<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nimoo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nimookhoubyari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 06:33:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/560262/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nimoo</title>
            <link>https://virgool.io/@nimookhoubyari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ندیدن با چشمان باز</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-k8mmpu4m5yef</link>
                <description>هوای شهر رو به سردی می‌رفت. تابستان جایِ خودش را به پاییز می‌داد. روزها کوتاه و کوتاه‌تر می‌شدند و تازگی ها چقدر زود غروب می‌شد. خیابان داستان ما تقریبا در حوالی مرکز شهر بود، که به خاطر چند اداره‌ای که در آن بود صبح‌ها و ظهرها شلوغ می شد و ترافیکی سنگین داشت. اما عصرها خلوت‌تر بود.در گوشه‌ای از این خیابان پارکی بود که کم کم داشت سرسبزی تابستانه‌اش را از دست می‌داد و چمن‌هایش از سبزی به زردی متمایل می‌شدند. در انتهای پارک چند سرسره بود با شکل‌ها و رنگ‌های متفاوت. یکی مستقیم بود، آن یکی پیچ می خورد و پایین می‌آمد و دیگری حالت تونلی داشت و کمی ترسناک بود برای بچه‌های کوچک‌تر و گویی سُر خوردن داخلش یعنی که من چقدر با دل و جرئتم. گاهی چندتا از بچه‌ها که بازیگوش‌تر از بقیه بودند، تونل را از پایین به بالا می‌رفتند و جیغ می‌زدند. سه تاب آن طرف‌تر با باد پاییزی تکان می‌خوردند. تاب‌هایی که همیشه باید برای سوار شدن‌شان صف می‌کشیدی، اما حالا دیگر چندان هواخواهی نداشتند. زنجیر فلزیشان عصرها سرد می‌شد و دیگر هوا برای بازی کردن بچه‌ها گرم و مناسب نبود.جایی نه چندان دورتر از آن تاب و سرسره‌ها، درختی زندگی می‌کرد که دیگر پیر شده بود. شاید از تمام درختان آن اطراف کهن سال‌تر بود. او عاشق بهار و تابستان بود. آن وقت‌هایی که پارک شلوغ بود، آخر می‌دانی درخت‌ها که پای رفتن ندارند، می‌مانند آن هم به اجبار. پس خیلی بیشتر از ما آدم‌ها حوصله‌شان سَر می‌رود. برای همین او همواره به آدم‌هایی که از آن جا می‌گذشتند، نگاه می‌کرد، حرف‌هایشان را می‌شنید، رازهایشان را می‌دانست و گویی از دلشان هم با خبر بود. بودند کسانی که درخت تنها محرم اسرارشان بود. اما این روزها با خلوت شدن پارک او بیشتر در خودش فرو می رفت و خیال پردازی‌ها شروع می‌شد.اما راستش این سال‌ها دیگر بیشتر به گذشته‌ها فکر می‌کرد تا رویا بافتن.شب‌های بلند پاییزی چشم به جایی می‌دوخت و در گذشته‌ها غوطه‌ور و بعد غرق می‌شد. گویی اصلا شب‌های پاییزی را برای همین آفریده باشند که گوشه‌ای بنشینی و غرق در خاطراتت شوی و با تلخ‌هایشان بخندی و با خاطرات شیرین بغض راه گلویت را ببندد.درخت به خاطر می آورد. او آن جا ایستاده بود و بازی کودکانه دختر بچه‌ها را تماشا می‌کرد. دختر بچه‌هایی که با دامن کوتاه گلدار و جوراب‌های سفید و کفش‌های کودکانه‌شان دنبال همدیگر می‌افتادند و از پله‌های سرسره‌ها بالا می‌رفتند، این طرف و آن طرف جست و خیز می‌کردند و چنان شادمانه می‌خندیدند که پارک لبریز از خنده‌هایشان می‌شد و هنوز صدایشان در گوش درخت به یادگار مانده‌است.هرگاه لبخندی گوشه‌ی لب درخت می‌نشیند، می‌توانی بفهمی که به چه فکر می‌کند. آن چه در خاطره‌ی درخت پر رنگ به قوت خود باقیست، همین خنده‌هاست و آن نگاه‌های گرمِ مردمان اطرافش که به همدیگر می کردند و گاهی درخت هم از آن ها بی بهره نمی ماند و همان بالا رفتن پسرهای بازیگوش از شاخه هایش است.زمان هایی را به خاطر می آورد که عابران زیباییش را می دیدند و گاهی به آن اشاره می کردند. پاییزهایی را در یاد داشت که صدای خش خش برگ هایش زیر پای دختر و پسری که دست در دست هم داده بودند و صد البته دل نیز هم، گوش زمان را کر می کرد، هرچند که یواشکی راه می رفتند.حالا اما پاییز آمده بود و او تنهاتر از همیشه بود. گرفته می نمود. برخلاف سابق که از ریختن برگ هایش لذت می برد، حالا دیگر با خِسّت فراوانی برگ هایش را به دست باد می داد. راستش قبلا ها هر سال چند وقتی که از بهار می گذشت، برگ ها بر تنش سنگینی می کردند و شاخه هایش را خسته. احساس می کرد آزادی اش کمتر شده و شاخه هایش در باد دیگر آزادانه نمی رقصند و خسته می شد از این هم نشینی و وابستگی مداوم. دلش می خواست از هر چه تعلق است بگریزد. گسستن و رهایی. و با آمدن پاییزِ برگ ریزان نفسی می کشید و مشتاقانه افتادن یکی پس از دیگری برگ ها را به نظاره می نشست. اما به میانه های پاییز نرسیده دلتنگ شان می شد و از تنهایی خسته. و این چه تکراریست حتی در زندگی ما آدمیان. وقتی که گسستیم در پی پیوندیم و یکی شدن و چون پیوستیم خسته از جور همدیگر و در جست و جوی تنهایی و آزادی سابق خویش و تکرار و تکرار و کِی می آید آن که بماند و مرحمی باشد بر بی قراری های دل بی قرارمان.آری این روزها درخت با باد پاییزی دست در گریبان بود، می جنگید، جانانه مقاومت می کرد؛ چرا که می دانست این آخرین باریست که که برگ و بری بر تنش روییده و شاید دیگر بهاری را نبیند، اما خودش هم خوب می دانست که بازنده کیست.کم کم شاخه هایش خالی می شدند، عریان گویی و چه فرش رنگارنگی در زیر پایش گسترده شده بود. هزار رنگ. او منتظر عابران با صفایی بود که هرگز نمی آمدند. زمستان آن سال برف سختی بارید. درخت زیر سنگینیِ آن همه سفیدیِ نشسته بر شاخه هایش، خم شده بود و چشم هایش را به سختی باز نگه داشته بود. همه ی درختان در خواب بودند ولی او نمی خواست بخوابد. خوابیدنی بدون بیداری. دلش گرفته بود. دلتنگ آن بازی ها بود و آن دل های خوش و آن همه گرمی. گویی انتظار همین گرما بود که او را در این زمستان سرد زنده نگاه داشته بود و کورسوی امیدی، تاریک خانه‌ی دلش را اندکی روشن می کرد. اما کسی نمی آمد و اگر هم می آمد به سرعت می گذشت و ابدا توجهی به آن زیبایی چشم نواز، آن درختِ خشکِ خمیده یِ زیر برف نداشت.او با خود می اندیشید که با پیر شدنش زیباییش را از دست داده است. پلک هایش به آرامی بسته می شد و در همین حین جوانه ای را در کنار خودش دید که از زیر برف های آب شده سر بیرون آورده بود. به جوانه نگاه می کرد،به نظر از او سوالی می پرسید. سوالی که شاید آن جوانه به تلخ ترین شکل ممکن به پاسخش برسد.گویی با چشمانش می پرسید که آیا من دیگر زیبا نیستم یا چشمان این مردم دیگر زیبایی مرا نمی بینند. چشمانش بسته می شد و لبخندی گوشه ی لبش بود و هر کسی می دانست که به چه می اندیشد. چشمانش آرام بسته شد و چه کسی می توانست زیباییش را انکار کند.پایان</description>
                <category>Nimoo</category>
                <author>Nimoo</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 01:54:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@nimookhoubyari/%D9%86%D9%81%D8%B3-szydqqp9a07a</link>
                <description>قلم به دست می گیری ، می نویسی ، کاشته می شوند ، قد می کشند ، بلند بالا. سپس می پراکنند ، فزونی . با شوق به تماشایشان می نشینی با لبخندی روی لبشاید آن گاه زمین توانست نفسی تازه کند و شاید ما نیز. </description>
                <category>Nimoo</category>
                <author>Nimoo</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 21:53:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می روی یا می مانی؟ شاید هم هر دو!</title>
                <link>https://virgool.io/@nimookhoubyari/%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88-ytgvswdz0uur</link>
                <description>آرام آرام تلاش می کرد که خاک مرطوب را کنار بزند، خاکی که پر بود از ریشه های درختانی که دیگر وجود نداشتند، برگ های خیس و نمناکی که پیشتر بر زمین افتاده بودند و حالا جوانه ی کوچک در پی آن بود تا از بین آن ها راه خودش را پیدا کند. لطافت هوا را حس کند و گرمای خورشید را بچشد.پیچان و مستان رشد می کرد، قد می کشید و فراتر می رفت. اطرافش پر بود از درختان سر به فلک کشیده ای که اصلا شبیه هم نبودند، یکی تنه ی ضخیمی داشت و دیگری ضعیف تر می نمود. یکی پوست خشک و خشنی داشت و آن یکی نرم بود و لطیف.برگ های هر کدام شان به شکلی بود.هر کدام زیبا بودند به نحوی خاص. و در عین تنوع در یک چیز مشترک بودند و آن هم تلاش شان برای رشد بود. گویی در مبارزه ای دائمی برای رشدِ بیشتر بودند، چرا که هر چه بالاتر می رفتند سهم شان از نور خورشید و هوای آزاد بیشتر می شد و خود این ها باعث رشد بیشتر می شد و این دور ادامه داشت تا انتها.ندایی به او می گفت لذت در بالا رفتن است، بالاتر از تمام درختان بودن نهایت سرخوشیست و هدف هم گویی همین بود آن جا. آن ها نور را میخواستند تا بتوانند بیشتر رشد کنند، هوا را می طلبیدند تا بتوانند بیشتر رشد کنند، ریشه ها همواره به جست و جوی آب در عمق زمین بودند تا بتوانند بیشتر رشد کنند و...جوانه که حالا دیگر برای خودش درختچه ای شده بود، با خود می اندیشید که چقدر باید قد بکشد تا بتواند دمی بیاساید و یا این رفتنِ دمادم را نقطه ی آرامشی هست. راستی کدامش بهتر است: حرکت پیاپی یا قرار و آرام. آخر میدانی همین حالایش هم نوری که بر او می تابید با این که کم بود اما لذتی غریب داشت و هوا هم بر تنش می نشست و گذر می کرد.جوانه هایی که روزی با هم خاک را شکافته بودند، حالا راه بیشتری پیموده بودند و او را جا گذاشته بودند. جوانه ی دیروز ما اما از جایی که بود لذت می برد و با خود می گفت شاید همین مسیر، حقیقت زندگیست، همین حرکت و سکون توامان. خوش بود، هر چند،هر از گاهی نفسی از سر حسرت بیرون می داد و بالا را می نگریست و دلش اوج را می خواست.نوعی دوگانگی را حس می کرد. سکون گندیدگی می آورد و رخوت، و رفتنِ بی وقفه نیز بی شک لذت مسیر را خواهد کشت. با خود می اندیشید. تو چه فکر میکنی؟؟؟؟این که حالا درخت داستان ما در چه حالست و چه می کند را نمی دانم و فقط امیدوارم راهش را یافته باشد. آری او جسارتش را داشت.</description>
                <category>Nimoo</category>
                <author>Nimoo</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 23:17:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-eno74izlchqg</link>
                <description>آسمان ابری و گرفته بود، باد می‌وزید نه به شدت بلکه آرام،سوزی اما با خود داشت. خشک بود و نفوذ می‌کرد. خورشید پشت ابرها مصرانه می‌تابید اما نمی‌توانست ابرهای پنبه‌ای تیره را بشکافد. آفتاب عصرگاهی پاییز بی‌رمق است و کم حوصله، نای تابیدن ندارد، تاب ماندن نیز.کنار خیابان مردی از ماشینش پیاده شده‌بود و به سمت پیاده‌رو می‌رفت. پالتوی قهوه‌ای سوخته‌ای به تن داشت که تا زیر زانوهایش می‌رسید. هم‌چنان که قدم برمی‌داشت لب‌هایش می‌جنبیدند،آرام،نه از سرما ،که چیزی زمزمه می‌شد شعری شاید،حرفی با خود یا مرور دوباره و چند باره‌ی خاطره‌ای قدیمی. سریع و بلند گام برمی‌داشت. شوق رسیدن داشت یا که از چیزی فرار می‌کرد؟ می‌خواست نزدیک شود یا که از چیزی دور؟اندوهی گنگ در چهره داشت. در خود بود. در پیاده‌رو خلوت در سمت راست به کوچه‌ای پیچید. ناخودآگاه قدم آهسته کرد سنگین‌تر گام بر می‌داشت. پای رفتن داشت اما دلش را نه. به زور خودش را جلو می‌کشاند انگار. مقابل در کوچک قدیمی ایستاد. در زد و منتظر ماند. بی‌قرار شده‌بود. خاطرات به قلبش هجوم آورده بودند و مرور می‌شدند. درهم،گنگ،پشت سرهم،یکی تمام نشده دیگری می‌آمد. کودکی‌اش را به خاطر می‌آورد و بعدترش را هم. چقدر بی‌رحم اند خاطره‌ها. خودسرند،می‌آیند بی آنکه خودت بدانی ،بی آنکه خودت بخواهی .ذهنت را اشغال می‌کنند به تمامه. هیچ جایی برای هیچ چیز دیگری باقی نمی‌گذارند. تمامت را می‌خواهند. ارتش خود مختاری هستند.حمله می‌کنند که تسخیرت کنند و تو فتح می شوی، ناتوان و بی‌دفاع. باصدایی به خودش آمد :کسی اینجا نیست، بی خود در نزن. پس باز هم در زده بود. گم در خودش، باز هم و بازهم. همسایه بود او که بیرون آمده بود و با نگاه‌های پرسش‌گرش مرد را وارسی می‌کرد. مرد سری تکان داد. نمی‌شناختش و دلش هم نمی‌خواست چیزی ازاو پرسیده شود. شاید همسایه چیزهای دیگری هم گفته بود و مرد نشنیده بود یا نخواسته بود که بشنود.راه آمده را برگشت، سنگین‌تر اما.جایی دیگر باید می‌رفت .خانه‌ای دیگر. پشت ماشینش نشست و راند. رسید. پیاده شد. زنگ را زد .از آیفون صدایی شنید. پاسخ داد .درخواستی کرد و منتظر ماند. چند لحظه بعد زنی در را باز کرد .گفت و گویی بین آنها در جریان بود ،همان قدر سرد که هوا بود. مرد سراغ مادرش را می گرفت. نتیجه اش یک نشانی بود .جایی که باید می‌رفت ،همین حالا. دیداری باید تازه می‌شد بعد از آن همه سال. بعد از آن آخرین بار تلخ. شرمی با خود داشت مرد و شوقی هم. دقیق نمی‌دانست اما به گمانش ده سالی می‌شد و شاید هم بیشتر و شاید هم خیلی بیشتر از روزی که تصمیم گرفته‌بود برود.آن زمان با مادرش زندگی می‌کرد. پدرش را چند باری بیشتر ندیده‌بود آن هم در کودکی. بیست ساله بود شاید، خلقش تنگ شده بود. مغرور بود و زیاده خواه، خاصیت جوانی .در او اما کمی بیشتر رشد کرده بودند این خصلت‌ها. از همه چیز خسته شده بود. احساس خفگی می‌کرد. بیشتر می‌خواست و کمتر می‌یافت. در ذهنش همه مقصر بودند همه. می‌خواست برود تصمیمش را گرفته بود و باید هم می رفت. آدم کی قرار می‌گیرد آخر؟ مگر میتواند بماند؟ مگر می‌شود ماند؟ اصلا آمده است که برود. پس باید رفت. شاید اما. چند باری به مادرش گفته بود پیرزن ناتوان نبود ولی از پس همه‌ی کارهای خودش هم برنمی آمد خب. آخر دلش را یک دل کرده بود. زنی را پیدا کرده بود نه چندان دور از خانه‌شان و کمی هم آشنا. خرده حقوق مادر را به او سپرده بود تا به او سر بزند و احتیاجاتش را فراهم کند. پس از آن رفته بود با نارضایتی مادر. و مادر هم اشک هایش را بدرقه‌اش کرده بود. آخرین نگاه‌ها را به خاطر داشت هنوز هم.حالا بعد از این همه سال برگشته بود و می‌رفت تا باز هم مادرش را ببیند. سرشار بود ولی اندوهی در دل داشت، حسرتی بزرگ. راه انگار درازتر شده بود و هر چه می‌رفت نمی‌رسید. همه چیز آهسته تر از آن چه باید اتفاق می‌افتاد. زمان انگار که در ظرف عسلی افتاده باشد کش می‌آمد مداوم، جاری می شد به آرامی. ناگهان از دور دیدش. برای چند لحظه قلبش ایستاد، زمان هم شاید. به سمتش رفت با سری پایین و دسته گلی در دست. در چند قدمی مادر سلام گفت و نشست. جوابی نشنید اما. شاید مادر نشنیده بود، اما نه مگر می شود مادر نشنود. مادر نگفته هم می‌شنود و صدای در دل را نیز هم. و مگر می شود مادر سلام را بشنود و پاسخ نگوید. نه هرگز  پس هم شنیده بود و هم پاسخ داده بود. اما شاید بغض مانع شده بود. امان از این کلاف پیچ در پیچ زجرآور. خفه می‌کند آدم را. چه حرف‌ها که در دل زندانی نمی کند این بغض. مرد هم این چنین بود. می‌خواست بگوید اماچه؟ چیزی نمی‌یافت و اگر هم می‌یافت مگر بغض امانش می داد. در این اوقات چشم‌ها راه گشایند. پنجره‌ای هستند باز رو به دل،زلال،پاک و راست گو. حرف‌ها را می‌توان خواند.چشم در چشم مادر. مادر همه چیز را می‌دانست. خوانده بود پیشتر،سنگینی شرم را،سردی اندوه را. فسردگی جان فرزندش را حس کرده بود. می‌خواست گرمی‌اش ببخشد،برهاندش از این همه سردی و تیرگی. خورشیدی می‌خواست باشد روشنی‌ده و گرمابخش،اما بیشتر شعله کم‌سوی شمعی را می‌مانست هر لحظه در هراس خاموشی.فرزند بخشش را از چشمان مادرش خوانده بود و شاید هم خواسته بود که بخواند. آرام شده بود. چیست این مادر؟ چه می توان گفت؟ لباس خاکیان را از چه رو پوشیده این فرشته‌ی آسمانی؟ بوی آغوشش مستت می‌کند،گرمی دستانش هم. صدای نفس‌هایش را که می‌شنوی جان می‌گیری. آرام می‌شوی. اما چه ناسپاسیم ما فرزندان. آرام که شدیم برمی‌خیزیم که باز هم برویم. آری برخاست که برود. دلش می‌خواست خودش را در آغوش مادرش بیاندازد. همه‌ی ما می‌خواهیم. همیشه هم می‌خواهیم. اما چه کم اند این لحظه‌های شیرین زندگی. خم شد. بوسه‌ای بر پیشانی مادر. لبانش را جایی گذاشت که شاید پیشانی مادرش آنجا بود. آه چقدر سرد بود سنگ. گلایلش را همان‌جا گذاشت.برخاست. گریه امانش نمی داد گونه‌هایش خیس شده بودند. باران گرفته بود. اشک و باران یکی شده بودند</description>
                <category>Nimoo</category>
                <author>Nimoo</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 12:59:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>