیشتر از قبل به اطرافیانم توجه می‌کنم. به حرکات بدنشون، میمیک‌های صورتشون و به حرف‌هاشون. آگاهی همون چیزیه که هر کس برای لذت بهش احتیاج داره. با فهمیدن آدم‌ها و با توجه کردن بهشون میتونی به آگاهی از خودت برسی میتونی به سفر درونت برگردی یا اگر حتی شروعش نکردی دست به کار شی.این هفته به نوعی دومین هفته من در آسود بود. اونجا بودن رو دوست دارم چون باعث میشه جنگجوی وجودم روشن بشه. حسی که خیلی وقت بود بهش نیاز داشتم. خطرناکه. کنترل کردنش سخته و البته برای خودم به شدت آسیب رسانه. اما نیازه. آسود یه سبک جدید زندگی برا منه. انگار اومده که از من نیلوفر قوی‌تری بسازه. اومده که پرونده های نیمه تموم منو تموم کنه اومده که منو به زندگیم برگردونه. اومده که به من درس صبوری بده. و من امروز برای همه این اتفاق‌ها، کاملا آماده‌ام.پس بزن بریم.#تراوشات_مغز_نیلوفری</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Dec 2021 20:28:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید برگردی..</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofararezi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B4%DA%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ee8jsaf821of</link>
                <description>مثل همستری که صدها بار توی چرخش و فلکش میچرخه و بالاخره یه جا خودشو پرت میکنه بیرون، ما آدما  هم صدها بار تو بازیی که برامون راه انداختن میچرخیم و بالاخره یه جایی باید خودمونو پرت کنیم بیرون.این هفته برای من همون بالاخرهه بود انگار. اگر ازم بپرسن 5تا از تصمیم‌هایی که گرفتی و ازشون راضی هستی رو بگو، بدون شک &quot;اومدن به زاویه&quot; اگر اولین نباشه، دومین چیزیه که به زبون میارم. اگر این هفته یکی از هفته‌‌های برگشتنم به زندگی باشه دلیلش فقط و فقط دوستام تو زاویه، قلب پاکشون، مغز پرشون و البته اتفاق‌هاییه طی این مدت برام افتاده.درمورد اون اتفاق‌ها و آدم‌ها زیاد نوشتم اما یکیشون خیلی به موقع بود.درست در لحظه‌ای تصمیم گرفتم برای شونصدمین بار خودمو به چالش بکشم برای ایجاد تغییر و برای لول‌آپ کردن،سروکله‌ یه بنده خدایی پیدا شد و خب سروکله‌ی یه بنده خدایی هم گم شد.بنده خدای پیدا شده نیروی HR شرکت آسود بود. بعد از سه تا مصاحبه فاینالی من وارد شرکت آسود شدم. البته یک ماه آزمایشی.به نام خدا چالش بزرگ آغاز می‌شود.سه روز در آسودفضای شرکت دوستداشتنی به نظر میومد. از دوشنبه  همین هفته کارمو به عنوان کارشناس محتوا توی شرکت شروع کردم. راستشو بگم روز اول خیلی برام جذاب نبود حس مادری که بچه‌اشو گذاشته خونه و خودش رفته مهمونی رو داشتم.تمام روز قلبم می‌خواست بپره بیرون و تا زاویه بدوئه و منم دنبال خودش بکشونه.اونقدر که بعد از تایم کاری وقتی رسیدم مترو بیمه، ناخودآگاه چشم باز کردم دیدم وایسادم وسط کارخونه و هوای اونجا رو محکم بغل کردم. انگار که مادری دوباره به بچه‌اش رسیده باشه. البته اینم بگم شوکی که بهم وارد شد از بیرون هم واقعا بی تاثیر تو اون حال نبود.طبق معمول رفیق جونم با یه نگاه حالمو فهمید و با حرفای تو د پوینتش منو به آرامش برگردوند.روز دوم اما از اون اضطرار روز اول خبری نبود. منی که دیروز حس می‌کردم توی فضای خلا گیر کردم و همه وسیله‌ها دورم میچرخن، حالا انگار به زمین برگشته باشم و همه چیز مرتب و منظم سرجای خودش نشسته.از این که یک بار دیگه هم به خودم ثابت کردم چقدر انعطاف‌ پذیرم حقیقتا خیلی خوشحالم. (حتی الان هم که دارم می‌نویسم نیشم تا بناگوشم باز شده)میدونی یه حسایی هست نمیشه توصیفش کرد و من الان پر اون حسام. فقط باعث میشن هرچی بهشون فکر میکنی عین احمقا با خودت بلند بلند بخندی حالا فرقی نداره کجا باشی.بذار روز سومم بگم، اینکه بتونم شخصیتمو تو قالب یک شرکت جا بدم برام یه چالشهمثل اینکه بخوای یه گوی /نورانی رو تو یه جعبه بچپونی، با کوچکترین ضربه‌ای بخشی از نور اون گوی پیدا میشه. امروز منم همین‌جور شد. احساس میکنم در جعبه‌ام یکم باز شده و این خیلی زوده خیلییی زود. انی وی.حالا می‌تونم بگم آسود بخشی خانواده منه که میتونم به خاطرش بجنگم.کلی چیز نوشتم که مطمئنا فقط خودم می‌فهمم چی گفتم. نتیجه نوشتن مکرر تو Future me می‌تونه همین باشه که خب بدم نیست.هیچ وقت یادت نره! زندگی یعنی دلت بخنده نه فقط لب‌هات.به امید لبخند می‌ریم جلو. فعلا. روز خوش همگی.1400/09/25 #تراوشات_مغز_نیلوفری/</description>
                <category>نیلوفر عارضی</category>
                <author>نیلوفر عارضی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Dec 2021 17:43:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>