<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیما بهرنگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nimacbehrang</link>
        <description>www.nimacbehrang.ir @nimacbehrang</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:19:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1611380/avatar/rkGISM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیما بهرنگ</title>
            <link>https://virgool.io/@nimacbehrang</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جستاری در باب «حضور بقا در فضای انسان بودن»</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%82%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-etauafe1wsf8</link>
                <description>+ آشنایی با محتوای پیش‌وایی یا نظریاتی درمورد روان انسان به فهم این متن کمک می‌کنهاخیرا خیلی درگیر این موضوع هستم که چرا اینقدر مسائل و سازوکارهای انسان به مرگ و البته دقیق‌تر به بقا مربوطه. مثلا فرمول برنده(winning formula) یا حکم زندگی(life sentence) یا به زبون ساده‌تر، جمله یا راه‌کار یا مکانیسمی که در کودکی برای بقا انتخاب کردیم، به نظر میاد تا دهه‌ها بعد همراه ما بزرگ می‌شه و تغییر می‌کنه اما منطبق بر واقعیت نمی‌شه، منطبق بر خواسته‌ها و تمایلات ما نمی‌شه و اتفاقا خودش سازنده نوعی تمایل و سائق می‌شه و ما رو می‌رونه(drive) و کنترل می‌کنه.و عجیب‌تر اینکه بقای چنین چیزی، در اینه که ما بهش آگاه نیستیم و مثل لنز عینکیه که از کودکی به چشممون زده می‌شه و تمام پدیده‌ها رو از پس اون دیدیم و به همین خاطر خود اون رو نمی‌بینیم، مثل آب برای ماهی و هوا برای پرنده.مثل خیلی از درمانگرها و فیلسوف‌ها و البته دانشمندان! که قصه‌هایی بهمون می‌گن درمورد اینکه جهان چیه و چطوری کار می‌کنه، منم بخش‌هایی از همین حرف‌ها رو کنار هم گذاشتم تا قصه‌ای درست کنم.داستان از این قراره که مکانیزم بقا برای مغز جاییه که عکس‌العمل سریع و آنی لازمه، یعنی در مواجهه به محرک خارجی که در تحلیل اولیه شبیه به خطر هستش، دیگه تصمیم‌گیری و پردازش لازم نیست به بخش‌هایی بره که عملکردهای شناختی داره و تحلیل و تفسیر بشه(به زبانی دیگه، وقتی آمیگدال و سیستم‌های پایه‌ای زنگ هشدار می‌زنن، دیگه قشر نئوکورتکس و بخش‌های شناختی و خودآگاه تعطیل می‌شه).این یعنی چی می‌شه؟ یعنی در مواجهه با خطرهای بقا(از دوست‌داشته نشدن توسط والدین گرفته تا هر چیزی که معنی اینکه پس اگر فلان شود من خواهم مرد، بده) ما روش یا مکانیزمی پایه‌ای انتخاب می‌کنیم(مسیر عصبی رو هم شکل می‌دیم و هر بار که با اون موقعیت مواجه می‌شیم، اون مسیر رو تقویت می‌کنیم) تا بقامون حفظ بشه.این مکانیزم چون به بقا مربوطه، اصا بخش آگاه خاموشه، پردازش و تحلیل حتی بعده‌ها هم به خودآگاه نمی‌رسه بلکه با همون مکانیزم اولیه که یادگرفته بقا رو حفظ می‌کنه(مثلا با این جمله که، به همه نشون می‌دم من می‌تونم، قدرتمندم یا ...) و دیگه به سطح خودآگاه چیزی نمی‌رسه در موقعیت‌ها و حالا که بقای ما در خطر نیست واقعا، نمی‌تونیم با حقایق جدید منطبق بشیم(چون مسیر عصبی ساخته شده اونجا و تغییر برای مغز پرهزینه‌س) و ببینیم شاید اون مسیر عصبی که قبلا ساختم، واقعا الان بدرد نخوره و نیاز به اصلاح باشه.حالا ما وقتی این سازوکار رو توی خودمون کشف می‌کنیم در خودآگاهمون(تمایز می‌دیم و می‌بینیمش) و می‌فهمیم چه منشا و مبدایی داشته، کم کم تلاش می‌کنیم تا مسیر عصبی جدیدی شکل بگیر، سیگنالی که همیشه مستقیم هشدال آمیگدال رو روشن می‌کرد، حالا یادبگیره که واقعا این پدیده، معنای خطر نداره و اون مسیر و آموخته قبلی، unlearn بشه به نوعی(دیلیت شدن نداریم ولی مسیرهای دیگه‌ای شکل به جاش شکل بگیره مثلا).خلاصه اینکه نقطه کور ما، به این خاطر نقطه کوره که به موضوع مرگ وصل بوده و موضوعات حیاتی، به شکل بدیهی نیاز به اینکه بخش هشیار اون لحظه بهشون فکر کنه نداره پس نقطه کورمون کل قدرت رو می‌گرفته دستش و هر بار قوی‌تر می‌شده.وقتی اون نقطه کور به هشیارمون میاد و تمایز می‌دیم، درسته که ما می‌دونیمش ولی دونستن، تونستن نیست و لازمه باهاش مواجه بشیم تا تغییر کنه(که البته اینجا هم از روی ترس از تغییر و ریسک بقا، ممکنه سیستم دیگه‌ای فعال شه و هشیار رو قانع کنه و گول بزنه که داره خیلی خیلی تلاش می‌کنه برای حل کردن این مسئله درحالی که درواقعیت داره با مسائل لاس می‌زنه و یه گوشه نگهشون می‌داره تا خیالش راحت باشه بقای ما حفظ می‌شه و دوباره چیزی که برای هشیار، پدیدار می‌شه رو تحریف کنه) و در استمرار اون مسیر و راهی که برامون تنها راه بقا بوده، عوض می‌شه.</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 23:41:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت در باب آنچه نمی‌توان از آن سخن گفت</title>
                <link>https://virgool.io/SharifPhilSci/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA-f5gzj5btbplx</link>
                <description>این مطلب بازنشر نوشته‌ای از علیرضا شفاه(از فارغ‌التحصیلان فلسفه‌علم شریف) در مجله سوره است که بسیار برایم دلنشین بوده و با کسب اجازه از آقای شفاه است(البته اشاره کردن که این مطلب مربوط به دوره‌های مقدماتی‌تر پژوهشیشون هستش). قسمت‌های بولد شده را من اضافه کرده‌ام و مواردیست که مرا جذب کرده.Whereof one cannot speak, thereof one must be silent - Wittgensteinعلم همواره دعاوی بلندی در باب تبیین و توضیح حقیقت داشته است اما آنچه اکنون، پس از بحران علم و بروز تردید در بنیان‌های مقوم معرفت در دوره‌ی معاصر، بیش از پیش محل تأمل قرار گرفته اين است که علم، از اساس چه نسبتی با حقیقت دارد؟ آیا استقلال علم از فلسفه، منشأ بی‌بنیادی علم در عصر کنونی است يا اينکه تمناي دانش انساني، در صيرورتي از يونان تا دوره‌ي پست‌مدرن، موجب شده حقيقت از خدا، به انسان، و سپس به جامعه بدل شود و در نهايت، علم نيز توسط کوهن، فعالیتی اجتماعی قلمداد گردد. به بیانی دیگر، چگونه و در چه شرایطی اعتبار علم، به اعتبار اجتماعی آن احاله شده و بی‌بنيادی دانش، به‌وقوع پیوسته است؟دریافت ساده‌ای از سخن نیچه که می‌گوید: «حقیقت خدا بود، سپس انسان شد، اکنون به غوغا بدل می‌شود» ممکن است این باشد که حقیقت به‌عنوان موضوع نهایی فلسفه در دوران قرون وسطی، خدا تلقی می‌شد؛ یعنی فلاسفه‌ی قرون وسطی حقیقت را همان خدا تلقی می‌کردند.در نگاهی دیگر گفته می‌شود با ظهور دنیای جدید، فلسفه دگرگون شد و طی دگردیسی آن از دکارت تا کانت، انسان محور عالم و آدم گردید و اصطلاحاً سوژه ظهور کرد و به موضوع نهایی فلسفه بدل شد. در این دریافت، نیچه در مقام یک پیشگو، خبر از وضع پست‌مدرن می‌دهد؛ وقتی‌که می‌گوید اکنون حقیقت به غوغا بدل شده است.اما به قول هم‌او «دریافتن خون بیگانه آسان نیست» و نمی‌توان به ‌آسانی و با سهل‌انگاری به حقیقت سخن فیلسوف راه یافت. در قول مذکور نیچه هیچ سخنی از فلسفه نگفته بلکه مطلق حقیقت را موضوع حکم خود قرار داده است. پس محدود کردن سخن او به تلقی فلسفه از حقیقت، خالی از سهل‌انگاری نیست. به‌علاوه، قرون وسطی ابتدای تاریخ حقیقت نیست و بدتر اینکه موضوع فلسفه ظاهراً در ابتدای دوران قرون وسطی خود دچار تحول شده و نمی‌توان به ‌آسانی گفت که خدایی که در قرون وسطی موضوع نهایی فلسفه تلقی می‌شد، همان حقیقت نهایی در فلسفه‌های یونان و روم است. پس مقصود نیچه چیست؟اگر در تفسیر این جمله، حقیقت را به تلقی فلسفی از آن محدود نکنیم، باید گفت که افول خدایان همزاد ظهور فلسفه است. با ظهور فلسفه در یونان خدایان یونانی کم‌کم از دیده پنهان می‌شوند و نباید گمان کرد که این نسبت میان فلسفه و خدایان، محدود به خدایان یونانی است. سخن فلسفی صورتی دارد که با جهان الوهی سازگار نیست و این وضع حتی وقتی فلسفه سخن از الوهیت می‌گوید و به تئولوژی بدل می‌شود نیز برقرار است. تفاوت زبان ادیان با زبان فلسفه به‌ همین صورت سخن‌ها بر می‌گردد و لذا حتی آنجا که ظاهراً قول ادیان و ادعای فلسفه یکی است، باز هم فراق بزرگ میان آن‌ها بر عالِم و عامی آشکار است. عوام‌الناس نیز می‌دانند که خدای فلاسفه تفاوت‌های بنیادینی با خدای ادیان دارد. خلاصه آنکه تا پیش از ظهور فلسفه، حقیقت خدا است و در فهم این جمله نباید حقیقت را با تلقی فلسفی از آن یکی بگیریم بلکه حقیقت در اینجا تنها با رجوع به محمول جمله معنای محصلی می‌یابد.در طول تاریخ بسط فلسفه می‌توان دید که سرانجامِ آنکه همانا بروز ذات آن است، با فلسفه‌ی دکارت و کانت و هگل رقم می‌خورد. انسان از این طریق از خلال فلسفه ظهور می‌کند و معلوم می‌شود که حقیقت با فلسفه به انسان بدل شده است. در سیر حقیقت از خدا تا انسان، ظاهراً حقیقت خود در حال از میان رفتن است. این از میان رفتن نه به این معنا است که چیز دیگری جای حقیقت را گرفته بلکه نومیدانه این معنا را در خود دارد که حقیقت به‌ معنایی که با خدا به ذهن متبادر می‌شد، وهم است. این صیرورت هیچ‌انگارانه با انسان‌ شدن حقیقت به غایت خود نمی‌رسد بلکه با مارکس حقیقت به‌مثابه انسان، بساطت و وحدت خود را از دست می‌دهد و به جامعه بدل می‌شود. در وضع پست‌مدرن، این هبوط حقیقت به نهایت خود رسیده و به غوغا بدلش کرده است.در سیر حقیقت از خدا تا انسان، ظاهراً حقیقت خود در حال از میان رفتن است ... این صیرورت هیچ‌انگارانه با انسان‌شدن حقیقت به غایت خود نمی‌رسد بلکه با مارکس حقیقت به‌مثابه‌ی انسان، بساطت و وحدت خود را از دست می‌دهد و به جامعه بدل می‌شودفلسفه، دانشی «انسانی» است زیرا فلسفه دانش «انسان» است. این حقیقت را مخصوصاً در قیاس با متون مقدس یا دانش اولیای ادیان که دانشی غیرِ‌انسانی است، آسان می‌توان فهمید. عظمت فلسفه همین است که دانش انسان است و سقراط در طرد شعر و نیز سوفیسم بر همین حقیقت تأکید دارد. اینکه فلسفه دانش انسان است این امکان را به آن می‌دهد که حب حقیقت باشد. سوفیست‌ها با ظهور فلسفه بی‌اعتبار شدند و از مقام حکیم به مقام مدعی تنزل کردند. این ناشی از آن بود که دانش فلسفه یعنی دانش انسانی، معتبر و بلکه مرجع اعتبار شد. او خود این مقام را احراز کرده و اعتبارش از آنِ خود آن است. فلسفه در رجوع به حقیقتی فارغ از آن، اعتبار نیافته و لذا اعتبار فلسفه‌ها به این نیست که صدقشان فارغ از فلسفه قابل تحقیق باشد و اصلاً فارغ از فلسفه نمی‌توان از صدق و اعتبار فلسفه‌ها سخن گفت. فلسفه خود معیار فلسفه‌ها است. اگر انسانی ‌بودن فلسفه، توصیف حقیقی آن باشد در سنجش فلسفه‌ها هم وارد می‌شود و خود را در سرانجام آن هرچه بیش‌تر بروز می‌دهد، چنانکه داده است.اما دانش انسان چگونه ظهور کرده است و اصلاً چرا باید انسان، دانش خدایان را فرو گذارد و به دانش انسان رو کند؟ به ‌عبارت دیگر، چگونه فلسفه قدرت یافت؟ زمینه‌ی ظهور فلسفه و قدرت آن، تراژدی است. تراژدی راه فلسفه را به مردمان آموخت. زیراکه تراژدی شرح خروج انسان از مسکنت و ذلت بود. تراژدی به انسان می‌آموخت که چگونه در جهانی که درخور او نیست، حقیقت خود را بیابد و بهتر بگوییم بیافریند. انسان یونانی خود را تنها و رها شده در زمین می‌یافت و حقیقت هبوط انسان را درک کرده و به عظمت این طردشدگی از جان گواهی می‌داد و البته این تذکر شاعران تراژدی‌ها بود که او را به این مقام نایل ساخته بود. اما تراژدی تنها مسکنت و ذلت انسان را نمایان نمی‌سازد. این حقیقت عجیبی است که تراژدی قهرمان دارد و این قهرمانی مدیون خروج انسان از مذلت است. شاعران راه خروج از مذلت را به انسان آموختند و با این کار او را در برابر تقدیرش پیروز گردانیدند.برای پیروزی در برابر هستی، انسان باید دست امیدش را از هستی ببرد و یأس بنیادین را بپذیرد. انسان تا مسکنت خود را عمیقاً نپذیرد، چشم امیدش از هستی بر نمی‌گردد و لذا وقتی که هستی به کاسه‌ی گدایی‌اش سنگ زد، حقیر و ذلیل می‌شود. در عوض انسانی که وضع خود را پذیرفت، فعلش انسانی می‌شود و به خود تکیه می‌زند. چنین انسانی می‌داند که آنچه انسان می‌تواند به آن دست یازد نه رهایی از مسکنت بلکه حب آن است. انسان تنها موجود هستی است که می‌تواند به‌وسیله‌ی هستی ذلیل شود زیرا تنها او است که حب رهایی از مسکنت دارد. کسی که آرزویی ندارد، ناکام نمی‌شود. ارزش انسان نه به کام‌یابی بلکه به آرزومندی است. از اینجا است که راه انسان با تراژدی گشوده می‌شود و در این راه است که دانش انسان یعنی فلسفه ظهور می‌کند و قدرت می‌یابد. پذیرش لابشرطی جهان نسبت به انسان منجر به انسانی ‌‌شدن دانش می‌شود. انسان می‌خواهد با دانش نوری در تاریکی بیفروزد و راه خود را بیابد: مَثَلُهُمْ کمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَارًا.اما انسانی ‌‌شدن دانش بیش از هرچیز به این معنا است که با فلسفه، اعتبار و اهمیت و جایگاه دانش ناشی از نسبتش با مسائل انسان شده و دانش علی‌الاصول امری مربوط به انسان می‌شود. فلسفه چنانکه گفته شد، توسل به دانش است و این توسل به دانش با فقر و فلاکت انسان مناسبت دارد و در عین حال فعل مثبت انسان در برابر فلاکتی است که هستی به او تحمیل کرده است. گاهی از این واقعه با عنوان بی‌بنیاد شدن هستی نام برده می‌شود. این اطلاق تنها به شرطی که به از میان رفتن حقیقت اشاره داشته باشد، قابل قبول است.این موضوع که فلسفه از حقیقت فارغ نشده را خود فیلسوفان پست‌‌مدرن بهتر از هرکسی می‌دانند ... فوکو و ویتگنشتاین بیش از هرکس تأکید بر حقیقت کرده‌اند. ویتگنشتاین وقتی می‌گوید: «در باب آنچه نمی‌توان سخن گفت، سکوت باید کرد» به نیایش حقیقت برخاستهما در دوران پایان فلسفه زندگی می‌کنیم. انسان می‌خواسته با فلسفه قهرمان تراژدی هستی باشد و تاریخ فلسفه تاریخ جست‌وجوی این قهرمانی است. در حقیقت تاریخ فلسفه، تاریخ جست‌وجوی خود فلسفه است. در سیر تاریخ فلسفه، انسان همواره جای پایی برای برخاستن و ایستادن جست‌وجو کرده. تاریخ فلسفه تاریخ تمنای حقیقت نیست، تاریخ تمنای خود فلسفه است. تاریخ تمنای دانش انسان است. یقیناً اگر این تمنا محقق شده بود، تراژدی هستی به پرده‌ی پایانی خود می‌رسید و وضع پست‌مدرن پیش نمی‌آمد. خود وضع پست‌‌مدرن گواهی بر امتناع فلسفه است. ما در دوران پایان فلسفه زندگی می‌کنیم. دیگر سخن‌ گفتن از حقیقت حتی به‌مثابه انسان بی‌معنا است. این صیرورتی که دانش را بی‌بنیاد ساخته، خود نیاز به تحلیل‌های عمیق و وثیق دارد اما می‌توان دید که این بی‌بنیادی چگونه در نسخه‌های متعددی از نظام‌های فلسفی ارائه شده است. از مشهورترین این نسخه‌ها احاله‌ی علم به جامعه و اجتماع است. کم نیستند کسانی که برهان امتناع زبان خصوصی ویتگنشتاین را ذیل «خدا مرده است» نیچه می‌فهمند. نماینده‌ی او در عرصه‌ی فلسفه‌ی علم، توماس کوهن است که علم را فعالیتی اجتماعی می‌شمرد و نظریه‌ها را یک جنبه‌ی این فعالیت به حساب می‌آورد. البته که این ماجرا خیلی پیش از ویتگنشتاین با مارکس و آلتوسر آغاز شده و به فلسفه‌ی فوکو رسیده بود. اما شاید این مکتب ادینبورا و برنامه‌ی قوی در معرفت‌شناسی اجتماعی و جامعه‌شناسی معرفت بود که به احاله‌ی دانش به اعتبار اجتماعی تصریح کرد و آن را به‌عنوان یک دیسیپلین فلسفی-جامعه‌شناختی در دستور کار قرار داد. اکنون این تلقی، تنها تلقی فیلسوفان نیست بلکه نفوذش در سیاست‌گذاری برای علوم و تکنولوژی‌ها نیز راه یافته است. اما آیا به راستی می‌توان علم را به جامعه احاله داد؟اشتباه نباید کرد. اعلام مرگ خدا، خود مرگ خدا است و حال آنکه خدا زنده است. مقصودم از این جملات، بیان گزاره‌هایی تئولوژیک نیست بلکه در وهله‌ی نخست می‌خواهم به این حقیقت اشاره کنم که فلسفه به معنایی که تراژدی‌ها خیال آن را در سر آدمیان پختند، هرگز محقق نشده و حتی قابل تحقق نیز نیست. فلسفه‌ها هرگز نتوانسته‌اند شهر انسان باشند و تنها تمنای انکار جهان پیش از فلسفه بوده‌اند. البته که خودِ تمنای فلسفه خالی از قدرت و نیرو نبوده و انسان به امید رسیدن به فلسفه که شهر انسان است، تمدن‌های هزاره‌های اخیر را به‌ویژه در غرب عالم برپا ساخته است. اما شهر انسان هرگز محقق نگشته است. این بدان معنا است که فلسفه خود هرگز از حقیقت خالی نبوده و از خدایان خلاصی نداشته؛ هرچند که خود تمنای خلاصی از خدایان است.این حقیقت بدان معنا است که نباید به ادعاهای فلاسفه در مورد توفیقشان خوش‌بین بود، چه اگر توفیق یافته بودند تاریخ فلسفه و بل تاریخ انسان (حداقل تاریخ انسان غربی) متوقف می‌شد. این موضوع که فلسفه از حقیقت فارغ نشده را خود فیلسوفان پست‌‌مدرن بهتر از هرکسی می‌دانند و البته شارحان ساده‌اندیش یا فیلسوفان درجه‌ی دو، آن نظام‌ها را توفیق فراغت از حقیقت می‌شمرند. فوکو و ویتگنشتاین -که می‌کوشیده‌اند در فلسفه توفیق یابند- بیش از هرکس تأکید بر حقیقت کرده‌اند. ویتگنشتاین وقتی می‌گوید: «در باب آنچه نمی‌توان سخن گفت، سکوت باید کرد» مقصودش این نیست که فارغ از زبان (که نزد او زبانِ فلسفه‌‌ی منطقی است) حقیقتی وجود ندارد؛ یعنی نمی‌خواهد بگوید آنچه خارج از فلسفه است بی‌معنا است بلکه برعکس در این جمله، او به نیایش حقیقت برخاسته و خواسته «سبحان‌‌الله عما یصفون» بگوید. خوب است گفته شود که حلقه‌ی وین سال‌ها با وهم تفسیر اول از این جمله روزگار گذراند تا در نهایت دریافت مقصود او دومی بوده است.</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 10:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیستم پادکست رواق - اگر شکنجه‌گر تویی | مرور و لینک‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D9%87%D8%A7-l3550rvekvtq</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود بیستم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت بیستم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در این قسمت به تاثیرات گروه‌درمانی بر سازوکارهای انکار مسئولیت و نقش قربانی می‌پردازیم»اینجا مسئولیت همراه باعث و بانیه چون در لحظه اینجا و اکنون اتفاق می‌افته. کسایی که به لحظه اکنون و اینجایی پا گذاشتن و می‌خوان کاری کنن. خود افراد در اینجایی و اکنونی نقش دارن و برای بیرون اومدن باید مسئولیت بپذیرن، در کنار مسئولیت تام و تمامی که کلا دارن.اپیتومی بوکز، افسوس نمی‌خوریم، کره شمالی. مرگ رهبر و فقدان مرجع تصمیم‌گیری. به جای پدر مهربان تبدیل به خدا شده بود و توان تصمیم را ازشون گرفته بود. بعضی سکته می‌کردن و بعضی خودکشی. سالها آزادی‌های مردم را سلب کرده و یهو آزادی رها می‌شه و این مدت کوتاه فایده‌ای نداره اما ترس می‌تونه جان آدم‌ها را بگیره.یکی از کارای درمان‌گر اینه که از برونی‌سازی ذهن مراجع جلوگیری کنه. مسئولیت را متوجه بیرون کنه.گروه درمانی ماکت یک جامعه را بازسازی می‌کنه و افراد در نقش خودشون می‌رن و همون حسی که در بیرون داشتن را تجربه می‌کنن. همون کنش و واکنشی را با اعضای گروه می‌کنن که در خارج داشتن. می‌شه نقش خودشون را در وضع موجود جلو چششون گرفت. ببین داری تو گروه چی‌کار می‌کنی و چه احساسی سراغت اومده، بیرون گروه هم همینکار را می‌کنی.دوریس. درگیر رابطه با مردان بد رفتار می‌شده. مردا همه فلان و بهمان. قربانی مردان بد رفتار. درخواست وقت اضطراری. اصا چنین قانونی نداشتن! تو انحصار طلبی. منه روان‌درمانگر را تا عصبانیت برده، باقی رو هم مسلما می‌تونه ببره.زمانی هنر کردی که اینو در خودت بتونی پیدا کنی. دیدنش در دیگران ساده‌تره.گزینش و تحریف اطلاعات(distortion). سالاد بدون کرفس بهتر می‌شه تبدیل شده به تو سالاد منو دوست نداری. روان‌نژندی آدمی را هل می‌ده به کارای عجیب.بعضی از شرایطی که ما درش گرفتاریم و مایه آزارمونه، خودمون هم درش نقش داریم و باید نقش و مسئولتمون رو بپذیریم تا نقشمان را دگرگون کنیم و ازش بیرون بیایم.+ پیش گویی خود برآورنده(self fulfilling prophecy). موز می‌بینه، باز باید بخورم زمین.اثر نظر عاری از غرض دیگران در ایجاد پذیرش در دیگری. سازوکار گروه درمانی. خودش دید منو چجوری از کوره به در برده و بقیه اعضا هم بهش بازخورد دادن. الان باید وضعیت گروه درمانی را به زندگی اجتماعی و خانوادگیش  ببره و مسئولیتش را بپذیره.اگر مستقیم یا غیر مستقیم پالس‌هایی از روان‌نژندی از چند نفر گرفتید، وقتشه که بی‌طرفانه بهش فکر کنید. چون خوداستثناپنداری داریم می‌تونیم تحریفش کنیم: نه شرایط من متفاوته و ... .عدم آگاهی از نقش و مسئولیت. بچه‌هاش کنارش گذاشتن و باهاش خلوت نمی‌کنن و محرم نمی‌دونن. در گروه درمانی بهش می‌گن چقدر نق می‌زنی.در گروه درمانی خودسانسوری نباید باشه چون اجحافه، شاید یک مدخلی به مشکلش باشه بتونه راه گشا باشه. وقتی می‌فهمه حرفاش از بیرون نق تلقی می‌شه درش آگاهی ایجاد می‌شه و وقتی به خانواده می‌بره می‌فهمه چرا بچه‌هاش ازش دوری می‌کنن.بخش زیادی از رنج‌هایی می‌بریم به خاطر کارهاییه که نمی‌دونیم از بیرون چجوری دیده می‌شه و چه اثری دارن.نقطه مقابلش ماجرای روت‌ه. هیچ رابطه صمیمی نمی‌تونسته داشته باشه. هیچی بروز نمی‌ده، قراره تو گروه همدیگه را بشناسیم و ایراد بگیریم ولی کاملا خنثی است. گوشه رینگ گیرش میارن و اونم شروع می‌کنه به نیش زدن. مشکل روت این بود که اظهار نظر نمی‌کرد و این انباشت نظرها تبدیلش کرده بود به موجودی منزوی و نخواستنی. شاید در دیدار اول و دوم آدمی سلیم انفس و بی عقده و بی غل و غش به نظر برسه اما بروز روان‌نژندی در آدمی گاهی مرموز و مخفی صورت می‌گیره.اثرات گروه درمانیمراجعان متوجه می‌شوند رفتارشان از دید دیگران چگونه است، از طریق بازخورد و خودنگری می‌آموزند که خود را از چشم دیگران ببینند.رفتارشان چه احساسی در دیگران پدید می‌آوردچگونه رفتارشان نظر دیگران درباره آنان را شکل می‌دهد. در نتیجه رفتارشتان دیگران برایشان ارزش قائل می‌شوند، از آنها بدشان می‌آیند، در نظر دیگران زننده جلوه می‌کنند، به آنها احترام می‌گذارند، از آنها می‌ترسند، دوری می‌کنند، استثمارشان می‌کنند، خشونت بروز می‌دهند.چگونه رفتارشان بر نظری که نسبت به خودشان دارند اثر می‌گذارد. بر پایه اطلاعات سه گام اول به ارزیابی خود می‌پردازند و در مورد ارزشی که برای خویش قائلند و توانایی دوست داشتن خود به قضاوت می‌نشینند و یاد می‌گیرند که این رفتارشان است که به این قصاوت‌ها می‌انجامد.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود هجدهم پادکست رواق - آزادی از قفس پریداپیزود نوزدهم پادکست رواق - دختردایی گم شدهباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jan 2024 11:18:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود نوزدهم پادکست رواق - دختردایی گم شده | مرور و لینک‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-mjggswveobvl</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود نوزدهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت نوزدهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در این قسمت به مثال‌هایی از سازوکارهای انکار مسئولیت می‌پردازیم و نقش قربانی و مواجهه درمانگر با آن را بررسی می‌کنیم»قابل درک، قابل قبول و قابل احترام شبیهن ولی یکی نیستن. قابل درک یعنی شاید موافق نباشم ولی می‌شه فهمید چرا اینطوره یا چرا نتونسته اینطور نباشه.الناز. ازدواج در قومیت خودشان. سلب آزادی. هرجا که چیزی مثل دین و عرف سلب آزادی می‌کنه شبیه این مثاله.بخشی از دغدغه‌ها و اضطراب‌ها درباره ازدواج ریشه در انتخابه. ای‌کاش ناف‌بر داشتم، ازدواج سنتی هم خوبه‌ها... وجه اشتراکشون: تمنای سلب آزادی.«اجبارهای تاریخی یواش یواش کنار می‌رن و مارو آزاد و آزادتر می‌ذارن و ما هم آزادی را دوست داریم و هم می‌ترسیم. خوبیهاشو می‌خوایم ولی مسئولیت را نه».کسی که دوست داره یه پدرسالار مجبورش می‌کرد ازدواج کنه.کسی که بچه‌دار شدن را دوست داره ولی لازمه ازدواج کنه و ازدواج یعنی تصمیم، انتخاب و در آغوش گرفتن آزادی. پس آرزو می‌کنه به شکل جادویی مرحله ازدواج حذف بشه.+ ازدواج مذهبی سنتی. مسئله‌ای که مهم‌ترین و دشوارترین مسئله زندگی آدمی هست چقدر در نبود آزادی راحت گرفته می‌شه. چیزی که سختش می‌کنه اضطراب آزادیه! اضطرابه که سختش می‌کنه و نه حتی خودش!مثال الناز. اگه ما را انتخاب نکنی باید برگردی از دانشگاه نرفته‌ها انتخاب کنی. این سنت قرن‌ها اونجا بوده و جز تعدادی محدود باقی را اذیت نمی‌کرده. چرا الناز را اذیت می‌کنه؟ چون در دوران گذر از سنت به زندگی امروزیه. جایی می‌گه تصمیم گرفتم پا روی این سنت بذارم و روی عواقبش هم بمونم. شاید خیلی وضعیتم تغییر نکرده اما همین باز کردن زنجیرها و احساس آزادی می‌کنم حس خوشایندی برام داره. حالا باید تصمیم بگیره. خطر اینکه خسته بشه و بگه به جهنم بر می‌گردم و ازدواج را به عهده خانواده می‌ذارم. چون بدیل براش تعریف شده تره کار سخت‌تری داره.«وقتی آزادی را در قفس می‌بینیم، آزاد کردن آزادی حس خوشایندی داره اما بعدش با مسئولیت مواجه می‌شیم. ما چه در آزادی در قفس و چه رهایی آزادی دغدغه هایی و رنج‌هایی داریم و در حالت رهایی آزادی مسئولیت متوجه ماست و اگه این ترس را بشناسیم برنده بازی خواهیم بود و اگر نشناسیم چه بسا آرزو کنیم آزادی در قفس باشه.»+ سازوکار پرهیز از رفتار خودمختار. کسایی که می‌دونن چی می‌خوان و چی حالشون رو خوب می‌کنه اما قدمی براش بر نمی‌دارن.پل و سفر کاری و تایم آزاد برای دورهمی با دوستان. می‌دونستم چی می‌خوام اما نمی‌تونستم. اگه رد می‌کردن فلان. نپذیرفتن اینکه حال خوبش دست خودش بوده. مسئولیت را انکار کردن.رد پای دو سائق دیگر هم در این مثال هست.+ پذیرفتن مسئولیت یعنی پدر خود بودن. در خوداستثناپنداری، پدر تبدیل به خدای خود می‌شه. افراط و تفریط جلوی زیست اصیل را می‌گیره، یه سمت با انکار مسئولیت و یک سمت هم با خودای خود شدن. همچنین تنهایی اگزیستانسیال را نتونسته هضم کنه خودش را لایق نمی‌دونسته که از دوستاش بخواد بیان. خودش را در نهایت تنهایی می‌دیده.+ فوت و فن کمک به بیمار برای روان‌درمانگرها برای پذیرش مسئولیت. اول نقش فرد را در موقعیتش مشخص کنه و مدام بهش یادآوری کنه. وضعیتش هر چه که هست خودش درش نقش داشته و حالا تمام مسئولیتش متوجه خودشه. در طول درمان با روش‌های تند و آزار دهنده و موزیانه مسئولیتش را بهش یادآوری کنه. زنگوله یادآور(کلمه‌ای که دال بر اجتناب از مسئولیته).مثلا جمله موفق نشدم توجه دیگران را بدست آورم. نقش و مسئولیت ما در تحلیلمون از دنیای اطرافمون مدام مد نظرمون باشه.ما قراره روان‌درمانگر خودمون باشیم.چرا مدام باید یادآوری مسئولیت کنه؟ چون مسئولیت گریزی مثل ماریه که هر یه سر جدید در میاره.مثال فامیل خانم که بعد از جدایی می‌تونست زندگیشو تغییر بده. چرا اون کارو نکردی، چون فلان. ذره‌ای نقشی از خودش در گذشته نمی‌دید. الانم هم می‌تونه با پذیرش مسئولیت اقدام به تغییر زندگی کنه ولی نمی‌کنه.ناخودآگاهم اینکارو کرد! ناخودآگاهت ماله کیه؟+ خیلی از نمی‌تونم‌ها از نمی‌خواهمه و عدم پذیرش مسئولیت. کی می‌گه نمی‌تونی؟ به خاطر تعارف یا عرف خاصی یا هر چیزی، نمی‌خوام.+ شکایت اولیه مراجع را به ذهن بسپارید(شکایت اصلی) و در مواقع مناسب در کنار روش و منش و رفتاری که مراجع از خودش نشون می‌ده قرار بدید.دیگران نمی‌خوان باهام صمیمی بشن(جابجایی مسئولیت)،نمی‌تونم با دیگران صمیمی بشم(انکار مسئولیت). هممم و تو هم نمی‌تونی صمیمی بشی؟خرده داستان‌ها(حیوان خانگی داشتن، باغچه داشتن، بچه‌داشتن) چیزهای ارزشمندین که اگه تار و پودهایی باشن که فرش زندگی را ببافیم اما این آدم‌ها تار عنکبوتی برای زندانی کردن خود می‌سازن. برای در قفس کردن آزادی.زندگیشو پر از قید و بند کرده و از همون شاکیه. چرا اسمتو عوض نمی‌کنی و شبانه از این ایالت بری. چرا اینکار را نمی‌کرد؟ چون مشغله درد و ترسش از آزادی کمتره و می‌شه نقش قربانی را در آن بازی کرد.کسی که می‌تونه از شکنجه بیاد بیرون شکنجه نشه ولی وایساده شکنجه می‌شه چون شکنجه مشغله، ساده‌تر از شکنجه آزادیه و می‌تونه نقش قربانی بازی کنه.+ چیه که دوست نداری باشه اما تو زندگیت هنوز پابرجاست؟(ناخواستنی‌های پابرجا، دکان)+ روان‌درمانگر در گروه‌درمانی زمینه بهترین تاثیرات را ایجاد کنه. مسئولیت اینجایی و اکنونی.+ یکی از سخت ترین کارهای روان‌درمانگر اینه که داستان مراجع را بشنوه و در جواب تحلیلی مبتنی بر مسئولیت ارائه بده که مقبول مراجع قرار بگیره.چرا روان‌درمانگر در ایجاد زبان مشترک با بیمارش ممکنه دجار مشکل بشه؟ وقتی مبانی را یادگرفت باید بتونه خودش تحلیل کنه و با روان‌درمانگر هم داستان بشه و بتونه روان‌نژندگی خودشو شناسایی کنه، چرا نمی‌تونه؟ چون ما در برابر مشکلات عمیق خودمون بی‌طرف نیستیم. حتی نشانه خوداستثناپنداریه، پذیرفتن مسئولیت زندگی راه‌گشاست ولی نه در این شرایطی که من دارم و زندگی من. تو چه می‌دونی رئیس من چجور آدمیه و ....سد برونی‌سازی(به بیرون ربط بده) و تحریف اطلاعات شخصی(دروغی که خودمون باورش کردیم) و استثناپنداشتن موقعیت خود باعث می‌شه در شناخت روان‌نژندی‌های خودت ناموفق باشی.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود هفدهم پادکست رواق - کی بود کی بود من نبودماپیزود هجدهم پادکست رواق - آزادی از قفس پریداپیزود بیستم پادکست رواق - اگر شکنجه‌گر توییباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 11:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هجدهم پادکست رواق - آزادی از قفس پرید</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%81%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-fcisyvmp5ya1</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود هجدهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت هجدهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در این قسمت به تمایز مسئول و باعث‌و‌بانی که از مهم ترین مفاهیم در مسئولیت هست می‌پردازیم و سپس به سراغ دو سازوکار دیگر مسئولیت گریزی می‌رویم»شیوه‌های مسئولیت گریزی. اجباری‌گری، جابجایی مسئولیت، قربانی بی گناه، از دست دادن کنترل.سازوکار عمده همون دین و عرف بود که با سلب آزادی مانع بروز اضطراب آزادی می‌شد و امروزه این سازوکار حذف شده و روان‌نژندی نشون می‌دن آدما.+ منهدم کردن سازوکارهای دفاعی دیگران بدون دادن بدیل کار خطرناک و غیر اخلاقیه.+ عوامل بسیار زیادی در شکل گیری وضعیت موجود فرد نقش داشتن، خودمون شاید ۲۰ درصد. آنچه که هست را در نظر بگیر، من مسئولشم. ناخدا کشتی منم.+ باعث و بانی در مقابل مسئول. مثال گود برداری و ریزش ساختمان. کی‌مسئوله؟ تو. می‌تونی همه را نفرین کنی ولی تهش چی می‌شه؟ عقل چی حکم می‌کنه؟اگه مدام درباره باید می‌شد و نشد و باید می‌بود و نبود و... بخوای بگی که زیر آوار می‌مونی«گاهی اوقات تلاش برای نفهمیدن مفهوم مسئولیت خودش یک سازوکار دفاعیه»شیوه‌های مسئولیت گریزی. قربانی بی‌گناه.آزادی از قفس رها شده. مزایاش را که می‌دونیم. عواقبش چیه؟ مواجهه با مسئولیت و ترس از مسئولیت، و دوباره می‌کننش توی قفس.چرا آزادی را در قفس کردن؟سازوکار دفاعی آزادی. بازی کردن نقش قربانی. چون می‌تونه وانمود کنه مسئولیتی متوجهش نیست و اصا توان قبول مسئولیت را نداره.کلاریس و پدر خشک و خشن. عدم توانایی در ارتباط با جنس مخالف. موازی در دو دوره روانکاوی رفتن. کنش‌نمایی، فعال‌نمایی. برای درمان اقدام می‌کنه اما می‌بینه شرط اول قدم آن است که مسئول باشی و دچار ترس می‌شه و کاری می‌کنه که مسئولیت از دوشش برداشته بشه. با وارد نقش قربانی شدن.«یا درمانشو یا بپذیر. مهم اینه خودخوری نکنی»(یا بپذیر یا مسئولیت قبول کن، نذار وجودتو بگیره)«روان‌نژندی سودی داره و ضرری که به سودش نمی‌ارزه اما از اون فایده نمی‌تونی چشم پوشی کنی حتی وقتی می‌دونی ضررش بیشتره»بازی قربانی بی‌گناه. وانمود می‌کنه مسئولیتش را پذیرفته اما طی یک فرایند دراماتیک، شکست می‌خوره. پس تقصیر و کوتاهی متوجهش نیست.بلاکش کرده بودم اما زنگ زد خودمو می‌کشم. آره می‌دونم ولی.از خانواده‌ش محدودیت را می‌کشید با رفتارش و بعد داستان قربانی می‌ریخت.از دست دادن کنترل. اینکه کاری رو می‌کنی که به نفعته یعنی کنترل داشتی. در جهت هدفته و مراقبت جلب می‌کنه. پس دو دستی آزادی را می‌ده. اما همچنان مسئولیت با منه حتی اگه کنترل را از دست دادم.منظوری نداشتم. برای پرهیز از معذرت خواهی و پذیرش مسئولیت.اگه کاری را با منظور کردن که خب جبران و معذرت خواهی معنی نداره چون قصدمون رنجوندنش بوده. معذرت خواهی برای زمانیه که منظوری نداشتیم. اینکه بگیم منظوری نداشتم که پذیرش و جبران نکنیم یعنی انکار مسئولیت.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود شانزدهم پادکست رواق - قلم در دست توستاپیزود هفدهم پادکست رواق - کی بود کی بود من نبودماپیزود نوزدهم پادکست رواق - دختردایی گم شدهباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 09:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هفدهم پادکست رواق - کی بود کی بود من نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-hiw4mntiqi2b</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود هفدهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت هفدهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در این قسمت به نمود‌های اجتناب از مسئولیت می‌پردازیم، اجباری‌گری و جابجایی مسئولیت»خیلی روی سازوکارها نمی‌مونه و می‌ره سراغ تظاهرات بالینی اضطراب آزادی که به شکل ترس از مسئولیت و پس زدن مسئولیت نمود پیدا می‌کنه.اجباری گری و جابجایی مسئولیت.آزادی اگزیستانسیال یعنی من برپا کننده دنیای خودم هستم و خودمم در آن دنیای وجود دارم و به آن دنیا تعلق دارم. حتی معنی کردن پدیده‌های عینی و انتزاعی، درخت و مهربانی را من معنا می‌کنم.با این حجم عظیم از آزادی، مسئولیت بی‌نهایتی را روی دوشم حساب می‌کنم. دلیل اضطراب‌آور بودن آزادی. اضطراب تبدیل به ترس از مسئولیت می‌شه و به دنبال سازوکار دفاعی غلبه بر ترس از مسئولیت می‌ریم که منجر به زندگی غیر اصیل می‌شه.کریستین و بیرون اومدن از وضعیت با امید به زورو برای نجاتش با پیدا کردن خیانت اما ما باید برای زندگیمون تصمیم بگیریم.+ مسئولیت اگزیستانسیال اینه که ما برای زندگیمون تصمیم بگیریم.+ واژه تصمیم جزو مهمترین واژه‌های قسمت آزادیه.شیما و پیدا نشدن استاد. انتظار کامل بودن شوهرش از شیما. دلم می‌خواد به بی‌دغدغگی و تنهایی پیش از ازدواج برگردم.وضعیت غیر اصیل قرار گرفته اما نمی‌تونه مسئولیت یک تصمیم را بر عهده بگیره پس آرزو می‌کنه سرنوشت خودش وارد عمل بشه. ایمان به حامی‌غیبی برای رها کردن من.تحلیل همون قضاوت نیست.سخت‌گیری‌های فرهنگ ویکتوریایی با سلب آزادی باعث کنترل اضطراب‌های وجودی مبتنی بر سائق مرگ/آزادی می‌شد ولی باعث روان‌نژندی‌های دیگه‌ای می‌شد(همین که حالت خوب نباشه).+ چرا به سمت آزادی نمی‌دوه و آزادی را در آغوش نمی‌گیره؟ سلب آزادی و دلتنگی برای آزادی درحالی که مانع واقعی وجود نداره. چون خود آزادی از نزدیک به معنای مطلق چون حجم مسئولیت بی‌نهایتی که به دنبال داره ترسناکه.۱-  اجباری گریاولین نمود اجتناب از مسئولیت. اجباری گری. فرد دنیایی را خلق می‌کنه خودش توش آزاد نیست!«قلمی که می‌نویسه قلم در دست من نیست»در همه انواعش می‌گه قلم در دست من نیست اما اینجا با قلم خودش داره اینو می‌سازه.پیاده روی روزانه. مجبور کردن خود به اینکار. ترس از هدر رفتن یک عصر منو مجبور به اینکار می‌کنه«هیچ ترسی نباید برای ما سبک زندگی تعیین کنه چون نتیجه‌ش حس اصیل زیستن نمی‌تونه باشه»+ مفاهیم متناقض نما. اگه تراز اصیل زیستن(مواردی که تو نسخه همه‌مون هست) و ترس از اصیل نزیستن شروع کنه به تعیین تکلیف، اصالت را سلب کرده.«در هر لحظه از زندگی این ما هستیم که باید برای خودمون تصمیم بگیریم و نه هیچ نیروی بیرونی دیگه.»«از آیات اگزیستانسیالبسم: آدمی تصمیم است»هر روز صبح باید تصمیم بگیریم زندگی کنیم. در طول روز بارها تصمیم بگیریم چه کاری می‌خوایم بکنیم. تصمیم نگیریم هم زندگی می‌کنیم ولی خب اصیل نیست.هر کاری را می‌کنید، برای رضای خدا بکنیم. نیت چیه؟تصمیم می‌گیرم هر روز برم پیاده روی در مقابل هر روز تصمیم می‌گیرم برم پیاده روی. کدوم اصیله؟تصمیم‌های مدام.برنارد. فروشنده اجناس زنانه. تمام تیراش به سنگ خورد و یک شب را تنها باید می‌بود. زنش را اتفاقا دوست داشت. خرم مگه استفاده نکنم از این شرایط. اونقدر می‌خوریم تا حالمون بد بشه. می‌گفت مجبورم. نمی‌تونم جلوی خودم را بگیرم و حس می‌کنم مجبورم(اجباری گری).۲- جابجایی مسئولیتنوع دوم روان‌نژندی اجتناب از مسئولیت، جابجایی مسئولیت. مسئولیتی که متوجه ماست وانمود کنیم مسئولیت فرد دیگه‌ای هست.خوابشو نمی‌نوشت یا بد خط یادداشت می‌کرد یا... توجیه و علت آوردن. جابجایی مسئولیت می‌کنه.کسی که با رفتارش کوه را هم عصبانی می‌کنه ولی ما خودمون مسئول عصبانی و ناراحت شدنمون هستیم. ما نمی‌خوایم مسئولیتشو قبول کنیم.حجاب یا کولر اسنپ. اولش می‌گم و اگه نپذیرفت یا می‌گم بره یا اگه عجله داشتم تصمیم می‌گیرم سوار بشم.+ پذیرش به دنبال تصمیم میاد. پذیرش و تصمیم دو کلیدواژه اگزیستانسیاله.حجاب اذیتشون می‌کنه چون حجاب تصمیمشون نیست. کسی که تصمیم گرفته و انتخابش کرده راحت تر کنار میاد و تحملش می‌کنه.من عصبانی می‌شم، من مسئول عصبانی شدن خودم هستم و نمی‌تونم بندازمش گردن کس دیگه. سرزنش پدر و مادر و اونارو مسئول دونستندرد و دل کردن یک کار بی ثمر و مریضه، نه تنها حال تو رو خوب نمی‌کنه بلکه حال دیگری را هم بد می‌کنه. مسئولیت هضم غم‌ها با خود منه. جابجایی مسئولیت. اگر شخص شنونده در جایگاه راهنماست و ازش حرف شنوی داری و اعتماد مثل روانشناس یا به همان اندازه که سنگ صبور هستی بخوای سنگ صبور باشه.کسی منکر عوامل محیطی نیست.سارتر می‌گه:«کسی بدون پا به دنیا بیاد و در حسرت قهرمانی دو المپیک بمونه، مقصر خودشه»این دیگه کلا قائل به تاثیر محیط نیست.+ با فرض تاثیر عوامل بیرونی باید به دنبال به حداقل رسوندن آسیب‌های بیرونی باشیم و بپذیریم آنچه شده شده و قطعا ما هم درش مسئول بودیم.«هر چه بیشتر مسئولیت را بپذیریم به دنبالش پذیرش بیشتری به دنبالش میاد و به دنبال پذیرش رضایت میاد.»درباره زمانه اکنونیم، دختری که در عصر ویکتوریایی بوده روان‌نژندی مرتبط با اون دوران را داره. زمانه اکنون آزادی بیش از حد داریم.افرادی که جابجایی مسئولیت می‌کنن زود عصبیت می‌کنن. مسئولیت را از شونه این به شونه اون به شونه اون می‌اندازه.+ ما حاصل تصمیماتمان هستیم و حاصل تصمیماتمان خواهیم بود. آنچیزی که هستیم آن چیزی است که شده و باید بپذیریم که ما مسئولش بودیم چون در پی پذیرش رضایت میاد.آنچه که به آینده مربوط می‌شه اینه که بعد از این تصمیم بگیریم و خودمون را مسئول زندگیمون بدونیم، هر چه زودتر از جابجایی مسئولیت دست بکشیم زودتر به رضایت می‌رسیم.آینده تصمیم است.کی‌بود کی‌بود من نبودم.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود پانزدهم پادکست رواق - ممکن ها غیرممکن‌هااپیزود شانزدهم پادکست رواق - قلم در دست توستاپیزود هجدهم پادکست رواق - آزادی از قفس پریدباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 19:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود شانزدهم پادکست رواق - قلم در دست توست</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-z1jitbz583dq</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود شانزدهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت شانزدهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«آغاز بخش آزادی، قلم شروع آشنایی با معنای قلم به دستی و خالق بودن ما در جهان برساخته‌مون»آزادی به معنای سائق درونی که موجب اضطراب و ترس و دور شدن از زندگی اصیل می‌شه. نه معنای آزادی پوشش و سیاسی و …مسئولیت اگزیستانسیال در معنای مولف بودن. از سارتر وام می‌گیره، نه تنها شکست و برنده شدن بلکه در نگاه کردن به درخت این منم که در وجودم مقدر می‌کنم که درخت باشه.توطئه اینکه شاید جهان واقعا نیست و همه‌ش خیالیه(solipsism): طرحی حاصل از قانون همیشه حاکم بر ماهیت ذهن برای هماهنگ کردن همه معانی بیرونی. اینا در ساحت فلسفیدنه نه اینکه بخوایم به عنوان جهان بینی بپذیرمش. ماتریکس، از شیره جان افراد تغذیه می‌کرد و اونو در ازای یک توهم ازش می گرفت. همه چیز ذهنیه و چیزی عینی نیست!هایدگر انسان را ترکیب دو تلقی می‌دونه: ما را ذره‌ای از جهان لایتناهی می‌دونه، انسان مولف و سازنده جهان لایتناهی خودشه. قلم آفرینش در دستان منه و مسئولیتش با منه.آزادی بی‌نهایت، مسئولیت بی‌نهایت میاره. انسان تنها موجودیه که به وسعت جهان واقفه.فروید و فرهنگ ویکتوریایی انگلیس. هر کاری فقط یک روش درست داشت. استیلای علم، نوعی دین جدید. اینجا دیگه افراد اختیاری ندارن و آزادی و مسئولیت سلب می‌شه.یک فرهنگ جامد بخشی از اشتراکات انسان‌ها را تبدیل به قانون می‌کنه و تفاوت‌ها را در نظر نمی‌گیره و انگ می‌زنه و مجازات می‌کنه. برای اینکه آزادی و مسئولیت را سلب کنه.فروید اون زمان درست می‌گفت که بار گناه را از ذهنش برداری که تفاوت و فانتزی‌هاش گناه نیست. اما امروز که آزادی بی حدی هست، فروید می‌خواست چی بگه؟ سس را از هر جا دوست دارید باز کنید. کسانی که فروید اصلا باور نمی‌کرد برای درمان آمده باشند!ساحت روان‌نژندی:‌ بشر با وضع قوانین، رسوم و عرف و دین تلاش کرد آزادی را از خودش دور کنه چون قبول حجم بی‌نهایت آزادی بشر همراهش مسئولیت بی‌نهایت می‌آمد و این همون چیزیه که ازش می‌ترسید.آزادی باعث اضطراب می‌شه و با تبدیل به مسئولیت تبدیل به ترس از یک چیز می‌شه و براش سازوکار دفاعی می‌سازیم با عرف و دین و قانون.چک کردن یواشکی گوشی همسرش. در ناخودآگاهش آرزو می‌کرد همسرش خیانت کنه. هر چه که هست وضعیت فعلی را نمی‌خواد و آزاده که از وضعیت بیرون بیاد ولی چون هزاران سازوکار دفاعی که آزادی را ازمون سلب کرده وجود داره، نمی‌تونه.قرار کوه و آرزو برای کنسل شدن. عرف و تعارف آزادی را سلب کرده. زنگ می‌زنی و آرزو می‌کنی جواب نده. کاری را می‌کنی اما آرزو می‌کنی ثمر نداشته باشه. آزمایشگاه پیش از ازدواج، می‌تونستن آزاده انتخاب کنن که ازدواج نکنن.اگه یکبار ببینیم که آزاد بودیم و مسئولیتش را می‌توانستیم بپذیریم نشون می‌ده قبلا هم می‌تونستیم.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود چهاردهم پادکست رواق - دوگانه ابدیاپیزود پانزدهم پادکست رواق - ممکن ها غیرممکن‌هااپیزود هفدهم پادکست رواق - کی بود کی بود من نبودمباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 21:53:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود پانزدهم پادکست رواق - ممکن ها غیرممکن‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D9%87%D8%A7-khlc8deqjmdk</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود پانزددهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت پانزدهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در این اپیزود با تمثیل مهمانی از زندگی آشنا می‌شیم و به متر زیست اصل می‌پردازیم و از نگاه وجودی به غیرممکن شدن ممکن‌ها و ارتباطش با مرگ نگاه می‌کنیم»دوگانه ابدی امنیت و آزادی.توصیه به روانکاوان.+ اضطراب‌ها نه ممکنه و نه باید به صفر برسه. موتور محرک به سمت زندگی اصیل. از نفس زندگی غافل نشیم. تعادل بین اضطراب و سر زندگیتمثیل مهمانیوقتی اضطراب بیش از حد باشه: لذت نبردن از مهمونی چون مهمونی تموم می‌شه، این همون کاریه که اضطراب‌های وجودی می‌کنه، پس زندگی زندگی از ترس از پایان، نه گفتن به هستی به خاطر ترس از نیستی.در نبود اضطراب وجودی: مشغول شدن به کارای دیگه، باید بیاد وسط. اگر اضطراب ها کامل به مهاق رفته باشه.در تعادل تاجایی که می‌شه استفاده می‌کنیم و به کسی هم ضرر نمی‌زنیم.مهمونی‌هامون متفاوته اما روح مهمونی بیشتر از جسمش مهمه.«هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی. کین کیمای هستی قارون کند گدا را» - حافظاگر مهمونیت اونجوری که می‌خوای نیست، عقل حکم می‌کنه که ازش لذت ببری، هنر توئه، راهشو باید پیدا کنی.+ کسایی که رضایت از زندگی بیشتری داره، با مرگ هم راحت‌تر کنار میاد. اضطراب وجودی کمتری را تجربه می‌کنه. در ساحت خودآگاه دوستدار زندگیه. در ساحت ناخودآگاه راحت تر با اضطراب‌ها کنار میاد.+ از تمام شدن مهمونی، کسی که بهره کامل برده راحت‌تر کنار میاد. همه ناراحت می‌شن اما بحث سر کنار اومدنه. زندگی را نمی‌شه عقب انداخت. معنای در لحظه زندگی کردن اینه که از زندگی لذت ببره با هر آنچه که هست.ممکنه شربت بریزه رو لباست، می‌خوای مهمونی رو به خودت زهر کنی؟(پذیرش همراه عمل)بروس. اغوای جنسی زنان دیگر. یک شب هم به تنهایی به سر نبرده. اتفاقا سرد مزاجه. ترس‌های عریان وجودی، معمولا ترس‌ها چند لایه می‌ره زیر. تنها در هتل بودن و رفتن برق. همراهی یک سگ هم کمک به تسکینش کرد. همراهی یک موجود زنده هم می‌تونه کافی باشه.تو برای من اینو می‌خوای که پیر بشم و بمیرم. سکس را حائل بین خودش و پیری می‌دونه. کامروایی جنسی مشکلی نداره اما زیستن برای سکس اصیل نیست. خواب کمان جادویی. سکس به یک زندگی کوتاه تعبیر می‌شه براش که توالیش یک ریسمان طولانی می‌شه.سندرم انتقال. وابستگی به رواندرمانگر. نجات را در دستان درمانگر می‌دونه. عصبانی کردن رواندرمانگر برای نوازش منفی. راهش اینه که دوز واقعیت را بالا ببره و رک و پوسکنده بهش بگه این چه سندرمیه.مشکل بیمار ممکنه اضطراب خود درمانگر را هم بیدار کنه و دوتایی انکارش کنن.«تنها راه مداوم و همیشگی برای کاهش اضطراب‌های وجودی اینه که حواسمون به خود زندگی باشه، زندگی کردن را عقب نندازیم.»متر زیست اصیل: زندگی تا ابد تکرار. این لحظه مدام قراره تکرار بشه. لحظه‌هایی که تکرارشون ما را خرسند می‌کنه اصیله و اونایی که ملول می‌کنه غیر اصیله.+ بخشی از اضطراب‌های وجودی مرگ به خود مرگ مربوط نیست. با بالا رفتن سن دچار ترس از غیر ممکن شدن ممکن‌ها می‌شیم. گزینه‌ها کمتر بشن.نمودار صعودی زندگی. نحوه ترسیم کردن نمودار زندگی حاوی اطلاعات زیادی از نگرش ما به زندگیه. مثلا تپه طور دیدنش. در حالی که زندگی یک نمودار کاملا نزولیه.+ پایان زندگی غیرممکن شدن تمام ممکن‌هاست. ما ممکن‌ها را بیشتر ماهیتی می‌بینیم. حتی بیشتر این ممکن‌ها ذهنیه و نه در دنیای واقعی. کسی که الانم کوه نمی‌ره نگران اینه که بعدا نتونه کوه بره! اون ممکنه‌ها معمولا اصیل نیستن و در زمان اکنون هم بهشون توجه نمی‌کنیم. اتفاقا با بالا رفتن سن ممکن‌هایی هم ایجاد می‌شه. در نمودار اگزیستانسیال زندگی شیب تند نداریم چون تا زمان زنده بودن از مهم‌ترین امتیاز ممکن یعنی وجود بهره‌مندیم پس اگر دنبال رضایت از زندگی باشیم فرق چندانی نداره کجای زندگی باشیم.+ زندگی پس از مرگ بیشتر ایمانیه. اگزیستانسیالیسم می‌گه اگه می‌خوای آموزه‌های من جواب بده و برای پاس‌داشت وجود ناچاریم چیزی را به بعد از این زندگی موکول نکنیم. تصور اینکه می‌شه بخشی از زندگی را می‌توان در جهانی دیگر زیست و به آن منتقل کرد ما را در تلاش برای زندگی اصیل تنبل می‌کنه.اگه فکر کنیم فعلا وقت هست، ممکنه دچار حسرت بشیم. آشتی با پدر.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود سیزدهم پادکست رواق - آشیانه خالی(شمارنده معکوس)اپیزود چهاردهم پادکست رواق - دوگانه ابدیاپیزود شانزدهم پادکست رواق - قلم در دست توستباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 12:51:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود چهاردهم پادکست رواق - دوگانه ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-zrh4jarfotwd</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود چهاردهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت چهاردهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در ادامه اپیزود قبل، به تقابل رضایت و امنیت می‌پردازیم، در آغوش کشیدن مرگ و به سازوکار مهم پرهیز از هستی به خاطر ترس از نیستی می‌پردازیم»تحلیل رخدادهای وجودی در روزمره و تاثیر بر سازوکارهای دفاعی که زمان خوبیه که حالا که زمینه‌ش از طرف خود فرد فراهم شده تغییر در بینش ایجاد بشه.استقلال فرزندان، بازنشستگی، مرگ اجداد و فرزند. فارغ التحصیلی(مراسم دفاع، یکسره کردنش با کار کردن).روز تولد‌. جشن گرفتن پدیده جدیده و برای حواس پرت کردنه.سفید شدن و ریختن مو. لذت بردن از سرگرمی‌های سن‌های بالاتر(نشستن و کاری نکردن)، خلوت گزینی، شبیه پدر مادر شدن(حس اینکه نوجوان نیستی دیگه)، دیدن مسن‌تر شدن دوستان قدیمی، دیدن عکس قدیمی خود، ناتوان در انجام کاری که قبلا به راحتی انجام می‌دادیم(پریدن از روی نرده، خود را محک زدن)کارهای گروهی برای مرگ آگاهی(انرژی مرگ آگاهی را آزاد کنه). در کتاب خوانده شود.«دوست داری ناگهانی بمیری یا با آگاهی قبلی؟»دوقطبیکتاب میرایی, being mortal. چطور باید پیری کرد و چطور باید مرد؟+ در سال‌های پایانی یا باید برای «عمر بیشتر» یا «زندگی بهتر» جنگید.«یه جایی باید مقابل مرگ تعظیم کرد تا شان زندگی حفظ بشه. انتخاب بین اصیل زندگی کردن و... یه چیز دیگه»«ما همواره باید حد تعادلی بین رضایت و امنیت پیدا کنیم.»ترس و اضطراب مانع اصیل زندگی کردن می‌شه و ترس و اضطراب با داروی امنیت(سازوکار دفاعی) تسکین میابد.ایده یالوم برای قرار دادن مراجعان سرطانی در بین مراجعان عادی و مراجعان عادی در مقابل سرطانی.سرطانیها باور داشتن ناگهانی مردن یک بد اقبالیه.کسی که ناگهانی می‌میره فرصت اینکه اول جلوی زندگی زانو بزنه و گرامی بداره و مرگ را در آغوش بگیره را نداشته.«بخشی که مرگ آگاهانه را میخواد اگزیستانسیاله(همراه ترس اما بهره‌مند) و بخشی که مرگ ناآگاهانه رو می‌خواد، غیر اگزیستانسیال(همراه امنیت اما محروم، محروم از وداع آخر، آغوش آخر)»سوزان و زندگی نیابتی برای شوهر. کمک به رشد شوهر و فرزند بد نیست اما نباید جایگزین زیستن خود بشه.«هر گونه نه گفتن به زندگی خودش فرار از مرگه»+ افسوس جای خودش را به خشم می‌دهد، آدم خشمگین از آدم افسرده بهتره. خشم راحت‌تره تبدیل به عمل می‌شه. (خشم درونی و عصبانیت بیرونیه). خشمی که تبدیل به انگیزه می‌تونه بشه. فعالانه.«مرگ مثل یک سخنران می‌مونه که داره راز اصیل زیستن را بیان می‌کنه ولی صداش فقط به گوش کسانی می‌رسه که ردیف‌های جلو نشستن»گروه روزمره. یک سرطانی اضافه می‌کنه. چارلز. ۱.۵ سال زندگی خوب و بعدش افت ناگهانی احساساتش را بروز نمی‌ده(جدا افتادگی به عنوان سازوکار) و سازوکارش هم خوب جواب داده، می‌گفت برای کنار آمدن با مرگ کمک نمی‌خوام اما نمی‌دونم این مدت باقی مانده را باید چه کار کنم.به جز رضایت از شغلش زندگیش کمتر وجه لذت بخش داشته.+ «اگر یک کیفیت را بخوای افزایش بدی چیه؟» کیفیت روابطم با دیگران. رابطه‌ای که از عدم صمیمیت ضربه خورده بود.+ اصیل زیستن ارزش هر کاری را داره، حتی رابطه‌ای که قراره با مرگ تمام بشه.گروه درمانی نمونه کوچکی از جامعه است و اعضا همان مناسبات خارج از گروه را پیدا می‌کنن. لنا. جلسه دهم چارلز قرار شد رازش را بگه. گردن کلفتی برای مرگ تبدیل به کشتی گرفتن با ترس از مرگ می‌شه مثل وقتی با یک حیوانی ترسناک کسی مدتی را زندگی کرده باشه.زندگی را نمی‌شه عقب انداخت، مرگ ناقافل از راه می‌رسه. در انتظار اجی مجی بودن یعنی کشتن فرصت‌ها.+ سازوکار زندگی معلق، نوعی نه گفتن به هستی به خاطر ترس از نیستی، تلاش برای رساندن خود به آستانه نیستی اما معلق ماندن در آستانه نیستی. «هر گونه نه گفتن به زندگی خودش فرار از مرگه». ندیدن مادربزرگ برای اینکه وقتی از دست می‌ده ضربه نخوره.«نه گفتن به هستی به خاطر ترس از نیستی. پس زدن برای پرهیز از از دست دادن.»«دلبسته نشدن چون از جدایی و ازدست دادن می‌ترسن. لذت صمیمی شدن به درد جدایی احتمالی می‌ارزد.»ارتباط و صمیمیت از مهم ترین اصول زندگی اصیله. حس دلبر به دیو، لنا و چارلز.(نوشته نویسنده: دوگانه هستی و نیستی، رضایت و امنیت، و پرهیز از هستی به خاطر ترس از نیستی واقعا شگفت انگیزه.عصیان کردن، دست بر زانوی خود گذاشتن و برخیزیدن.ماجرای صحت از فوتبال: در عین حال که می‌دونیم این فقط یک بازیه اما تمام جونمون رو داخل زمین می‌ذاریم و در عین حال می‌دونیم فقط یک بازیه.دیالکتیک هگلی، فرا رفتن از طیف داشتن جاودان چیزها و نداشتنشون، جایی در میانه، داشتن در عین فانی بودن.فهم هر چیز با تضادش ممکن می‌شه، ارزش چیزها زمانی که فناپذیر هستن اتفاقا بولدتر هم می‌شه، قدر لحظاتش رو بیشتر می‌دونیم)قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود دوازدهم پادکست رواق - گاهی با آینه حرف بزناپیزود سیزدهم پادکست رواق - آشیانه خالی(شمارنده معکوس)اپیزود پانزدهم پادکست رواق - ممکن ها غیرممکن‌هاباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 12:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود سیزدهم پادکست رواق - آشیانه خالی(شمارنده معکوس)</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D8%A2%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-hcsrjc84ab5g</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود سیزدهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت سیزدهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در این قسمت با آشیانه خالی و شمارنده معکوس مواجه می‌شیم و از خرده‌مرگ‌ها برای زیست اصیل و بیداری استفاده می‌کنیم»ما داریم آماده می‌شیم برای زمانی که اضطراب‌ها میان، نباید خودمون شیرجه بزنیم درونش، مثلا دیدن فیلمایی که اضطراب‌ها بیرون بزنه.با خود اعتقادات کاری نداریم با کارکردی که داره کار داریم. حاجی‌ای باشید که وقتی میره‌خونه خدا می‌گه نیومدن ازت چیزی بخوام، اومدم خودتو ببینم. از بیرون چیزی خواستن حتی بندگی را هم از درجه اصالت می‌اندازه.به زندگی روزمره خودمون می‌ریم، همه مردم که با مرگ مواجه نمی‌شن. اجی مجی لاترجی همون سرطانس. پذیرش فناپذیری بخشی از سازوکارها را فشل می‌کنه و پس زدن پذیرش خودش سازوکاره. ما با موقعیت‌های اگزیستانسیال(خرده مرگ‌ها) احاطه شدیم که احتمالا با سازوکارهای دفاعی پس می‌زنیم یا انکار می‌کنیم.در زمان وقوع این موقعیت‌های اگزیستانسیال می‌شه آمادگی برای پذیرش تغییرات بنیادین را فراهم کرد. حتی یک خواب و کابوس می‌تونه آدم را به موقعیت‌های سرحدی عمیق ببره. هم در مواجهه با مرگ واقعی و هم خرده مرگ شرایطی فراهم می‌شه که آدما آمادگی پذیرش زندگی اصیل را با وجود واقعیت‌های تلخ و شیرینش پیدا می‌کنن. البته راه سومش هم آگاهانه دنبال شیوه زیست اصیل رفتنه(مثل شنونده‌های رواق).ماری و راهی کردن بچه‌هاش. هق هق زدنی که فقط از دلتنگی نیست. کسی که هر روز شسته و رفته الان که آزاد شده. آشیانه خالی(نمودار زندگی). کاری که زندگی غیر اصیل با ما می‌کنه اینکه، وقتی سرگرمی و وظایف بیرونی به پایان می‌رسه، ما می‌مونیم و زندگی‌ای که راه و روشش را بلد نیستیم. بیمار همکار یالوم بود.وقتی تمام معنای زندگی در مادری کردن بوده، وقتی بچه‌هاش می‌رن با آشیانه خالی مواجه می‌شه، آشیانه‌ای که فریاد می‌زنه، «این بود زندگی؟»نقش سائق آزادی. برای آزاد شدن از آزادی. تکلیف زندگی را برامون مشخص می‌کنه.یک راه اینه که کمک به بازسازی سازوکارها کنیم(مشغول کردن) اما به هزینه از دست رفتن فرصت برای به آغوش کشیدن زندگی اصیل. تفاوت آدم دیدن و ارتباط ساختن.سندرم بازنشستگی(پایان نمودار زندگی). زندگی در غرب معنای «آنجای دیگر» می‌ده اما برای او معنای این بود زندگی می‌ده.کاترین. تنها فرزندش راهی کالج شد. درمان بیمار من بیشتر طول کشید و در طول درمان حتی ابتدا حالش بدتر شد. چون اگه اول دم شیطان افتاده بود بیرون، من پرده را زدم کنار تا با شیطان عریان مواجه بشه. بالاتر از سیاهی رنگی نیست.«وقتی سیاهی را می‌بینی کمک می‌کنه جلوه رنگ‌های زندگی بیشتر بشه.»در ذهن ما مرگ نوبتیه. شمارنده معکوس که با درگذشت اقوام یکی پایین میاد، در گذشت پدر بزرگ و مادر بزرگ و پدر و مادر متفاوته و مثل یک لایه محافظه.تفاوت سرطان داشتن و نداشتن یه عدده. همه ما سرطان ۸۰ ساله داریم. شمارنده معکوسه که واسط می‌شه که خودمان را در موقعیت اون بیمار سرطانی حس نکنیم. در سال‌های ابتدایی زندگی و وقتی که نمودار زندگی صعودیه با خوش خیالی و خاطرجمعی فریبگونه باعث می‌شه یافتن معنای زندگی را عقب بندازیم. نمی‌ذاره باور کنیم مبتلا به سرطان مرگ هستیم. انسان را از اصیل زیستن بی نیاز جلوه می‌ده. اما بعدش در نیمه دوم زندگی چیزایی که لزوما اضطراب آور نیست را اضطراب آور جلوه می‌ده.در ابتداش چون وحشت آگاهیه و سختیه ما نمی‌خوایم باهاش مواجه بشیم اگرچه بعدش زندگی اصیله.داغ فرزند. فرزند آوری راهی است برای پیوند با بقا. قدیمی ترها به خاطر تعدد فرزند اضطراب کمتری داشتن. نوه داشتن و بچه‌های پسر.وقتی فرزند را از دست می‌ده: اطمینان از امتداد نسل را با مخاطره روبرو می‌کنه، شمارنده معکوس زندگی را فشل می‌کنه که مرگ نوبتی نیست، زنده ماندن در یادها توسط فرزند میتونه حمل بشه(فرزندان راویان ما پس از مرگ هستند).ترک سیگار فرزینقسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود یازدهم پادکست رواق - تو نیز شیهه بکش گاهیاپیزود دوازدهم پادکست رواق - گاهی با آینه حرف بزناپیزود چهاردهم پادکست رواق - دوگانه ابدیباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 11:03:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دوازدهم پادکست رواق - گاهی با آینه حرف بزن</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86-ark2pamalf8s</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود دوازدهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت دوازدهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«برداشت محصول از مفاهیمی که تا اینجا ساختیم می‌کنیم.به اتاق روان‌درمانگر می‌ریم و عینی با مرگ مواجه می‌شیم و به دنبال اصالت دادن به زندگی میریم»داستان اوا. مرگ خودش نزدیکه و مرگ پدرش را هم تجربه کرده. تو نمی‌تونی بری آفریقا چون مریضی، تو خودتو اسیر سوپ و بستر نکن. انکار مرگ از پدرش. فرو کردن سر در برف.+‌ چرا می‌خوایم آدمی باشیم که آگاهی چنان می‌ترسونتش که زندگیش مختل بشه؟چرا کسایی که از مرگ قریب‌الوقوعشون مطلع می‌شن، روزای پایانی را اصیل‌تر زندگی می‌کنن؟ اگه صدهزار تومن بدم چقدر صرف خوشی می‌کنی و حس عذاب وجدان هم نمی‌کنی. اگر گنده باشه امکان مواجهه یکجا باهاش نداریم و براش برنامه ریزی و سرمایه گذاری می‌کنیم.انکار و خوداستثنا پنداری هم سرمایه عمر را برامون خیلی زیاد جلوه می‌ده چون مرگ را دور می‌بینیم. کسی که این تصور براش می‌شکنه می‌فهمه عمر را نباید عقب انداخت.+ مواردی که در نسخه اگزیستانسیل همه وجود داره، سبک زندگی سالم و ارتباط نزدیک با مظاهر اصیل وجود و شمردن نعمت‌هااگر می‌دونستم بلعیدن چنین نعمت بزرگیه، تمام سالهایی که می‌تونستم ببلعم را شکر می‌گفتم.«هم تمام وجود را باید قدر بدانیم و هم اونو به بخش‌های کوچک تجزیه کنیم و برای هر تکه وجود قند تو دلمون آب بشه.»+ اگر ارزش داشته‌ها و تکه‌های کوچک زندگی را بدانیم و از نداشته‌ها و نیامده‌ها رها بشیم، می‌تونیم اصیل زندگی کنیم. باید همیشه راهی برای هیجان زده بودن از وجود پیدا کنیم.+ اگر کسی را درست در شرایط شما می‌تونید تصور کنید اما از شما شادتره پس شخص شما بابت شادی کمتر مقصره. اون آدم تکه‌های وجود را بهتر جدا می‌کنه و قند تو دلش آب می‌شه.هویت‌زدایی(در گروه درمانی باید استفاده بشه). هر چقدر وجودی زندگی کنیم یعنی کمتر ماهیتی زندگی کرده‌ایم. هویت و ماهیت. به این فکر کنید که کی هستید؟ طیف ماهیت محوری. اسیر ماهیت شدن(قهرمان اجباری). ماهیتت بشه تو«تنها صفت واقعی ما وجوده»حتی اگه بفهمی فرزند کس دیگه‌ای هستی پشیزی از وجود آدم کم نمی‌شه.«بنای زندگی را روی فنداسیون محکم بساز که چیزی جز مرگ تکانش نمی‌ده. زمانی هم که مرگ بیاد دیگه من نیستم که اذیت بشم.»«تا وقتی من هستم مرگ نیست و وقتی مرگ آمد، من نیستم.»در صفت وجود همه ما برابریم و با کوه و سنگ هم برابریم.آهنگ خالی ابی. من خالی از عاطفه و خشم، خالی از خویشی و غربت، گیج و مبهوت بین بودن و نبودن.(خیام هنگام شکستن کوزه، برزخ شناختی در فقدان سازوکارهای دفاعی در خلا جهان را از پشت شیشه می‌بینه، بین وجود و هر چیزی جز وجود). عشق هم رفته، تنهایی. خنده‌مون هیچ گریه مون هیچ، باختن و برنده‌مون هیچ، تنها آغوش تو مونده، همه چی تویی زمین و آسمون هیچ(دوباره تو اومد!). همه چی در گروی توئه، بدون تو آسمون و زمین هم نیست. مواجهه با آینه!قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود دهم پادکست رواق - فرزند دوقطبی شیطاناپیزود یازدهم پادکست رواق - تو نیز شیهه بکش گاهیاپیزود سیزدهم پادکست رواق - آشیانه خالی(شمارنده معکوس)باقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 10:49:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود یازدهم پادکست رواق - تو نیز شیهه بکش گاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D9%87%D9%87-%D8%A8%DA%A9%D8%B4-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-gencpt2nlgyo</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود یازدهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت یازدهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«با سرمایه عمر چه سودایی باید کرد که ارزشش را داشته باشه؟ عمر چه ویژگی‌هایی داره؟ نسخه اگزیستانسیال فردی»دغدغه گذر عمر. تحلیل کردن وجودی یا زندگی کردن وجودی.آنگلا مرکل شدن، داشته‌های مرکل که مشخصه اما تو چی داری که حاضره همه چیشو باهاش تاخت بزنه؟ عمر، وجود، هستی«چیزی ارزشمندتر از خود وجود نداریم»داشته‌های اکتسابی و انتسابی. حالا با این دارایی باید چی کار کرد؟ چه سودایی کرد که بیارزد؟ نسخه‌های شخصی.ویژگی‌های سرمایه عمرنه تنها اندک اندک زیاد نمی‌شه بلکه به تمامی داده می‌شه و اندک اندک کم می‌شه.قابل پس انداز کردن نیست.کمی قابل سرمایه گذاریه.واحدش روزه.تمام داد و ستدها بر اساس این واحد انجام می‌شه(خرید کالا و خدمت، رسیدن به جایگاه و منزلت و دستاورها و مدارک). فیلم in time.نزولی به ذات بودن چه خرج کنیم و چه نکنیم(یخ، سالی یک کیلو خرج می‌شه).چی کار کنیم که بیارزه؟ سفر تاریخی به زمانی که انسان هنوز کوچ نشین بود، ناب ترین زندگی اگزیستانسیال. ارکان زندگی اگزیستانسیال:چون هنوز به اصالت ماهیت آلوده نشده بود و فقط به بودن فکر می‌کرد و تجربه می‌کردن. بخش زیادی از سرمایه عمر را برای کسی شدن می‌دیم. تبدیل شدن به ماهیت که ملغمه(انتظارات والدین، هنجار، فرهنگ، قوانین و...).چون اطمینان خاطر از فردا معنی نداشت. آینده معنا نداشت، همه چی همین امروز بود. درخت گیلاس. امکان ذخیره برای فردا وجود نداشت. (قبیله‌ای که فعل‌های آینده نداشتن)ارتباط عمیق برقرار کردن با مظاهر اصیل وجود. طبیعت، حیوانات، گیاهان، سنگ، مورچه و....اگر نمی‌ترسیدی چی‌کار می‌کردی؟از اینجا می‌رفتم. «آن دیگری» که تبدیل به پناه و حامی می‌شه، «آنجا» هم برای ما می‌تونه تبدیل به مفر و فرار می‌شه، راه گریز از زندگی غیر اصیل. همه چیزو ول می‌کردم و می‌رفتم تو جنگل تنها زندگی می‌کردم. این توصیف از زندگی کوچ نشین‌ها براتون حسرت نداشت؟ (فانتزی‌های اسکیپیستی)«همه ما در نهادمون زندگی ناب اگزیستانسیال را آرزو می‌کنیم»این همون نیمه پنهان ماست که به زندگی اصیلش می‌خواد برگرده. صداش از درون چاه به گوش می‌رسه که می‌خوام زندگی را زندگی کنم. شاید فکر کنیم جبر تاریخی ما را به اینجا کشونده اما خودمون بودیم که یوسفمان را در ته چاه انداختیم. چون از ما بهتر بود. مثل اون بودن هزینه داشت. هزینه غلبه فردی بر اضطراب‌های وجودی. پس مسیح را بر صلیب کشید و ترجیه داد به جای شبیه مسیح بودن، مسیحی باشه.حس نسبت به مرگ در سه ساحت خودآگاه و ناخودآگاه و رویا. رویای زندگی در جنگل به دور از مناسبات زندگی امروز بشر نشون دهنده اینه که ما اون زندگی اصیل اگزیستانسیال را می‌خواهیم.به جای ۱۰۰ درصد اگزیستانسیال بودن، دنبال بهبود و افزایشش باشیم. از قبل چاله‌هایی برای عمرمون کنده شده. بخشی از عمرمون اسم دست ماست اما رسما نیست و به دنبال بهبود اون باقیش هستیم.مواردی که در هر نسخه‌ای هست:سرمایه گذاری عمر، ورزش و تغذیه سالم و سبک زندگی سالم. زمانی که می‌توانیم باید ورزش کنیم و بخشی از عمرمون را اختصاص بدیم تا در زمانی دیگر بتوانیم همچنان سالم باشیم و کوه بریم و لذت ببریم. علاوه بر افزایش طول عمر باعث می‌شه سالهای پایانی را بتوانیم اگزیستانسیال زندگی کنیم.در لحظه زندگی کردن لقلقه دهان شده، کسی که نمی‌تونه پیاده روی کنه، کوهنوردی کنه و از طبیعت لذت ببره. علم درونی به سبک زندگی سالم.در باب حکمت زندگی شوپنهاور(تنها شرط لازم برای شاد زیستن، سلامت جسمه و باقیش دست خودته). شرایط بیرونی هم مهمه(جز مرتاض‌ها که تلاطم بیرونی بهم نمی‌ریزدش چون منششون ۱۰۰ درصد اگزیستانسیاله و به جویی دنیا را می‌فروشند). ما رو ممکنه بهم بریزه ولی حس بدبختی کردن مجاز نیست.کسی را می‌تونم در دقیقا شرایط خودم تصور کنم و شادتر باشه، غنی تر، حس درماندگی نداشته باشه و...؟ پس برای کمتر شاد بودن خودت را بازخواست کن. شور زندگی. شور زندگی.وجود را ارج بگذاریم. از مظاهر اصیل وجود به وجد آمدن. از ساده ترین چیزها، پیاده روی کردن، موجودات اطراف. شکایت یعنی عدم پذیرش.آیین آنیمیست(جاندار پنداری، روح پنداری) شاخ و برگ را می‌کندن ولی ازش اجاره می‌گرفت، برای شکار سوگواری می‌گرفتن. از درون به بیرون باید باشه، وجود درخت را آنقدر باور داشته باشیم که باهاش حرف بزنیم ولی اگه نبود از بیرون به درون باشه یعنی حرف بزنیم تا باور کنیم وجود و شعورش را.تو در مسافت بارانی. من و تو آخورمان مرگ است(مقصدمان یکیه اسب و درشکه و درشکه چی و مسافر). از این درشکه بیا پایین، تو نیز شیهه بکش گاهی. آهای بینی سربالا. که زندگی دوسه نخ کام است و عمر سرفه‌ای کوتاه است.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود نهم پادکست رواق - پنهان شدن در لانه گرگاپیزود دهم پادکست رواق - فرزند دوقطبی شیطاناپیزود دوازدهم پادکست رواق - گاهی با آینه حرف بزنباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 10:26:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دهم پادکست رواق - فرزند دوقطبی شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-xx66r6e3fzn3</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود دهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت دهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در این قسمت به سراغ سازوکار بعدی مهم می‌ریم، ایمان به حامی غیبی»مست عشق الهی ولی زمینه‌ش را ندارند. بدون کاری به دین داشتن خودشون را مست خدا میَ‌دونن. ادعیه و نذر و واگذاری امور به حامی غیبی. انفعال بیشتری نسبت به خوداستثناپندارا(از بیرون موفق‌تر به نظر میان اما موفقیت راهی برای غلبه بر ترس‌های وجودیه) دارن. تنها اصیل زیستن ارزش است و بس.نمودهای خرد ایمان به حامی غیبی. جلب ترحم. داستان لنا و گروه و تصادف و بزرگ شدن با پدر مادر بزرگ. پیشرفت نکردن عمدی و درمیان نذاشتن. از دست دادن حمایت. پیشرفت یعنی از دست دادن نوازش و حامی.نمودار زندگی. در خود استثناپنداری، با صعودی نگه‌داشتن نمودار زندگی تلاش می‌کنه پایان را انکار کنه اما در حامی غیبی اصل مسئله را انکار می‌کنه و نمی‌ذاره نموداری ترسیم بشه.خلق جهان فانتزی برای تسکین اضطراب مرگ، تنها و آزادی. جهان کودکی ساختن و کودکی یعنی فاصله با مرگ. با صدای کودک صحبت کردن، بگذار قوانین سخت زندگی بر من حاکم نباشه.کسایی که عموما درحال دردل و گله هستن. گوش کردن به نصیحت ‌های دیگران(وقت گذاشتن دیگران). متکلم وحده شدن. آره می‌دونم ولی‌ها.شباهت سازوکار دفاعی با مواد مخدر. اثرش موقته و نیاز به تجدید داره و سازوکار را راه بندازه. برای جور کردن جنس ممکنه دست به کارهای رواننژندانه بزنه. گدایی توجه. خود اعتیاد یک سازوکار دفاعی برای غلبه بر اضطراب وجودیه، در هپروت بودن، خودکشی مزمن و خاموش، جهانی که قوانینش به سختی دنیا واقعی نیست، مراقبت و حمایت از اطرافیانش می‌گیره.نوازش منفی(شکستن ظرف مجنون، بازی بیرون پرت کنکی). مازوخیسم. شریکش را تبدیل به خدا می‌کند، سلیطه، همسرشون تبدیل به آن دیگری شده که تبدیل به خداش می‌کنیم و یگانه فرصت عمر را نابود می‌کنن.فانتزی‌های ازدواج. ازدواج قراردادیه که وجود آن دیگری را تضمین می‌کنه. نمی‌خوایم در تنهایی بمیریم. برای زندگی اصیل ازدواج شرط لازم نیست.«هر چیزی که مسکن باشه اصیل نیست».تکیه کردن و تکیه گاه شدن مکمل همدیگن(حامی بیرونی و در جای خدا نشستن)مرحله مرحله دیدن زندگی. پدر مادر شدن مماس اوج زندگیه. سازوکار جلوگیری از ترسیم نمودار زندگی، یه جایی وسط نمودار صعودی جلوی ترسیم را می‌گیره. بچه‌دار شدن را عقب انداختن.فرزند دوقطبی.«کسی که حامی غیبی داره، خودش را استثنا می‌دونه»اگر انکار را شیطان بدانیم که دنبال معامله با انسانه تا عمر و زندگی انسان را بگیره و رهایی از ترس‌های وجودی بده. گاهی با صورتی خشک و خشن و وعده‌های قشنگ و گاهی با چهره‌ای مظلوم و خیرخواه شریک رنج و اندوه می‌شه و با خلق خدای فردی از زندگی دست بکشیم. تاثیرش موندگار نیست و این تویی که باید بری دنبال شیطان.تقابل دو چهره. چهره خوداستثناپندار باعث پیدا کردن فردیت و خدای خود شدن می‌شه اما یهو با تنهایی مواجه می‌شیم و پناه می‌بریم به حامی غیبی و فردیت را از دست می‌دیم(یکی شدن با کل بزرگ) و یادآور حس نیستیه و دوباره مرگ را متصور می‌کنه.رفتارهای دوگانه متضاد استقلال از خانواده. شعارهایی که با عمل متفاوته. مادری که دنبال استقلاله و هی سرویس می‌ده. مدیر و صمیمیت فضا. دو عمل که یکی در جهت پیوستگی و یکی گسستگی بود در این دو قطبی گیر کرده و اضطراب مرگ داره.این همون بازی اضطراب‌های وجودی که هی لباس عوض می‌کنن و در ضمیر ناخودآگاه فرو می‌رن که یک روانکاو چیره دست می‌تونه مچشون رو بگیره.تشابه در تحقیقات دیگر با این دو دسته خوداستثنا و ایمان به حامی. کسانی که در محیط حل می‌شن و محیط را همسو می‌کنن. کانون کنترل درونی و بیرونی. صندلی کج.کسایی که سازوکار فعال خوداستثناپنداری دارن نسبت منفعل‌های ایمان به حامی غیبی، موفق ترن.حالا که داری می‌کشی پس خوب بکش.هدف داشتن و زندگی هدفمند با روح اگزیشتانسیالیسم یکم زاویه داره ولی گریزی نیست.سازوکاری که فراتر از فرد رفته و جمعی و گروهی شده. آلمان بعد از جنگ اول که نابود بود چی می‌شه که تصور فتح دنیا می‌گیره؟ خود استثناپنداری. انفعال جامعه مذهبی.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود هشتم پادکست رواق - آخرین وسوسه مسیحاپیزود نهم پادکست رواق - پنهان شدن در لانه گرگاپیزود یازدهم پادکست رواق - تو نیز شیهه بکش گاهیباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 22:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود نهم پادکست رواق - پنهان شدن در لانه گرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-nneoj0qusups</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود نهم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت نهم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در این قسمت در ادامه خود‌استثنا پنداری، به فهرمان اجباری می‌پردازیم و می‌بینیم چرا در لانه گرگ پنهان می‌شیم»ترانه حسین صفا«چه حکمتی است که در آغاز نگه من به سرانجام است؟»منظور از آغاز، تمام آغازهاست، مرگ اندیشی، ترس از پایان که حکم خرده مرگ داره.کدام کوزه شکست آن روز؟ هنوز حلقه دستانش به دور گردن خیام است.کدوم باور شکست که یهو فروریخت و کارکردش فرستادن ترس‌های وجودی به اعماق بوده. شاید کوزه سازوکار دفاعیه. ما در این دنیا تنهاییم و آزاد و این دنیای پوچ با مرگ به پایان می‌رسه.حلقه دستان کوزه به دور کسی بودن در معنای مستیه. نوش دارو.قهرمان اجباریفرزند خود استثناپنداری. قهرمان اجباری. در نظر کسی که اگزیستانسالیسم را می‌شناسه شاید حتی قابل احترام باشه. لباس اگزیستانسیالیسم می‌پوشه و شعارهای مشابهی می‌ده.قلعه سوخته و پس زدن رحمت خدا و برای هر چی‌خواستم جنگیدم و با ترسام هم جنگیدم. رجز خوانی، بو بردن از اتفاقی و رجز خواندن برای اتفاق. بو بردن از اخراج. رجز خوانی برای مرگ.اما این منش شرط پذیرش را نداره.اینجا ترس از مرگ منظور ترس از خرس نیست و ترس از تنهایی هم ترس از جدا بودن نیست، معنای متفاوت و موجود در ناخودآگاه داره.معتادان کار و پیشرفته۱. یک دسته دیگه از قهرمانان اجباری، معتادان کار و پیشرفته. صعودی نگه‌داشتن نمودار زندگی که به سمت مرگ نره. پادکست گوش کن. بیکاری براش اضطراب میاره و در زمان پیشرفت تسکین پیدا می‌کنه. اتفاقا برای عامه مردم احترام هم داره اما ریشه‌ش فاسده.بحث سر تفاوت بودنه نه شدن. ساز زدن بدون هدف خاصی. در ساحت بودن موزیسینن اما یکی در ساحت شدن داره عرق می‌ریزه اما یکی در ساحت بودن لذت می‌بره.نهیب زدن«عمر تنها سرمایه ماست، اونو راحت ندید بره»پهلوون پنبه‌۲.  یک دسته دیگه پهلوون پنبه‌س. زندگی خوشگل ساختن و به نمایش می‌ذارن. زندگی ادامه داره، چه خوبه آدم دوست خوب داشته باشه. ساختن جهان فانتزی.این جهان فانتزی مدام نیاز به نمایش دادن داره و بدون نمایش وجود نداره. زیستن در جهان فانتزی بی رحمی جهان واقعی را در محاق می‌کنه. ممکنه از جهان فانتزی هم بزنه بیرون اما معمولا یا سازوکار فشل شده و ترس‌ها زده بیرون و ترجیح می‌ده مدتی نباشه یا سازوکار دفاعی فاسد بهتری پیدا مرده مثلا رفته تو رابطه.فساد طیف داره، از شیر تا ماست شدن.«تازمانی که حقایق هستی را به تمامی نپذیرفته‌ایم، هیچ گونه زیستنی اصیل نیست.»مجبور به قهرمان بودن. از تغییر منع می‌شه. کارکرد دین برای آرام کردن ترس‌ها و با احترامی که گرفته دیگه نمی‌تونه دربیاد. (هر روز نو شدن، همرنگ نشدن، رشدی بودن، مستقل بودن). دختر خنگ و پسر مودب. دنیای فانتزی با قوانین خودش به دور از قوانین خشک.خود استثناپنداری می‌تونه تبدیل به خودشیفتگی اگزیستانسیال بشه. تو عکس دسته جمعی دنبال خود بودن و قدر من را ندانستن و.... خودشیفتگی نشانه یا عوارض خود استثنا پنداریه.سلطه و پرخاش هم از نشانه‌های وجود اضطرابه. خودش رو تافته جدابافته می‌دونه. مشاغلی که سروکار بیشتری با مرگ داره در ساحت خودآگاه ترس کمتری از مرگ داره اما ناخودآگاه بیشتر. اصا شاید چون اضطراب بیشتری داشتن سراغ این مشاغل اومدن. پنهان شدن در لانه گرگ. از ترس گرگ بری تو لونه‌ش پنهان بشی. قلدری برای مرگ(مثب همون سلطه و پرخاش)، شاخ و شونه کشیدن. ستون‌های اصلی دیکتاتوری.اضطراب یعنی ترس از هیچ چیز، تبدیلش به ترس از چیزی آغاز روان‌پریشیه. انکار حقایق. از رشد صحیح و زیست اصیل جلوگیری می‌کنه. در نیمه دوم و بزنگاه حساس زندگی فشل می‌شه و این فشل شدنه درست زمانی که ضعیف تر هستیم سراغمون میاد و صرفا عقبش انداختیم.آدمی بدل به پدر شدن در خود استثناپنداری. آدمی بدل به کودک می‌شه در حامی غیبی. چیزی بدل به پدر می‌شه و سپس به خدا بدل می‌شه. تعداد کسایی که از روش دوم استفاده می‌کنن بیشتره. کسی که از مسیر اول میره، اول بدل به پدر و سپس خدای خودش می‌شه اما از پسش بر نمیاد چون به میزان کافی رشد نیافته. پس یا وارد این فاز نمی‌شه یا موازی از دومی استفاده می‌کنه. جلو هیچ‌کس جز خدا سر خم نمی‌کنم، اوس کریم. پرخاش می‌کنه اما زمانی که به تمامی باید مسئولیت  زندگی را بگیره، افسار زندگیشو می‌سپاره به حامی غیبی.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود هفتم پادکست رواق - سنگر انکاراپیزود هشتم پادکست رواق - آخرین وسوسه مسیحاپیزود دهم پادکست رواق - فرزند دوقطبی شیطانباقی قسمت‌هاby Bing!</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 21:50:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هشتم پادکست رواق - آخرین وسوسه مسیح</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-w3x50ahlilob</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود هشتم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت هشتم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در این قسمت در ادامه خود‌استثنا پنداری، سری به ادیان و اسطوره‌ها می‌زنیم تا نحوه مواجهه آنها با مرگ را ببینیم و از ماجرای مفتش اعظم بهره می‌جوییم»آشنایی با یک جهان‌بینی تازه بدون درد و خونریزی نیست.«اگر مردم از رنج مرگ آگاه شوند، هرگز لبخند بر لب نخواهند داشت»درک واقعیت مرگ می‌تونه خوشی زندگی را از بین می‌بره.مرگ واقعی و مرگ آرایش شده. ارزش دادن به شهادت.عصر اصالت وجوده، کمتر کسی جونش را می‌ده.بی ارزش کردن وجود، ترس از دست دادنش رو کم می‌کنه. سامورایی.امام صادق: عبادت کنندگان سه دسته اند.از روی ترس، عبادت بردگان.به طمع پاداش، عبادت تاجران.عشق و محبت، عبادت آزادگان.پرستش از روی ترس آتش جهنم، کسی که از روی عقوبت خدا خدا را می ترستد، به مقام یقین رسیده و آتش جهنم پیش چشمشه. پس کدوم ترسه که پست حساب شده؟تافته جدا بافته خدا بودن. من یه خدایی دارم که همه‌ش مراقب منه. خدای یکتایی که من براش دردانه‌م. ترس از اینکه من با اونی که کف خیابون له می‌شه تفاوتی ندارم.آغشته به شرکه. با اسلام کاری ندارم، فقط خدا. می‌دونم هوامو داری.آتئیسم به معنای دست شستن از نیروی غیبی کمتر وجود داره. بیشتر دین گریزیه. دعا کردن و چیزی را از نیروی غیبی خواستن. باور به نیروی غیبی در تسکین هر ۴ اضطراب تاثیر داره. تاریخ ابتدا شاهد امر پرستش بوده. رد پای پرستش خدای واحد ۳ هزار ساله که وجود داره و ۲ هزار سال رواق بیشتر و ۱۲ قرن استیلای کامل.مسیحیت و کارامازوف. قرن ۱۶ در زمان سلطه کلیسا مسیح دوباره ظهور می‌کنه که بگه«این اون چیزی نبود که من براتون می‌خواستم». مفتش می‌گه «من که می‌دونم تو مسیحی ولی با برگشتنت داری کار ما را خراب می‌کنی. تو چیزایی را برای مردم می‌خوای که خودشون نمی‌خوان. اونا نمی‌خوان مثل مسیح باشن، اونا می‌خوان مسیحی باشن».اون چیزی که مردم نمی‌خوان چیه؟ آزادی. من می‌دونم تو برای مردم آزدی می‌خوای اما بعد تو، مردم آزادی را دو دستی آوردن تقدیم ما کردن چون ترسناک بود.وسوسه مسیح. هنگامی که گشنه و آواره دشت و بیابون بوده ۳ وسوسه بهش می‌شه:(پیشنهاد می‌کنم داستان مفتش اعظم را کامل بخونید/گوش بدید، پاسخ‌های مسیح به هر وسوسه می‌تونه دنیای جدیدی رو براتون باز کنه)گوشه چشمی نشان بده، تمام سنگ‌های بیابان را به نان تبدیل می‌کنه تا گشنگی ریشه کن بشه.پادشاهی و حکمرانی بر جهان تا مسیح جهان را آنطور که می‌خواد اداره کنه.پیشنهاد اگزیستانسیال. اگه به خدا واقعا اعتقاد داری و خودت را فرستاده خدا می‌دونی و بنده خاص خدا پس خودت را از صخره پرت کن پایین، خدا نجاتت می‌ده.این صحبت‌ها را در وانشناسی به گفت و گوهای ذهنی که در سختی به سراغ مسیح اومده و در تلاشه تا سازوکارهای دفاعی اضطراب مرگش را بیدار کنه می‌شه دید. وادار کنه به اون خدای حامی و مراقب ایمان بیاره. خلاصه مسیح حاصر نشد به اون خدایی که امام صادق تمسخرش کرد ایمان بیاره.خاک تو سرت ما هر سه تاشو قبول کردیم چون چاره دیگه‌ای نداشتیم، تو هم باید قبول می‌کردی. شاید از آرمان‌هات فاصله می‌گرفتی اما جز از این راه نمی‌شه مردم را اداره کرد. ما سلطنت را از آن خود کردیم، نان مردم را می‌دهیم و خدایی که برای مردم ساختیم. خداییه که خودشون برای خودشون می‌خواستن.کارکردش برای اونایی که توان مواجهه با ترس‌های وجودی را ندارند یه خواب خرگوشی می‌سازه که با چشم پوشی از هستی، ترس از نیستی را کم می‌کنه.سازوکارها یا شخصی هستن یا مدون شده. دین و اسطوره و سنت مدون شده هستن.قهرمان اسطوره‌های نورث. اودین و لوکین. در روز موعود دوباره به جهان ما میان تا دوباره بمیرن و تبدیل به عدم بشن. چون در راه حق و در یک روز خاص به نیستی تبدیل می‌شن خوشحالن، به این می‌گن یک مرگ خوب. یک لایه تسکین با انکار می‌ده(آن دنیایی) یکی هم با آرایش کردن(با شرافت مردن). عدم مطلق و پایان مطلقی برای جهان.آرایش کردن مرگ یک سازوکار دفاعیه.در گذشته سن بیشتر معادل دانش و درک و  امتیاز بیشتر بوده. الان به معنای برکنار بودنه.فرزند و نوه داشتن مسکنه برای اضطراب وجودی.داستان مفتش و ۳ وسوسه مسیح(و طبیعتا مواجهه و منش مسیح) با اختلاف از جالب‌ترین داستان‌هاییه که استعاره و کشفیات عمیقی توش پیدا کردم برای خودم.اگر دوست داشتید بیشتر بخونید می‌تونید این لینک را بخوانید و البته محمدرضا شعبانعلی هم در این لینک درموردش گفته و توی کامنت‌ها نکات جالبی مطرح کردن هم آقا معلم و هم دیگر دوستان.نسخه صوتی مفتش اعظم در فیدیبومیلاد هر پیامبر، مرگ آیینی‌ستبرساخته‌ی مردمانیمرگ هر یکیمیلاد آیینیقسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود ششم پادکست رواق - من دلم می‌خواد برگردم به کودکیاپیزود هفتم پادکست رواق - سنگر انکاراپیزود نهم پادکست رواق - پنهان شدن در لانه گرگباقی قسمت‌هاby Bing!</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2023 15:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هفتم پادکست رواق - سنگر انکار</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-mg59yqh81mxi</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود هفتم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت هفتم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در ادامه مسیر مرگ‌آگاهی، با سازوکهای دفاعی مرگ آشنا می‌شیم که مبتنی بر انکاره»روان نژندی(نوروسیس) نسخه سطحی روان پریشیه.ترس از نیستی زمانی که ما را به ساحت هستی اندیشی می‌اندازه اتفاق خوبیه.ناهنجاری روانی یک طیفه که چه میزان ناهنجاره.تعریف ناهنجاری روانی: روان نژندی راه پرهیز از نیستی است با پرهیز از هستی. وامی که باید پس داد. وقتی غرق هستی و زندگی می‌شیم، اون نجواهایی که بلاخره تموم می‌شه می‌زنه بالا. رد کردن لذت زندگی، پس زدن زندگی.مدون شده توسط ادیان. ارزشمند اعلام کردن مرگ. آمپوله، درد نداره. زندگی را چطوری نخواهیم تا مرگ هم برامون سخت نباشه!مایک و همه کاره بودن. سرطان این گرگ درنده، تو هم می‌میری و اتفاقا زودتر از بقیه. انفعال براش قابل تحمل نیست. به جنگ بره مرگ را کنار می‌زنه اما الان تو تخت بشینه هم مرگ به سراغش میاد. خود استثناپنداریی خیلی زیاد. فعال بودنه کمی اضطراب مرگ را با خوداستثنا پنداری و همه فن حریفی کنار می‌زنه.+ سازوکار دفاعی جلوی رشد را می‌گیره.سام. از دست دادن پدر و مادر. گوش دادن به حرف پیرمردا. زنگ زدن برای چک کردن اینکه هنوز حمایت داره یا نه. ایمان به حامی غیبی.سازوکارهای دفاعی شخصی مثل مواد مخدر می‌شه، حتی برای از دست نرفتن ممکنه کمی براش تجویز بشه تا فرصت درمان پیدا بشه.خود استثناپنداری بر مبنای انکاره. اینکه ما در مواجهه با مرگ مشابه هستیم.می‌دونیم که می‌میریم ولی واقعا نمی‌دونیم. انکار و خود را به ندانستن زدن.اصیل زیستن. سازوکارهای دفاعی نمی‌ذارن زندگی را به طور کامل زندگی کنیم و از بخش‌هایی محروم می‌کنن و رشد فردی را مختل می‌کنن.کسایی که می‌فهمن استثنا نیستن بعد از حس خیانت حس خشم سراغشون میاد. اگه می‌دونستم استثنا نیستم، جور دیگری زندگی می‌کردم(اصیل زندگی کردن و جام هستی را تا ته نوشیدن).پیوند با ترس تنهایی. دنیا ککش هم نمی‌گزد اگه من بمیرم. اطرافیانم مرگ من را راحت تر از تصورم و استثنا بودنم می‌پذیرن. فرو ریختن خود استثنا پنداری.دختری که سرطان قابل درمان داشت و خانواده فکر می‌کرد می‌میره. با فرض مرگ اون، باز هم به زندگی عادیشون ادامه می‌دادن. مادری که بچه‌های قوی‌ای تربیت کرده بود و عکس العمل شدید نشان ندادن.اصیل زیستن در پس پرده انکار و فریبه.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود پنجم پادکست رواق - خرده مرگاپیزود ششم پادکست رواق - من دلم می‌خواد برگردم به کودکیاپیزود هشتم پادکست رواق - آخرین وسوسه مسیحباقی قسمت‌هاby Bing!</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2023 13:58:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود ششم پادکست رواق - من دلم می‌خواد برگردم به کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-stlu2flvfxzd</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود ششم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت ششم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در ادامه مسیر مواجهه با اضطراب مرگ و مرگ‌آگاهی، در این اپیزود با ساحت‌های خودآگاه و ناخودآگاه مرگ بیشتر مواجه می‌شیم و در کودکان بررسیش می‌کنیم»خرده مرگ، اتفاقاتی که جلوه‌ای از مرگ دارن مثل اتمام یک رابطه.تاریکی مثل تبدیل به نیستیه.آزمایش میزان ترس افراد از مرگ در ساحات مختلف: در سطح خودآگاه(۳۰)، ناخودآگاه(همه) و خیال پردازی(وقتی به مرگ فکر می‌کنی چه تصویری میاد، ۷۰) چقدر از مرگ می‌ترسیم.فروید ریشه اضطراب را در وانهادگی و اختگی می‌دیده و یالوم ۴ سائق.مرگ آگاهی در کودکان. مرگ از کودکی با ما بوده. زبان ناقص و عدم انتزاع. عدم گفتن حقیقت، حوراک مار و عقرب. ترس از بودن و نبودن(خوابیدن تنها). بیشتر بودن ترس کودکان به نسبت تصور والدین. مرده بازی و پرت کردن اشیا.عمده ساز و کار دفاعی مرگ مبتی بر انکار بنا شده. باور به خدای شخصی و ایمان به مراقب غیبی(نجات دهنده شخصی،‌ خداجویی فطری، خانواده و مادری که حامی و مغذی ما بوده)، خود استثنا پنداری(برای من اتفاق نمی‌افته، من اونی که می‌میره نیستم، بودن و نبودن ما تفاوتی برای جهان نداره، مرکز جهان بودن، خود محوری). این دوتا از کودکی هست و بزرگسالی هم ادامه داره.سازوکارهای(باور) دیگه که بیشتر تو کودکه:مرگ برای بچه‌ها اتفاق نمی‌افتهیه اتفاقی باید بیفته(مثلا چاقو خوردن) تا بمیریمتبدیل مرگ به چیزی که هر شب هم باهاش مواجه می‌شهتمسخر مرگ(تام از چرخ گوش)نقش دخترها در زیست شناختی در خلق و آفرینندگی.کودکان بزرگ شدن را به واسطه محدودیت‌ها می‌خوان در غیر این صورت بزرگ شدن بوی پیری می‌ده.من می‌خوام برگردم به کودکی. خنده‌های بی‌دلیل، خیرگی‌ها خیرگی‌ها. پناهی.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود چهارم پادکست رواق - لمس نیستیاپیزود پنجم پادکست رواق - خرده مرگاپیزود هفتم پادکست رواق - سنگر انکارباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2023 13:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود پنجم پادکست رواق - خرده مرگ |‌ مرور و لینک‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-reckuo5pwijk</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود پنجم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت پنجم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در ادامه اپیزودهای قبلی، در این اپیزود هم آرام آرام به سمت مواجهه با اضطراب مرگ می‌ریم و با خرده مرگ آشنا می‌شیم»همه که نمی‌شه وایسیم تا فرصت مواجهه با مرگ فراهم بشهترس از مرگ یا اضطراب مرگ. خودآگاه و ناخودآگاه. ترس وقتیه که تو خودآگاه بهش فکر می‌کنیم اما اضطراب در پس ذهن.بیستون را عشق کند و شهرتش را فرهاد. بسیاری کارها ناشی از اضطراب مرگه. اهرام ثلاثه.به پیامدهای مرگ فکر کنی، چیا باعث می‌شه الان نخوای بمیریاگه بمیرم، بستگان و خانواده دچار اندوه، مراقبت از نزدیکان، نقشه ها و برنامه ها به پایان می‌رسه، دردناک بودن روند، دیگه چیزی را نمی‌تونن تجربه کنم، دنیای بعدش چه بلایی سرم میاد، بعد از مردن چه بلایی سر جسمم میاد.مرگ به معنای پایان پایان‌ها.پیامدهای خود مرگ، خود رویداد مرگ، پیامدهای دیگر نبودن و نشنیدن و جود نداشتن و نزیستن.کیرکگارد، ترس از یک چیز موجود معنی می‌ده اما اضطراب از چیزیه که وجود نداره. تنبیهی که نمی‌دونی چیه، لو می‌ره یا نه.اضطراب در ناخودآگاه و ترس در خودآگاههفروید، اضطراب علامتی است که می‌گوید خطری در کار است. در اضطراب فرد در انتظار درماندگی است.سازوکار دفاعی تبدیل اضطراب به ترس. هیچ چیز را تبدیل به چیزی کردنرولو می. اگر ترس از هیچ چیز را به ترس از یک چیز بدل کنیم میتوانیم پیکاری برای حفظ جان خود تدارک ببینیم. دوری کنیم، متحدانی بیاوریم، آیین‌های جادوی به جا آوریم یا نبرد سازمان یافته ترتیب دهیم تا از ترس زهر زدایی کنیم. تبدیل مجهولات به معلومات. با چی چندتا می‌زنی.تظاهرات بالینی اضطراب مرگ. چجوری میشیم. واکنش و عکس العمل. مواجهه با ترس بدلی. کنار زدن ترس بدلی برای دیدن اضطراب پنهان هنر روانکاوه. دعوای زن و شوهر و پدر و پسر.روانکاو دست می‌اندازه اون تو می‌گه تو بخاطر این قضیه به مشکل نخوردی، علتش عمیق تره و این یه جنگ بدلیه که چون با چیزی نمی‌تونی بجنگی راه انداختی. با دشمن نامرئی نمی‌شه جنگید. پهلوون پنبه پرخاشگر. علتی فراتر از چیزی که خود مراجع می‌گه.خرده مرگ. چیزی که پرت می‌کنه در حال و هوای اضطراب مرگ. جدایی و طلاق و پایان رابطه. تلاش برای ماندن در قلب و ذهن کسی یک سازوکار دفاعیه و عدمش معادل تجربه مرگه. کسایی که قبلا همو دوست داشتن هر چند وقت یکبار چک می‌کنن که هنوز در ذهن دیگری هستن یا نه.جویس و لزوم پذیرش. شتر سواری دولا دولا نمی‌شه.قدم اول آگاهی به چراییه. آگاهی آسیب را کم می‌کنه. در رواق دنبال آگاهی هستیم.آگاهی دردشو کم می کنه، افتادن از چند سانت یا پریدن از چند متری.انیمیشن کوکو. مردگان دو دسته اند. آنهایی که هنوز کسانی روی زمین هستن که به یادشون باشن(اینا در جهانی دیگر درحال زیستن) وقتیداز تمام اذهان برن دیگه به نیست تبدیل می‌شه.باورها از دیرباز با اضطراب مرگ تنیده شده. نحوه یاد کردن از درگذشتگان.داستان میل مهاجرت مادربزرگ. آنجا مردن، آنجا پیرها خوشحالند. چقدر دوست نداشته بمیرد، تصویری که از آنجا داشت بوی مرگ نمی‌داد.قسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود سوم پادکست رواق - هستی اندیشیاپیزود چهارم پادکست رواق - لمس نیستیاپیزود ششم پادکست رواق - من دلم می‌خواد برگردم به کودکیباقی قسمت‌ها</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2023 12:54:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود چهارم پادکست رواق - لمس نیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82-%D9%84%D9%85%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-beeffaneec2e</link>
                <description>در ادامه نوشته «جستاری در باب پادکست رواق»، خلاصه‌ای از قسمت/اپیزود چهارم پادکست رواق از فرزین رنجبر را آورده‌ام. قسمت‌های قبلی را در همان نوشته یا در انتهای این پست می‌توانید بخوانید. همچنین این متن را از این لینک در سایتم می‌توانید بخوانید.شنیدن قسمت چهارم در Castboxلینک‌های اپیزود‌های فرعی و اسپین‌آف‌های رواق«در این اپیزود و البته اپیزود قبلی و بعدی، یالوم در پی ایجاد این بینشه که چرا مرگ آگاهی لازمه، چرا سری نیست که درد نکنه و اتفاقا خیلی هم درد می‌کنه و لازمه تا ما به سمتش برویم»اندیشیدن به مرگ زیر پوست ناخودآگاه در جریانه و آوردنش به خودآگاه می‌تونه اثرات مخربش را کم کنه. اندیشیدن به مرگ برای زیستن جاریمون می‌تونه مفید باشه. بدون طاعون می‌تونیم خوش باشیم؟ارزش چیزها با متضادشون مشخص می‌شه و پیش چشممون ارزشمند نشون داده می‌شن.فروید بعد از جنگ جهانی اول: زندگی دوباره جالب شده است. دوباره محتوای کامل خود را بازیافته است. بازماندگان دیگه مردم سابق نیستنژان ژیرودو. گفتگوی بین دو خدا: به زمین بروم و عاشقی کنم.داستایوفسکی و نجات از جوخه مرگ. تولستوی و جنگ و صلح، پیر(pierre) و ۵ نفر دیگری که اعدام شدن. اسکروچپل گلدن گیت و پرش به سوی مرگ و خودکشی.شور هستی پس از مواجهه با مرگ. لحظه‌ای کوتاه و تاثیری ژرف.تاثیرات مواجهه با مرگ:تنظیم دوباره اولویت‌ها، احساس رهایی، رها کردن کاری که دوست ندارن، ناچیز شمردن مسائل کم اهمیت، درک زندگی در زمان حال به جای موکول به آینده.قدر دانی پر شور از واقعیت‌های زندگی مثل تغییر فصل، نسیم، برگریزان. چیزهای وجودی. ارتباط عمیق تر با عزیزانشان، نگرانی کمتر بابت طرد شدن، تمایل بیشتر به پذیرش خطر، ترک عادت بد.رها کردن بی اهمیت‌ها در مناقشه با عزیزان. شبیخون به یخچال برای یک لیوان آب پرتغال. کتی اول و کتی دوم که در میان مرگ متولد شد. باید می‌مردم تا بتوانم زندگی کنم. باید پیش از آنکه فرصت زندگی می‌یافتم چشم در چشم مرگ می‌دوختم.دنیا فقط دو روزهقسمت‌های دیگرجستاری در باب پادکست رواقاپیزود ۱ و ۲ پادکست رواقاپیزود سوم پادکست رواق - هستی اندیشیاپیزود پنجم پادکست رواق - خرده مرگباقی قسمت‌هاby Bing!</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 15:34:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای درایه، یک دانه شن</title>
                <link>https://virgool.io/@nimacbehrang/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%86-mlqwqvvsk6py</link>
                <description>متنی که در ادامه می‌خوانید را در نشریه درایه دانشکده علوم ریاضی دانشگاه شریف منتشر کردم، دوست‌داشتم چند کلمه‌ای با اعضای جدیدتر خانواده علوم ریاضی و البته هر کسی که ممکنه در لحظاتی شرایط و دغدغه‌هایی مشابه من داشته، صحبت کنم.نشریه درایه را از اینجا می‌توانید مشاهده کنید(قندشکن را پیش از باز کردن لینک فعال کنید یا deraye_mag@ را در تلگرام سرچ کنید).by Bing!داری چیکار می‌کنی؟ منظورم خواندن این متن نیست، اینکه با عمر۴۰۰۰ هفته‌ای خودت که حداقل ۱۰۰۰ تای آن رفته چه کردی و باقی را می‌خواهی چه کنی؟۱۳۰۰ تای اول آن برای من در این چند کلمه می‌تواند خلاصه بشه. حلی، المپیاد، علوم کامپیوتر، برنامه‌نویسی، استارت‌آپ، رواق، فلسفه‌علم. احتمالا از میانه به قبلش با بخشی از اعضای فعلی دانشکده مشترک باشه و به همین خاطر تصمیم گرفتم تا به عنوان یکی از چند صد نفری که هر ساله مدتی را در دانشکده علوم ریاضی می‌گذرانند، روایتی از مسیری که طی کردم را شرح بدهم شاید مفید باشه. برای خودم شنیدن داستان زندگی دیگران جذاب بوده و شاید همین علتی بوده که سلسله جلسات «ریسمان» را در همبند راه انداختم تا اساتید را دعوت ‌کنیم و با مسیری که طی کردن آشنا بشیم.دوران کارشناسی برای من هم کوتاه و هم  فشرده بود. انتهای سال اول وارد دنیای کار شدم، یکسال بعد در استارتاپی سهیم شدم که در دوران کرونا مدت زمان کار یک روز بعضا به ۱۶ ساعت هم می‌رسید و زندگی در ۹ ترمی که تا تمام شدن کارشناسی بود تبدیل شد به دو چیز، «کار و درس». اگر با معیارهای بیرونی بخواهم بسنجم اتفاقا دوران پر بازده و پر از موفقیتی بوده و همین نشانه‌ای هست که چرا یک جای کار می‌لنگه. بخش عمده از مسیری که آمده‌ام با تقریب خوبی تابعی از شرایط محیطی بوده(که لزوما بد نیست) مثلا کسی که سمپاد درس بخواند، المپیادی هم می‌شود و بعد احتمالا رشته مهندسی یا علوم کامپیوتر انتخاب می‌شه و سپس مشغول به برنامه‌نویسی شدن و بعد رشد و پیشرفت سریع در کار و با یک برون‌یابی(Extrapolation) ساده بتوان ادامه مسیر را هم ترسیم کرد.جدی‌ترین ضربه‌ها از اینکه یک چیزی خوب نیست مربوط می‌شه به مواجهه من با «پادکست رواق»، جایی که دغدغه‌هایی وجودی(اگزیستانسیال) برام آشکارتر شد. جایی که فهمیدم که خوب به نظر آمدن شرایط در گروی به خواب رفتن و نپرداختن به مسائل دیگری بوده. برای من اینکه از توان ذهنی و فکریم در حل مسائل درسی یا مسائل دیتایی و مهندسی در کار استفاده کنم بسیار لذت بخش بود اما سوالات زیاد دیگری هم بود که نمی‌توانستم دیگر بدون مواجه شدن باهاشون از کنارشان رد شوم. مسائلی که به «خود من» و «بودن من در جهان» بر می‌گشت. به جای اینکه بپرسم «در زندگی چه می‌خواهم» مثلا اینکه در این شرکت باشم یا آن شرکت یا با این استک تکنولوژی کار کنم یا آن یکی، پرسیدم «از زندگی چه می‌خواهم»، ارزش‌های بنیادین من چیه، دنبال چی هستم، می‌خواهم از این فرصت را چگونه استفاده کنم تا حسرت کمتری برایم بماند، معنای زندگی چیه، هدف زندگی چیه، فلسفه زندگی من چیه و از این قبیل مسائل. پس از این اتفاقات، دنیا همان دنیا بود اما من به دنیایی دیگری پرت شده بودم.کم‌کم فهمیدم دنیای توسعه و رشد فردی و مهارت‌های نرم چه دنیای بی‌کرانی است که با کنش اول شخص در جهان حاصل می‌شه. اینکه شهامت داشتن را هر روز تمرین کنی، ضرورت‌گرا تر از قبل باشی و به اولویت‌ها فکر کنی و با ارزش‌هایت تصمیم بگیری، به چیزهای کوچکی که عزت نفس را تقویت می‌کنه توجه کنی، بتوانی با خودت و دیگران تمامیت(Integrity) داشته باشی، با ناراستی‌هات رو راست باشی، خودت را نقد کنی و باورهایت را تغییر دهی، عادت‌های جدید در خودت شکل بدی و به سمت هدف حرکت کنی، برنامه بریزی و توان اجرایشان را داشته باشی، انگیزه خودت را حفظ کنی تا بتوانی مسیرهای طولانی‌ای که فرد دیگه‌ای نرفته را بروی و سنگ‌های جلوی پایت را هم کنار بزنی، خودت را بشناسی و بفهمی که چیزی که به عنوان «من» بهش فکر می‌کنی کنترل کاملش با تو نیست اما مسئولیت کاملش با توئه، چه کارهایی را باید الان بکنی که در زمان سختی تاب‌آورتر باشی.اگر دوست‌داشتی تجربیات بیشتری از آدم‌هایی که این دوران را گذرانده‌اند را بشنوی پادکست «۲۰ تا ۳۰» به نظرم گزینه مناسبیه. اینها مواجهه اول شخص من بود با جهان و خودم، نمی‌دانم چه تاثیری بر خواننده‌ی آن می‌گذارد اما همینکه به این نتیجه برسی که چیزهای بسیار مهمی هست که به آنها وقت اختصاص نداده‌ایم و یک قدم هرچند کوچک برایش برداری، به نظرم اتفاق خوبی است.</description>
                <category>نیما بهرنگ</category>
                <author>نیما بهرنگ</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 09:28:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>