<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلوفر حسن زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@niloufarhsn</link>
        <description>دکتری حقوق تجارت بین‌الملل/مشاور حقوقی/سابقا مترجم ادبی/همیشه قصه‌گو/همیشه مهاجر niloufarhsn.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:39:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5860/avatar/5uAiaD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلوفر حسن زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@niloufarhsn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>منفک شدن از خود یا روایت لایه‌های درد</title>
                <link>https://virgool.io/@niloufarhsn/%D9%85%D9%86%D9%81%DA%A9-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-qtwmhdickza7</link>
                <description>«زمانی که ده سال اولیه هجرت را سپری کردید و زنده و سالم پا به دهه دوم گذاشتید لایه‌های عمیق‌تری از مفهوم هجرت را تجربه خواهید کرد.» می‌توان این جمله را سرسری نوشت و ساده از کنارش گذشت. یا برایش سری به نشانه تأیید تکان داد و کمی تامل کرد. می‌توان جدی‌اش نگرفت و نامش را سانتیمانتال‌های بی‌اساس گذاشت. و می‌توان بی‌وقفه و بی‌سکنی، دوید و رنج برد، با کوله باری بر دوش به هر خاک سرک کشید و در پس هجرت‌های متعدد پوست انداخت و درد تازه‌ای را روایت کرد. «دردِ بی‌خویشتنی». آنچه در دهه دوم هجرت، آدمی را از آنچه که بوده و از آنچه که هر لحظه هست منفک می‌کند، دردِ بی‌خویشتنی ست. همان دردی که مفهوم خانه را در ذهن بشر از بین می‌برد و به جایش واژه‌ی پناهگاه را می‌نشاند. و انسان مهاجر در هر هجرت، پوست می‌اندازد، منِ جدیدی می‌زاید و از خود پیشین‌اش فاصله می‌گیرد. فرآیند خلق کردن و خلق شدن هردو در وجود انسان مهاجر رخ می‌دهد. از خودش‌زاده می‌شود. و در هر خلق تازه، رنجور و به خون خویش آغشته، بندناف گذشته را با مقراض فاصله می‌برد، می‌دراند و تصاویری که از آخرین «خود»ش داشته خاموش و دور می‌شود. «من»‌های قبلی کوچک‌تر و بیگانه‌تر می‌شوند. شبیه سلول‌های کوچک جنینی مرده به گذشته‌ها باز می‌گردند و فراموش می‌شوند. و بشر تازه کوله بارش را از زمین برمی‌دارد و به سوی پناهگاه تازه‌اش می‌دود.پیش از این‌ها، زمانی که تنها معنای ساده‌ی و عامیانه رنج را بلد بودم، در عالم خیال-واقعیت دیده بودم که آدمیزاد در دشت سبز بی‌انتهایی افتان و خیزان و کادِح به سوی پروردگارش می‌دود. و در میانه‌ی رنج و مستی زندگی می‌کند. امروز تصویر دیگری در ذهن دارم. تصویر‌ یهودی سرگردانی که در دشت بی‌انتهایی می‌چرخد و می‌رود و حافظه‌اش از خاطره‌ی خاک خالی ست. ‌یهودی بی‌منزل. کسی که بر هر خاکی می‌نشیند، صدایی فرمانش می‌دهد: راه برو! راه برو! کسی که نمی‌داند نفرین کدام مصلوب تاریخ بدرقه‌ی راهش شده است. کسی که لایه‌های تاریک درونش را پرده پرده کنار می‌زند، در هر پناهگاه قدر آسودنی کوتاه بار بر زمین می‌گذارد و سپس در طلیعه‌ی هر رفتنِ تازه کوله بارش را از خاک برمی‌دارد به سوی پناهگاه تازه‌اش می‌دود و می‌زاید و‌ زاده می‌شود. و در بی‌خویشتنی غریبش غور می‌کند.در دهه‌ی دوم هجرت می‌فهمید ثمره‌ی این انفکاک، از دست دادن دلبستگی‌ها و وابستگی‌ها، عدم اعتبار «من» و غربت درون است. شما دیگر خودتان نیستید، شما دیگر هیچ کس نیستید. شما در جهان بیرون و درون، تنها یک غریبه‌اید. یک بی‌خویشتن جدا افتاده. راوی درد‌های پنهان.این نوشته قبلا در وبسایت من منتشر شده است.</description>
                <category>نیلوفر حسن زاده</category>
                <author>نیلوفر حسن زاده</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 16:54:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشه را بچرخان، حرکت کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@niloufarhsn/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D9%86-ezff6z0ghm0z</link>
                <description>[این نوشته به تازگی در وبلاگ من منتشر شده است]برای میمِ دور می‌نویسم:«امروز نمی‌تونم برم باشگاه.»میم دور تشویقم می‌کند که حتماً بروم. شده حتی سبک ورزش کنم یا بازی بازی کنم اما از سر جایم بلند شوم و بروم باشگاه. در جوابش می‌نویسم:«امروز اونقدری قوی نیستم که بتونم هم با صدای تو سرم بجنگم، هم ورزش کنم هم محیط باشگاه رو تحمل کنم.»من می‌دانم که میمِ دور دارد درست می‌گوید و راه مقابله با این بی‌حالی برخاستن است. اما از طرفی می‌دانم رفتن به باشگاه حالم را بدتر می‌کند. در نهایت چه تصمیمی می‌گیرم؟از جا بلند می‌شوم. مو‌هایم را می‌بافم و یوگا می‌کنم. بعد دور و برم را مرتب می‌کنم. شمع و عود روشن می‌کنم. برنامه‌های روزم را بررسی می‌کنم. برای ناهارم سالاد جدیدی درست می‌کنم. به جای قهوه گرم، امروز قهوه سرد مخصوص عمل می‌آورم. و ناگهان معجزه اتفاق می‌افتد. نکبت و رخوت دم‌های لزج و بلندشان را می‌گذارند روی کولشان و گورشان را گم می‌کنند. در عوض شادی و سبکی به سراغم می‌آید.وسط روز فکر می‌کنم دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟من از جایم بلند شدم اما نه به قصد انجام دادن کاری که به صورت خودکار از قبل برنامه‌ریزی کرده بودم. من میدانستم علاج این همه بدحالی «حرکت» است. اما به جای اینکه حرکت امروز را تنها به «ورزش کردن/رفتن به باشگاه» معطوف کنم، کار دیگری انجام دادم. خیلی‌ها شعار می‌دهند هر روز، در هر حالتی، نیم ساعت بدوید! یا چه می‌دانم بیست دقیقه ورزش کنید. به قبل و بعدش فکر نکنید، فقط آن کار را انجام دهید‌.راستش این فرمول‌ها برای من جواب نمی‌دهد. من نمی‌توانم صدای توی سرم را ساکت کنم و هر روز در هر شرایطی نیم ساعت بدوم. من نیاز دارم بدانم «علاج» چیست آن وقت به فراخور شرایطی که دارم هر روز خودم را با روش متفاوتی درمان کنم.شاید این رویه من در تمام این سی سال بوده است. همیشه دنبال راه جدیدی بوده‌ام. نرم و منعطف خودم را پیچ و تاب داده‌ام و از میان صخره‌های تیز عبور کرده‌ام. شاید هزاربار نقشه را چرخانده‌ام، عوض کرده‌ام یا چیز دیگری جایش نقاشی کرده‌ام اما از رفتن دست نکشیده‌ام. حتی روز‌هایی که درجا زده‌ام، طرح نقشه دیگری را در ذهنم تصور کرده‌ام اما هرگز به نشستن، از پا افتادن و خاموش شدن فکر نکردم. در عوض به راه جدیدی فکر کردم. با خودم، با جهان مدارا کردم. و ناگهان معجزه اتفاق افتاد.کاش اگر قرار است سی سال دیگری نیز در تقدیرم باشد، همینقدر صبورانه درد‌هایم را درمان کنم.پ.ن: فردا می‌روم باشگاه.</description>
                <category>نیلوفر حسن زاده</category>
                <author>نیلوفر حسن زاده</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 01:16:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعله‌زار</title>
                <link>https://virgool.io/@niloufarhsn/%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D8%B1-vsvseqkpq0jg</link>
                <description>«درخت سرخ و نارنجی همنشین آلاچیق سفید است و با هر وزش باد، در قلب باغ چون شعله ای سوزان می‌رقصد و می‌سوزد.» پنج روز است می‌خواهم این جملات را بنویسم و هربار به جایش چیزهای دیگری نوشته‌ام. تا اینکه امروز فهمیدم دست پاییز آنقدر درخت شعله‌ور را غارت کرده و بی برگ و بار شده که چیزی تا خسبیدن شعله‌اش باقی نمانده است. بر شاخه‌هایش قدر انگشتان دو دست برگ سرخ و زرد و نارنجی باقی مانده و لاجرم اگر الان ننویسم «درخت شعله‌ور، نیستی را زندگی می‌کند»، فردا باید بنویسم: «شعله مرد. خسبید. و از دست رفت.»درختِ سینه‌ی آدمیزاد نیز با جرقه‌های رنج و نامردی و نامرادی شعله‌ور می‌شود. زخم برمی‌دارد و از زخمِ باز و زنده‌اش آتش زبانه می‌کشد. آتشی که شاید روزی خاموش شود، زخمی که بالاخره التیام می‌یابد و دردی که آرام می‌شود. اما حفره‌اش تا ابد در سینه باقی می‌ماند. من یاد گرفته‌ام این حفره را با کلمات پر کنم. من دریافته‌ام که کلمات «حیات» دارند و حیات‌بخش اند. مانند گل و میوه، «وقت» دارند. اگر به موقع نچینی‌شان، می‌میرند، رو به نیستی می‌روند. اگر سر وقت ننویسی‌شان خاکستر می‌شوند. آدم‌ها قدرت کلمات را نادیده می‌گیرند. آنقدر بیهوده صبر می‌کنند تا هوای کلمات از سرشان بیافتد و شعله‌‌ی رنجشان بی‌ثمر خاموش شود. از همین روست که هرکس در زندگی‌اش هزاران کلمهٔ خسبیده دارد. یک سینه درخت سوخته و خاموش. یک قلب زخمی و خاکسترنشین. یک شعله‌زار خالی...من یاد گرفته‌ام شعله‌زار سینه‌ام‌ را با نوشتن زنده نگه‌دارم.[ این مطلب پاییز دو سال قبل در وبلاگم منتشر شد. بازنشرش را خالی از ذوق و معنی ندیدم.]</description>
                <category>نیلوفر حسن زاده</category>
                <author>نیلوفر حسن زاده</author>
                <pubDate>Fri, 07 Oct 2022 16:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه از نو</title>
                <link>https://virgool.io/@niloufarhsn/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-b0lyafgopivq</link>
                <description>اینجا رو فراموش کرده بودم. یادم رفته بود ویرگولی هست و منم فضایی برای نوشتن دارم. داشتم چیزی رو سرچ می‌کردم که که یکهو پروفایل ویرگول خودمو تو نتایج جست‌و‌جو دیدم. (این همه از عجایب دنیای مجازیه، آدم با خودش روبه‌رو می‌شه!) واقعیت اینه که آخرین فعالیت من در ویرگول مال سال ۹۷عه. دقیقا زمانی که وبلاگ شخصی خودم رو راه انداختم ویرگول رو فراموش کردم. شاید تو این چهار سال وبلاگ پرکاری نبود اما تا الان سعی کردم به صورت منظم داخلش بنویسم. چندماه پیش آدرسش از دامنه .com به دامنه .ir تغییر کرد و دیشب بالاخره فرصت شد مطلبی که از بهار امسال نوشته بودم رو داخلش منتشر کنم. القصه، حالا که دوباره اینجا رو پیدا کردم سعی می‌کنم بیشتر بنویسم. اگه فرصت شد بعضی از مطالب وبلاگ رو هم اینجا منتشر می‌کنم.آدرس وبلاگ هم اینه:http://niloufarhsn.ir/اگر دوست داشتید سر بزنید. هنوزم درمورد همون همیشگی‌ها می‌نویسم: قصه، هجرت، خانه و باقی ماجرا :)پاینده باشید.</description>
                <category>نیلوفر حسن زاده</category>
                <author>نیلوفر حسن زاده</author>
                <pubDate>Wed, 05 Oct 2022 12:06:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توریست نویسندگی نباشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@niloufarhsn/%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-xchmk1otexke</link>
                <description>مشکل از جایی شروع می‌شود که ما فکر می‌کنیم هر نویسنده ای به صرف قلم دست گرفتن می‌تواند طنز نویس/داستان نویس/دفاع مقدس نویس و‌ مناسبتی نویس باشد. با چاکرم قربانت شوم از مناسبتی نویس می‌خواهیم طنز بنویسد و نتیجه ی کار آش بدمزه و یخ و  وارفته ای میشود که وقتی خواننده می چشد ماحصلی جز دل بهم خوردگی و‌ سبز شدن قیافه اش ندارد.من این را قبول ندارم که هرکس می‌تواند هر زمان دلش خواست حوزه ی قلم زدنش را عوض کند. نویسنده ی خوب برای پیشرفت در ژانری که انتخاب کرده به مدت چندین سال مطالعه مستمر و دائمی در حوزه های مربوطه داشته، زوایا و قواعدش را بلد شده، استاد دیده و خدا میداند چند میلیون کلمه نوشته تا امروز به این جایگاه رسیده است. چنین نویسنده ای نمی تواند یک شبه و با تشویق رفقا ژانر عوض کند. از طرفی، هیچ کس نمی تواند یک توک پا تشریف بیاورد داخل و موقعیت فعلی این نویسنده را تصاحب کند.خلاصه ی کلام اینکه اگر نویسنده هستید، گول قربان صدقه رفتن های اطرافیان را نخورید! جان هرکس که دوست دارید توریستِ نویسندگی نباشید. از این ژانر به آن ژانر نگردید و سرخوشانه چرخ نزنید. اگر هم دلتان خواست تجربه ی متفاوتی داشته باشید، خواهشا آزمون و خطایتان را در قالب یک کتاب مستقل چاپ نکنید! چون ما به اعتبار نام گذشته تان میخریم، آش سرد و بدمزه را می چشیم و از آن به بعد تا ابدالدهر از قلمتان زده میشویم.</description>
                <category>نیلوفر حسن زاده</category>
                <author>نیلوفر حسن زاده</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jul 2018 17:37:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو کوله پشتی 97 من چه خبره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@niloufarhsn/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-97-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%87-htcakenk47cj</link>
                <description>عکس از پینترستاین رسم خوب رو چند سالی هست داخل دفتر سالیانه م انجام میدم. الان که دیدم ویرگول همچین پیشنهاد قشنگی داده تصمیم گرفتم اینجا هم ثبتش کنم!و اما پاسخ به سوالات!1. فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۹۶  بگذارید و با خود به سال ۹۷ ببرید. تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به  شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه  تجربیاتی را قرار می‌دهید؟تا جان در بدن داری اهمال کاری رو کنار بذار/ قدرت نه گفتن داشته باش حتی اگر پیشنهاد وسوسه کننده ای بهت شد/ همیشه دنبال آشنایی با آدمهای جدید باش/ مشورت کن!/ اولویت هات رو بشناس!/از بیان خواسته هات نترس! (حتی اگر مسخره ت کردن)/ صبوری کن، صبوری کن، صبوری!2. برای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود  خارج می‌کنید که در سال ۹۶ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟ چیزهایی که  از کوله‌ خارج می‌کنید مثلا می‌تواند تجربیات ناخوشایند یا ناراحتی‌ها  باشد. خشم/ منفی بافی/self-doubt/ procrastination/ multi-tasking/ اهمیت دادن به قضاوت دیگران درباره خود.3. فرض کنید در پایان سال ۹۷ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما  است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه  چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما  تقویت شود؟ شناختن اولویت ها/ نظم، نظم، نظم!/ پایبندی به میکرواکشن ها/ تلاش برای آرامش و تقویت بیشتر روح و جسم.من تلاش کردم نکات کلی تری رو بنویسم. نوشتن از مسائل خصوصی تر و مصداقی رو موکول میکنم به فردا شب که قراره دفتر سالیانه م رو تکمیل کنم. امیدوارم سال 1397 برای همه و برای من پر از دستاوردهایی باشه که مدتها زحمتشو کشیدیم :)</description>
                <category>نیلوفر حسن زاده</category>
                <author>نیلوفر حسن زاده</author>
                <pubDate>Sun, 18 Mar 2018 01:26:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانیفستی برای یک انتخاب!</title>
                <link>https://virgool.io/@niloufarhsn/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-mcmnn8vzlee8</link>
                <description>این اولین نوشته ی من در ویرگول است!اما چرا ویرگول؟چون من را یاد وبلاگ و ایام وبلاگ نویسی می اندازد. دوران خوش نوجوانی و وبلاگی که پر بود از شعر و نوشته. آن موقع ها شاعر بودم. اسم وبلاگم &quot;شمس آفاق&quot; بود. اگر درست یادم مانده باشه 11 اردیبهشت 86 وبلاگ را تاسیس کردم و چند سالی نوشتم. این که نهایتا چه بر سر شمس آفاق آمد زیاد مهم نیست، مهم این است که ویرگول برای من تداعی کننده ی خاطرات خوب ایام نوشتن است. چندماه پیش برای اولین بار در توییتر با اسم ویرگول آشنا شدم.(نخندید، آدمیزاد از جاهای عجیب و غریب به چیزهای عجیب و غریب میرسد) با خودم فکر کردم هنوز کمی زمان نیاز دارم. بعد از مدتها دوری از هرگونه فضای مجازی اول از همه دوباره اکانت اینستاگرام باز کرده بودم و کمی بعد توییتر. دلم میخواست زبان و مقتضیات هرکدام را آرام آرام هضم کنم و هدفی که از بازگشایی هردویشان داشتم را عملی کنم. برای همین تاسیس اکانت ویرگول را به آینده موکول کردم.چرا الان؟!ممکن است به خودتان بگویید وقت قحط بود؟ دو سه روز مانده به عید نوروز چه کسی هوس وبلاگ نویسی به سرش میزند؟ اگر یکی از آن کمال گراهای قهار باشید می گویید: &quot;این چند روز هم صبر میکردی و یکباره در سال جدید شروع میکردی! مثلا اولین شنبه ی سال 97 شمسی! به به! چقدر خاص و کامل و انگیزشی!&quot; اما اجازه بدهید به عنوان یک کمال گرای بازنشسته و یک خوش تصمیمِ دائم الپروکرستینیت (!) به شما بگویم: من آخرین شنبه ی سال را انتخاب کردم تا نشان بدهم هیچ وقت برای شروع کردن دیر نیست. نباید منتظر جور شدن تقویم و ساعت باشیم. چون هرگز اتفاق نمی افتد! زمانی که تصمیم قطعی به انجام کاری میگیرم باید در کوتاه ترین زمان ممکن تصمیممان را عملی کنیم. فردا دیر است. اصلا چه کسی تضمین میدهد من تا اولین شنبه ی سال 97 شمسی زنده باشم؟ (اگر مُردم لطفا این قسمت را اسکرین شات بگیرید و بگویید مرحومه چیزهایی بهش الهام میشده است!) پس چه بهتر که همین حالا که تصمیم جدی گرفته ام شروع کنم!و در آخر اینکه یادم آمد امروز، 26 اسفند 96 شمسی، من دقیقا 26 ساله و ده ماهه ام! اکانت ویرگول را باز کردم تا بعد از ده سال دوری از وبلاگ نویسی در دوماه آخر 26 سالگی کار مفیدی انجام داده باشم. مطمئنا زمان فوت کردن شمع 27 سالگی از خودم راضی ترم، چون در کنار تمام کارهای امسال، به دنیایی پا گذاشتم که از اول متعلق به آنجا بودم.چرا بجای ویرگول وبسایت شخصی باز نکردم؟متخصر و مفید: آن هم به زودی ان شا الله! مطمئنا نوشتن در ویرگول سنگ محک خوبی برای سنجیدن توانایی، صبر و پشتکار من در اداره وبسایت شخصی ست. شخصا به پیشرفت پلکانی اعتقاد دارم. دوست دارم ار نقطه الف به ب برسم و نهایتا به ج، تا اینکه از الف یکباره به ج پرواز کنم. مشق کردن در فضای ویرگول بهترین ورزش برای گرم کردن عضلات نویسندگی من است.و نهایتا اینکه: من نیلوفر حسن زاده هستم. 26 ساله و ده ماهه از شهری سبز و مه آلود در ایالت لمباردیِ ایتالیا. حرفه ام وکالت است و سالهاست اسیر جادوی کلماتم. پیش از اینها مشغول نظم و نثر بودم و این  روزها فقط نثر. نویسنده نیستم، اما داستان نویسم! قصه می نویسم و گاهی اوقات ترجمه میکنم. دنیایم با آبرنگ و موسیقی و قهوه کامل تر میشود. برف را هم خیلی دوست دارم. همین!</description>
                <category>نیلوفر حسن زاده</category>
                <author>نیلوفر حسن زاده</author>
                <pubDate>Sat, 17 Mar 2018 14:45:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>