<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nilufar Rostami</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nilufrrstmi1378</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-12 06:19:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1146742/avatar/6764Wi.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nilufar Rostami</title>
            <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پارت ۱۲ رمان دژخیم اثر نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-llbmqi3anoco</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی#پارت_۱۲- زندگی که با دروغ و دغل شروع بشه آخرش معلومه ختم به کجاست. من دنبال رابطه‌ی پایدارم، نه عین تو که هرروزی سَرِت به یکی گرمه.- دِ بیا! بشین تا پایدارت از راه برسه... تو با این عقایدت تا توی گور هم خودتی و خودت! از ما گفتن، باید ظاهر و باطنت رو از هم جدا کنی که کارِت پیش بره... حالا خود دانی.فرهاد حرفی نزد و وقتی به خودشان آمدند که مسیر دانشگاه تا خیابان اصلی را پیاده رفته بودند. سیاوش تلفنش را از جیب بیرون کشید و همانطور که دنبال نزدیک‌ترین اسنپ می‌گشت گفت:- امروز چیکاره‌ای؟ - هیچ‌کاره! بیمارستان نمی‌رم، دکتر سماوات گفت یه روز در میون کفایت می‌کنه. سیاوش نگاهش را سمت ال ایکسی که گوشه‌ی خیابان بود انداخت و دستی برایش بلند کرد و همانطور که فرهاد را دنبال خودش می‌کشید، سمت آن روانه شد و گفت:- من یه جا معامله‌ی املاک دارم. حالا که تو هم هستی، بیا شاید یه کم کار یاد گرفتی و از این آس و پاسی دراومدی. قرارمون یه خونه‌ی ویلاییِ نزدیک لتیان؛ با هم می‌ریم می‌بینیمش و شب هم می‌مونیم اونجا تا بعدا یه فکری برات بکنم. - ولی من... - اَه فرهاد حال آدم به هم می‌خوره از این یخ و ماست بازی‌هات! بگو چشم قال قضیه رو بکن دیگه... فرهاد بی‌حرف فقط لب‌هایش را به هم فشرد و هردو سوار ماشین شدند و سمت مکانی که قرار بود سیاوش معامله‌ی املاک را آنجا انجام دهد، به راه افتادند❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍http://Instagram.com/_nilufar_rostami_♥️</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 06:03:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۱۱ رمان دژخیم اثر نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-bxsh6ogotijb</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی#پارت_۱۱سیاوش برگشت حرص‌دار نگاهش کرد و او هم که سر چرخاند، سیاوش گفت:- خدا یه عقل درست درمون بهت بده پسره‌ی ناقص‌العقل! هزار تومن شارژ تو اون وامونده که مدام انگشتت روش کار می‌کنه و به اون دختره پی‌اِم می‌دی نبود که خبرت یه زنگ می‌زدی می‌فرستادمت یکی از ملک‌های خودم اونجا بکپی؟ - نخواستم اسباب مزاحمت بشم. - مزاحمت و زهرمار! دِ آخه خنگ خدا، اگه مزاحم بودی من کلید آپارتمان  رو مفت و مسلم می‌سپردم دستت؟- قرار شد آپارتمان شب امتحانی باشه که من و تو و آروین بریم اونجا و بی سَر خَر درس بخونیم. نمی‌تونم که سوءاستفاده کنم.- اصلا می‌دونی چیه؟ زمانی که ما تو صف عقل و شعور بودیم، تو داشتی دنبال نازنین می‌دویدی تا بلکه یه نگاه حرومت کنه. فرهاد چپ چپ نگاهش کرد و او کلافه و حرص‌دار ادامه داد:- آخه آدم بابا با اون سَر و شکل رو برمی‌داره می‌بره مهمونی؟ والله بخدا منم جای دختره بودم فرار می‌کردم... میومدی یه شب بهنام‌ رو بهت قرض می‌دادم. اصلا کرایه‌ای می‌بردیش. - گمشو! خب من همینم دیگه... چیکار کنم؟ خودم‌ رو عوض کنم و دروغ تحویلش بدم؟- دروغ چیه خنگ خدا؟ دروغ نگو ولی راستش رو هم نگو... گاهی وقتا آدم باید یه سری چیزا رو پنهون کنه که هم خدا رو خوش بیاد هم کارِش راه بیفته! - مرده شور خودت و راه کارهات رو ببرن. همین کارا رو کردی که زندگیت شده عین فرودگاه امام! این نرفته اون یکی میاد... - چیکار کنم پس؟ عین تو راست راست راه برم و هرچی تو دلمه رو بندازم سرِ زبونم؟ نمی‌شه که عزیز من! گاهی وقتا باید ریاکار باشی تا دودره‌ات نکنن... ❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍http://Instagram.com/_nilufar_rostami_♥️</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 06:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۱۰ رمان دژخیم اثر نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B1%DB%B0-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-p3hkmmvj72zx</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی#پارت_۱۰با اتمام کلاس، فرهاد وسایلش را جمع کرد و سیاوش جزوه‌ای که حتی یک خطش را نخوانده بود، زیر بغلش زد و باهم از آنجا خارج شدند‌. - ماشین‌تو نیاوردی؟- به تو چه؟ دنبال مال مفت می گردی که ازش سواری بگیری؟فرهاد کلافه نگاهش کرد. - انقدر ادا اصول نیا. یه امروزه رو، رو مود نیستم. - این‌ سر کیف نبودن‌تو که خودم هم از سگرمه‌هات فهمیدم؛ حالا بگو چرا؟ باز کی زده تو پَرِت که اعصابت اینجوری اپیلاسیون شده؟فرهاد بی‌توجه به لحن شوخ او، نفس عمیقی کشید و سنگ جلوی پایش را شوت کرد. - نازنین...- نازنین؟ تو هنوز دست نکشیدی از این دختره‌ی دوزاریِ مغزمعیوب؟ فرهاد حرفی نزد و سیاوش دوباره گفت:- باز کات کردین؟ فدای سرت، اون از تو ساده‌تر پیدا نمی کنه که رِ به رِ کلاه گشاد سرش بذاره، برمی‌گرده دوباره...- دیشب رفتیم خواستگاری.سیاوش با چشم‌هایی درشت شده سمتش برگشت و فرهاد همانطور خیره به مقابلش، ادامه داد:- اولش همه‌چی خوب بود. ولی یهو پدرش برگشت گفت، من دختر به کسی که پدرش عملی و معتاد باشه و با 25 سال سن، هنوز نتونه یه چهاردیواری از خودش داشته باشه، نمی‌دم!- حق داره دیگه! فرهاد برگشت نگاهش کرد و او بیخیال شانه بالا انداخت:- این روزا همه گیرِ یه مشت خاک و چندتا آهن‌پاره‌اند. تا نداری، کسی دور‌ و برت آفتابی نمی‌شه. وقتی هم داری، حی و حاضر می‌شینن رو ثروتت و همه رو می‌کشن بالا، یه قلوپ آب هم روش! فرهاد نفس عمیقی کشید و سیاوش دوباره گفت:- بابات چی گفت؟ افتخار نکرد به تباه کردن زندگیِ تو و فرناز؟ - از اونجا که برگشتیم، تا دلت بخواد زدیم به تیپ و تاپ هم‌. زیر بار نمی‌ره، می‌گه این روزا همه می‌کِشن، منم روش! شیره و تریاک که عار نیست، درمونه! وگرنه که تو این سن و سال چهار ستون بدنم سالم نبود. سیاوش حرفی نزد و فرهاد ادامه داد:- نتیجه‌ا‌ش هم شد اینکه از خونه بزنم بیرون و دیشب تا حالا رو تو خیابون سر کنم. ❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍http://Instagram.com/_nilufar_rostami_♥️</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 06:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۹ رمان دژخیم اثر نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-onbfyw8nspaa</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی#پارت_۹سیاوش نیم‌نگاهی به او انداخت و بعد آرام گفت:- خدا قوت مرد! می‌بینم که شاخ مهرافروز رو هم شکستی! درود بر تو پهلوان. فرهاد کلافه جزوه را روی دسته‌ی صندلی گذاشت و همانطور که درِ خودکار را به انتهایش متصل می‌کرد، در پاسخ سیاوش گفت:- آدم باید پیشونیش خوب نوشته بشه. قد و قیافه و این شاخ‌شکنی‌ها که می‌گی، پشیزی تو تقدیر سیاه ارزش نداره! سیاوش با لبخند یک تای ابرویش را بالا انداخت. - اِ؟ باریک‌الله!  می‌بینم که پیشرفت کردی دکتر کامرانی! از هوش‌بری داری به روانکاوی و فال‌گیری می‌رسی...ردیف دانشجویی که جلوی آن‌ها نشسته بودند، بی اینکه بخواهند صدای سیاوش را شنیدند و خنده‌شان مساوی شد با اخم کمرنگ مهرافروز وقتی رو به او برگشت و کنترل پروژکتور را توی دستش فشرد و گفت:- باز داری آتیش می‌سوزونی آقای بزرگ‌نیا؟ سیاوش بی اینکه ذره‌ای به تذکر او اهمیت دهد، یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:- آتیش؟!بعد به عمد نگاهی به اطرافش انداخت و  رو به مهرافروز شانه‌هایش را بالا انداخت:- نه اینجا بنزین خیرات می‌کنن، نه من فندک تو جیبم پیدا می‌شه! یحتمل بوی سوختگی رو از جای دیگه شنیدی دکتر! با این حرف سیاوش، کل کلاس زدند زیر خنده و مهرافروز با اخم کنترل را روی میز کوبید:- نظم رو رعایت کنید عزیزان. کلاس جای معرکه گرفتن نیست آقای بزرگ‌نیا! -معرکه داریم تا معرکه دکتر! دل و زبون یکی بودن، بد دردیِ که باعث می‌شه هرجا می‌شینم معرکه ببینم، ولی سکوت اختیار کنم بلکه پایه‌های دنیا لرزید از این همه تبعیض.مهرافروز قدری چشم‌هایش را ریز کرد. دانشجوها همه از خنده لب‌هایشان را به هم فشرده بودند که ناگاه نخندند و وضع را از آن بدتر نکنند. سیاوش رسما در هنگام کَل کَل شمشیر را از رو می‌بست و حریف حرف‌های او شدن، اصلا کار مهرافروز نبود! - منظورت از این حرف چی بود؟ - منظوری نداشتم! اونکه باید می‌فهمید، فهمیده. شما خودت ر‌و ناراحتش نکن. فرهاد آرنجش را به پهلوی او کوبید و سیاوش با خنده گفت:_دیدی گفتم فهمید استاد. نفر دوم هم فهمیده باشه، اوضاع ردیفِ ردیفه. با این حرفش، شلیک خنده به هوا رفت و مهرافروز برای آینکه بیشتر از آن وقت کلاس گرفته نشود و حرف‌های بی‌پرده‌ی دانشجوی سرتقش خنده‌ی دانشجوها را بلند نکند، کنترل را روی میز کوبید و با عوض کردن اسلاید، مشغول ادامه‌ی مبحث شد. ❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍http://Instagram.com/_nilufar_rostami_♥️</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 06:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۸ رمان دژخیم اثر نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B8-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-gavnypkvfybk</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی#پارت_۸با چشم دنبال فرهاد گشت، اما نیامده بود. در حالی که با دانشجوها و علی‌الخصوص دخترها شوخی می‌کرد و سر به سرشان می‌گذاشت، به انتهای کلاس رفت و روی آخرین صندلی نشست و به عادت همیشه، پایش را روی صندلی جلو قرار داد. همراهش را از جیب شلوار بیرون کشید و صفحه‌ی تلگرامش را باز کرد. پیام‌های غزاله، دختری که تازه با او وارد رابطه شده بود، روی صفحه افتاد و سیاوش با نیشخند روی لبش در حال جواب دادن بود. حدود بیست دقیقه از شروع کلاس گذشته بود که تقه‌ای به در خورد. سیاوش همانطور که بی‌هدف خودکار را گوشه‌ی لبش قرار داده بود، نگاه از صفحه چَتِ باز شده‌ی تلفنش که لابه‌لای کتابش گذاشته بود، گرفت و سرش را بلند کرد. دکتر مهرافروز، روی پاشنه چرخید و دماغ عملی و گونه‌های بوتاکس شده و ژل خورده‌اش، لحظه‌ای باعث خنده‌ی دانشجوها شد وقتی که با صدای ریز و تو دماغی گفت:- بفرمایید! در که باز شد، قامت بلند فرهاد در میانه‌ی آن ظاهر شد و نگاه دخترها برای لحظه‌ای هم که شده، سوی  قد و بالای کشیده‌ی او رفت و برای همه سوال شده بود که چطور شده دانشجوی همیشه منظبط و معدل الف، سر کلاس فیزیوپاتولوژی که از قضا استادش هم بسیار بدعنق است، با تاخیر آمده است؟ چهره‌اش او را خسته نشان می‌داد و انگار از چیزی دلگیر بود، وقتی که دسته‌ی کیف قهوه‌ای سوخته‌اش را در دست فشرد و گفت:- سلام دکتر. می‌تونم بیام داخل؟مهرافروز از بالای عینک ظریفش نگاهی به او انداخت و گفت:- بیست دقیقه تاخیر داشتی آقای کامرانی! - معذرت می‌خوام. کار پیش اومده بود. مهرافروز دوباره نگاهی به او انداخت. فرهاد، چه از لحاظ درس و چه در زمینه‌ی چهره و اخلاق، الحق که تاپ‌ترین فرد دانشگاه بود و چه چیزی سخت‌تر از نه گفتن به این دانشجوی درجه یک، برای استاد جوان وجود داشت؟-طبق قوانین دانشگاه و اصول چندین و چند ساله‌ی تدریس، تاخیر از یک دقیقه تا چند ساعتش متفاوت نیست و بهرحال دانشجو حق حضور در کلاس نداره. اما فکر می‌کنم سابقه‌ی درخشان و حضورهای دائم و فعال قبلیِ شما، اونقدری ارزنده باشه که بتونم این یه دفعه رو ندید بگیرم. اما تاکید می‌کنم، فقط همین یه دفعه! فرهاد با تشکری زیرلب، موقر و سر به زیر سمت صندلی آخر کلاس راه افتاد ‌و بی هیچ حرفی کنار سیاوش نشست. ❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍http://Instagram.com/_nilufar_rostami_♥️</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 05:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۷ رمان دژخیم اثر نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B7-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-bdwh2wnzl7bw</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی#پارت_۷- سلام جناب تقوی! احوال شریف؟ راستش هیچکدوم... گفتم حالا بعد عمری پاشم برم سر کلاس، شاید میون این همه این‌ها، یکی هم آنِ من باشد...تقوی کوتاه خندید و سری تکان داد و بعد از «استغفرالله» آرامی که گفت، دوباره سیاوش را نگاه کرد.- یه دستی هم به گوشه‌ی کتاب‌ها بکشی دیگه؟- جناب تقوی شما که می‌دونی من دستم به کتاب جماعت نمی‌ره! اما از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، همین پیش پای شما داشتم به خانم‌ها هم توضیح می‌دادم، این دست من هرچند به درس و مکاتبه نمی‌ره، اما تا دلتون بخواد می‌ره به کارای خیر. شب‌های جمعه من و بابام خیرات می‌دیم، اونم چه خیراتی! باور کنین تو این مدت هم درگیر همین امور خیریه بودم؛ منتها نگفتم که ریا نشه. اما شما رو قبول دارم، می‌دونم اگه جلو‌ روم رحمانی، پشت سرم حرف‌های شیطون رو دیکته نمی‌کنی. الانم اومدم که اگه خدا قبول کنه، گره از کار بقیه باز کنم. سایان و نیایش محکم لب‌هایشان را به هم فشار می‌دادند که صدای خنده‌شان بلند نشود، اما تقوی که متوجه حرف‌های سیاوش نشده بود، سری تکان داد و گفت:- خوشا به سعادتتون. مجلس هم می‌گیرید؟ - معلومه که می‌گیریم آقا. اونم نه یکی، که چندتا! اتفاقا شما هم بیاین! گروهی بیشتر خوش‌ می‌گذره. دخترها که از خنده کبود شده بودند، با این حرف سیاوش بلند خندیدند، اما خودِ او کاملا جدی با تقوی صحبت می‌کرد. - انشاالله. اگر فرصت باشه چرا که نه؟ حتما میام. خوشحال می‌شم منم تو امور خیریه‌ی شما شرکت داشته باشم. بعد سر شانه‌ی سیاوش زد و با لبخند کمرنگی گفت:- پس اگه خدا بخواد داری سر به راه می‌شی. - ای بابا جناب تقوی! من که همیشه سر به راه بودم. منتها این شیاطین رجیم میان از راه به دَرَم می‌کنن. و با چشم به سایان و نیایش که با فاصله از آن‌ها ایستاده بودند اشاره کرد. - خب پس انشاالله که همیشه سر به راه باشی و از راه درست منحرف نشی. پسرم من دوسِت دارم و الان هم که می‌بینم تو امور خیریه هستی و شکر خدا داری عوض می‌شی، محبتم بهت بیشتر شده و دوست ندارم بین ما مسئله‌ای پیش بیاد. ولی خواهشا خودت رعایت کن. اینجا محیط تحصیله و خوب نیست انقدر با خانم‌ها گرم می‌گیری. برای من هم مسئولیت داره. - بله متوجهم. از این به بعد می‌شم عین خودِ شما، آروم و سر به زیر! بعد دو دکمه‌ی اول پیراهن چهارخانه‌اش را بست و گفت:- آن آن! خوب شد حاجی؟تقوی خندید و سر تکان داد. می‌دانست حریف سیاوش نمی‌شود، اما چون دانشگاه او را بابت رفتار دانشجویان بازخواست می‌کرد، مجبور بود تذکر دهد. همراه سایان و نیایش وارد دانشکده شد. هنوز تا شروع کلاس حدود یک ربع مانده بود و همین که داخل شد، صدای داد و فریاد دانشجوها بلند شد که سیاوش دلیل غیبتش را بگوید. ❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍http://Instagram.com/_nilufar_rostami_♥️</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 05:59:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۶ رمان دژخیم اثر نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B6-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-aiv6brl4z5qg</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی#پارت_۶راننده که ماشین را جلوی دانشگاه نگه داشت، کرایه را حساب کرد و به محض پیاده شدن، دو تا از دخترها که جلوی در ایستاده بودند به سمتش آمدند‌ و یکی از آن‌ها با صدای جیغ مانندی گفت:- کجا بودی سیاوش؟ یه هفته‌ی تموم غیبت کردن درسته آخه؟ نمی‌گی دلمون برات تنگ می‌شه؟ لبخند پرشیطنت و جذابی زد و گفت:- الهی قربون اون دلت برم خب بده یه خیاط خوب واسه‌ات دو سایز بزرگش کنه.آن دختر که سایان نام داشت، چپ چپ نگاهش کرد و سیاوش دوباره گفت:- خیلی‌خب بذار همینجوری به قد و قواره‌ات تنگ بمونه. دو ایکس کوچیک‌تر پوشیدن نق و نوق هم داره‌.سایان با حرص جیغ زد و سیاوش خندید و گفت:- نکن عزیز من! الان تقوی میاد تسبیح‌شو فرو می‌کنه تو آستینمون‌آ!سایان لبخند زد و دختر کنارش که نیایش نام داشت، با پشت چشمی نازک شده گفت:- بله دیگه، کلا عادت داری قربون صدقه‌ی همه می‌ری و آخرش خیرِت به هیچکس نمی‌رسه. - اِ؟ کی همچین حرفی زده؟ اتفاقا من تا دلت بخواد تو کار خیرم‌.خودم که هیچی، بابام هم تو کار خیره. اصلا من از بابام یاد گرفتم شب جمعه‌ها باید خیرات داد! وگرنه که مال این حرف‌ها نبودم...هردو خندیدند و نیایش دوباره گفت:- منظور من اون خیر نبود سیاوش خان. خودت‌و به اون راه نزن.- از اونجایی که من از انگشتم یه خیر می‌ریزه، هر راهی هم که خودم‌و تو سر و کله‌اش بکوبم، تهش می‌رسه به خیرات! با هم وارد محوطه‌ی دانشگاه شدند که جلوی در، آقای تقوی، مسئول حراست را دیدند. تقوی با دیدنش ابرویی بالا انداخت و گفت:- به‌به آقای بزرگ‌نیا! چه عجب از این ورا؟ راه گم کردی یا گولِت زدن که آخر مسیرت به دانشگاه رسیده؟ ❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍http://Instagram.com/_nilufar_rostami_♥️</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 05:57:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان دژخیم/نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-lslwmt0c1nvt</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی #پارت_۵دختر هنوز حرصی نگاهش می‌کرد که دوباره صدای داد و بیداد ماشین‌های عقب بلند شد. پوف بلندی کشید و سوئیچ را کف دست سیاوش گذاشت و گفت:_بگیر... اول بزرگراه ترمز بگیر که همونجا هم‌و ببینیم... سیاوش دندان‌نما و جذاب خندید و سوییچ خودش را به او داد و گفت:_حواست باشه نکوبیش به در و دیوار... خسارت این هلوی ما هم کم از عروسک شما نیست... اگه می‌خوای خسارتت دو برابر نشه، توصیه می‌کنم اون دوتا چشم اضافه رو روی صورتت نزاری... عزت زیاد! و سوئیچ را دور انگشتش پیچاند و بدون اینکه مهلت حرف زدن به دخترک بدهد، از او دور شد. دستی برای راننده‌ی پشت سر تکان داد و پشت پرشیای قرمز رنگ نشست. دخترک نگاه حرص‌دارش را از او گرفت و همانطور که عصبی گوشه‌ی لبش را می‌جویید، پشت ماشین سیاوش نشست و استارت زد. با سرعت شروع به حرکت کرد و زیر لب گفت:_نشونت می‌دم پسره‌ی در پیت عوضی! مادر نزاییده کسی شهرزاد رو مسخره دهنش کنه و‌ واسه‌اش کری بخونه... هروقت جای هلو، ساندیس تحویلت دادم و وسط بزرگراه با ماشین دزدی ولت کردم، اونوقت می‌فهمی یه من ماست چقدر کره می‌ده...❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 02:11:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان دژخیم/نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-chawlmhprc1k</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی #پارت_۴هنوز دو دل بود که با صدای بلند بوق ماشین پشت سرش، محکم چشم‌هایش را روی هم فشار داد و جلو رفت و کنار سیاوش ایستاد:_خیلی‌خب، قبوله. کارت دانشجویی‌مو می‌دم بهت... فقط بزار از این اتوبان بریم بیرون که راه مردم هم سد نشه... سیاوش لحظه.ای نگاهش کرد و بعد گفت:_اگه دبه در بیاری و بزاری بری چی؟ اونوقت خسارت‌و باید تو خواب ببینم دیگه؟ _دبه در نمیارم... قول می‌دم... سیاوش «نوچ» بلندی کشید و تکیه از ماشین گرفت و دستش را دراز کرد:_قولت به درد من نمی‌خوره خانوم خانوما... سوئیچ! چشم‌های عسلی و روشن دخترک گرد شد و همانطور که بهت‌زده نگاهش می‌کرد گفت:_چی؟! _سوئیچ‌تو رد کن بیاد... من عروسک اجاره‌ای تورو میارم، تو هم بشین پشت ماشین من... اینطوری واسه خاطر امانتیت هم که شده کج‌راه نمی‌ری... دختر با حرص نگاهش کرد:_واقعا که بیشعوری! همینم مونده ماشین  امانتیِ مردم رو بسپر دست تو آدم بی‌تربیت که بشینی پشت رل... سیاوش بیخیال ابرو بالا انداخت و دوباره به ماشین تکیه زد:_خود دانی! من حرفم همونه که گفتم...❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 02:10:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان دژخیم/نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-skaa59yv5ejh</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی #پارت_۳خنده‌ی محو سیاوش روی لب‌هایش نشست و بقیه‌ی حرف دخترک را خودش ادامه داد:_خیلی خب... بهونه تراشی نکن که خودم این قصه رو از برم! چون دفعه اولت بوده اشکال نداره، می‌زارم برم... لبخند دخترک، روی لب‌هایش نشسته بود که با جمله‌ی بعدی سیاوش، رنگ باخت و از بین رفت. _فقط قبل رفتن، شماره من‌و می‌زنی تو‌ گوشیت و یه کارت شناسایی می‌دی دستم تا وقتی زنگ بزنم و حساب‌مون رو صاف کنیم... اوکیه؟ _ولی آخه... سیاوش بدون اینکه منتظر ادامه‌ی حرفش شود، دست به سینه به ماشین خودش تکیه زد و خیره به رو به رویش گفت:_خیلی‌خب مشکلی نیست... پس صبر می‌کنیم افسر بیاد کروکی بکشه... جواب این همه ادم معطل رو هم خودت باید بدی... دخترک هنوز دو دل بود. جز کارت دانشجویی، مدرک دیگری همراهش نبود. ولی خب همینطوری هم کلاسش دیر شده بود و یحتمل بدون نشان دادن کارت، اجازه‌ی ورود نداشت. پس چطور می‌خواست آن را به دست این غریبه بسپارد؟ اگر هم کارت را نمی‌داد، مجبور بودند وسط خیابان خدا می‌داند تا چه وقتی منتظر افسر بمانند و این همه آدم را هم معطل کنند.❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 02:08:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان دژخیم/نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-eeshksbdczsy</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی #پارت_۲سیاوش کلافه نگاهش کرد:_وایستادن کدومه خانوم محترم؟ چرا قیمه و ماستارو قاطی می‌کنی عزیز من؟ اینجا ترافیکه و محل توقف! کسی که پاش‌و رو گاز بزاره و چشم بسته بدوئه وسط اتوبان متخلفه که خب تا ظواهر امر حاکی از اصل قضیه‌ست، من چرا دهن‌مو خشک کنم، هان؟دختر حرصی نگاهش کرد و خواست دوباره حرفی بزند که سیاوش عینکش را از روی چشم‌هایش برداشت و گفت:_بعدشم، شما زدی دخل گلگیرای من‌و آوردی، اونوقت دو قورت و نیمت هم باقیه؟ دختر هم عینکش را روی موهایش زد و سیاوش خیره شد به عسلی‌های خشمگین او وقتی که با صدای بلندی گفت:_زدم که زدم! اصلا خوب کردم زدم! آدم پررو رو باید زد تا حساب کار دستش بیاد... سیاوش یک تای ابرویش را بالا انداخت و هنوز حرفی نزده بود که ماشین پشت‌سرشان بوق بلندی زد و آن‌ها که نگاهش کردند، سرش را از شیشه بیرون آورد و خطاب به سیاوش گفت:_لاین خالیه داداش! یا برو یا بزن بغل ما بریم... _مگه نمی‌بینی ماشین زدگی پیدا کرده برادر من! کجا برم؟ افسر اگه همون مکان حضور پیدا نکنه که کروکی نمی‌کشه... _ماشین تو زدگی داره، ماشین ماها که نداره... دلت می‌خواد خسارت بگیری، یه کارت بیمه به ضمانت ازش بگیر بعدش برو تا وقتی حسابت صاف بشه... مردم کار و ‌زندگی دارن داداش... سیاوش نگاهی به دختر انداخت و گفت:_چیکار کنیم خانم با عروسکت؟ خسارت‌و نقد می‌دی یا کارت می‌کشی؟ دختر با صورتی که رنگ و بوی نگرانی داشت، نگاهش کرد و طره‌ی موی طلایی که توی صورتش ریخته بود را کنار زد. سیاوش که سکوت او را دید، دوباره گفت:_واسه چی روزه‌ی سکوت اختیار کردی عزیز من؟ تکلیف رو سرمشق بزن ما هم بنویسیم بره پی کارش دیگه... نگاه دخترک، از زدگی ماشین تا صورت سیاوش بالا آمد و ‌همانطور که انگشت‌هایش را در هم می‌پیچاند گفت:_من... راستش الان پول نقد همراهم نیست، این ماشین هم امانته... نمی‌تونم بزارم بمونه تا افسر بیاد...❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 02:07:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان دژخیم /نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-cb1fmyenp3da</link>
                <description>♥️نام رمان:#دژخیم♥️به قلم:#نیلوفر_رستمی #پارت_۱بین ترافیک سنگین مانده بود و سرش را با ریتم آهنگ راک اند رولی که از سیستم پخش می‌شد تکان می‌داد که با احساس تکان شدید ماشین، کمی رو به جلو رفت و نگاهش را به آینه بغل دوخت. پرشیای قرمز صفحه دودی، از پشت‌سر به ماشینش زده بود و چراغ راهنمای فعالش هم به همین دلیل بود. پوفی کشید و پخش را خاموش کرد. یقه‌ی پیراهنش را مرتب کرد و آستین‌های بالازده‌اش را بالاتر کشید و از ماشین پیاده شد. هم‌زمان، دختر جوانی از پرشیا پیاده شد و قبل از اینکه به سیاوش مهلت حرف زدن بدهد گفت:_ چه وضع رانندگیِ آقای محترم؟ نگاه کن نگاه کن! ببین چی به سر عروسکم آوردی... د وقتی بلد نیستی واسه چی می‌شینی پشت همچین ماشینی که افتضاح به بار بیاری؟ سیاوش یک تای ابرویش را بالا انداخت:_ شما احیانا دیشب‌و کنار کمد نخوابیدی؟ دختر لحظه‌ای مات نگاهش کرد. سوال بی‌ربطش را بدون اینکه هضم کند یا بفهمد، بی‌فکر پاسخ داد:_چرا تختم بغل کمده... سیاوش لبخند کمرنگی زد و به مسخره لپ‌هایش را پر و خالی کرد:_همینه فاز کمدی بودن برداشتی دیگه عزیز من! وگرنه آدم عاقل که تو روز روشن شِر و ور نمی‌بافه و پشت هم ردیف نمی‌کنه... حالا اشکال نداره،بیا من یه پیشنهاد بهت بدم هلو! درمون دردت بشه و دیگه نیازت نیفته به دوا دکتر که از شما چه پنهون این دست به قیچیا یه روده‌ی راست تو شکم‌شون نیست... جای این سان‌گلس مارک دار که چپوندی رو چشمت و شیشه‌هاتم کمپلکس فرستادی معدن زغال، یه عینک طبی شیک و مجلسی بزن رو چشمات که لااقل جلو دهن‌تو بیای صاف نری تو صندوق مردم... دختر که تازه متوجه حرف‌های او شده بود، اخمی به چهره نشاند و بلند گفت:_ادب‌تو رعایت کن آقای محترم! اولا که من هرکاری می‌کنم و شیشه‌هام هر مدلی که هست فقط و فقط به خودم مربوطه! دوما، وقتی بد جا وامیستی منتظر اینم باش یه نفر از پشت سر بکوبه به ماشینت...❌شات و کپی پیگرد قانونی دارد❌@Nilufar_Rostami✍</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 02:06:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان دژخیم اثر جدید نیلوفر رستمی</title>
                <link>https://virgool.io/@nilufrrstmi1378/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-mgif60vwffcd</link>
                <description>﷽?ای که با نامت جهان آغاز شددفتر ما هم به نامت باز شد♥️رمان #دژخیم♥️به قلم #نیلوفر_رستمی?ژانر:#مهیج #ترسناک #اجتماعی #عاشقانه?خلاصه:سیاوش بزرگ‌نیا، ته‌تغاریِ یکی از رجال و بزرگان مملکت، در حالیکه تمام زندگی‌اش را غرق در لذت و پول بوده و بی هیچ زحمتی تحصیل کرده، به طور اتفاقی با دختری با مذهب یهود، به نام ماریا روبه‌رو می‌شود و برخلاف اینکه هرروز تلاش می‌کند به او نزدیک باشد، هربار ناکام و مغلوب، وادار به عقب‌گرد می‌شود. قرعه می‌چرخد و بعد از چند سال درست وقتی که ماریا در راستای تغییر عقایدش قدم برمی‌دارد، با یک لغزش کوچک در لتیان، چشمانش برای اولین بار حقایق دنیا را می‌بیند و فرو رفتن در حفره‌ی تیرگی‌ها، باعث ارتباط دوباره‌ی او با سیاوش است‌.به مرور، ابر وحشت روی زندگی‌اش سایه می‌اندازد و فقط با یک لحظه غفلت، در دام سیاهی‌ها می‌افتد و همین کافی است برای ورودش به گروه دژخیم؛ که مثل یک بختک تمام دنیایش را رو به ویرانی می‌برد و...?برای خوندن این رمان عاشقانه و مهیج به صورت کامل و مجازی، به چنل تلگرام نویسنده به آدرس Nilufar_Rostami@ مراجعه کنید??این اثر درنهایت به چاپ خواهد رسید و هرگونه شات و کپی از متن رمان ممنوع بوده، پیگرد قانونی خواهد داشت?</description>
                <category>Nilufar Rostami</category>
                <author>Nilufar Rostami</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 02:03:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>