<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیما اسماعیلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nimaesmaeeli</link>
        <description>اینجا می نویسم شاید که خوانده شود...
بیرون از این هزارتوی مجازی گوشی برای شنیدن نیست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:03:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/71100/avatar/4hq5V8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیما اسماعیلی</title>
            <link>https://virgool.io/@nimaesmaeeli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/LimooShirin/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-hbinluhyqckm</link>
                <description>تا به حال دقت کردید که وقتی می خواهیم پستی جدیدی اینجا بنویسیم، جای نوشتن متن، به صورت پیشفرض نوشته &quot;هر چی دوس داری بنویس&quot; ؟این همان حس قریب این روزهاست، آدمهایی که از هم دوریم، همدیگر رو نمی شناسیم ولی یه حس مشترک رو تجربه می کنیم و حرف هایی که در گلو مانده و راهی به بیرون ندارد.نوروز امسال برای من مثل هرسال نبود، نه فقط از سرِ جنگ و شاید نه ترسِ جان بلکه ترس از ویرانی بیشتر ایرانم پریشانم کرده و هنوز داغ دیماه خونین بر قلبم سنگینی می کند.احتمالا این حس برای خیلی هاست و شاید یک داغ جمعی باشد.انگار جاهایی در بدنم درد می کند، جای نبود خیلی چیزها، از جان آدمها تا کمترینش نبود اینترنت.یک حس قریب است و با اینکه گفته شده &quot;هرچی می خوای بنویس&quot; اما اگر به رشته تحریر در بیاید، احتمالا منتشر نشود.بگذریم...این روزگار و این اوضاعی که امروز تجربه می کنیم با همه تلخی ها و دشواری ها برای این سرزمین سالهاست که آشناست، سالیان درازیست که دروغ، خشکسالی و دشمن بر جان این دیار زخم هایی عمیق بر جای نهاده، بسیار عمیق تر از دردی که ما تجربه می کنیم.من نمی دانم این درد، تاوان خطاییست که از پدران و مادران ما سر زده و یا تقدیر ما مردمان این عصر است؟هرچی که هست، امروز با آن روبروییم و شوربختانه تا اینجا، کار خاصی از دستمان بر نیامدِ.چه دشوار! اگر به تقدیر به معنای عام کلمه باور داشتم می گفتم تقدیرمان این است.ما چقدر خوش شانس یا بدشانس بوده ایم؟به گفته بیل برایسون :تو نه فقط آنقدر خوشبخت بوده ای که از روزگاران بسیار کهن به یک شاخه تکاملی مناسب تعلق داشته ای، بلکه در عین حال از لحاظ نیاکان شخصی ات، بی نهایت (یا بهتر بگوییم به طرزی معجزه آسا) خوش بخت بوده ای. به این نکته توجه کن که در یک دوره 3/8 میلیارد ساله، دوره ای کهن تر از عمر کوه ها، رودها و اقیانوس های کره زمین، هریک از نیاکان پدری و مادری ات، از جذابیت کافی برای پیدا کردن یک جفت برای خودش برخوردار بوده و سلامت لازم برای تولید مثل را داشته است و سرنوشت و عوامل محیطی نیز به قدر کافی با او همراه بوده اند که عمر طولانی لازم برای چنین چیزی را در اختیارش گذاشته اند. حتی یکی از نیاکان مستقیمت زیر پا له نشد، از هم دریده نشد، از گرسنگی نمرد، درمانده نشد، در جایی گیر نیافتاد، بی موقع زخمی نشد، یا به شکلی از یک عمر تلاش و جستجو برای تحویل قطره کوچکی از ماده وراثتی خود به شریک و جفت اش در لحظه مناسب و برای ابدی ساختن تنها توالی ترکیب های موروثی که می توانست (سرانجام به طرزی حیرت آور و در یک آن) به پیدایش تو بیانجامد، دست برنداشت و منحرف نشد. پس شاید این تلخی امروز، از نگاه ما که این روزگار را پشت سر می گذاریم دوران ناخوشایندیست، اما نه تنها در برابر عظمتِ عمرِ این زمین خیلی ناچیز است، بلکه می توانستیم به سادگی، شانس همین زیستن را نداشته باشیم! آیا بودن و زیستن بهتر از نبودن و نیامدن نیست؟ آیا داشتن این شانس از اقبال ما نبوده ؟ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بوده اند که باشیم. فقط شاید بهتر بود اندکی خوش شانس تر می بودیم.و از سوی دیگر به گفته چالز داروین :مفهوم زندگی، تلاش دائمی است، پس هیچ‌گاه آرام و ساکن ننشین.از آغاز، زندگی سراسر رنج بوده و غلبه بر رنج است که از انسان، انسان می سازد. اگر نیاکان ما برای لحظه ای دست از تلاش بر می داشتند، نه ما و نه این تمدن بشری امروز هیچ یک وجود نداشت یا دست کم این چنین نبود.زندگی تلاش برای بودن و زیستن در نا امیدوارانه ترین روزهاست، اینکه در روزهای سخت به یاد داشته باشیم که باید سرسختانه تلاش کنیم چون فردایی هست و این یعنی شانس این را داریم که فردا بهتر از این باشد و این یعنی نگه داشتن امید، چون نوری در قلب، برای گذار از تاریکی و شاید نگاهداشت آداب و رسوم ابزاریست برای امیدواری.در کتاب تاریخ سیستان خواندم:از دور که سواد شهر پیدا شد، دود و آتش بود که از شهر زبانه می کشید. به شهر که رسیدم، کشته بود که بر جای جای شهر فتاده بود، زنان و مردان و کودکان.مهاجمان حتی بر حیوانات رحم نکرده بودند.ناگاه از برزنی صدای بربط شنیدیم، به کوی وارد شدیم و مردی را در حال بربط نوازی و رقص دیدیم!گفتیم &quot;ای مرد! این چه حال است؟&quot;با چشمانی گریان و حالی پریشان گفت: &quot;سپاهیان مسلمان بر نیمروز تاختند و یزید بن ملهب دستور کشتار همگان داد و کشتند و سوختند. من به همراه اندکی بیرون از شهر بودیم و پس از رفتن آنان آمدیم.&quot;حیرت زده گفتیم: &quot; پس این نواختن و رقص برای چیست؟&quot;گفت: :مگر نمی دانید نوروز است؟&quot;شاید تنها چاره کار امیدواریست، هر چقدر سخت و دشوار، این سنت دیرین و این تلاش که نسل اندر نسل بر طاقت مردمان این دیار ساییده، میراثیست که حفاظت از آن بر دوش یکایک ما سنگینی می کند و اما نباید ما، زیر این بار شانه خالی کنیم.خوشبختی باید آن سوی تاریکی ها باشد. بیایید طاقت بیاوریم.بُگذرد این روزگار تلخ تر از زهر روزگار به کامنیما اسماعیلی</description>
                <category>نیما اسماعیلی</category>
                <author>نیما اسماعیلی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 09:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دَردِ دل یا دل دردَ</title>
                <link>https://virgool.io/LimooShirin/%D8%AF%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AF%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%8E-zpd1tntqvepk</link>
                <description>شب سردی است و من افسردهراه دوری است و پایی خستهتیرگی هست و چراغی مردهمی کنم تنها از جاده عبوردور ماندند زمن آدمهاسایه ای از سر دیوار گذشتغمی افزود مرا بر غمهاسهراب سپهریمن معمولا خیلی کم توی ویرگول وقت می گذرونم، نه که فکر کنید خودمو تافته جدا بافته می دونم ها نه! من مشکل بی گوشی دارم. یعنی گوش شنوا نیست. شایدم هست ولی به حرفای من گوش نمیده.خب شاید اونم مشکل منو داره! شاید این مشکل اغلب آدمهای این زمونه ست. احتمالا خیلی دور موندیم از هم ما آدمها.من اینجا می نویسم که دردِ دل کنم و چون دل درد دارم منتشر نمی کنم، منتشر می کردم ها اما وقتی دیدم نوشته های من چند روزی در صف انتشارن و منتشر نمی شن گفتم مگه دل درد دارم که روی دکمه انتشار کلیک کنم.اصلا می خوام بمونه همینجا برای خودم، اصلا پیشنویس باشه بهتر.اصلا می خوام با ویرگول قهر کنم، اصلا می خوام با همه آدمهای شهر قهر کنم، با همتون قهرم، با تک تکتون، حتی با اونهایی که نمی شناسم.برای کی مهمه؟ دکتر صادقی گفته: دنیا برای رنج های شما پشیزی ارزش قائل نیست ، هیچ کس رنج های شما و شما رو با رنج هاتون دوست نداره.آدمها وقتی ما رو می بینن که سر از نکبت خاک بیرون آوردیم و به ثمر نشستیم، اونم برای اینکه از این ثمره بهره ببرن. می دونم خیلی تیره است اما واقعیت داره، فقط بعضی از پدرها و مادرها، بچه هاشون رو از روی عشق می خوان، بعضی از خواهر برادرها هم هستن اما تعدادشون کمتره و گاهی ، هر از گاهی بعضی از دوستان ، اینا دیگه خیلی نادر هستن، شاید تا چند سال دیگه کلا منقرض بشن. البته اونها هم در برابر عشقشون چیزی طلب می کنن ولی این یکمی فرق داره.پس شاید بهتر باشه سرتون رو پایین بندازید و کارتون رو انجام بدید و دردِ دل نکنید، تراپیست خوب پیدا کنید و اگه پولشو دارید برید پیشش، چون کسی مجانی به حرفهای شما گوش نمی ده و یادتون باشه شماره اش رو برای منم بفرستید.تراپیست هایی که روانشانسیِ شناختی می دونن و به چرایی ها کار دارن مد نظرم هست، من نیاز به همدردی کسی ندارم، همدردی منو پذیرا باش به کار من نمی آد، من می خوام یکی بفهمه دردم چیه و چرا دارمش و با احترام به همه تراپیست ها، از نظر من این کار هر تراپیستی نیست.اگر ارتباط شعر و متن براتون سوال هست باید بگم که ارتباطی ندارن، به نظرم این شعر وصف حال امروز ماست، ضمن داشتن یه امید در دوردست های خیلی دور، یه غمِ عمیقِ جانسوز رو به دوش می کشه. نمی دونم سهراب چی کشیده که این رو سرودِ؟و هنوز نمی دونم باید نوشته ها رو اینجا منتشر کنم یا نه؟ هر بار که دستم سمت دکمه انتشار میره انگار چیزی روی قلبم خط می کشه. دوستی می گفت نوشته ای که خونده نشه انگار وجود نداره، اما اونها هستن، همینجا توی لیست پیشنویس های من.بگذرد این روزگار تلخ تر از زهرروزگار به کامنیما اسماعیلی</description>
                <category>نیما اسماعیلی</category>
                <author>نیما اسماعیلی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 22:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@nimaesmaeeli/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-vxty40obkxsi</link>
                <description>برگشتم! میدونم شاید برای کسی مهم نباشه ولی، برگشتم چون دوست دارم که اینجا باشم، بنویسم و بخونم و خونده بشم، هرچند که هیچ چیز مثل گذشته نیست.نه من! نه ویرگول! و نه حتی مردم این آبادی...البته یه دلیل دیگه هم داره، نه اینترنت هست! نه یوتوب و نه اینستا و نه هیچ کوفت و زهرمار بدرد بخور دیگه. خیالی نیست! چه جایی بهتر از ویرگول؟می نویسم باشد که مقبول واقع شود.</description>
                <category>نیما اسماعیلی</category>
                <author>نیما اسماعیلی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 22:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>