<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیما عبدالهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nima4417</link>
        <description>مدرس زیست شناسی - مدیر مجموعه آموزشی لب کلام - تکنولوژیست آموزش - گوینده - مدرس دبیرستان های استعداد های درخشان و نمونه - مدرس صدا و سیمای استان خوزستان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:53:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2976670/avatar/h4dxTo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیما عبدالهی</title>
            <link>https://virgool.io/@nima4417</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مینویسم که یادم نره - بزرگ که بشی مشکلات هم باهات بزرگ میشن</title>
                <link>https://virgool.io/@nima4417/%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-b3xw0qyiwyej</link>
                <description>سال اول تدریسم بود، زیست رو فقط پایه دهم داشتم. اونقدر نمیدونستم چه نکاتی مهمه و چیا رو باید سر کلاس بگم. نمونه دولتی و تیزهوشان کلاس داشتم و اگه نکته زیاد میگفتم عملا به درس نمیرسیدم. یه سری ابهامات هم داشتم چون متن کتاب درسی با متن کتابای سورس علمی که توی دانشگاه خونده بودم خیلی فرق داشت. کتابای دبیرستان هم عوض شده بودن و تقریبا دیگه هیچ شباهتی به کتابای زمانی که خودم دبیرستان بودم نداشتن!توی دفتر مدرسه تیزهوشان، گاهی یه دبیر زیست دیگه رو میدیدم. خیلی تحویلم میگرفت، گرم سلام و احوالپرسی میکرد و نشون میداد که اگه مشکلی باشه حمایت میکنه. اسمش شکیب بود. شکیب لاغر بود، هربار میدیدیش صورتشو تغییر دکوراسیون داده بود. یه بار ریش میذاشت، یه بار میزد، یه بار پروفسوری میذاشت و ... . توی شهر تا حدی کلاس داشت و تقریبا میشه گفت جا افتاده بود. همون سال اول یه نکته رو توی کتاب نتونستم برداشت کنم، از شکیب پرسیدم و بهم جواب داد. کلی ازش تشکر کردم و جلسه بعد رفتم توی دوتا کلاس دهمم اون نکته رو گفتم. سال بعد دوباره دهم داشتم و دوباره نکته ای رو که از شکیب پرسیده بودم بهشون گفتم. جلسه بعد که دانش آموزا اومدن سر کلاس گفتن که ما آقای شکیب رو توی زنگ تفریح دیدیم و عینا همون نکته رو ازش پرسیدیم، نظرش خلاف نظر شما بوده! کدوم درسته؟ گفتم بذارید جلسه بعد مطالعه میکنم بهتون میگم. زنگ تفریح بعد از اون اتفاقا شکیب توی دفتر بود. بهش گفتم آقا شکیب شما که به من گفتی داستان اینجوریه پارسال! گفت کی من؟؟ امکان نداره! گفتم بابا من مطمئنم اصلا یادداشت هم کردم! شکیب میگفت که نه من اینو نگفتم! ولی اگه جدی فکر میکنی که من گفتم اشکال نداره گردن من، برو به دانش آموزا بگو شکیب اینو اینطوری بهم گفته و از طرف من عذرخواهی کن!نمیدونستم واقعا اشتباه کرده یا عمدی بوده. نمیخواستم به همکارام بدبین بشم. سال 97 بود. برخلاف سال قبل که 4 تا کلاس زیست دهم داشتم و بقیه تایمم با دروس متفرقه پر شده بود، امسال همه تایمم زیست بود. آقا مصطفی که مدیر نمونه دولتی شد، یکی از کسایی که حاضر نشد باهاش همکاری کنه همین شکیب بود. شکیب با چند نفر دیگه از معلما، ساعتای نمونه دولتی رو گذاشتن زمین و خداحافظی کردن. اون سال آقا مصطفی از من خواست که زیست سه پایه اون مدرسه رو بردارم و منم قبول کردم. خدایی فکر نمیکردم اینقدر سنگین باشه. اگه صرفا میخواستم تدریس کنم اینقدر زمان نمیگرفت اما میخواستم توی یه مدرسه نمونه دولتی تدریس کنم. صبحا که بیدار میشدم از ساعت 7 میرفتم مدرسه تا 2، بعدش که برمیگشتم از ساعت 4 پای آماده کردن تدریس هام و بررسی کتابای کمک درسی بودم تا حدود 8 شب. اون موقع تازه پروسه ویدیو ساختنم که با آقا مصطفی بسته بودم شروع میشد.همزمان با مدیر شدن آقا مصطفی من یه طرحی دادم که توی شهر ترکوند! طرح من این بود که یه آزمون تستی رو ماه به ماه طراحی کنیم، به طور هماهنگ بین مدارس برتر پسرانه و دخترانه برگزار کنیم و نتایجش رو اعلام کنیم. آقا مصطفی کارای اداری و مجوزشو انجام داد و تقریبا صفر تا صد کار با 4 نفر بود: من، آقا مصطفی، ابوذر و مجتبی که تازگی باهم صمیمی شده بودیم. مجتبی دبیر شیمی بود.دور اول آزمون که برگزار شد، یهو مدارس دخترانه گفتن ما میخوایم طراح سوال باشیم. آقا مصطفی هم وا داد که چه اشکال داره؟ گفتم اگه میخوان خودشون قالب بندی و طراحی کل آزمون رو انجام بدن، تصحیحش هم بکنن. فقط راحتی کار واسه اونا باشه زحمتشو ما بکشیم؟ خلاصه هرطور بود آقا مصطفی رو راضی کردم مدیریت آزمون دست خودمون بمونه. آزمونا تا سال 98 ادامه پیدا کرد و مدرسه نمونه دولتی، با زحمتای آقا مصطفی و آقا ابوذر و بقیه همکارایی که اونجا کار میکردن، روز به روز پیشرفت بیشتری میکرد. اون سال من برنامه پیشنهادی تابستون رو به آقا مصطفی ارائه کردم، کلی هم براش زحمت کشیدم و خودمو آماده کرده بودم، قرار هم بر این بود که توی دوره تابستانه من مدرس زیست باشم. آقا مصطفی یه سری منو کشید کنار و گفت بچه ها درخواست کردن زیست تابستون با شکیب باشه. از نظر شما مشکلی هست؟ اگه ناراحت میشی این کارو نکنم!اون موقع من برای اولین بار توی رودبایستی با آقا مصطفی گیر کردم! واقعا موقعیت بدی بود! فکرشو بکن توی سالی که شکیب بخاطر این که مدیر آقا مصطفی شده، کلاساشو گذاشته زمین و رفته، من کلاساشو جمع کردم، میانگین نمره من از سال قبل بهتر شده و الان موقع کلاسای فوق برنامه شکیب بیاد؟ با این که ناراحت شدم، اشتباه کردم و پذیرفتم. آخر تابستون هم آقا مصطفی گفت اگه ناراحت نمیشی، کلاسای دوازدهمم رو میخوام بدم به شکیب و شما فقط دهم و یازدهم پیش ما باش. این هم بار دومی بود که توی رودربایستی قرار گرفتم و قبول کردم.سال بعد دوباره آزمون ها رو داشتیم اما یه نرم افزار خریده بودیم که خودش قالب بندی و تصحیح رو ساده تر از قبل انجام میداد. سری اول سوالات رو طرح کردیم و آزمون رو برگزار کردیم. فردای برگزاری آزمون توی زنگ تفریح من و شکیب و آقا مصطفی توی دفتر مدیر بودیم. شکیب به من گفت فلان سوال که طرح کردی جوابش چیه؟ گفتم گزینه 3. شکیب گفت که دانش آموز از من پرسیده و به نظر من گزینه 2 درسته! گفتم من سوال رو از روی فلان کتاب کمک آموزشی طرح کردم و پاسخنامش هم موجوده. شکیب گفت از نظر من غلطه و بعد به آقا مصطفی گفت که باید پاسخش توی سیستم اصلاح بشه! آقا مصطفی گفت پاسخ رو توی سیستم تغییر بده و من هم بخاطر این که مدیرم گفته بود این کارو انجام دادم. سه روز بعد نتایج رو اعلام کردن و بعد از اعلام نتایج، شکیب به من توی واتس اپ پیام داد که نظر شما درست بود توی اون سوال، من اشتباه کرده بودم! یاد سال قبل و ماجرای دانش آموزا افتادم و دیدم که اینجا هم عملا اعتماد آقا مصطفی به دانش من متزلزل شده. اما عملا به نظرم درست نمیومد حرفی بزنم.تابستان 98 داشتم با یکی از موسسات مطرح کشور کار میکردم و براش انیمیشن علمی دوبله میکردم. فرصت نداشتم دانش آموز خصوصی بگیرم و چندتا از دانش آموزامو که نیاز به کلاس داشتن، به ناچار فرستادم پیش شکیب. یکی از این دانش آموزا که دختر بود گفت که آقا شکیب پشت سر شما صحبت میکنه! گفتم تو بحثو به حاشیه نبر! بعدشم احتمالا اشتباه کردی. گفت که نه اینطوری گفته و من جدی نگرفتم. سه تا دانش آموز دیگه هم که رفته بودن، بازم پشت سر من صحبت کرده بود (حرف هایی که میگفتن مثل هم بود اما دانش آموزا باهم ارتباطی نداشتن و همدیگه رو نمیشناختن). متوجه شدم که انگار قضیه جدیه و کلا هر همکاری که با شکیب داشتم رو قطع کردم.شاید فکر کنی موضوع همینجا تموم میشه اما اینطوری نیست! شکیب سر کلاس هایی که میرفت، از انیمیشن های من استفاده میکرد. بعدش اینطور میگفت که: همکار من زحمت کشیده اینارو آماده کرده دستش درد نکنه اما اینجاش ایراد علمی داره، اونجاش غلطه و اینطور صحبت ها. وانمود میکرد که داره اخلاق رو رعایت میکنه و در لابلای حرفاش، توی کلاس های شخصی خودش جایگاه من رو پایین میاورد. طبیعتا دانش آموز های یک مدرسه هم باهم در ارتباط بودن و گاها این چالش به دانش آموز من هم میرسید، اما دانش آموز من نمیتونست سر کلاس چیزی رو که واقعیت نداشت به من بقبولونه! چون موضع گیری کتاب دقیقا با ویدیو های من مشابه بود و اون اشکالاتی که گرفته میشد، از سورس های دانشگاهی بود که اصلا با کتاب درسی مطابقت نداشتن. ما باید برای امتحانا و کنکور، کتاب درسی رو کار میکردیم.اون سال ها خیلی حرص میخوردم اما از همون سال 98 من کلاس های آموزشگاهیم اهواز بود، با 2 برابر قیمت یا بیشتر! کلاس های خصوصی هم همینطور بودن و عملا دیگه کار هایی که شکیب میکرد برام اهمیتی نداشت. تا سال 1402 من توی شهرای اهواز، اندیمشک، لالی و گتوند، در کنار شوشتر کلاس های پر جمعیت و مطرح داشتم و اوضاع شکیب توی شوشتر رو به افول بود. کلاس هاش کم شده بود و دیگه این مدل حرف هایی که میزد به اون صورت توسط دانش آموز ها و همکار ها جدی گرفته نمیشد.</description>
                <category>نیما عبدالهی</category>
                <author>نیما عبدالهی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 17:47:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینویسم که یادم نره - تولد لب کلام - شروع کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@nima4417/%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%84%D8%A8-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-szvcy1muwsg9</link>
                <description>سال 97 بود. آقا مصطفی که بعد از رفتن شاهرخ خان، سرپرست دبیرستان نمونه دولتی شده بود، حکم مدیریتش رو براش زدن. خود آقا مصطفی کارش تدریس فیزیک بود. اون سال قانون این بود که مدیر باید 6 ساعت (سه زنگ) کلاس بره. ایشونم کلاس فیزیک دوازدهما رو برداشت و باهاشون جلو میرفت. آقا مصطفی قدش بلند بود، صورت کشیده ای داشت و معمولا ریششو از ته نمیزد. شیشه های عینکش مستطیلی با گوشه های خمیده بود و همیشه دنبال نوآوری بود. در کنارش آقا ابوذر قرار گرفته بود. آقا ابوذر خیلی کاربلد بود. از نظر روانشناسی و تکنیک های برخورد با دانش آموزا و همکارا واقعا قبولش داشتم و خیلی چیزا ازش یاد گرفتم. قبل از شروع مهر یه سری ممد آقا (معلم ریاضی) رو بیرون از مدرسه دیدم. بهم درمورد یه روش جدید آموزش گفت به نام تدریس معکوس. توی این روش معلم فیلم آماده میکرد و برای بچه ها میفرستاد. بچه ها درس جلسه بعد رو با فیلم میدیدن. بعدش سر کلاس که میومدن اشکالاتشونو از معلم میپرسیدن، یه کوییز میدادن که معلم بدونه درس رو خوندن و بعد از اون، معلم درس رو تکمیل میکرد و حل سوال و هرچیزی که لازم بود اتفاق میفتاد. خیلی روش جالبی به نظر میومد ولی کمتر از 10 روز تا شروع سال تحصیلی باقی مونده بود.هفته اول مهر که رفتم مدرسه، آقا مصطفی صدام زد و گفت بیا این روش رو برای یکی از کلاسا پیاده کنیم. گفتم آقا بیخیال! چطوری میتونیم تو این زمان کم؟ مگه میشه اصلا؟گفتش که یه برنامه تدوین معرفی کردن که خیلی کار باهاش سادست. بیا باهاش کار کن اگه تونستی و خوب بود منم کار میکنم. برای یه پایه تحصیلی ویدیو میسازیم و میریم جلو. همون روز رفتم خونه، یه قسمت از فصل 1 دوازدهم رو ویدیو ساختم و شد!به نسبت کسی که هییییچ سررشته ای از ساخت فیلم نداره، سناریونویسی بلد نیست و اولین باره که با یه نرم افزار تدوین کار میکنه بد نبود اما خوب هم نبود اصلا!آقا مصطفی کلیت کارو پسندید، با یه تبادل نظر شروع کردیم و ویدیو های من به مرور بیشتر میشدن. یه کانال تلگرام زدم که ویدیو ها رو برای دانش آموزای خودم توش میذاشتم. تلگرام تازه فیلتر شده بود ولی به نظرم تنها پلتفرمی بود که میتونست تعامل رو برقرار کنه. 46 نفر دانش آموز دوازدهمی داشتم که عضو کانال بودن. تا آخر اون سال تحصیلی، با فوروارد ویدیو ها توسط خود دانش آموزا، تعداد اعضای کانال به بالای 2 هزار نفر رسید. لوگو درست کردم، برند ثبت کردم، کلاس گویندگی رفتم، سناریونویسی یاد گرفتم، تدوین و صدابرداری یاد گرفتم و لب کلام متولد شد.اسم برندم رو گذاشته بودم لب کلام. یه دانش آموز هم داشتم که الان همکارمه، برام لوگو طراحی کرد و شوخی شوخی جدی شد!یه هدف جدی داشتم و اونم هوشمند کردن کتاب درسی بود. اون سال و سال قبل توی دبیرستان تیزهوشان هم کلاس داشتم و توی پست بعدی بیشتر درمورد اون مدرسه صحبت میکنم. ایده هوشمند سازی رو اول توی یه جلسه با آقا ابوذر و آقا مصطفی مطرح کردم، با مدیر تیزهوشان مطرح کردم و خوششون اومده بود.ایده اینطوری بود که از تکنولوژی AR استفاده بشه. یعنی تصاویر کتاب رو به نرم افزار معرفی کنیم، نرم افزار هم با اسکن تصاویر کتاب (بجای QR کد) اون تصاویر رو به شکل انیمیشنی بالا بیاره و توضیح بده. خیلی هدف متعالی و خفنی بود. سرچ کرده بودم و متوجه شده بودم که هیچ کشوری کتاب درسیش تا اون سال این قابلیت رو نداشت.اون موقع هنوز تجهیزات صدابرداری نداشتم. یه دوستی داشتم که الان خوانندست: محمد اهدایی. خیلی بچه خونگرم و با مرامی بود. توی خونش استودیو داشت. رفتم خونش. برام کارای رکورد و میکس و مسترینگ رو انجام داد و آموزش ها رو با بالاترین کیفیت صوتی آماده کردیم. حدود 4 ماه زمان برد تا با پارتی و سفارش و زحمت، یه نوبت از رییس دفتر تالیف کتب نظری بگیرم و برم پیشنهادم رو بهش بدم. وقتی رفتم اونجا، حاج محمود (رییس دفتر تالیف) کارو دید و خوشش اومد. چشماش گرد شده بود و با ذوق داشت نگاه میکرد. با خودم گفتم تمومه و سال آینده کتابا هوشمند شده و میشیم اولین کشوری که کتاب درسی نظام آموزشیش هوشمند شده اما زهی خیال باطل!حاج محمود گفت نمیشه! گفتم چرا؟ گفتش که ما نمیتونیم با کسی که توی دفتر تالیف کار نمیکنه قرارداد ببندیم و بهش پولی پرداخت کنیم! گفتم من که رسمی آموزش و پرورشم! گفت وزارتی نیستی!گفتم اشکال نداره من پول نمیخوام، شما اگه به نرخ امسال (98) به من 5 میلیون تومن بدی، من به شکل پایلوت برای کل دروس نظری کارو راه میندازم و بعد تحت نظر خودتون توسعه میدم. حاج محمود: نهگفتم خب چرا؟ گفت آخه متخصصانی داریم که با اونا این کارو انجام بدیم. تا خودمون داریم که نمیتونیم برون سپاری کنیم. گفتم خب چرا انجام نمیدید؟  گفت آخه توی برناممون نیست. بعدشم خیلی محترمانه منو از اونجا بیرون کرد. آخر سال 98 پاندمی کرونا دنیارو گرفت! از اونجا که مشخصاتمو یادداشت کرده بود با خودم میگفتم چه فرصتی از این بهتر برای کاری که من پیشنهاد داده بودم! حتما حاج محمود تماس میگیره که انجامش بدیم. سال 99 شد و خبری نشد. تا این که یه روز اسم حاج محمود رو توی پیامایی که جابجا میشدن دیدم. یه گام بزرگ برای آموزش کشور برداشته بود بزرگوار! همایش روش تدریس برگزار کرده بود به شکل آنلاین در پلتفرم ادوبی کانکت. یکی از همکارا ثبت نام کرده بود و پرسیدم چطور بود؟ متوجه شدم از هر نفر 150 هزار تومن پول گرفته، 500 نفر ثبت نام شده بودن و شاید ظرفیت اون سرور جوابگوی 400 نفر هم نبود. روش های تدریسی هم که گفته میشد مربوط به کتاب هایی بود که در دهه های 40 و 50، در تربیت معلم سابق تدریس میشدن.تیر ماه بود که عباس آقا (معاون دیگه ی آقا مصطفی) یه پیام داد توی گروه واتس اپ. اون پیام رو که خوندم مثل این بود که فرو رفته باشم توی وان پر از یخ! امارات برای اولین بار در دنیا، کتاب های درسیش رو هوشمند کرده بود!عباس آقا گفت چقدر شبیه کار نیما بوده! حیف که کار نیمارو نادیده گرفتن.پلتفرم اماراتی اینجوری بود که به جای AR از QR کد های رایج استفاده میکرد. خبری از انیمیشن نبود و بجاش یه معلم سبیل کلفت، مسائل کتاب رو پای تخته با ماژیک یا قلم حل میکرد!</description>
                <category>نیما عبدالهی</category>
                <author>نیما عبدالهی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 16:11:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودم می نویسم که از یاد نبرم - اهمیت ارتباط</title>
                <link>https://virgool.io/@nima4417/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-qumbnk6xndd2</link>
                <description>سال 97 مادرم اصرار زیادی داشت که چرا ادامه تحصیل نمیدی؟ آخه لیسانس هم شد مدرک؟ الان به هرکس نگاه کنی دیگه حداقل ارشد رو داره. بیا کنکور بده ارشدتو بگیر که وقتی داری از رزومت میگی بتونی بگی من ارشد دارم. بیراه نمیگفت اما اصلا حوصله درس خوندن نداشتم. از طرفی آقا مصطفی که مدیر نمونه دولتی شده بود و همون طور که در نوشته اول گفتم دبیرای دیگه ولش کرده بودن و رفته بودن، زیست سه پایه رو به من داده بود. مدرسه ی نمونه کار بیشتر میخواست. تعارف که نداریم درس ها رو بلد بودم تدریس کنم اما خب تجربم کم بود. نیاز بود زمان زیادی رو روزانه روی هر کتاب صرف کنم تا بتونم با اعتماد به نفس و خیال راحت درسش بدم. نمیرسیدم برای ارشد بخونم. بیشتر زمانم رو در روز صرف آماده کردن مطالب تدریس میکردم و خیلی سرم شلوغ بود. مادرم هم با شروع شدن زمان ثبت نام چند سری هی گفت بیا ثبت نامتو انجام بده. منم عمدا پشت گوش انداختم تا زمانش بگذره چون واقعا وقتشو نداشتم. از قضا توی زمانی که برای جا ماندگان از ثبت نام اعلام کردن مادر تقریبا به زور متوسل شد و من هم به اجبار ثبت نام کردم :) جا داره بگم کنکور دادم و قبول هم شدم :))هرسال سمپاد خوزستان یه گردهمایی برگزار می کنه و سرگروه های هر درس رو به همراه مدیران و معاونین مدارس تیزهوشان دعوت میکنه. سال 96 برای اولین بار بود که میرفتم. کل تایم رو در حال نوشتن بودم. همه معلمایی که اومده بودن سابقه تدریسشون از سن من بیشتر بود و من فقط یاد میگرفتم. سال 97 داستان فرق میکرد. سال 97 من از مهرماه شروع کرده بودم به ساخت ویدیو. فیلم های زیست شناسی رو طبق کتاب به همراه انیمیشن آماده می کردم و توی کانالم میذاشتم. بدون هیچ تبلیغی توی دو ماه کانالم 250 تا عضو داشت. اون موقع همه به به و چه چه میکردن و میگفتن چقدر صدات خوبه. چه کیفیت فیلما خوبه و ... . جالبه الان که نگاه میکنم میبینم چقدر صدا و لحنم افتضاح بودن و چه ویدیو های فاجعه باری ساخته بودم. هرچند طبیعیه، شروع کار قرار نیست با کیفیت ترین حالت ممکن باشه. آدم توی مسیر خیلی چیزا یاد میگیره. ولی خب الان میشه باهاشون ازم باج گرفت :))اون سال با یه سری افراد آشنا شدم. ارتباط ایجاد کردم و ویدیو هامو براشون میفرستادم. جالبه که از خیلیاش هیچ بازخوردی هم نمیگرفتم ولی بازم میفرستادم. هم برای سرگروه های استان، هم برای همکارای کله گنده رشته های دیگه، هم برای مدیر های مدارس، هم مسئولین اداره و ... . باز هم پاسخی نمیگرفتم. به همکارانی که قبولشون داشتم میگفتم ایراد بگیرین از کارم، میخوام بهترش کنم ولی بازم همش تعریف و تمجید میکردن. تا سال بعد برای خودم میکروفون گرفته بودم، زیرزمین رو که درست کرده بودم تا حدی آکوستیک کردم، کارت صدا گرفتم و زمینه سازی کردم برای ضبط. تا حدی روی لحنم کار کردم، صدام بهتر شده بود و تا جایی که میتونستم سعی میکردم فنون گویندگی رو که توی اینترنت دیده بودم رعایت کنم و تمرین هاشونو انجام بدم. انصافا تغییر کرده بود کارام، از نظر خودم تغییرش زمین تا آسمون بود اما همون موقع فقط! بعدا که کلاس رفتم فهمیدم تغییر به چی میگن! سال تحصیلی 98 - 97 دانشگاه میرفتم. کارشناسی ارشد زیست شناسی جانوری گرایش بیوسیستماتیک. توی جلسه سمپاد که برای سومین بار شرکت کردم یکی از اساتید بزرگوار و مهربان رشته ادبیات با من آشنا شد و حسابی گرم گرفت. اون سال دم عید سیل اومد و مدارس تعطیل شدن. صدا و سیمای خوزستان برنامه داشت که برای کسانی که به مدرسه دسترسی ندارن درس ها رو پخش کنه. یکی از مدرسانی که انتخاب شد من بودم. شاید به خاطر این بود که تا اون موقع کانال تقریبا 4 هزار نفر دنبال کننده داشت و کیفیتشم بالا تر رفته بود.توی صدا و سیما دقیقا همون استاد ادبیات دکتر پاک طینت تدریسش بعد از من بود. تدریسم رو دید و خیلی خوشش اومد و باهم بیشتر گرم گرفتیم. بعد از اون دکتر من رو با چند نفر از اساتید کنکوری اهواز آشنا کرد و این شد آغاز زندگی حرفه ای من. سال 1400 - 99 روز هایی که توی اهواز کلاس دانشگاه داشتم، مدرسه و آموزشگاه کلاس میگرفتم و تدریس میکردم و نقطه عطف شناخته شدنم دکتر پاک طینت بود. با اساتید دیگه که آشنا شده بودم یه گروه زدیم و چندتا کار مشترک انجام دادیم. بی سرانجام بودنشون در اون لحظه برام اهمیتی نداشت چون میدونستم هرکدوم از این اساتید میتونن چقدر من رو به سمت جلو هل بدن. بعدها با دو نفرشون دوست صمیمی شدم و حتی اگه برام هیچ سودی هم نداشتن باز هم هرکاری از دستم بر میومد براشون انجام میدادم. رفاقت بود دیگه. خودم ساکن شوشتر بودم، آموزشگاه و مدرسه ای که توی اهواز کار میکردم بیشتر از تیزهوشان و نمونه توی شوشتر به شناخته شدنم کمک کرده بود. البته بیشتر درآمدم هم از اونجا بود. خدایی تمام توانم رو هم گذاشته بودم و کار میکردم و سال جالبی شد. توی قسمت بعد برمیگردم سراغ آقا مصطفی و این که گفت بیا ویدیو بساز و شروع کنیم. اینجا گفتم که ساختم اما چطوری و چراشو بیشتر توضیح میدم.</description>
                <category>نیما عبدالهی</category>
                <author>نیما عبدالهی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 00:09:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودم می نویسم که از یاد نبرم - شروع سال 97</title>
                <link>https://virgool.io/@nima4417/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-97-bs530fjcfbh9</link>
                <description>سال دومی که سرکار بودم سال عجیبی بود. الان که مینویسم آذر ماه 1402 رو تازه شروع کردم و حس میکنم زندگیم درحال یه تغییر بزرگه. اصلا به خاطر همین تغییر دارم مینویسم که از یاد نبرم. اما اون سال، یعنی سال 98 - 97 رو که نگاه میکنم واقعا نقطه عطف زندگی من بود!خونه ما توی یه شهر کوچیک و یه محله با فرهنگ و مرتب بود. پدرم کارمند بازنشسته بود که از سال 84 تحقیقات گسترده ی طب سنتی انجام میداد. مادرم هم مدیر مدرسه بود و اعتباری توی اداره آموزش و پرورش شهرمون داشت. پدرم که سال 95 بازنشسته شد وقت آزاد داشت تا بعد از سرکار رفتن ها و شیفت های طولانی 6 صبح تا 8 عصر، یکم خونه باشه و به کار های خونه برسه. ظاهر خونه یکم قدیمی شده بود. دیوارا به ارتفاق یه متر سرامیک بودن، یه میز اپن بلند، آشپزخونه رو از اتاق پذیرایی جدا کرده بود و تمام فضای داخل پر از دیوار بود. دیوار هایی که اتاق پذیرایی رو از هال جدا کرده بودن و بین در ورودی هال با فضای پذیرایی که قرار گرفته بودن، جلوی در ورودی یه راهرو 3 متری درست شده بود. خونه یه زیرزمین خیلی خفه داشت که پدرم ازش استفاده انباری میکرد. بخاطر علاقه به طب سنتی، محصولات ارگانیک مثل عسل و روغن و نمک طبیعی میخرید، توی زیرزمین نگه داری میکرد و میفروخت. اوایل مشتریاش کم بودن اما کم کم کارش تقریبا رونق گرفت و مشتریای خودشو داشت. تقریبا بهمن ماه 95 تصمیم به تغییر فضای داخلی و بیرونی خونه گرفتیم و این کار رو شروع کردیم. توی اون بازه من ماشین نداشتم و اتاقم با اتاق برادر کوچیک ترم یکی بود. من اصرار داشتم که زیرزمین باید مال من بشه و من برم پایین زندگی کنم. پدر مخالف بود و میخواست زیرزمین هنوز انباری باشه. در عین حال یه اتاق داخل حیاط خونه ساخته بود که چیزایی رو که میفروخت توی اون اتاق نگه داره اما زیرزمین رو هم میخواست. خرت و پرتای خیلی زیادی هم توی زیرزمین بود. زیرزمین خیلی هوای مرطوبی داشت و واقعا نمیشد کسی در اون حالت بره اونجا زندگی کنه! برای این که مقداری هوای زیرزمین قابل تحمل بشه، موقع تغییرات یه لوله پولیکای 2 اینچ توی دیوارش کار گذاشتن و انتهای این لوله از پشت بام خونه میزد بیرون. واقعا نمیدونم چرا انتظار داشتیم یه لوله پولیکا به طول حدود 5 متر هوای زیرزمین رو به خودی خود عوض کنه.از طرفی چون قرار بود هال و پذیرایی به هم وصل بشن و دیوارای بینشون برداشته بشه و یکم هم بزرگ تر بشن، ساختمون سالن جدید روی راه پله ورودی زیرزمین قرار می گرفت و عملا راه پله کور میشد. پدر هم سپرده بود یه چاله آسانسور براش در بیارن و از اتاقی که توی حیاط اضافه شده بود، چاله آسانسور به زیرزمین میرسید. زیرزمین دیواراش سفیدکاری بود اما خیلی کثیف! تمام دیوار سوراخ سوراخ، گچش از کثیفی زرد شده بود و روشناییش هم افتضاح بود. من اصرار میکردم که زیرزمین رو میخوام و پدر و مادر بشدت مخالفت میکردن. میگفتن اونجا قابل زندگی کردن نیست مریض میشی خیلی گرمه و مرطوبه. کولر هم نداره و ما هم این خرج رو نمیتونیم براش انجام بدیم. خودم هم اون موقع پول نداشتم و البته نمیخواستم هم اون شکلی نگه دارم زیرزمین رو. در نهایت شرط کردیم که من برای خودم دکوراسیون میسازم. اگه تونستم اونجا زندگی کنم و دوام بیارم که نصف زیرزمین واسه من باشه، اگه نه زیرزمین رو پس از زیباسازی باید تقدیم پدر میکردم تا انباریش کنه.از طرفی من تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم و پول زیادی برای هزینه کردن نداشتم. تمام پولم حدود 2 میلیون و 400 هزار تومن بود. از باقی مونده کاغذ دیواری های بالا استفاده کردم و قسمت زیادی از زیرزمین رو کاغذدیواری چسبوندم (الحقی تمیز هم درومد). یه مقدار برق کاری به شکل روکار انجام دادم تا بتونم یه روشنایی مطلوب توی زیرزمین ایجاد کنم. بقیه دیوارا رو هم کاغذ دیواری ارزون خریدم و چسبوندم.زیرزمین لخت لخت بود. هیچی توش نبود. حتی کمد لباس نداشتم. یه دوستی توی دانشگاه داشتم به اسم مهدی. بابای مهدی ام دی اف کار بود. ازش سوال کردم که چطوری میشه ورق های ام دی اف رو برای ساخت وسایل به هم چسبوند و بزرگوار سخت ترین راهشو بهم گفت. منم اول سرچ کردم و ابعاد استاندارد کمد و تخت رو دراوردم، نقشه ساختشون رو کشیدم و رفتم دو ورق بزرگ ام دی اف خریدم. طبق نقشه ای که کشیده بودم همونجا سفارش برش ورقه های ام دی اف رو دادم و با یه موتور سه چرخ ورق های بریده شده رو برداشتم آوردم خونه. من مونده بودم و دریل و مته خزینه و پیچ های مخصوص ام دی اف. حدود 5 روز طول کشید تا تونستم وسایلی که نقشه کشیده بودم بسازم. حالا دیگه هم کمد داشتم، هم تخت. با اضافه های چوب ها هم یه میز عسلی برای کنار تخت درست کردم که شارژر و خرت و پرتای دم دستی رو توی کشوی اون میذاشتم. یه باکس چراغ سقفی هم خودم طراحی کردم که از 4 تا مربع نزدیک به هم تشکیل شده بود و نور فیلتر شده و تمیزی ازش میگرفتم. درست زمانی که فکر کردم همه چیز آماده شده و میتونم برم زیرزمین زندگی کنم دیدم نه تنها هوا گرمه و رطوبتش زیاده، ام دی اف ها هم از خودشون بخار آزاد میکنن و واقعا فضا غیر قابل تحمله. اصلا نمیخواستم تسلیم بشم و پلنم شکست بخوره. تنها راه باقی مونده اون لوله پولیکای 2 اینچی توی دیوار بود که باید براش فکری میکردم. اتاق بالاسر زیرزمین هم هنوز کولر نصب نشده بود و من بودم و یه پنکه دستی پایه بلند که کار خاصی هم نمیکرد. کوچیک ترین فنی که میتونستم بذارم پشت لوله پولیکا 5 اینچ بود که اصلا جفت نمیشد! فن دو اینچی حلزونی هم بود که هم خیلی گرون در میومد (حدود دو میلیون تومن ارزون ترینش بود) و هم خیلی فضا اشغال میکرد. منم بعد از سه روز استقامت در شرایط سخت، یه نقشه کشیدم. یه جعبه چوبی درست کردم، آب بندی کردم و یه فن دور تند خریدم و توی جعبه کار گذاشتم. فن رو داخل جعبه گذاشتم و محکم کردم، جعبه رو کیپ کردم و بستم. این جعبه دوتا سوراخ داشت. یه سوراخش 5 اینچ بود که اندازه دهانه فن می شد، یه سوراخ دیگش 2 اینچ بود (دقیقا سایز لوله پولیکا). جعبه رو بردم پشت بوم، سوراخ مخصوص لوله پولیکا رو با لوله پولیکا جفت کردم و سیم فن رو از توی لوله پولیکا انداختم پایین. من میخواستم از پایین به فن برق بدم تا کار کنه. پس سیمش رو از توی جعبه فرستادم توی لوله پولیکا و بعد از زیرزمین سیم کشیش کردم تا نزدیک دوشاخه برق. باورم نمیشد اما کار کرد. ظرف نیم ساعت هوای کاملا مرطوب که از شدت بخار ام دی اف چشمای آدم رو میسوزوند تخلیه شد و هوای زیرزمین مطبوع شد. می شد توش زندگی کرد.بر خلاف انتظار همه من شرط رو برده بودم و میتونستم اونجا بمونم. خیلی کیف کردم. دیدین وقتی آدم یه چیزی رو میخواد و خیلی براش ذوق داره وقتی بهش برسه براش عادی میشه؟ دیگه حسی بهش نداره؟ من حتی الان که اونجا زندگی نمیکنم هنوز اون زیرزمین رو دوست دارم، هنوز براش ذوق میکنم و ازش حس خوب میگیرم. اون زیرزمین یه جای دنج و آروم برای خواب و کار و زندگی و پیشرفت من شد. شاید اگه اون زیرزمین نبود من هم الان اینجا نبودم. اولین اتفاق سال 97 که اون سال رو برای من خاص کرد همین زیرزمین بود که البته قدرشو هم خوب دونستم. یه حسی همون موقع بهم میگفت زیرزمین یعنی پیشرفت. از زیرزمین شروع کنی به اوج میرسی. اما واقعا نمیدونستم چطور شروع کنم. حتی نمیدونستم قراره کاری رو شروع کنم. اما زیرزمین برای من مثل سال 97 یه شروع بزرگ بود...</description>
                <category>نیما عبدالهی</category>
                <author>نیما عبدالهی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 00:27:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خودم می نویسم که از یاد نبرم</title>
                <link>https://virgool.io/@nima4417/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D9%85-ptb4xsg3obmy</link>
                <description>ماجرا از اونجا شروع شد که چند روز قبل از اول مهر، سال دوم سر کار رفتنم توی یه مراسم با یه همکاری که میشناختمش و اینجا ممد آقا صداش میکنم سر صحبتو باز کردم. پر تلاش نشون میداد. دبیر ریاضی بود. قد متوسط، یکم تپل، صورت پر مو با ریشایی که خطشو مرتب با تیغ میگرفت اما موهاش اونقدر ضخیم بود که اگه اینکارو نمی کرد سنگین تر بود. جلوی سرش یکم کم مو و البته صورتش سرخ و سفید بود. خیلی خوش اخلاق برخود کرد و تحویل گرفت و از روش تدریس جدیدی که باهاش آشنا شده بود میگفت. از تجربیاتش، مطالعاتش و نتایجی که از این روش تدریس گرفتهمنم بدم نمیومد. در واقع نه تنها بدم نمیومد بلکه سرم درد میکرد واسه این که کارم بُلد بشه و تو چشم بره. گفتش که توی یکی از تازه ترین روش های تدریسی که در دنیا طراحی شده، یکم داستان با حالت سنتی فرق داره. گفتم یعنی چی؟ گفت الان اینطوریه که ما درس میدیم، دانش آموز هم باید توی خونه بره درس بخونه و تست بزنه اما نمیخونه. پس برنامه رو معکوس کردن! یعنی دانش آموز رو مجبور میکنن توی خونه درس رو بخونه و یاد بگیره، وقتی اومد مدرسه اول ازش یه امتحان ساده میگیرن که مطمئن بشن درس رو یاد گرفته، بعدش درس رو براش تکمیل میکنن و تست کار میکنن!گفتم چه جالب! فقط مشکل اینه که کتابای درسی ما خودخوان نیستن! الان دانش آموز با چی میتونه کامل یاد بگیره و بیاد سر کلاس؟ گفتش که اینجا ما باید براش فیلم آموزشی بسازیم! یه سری فیلم برای درس ریاضی هم ساخته شده اما درس شما رو نمیدونم. سرچ کردم چیز درست و درمونی نبود. گفتم واسه درس من نیستش پس این روش جواب نمیده.ممد آقا گفت خب خودت بساز!  من دوست داشتم مطرح بشم، دوست داشتم کارم دیده بشه و حرفه ای تر کار کنم اما ساختن فیلم برام بهای سنگینی بود! خود فیلم ساختنه بهای مطرح شدن به نظر میومد و سنگین بود! گفتم یعنی باید برم جلوی دوربین؟ ممد آقا گفتش که الزاما نه! میتونی هرجور دوست داشتی فیلم بسازی و مفاهیم کتاب رو برای دانش آموزا باز کنی و اگه خودتم نباشی هیچ مشکلی نداره! گفتم خب بیخیالش ارزش نداره این مدلی بها بدم! شاید سال بعد اجراش کنم. واقعا حوصلم نمیشد. ترجیح میدادم کلاس خصوصی بگیرم منتها کم دانش آموز داشتم! دنبال پول و شهرت بودم اما هم سال دومی بود که میخواستم کارمو شروع کنم و هم این که نمیدونستم هر چیزی هزینه ای داره! (و این هزینه خیلی وقتا پول نیست!) در کل به نظرم پیشنهاد بدی نبود اما از اون پیشنهادا بود که میخوای از شنبه انجامش بدی بعد موکول میشه به اول ماه بعد و در نهایت کم کم بیخیالش میشی!سال اول تدریسم رو توی دبیرستان های تیزهوشان (طلایه داران) و نمونه دولتی (الهادی) شروع کرده بودم. شاید سوال بشه که چطور شد سال اول اونجا بودم؟  من خودم دانش آموز تیزهوشان بودم و مدیرش منو میشناخت. در اصل اولین ورودی تیزهوشان شهرمون بودم و مدیر بعد از کنکورم میگفت اگه من مدیر اینجا بودم وقتی سرکار اومدی پیشم بهت کلاس میدم و داد! مدیر نمونه هم آشنا بود و واسه خودش حکومتی توی مدرسش داشت و از همه مهمتر، کسی زیست دهم رو گردن نمیگرفت توی هیچکدوم از مدارس! این شد که هم مدیر طلایه داران و هم مدیر الهادی زیست دهم رو به من سپرده بودن. اتفاقی که افتاد این بود که مدیر الهادی انتهای سال اولی که پیشش کلاس داشتم بازنشسته شد و آقا مصطفی که دبیر فیزیک مدرسه بود، مدیر مدرسه شد.آقا مصطفی آدم خوش فکری بود یعنی خیلی با نوآوری و کارای مدرن توی آموزش حال میکرد. قدش بلند بود و بشدت لاغر. عینکی بود و قبل از مدیریت مدرسه دنبال این بود که با حج و زیارت همکاری کنه و سر کاروان سفر های زیارتی مکه و کربلا بشه. جلوی موهاش یکم خالی بود. خیلی مذهبی بود و حتی اگه سر کلاس بود و اذان میگفتن، بچه ها رو با یکی دوتا مساله مشغول میکرد و میرفت نمازشو اول وقت میخوند.آقا مصطفی با پدر منم یه آشنایی دوری داشت و البته فامیل خیلی دورمون هم بود. آقا مصطفی مدیر مدرسه نمونه شد و یه معاون خیلی خوش فکر با خودش آورد که مدرسه رو جمع و جور کنه. معاونش آقا ابوذر بود. آقا ابوذر قد متوسط با هیکل موزونی داشت، خیلی دقیق و خوش فکر بود و اصلا انگار ساخته شده بود که همه مدرسه رو مثل موم توی مشتش بگیره. هم با دبیرا خوب تا میکرد و هم جیک و پوک دانش آموزا رو در میاورد. کاملا حساب شده با همه برخورد میکرد و خیلی آروم و بدون تنش همه چیز رو جلو میبرد و موثر ترین نیرو در کادر مدرسه بود.آقا مصطفی با خودش یه معاون مذهبی دیگه هم آورده بود که اسمش مجتبی بود. خیلی از دبیرا بخاطر این که آقا مصطفی و آقا مجتبی کنار هم توی یه مدرسه قرار گرفته بودن، دبیرستان نمونه رو به پادگان یا مسجد یا پایگاه محله تشبیه میکردن و میگفتن که دیگه اونجا کلاس نمیگیرن. چندتاییشونم همونکارو کردن. یکی از دبیرایی که با این موضوع مشکل داشت و فکر میکرد آقا مصطفی از پس مدیریتش بر نمیاد و خوشش نمیومد با آقا مصطفی همکاری کنه، اون یکی دبیر زیست مدرسه بود که خداحافظی کرد و ما موندیم و آقا مصطفی.مدیر خیلی پرس و جو کرد و آمار دبیرای زیست رو گرفت. هم بچه های سال قبل از من راضی بودن و هم اینطور به نظر میومد که گزینه مناسب تری برای همکاری پیدا نکرده بود. برای مدیر خیلی ریسکه که کل کلاسای زیست یه مدرسه رو بده دست یه دبیر تازه کار! اونم مدرسه خاص! و دبیری که تاحالا توی مدرسه یازدهم و دوازدهم تدریس نکرده! اما آقا مصطفی ریسکش رو پذیرفت و الحقی منم کم نذاشتم. اون سال شب و روزم شده بود زیست خوندن و با این که واقعا دهنم سرویس شده بود و هیچ تفریحی نداشتم، از تدریس و مطالعه زیست لذت میبردم. نمیخواستم کم بیارم یا مدیر و کادر مدرسه رو از خودم ناامید کنم و نمیخواستم به هیچ وجه اسمم بد در بره و بپیچه که فلانی زیست رو خوب درس نمیده.هفته اول مهر آقا مصطفی منو کشید کنار و وقتی همکارای دیگه توی دفتر نبودن گفتش که آقا نیما، یه پیشنهاد خوب برات دارم، چون میدونم آدم خوش فکری هستی باهات مطرح میکنم. تاحالا چیزی درمورد روش تدریس معکوس شنیدی؟ گفتم همونی که ممد آقا هم انجام میده؟ گفتش که آره دقیقا همونو میگم. میای انجامش بدیم؟ آقا مصطفی خودش با این که مدیر شده بود، فیزیک دوازدهما رو هم تدریس میکرد و نمیخواست کلاس رو زمین بذاره و از تدریس فاصله بگیره. گفتم آقا مصطفی کار سختیه، زمانبره واقعا و منم امسال سه پایه رو دارم درس میدم. آقا مصطفی عینکشو از روی میز مدیریت برداشت و گذاشت روی چشمش، یه نگاه کرد و گفت خب بیا با یه پایه شروعش کنیم که جلو بره. گفتم خب با چی فیلم بسازم؟ اصلا چی بسازم؟ آقا مصطفی گفت چی رو خودت بهتر میدونی، درس خودته اما این نرم افزارای ساخت فیلم هستن که میتونی استفاده کنی و سه تا اسم بهم داد و منم تصمیم گرفتم برم یکیشو دانلود کنم و ببینم چطوریه...</description>
                <category>نیما عبدالهی</category>
                <author>نیما عبدالهی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 23:47:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>