<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیما</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nima1980</link>
        <description>موسس و مدیر RobotaLife.com، اینجا درباره تجربیات و خاطراتم به فارسی می‌نویسیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 07:54:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/38/avatar/8fd9s2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیما</title>
            <link>https://virgool.io/@nima1980</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان آی‌هوم (شروع، موفقیت و شکست)</title>
                <link>https://virgool.io/product-management/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%DB%8C-%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-aoxc2pqljwbu</link>
                <description>آی‌هوم (خانه من) ihome.ir یک استارتاپ در حوزه املاک بود که توسط من در سال ۱۳۸۷ استارت خورد. اما داستان برمی‌گرده به چند سال قبل که من در نستله کارمند بودم. یک روز رئیس من آقای استوارت یانگ که اهل آفریقای جنوبی بود گفت یک خونه خریدم. برای من سوال بود که چطور از ایران موفق شده خونه ببینه، تصمیم بگیره و خرید کنه. استوارت سایتی که خونه مورد نظرش رو پیدا کرده بود رو به من نشون داد. این موضوع برمی‌گرده به  سال ۱۳۸۴ یعنی زمانی که کسب و کار اینترنتی در ایران رواج نداشت. من همیشه آرزو داشتم کسب و کار خودم رو داشته باشم و یک بار هم امتحان کردم و شکست خوردم (راه‌اندازی یک آرایشگاه زنانه) که بعدا اگر وقت شد درباره‌اش خواهم نوشت. تجربه‌ای که از بیزینس اول برام موند این بود که باید مالک باشم تا متضرر نشم. خوب من پول خرید ملک نداشتم و برای همین تصمیم گرفتم برای کسب و کار بعدی، یک دامنه بخرم و به اون به چشم یک مغازه‌ای که مالکش هستم نگاه کنم. آگهی‌های روزنامه همشهری سال ۸۶ حرف اول بازار نیازمندی‌ها بود. روزی ۱۰۰ صفحه نیازمندی‌ها ضمیمه روزنامه می‌شد. من حس می‌کردم این بازار دیر یا زود از کاغذ چاپی به بازار آنلاین تبدیل خواهد شد. محبوب‌ترین سرویس در اون زمان سایت ایستگاه بود. یک روز نیازمندی‌های همشهری رو برداشتم و همه آگهی‌های ملک، خودرو و استخدام را شمردم. تعداد آگهی‌های املاک بیشتر بود و این‌طوری شد که من تصمیم گرفتم وارد بازار ملک بشم. بعدا فهمیدم مارکت سایز رو داشتم اندازه می‌گرفتم :) من از قبل‌ علاقه زیادی به اپل داشتم imac, iphone, ipod برای همین ihome رو انتخاب کردم. دامنه .com گرفته شده بود. به مالک دامنه ایمیل زدم و گفت ۱۰هزار دلار می‌فروشه. دامنه .ir هم گرفته شده بود. به مالک اون دامنه هم ایمیل زدم و ۲۰۰هزار تومن درخواست کرد. با تخفیف ۱۳۰هزار تومن دامنه را خریدم و به نیک هندل من منتقل شد. بعد شروع کردم به تحقیق. اون زمان چند تا سایت املاک بود که بهترین آن‌ها دلتا بود، هر چند که دلتا مشاور املاک حساب می‌شد و سایت خوبی داشت. من دنبال راه‌اندازی مشاور املاک نبودم. واقعیت نمی‌دونستم چطور باید پول دربیارم چون با توجه به محبوبیت روزنامه همشهری، کسی به آگهی در سایت املاک علاقه نشون نمی‌داد. دارم در مورد زمانی صحبت می‌کنم که پرداخت آنلاین هنوز نبود، اینماد نبود و این حجم از محدودیت و فیلترینگ هم نبود. همین‌طور کاربر آنلاین زیادی هم نبود. سایت‌های zillow.com و trulia.com که هر دو امریکایی هستند، شدند مرجع اصلی من. اما بازار ایران با بازار امریکا خیلی فرق داشت. چیزی که بیشتر از همه توجه من رو جلب کرد، استفاده از نقشه بود که مزیت بزرگی نسبت به روزنامه به حساب می‌آمد. بنابراین گشتم دنبال نقشه و رسیدم به کتاب اول. نقشه تهران در گوگل مپ هنوز تکمیل نبود و اطلاعات کمی داشت. یادمه می‌رفتم تو گوگل محله خودمون رو تکمیل می‌کردم. کتاب اول نقشه کاملی داشت اما نمی‌دونستم که آیا می‌تونم ازش استفاده کنم یا نه! تماس من با کتاب اول منجر شد به آشنایی من با سروش ایوبی که اون زمان در کتاب اول کار می‌کرد. سروش به پروژه من و استفاده از نقشه در سایت املاک علاقمند شد و کار رو شروع کردیم. دقیقا یادم نیست سروش چقدر از من برای این پروژه گرفت (سروش جان هر وقت این مطلب رو خوندی و یادت بود در کامنت بگو) اما کتاب اول فایل‌های نقشه را به مبلغ ۸میلیون تومن به من فروخت. اون زمان مبلغ کمی نبود و این سرمایه‌گذاری، ریسکی بزرگی برای من به حساب می‌آمد. در آن زمان من کارمند نستله بودم و حدودا ماهی یک میلیون تومن حقوق می‌گرفتم. سروش برای طراحی سایت، محسن طالب رو معرفی کرد که از همکارانش در پروژه کتاب اول بود. محسن حتی اولین لوگوی خانه من رو هم طراحی کرد. محسن موسس کی‌کجا و سیدارمپ هست و همچنان متعهد به نقشه مانده.نسخه اول آی‌هوماین صفحه رو می‌تونید تو وب آرشیو ببینید. لینکش رو می‌ذارم اینجا. اینجوری شد که فروردین ۸۷ سایت خانه من یا همون آی‌هوم استارت خورد و من وارد فاز جدیدی از زندگیم شدم. اون زمان من نه چیزی از املاک می‌دونستم و نه چیزی از کسب و کار آنلاین. حتی اسم استارتاپ هم به گوشم نخورده بود. هیچ سرمایه‌گذار خطرپذیری وجود نداشت، هیچ رویدادی هم نبود. چند تا سایت املاک دیگه وجود داشت مثل نارون، مشاورین و دلتا. با همه تماس گرفتم و خودم رو معرفی کردم. با علی حریریان مدیر نارون و مدیر مشاورین که متاسفانه اسمش یادم نیست دوست شدم. به آژانس‌های املاک می‌رفتم و سایت خانه من رو معرفی می‌کردم. بروشور درست کرده بودم و به آنها می‌دادم. استیکر درست کرده بودم و مثل لوله بازکنی‌ها کنار زنگ خانه‌ها در مناطق  بالای شهر می‌چسباندم. فاکتور درست کرده بودم برای گرفتن آگهی. کارت چاپ کرده بودم و سعی می‌کردم پکیج تبلیغاتی بفروشم. اما هیچ کدام از این‌ها جواب نداد. کسی حاضر نمی‌شد آگهی‌اش رو روی خانه من ثبت کنه. اما از طرف دیگه جالب بود که بازدیدها هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد. مجبور بودم یک سری ملک روی سایت وارد کنم تا حداقل سایت خالی نمونه. یک نفر رو استخدام کردم. به آگهی‌های همشهری  زنگ می‌زد و اطلاعات بیشتری می‌گرفت و وارد سایت می‌کرد. سال اول که آی‌هوم شروع شد، من کارمند بودم. سال دوم اخراج شدم ولی درگیر شکایت و بازگشت به کار بودم. چون نیروی رسمی بودم، اخراج کردنم خیلی راحت نبود. سال سوم از بیمه تامین اجتماعی حقوق بیکاری دریافت می‌کردم و تمام‌وقت روی آی‌هوم بودم. این ۳ سال یکی از سخت‌ترین دوران زندگی من بود. خداروشکر اجاره خانه نداشتم. آی‌هوم با توجه به تغییرات زیادی که در بیزینس مدل ایجاد می‌کردم همچنان درآمد نداشت. تغییراتم زیاد و کم حجم بود و برای سروش صرف نداشت. یک روز سورس برنامه رو تحویل داد و خداحافظی کرد. در برهه حساس بی‌خیال شدن، با پژمان دشتی‌نژاد آشنا شدم. پژمان تجربه کار در گوگل داشت و سوئد زندگی می‌کرد. یک پارتنرشیپ ایجاد شد ولی باز بیزینس مدل جواب نداد. هنوز اون شرکت رو هواست :) هیچوقت نبستیمش. این حرف پدرم از همه برام سخت‌تر بود: &quot;نیما کی می‌خوای بی‌خیال شی و بگردی دنبال کار&quot;. تقریبا داشتم امیدم رو از دست می‌دادم. برای آخرین تغییر در بیزنس مدل، سعی کردم فروش فایل به کسایی که دنبال ملک هستند رو امتحان کنم. برای شروع اینطوری بود که یک مبلغ ۳هزار تومن می‌دادن و می‌تونستن تا یک ماه اطلاعات تماس املاکی که هر روز وارد سایت میشه و فایل‌های قدیمی‌تر رو ببینند. این روش مورد علاقه من نبود ولی جواب داد. جا انداختنش هم آسون نبود. قدیمی‌ها می‌دونند  اون زمان هر کسی پول اینترنت می‌داد انتظار داشت هرچی توشه باید مجانی باشه و همه من رو با گوگل و یاهو مقایسه می‌کردند که مجانیه. آی‌هوم بعد از ۳ سال رسید به درآمد. آژانس‌های املاک از چند تا شرکت فایلینگ فایل تهیه می‌کردند. من با همشون قرارداد داشتم بدون این که هویتم مشخص باشه، فایل‌ها رو تبدیل و در آی‌هوم آپلود می‌کردم. روزی تقریبا ۱۰۰۰ ملک جدید با چند تا کلیک بارگزاری می‌شد. آی‌هوم رو تنهایی مدیریت می‌کردم و درآمد نسبتا خوبی شکل گرفت. آخرین حقوق من در شرکت یک میلیون تومان بود و هدف من برای آی‌هوم این بود که همین مبلغ را در ماه تامین کنم. بالاخره بعد از ۳ سال و خورده‌ای به هدفم رسیدم. الان احساس می‌کنم چقدر هدفم گوگولی و کوچیک بود :) https://www.instagram.com/p/XFd8YgGhcq/ برای اینکه بهتر با بازار املاک آشنا بشم، چند ماه در مشاور املاک کار کردم و همینطور در این مدت دوستان خوبی در حوزه کسب و کار آنلاین پیدا کردم که البته بیشتر اون کسب و کارها الان وجود ندارند. برای مثال شایان موسس سایت آموزش زبان OLC، پویا سایت سوشیال مدیای webzzz ، میلاد سایت نیازمندی‌های توکان، محسن سایت فروش اکانت رپیدشیر و ...سال ۸۹ دیگه آی‌هوم رشد کرده بود و نیاز به یک دولوپر تمام‌وقت داشتم. هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشتم و تمام تجربیاتم از کار کردن با دولوپرها به صورت پروژه‌ای یا پارت‌تایم به سر درد منتهی می‌شد. اون زمان ما و بچه‌های دیگه که کسب و کار آنلاین داشتن، شب‌ها برای پیا‌د‌ه‌روی در بام تهران همدیگه رو می‌دیدیم. استفاده از فیسبوک خیلی رواج داشت. یک صفحه برای بام تهران درست کردم تا با هم هماهنگ باشیم. اما به صورت خیلی عجیبی این صفحه در مدت خیلی کوتاهی رسید به ۳۰هزار دنبال کننده که اکثرا پایه بام تهران بودند. بعد از چند وقت این صفحه از من دزدیده شد.من از طریق همین صفحه بام تهران، با روشنک آشنا شدم که بعدها ازدواج کردیم. https://www.instagram.com/p/B7lpYbOg79y/  پیج بام تهران یک آشنایی خوب دیگه هم برای من داشت و اون حمیدرضا مژده بود. حمیدرضا علاقمند به برنامه‌نویسی  بود و برای ساختن سایت بام تهران اعلام آمادگی کرد ولی بعدا از یک اسکریپت آماده استفاده کردیم. من نیاز داشتم آی‌هوم که با ASP.net نوشته شده بود رو با ‌PHP جایگزین کنم. اما نمی‌دونستم آیا حمیدرضا می‌تونه این‌ کار رو انجام بده یا نه. در نهایت تصمیم گرفتم اول یک کار تستی با حمیدرضا انجام بدم.  https://www.instagram.com/p/XklbsSGhXW/ روشنک ایده سایت پونیشا فعلی رو داد. من تحقیق و طراحیش رو انجام دادم و حمیدرضا کدش رو زد. بعد از ۹ ماه بچه جدید یعنی پونیشا که قرار بود فقط یه پروژه تست باشه، به دنیا اومد و پوریا رفت سراغ بازنویسی آی‌‌هوم. در این مدت با هم، کلاس برنامه‌نویسی می‌رفتیم. من هی‌چوقت برنامه‌نویس نشدم ولی آشناییم با برنامه‌نویسی کمک بزرگی بود تا من و حمیدرضا زبان همدیگه رو بهتر بفهمیم.پونیشا رو با حمیدرضا شریک بودیم ولی آی‌هوم رو قرارداد بستیم. تا بازنویسی آی‌هوم تموم بشه، پونیشا دل ما رو برده بود و پتانسیل خیلی خوبی از خودش نشون داد که در یک پست دیگه کامل درباره‌اش خواهم نوشت. یادمون باشه این داستان داستان آی‌هوم هست و هنوز ادامه داره. مدیریت کردن دو تا کسب و کار هم زمان، کاری بود که تا اون زمان انجام نداده بودم. جنس مشتری‌های آی‌هوم و پونیشا کاملا با هم فرق داشت. ترسی از افزایش قیمت رو آی‌هوم نداشتم چون پونیشا بود. ریسک کردن در پونیشا آسون بود چون آی‌هوم بود. آب باریکه من الان تبدیل شده بود به دو تا آب باریکه و چون ما از خونه کار می‌کردیم و تعدادمون هم کم بود هزینه زیادی نداشتیم. دوران پر کاری بود. بی وقفه کار می‌کردیم، ۹ صبح تا ۱۲ شب هر روز هفته بدون تعطیلی.تقریبا بعد از دو سال از شروع پونیشا، حمیدرضا از تیم جدا شد و رفت و من و آی‌هوم و پونیشا تنها موندیم. ماهان حضرتی با اومدنش جون من رو نجات داد و حواسش بود که پونیشا حالش خوب باشه و من دنبال این بودم که هر جور شده از شر آی‌هوم خلاص شم چون نمی‌تونستم هم زمان دو تا بیزینس رو مدیریت کنم و آی‌هوم بدون پدر مونده بود و رو به نابودی میرفت. ثبت‌نام‌های آی‌هوم رسیده بود به ۱۰۰هزار نفر، و روزانه ۱۰ها هزار بازدید داشت که ۹۵٪ از گوگل وارد سایت می‌شدند. شاید باورتون نشه من تا نیت کردم به فروش آی‌هوم، تقریبا هم زمان ۳ تماس با من گرفته شد. تماس اول: یک فرد فرانسوی بود که از طریق لینکدین به من پیام داد و گفت در زمینه املاک کار می‌کنه. می‌خواست بیاد ایران که اصفهان و شیراز رو ببینه و یک توقف کوتاه تهران داشت. این زمانیه که من رشت زندگی می‌کردم که درباره‌اش مفصل در مهاجرتم به رشت نوشتم. هماهنگ کردیم برای یک نهار کاری و بعدش بهش پیشنهاد کردم تا با هم از چند تا آژانس املاک به عنوان مشتری برای اجاره بازدید کنیم که تجربه جذابی براش بود.تماس دوم:‌ سایت اسکانو بود از مجموعه اسنپ فعلی. پیشنهادشون این بود که آی‌هوم رو بخرند و ترافیکش رو ریدایرکت کنند روی اسکانو. پیشنهاد قیمت ۵۰هزار دلار که می‌شد تقریبا ۱۷۵میلیون تومن. گذشته از این‌که من فکر می‌کردم این رقم خیلی کمه، از اینکه آی‌‌هوم بسته بشه هم خوشحال نبودم. تماس سوم:‌ دوباره از لینکدین بود. یک شرکت سرمایه‌گذاری مالزیایی. اونها خریدار نبودن و می‌خواستند سرمایه‌گذاری کنند. یعنی من باید می‌موندم و شرکت رو اداره می‌کردم. که خوب هدف من چیز دیگری بود.یک مورد چهارمی هم بود. شرکت سرمایه‌گذاری رهنما خیلی علاقمند بود روی پونیشا سرمایه‌گذاری کنه. من پیشنهاد دادم شروع کارمون با آی‌هوم باشه و آی‌‌هوم رو برای آلونک از من بخرند. به من پیشنهاد ۵۰ میلیون تومان دادند. اون موقع آی‌‌هوم فکر کنم سالیانه ۸۰میلیون تومن از فروش عضویت درآمد داشت. پیشنهاد اول بعد از یک ماه از دیدار ما دوباره تماس گرفت و خودش رو انجل اینوستور زمین دات کام معرفی کرد.  زمین، یک استارتاپ موفق پاکستانی هست که تونسته سرمایه خوبی جذب کنه و در حال حاضر در کشورهای زیادی با نام‌های مختلف فعالیت دارند. فاندرهای زمین، پاکستانی هستند و طی جلسه‌‌هایی فهمیدم که خوب این بیزنس رو می‌شناسند و خیلی علاقمند هستن که تا دیر نشده، وارد بازار ایران بشن. بیزینس مدل آی‌هوم براشون مهم نبود. برند و ترافیک آی‌هوم رو می‌خواستند که از صفر شروع نکنند. توافق ما در دوبی انجام شد. در حقیقت من فقط دامنه را فروختم به ارزش ۱۳۰هزار دلار که اون موقع شد ۴۵۰میلیون تومن. البته سر این رقم NDA امضا کردیم ولی حالا که نه اون‌ها هستند و نه آی‌هومی باقیمانده، بنابراین مشکلی پیش نمیاد :) https://www.instagram.com/p/7S2yHfmhZP/ این عکس در شهریور ۱۳۹۴ مربوط به پاساژی هست که بعد از امضای قرارداد نهار خوردیم و بعد هرکی رفت دنبال ادامه زندگی خودش. من به پول فروش آی‌هوم احتیاج نداشتم. تصمیم گرفتم باهاش یک خونه در آفریقای جنوبی بخرم. حالا چرا اون‌جا رو انتخاب کردم هم برمی‌گرده به داستان کارم و اولین مسافرتم به کیپ‌تاون که سال ۱۳۸۰ اتفاق افتاده بود. الان یادم افتاد که خاطراتم رو درباره شروع نستله در ایران باید بنویسم. برای اولین بار برای من، آی‌هوم از یک دارایی مجازی تبدیل شد به عکس زیر:  https://www.instagram.com/p/Bg0vdBkheEb/ یک خونه کوچک در جنوبی‌ترین نقطه آفریقای جنوبی شهری به نام سایمنزتاون که من و روشی دوست داریم یک روز اینجا زندگی کنیم. روبروی خونه یک چراغ دریایی هست که من وصیت می‌کنم خاکستر من رو اونجا رها کنند، مثل تو فیلم‌ها.برگردیم به واقعیت. دوستان پاکستانی و فرانسوی من خوشحال بودن که با یک قیمت ارزون، یک سایت با سابقه و با ترافیک مناسب خریدند. من هم خوشحال بودم که یکی از اولین خروج‌‌های استارتاپی رو در بازار درب و داغون ایران انجام دادم و بیزنسی که داشت به فنا می‌رفت رو نقدش کردم.آی‌‌هوم شروع کرد به رشد و رشد خوبی داشت من از دور دنبال می‌کردم اما هیچ اسمی از من و داستان واقعی آی‌هوم جایی گفته نمی‌شد البته این زیاد اذیتم نمیکرد می‌دنستم هر برندی نیاز به یک داستان قوی داره و اگر آی‌هوم موفق بشه برمی‌گرده به داستان من. محمدحسین رفعت‌نژاد که پین تا پین بود به عنوان مدیرعامل به آی‌هوم اضافه شد، مهدی تقی‌زاده که از دولوپرهای قدیمی و موسس چند استارتاپ بود به عنوان مدیر فنی آمد. تیم فروش رشد قابل توجهی داشت. محتوای جذابی تولید شد و تعداد کارمندان به ۱۷۰ نفر رسید (در این پست حسین از زمان خرید تا شکست آی‌هوم رو کامل توضیح داده). اما تحریم‌ها کار خودش رو کرد و با فشار سرمایه گذارها به برادران پاکستانی مجبور شدن آی‌هوم رو بفروشند به سراوا. هیچ ایده‌ای درباره اعداد و ارقام این معامله ندارم و اگر بعدا مطلع شدم این پست رو آپدیت می‌کنم. می‌دونم چرا آی‌هوم رو فروختند ولی ای کاش بدونم چرا سراوا آی‌هوم رو خرید! اعضای تیم آی‌هوم یکی بعد از دیگری جدا شدن و بعد از یک معامله دیگر، آی‌هوم را تقدیم هزاردستان (کافه بازار - دیوار) کردند.یکم قبل از این‌که سایت آی‌هوم تعطیل بشه، حسام آرماندهی با من تماس گرفت و گفت مشتری برای آی‌هوم سراغ نداری؟ :)))به نظر من هنوز بازیگر اصلی در حوزه نیازمندی‌های ملک وجود نداره. کسی که خوب بازار رو بشناسه، نیاز مشتری رو درک کنه و بتونه مخاطب سهم بالایی از بازار رو برای خودش کنه. از طرفی هم رکودهای مداوم در بازار املاک و تحریم‌ها، ساخت و ساز و فروش ملک رو به چالش کشیده و کار رو برای هر کسی که بخواد وارد این بازار بشه سخت کرده.آیا اگر برگردم به گذشته دوباره این مسیر رو میرم؟ اگر تجربه‌‌ای که امروز دارم رو داشته باشم قطعا نه، ولی اگر با همون شرایط باشه بله. به نظرم مسیر پر تلاطمی بود و من رو حسابی له و لورده کرد، اما خوشحالم که تونستم گلیمم رو از این آب بکشم بیرون.  https://www.instagram.com/p/B8k6V3gAlBq/ من آرزو داشتم آی‌هوم یونیکرن بشه ولی برآورده نشد :)دوستان ممنون که تا این‌جای مطلب با من بودید. من سعی کردم به زبون خودم و روون این خاطره رو بنویسم. امیدوارم خوندش براتون جالب و آموزنده بوده باشه. ممنون روشی جان که همیشه غلط املایی‌های من رو درست می‌کنی :)</description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 00:32:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان، مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@nima1980/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-xsnq7hvszzy7</link>
                <description>مدرسه ها زمان ما این شکلی بود البته این خیلی تمیزه به نظرماین پست رو می‌نویسم تا خاطرات خودم رو زنده نگه دارم. توصیه می‌کنم شما مثل من نباشید.در پست قبلی درباره مهاجرتمون به روستا نوشتم اگر دوست داشتید در روستا زندگی کنید شاید به کارتون بیاد. دبستانمن از ابتدا از مدرسه متنفر بودم. حتی با وجود اینکه یک سال قبل از شروع مدارس مهدکودک میرفتم، البته شروع اون هم گویا با گریه بود.برای اولین بار اول مهر ۱۳۶۵ (یا ۶۶) مادرم من رو برد مدرسه. نمی‌خواستم برم تو و گریه می‌کردم. گفت اگر نری مدرسه سوپور میشی، یعنی باید بری آشغال‌ها رو جمع کنی. منم گفتم من می‌خوام سوپور باشم (این نشون میده از بچگی کار برای من  عار نبوده) و گریه‌کنان فرار کردم اما یک آقایی که اونم بچه‌اش رو آورده بود مدرسه، من رو گرفت و تحویل مادرم داد. مادرم هم منو تحویل یکی تو مدرسه داد و خلاصه علیرغم میل باطنیم رفتم تا یه کم سواد یاد بگیرم. هیچی از کلاس اول و دوم یادم نیست جز اینکه مدرسه دور بود. خونه ما ستارخان بود و مدرسه نزدیک محل کار مادرم طالقانی. صبح با صدای تقویم تاریخ (Time) از رادیو، به زور از خواب بیدار می‌شدیم. پدرم من رو می‌برد سر کوچه تا سرویس بیاد. لی‌لی بازی می‌کردیم گرم شیم و اینجوری ۲ سال گذشت.کلاس سوم ابتدایی رو قائم‌شهر در مازندران درس خواندم. پدربزرگم اینا اونجا زندگی می‌کردند و ما هم برای فرار از بمباران‌ها یک سال اونجا بودیم. اون رو هم چیزی نفهمیدم و به نظرم رفته بودم خارج.از کلاس چهارم برگشتیم تهران و یک مدرسه تقریبا نزدیک خونه بودم که پیاده می‌رفتم و میومدم.دبستان پسرانه حائری که الان شده دخترانه ریحانهمن بچه درس‌خونی نبودم و از مشق نوشتن هم متنفر بودم. مادرم مشق‌های بدخط و بزرگ بزرگی که می‌نوشتم رو پاره می‌کرد تا دوباره بنویسم. خلاصه تا پنجم دبستان بدون تجدیدی گذشت و وارد ۳ سال راهنمایی شدم.یه کم هم از حال و هوای اون روزها بخوام براتون بگم این بود که تلویزیون دو تا کانال بیشتر نداشت و از یک زمانی به بعد، برنامه‌ها تموم می‌شد. شماره‌ تلفن‌ها دیجیتال نبود و تفریح ما تو کوچه فوتبال، هفت سنگ و استپ هوایی بود. یک سری کارت ماشین و فوتبال هم داشتیم که می‌زدیم روش اگر برمی‌گشت برده بودیمشون :)))راهنمایی لک زاده الان شده دبستان  گویاراهنماییواقعا عجیبه تو همچین خراب شده‌ایی آدم بتونه به جایی برسه. مدرسه شهید لک‌زاده زیاد از خونه فاصله نداشت، تقریبا ۱۵ دقیقه پیاده. اولین بار دوم راهنمایی از بالای دیوار فرار کردم.تو حیاط یک دکه ساندویچی داشتیم که توپ زیاد میفتاد بالاش. از میله‌ها می‌رفتیم بالا که توپ رو بیاریم و از اون طرف دیوار به خیابون کوتاه بود. من علاقه‌ای به فوتبال نداشتم و هر از گاهی می‌رفتم بالا توپ رو می‌نداختم پایین و از اون طرف هم زنگ‌های آخر جیم می‌شدم می‌رفتم خونه (می‌گفتم معلم نداشتیم و مادرم هم شک نمی‌کرد). مدرسه ماندن فایده نداشت چون زنگ آخرها یا خواب بودم یا اصلا سر کلاس نمیرفتم. گاهی اول کلاس می‌رفتم و بعد از حاضر غایب، به هوای دستشویی رفتن می‌رفتم حیاط و خداحافظ. کتاب‌هام همیشه نو بود معمولا هر درسی رو یک بار قبل امتحان می‌خوندم و یک دور هم تقلب بچه‌ها رو می‌خوندم و نمره ۱۰-۱۲ می‌گرفتم. هیچ وقت دنبال نمره‌ای بیشتر از این نمره‌ها نبودم. سوم راهنمایی برای اولین بار ۳ تا تجدید آوردم که مصادف شد با فوت مادربزرگم و مادرم به پدرم چیزی نگفت. دو تاش رو مرداد امتحان دادم و یکیش موند شهریور. چی بود؟ دیکته! بعله اگر دیکته رو قبول نمی‌‌شدم باید یک سال دیگه می‌موندم سوم راهنمایی. مامانم برای دیکته برام معلم گرفت. هنوزم که هنوزه دیکته‌ام ضعیفه، حتی به انگلیسی هم با دیکته مشکل دارم.در عوض خطم به لطف مادرم (پاره کردن مشق‌ها) خوب شده بود و اکثرا از دفتر صدام می‌کردن برم دفترهاشون رو بنویسم. راهنمایی دوران خوبی نبود. با خیلی از چیزها مثل روابط پسرها با هم (به نظرم آگاهی الان بیشتر شده ولی هنوز کافی نیست) یا فحش و بد و بیراه، آدم‌های وحشی و قلدر آشنا شدم. دوستان زیادی نداشتم و بیشتر سرم تو کار خودم بود و اکثرا جیم (در حال فرار) بودم. دبیرستان/هنرستانخلاصه سوم راهنمایی بدون نتیجه و با ۱۰۰۰ بدبختی تموم شد و من وارد دبیرستان شدم. پیدا کردن مدرسه‌ی خوب سخت بود. می‌خواستم هنرستان کاردانی کامپیوتر بخونم. چراش رو نمی‌دونم. شاید چون به تکنولوژی علاقه داشتم و هیچ گزینه دیگری نبود. نمی‌دونم چرا هنر نرفتم چون همیشه به هنر هم علاقه داشتم! شاید چون درآمدی در هنر نمی‌دیدم.یک مدرسه تازه تاسیس پیدا کردیم (البته منظورم از پیدا کردیم مادرم هست). از مدرسه سوره تا خونه یک مسیر طولانی پیاده‌روی و یک خط هم با ماشین راه بود. اگر اشتباه نکنم ۵۰تومن با تاکسی ۱۰تومن بلیط اتوبوس. فرارکردن از مدرسه برام سخت نبود و کم‌کم حرفه‌ای شده بودم. به اسکی علاقه زیادی داشتم و گاهی به جای مدرسه با تور می‌رفتم دیزین. وسایل‌هام خونه دوستام بود تا خانواده شک نکنه و چون بعد از مدرسه مستقیم خونه نمیومدم، مشکلی نبود. حواستان باشه اون موقع هنوز موبایل نبود.دوم دبیرستان شدت گیر زیاد شد مخصوصا به مو و لباس. یک بار از دم در، برم گردوندند که برو موهات رو کوتاه کن. هنوز هم این رفتارها را با دانش آموزها درک نمی‌کنم. من ۳ هفته مدرسه نرفتم تا اینکه زنگ زدن به خونه و اطلاع دادند. فردا صبح اون روز از خونه درآمدم رفتم پارک و روی نیمکت پارک خوابیدم. بعد از چند دقیقه یکی تکونم داد دیدم پدرمه. یواشکی دنبالم کرده بود ببینه من صبح‌ها کجا میرم. دست منو گرفت برد سلمونی بعد برد مدرسه. خیلی خوشحال شده بود چون قبلش فکر می‌کرد من معتاد شدم. بچه‌های کلاس ما خیلی شر بودند و ما تنها کلاس انفورماتیک مدرسه بودیم. بقیه بچه‌ها هم کلاس رو می‌پیچوندند. یک بار همه تصمیم گرفتیم با هم نریم سر کلاس عربی و معلم اومد و کلاس خالی بود. همه تنبیه شدیم ولی ارزشش رو داشت. هزینه‌های رشته‌مون برای دبیرستان زیاد بود. بعد از پایان سال دوم با کلی تشویق و  ارفاق کلاسمون رو کلا کنسل کردن و همه آواره شدیم. اون سال من همه موزه‌های تهران رو دیدم. با خودم فکر کردم من که مدرسه رو دوست ندارم، خونه هم که نمی‌تونم برم، دوستی هم ندارم، و از پارک هم خوشم نمیاد پس چطوری از وقتم استفاده کنم. این شد که رو آوردم به موزه‌گردی و خب تجربه خیلی خوبی بود.اوضاع مالی‌ام بد نبود. پول زیادی نداشتم و از پدرم هفتگی می‌گرفتم که اندازه کرایه ماشین و چند تا ساندویچ می‌شد. گاهی پیاده می‌رفتم تا کمی پس‌انداز کنم و اگر پول لازم داشتم از مادرم قرض می‌کردم. می‌دونست نمی‌تونم برگردونم و منم فقط وقتی خیلی لازم داشتم قرض می‌کردم.از سوره رفتم انفورماتیک در شهرک غرب. یادمه روز اولی که ثبت‌نام شدم، بعد از اینکه مادرم رفت، منم خودم رو زدم به مریضی و زدم بیرون. اونجا به شلوار لی هم گیر می‌دادن و بعضی‌ها زیر شلوار پارچه‌ای، شلوار لی می‌پوشیدن. بیشتر از این‌که تو مدرسه باشم، مرکز تجاری گلستان بودم. تا اینکه درس جغرافی کار دستم داد. ۳ دفعه جغرافی رو افتادم و مجبور شدم برم مدرسه شبانه. دبیرستان رسالت ولیعصر پایین‌تر از طالقانی، دوباره برگشتم به محله‌ای که ازش شروع کرده بودم :))تقریبا گرفتن دیپلم برام دست‌نیافتنی شده بود. ماشین می‌خواستم. پدرم گفت اگر دانشگاه قبول بشی برات می‌گیرم. با اینکه امیدی نداشتم، دانشگاه امتحان دادم. درس هم نخوانده بودم برای امتحان. گفتم حداقل یک جایی امتحان بدم که شانس بیشتری داشته باشم. با پدرم رفتیم مبارکه، حتی تصورش را هم نمی‌کنم بخواهم هرگز به آنجا برگردم. کاردانی هم امتحان دادم. در امتحان کاردانی بر عکس کارشناسی برگه امتحان خالی بود. تصمیم گرفتم فقط جواب‌‌هایی که مطمئنم درست هستن رو پر کنم. واقعیت برام مهم نبود و می‌دونستم قبول نمی‌شم.جواب کارشناسی دانشگاه آزاد آمد. اسم نیما نورمحمدی توش بود ولی شیراز قبول شده بود (شماره شناسنامه فرق داشت). جواب کاردانی رو نرفتم بگیرم ولی یکی از دوستام با من تماس گرفت و گفت قبول شدی! گفتم احتمالا اون نیما نورمحمدی درس خونه‌اس و من نیستم. ولی گویا خودم بودم.اولین کاری که کردم رفتم سراغ پدرم که ماشین  من رو بده. اما به این راحتی‌ها نبود. ۳۶ واحد مونده بود تا دیپلم بگیرم. یک ترم مرخصی گرفتم و رفتم سراغ استادها. اکثرا من رو نمی‌شناختن چون هیچ‌وقت سر کلاس حاضر نبودم، ولی برای اینکه از شرم راحت بشن اکثرا قبول کردن نمره‌ام رو بهم بدن. آخریش جغرافی بود که هر کار کردم قبول نکرد و مجبور شدم جغرافی کوفتی رو بخونم. یک هفته‌ای کتاب رو حفظ کردم و رفتم سر جلسه امتحان و فکر کنم ۱۹ شدم. با هر زحمتی بود تو همون ترم دیپلم گرفتم. واقعیت پدرم انتظارش رو نداشت. برات ماشین می‌خرم شاید یک کنایه بود که تو هیچ‌وقت پات به دانشگاه نمیرسه!از اون‌جایی که متوجه شدید چقدر می‌تونم سه پیچ باشم، برای اینکه از شر من راحت بشه، ماشین رو خرید ولی چون نیومد باهام چک کنه من دارم چی میخرم. واسه همین حسابی اولین ماشین زندگیم رفت تو پاچه‌ام. مشابه اولین ماشین منیک گلف قرمز و در ظاهر تر و تمیز مدل ۱۹۷۹. سرتون رو درد نیارم. من یک بار هم نتونستم با این ماشین تا دانشگاه برم. تو عمرم یک بار بنزین تموم کردم و اونم وقتی بود که این ماشین رو تحویل گرفتم. صاحب بی‌رحم قبلی نکرده بود دو لیتر بیشتر بنزین بزنه به ماشین!دانشگاهتصوری از دانشگاه نداشتم تا اینکه رفتم کرج و دیدم نوک قله کوه یک اتاق درست کردند و اسمش رو گذاشتند دانشگاه. چند تا دختر هم تو کلاس بودند و همه پسرها تو کف‌شون. دیدم دانشگاه هم چیزی نیست که من رو جذب کنه ولی چاره‌ای نداشتم. اگر میومدم بیرون، باید می‌رفتم سربازی. تا اینکه اعلام شد سربازی را می‌فروشند. رفتم پیش پدرم و ازش خواستم که ۱,۲۰۰,۰۰۰ تومن به من بده تا سربازیم رو بخرم. پدرم گفت می‌تونی ماشینت رو بفروشی (یعنی با اصل قضیه مشکلی نداشت). ماشینم رو که ۱.۵ خریده بودم و در عرض یک سال تقریبا همین حدودها هم هزینه برداشته بود را با قیمت ۱.۲ فیکس فروختم. از دانشگاه انصراف دادم و رفتم تو صف خرید خدمت. پس از دانشگاهخدمتم دو هفته طول کشید و تمام شد. حالا برای اولین بار آزاد بودم و رها اما بدون پول. قبل‌ترها چند بار برای پول درآوردن از آگهی‌های روزنامه تلاش کردم ولی هر بار سرم کلاه رفته بود. مثلا یک بار رفتم استخدام بشم برای آموزش. ازم پول گرفتند و بعد چند تا CD دادند بهم که ببر این‌جاها توزیع کن. ولی همش سرکاری بود. پدرم کتابفروشی داشت. چند وقت هم رفتم اون‌جا کارهای کامپیوتری انجام دادم ولی ارضا کننده نبود. عید بود. برای اولین بار رفتم تو خیابون مسافر سوار کردم. خیابون‌ها خلوت بود. همه مسافرت بودند و تاکسی پیدا نمی‌شد. ۸هزار تومن در عرض چند ساعت کار کردم که پول کمی نبود. از طرفی تصمیم داشتم از ایران برم ولی فکر می‌کردم لازمه رفتن دانستن زبان هست. با یکی از دوستام تصمیم گرفتیم خودمون رو برای رفتن آماده کنیم. هر دو شرایط یکسانی داشتیم: خرج زیاد، ماشین پدر، بیکار! رفتیم موسسه کیش در خیابان ناهید ثبت‌نام کردیم و فشرده هر روز ۸ ساعت زبان می‌خوندیم. شب‌ها هم رفتیم تو آژانس تاکسی تا خرج‌مون رو دربیاریم. هدف این بود تا اندازه کافی پول جمع کنیم و یک مسافرت خارجی بریم. هیچ‌کدام نمی‌خواستیم از پدرمان پول بگیریم.بعد از سه ماه زبان خواندن و کار کردن، یک تور ۵ روزه رفتیم دوبی. اون‌جا یادگرفتیم که چقدر زبان نمی‌دونیم! وقتی برگشتیم سعی کردیم دایره لغات‌مون رو افزایش بدیم و بیشتر تمرین کنیم. آموخته‌هابنظرم تو کل دوران مدرسه نفهمیدم چرا دارم درس می‌خونم، در صورتی که همیشه دنبال یادگیری چیزهای جدید هستم. برای مثال من زبان انگلیسی رو انتخاب کردم بخاطر اینکه تصمیم رفتن از ایران رو داشتم و پیگیرش بودم. اما هیچ وقتی کسی به ما در تمام دوران مدرسه نگفت چرا زبان فارسی، عربی و انگلیسی می‌خوانیم. بعدتر در همان آژانس با یک خارجی آشنا شدم و همان چهار کلمه زبان انگلیسی کمک کرد زندگی من کاملا تغییر کند. در نستله استخدام شدم و ده سال آن‌جا بودم. در آینده داستان شکل‌گیری نستله ایران را نیز خواهم نوشت.خوشبختانه هیچوقت خنگ نبودم و دلیل فرارم از مدرسه خنگ بودنم نبود. فقط می‌دانستم چیزی که در مدرسه به من آموزش می‌دهند هیچ‌وقت در زندگی به درد من نخواهد خورد! الان هم که به اون دوران فکر می‌کنم پشیمون نیستم.نداشتن مدرک دانشگاهی به من کمک کرد تا در مسیر استخدامی خود به مشکل بخورم و این کمک بزرگی بود برای تبدیل شدن من به یک کارآفرین!اولین کسب و کار شخصی خودم زمانی بود که کارمند بودم و در ارتباط با خدمات بود. قبل از شروع، مطالعه زیادی انجام دادم ولی بعد از ۳ سال شکست خورد. شکست خیلی سخته ولی در عین حال بسیار ارزشمند هست. من هیچ‌وقت خودم را آدم موفقی تصور نکردم، فقط فاصله بین شکست‌هام بیشتر شده.  تجربه اولین شکست بزرگ، من رو هل داد به سمت دنیای وب. سایت جستجوی املاک آی‌هوم را تاسیس کردم. مطمئن بودم نمی‌توانم هیچ‌وقت مالک فروشگاه باشم و سرمایه‌گذاری روی مکانی که ممکنه به زودی از دستش بدم منطقی نبود. اما با سرمایه‌گذاری روی دامنه، شانس بیشتری برای موفقیت داشتم. یه کم طول کشید ولی فرضیاتم درست از آب درآمد. آی‌هوم رو بعد از ۷ سال فروختم به موسسین زمین دات کام که پاکستانی بودن. غیر از اینکه آی‌هوم برای من ۴ سال از این زمان درآمد داشت، خودش تبدیل شده بود به یک ارزش بالقوه (داستان کاملتری از آی‌هوم را در آینده خواهم نوشت). ما همه در بچگی خلاق هستیم و ارزش آفرینی می‌کنم. برای مثال نقاشی کشیدن و هدیه دادن آن به پدر و مادر. یعنی شما به وسیله ابزاری که در اختیار دارید، یک چیز خلق می‌کنید و آن را هدیه می‌دهید. اما بسیاری از ما وقتی بزرگ می‌شویم خلق ارزش را فراموش می‌کنیم و سعی می‌کنیم هر چیزی را با پول بخریم و برای بدست آوردن پول بیشتر، بیشتر کار کنیم. حتی خیلی از ما نمی‌دانیم کاری که انجام می‌‌دهیم چه تاثیری در شرکت و سازمان یا زندگی افراد دیگر دارد. اگر سوالی داشتید خوشحال می‌شم بتونم پاسخ بدم.  </description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Thu, 10 Sep 2020 23:15:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان مهاجرت ما از تهران به رشت</title>
                <link>https://virgool.io/@nima1980/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AA-tdgczrymsvau</link>
                <description>لیمو - روشنک - بارنی - نوراخیلی‌ها علاقمند هستند تجربه مهاجرت ما از تهران به روستایی در نزدیکی رشت را بدانند و با سختی‌ها و مشکلات ما آشنا شوند. چون این تجربه چیزی نیست که من در یک مکالمه کوتاه بتونم توضیح بدم تصمیم گرفتم این مطلب را اینجا قرار بدم. https://www.instagram.com/p/B_BepYmgUJE/ سلام دوست من داستان و شرایط زندگی هر کسی فرق دارد بنابراین قطعا شما نمی‌توانید جای پای من را دنبال کنید ولی امیدوارم این مطلب همچنان برای شما مفید باشد.با من بیشتر آشنا شویدقبل از اینکه درباره مهاجرت‌مان و چگونگی‌اش صحبت کنم کمی بیشتر با من و شرایط زندگی من آشنا شوید. من نیما نورمحمدی هستم، بهمن ۱۳۵۸ در تهران به دنیا آمدم و همیشه آرزویم ایجاد کسب و کار خودم بود. هیچ وقت آدم درس‌خوانی نبودم ولی همیشه عاشق یادگیری هستم. بعد از دبیرستان وارد دانشگاه شدم ولی بعد از یک ترم اعلام شد خدمت سربازی را می‌توان خرید. بلافاصله انصراف دادم و اقدام کردم.  https://www.instagram.com/p/B8s_RtGgM_b/ ۲۰ سالم بود بی‌تجربه بودم و آرزوی رفتن از ایران را داشتم. با یکی از دوستانم به اسم پدرام، روزها فشرده موسسه کیش زبان می‌خواندیم و شب‌ها در آژانس تاکسی با ماشین پدرانمون کار می‌کردیم. بعد از ۳ ماه تلاش پول جمع کردیم و اولین مسافرت خارج را با هدف محک‌زدن خودمان با یک تور ۵ روزه رفتیم دوبی. تجربه خیلی خوبی بود و کمک کرد بفهمیم چرا زبان می‌خوانیم و چطور باید خواندن را ادامه دهیم و کمک کرد بفهمیم چقدر نمی‌دانیم. در این مدت چند مشتری خارجی داشتم که چون می‌توانستم انگلیسی و کمی ترکی صحبت کنم و بر عکس بقیه راننده‌ها با آنها منصفانه حساب می‌کردم، همیشه از آژانس من را می‌خواستند تا در نهایت یکی از آنها که برای ثبت شرکت نستله به ایران آماده بود من را بصورت تمام وقت استخدام کرد و شرایط برایم فراهم شد تا علاوه بر رانندگی، تجربیات بیشتری در فروش و بازاریابی بدست بیاورم.  https://www.instagram.com/p/BFx5s_KmhY_/ ۱۰ سال در نستله بودم. از رانندگی شروع کردم و مدیر نام تجاری نستله پیورلایف آخرین سمت من در آنجا بود. به کشورهای زیادی برای آموزش رفتم و اولین کسب و کار خود را همزمان که کارمند بودم راه‌اندازی کردم. همین‌طور دو سال از این مدت را به شهرهای زیادی در ایران سفر کردم: یک سال رشت زندگی کردم، ۶ ماه اصفهان بودم و مرتب به تبریز، زنجان، ارومیه، اردبیل، شیراز، مازندران، مشهد سر میزدم.همچنان کارمند بودم که دومین کسب کار خود را به نام آی‌هوم ۱۳۸۷ راه اندازی کردم. همچنان که کارمند آی‌هوم بودم، پونیشا در سال ۱۳۹۰ جان گرفت. یک سال قبل از شروع به کار پونیشا با روشنک آشنا شدم که نقش بسیار مهمی را در داستان زندگی من ایفا می‌کند :) هم‌بنیانگذاران من در پونیشا پویا و روشنک هستند. پویا از شهر رشت به تهران می آمد و قبل از استارت پونیشا، ما شبانه روز سه نفری روی پروژه کار می‌کردیم. بدون بیرون رفتن، تفریح، استراحت. دوران خیلی فشرده‌ ولی لازمی بود و الان لزومش رو بیشتر می‌‌فهمم. آن موقع فقط یک هدف داشتیم و آن هم این بود که سایت را شب یلدای ۱۳۹۰ راه‌اندازی کنیم. شرایط زندگی من در تهرانخروج من از نستله خیلی دردناک بود. روز اول کاری سال ۸۸ اخراج شدم. قبل از آن اسفند ۸۷ اجاره خانه‌ها در تهران دو برابر شد و مجبور شدم خانه را پس بدهم و برگردم خانه پدرم تا جای جدید پیدا کنم. آنجا پارکینگ  نداشت و یک روز صبح در تعطیلات فروردین یک نفر چنان با ماشینش به ماشین پارک شده من کوبید که چند ماه بدون ماشین شدم. تحریم‌ها تازه شروع شده بود و قطعه &quot;فولکس گل&quot; من از آلمان نمی‌رسید. دوست دخترم هم که دید من کار و خانه و ماشینم رو از دست دادم من را ترک کرد. به خانواده هم نگفتم اخراج شدم تا نگران نشوند و یک ماه هر روز صبح از خانه به  هوای کار، بیرون می‌رفتم که شک نکنند. دیگه نگم براتون که فروردین ۸۸ چه شروع سختی برای من داشت.پدرم یک خانه در نزدیکی دریاچه چیتگر داشت (آن موقع دریاچه ای در کار نبود) و آن منطقه اصلا در نقشه‌های چاپی تهران نبود ولی به هر حال به آنجا نقل مکان کردم و با کمی تغییر و به روز رسانی، آن خانه تبدیل شد به هوم آفیس من.  https://www.instagram.com/p/XNQvabGhXm/ اگر شما تهران زندگی می‌کنید، می‌دانید که تهران زمستان‌های بدی دارد. همه آلودگی‌ها دور هم جمع هستند: آلودگی هوا، آلودگی صوتی، ترافیک و ... همینطور تهران شهر شلوغی است و تامین مواد غذایی برای این حجم از جمعیت آن هم به روش سنتی امکان پذیر نیست. غیر از آن چندین بار جلوی چشمم کیف مردم را قاپیده بودند و کلا به نظر من کلان شهر جای جذابی برای زندگی نیست. اما تا آن زمان مطمئن نبودم و فقط این را حس می‌کردم!  برای همین تصمیم گرفتم از تهران خارج شوم.اقدامات اولیهبه نظر من مهمترین قسمت کار، تصمیم‌گیری (نیت) است. اگر شما واقعا عزم خود را برای یک کاری، هر کاری، جزم کنید انجامش خواهید داد. حالا اگر موفق شوید یا نه، آن بحث دیگری است. با توجه به تجربه مسافرت‌‌های قبلی که داشتم برای من فقط دو آپشن وجود داشت: رشت یا شیراز. من این دو شهر را می‌پسندم چون در آن احساس راحتی می‌کنم، سریع با مردم ارتباط برقرار می‌کنم و راحت دوست پیدا می‌کنم. رشت را انتخاب کردم بخاطر اینکه به تهران نزدیک‌تر است و اتوبان مناسبی دارد و برای من که از پروازهای داخلی وحشت دارم گزینه مناسب‌تری است. دلیل دیگر سر سبز بودن رشت است که نمی‌توان از آن گذشت و خب من قبلا در این شهر یک سال زندگی کرده بودم. از آنجایی که هم‌‌بنیانگذار من هم رشتی بود و من هم تصمیم داشتم رشتی شوم، تصمیم گرفتیم جایی را برای استقرار در رشت پیدا کنیم. برای جستجوی ملک، هر هفته به رشت می آمدم اما با بودجه‌ای که داشتم فقط میتوانستم آپارتمان پیدا کنم آن هم نه در محله‌های معروف. زندگی در آپارتمان چیزی نبود که من را قانع کند بنابراین شروع کردم به گشتن خانه یا زمین در اطراف رشت. متاسفانه هیچ خانه‌ای در روستا پیدا نکردم که جالب توجه و برای زندگی مناسب باشد. بنابراین هدفم را منعطف کردم به پیدا کردن زمین. بعد از یک ماه گشتن بالاخره یک زمین پیدا کردم که از همه نظر کامل بود ولی تا بجنبم فروخته شد.  یک مشکلی که اکثر زمین‌های رشت دارد، بدون سند بودن آنهاست. زمین‌ها مدارکی دارند که به آن نسق گفته می‌شود و باید از دهیاری، معتبر بودن آن را استعلام کنید. این زمین‌ها احتمالا تا ۱۰۰۰ سال آینده هم سنددار نمی‌شوند. در گیلان &quot;زمان&quot; چیز ارزشمندی نیست.  https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B3%D9%82 زمین دوم را پیدا کردم و با قرض مبلغی از پدرم در خرداد ۹۲ بالاخره موفق شدم مالک اولین زمین خودم باشم. خصوصیاتی که برای من مهم بود:نزدیک بودن به شهر نزدیک بودن به مرکز درمانی روستایی آرام دور از تراکم روستایی برق و آنتن موبایلخوبی جایی که پیدا کردم در این بود که ارزان بود، نزدیک به رشت بود و در آن محدوده ویلاسازی انجام می‌شد. ابتدا هدف این بود که دفتر را در آن بنا کنیم، اما بعدا تصمیم عوض شد. حالا یک زمین داشتم! اما تا اینجا هنوز برنامه‌ای برای مهاجرت نداشتم! https://www.instagram.com/p/a86bP9GhQ0/ قبل از خرید، زمین را به پدرم نشان دادم و خیلی پسندید. او هم تصمیم گرفت یک زمین بخرد اما خدا رو شکر بعدا پشیمان شد و بجای آن یک آپارتمان در انزلی خرید که بعدها به مستقر شدن من در رشت خیلی کمک کرد. الان که این مطلب را می‌نویسم آنها هم انزلی هستند :) خب حالا سرگرمی جدید من شروع شده بود: کندن چاه، دیوار کشیدن، نصب درب! یک پایم تهران بود یک پایم رشت. در این بین یک گربه هم با من هم مسیر شد که اسمش را گذاشتم های‌وی. https://www.instagram.com/p/cldjUuGhXg/ بهمن ۹۲ بعد از ۴ سال دوستی با روشنک با هم ازدواج کردیم و دی همان سال شروع کردیم به ساختن خانه نقلی خودمان. قبلا گفتم نقش روشنک خیلی مهم بود، الان بیشتر توضیح میدم و میگم چرا من خوش‌شانس‌ترین مرد دنیا هستم. مهم نیست شما چه آرزویی در سر داشته باشید اگر شریک زندگی شما، هم‌مسیر و پایه نباشد احتمال رسیدن به هدفتان تقریبا صفر هست یا اگر برسید، آن لذتی که باید داشته باشد را نخواهد داشت. در هر صورت &quot;انتخاب درست&quot;، &quot;شانس&quot;، یا هر دو، شریک زندگی من بهترین هست و من واقعا خوشحالم که توانستم پیداش کنم. این بار مطمئن هستم اگر بی‌خانه و ماشین شوم تنها نمی‌مانم :) https://www.instagram.com/p/BG6bIzNghIU/ برای اینکه بتوانید برق و گاز بگیرید باید یک سازه داخل زمین ساخته شود و من واقعا مطمئن نبودم که آیا ما می‌توانیم در این بهشت کوچک زندگی کنیم یا نه. بنابراین تصمیم گرفتم یک خانه کوچک بسازم که در آینده هم بتوانیم از آن به عنوان خانه مهمان استفاده کنیم( البته هنوز خودمان در خانه‌ی مهمان زندگی می‌کنیم). https://www.instagram.com/p/jFEjJ2mhdI/ روشنک تازه از شرکتی که کار می‌کرد بیرون آمده بود. ما همچنان پر تلاش و با ساعت کاری طولانی کار می‌کردیم. تصمیم گرفتیم سه ماه به صورت آزمایشی برویم آپارتمان پدرم در انزلی. به این صورت هم به ساخت‌و‌ساز نزدیک‌تر بودم و هم می‌توانستیم تجربه بیشتری کسب کنیم. بعد از ۳ ماه به تهران برگشتیم. این بار تصمیم گرفتیم ۶ ماه برویم و برای بار سوم تصمیم گرفتیم بمانیم و هر وقت لازم شد به تهران برگردیم. در این مدت خانه ما در تهران سر جایش بود و ما هیچ‌کدام از لوازم خانه را با خود به گیلان نیاوردیم. https://www.instagram.com/p/xrxM_imhZE/ تا بالاخره خانه ما تقریبا در سال ۹۳ تمام شد و بعد از نصب دکل ما اینترنت دار شدیم و از همان موقع مستقر شدیم در روستایمان. مشکلات زندگی در روستاهای رشت خب بر عکس تصور، زندگی در روستا اصلا هم ساده نیست. با روستاییان تعامل کردن ساده نیست. دسترسی به برق و آب و اینترنت ساده نیست. رفت و آمد هم همینطور. اینترنتبزرگترین مشکل ما در ابتدا، دسترسی به اینترنت بود. خب همانطور که متوجه شدید بدون دسترسی به اینترنت برای من و روشنک ادامه کار امکان‌پذیر نیست. اولین مشکل، مواجه با کابل‌های دزدیده شده تلفن روستا بود. تلاش‌هایم به جایی نمی‌رسید. دهیاری، مخابرات و استانداری موافق بودند مشکل حل شود ولی کاری انجام نمی‌دادند. در نهایت این دکل که در بالا دیدید را از شرکت البرز در رشت گرفتیم و اینترنت وصل شد. بعدها تلفن اوکی شد و اینترنتی که از آن طریق وصل شد به لعنت خدا نمی ارزید. در آن زمان ۳جی تحت انحصار رایتل بود و محدوده ما آنتن نمی‌داد. همین الان هم ۴جی ایرانسل آنتن ضعیفی دارد. آبمشکل بعدی آب بود یعنی هنوز هم هست. ما آب شهری نداریم و برای شست و شو از آب چاه استفاده می‌کنیم که آهن بالایی دارد. یعنی وقتی این آب از یک جوی به مدت چند روز روان شود جوی کاملا نارنجی می‌شود. تا مدت‌ها آب آشامیدنی را از آب چاه عمیق در لاهیجان و خرید آب معدنی تامین می‌کردیم. از بعد از کرونا از شرکت سوپرایز مستقیم خرید می‌کنیم و گالن ۱۹ لیتری درب منزل تحویل می‌گیریم. برقبرق در روستا از اولویت کمتری نسبت به برق در شهر برخوردار است، یعنی قطعی و نوسان برق در روستا بیشتر است. این مشکل در تابستان با روشن شدن کولرهای گازی به اوج خود می‌رسد. با استفاده از پاوربانک، مودم ۴جی و لپ‌تاپ مشکل دسترسی به کار را کم کردیم ولی گرما را نمی‌توان کاری کرد. همسایه‌‌هایعنی اگر کمی بدشانس باشید و گیر یک همسایه زبان نفهم بیوفتید که احتمالش هم کم نیست تا مرز دیوانگی شما را پیش می‌برد. شاید شما هم روستاییان را در زمین برنج دیده باشید که کار می‌کنند، لباس رنگی می‌پوشند و زحمت می‌کشند و بگویید به به چه زیبا. بهتر است فاصله خود را با این زیبایی از همان جا که هستید حفظ کنید. دغدغه‌های آنها کاملا متفاوت است گاهی سر یک چوب خشک چنان قشقرقی به پا می‌کنند که بیا و ببین. این مسائل بارها دامن ما را هم گرفته است. ما تمام تلاشمون را می‌کنیم تا فاصله خود را نگه داریم. باید بگم حضور من در چند برنامه تلویزیونی کمک بزرگی بود، چون یک نفر در روستا برنامه را دید و به همه گفت که این آقا باید آدم مهمی باشد که به تلویزیون دعوت شده است. شما در روستا زیر مانیتور هستید. خیلی از این مسائل در تهران حل شده است چون مردم وقت کافی برایش ندارند ولی اینجا غیر از این کار دیگری نیست.کرونا فضای حیاط ما بزرگ است. یک جاده خاکی در کنار خانه ماست که اطراف آن فقط زمین برنج است. ما معمولا هر روز ۲ کیلومتر بدون دیدن یک نفر تا فاصله ۱۰۰ متری، پیاده‌روی می‌کنیم. از اسفند خود را  قرنطینه کردیم. همه خریدها را معمولا عمده و به صورت تلفنی یا آنلاین انجام می‌دهیم و معمولا با آژانس برایمان می‌فرستند. دفتر ما در منطقه آزاد انزلی است که از اسفند تعطیل بوده و همه همکارانم از خانه کار می‌کنند. البته تیم ما در حال حاضر ۱۴ نفر است که غیر از ۲ نفر بقیه از قبل هم در خانه کار می‌کردند. ما در حدود ۲۰ درخت میوه و محیطی برای کاشت سبزی و صیفی‌جات داریم که همه چیز کاملا اورگانیک تهیه می‌شود. یکی از علاقمندی‌های روشنک، رسیدگی به باغچه سبزیجات است.  https://www.instagram.com/p/sNapq4GhVR/ اینجا صدای ماشین به ندرت شنیده می‌شود و از آلودگی‌ها خبری نیست. در این ۷ سال خداروشکر مشکل امنیتی نداشتیم. ۳ تا سگ داریم که مثل شیر از خانه مراقبت می‌کنند، البته محیط اطراف و داخل با دوربین مداربسته کنترل می‌شود. من و روشنک دیگر حاضر نیستیم به هیچ قیمتی در شهر زندگی کنیم و از سبک زندگی که داریم با همه سختی‌هایش لذت می‌بریم. ممنون که داستان من را دنبال کردید. امیدوارم برایتان مفید بوده باشد.اگر سوالی دارید یا موردی هست که جامانده باشد در کامنت از من بپرسید. </description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 18:59:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده و شیک</title>
                <link>https://virgool.io/@nima1980/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%DA%A9-s1nw4o5ev</link>
                <description>هرچی دل تنگت میخواهد بگو و اشتراک بزار هیچ جا با این سرعت و به این سادگی نمیتونی یک وبلاگ جدید ایجاد کنی. فقط کافیه با اکانت گوگل یا توییترت لاگین کنی و شروع کنی به نوشتن. همین؟ بعله </description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2017 07:19:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول من</title>
                <link>https://virgool.io/@nima1980/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-wi0pxplk8</link>
                <description>من هیچوقت برای خودم وبلاگ نداشتم شاید از تنبلی بوده یا از زرنگی یا هیچکدوم ولی یک سرویس ساده مثل این خیلی دوست داشتنی به نظر میاد چطوری میتونم یک ایموجی اینجا اضافه کنم :) </description>
                <category>نیما</category>
                <author>نیما</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2017 18:01:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>