<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلوفر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@niloofarbeiki98</link>
        <description>می نویسم، تا باشم.                                                                        قوانین نیم فاصله رو میدونم ولی کیبوردم یاری نمی کنه:(</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:33:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2395850/avatar/Vpv6P1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلوفر</title>
            <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حمایت مالی در فضای دیجیتال</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98/%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-mcutxvao65yt</link>
                <description>مدتی قبل که برای مرور یک مهارت، دنبال یک آموزش جامع و مختصر بودم؛ با مفهوم «دونیت» کردن آشنا شدم. در میان کلی محتوای فارسی که برای آن مهارت منتشر شده بود؛ یک کانال نسبتا حرفه ای با سرویس رایگان پیدا کردم. محتوای موردنظر خیلی کامل و قابل درک بود و پتانسیل درآمدزایی خوبی داشت اما رایگان در دسترس همه قرار گرفته بود. در برخی بخش های ویدیوی ضبط شده توضیح مختصری دیدم درباره اینکه مربی برای دوره هیچ مبلغی در نظر نگرفته است اما برای کمک به بهبود خدمات می توان کمک نقدی انجام داد. آن جا اولین آشنایی من با «دونیت» در فضای دیجیتال بود. پیش از این حمایت مالی داوطلبانه از هنرمند را در خیابان دیده بودم؛ وقتی به ازای لذت بردن از یک موسیقی رایگان که در خیابان نواخته می شود، بدون اجبار اسکناسی به او تقدیم می کنیم در واقع داریم دونیت می کنیم. لغت لاتین دونیت به معنی هدیه دادن و بخشیدن است. البته نباید آن را با صدقه دادن و مسایل شبیه به آن یکسان بدانیم؛ چرا که ما این کار را در ازای ارزشی که فرد یا گروه به وجود آورده اند انجام می دهیم و نوعی دلگرمی و حس سپاس گذاری به آن ها منتقل می کنیم. برای مثال در دنیای دیجیتال امروزی برای هر محتوایی که در بستر اینترنت استفاده می کنیم، زمان، هزینه و امکاناتی صرف شده که به دلایل مختلف ممکن است رایگان در اختیار دیگران قرار بگیرد. هفته ی گذشته به واسطه ی خبر بیماری جناب راستی کردار برای اولین بار توجه ها به طور گسترده ای به شخص «صابر راستی کردار» و «فونت وزیر متن» و «حمایت مالی» جلب شد و انصافاٌ این توجه جمعی تاثیر به سزایی در روحیه ی ایشان گذاشت.  این نوشداروی حین واقعه! (عبارت را از خودم ساختم تا منظورم را برساند)، می توانست خیلی قبل تر از این ها اتفاق بیفتد. روزانه در حال استفاده از «ویرگول»، «گوگل»، «تلگرام» و خیلی از پلتفرم های دیگر هستیم که با این فونت نوشته و خوانده می شوند و هرگز نمی دانستیم که این سادگی و خوانایی و کاربر دوستی؟ (معادل یوزر فرندلی بودن User Friendly) را مدیون چه کسی هستیم. امید دارم صابر راستی کردار خلاق, متواضع و جوان هرچه سریع تر از چنگال سرطان رهایی پیدا کند و این تجربه ناگوار، تلنگری باشد تا قدردان افرادی چون او باشیم.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 21:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیقِ قارچیِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%D9%90-%D9%82%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-h23awwhea1bv</link>
                <description>دلم برات تنگ شده. یادم نمیاد آخرین بار کی باهم حرف زدیم ولی یادمه انقدر زیاد چت می‌کردیم که حالم از موبایلم بهم می‌خورد. البته اونقدرا حافظه م ضعیف نشده و یادمه آخرین موضوع بحث چی بود، چون هنوز توی دفترم به عنوان یه کار نصفه‌و‌نیمه باقی مونده. (همه‌ش تیک خورده ولی دیگه نشد حرف بزنیم تا سوال پیچت کنم و بخش بعدی رو بهم بگی) آشفتگی روحی و شلوغی‌های ذهنم دقیقا وقتی اتفاق افتاد که گفتی من تنها کسی هستم که یه ذره از این چیزا سر‌در‌میارم و حداقل مشتاقم یا درباره‌ش بدونم و می‌تونی باهام حرف بزنی? زینب کاش بدونی هر فاکینگ روز خودمو سرزنش می‌کنم. درسته من تنها دوستت نیستم ولی تو کسی هستی که بیشترین وقتمو باهات می‌گذروندم (و خواهم گذروند اگه بازم دوستم باشی) یه چیزی فراتر از دوستیمیدونم برای چندمین بار بین دوستی‌مون وقفه افتاد و این آخری خیلی بد بود، میدونم کلی ازم ناراحتی، میدونم فکر میکنی بی‌مسولیت و عوضیم، و حتما برای خودت متاسفی مهر باهام دوست بودی اما من هیچوقت نمیتونم متقاعدت کنم رفتارم درست بوده یا نه. حتی خودمم نمیدونم!یکی از دلایلی که بیشتر از همیشه ترغیبم کرد برم از روانشناس کمک بگیرم، درست کردن دوستی‌مون بود. (شاید اگه بفهمی اونم ول کردم دلت بخواد کله بکنی?) میدونی، خودمم خسته شدم. تو این وضعیت رو درک نمی‌کنی چون برات توجیه کننده نیست بار‌ها درباره‌ش غر زدی.? اگه همین الآن باهام آشتی کنی کلی سوژه برای حرف زدن داریم. توی این چند ماه (لعنت به من?) تجربه‌هایی داشتم که برات جذابه، کلی پلن ریختم که تو ازش خبر نداری از همونا که عملی نکردم ولی دوست داشتم بهت بگم مطمئنم کلی خوشت میومد و باهاشون حال می‌کردی و می‌تونستیم باهم تحلیل کنیم البته میدونم بعد اون قضیه چرم بهم اعتماد نداری. شت چقدر غیرقابل‌اعتماد?راستی اینا رو از توی خنزل پنزلای چرم پیدا کردم. قاطی جعبه‌ها و قوطی‌ها گذاشته بودم که خراب نشن. چقدر دلم می‌خواد این مدت حالت خوب بوده باشه که کلی جینگیل ساخته باشی. منم پروژه‌های موفق داشتم که فرصت نشد بهت بگم.تو که نیستی تلگرامم قبرستون شده. هیچ نوتیفیکیشنی ازش نمیاد. زینب دلم برات تنگ شده. خیلی زیاد.بهار که شد، یه عالمه مورچه از زیر دیوار اومدن بیرون. یکی از روزایی که من تو اتاقم قهر بودم مامانم همه شونو کشت??‍♀️ ولی قبل اون هروقت می‌دیدمشون بغضم می‌گرفت. چند باری می‌خواستم عکس بگیرم بفرستم برات ببینی میشه با مورچه‌ها زندگی کرد و نمرد.هعی کلی مزخرف دیگه تو دلم مونده و دلم میخواد بازم باهام دوست باشی و میترسم. می‌ترسم که بازم اوضاع از کنترلم خارج بشه. میترسم نتونم دوست خوبی برات باشم. میدونی، نمیتونم اجازه بدم اعصابتو به بازی بگیرم ولی تو برای همیشه بهترین دوستمی تا آخر عمرم انقدر باهات تجربه های عالی داشتم که فراموشم نمیشه کلی چیز باهم یاد گرفتیم کلی چیز بهم یاد دادی و در عین ناباوری منم یه چیزایی تونستم بهت یاد بدم چند روز پیش مهر هی همه جا حرف معلم و این داستانا بود چقدر میخواست بهت تبریک بگم چون تو واقعا یه معلم بالفطره‌ای و میدونی چطوری پیچیده ترین مسائل و به خنگ ترین فرد آموزش بدی و البته بخاطر ساختار اندام تحتانیت راضی نمیشی چند بار تکرارش کنی پس همونو به بهترین شکل ارائه میدی و باید بهت بگم واقعا مثل معجزه ست. اه کاش میشد اینارو به خودت بگم.دوستت دارم جینگیل:) </description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 11:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاوی مقادیر زیادی توهم. نخوانید.</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-towrdkqwqsyg</link>
                <description>دنبال دست آویزی بودم تا هیچ صدایی به خلوتم راه پیدا نکند. همه چیز از شاهکار «پیانیست» شروع شد. فیلمی که فرصت دیدنش را پیدا نکرده بودم. با ولادگ جوان از ابتدای فیلم در اتاق ضبط رادیو همراه شدم و گوشه هایی از زندگی یک لهستانی یهودی را در سایه ی آلمان نازی نظاره گر بودم. برای من که علاقه ای به سینما ندارم و هیچوقت درگیر مسائل تاریخی نبودم، اتفاق بزرگی بود. نوع جلو بردن داستان، بازی درخشان، موسیقی جذاب و بسیاری عوامل دیگر باعث شد بعد از حدود سه ساعت تماشای فیلم، به خواندن نقد های آن بپردازم. درباره جنگ جهانی و هولوکاست و نازیسم و دیگر کلیدواژه های مربوط به آن سرچ کردم (چرا به جای خزعبلات کتاب های درسی برایمان تاریخ را جذاب تر بازگو نکرده بودند!) موضوع برایم جالب شد. هدفی داشتم تا حوصله م سر نرود و مهم تر از آن صداهای خارجی را ایگنور کنم.«فهرست شیندلر» و «استالینگراد» و «سقوط» و ... را پشت سر هم نگاه کردم. آنقدر درگیر بدبختی و جنگ و جنایت و گرسنگی و کشتار شده بودم که بدبختی خودم به حاشیه رفت. چرک و خون و کثافت از اسکرین به قلبم راه پیدا کرده بود و به شدت روانم بهم ریخته بود. فهمیده بودم فیلم دیدن نه تنها بیهوده نیست بلکه جذاب است؛ اگر ارزش دیدن داشته باشد. ژانر را تغییر دادم:) عاشقانه های کلاسیک یا شاید کلاسیک های عاشقانه.«بر باد رفته»، فیلمی که خیلی تبلیغش را دیدیم؛ شد اولین گزینه. از جنگ جهانی کمی عقب تر پرت شدم. جایی که شمال و جنوب آمریکا هنوز اختلاف دارند. داستان از یک کلبه جنوبی شروع می شود. سبک زندگی اسکارلت و بقیه برایم جالب می شود و در همان دهه چهل پرسه می زنم. مسیر بقیه فیلم ها درست در خاطرم نمانده ولی در همان روز ها بود که «کازابلانکا» و «پدرخوانده 1» را هم دیدم. «در یک شب اتفاق افتاد» و «همه چیز درباره ایو» و «سانست بولوار» و «دوازده مرد خشمگین» و «آواز در باران» و «سرگیجه» و «جادوگر شهر اوز» و ...نمیدانم این رفتار طبیعی است یا خیر اما به شدت عاشق فضای فیلم های کلاسیک هالیوود شدم! و امروز داشتم رویا پردازی می کردم که چه خوب می شد اگر ماشین زمان وجود داشت، یا اصلا حتی تخیلی تر، امکان این وجود داشت تا آدم به داخل فیلم کشیده شود. حسم کاملا شبیه آدم های فیلم ندیده ی قدیم است. خب به حق هم که همینطور است من جز چند فیلم و سریال نسبتا امروزی هیچوقت فیلم های چهل پنجاه و حتی صد سال پیش را ندیده بودم. اصلا شگفتی همینجاست. چقدر این چیز هایی که این روز ها به اسم سینما ساخته می شود با چند دهه پیش قابل مقایسه نیست. با امکانات محدود چه شاهکار هایی ساختند. (مثلا دوازده مرد خشمگین در یک اتاق، فقط همین) از هدفی که برای نوشتن داشتم خیلی دور شدم:| برم سراغ رویاماشین آبی روشن داشتم که سقفش باز بود و شغلی که در اتاق کارم کتابخانه و ماشین تایپ دارم. خودم را در کت و دامن های میدی با کفش های پاشنه دار تصور می کردم. جواهرات ساده، موهای مرتب کوتاه، رژ لب قرمز. شاید هم پیراهن شب با بند های ظریف و دستکش های زنانه، سایه اسموکی و چشم های براق.گاهی عصر ها با دوستانم به گردش می رفتم. گاهی یک پیک نیک دخترانه ی پر شور و شاید قرار های مرموز در بار و رستوران. یک آپارتمان کوچک دارم با اثاثیه محدود. هر هفته کیک می پزم و برای هر فصلی نوشیدنی دلچسبی در بساط دارم.فعلا پایان. </description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 01:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتی از زندگی در اعماق این مرداب</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-bc8h9s4qc9fm</link>
                <description>در این هجده روزی که از اتاقم بیرون نرفتم افکار و احساسات عجیبی در اتمسفر اطرافم جریان داشت یا شاید خودم هم بخشی از این جریان بودم؛ گویی کسی در اقیانوس غرق شود و ماهی های کوچک و جلبک و امثالهم به درونش نفوذ کرده باشند در حالیکه کالبدش سالم و دست نخورده باقی مانده باشد.تاریخ سینما را از فیلم های صامت تا دوبله و رنگی و موزیکال و ... دوره کردم. کتابخانه م را جوریدم. و حتی با صدای پادکست به خواب رفتم. با درد های جدیدی آشنا شدم و بدنم واکنش های جالبی نشان داد. رکورد های خوبی در کندی کراش زدم. بار ها تصمیم گرفتم با دوخت و دوز و طراحی کمی به افکارم نظم بدهم اما تمرکز و انگیزه کافی نداشتم. پیشنهاد های دیگران را رد کردم و از هر معاشرتی دوری کردم. یک بار که مجبور بودم از اتاقم خارج شوم و تظاهر کنم چنان بغضم ترکید که شرمنده ی مهمان شدم. حالا چند روزی ست نمی دانم چطور باید بعد از چند هفته با درمانگرم مواجه شوم. چه بگویم و از کجا بگویم. البته اگر توانایی بیرون رفتن را داشته باشم.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 19:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خدمت نارنگی باش نه نارنجک!</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DA%A9-sbum6j1jt3ab</link>
                <description>روستاهای استونی در آبخازیا در نیمه دوم قرن نوزده شکل گرفتند. جنگ بین گرجستان و آبخازیا در سال 1992 آغاز شدکه باعث تغییر زندگی مسالت آمیزمردم استونی گردید. بسیاری از آنان خواستار بازگشت به سرزمین مادریشان را بودند. روستاهایشان خالی از سکنه شد فقط تعداد کمی از مردم باقی ماندند.در تیتراژ ابتدایی فیلم، کارگردان نگاهمان را همراه با الوار سفید، به زیر ارّه ی کارگاهِ «Ivo» می برد. براده های چوب روی دستان پیرمرد می نشیند و با باز شدن کادر میبینم در فضا پراکنده اند. صدای برش چوب محیط را پر کرده.  ناگهان یک سرباز وارد می شود و خلوت فضا را بهم می زند. سوال خوبی می پرسد! «تو کی هستی؟» (سوالی که تا انتهای فیلم تکه هایی از جوابش را میبینیم) بیرون از کارگاه کوچک ایوو، سرباز دیگری در کنار رودخانه دیده می شود و همچنین جعبه های چوبی که روی هم انباشته شده اند. اینجاست که برایمان روشن می شود این جعبه ها که بسیار شبیه به جعبه های حمل سلاح جنگی که در فیلم های دیگر می بینیم هستند؛ در واقع ساخته می شوند تا با نارنگی های باغ پر شوند و نه هیچ چیز دیگر! چیزی شبیه بمب که برای سرباز مهم است. ولی نارنگی مهم نیست.او از ایوو تقاضای غذا می کند. ایوو، آن دو مبارز را به خانه اش می برد و به آن ها غذا می دهد. فضای خانه ساده و بی تکلف است؛ پر از جریان زندگی. یکی از همین نماد های زندگی قاب عکس های خانوادگی است که توجه هر کسی از جمله «Ibrahim» را به خودش جلب می کند؛ او یکی از آن ها را بر می دارد و به دوستش که روی صندلی نشسته است نشان می دهد. «دختر خوشگلیه ها»  دختر جوانی که در حال دوچرخه سواری به گرمی لبخند می زند. در اینجاست که پیرمرد متذکر می شود که اجازه ندارند درباره نوه اش چیزی بگویند و یا حتی فکری بکنند. سرباز قبل از رفتن، بابابزرگ را مهربان خطاب کرده و از اینکه مردی به شجاعت او انقدر پیر شده است اظهار تاسف می کند. ضمن اینکه بهتر است زودتر جمع کند و از آنجا برود چون همه به اندازه ی آنها مهربان نیستند. هنگام خروج از خانه و حصار اضافه می کند :«نارنگی برای ما اهمیت ندارد ولی جعبه هایی که می سازی خیلی خوبند؛ کارت درست است.» در تمام مکالمات فقط سرباز اول صحبت می کند و دوستش کمتر تمایل به حرف زدن دارد.در ادامه ایوو به باغ همسایه اش، «Margus» می رود. با حرکت دوربین و نمای بازی که کارگردان به ما نشان می دهد مشخص است که مارگوس درختان بسیار و پرباری دارد. نارنگی ها زیر نور خورشید در بین سبزی برگ های تیره می درخشند. مارگوس مردی میانسال درعمق شاخه های درخت مشغول چیدن محصولاتش است. با امیدواری از وعده هایی که سرگرد به او داده سخن می گوید. قرار است هفتم ماه بیست سرباز برایش بفرستد. دو مرد روستایی اطلاعاتشان را با هم به اشتراک می گذارند. اینکه فرصت زیادی برای بهره برداری از مزرعه ندارند، توان کافی ندارند، به زودی نبرد شدیدی در نزدیکی آن ها رخ می دهد. اما بحث با محاسبه ی جعبه هایی که ایوو ساخته و باید بسازد تمام می شود.مجدد به انبار نجاری و همان تیغه و الوارها برمی گردیم. ایوو دستگاه را خاموش می کند و با همان آرامشی که از ابتدا از او دیدیم لباسش را می تکاند، توی صندلی فرو می رود، پیچ رادیو را می گرداند و غذای مختصری می خورد. (کاش مترجم بخش روسی اخبار را هم زیرنویس می کرد)صدای تیراندازی شنیده می شود. ایوو از کارگاه کلبه ایش خارج می شود. با کمی هراس در جاده گلی به سمت منبع صدا که در واقع همان باغ مارگوس است به سرعت قدم بر می دارد. در میانه راه جزییات بیشتری مشخص می شود. یک ون که دود غلیظی از آن بلند می شود. کمی مکث می کند و با سرعت بیشتری نزدیک می شود. صدای باران و جلز و ولز آتش شنیده می شود. رطوبت و سنگینی را می توان حس کرد. دو نفر بیرون از ون افتاده اند و در سمت چپ آن، ایوو ماشین آن سربازان قفقازی را می شناسد. جلوتر می رود و می توانیم سوراخ روی شیشه ی ماشین و تن زخمی و گلوله خورده ی ابراهیم را ببینیم.مارگوس را صدا می­زند. جوابی نمی آید. حصار چوبی باغ که با زنجیر بسته شده را باز می کند. جعبه های پر از نارنگی روی هم گذاشته شده اند. چند بار دیگر مارگوس را بلند تر صدا می زند. مارگوس سراسیمه و گل آلود از لای درختان بیرون می آید. آن چه اتفاق افتاده را شرح می دهد و در آخر اضافه می کند وقتی ماشین به حصارش برخورد کرده به آن آسیب زده است! به وضوح ترسیده است و می گوید که اینجا دیوانه می شوند. ایوو سعی می کند او را به آرامش دعوت کند که صدای ناله ای بلند می شود.همان سرباز قبلی است که از داخل ماشین به بیرون پرت شده و روی زمین افتاده است. ایوو به آرامی لباس او را باز می کند تا زخم را بررسی کند. سینه اش گلوله خورده است. مارگوس از داخل ون خبر می دهد که همه مُرده اند.در صحنه ی بعدی تن عریان و باند پیچی سرباز را می بینیم که در حالی که از درد به خود می پیچد همچنان به «گرجی» ها فحش می دهد. ایوو سعی دارد او را به آرامش دعوت کند. جویای ابراهیم می شود. ایوو با همان لحن خونسرد که تمام دیالوگ ها از اون شنیدیم کشته شدن ابراهیم را تایید می کند و می گوید او را دفن خواهند کرد. مارگوس را نمی بینیم اما او رفته ماشین را آماده کند. سرباز زخمی نباید زیاد حرکت کند. ایوو باید مراقب باشد تعقیبش نکنند. سرباز اصرار دارد مسلسلش را پس بگیرد اما ایوو با اطمینان می گوید کسی آنجا نمی آید.در فضایی نسبتا تاریک مارگوس و ایوو جنازه ها را با کمک هم داخل ماشین می گذارند. با باز شدن نمای دوربین، ماشین که به سختی چهار جنازه را به طور ناشیانه ای در پشتش سوار کرده اند در جاده حرکت می کند. ون با حالتی اوراق و زخمی در گوشه سمت راست تصویر دیده می شود که دود بی جانی از آن در فضا پخش می شود. در این لحظه انگار یکی از نارنگی های باغ مارگوس هستی که داری این وقایع را تماشا می کنی.آن دو آخرین جنازه را هم در قبر دسته جمعی که حفر کردند، می گذارند. (تمام مراحل جا به جا کردن آن ها با آرامش و احترام خاصی انجام می شود. البته هیچ توضیح اضافه ای برای تاکید وجود ندارد اما شبیه به بقیه ی فیلم های جنگی آن ها را نمی کِشند و روی هم نمی اندازند.) ایوو از گودال بالا می آید و روی سنگی می نشیند. نور کم سوی چراغ های ماشین برای روشن کردن این بخش کافی ست. در حالی که مارگوس دست های سربازان کشته شده را روی سینه شان می گذارد(احتمالا نوعی آیین مذهبی یا فرهنگی است)؛ ایوو سیگاری روشن می کند. از مارگوس می خواهد مدارک آن ها را از جیب هایشان پیدا کند، شاید بستگانشان بخواهند آن ها را پیدا کنند.ادامه دارد...</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 16:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشی در کهکشان</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-iuanrkappqdf</link>
                <description>سال 2020 میلادی است. سه خواهر و برادر از ایستگاه راه آهن ربوده و با یک فضاپیما به سیاره ی وکسا فرستاده می شوند. در آن جا با کودکان دیگری که از سراسر جهان دزدیده شده اند آشنا می شوند. همه ی کودکان سفری مشابه داشتند: سفری وحشتناک با فضاپیما در حالت بی وزنی. و درباره ی جاییکه بودند همان اطلاعات به آن ها داده شده بود: سیاره ای به نام وکسا که به دور ستاره ی G2 می چرخید و صاحبان جدیدشان، وکسایی ها، شبیه انسان بودند و از نظر آن ها ساکنان زمین همچون حیوانات اهلی.نوشته ی بالا، متنی است که در پشت کتاب چاپ به عنوان خلاصه یا دمویی از داستان چاپ شده. نسخه ای که دارم مربوط به چاپ اول در زمستان سال 77 است. کتابی جذاب به قلم گیلیان رابین اشتاین، نویسنده ی استرالیایی تبار و ترجمه ی مجبوبه نجف خانی.قبل از اینکه بخشی از متن کتاب که برایم جالب بود را بنویسم، بهتر است توصیه کنم شما هم اگر فرصت کردید و کتابی مناسب گروه سنی «د» و «ه» را مطالعه کردید؛ به این نکته دقت کنید.خانم نجف خانی در تابستان سال 1998، پیشگفتاری برای کتاب نوشته است و خانم رابین اشتاین احتمالا با توجه به تحقیقاتی که برای تهیه ی کتاب انجام داده، حدود یک سال درگیر بوده  تا بتواند داستانی علمی-تخیلی برای نوجوانان بنویسد. و قطعا هیچ کدام هنگام نوشتن و ترجمه کردن نمی دانستند زمانی که پیش بینی کرده اند و در تخیلات وقایعی برای آن متصور شده اند، چه دوران عجیبی خواهد بود. دورانی که کره ی زمین و ساکنانش با نوع جدیدی از کوید آشنا شدند و مجبور شدند خودشان را شبیه به آدم فضایی ها ایزوله کنند!(خوش دارم از استیو تولتز عزیز که در عصر معاصر برای ما داستان های تلخ و جذاب می نویسد هم یاد کنم:))ناله کنان با خود گفتم:«چه خوب، همه می میریم. هرچه زودتر، بهتر.»بعد لیوارد را دیدم که در یک ساحل دور افتاده قدم می زند. اقیانوس آب نداشت و درخت نخل خشک شده بود. صداهایی ناله کنان در مغزم می پیچید:«مُردند، همه مردند.» صدای کودکانی که در تبعید و دور از وطن مرده بودند.با زبان سنگین و گلوی خشک، بر سرشان فریاد زدم:« راحتم بگذارید. همان بهتر که مردید. بمیرید و ساکت شوید و بگذارید من هم بمیرم.»اما من نمردم. دیگران مردند، اما من نمردم. شاید حتی حالا هم دلم می خواهد مرده بودم، زیرا خیلی وحشتناک است که دیگران بمیرند و آدم زنده بماند.حالا دیگر این آلیمان است که پیتر با او رقابت می کند. او آشماک را به حساب نمی آورد. آشماک به آخر خط رسیده است. دنیا این طوری است. زندگی بسیار سخت است، با این حال آدم باید دو دستی به آن بچسبد و از این که نمی تواند چیزی را تغییر دهد، داد و فریاد به راه نیندازد و وقت را تلف نکند.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 18:35:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش هایی از رمان «تِس»</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%90%D8%B3-ccq9i6qftx4g</link>
                <description>«تس از خانواده ی دوبرویل» یک روایت تلخ در قرن نوزدهم میلادی ست که توسط نویسنده ی انگلیسی، «تامس هاردی» به شکل یک شاهکار داستانی به رشته ی تحریر درآمده است.در دوران ویکتوریا، تس که به تازگی به اصالت خانوادگی پدرش پی برده، توسط مادرش ترغیب می شود تا به قصد آشنایی نزد اقوام ثروتمند خود برود. در خلال این دیدار، «الک» به او تعرض می کند و دخترک بیچاره باردار می شود و ...- پس چه فایده دارد من و مادرت صرفه جویی و قناعت کنیم تا تو بتوانی به دانشگاه بروی، فایده ی تحصیلات دانشگاهی چیست اگر نخواهی آن را در راه عزت و جلال پروردگار به کار ببری؟- برای آن که بتوانم آن را در راه عزت و جلال انسان صرف کنم، پدر.تس، همچنان که خصلت زنان است، سرسختانه این امید را در دل می پروراند که زندگی مشترک با کلیر سرانجام روزی بی مهریش را حتی بی آنکه خود بخواهد از بین ببرد. گرچه به مفهوم عادی سرشتی بی پیرایه داشت، اما به هرحال زن بود؛ و به طور غریزی می دانست که همجواری چه به همراه خواهد آورد.هیچ چیز دیگری نمی توانست به کارش بیاید، و اگر زندگی مشترک نمی توانست کمکش کند، دیگر امیدی نبود.به خود گفت: نباید به این حیله امید بست. با این حال نمی توانست آن امید را در دل خاموش سازد. آخرین استدلال کلیر برای تس به راستی تازگی داشت. هرگز تا آن حد به آینده نیندیشیده بود، تصویر روشن کلیر درباره فرزندانی که او را تحقیر خواهند کردتا اعماق قلبش بر او اثر گذاشت. تجربه به او آموخته بود که در برخی شرایط، تنها یک چیز از زندگی آبرومندانه بهتر است، و آن نجات از خودِ زندگی است.مانند همه ی کسانی که رنج و درد به آنها حس پیش بینی داده است، در این فرمان «تو به دنیا خواهی آمد» حکم مجازاتی می دید، به خصوص هنگامی که به راز نهانی او اشاره می شد.اما روبَه صفتیِ مادرِ طبیعت چنان است که تا آن هنگام، به خاطر عشق کورکورانه اش به کلیر، از یاد برده بود که هرگاه فرزندانی به دنیا بیاورد نگون بختی خود را بر آن ها تحمیل خواهد کرد.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 14:43:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرحی برای فیلمی که هرگز ساخته نشد</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98/%D8%B7%D8%B1%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF-ecxvelppz9vf</link>
                <description>هستی ما منفور است. غیر قابل تحمل با طبعی انعطاف ناپذیر که هرگاه دستی ناآگاه آن را لمس کند، تاثیری بر آن نخواهد داشت. بسیاری را دوست می نامیم، با وجود این فقط عده بسیار کمی، تصوری از درد روحی که وجود اصلی ما را از بین می برد، دارند.آیا خوشبخت هستیم؟ نه، خوشبختی برای ما که دستمان را دراز می کنیم تا ستارگان را بگیریم، کم مقدار است.آیا راضی هستیم؟ نه. عطش سیری ناپذیر برای کشف و تصاحب آنچه که در پیرامون ماست، ما را همواره آزار می دهد. با وجود این، اصلا نمی دانیم که چه در اطرافمان می گذرد. یعنی می توانیم به احساسمان اعتماد کنیم؟آن جا یک بطری است. بطری خالی است. سبزرنگ است و چند قطره ای شراب در ته آن است. و این همه ی آن چیزی است که درباره ی دنیا می توان گفت، زیرا بیش از پنج حس نداریم.آه چگونه می توانیم با حواس ضعیفمان، نسبت به دنیا، ادراک کاملی داشته باشیم. چگونه می توانیم چیزی درباره آن بگوییم، اگر فقط بدانیم که دنیا، طنین و رایحه دارد، یا فقط بدانیم که رنگ و گرما دارد، و یا تلخ است و یا شیرین. با این وصف باز هم از آن هیچ نمی دانیم!برده ای رام و مطیع هستیم؛ و تصور می کنیم دنیا همان گونه است که می بینیم! اگر دنیا از میلیاردها ویژگی دیگر برخوردار باشد، که ما از وجود آن ها اطلاعی نداشته باشیم، چه؟ دراین گونه موارد این انسان بدبخت چه می تواند بکند!چه کسی می تواند به آن اهداف آسمانی دست یابد، اهدافی که انسان را سعادتمند سازد. یک هماهنگی تمام و کمال! یک آکورد پرطنین و کامل. یک رویای آسمانی مطلق و کامل_هنر! به سلامتی آن می نوشیم!بخشی از کتاب:هوفمانیانا اثر آندری تارکوفسکی  </description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 01:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با هزار بدبختی برو دنبال درمان ولی بهش عمل نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98/%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D9%86%DA%A9%D9%86-wkb46njx3q6p</link>
                <description>الآن که دارم اینارو تایپ میکنم، سه روز کامل میگذره که توی اتاقم خودمو حبس کردم و جز برای قضای حاجت بیرون نرفتم.این اتفاق تقریبا بعد از یک جر و بحث عجیب و غریب با پدرم افتاد. در حالیکه وقتی درباره اخلاق خاص و غیر منطقیش با درمانگرم صحبت کردم بهم پیشنهاد داد: سعی کنم تنها نباشم، توی تاریکی نباشم و گردش کنم تا ببینه توی جلسات بعدی چه خاکی به سرمون بریزیم!هیچی دیگه فقط میخواستم غر بزنم و بنویسمش:/</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 20:14:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید اینجا بهتر از دسکتاپ باشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@niloofarbeiki98/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-hlyrlhx1pasj</link>
                <description>بیستمین روز سال 1402 است. به توصیه­ ی درمانگرم تصمیم دارم بنویسم، از هرچه و هرکس که باعثِ حال بدم می­شود.در موقعیتی هستم که قدرت تشخیص و تمیز ندارم که چون حالم بد است، مشکلات پر­رنگ­تر از همیشه هستند یا فشار مشکلات مسبب بد شدن حالم می­شود!از زمانی که توانایی نوشتن داشتم (نزدیک به 20 سال گذشته) بار­ها برای نوشتن احساساتم اقدام کرده­ام که همیشه تنها دو دلیل مانع این­کار شده: نداشتن امنیت و احتمال دیده شدن توسط دیگران (والدین کنترل­گر) و غلیان احساسات که باز هم موجب کنجکاوی دیگران شده و از ادامه روند دست کشیدم.</description>
                <category>نیلوفر</category>
                <author>نیلوفر</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 23:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>