<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تراوشات ذهنی یک بیکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@niloufar1400nikouy</link>
        <description>من فکر میکنم پشت همه تاریکی ها شفافیت شیری رنگ حیات است این راز را من از حفره ی مهتاب و روزنه ی ستاره ها دریافتم.?ESTJ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:51:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/903498/avatar/Zcsprj.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تراوشات ذهنی یک بیکار</title>
            <link>https://virgool.io/@niloufar1400nikouy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تقدیم به...</title>
                <link>https://virgool.io/@niloufar1400nikouy/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-gvjmkvkkuhmf</link>
                <description>تقدیم به اونایی که دلم برای خاطرات زیباشون تنگ میشه:این پست رو واسه اونایی مینویسم که تو این ۱۲ سال به اضافه ی چندسال مهدکودک و پیش دبستانی بخشی از زندگی منو تشکیل دادن و خیلی هاشون تا آخر عمر از یادم نمیرن...البته کتاب ها و فیلم هایی که همیشه دوست داشتم بهشون بگم ببینند ولی فرصتش پیش نیومده رو هم در آخر برای هرکس گذاشتم.خب به نام خدا?سعیده?‍♀️منو سعیده تقریبا از موقعی که به سیب زمینی میگفتیم دیب دمینی همو میشناسیم. دیدین میگن بین عشق و تنفر یه مرز باریکه دقیقا رابطه ی منو سعیده رو گفتن. ما از مهدکودک همو میشناختیم و تا کلاس ششم از هم متنفر بودیم البته اون بیشتر?تا اینکه متوسطه ی اول با هم دوست شدیم و بعدش شد رفیقم و بعدش شد بهترین رفیقم و الانم که sisi جانم شده?سعیده همیشه میخواستم بهت بگم اگه دوباره بخوام برگردم تو جزء اتفاقایی که دلم میخواد تکرار شی.تا دوباره تو صفحه ی اول خیلی سبز علوم نهمم برام یادگاری بنویسی تا دوباره به ف بگیم کپلک. تا دوباره به حرکات و خط جعفری بخندیم و تو اتفاقاتی که سر کلاسش میفتاد رو پشت تست های ادبیات من بنویسی?تا دوباره ته کلاس حسن بیضی آدامس بجویم و بیخیال دنیا باشیم.تا بدبخت ترین خوشبخت های دنیا تو افشارنژاد باشیم?برات کتاب نمینویسم چون میدونم الان اینقدر سرت با کتابای خودت شلوغه که وقت نمیکنی بخونیش. فقط همون تئوری انتخاب رو بخون?فیلم هم که میدونم خاطرات یک خون آشام رو دیدی بهت توصیه میکنم فصل های بعدش رو هم ببینی چون خیلی خفنه?نسترن?‍♀️نسی با اینکه فقط سه ساله که منو میشناسه اما اندازه ی یه عمر از من چیزی میدونه. داستان منو نسترن از یه جلسه غیبتی شروع میشه که تو کلاس های آمادگی برای ورودی های جدید دبیرستان گذاشته بودن داشتم.وقتی یه دوشنبه غایب شدم و جزوه زیست بهم نرسیده بود منتظر بودم یکی بیاد باهم بریم پایین چون من هیچکی رو نمیشناختم و تازه وارد مدرسه شده بودم. اما نسترن چون متوسطه ی اولش رو هم همونجا بود اکثر کادر مدرسه رو میشناخت.تو کلاس داد زدم کی میاد با من بریم پایین؟نسی داد زد من.اینکه به خاطر کل کل عجیبی که مدرسه هامون تو متوسطه ی اول داشتن برام عجیب بود که یکی از اون مدرسه بخواد بیاد کمک?خلاصه که شد بهترین رفیق و جدی ترین رغیب سال دهمم?جوری که معاونت مدرسه هم عاشق سبک رفاقت ما بود.نسی اگه به گذشته برگشتم حتما دوباره تکرار شو تا سر کلاسا بهم کرم بریزی و بگی دوست دارم که کرم بریزم. تا سر کلاس فیزیک محمدزاده بترکونیم و بریم درصد های خفن کسب کنیم تا بعدن حسرت اون روزامونو با هم بخوریم.تکرارشو تا نگاه معنی دار جانفدا رو بعد از جمله ی عباسی ببینیم.تا دوباره بریم پیش مجیدی و کلی به فامیلامون بخنده و بهمون انگیزه بده.تا دوباره بری به جانفدا ماژیک بدی?تا کلی سر کلاس سجادی حرص بخوری.تا کلی به معدل نیمسال اول دوازدهممون بخندیم?تا کلی استایل آخوندطور سامان رو مسخره کنیم. تا کلی برنامه واسه رفتن به سوئد بچینیم?برای نسی کتاب طولانی نمیتونم معرفی کنم چون اهلش نیست اما اگه بخوام یه چیز به درد بخور این روزاش بهش معرفی کنم گریز دلپذیر حتما در اولویته.فیلم هم چون کتاباشونو قطعا نمیخونی بهت خطای ستارگان بخت ما و پنج قدم فاصله رو معرفی میکنم. مهدیه سادات?‍♀️این مهدیه قدیمی ترین اتفاق زندگی منه چون مغازه ی باباش نزدیک خونمون بود،من همیشه مهدیه رو میدیدم و کل ارتباط ما ختم شده بود به یک لبخند?تا اینکه سال پنجم و ششم با هم همکلاسی شدیم و دوستی رسمیمون آغاز شد.با مهدیه کلی اتفاق شر گونه داریم که وقتی بهش فکر میکنم یه لبخند شیطانی میاد رو صورتم.از شیطنت و کل کل سر کلاس های اخگری بگیر تا مسخره بازیامون تو سرویس سال نهم و داستان بافی های سال دهم که هنوزم ادامه داره?من و مهدیه باهم کلی خاطره ی خفن تجربه کردیم؛کلی به اونایی که سرویس براشون بوق میزد و ما دست تکون میدادیم خندیدیم. کلی بابت معاف شدن از امتحان ریاضی ترم رهباردار خوشحال شدیم. کلی سر تاخیرها و نیومدنا و بدرفتاری های غلامی حرص خوردیم.کلی درمورد A.J  داستان بافتیم و خواهیم بافت? کلی سر کلاس های زبان توکلی خندیدیم که آخر فکر کرد ما داریم مسخرش میکنیم. البته کلی هم باهم دعوا کردیم.منو مهدیه کلی کار مونده که باید هنوز انجام بدیم.?از اونجایی که مهدیه یه ماجراجوی تمام عیاره حتما باید دایورجنت رو ببینه.و کتاب هم جادو هرگز نمیخوابد با اینکه یکم فانتزی و بچگونه است اما قطعا میتونه خیلی باحال باشه براش? تارا?‍♀️شاید عمر دوستی منو تارا خیلی کم باشه در حد یکسال اما تارا یه رفیق خیلی کوله که وقت گذروندن باهاش خیلی خفنه.وقتی سال یازدهم وارد یه مدرسه ی جدید شدم تارا اولین نفری بود که دیدمش یه دختر خیلی خونگرم و اجتماعی که از همون اول باهاش حس راحتی داری. تارا تنها کسیه که میتونه یه کلاس خشک و مضخرف رو به باحال ترین کلاس عمرت تبدیل کنه. تارا تنها کسیه که میتونه واسه یه ترتیب سخت از عنصرها یه شعری بسازه که تا آخر عمر یادت نره. تارا خلاق ترین رفیقیه که من دارم.برای تارا حرفی برای گفتن فیلم و کتاب ندارم چون خودش حرفه ای تر از این حرفاست. از اینجا به بعد واسه اوناییه که وقتی تو مدرسه میبینی شون حالت خوب میشه. کسایی که شاید حتی فقط در حد یه سلام یا صحبت های عادی باهاشون در ارتباط بودی ولی تو همون یه دقیقه کلی حال خوب ازشون گرفتی?البته چون با روحیه هاشون آشنا نیستم نمیتونم کتاب بهشون معرفی کنم. فاطمه،زهرا،مبینا،زینب:?‍♀️?‍♀️?‍♀️?‍♀️اینا یه اکیپ چهارنفرن که همیشه یه چیز باحال برای خندیدن و شاد بودن دارن. کم پیش اومده که ناراحتی اینارو ببینیم. در کل کسایی بودن که باهاشون خوش میگذشت.مبینایی که کلی باهاش کل کل فوتبالی داشتم.فاطمه ای که ازش بعید بود. آخه تو هم؟!!!? محبوبه?‍♀️به نظرم لقب کول ترین و خفن ترین دانش آموز مدرسه فقط برازنده ی محبوبه است. محبوبه تو اوج سختی ها هم شاده. تا حالا نشده محبوبه رو غمگین ببینی چون شادیش درونیه و اونو به همه منتقل میکنه. در کل اول دوست داشتنی بوده بعد دست و پا درآورده. مونا یا منا مسئله این است؟??‍♀️مونا یا منا کسیه که یکسال سر اسمش من حرص خوردم که چرا اسمشو تو لیست کلاس منا نوشتن مگه درستش مونا نیست؟؟؟؟?به هرحال ایشون یه دیر کشف شده بودن. یه دختر خیلی مهربون که خیلی دیر باهاش آشنا شدم?من و مونا یه سری رویای مشترک داریم که بالاخره یه روزی بهش میرسیم? نسرین?‍♀️نسرین خدای آرامشه کسی که هر موقع بهش نگاه کنی هم آروم میشی چه برسه که بخوای باهاش حرف بزنی.نسرین همونیه که مسئله ی سخت فیزیک رو تو دوثانیه حل کرد با روش های نوین?? ریحانه?‍♀️ریحانه کسیه که خوب بلده حال بقیه رو خوب کنه.انگار میدونه کی حالت بده دقیقا تو اون لحظه با یه ویس با یه کلیپ کلی بهت انگیزه واسه جنگیدن میده.ریحانه کلی امسال حالمو خوب کردیحال دلت عالی?ممنون از همه ی اونایی که با یه کلمه با یه لبخند با یه استیکر روزهامو ساختن.تو زندگیاتون بدرخشین و حالتون همیشه خوب باشه.?</description>
                <category>تراوشات ذهنی یک بیکار</category>
                <author>تراوشات ذهنی یک بیکار</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 13:47:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگاری برای هر زمان من?</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-aswiv5gpui2z</link>
                <description>سلام. این پست شاید یکم نوجوانانه یا بچگانه به نظر برسه اما به مناسبت سالگرد آشنایی من با سری هری پاتر لازم دیدم که یه جا ثبتش کنم.۵ سال از وقتی که برای اولین بار اولین کتاب هری پاتر رو دست گرفتم میگذره. تو این پنج سال من خیلی بزرگ شدم اما تنها چیزی که عوض نشد عشق من به این مجموعه بود.  به جرئت میتونم بگم این مجموعه  یکی از تاثیرگذارترین کتاب هاییه که یه فرد میخونه و این تاثیر تا آخر عمر تو وجودش میمونه.واسه اکثر ماها طوری میشه که وقتی به یادگاران مرگ میرسیم آرزو میکنیم هرماینی بیاد حافظه ی ماروهم پاک کنه تا بتونیم دوباره از اولش بخونیم. میدونم هنوزم خیلی هامون با اینکه حتی۱۸ یا ۲۵ یا ۳۰ سال سن داریم منتظریم تا دعوتنامه ی هاگوارتز برامون بیاد و هنوزم معتقدیم نامه های ما به دست یه جغد خنگ و تنبل گم شده یا مامان و باباهامون از ترس اینکه ما جادوگر بشیم قایمش کردن و ما بالاخره یه روزی پیداشون میکنیم.ما هموناییم که وقتی به زندانی آزکابان و جام آتش میرسیم و تصمیم میگیریم با تست های تعیین گروه اینترنتی گروه هاگوارتزی خودمون رو تعیین کنیم،زیرلب میگیم اسلیترین نه اسلیترین نه...اما وقتی به شاهزاده ی نیمه اصیل و یادگاران مرگ میرسیم عاشق اسلیترین میشیم و اسطوره ی عشق بی چشمداشت و یواشکیمون رو پیدا میکنیم.ما هموناییم که تو زندگیمون به جای for ever از always استفاده میکنیم.ما هموناییم که فوتبال رو کوییدیچ میبینیم.بر خلاف نقدهایی که تو ایران برای هری پاتر اومد،هری پاتر یاد داد در هر صورتی باید به بزرگتر احترام بذاری حتی اگه اون ازت متنفر باشه.یاد داد حتی اگه وسط سیاهی ها و پلیدی ها هم باشی اگه یه باریکه نور ته قلبت باشه میتونی برگردی و انسانیت رو زنده کنی. یاد داد وقتی عاشق کسی بودی بدون هیچ چشمداشتی از عشق اون دفاع کنی و بهش احترام بذاری.هری پاتر فقط خود هری پاتر نبود.هری پاتر برای بعضی از ما هرماینی بود که تا آخرش کنار همه دوستاش جنگید با اینکه مسخره شد.رونی بود که به خاطر دوستاش ترساش رو زیر پا گذاشت.نویلی بود که تصمیم گرفت بزرگ بشه و جلو ولدمورت ایستاد.دراکویی بود که عشق به هرماینی رو نتونست بیان کنه.سوروس اسنیپی بود که به خاطر چشمای لیلی قسم خورده بود که مراقب هری باشه و همه ی تحقیرهای جیمز رو نادیده بگیره.آلبوس دامبلدوری بود که رنج های زیاد اونو تبدیل به یه آدم پخته و صبور کرده بود.پتونیایی بود که به خاطر عشق به هری و خواهرش نمیخواست بذاره هری جادوگر بشه.سدریکی بود که به خاطر دوستش از جونش گذشت.فرقی نمیکنه که چه شخصیتی داری وقتی هری پاتر بخونی قطعا میتونی یه شخصیت مثل خودت پیدا کنی. به عنوان حسن ختام این نوشته پارت موردعلاقه ی من از عشق پاک شاهزاده ی دو رگه ای که نادیده گرفته شد: دامبلدور: پسرش زندست، چشماش به مادرش رفته، دقیقا مثل چشمهای اونه. مطمئنم که رنگ چشمهای لی لی پاتر رو یادت هست، نه؟ سوروس: نگو، اون دیگه رفته… مرده… – این پشیمونیه سوروس؟ – ای کاش… ای کاش من مرده بودم. دامبلدور به سردی گفت: – مگه فایده ای برای کسی داشت؟ اگه عاشق لی لی اونز بودی، اگه واقعا عاشقش بودی، پس کاملا معلومه که چه راهی رو باید در پیش بگیری. گویی اسنیپ از ورای غباری از درد و رنج او را می نگریست و انگار مدتی طول کشید تا صدای دامبلدور به گوشش رسید. – من… منظورت چیه؟ – خودت می دونی اون چطوری و برای چی کشته شد. کاری کن که مطمئن بشی مرگش بیهوده نبوده. در محافظت از پسر لی لی به من کمک کن. – اون احتیاجی به محافظت نداره، لرد سیاه رفته… – لرد سیاه بر می گرده و وقتی برگرده هری پاتر در معرض خطر بزرگی قرار می گیره. هری پاتر و یادگاران مرگ، جلد ۲، خاطرات شاهزادهپ.ن: تلفظ اسامی و ترجمه نام کتاب ها به خاطر ترجمه های متفاوت شاید متفاوت از چیزی باشه که شما میدونید.</description>
                <category>تراوشات ذهنی یک بیکار</category>
                <author>تراوشات ذهنی یک بیکار</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 14:28:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Every thing Every thing</title>
                <link>https://virgool.io/@niloufar1400nikouy/every-thing-every-thing-btsbz7lwtgfc</link>
                <description>هلو علیکم.(با پوزش از فرهنگستان ادب پارسی?)قرار بود بیام اینجا و بنویسم. البته طبق قراری که با خودم داشتم قرار بود از تاریخ ۱۱ تیر شروع به فعالیت کنم اما بنا به دلایلی نشد.خب طبق اون پست موقت قرار بود از روزمرگی هام بگم و اینجور حرفا...اول از همه من یه نیلوفرم که یکم عجیب غریبه. استاد تصمیمات یهوییه...عاشق کارای هیجان انگیز و یکم محتاط.و همه اینها پشت یه ظاهر مظلوم قایم شدن...?الان از وسط مسخره ترین و معلق گونه ترین دوران زندگیش یعنی پسا کنکور مینویسه.آره دیگه کنکور هم با همه ی پستی بلندیاش تموم شد.واقعا چقدر بی برنامه زندگی کردن سخته. قبلا وقتی صبح از خواب بلند میشدی معلوم بود قراره چه ساعتی چه کاری رو انجام بدی اما الان حتی نمیدونی چرا بیدار شدی از خواب.الان کاملا نیاز دارم برم یه مشاور پیدا کنم واسه گذروندن یه روز بهم برنامه بده? تا همین صبح جمعه باز نگه داشتن چشم بزرگترین جهاد فی سبیل الله بود اما حالا مگه خوابم میبره?قبل کنکور کلی برنامه برای بعدش داشتم کلی کتاب خریده بودم که بخونم کلی فیلم دانلود کردم اما الان حوصله ی هیچکدومشون رو ندارم? البته اینکه اصلا خونه نیستمم بی تاثیر نیست? مسافرتم که نمیشه رفت... لعنت به کرونا?ولی با همه سختیاش و فشار روانیش قبلش بیشتر خوش میگذشت. حداقل حس میکردی آدم مهمی هستی اما الان حتی نمیتونی بگی مگه من بیکارم چون تو دقیقا یه بیکاری?و همه در جواب میگن مگه نیستی?به هر حال زندگی میگذره و باید در حرکت باشی. اگه یه جا بمونی که کپک میزنی?راستی مرسی که اون پست موقت رو خوندین و نظر دادید. اون روزا خیلی خسته بودم اما الان دیگه نمیخوام غر بزنم البته دارم نهایت تلاشمو میکنم. اینجا از همه چیز مینویسم از چیزایی که بتونه حتی حال یه نفر رو خوب کنه.مرسی از پروکسیما میم را عزیز که تو اون خستگی اون روزا منو دید و با قرار دادن یه بخش از پستش برای من حالمو خوب کرد.مرسی از سبا که برای شنیدن من اعلام آمادگی کرد.مرسی از جوجه تیغی که تو روزای آخر فایت بهم انرژی مثبت داد.و مرسی از خدایی که همین نزدیکی است...</description>
                <category>تراوشات ذهنی یک بیکار</category>
                <author>تراوشات ذهنی یک بیکار</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 20:03:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>