<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تَلاقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nina_st</link>
        <description>کانال در شبکه های مجازی : @nina_st</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:02:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4847347/avatar/qfoWzh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تَلاقی</title>
            <link>https://virgool.io/@nina_st</link>
        </image>

                    <item>
                <title>🔻 تاریخ ادبیات و تبعیض جنسیتی در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@nina_st/%F0%9F%94%BB-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-h6fqt4c36xqf</link>
                <description>  یکی از زیرگونه های ادبیات تعلیمی، اندرزنامه است. اندرزنامه، وعظ و نصیحتی است که برای تربیت و ارشاد نوشته می شود. اندرزنامه ها، خود زیر گونه ای دارند به نام فرزندنامه یا ولدنامه؛ درواقع ولدنامه، اندرزنامه ای است که مولف برای فرزندش نوشته، در خلال متن او را خطاب قرار داده و یا متن به گونه ای است که حضور فرزند غایب در آن حس می شود. ما بعد از اشوزرتشت پدری را سراغ نداریم که دخترش را خطاب قرار داده باشد [اوستا، یسن ۵۳، خطاب زرتشت به دخترش پوروچیستا] یا برای دخترش اندرزنامه ای نوشته باشد که به نقش زنانه ی او پرداخته باشد، بنابراین اغراق نیست اگر بگوییم  ولدنامه ها برای پسران و به نام پسران نوشته شده است (جز چند استثنا در دوره مشروطه). از قابوسنامه ی شاه زیاری، کیکاووس قرن پنجم بگیر تا دستورنامه ی نزاری قهستانی قرن هشتم و ولدنامه نویسان متاخر.  ساده بگویم دختران، بازتاب خوبی در اندیشه و قلم روشنگران و روشنفکران گذشته نداشته اند، اصولا چیزی حساب نمی شدند. درواقع ادبیات تعلیمی برای آموزش و تربیت مردان خلق شده و زنان را کمتر مخاطب قرار داده است، بنابراین سیرالملوک ها برای تربیت سیاسی، اجتماعی و درباری شاهان و شاهزادگان (نه ملکه ها و نه شاهدخت ها)، ادب نامه ها برای آدابدانی مردان و پسران، مثلا آداب مهمانی، آداب شراب نوشی، آداب قمار، آداب معاشرت و غیره که زنان در این ساختار حضور ندارند و باید در اندرونی باشند. وصیت نامه ها برای اندرزهای خانوادگی یا شخصی وارثان مذکر، ارشادنامه ها برای جانشینان اقطاب تصوف که همه مرداند (مرشد زن در تصوف وجود ندارد) نوشته می شد. کتاب های آموزشی پزشکی، حقوقی، سیاسی و فقهی نیز برای مردان نوشته می شد. ما حتی اخلاقنامه ای نداریم که طرف صحبتش زنان باشند. زنان در طول تاریخ ادبیات فارسی نقش فرعی و کمرنگ داشته اند و از نظر اجتماعی نیز کمتر قابل ذکر بوده اند.  فاجعه آن جاست که وقتی اندیشه ی فاسد وارد فرهنگ شد، دیگر شاه و رعیت، روشنفکر و عامی نمی شناسد و پالایشش خیلی خیلی سخت می شود. درواقع قرن های طولانی، تبعیض جنسیتی در تار و پود فرهنگ ایرانی رسوخ کرده و بزرگان ادبیات را نیز آلوده بود. یکی از ادیبان بزرگ و بی مانند فارسی خواجه افضل الدین بدیل خاقانی شروانی است که به وضوح نگاه خود و روزگار خود را نسبت به فرزندان دختر نشان داده است. ابیاتی از مرثیه ی خاقانی را که برای مرگ دخترش سروده می خوانیم، تا دریابیم که فرهنگ نادرست تاچه حد در مردان فرهیخته رسوخ و رسوب کرده بود:سر فکنده شدم چو دختر زادبر فلک سر فراختم چو برفتبودم از عجز چون خر اندر گلبر جهان اسب تاختم چو برفتماتم عمر داشتم چو رسیدعمر ثانی شناختم چو برفتمحنتش نام خواستم کردندولتش نام ساختم چو برفت  این خاقانی کسی است که وقتی پسرش مرد، اوج هنرش را به کار برد و یک مرثیه ی جگرخراش جنجالی در رثایش سرود که هم در تاریخ ماندگار شد و هم عرش و فرش را از خوناب جگرش گلگون کرد، اما می بینید حالا که دخترش مرده چطور رقص شادی می کند و اکلیل از منافذش می جهد بیرون! چند بیت از مرثیه ی مشهور او برای پسر عزیزش را بخوانید:آرى آتش اجل و باغ به بر فرزند استرفت فرزند، شما زیور و فر بگشاییدنازنینان منا مرد چراغ دل منهمچو شمع از مژه خوناب جگر بگشاییدخبر مرگ جگر گوشه ی من گوش کنیدشد جگر چشمه ی خون چشم عبر بگشاییداشک داوود ببارید پس از نوحه ی نوحتا ز طوفان مژه خون مدر بگشایید  از این تلخ تر هم داریم، آن هم عقیده ی شاه مملکت یعنی کیکاووس زیاری برای پسرش شاهزاده گیلانشاه است که از سر اتفاق، کلک همایونی اش بر دامن کاغذ  می لولد و نامی از دختر می آورد:《 آنچه داری اول در برگ دختر کن و شغل وی را بساز و او را در گردن کسی کن تا از غم وی برهی. آنچه داری بذل کن و دختر در گردن وی بند و برهان خود را از این محنت عظیم》. ادبیات آیینه ی دوران است، آثار بازمانده بازنماینده ی افکار و کردار پدران و مادران ماست، بازتاب عقاید نیاکان ماست و امروزه باید سره و ناسره را از هم جدا کرد. جنسیت زدگی را باید از فرهنگ، زبان و ادبیات امروز پاک کرد.📌 نشریه ایماژ </description>
                <category>تَلاقی</category>
                <author>تَلاقی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 09:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🔻 فرهنگ به مثابه سلاح ایدئولوژیک: نگاهی از منظر لوئی آلتوسر</title>
                <link>https://virgool.io/@nina_st/%F0%9F%94%BB-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B1-g1sdfktgxbfn</link>
                <description>لوئی آلتوسردر جهان‌بینی لوئی آلتوسر، فیلسوف فرانسوی، فرهنگ به تنهایی یک مفهوم مستقل و جدا از سازوکارهای قدرت نیست، بلکه به مثابه یکی از مهم‌ترین ابزارهای ایدئولوژیک دولت عمل می‌کند. آلتوسر معتقد بود که برای حفظ و بازتولید نظم اجتماعی و روابط سرمایه‌داری، دولت نه تنها بر ابزارهای قهریه دولت مانند ارتش و پلیس تکیه دارد، بلکه به شکلی نامحسوس‌تر و گسترده‌تر از فرهنگ نیز بهره می‌برد. این ابزارها که در تار و پود زندگی روزمره جامعه تنیده شده‌اند، نقش حیاتی در تلقین ایدئولوژی حاکم و شکل‌دهی به باورها، ارزش‌ها و شیوه‌های تفکر افراد ایفا می‌کنند.فرهنگ، در این چارچوب، بستری غنی برای این ابزارهای ایدئولوژیک است. نهادهایی چون مدارس، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها، هنر، ادبیات، سینما، و حتی سنت‌ها و آیین‌های اجتماعی، همگی می‌توانند به عنوان حاملان و مروجان ایدئولوژی عمل کنند. آلتوسر تأکید داشت که این ابزارها، برخلاف ابزارهای قهریه که با زور و خشونت سروکار دارند، از طریق رضایت و درونی‌سازی ایدئولوژی عمل می‌کنند. فرد، ناخودآگاهانه در این فرآیند جذب می‌شود و بدون آنکه لزوماً متوجه شود، در چارچوب‌ها و مفاهیم تحمیلی ایدئولوژی حاکم به جهان می‌نگرد و عمل می‌کند.برای مثال، سیستم آموزشی به عنوان یک کنترل گر فرهنگی نه تنها دانش فنی و حرفه‌ای را منتقل می‌کند، بلکه ارزش‌هایی چون اطاعت از مقام، رقابت، و پذیرش نابرابری‌های اجتماعی را نیز به شیوه‌ای ظریف آموزش می‌دهد. هنر و ادبیات، با برجسته کردن قهرمانان یا مضامینی خاص، می‌توانند روایت‌های ایدئولوژیک را تقویت کرده و چشم‌اندازهای جایگزین را به حاشیه برانند. رسانه‌ها نیز با قاب‌بندی اخبار، انتخاب موضوعات، و شیوه‌های روایت، در شکل‌دهی به حقیقت و واقعیت در ذهن مخاطبان نقش اساسی دارند.بنابراین، از منظر اندیشه های آلتوسر، فرهنگ یک عرصه خنثی برای بیان خلاقیت یا هویت نیست، بلکه میدانی استراتژیک است که در آن مبارزه‌ای ایدئولوژیک در جریان است. قدرت حاکم تلاش می‌کند تا از این ابزار فرهنگی برای تلقین ایدئولوژی خود و بازتولید روابط قدرت بهره ببرد، در حالی که گروه‌های مخالف نیز ممکن است تلاش کنند تا همین ابزارها را برای پیشبرد ایدئولوژی‌های رقیب یا مقاومت به کار گیرند. درک این پویایی، کلید فهم چگونگی تداوم سلطه در جوامع مدرن، فراتر از صرفاً کاربرد زور، است. فرهنگ، در اندیشه آلتوسر، نه صرفاً آیینه جامعه، بلکه یکی از ارکان اصلی سازنده و نگهدارنده ساختار آن است.-کاوه@nina_st</description>
                <category>تَلاقی</category>
                <author>تَلاقی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 09:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🔻 جبر و اختیار در ماتریالیسم دیالکتیک</title>
                <link>https://virgool.io/@nina_st/%F0%9F%94%BB-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9-tipg8ldpomwe</link>
                <description>هوشنگ ناظمی (امیر نیک‌آیین)  مکاتب فلسفی ایده‌آلیستی و متافیزیکی تعبیر های غلط و غیر علمی، سطحی و یک جانبه از &quot;جبر و اختیار&quot; به دست می‌دهند؛ یکی را از دیگری مصنوعاً جدا می‌کنند، یکی یا دیگری را مطلق می‌کنند. نمونه بارز این گونه بر خورد ها، ارادهٔ گرایی در یک قطب و سرنوشت گرایی در قطب مخالف است.  سرنوشت گرایی (فاتالیسم)، جبر را مطلق می‌کند و هرگونه خصلت مختار را از فعالیت بشری سلب می‌نماید. نیرو های طبیعی و اجتماعی در این مکتب شکل قدرتی معجز‌نمون، قاهر، غیرقابل شناخت، سرکوب کننده و علاج ناپذیر، شکل &quot;شیر نر خونخواره&quot; به خود می‌گیرند. این قدرت ها سیطره مطلق دارند و انسان در برابرشان خلع سلاح و عاجز است. سرنوشت ازلی و مقدر، همه چیز را از پیش معین نموده و بشر را چاره‌ای و راه گریزی باقی نیست. جهل انسان نسبت به قوانین عینی موجود و عدم امکان پیش‌بینی به علت عدم شناخت، ریشه معرفتی فاتالیسم است. سرنوشت‌ گرایی در لباس فلسفی به صورت مطلق کردن علیت و ضرورت در می‌آید، در زمینه اجتماعی بشر را به تسلیم و رضا، به عبودیت دعوت می‌کند و در عصر ما لزوم مبارزه طبقاتی و لزوم شرکا فعال در این نبرد را نفی می‌کند؛ گاه در لباس مذهبی، رهایی از جبر قاهر، از زجر ها و آلام را، تنها در دنیای خیالی پس از مرگ و به بهای تحمل برده‌وار مصیبت های واقعی این دنیا وعده می‌دهد. علیت مطلق و جبر مطلق در این مکتب، امکان هرگونه انتخابی را حذف میکند، منکر اختیار در هر شکل آن و منکر نقش فعالیت آگاهانه انسانی است‌.  ارادهٔ گرایی (ولونتاریسم)، اختیار را مطلق می‌کند؛ ارادهٔ شخصی، هر مشکلی را می‌گشاید؛ خواستن توانستن است. هرگونه سمت حرکت تاریخ، جبر، قوانین عینی، نفی می‌شود. اين مکتب معتقد است که اختیار عبارت است از استقلال از هرگونه قانون‌مندی عینی، بی نیازی از هرگونه قید و ملاحظه‌ای نسبت به ضرورت عینی؛ و در این رابطه، نقش فعالیت آگاهانه و ارادهٔ بشری را مطلق می‌کند بدون آن‌که هیچ علتی برای آن قائل باشد. تاریخ در نظر طرفداران این مکتب به شکل خیره‌سرانه ارادهٔ و خواست شخصیت های بزرگ در می‌آیند. اینان گویا چنان اختیار مطلق و آزادی عمل بی حد و حصر و قدرت معجزآفرینی دارند که به دلخواه، سیر تاریخ را دگرگون می‌کنند. آنها می‌گویند قادرند با توده‌ها چون قطعه ای موم یا گله‌ای گوسفند رفتار کنند. نقطه اوج این مکتب در عمل سیاسی، فاشیسم است.  زندگی نشان می‌دهد تصمیمی که بدون شناخت جبر و ضرورت، بدون آگاهی به قانونمندی و شرایط عینی گرفته شود، راه به سوی اختیار و آزادی نمی‌برد، برعکس آزادی و اختیار واقعی -به نوشته انگلس- عبارت است از قدرت تصمیم گیری با شناخت کامل وضع (وقوف بر اَمر). تنها با تکیه بر قوانین عینی موجود و ضرورت های عینی می‌توان مختار و آزادانه، چنین تصمیمی را اتخاذ کرد. باید آنها را شناخت، به عمل آنها پی برد، خود را و امکانات عمل خود را با آنها تطبیق داد تا بتوان انتخاب کرد، تصمیم گرفت و در این معنا آزاد و مختارعمل نمودهر قدر این قوانین عیی را عمیق تر بشناسيم و ضرورت ها و قوانین طبیعی و اجتماعی را بیشتر و کامل تر پایه قرار دهیم، آن تصمیم آزاد تر و مختار تر خواهد بود؛ ما آزاد تر و مختار تریم.  اگر ضروریات در نظر گرفته نشود، شرایط عینی موجود نادیده انگاشته شود، انسان نه تنها مختار نخواهد بود، بلکه به قوانین و شرایطی که به هر حال وجود دارند و بدون آگاهی فرد هم عمل می‌کنند، وابستگی بیشتر و اختیاری کمتر و محدود تر خواهد داشت. بیهوده نیست که اگزیستانسیالیسم در پایان راه خود به پوچ بودن وجود انسان، به بدبینی و یأس ناگزیر رسیده است. بیهوده نیست که خودکشی، یا تصمیم مختار به پایان دادن به وجود خود، به مثابه عالی ترین جلوه اختیار در این فلسفه توصیف می‌شود و به نوشته آلبر کامو به مسئله اساسی فلسفه‌ بدل می‌شود.-ماتریالیسم دیالکتیک | امیر نیک آئین@nina_st</description>
                <category>تَلاقی</category>
                <author>تَلاقی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 22:40:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🔻 شهر بی‌چهره: معماری سرمایه و طرد سایه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@nina_st/%F0%9F%94%BB-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%B7%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-wnakarogahu4</link>
                <description>صندلی در یک پارک_ شهر لندندر این منظومه‌ی سرمایه‌داری، معماری دیگر تنها ابزاری برای ساختن سرپناه نیست؛ بلکه به سلاحی ظریف و گاه آشکار برای کنترل فضا و مدیریت شهروندان بدل شده است. نشانه‌هایش در همه‌جا پیداست: نیمکت‌هایی با دسته‌های فلزی متعدد که خوابیدن را ناممکن می‌سازند؛ پله‌هایی با شیب تند که نشستن طولانی‌مدت را دشوار می‌کنند؛ سنگ‌فرش‌هایی با برجستگی‌های نامنظم که اتراق کردن را ناخوشایند می‌سازند؛ فواره‌هایی که آب آن‌ها به ناگاه قطع می‌شود تا از تجمع افراد جلوگیری شود. این‌ها همه، نمونه‌هایی از &quot;معماریِ خصمانه&quot; یا &quot;معماریِ ضدِ بی‌خانمان‌ها&quot; هستند؛ طرح‌هایی هوشمندانه که برای جلوگیری از حضور کسانی که شهروند مطلوب تلقی نمی‌شوند یعنی بی‌خانمان‌ها، فقرا، یا هرآنکه در منطق سرمایه، زائد محسوب می‌شود طراحی شده‌اند.فضاهای عمومی، دیگر متعلق به همگان نیستند. پارک‌ها، پیاده‌روها، و میدان‌ها، به ویترین‌های عمومی بدل شده‌اند؛ فضاهایی که باید پاکیزه، منظم، و عاری از هرگونه نابهنجاری به نظر برسند تا جذابیت سرمایه‌گذاری و مصرف را حفظ کنند. حضور کسانی که قادر به مصرف نیستند، یا کسانی که ظاهر متناسب با این ویترین را ندارند، به مثابه لکه‌هایی بر تصویر بی‌نقص شهر سرمایه تلقی می‌شود و معماری، با ظرافت یا خشونت، تلاش می‌کند تا آن‌ها را نامرئی سازد یا از صحنه بیرون براند.این شهر بی‌چهره، نه تنها انسانیتی را که در خود جای داده، نادیده می‌گیرد، بلکه فعالانه آن را طرد می‌کند. ساختارها، نه برای تسهیل زندگی همه‌ی انسان‌ها، که برای هدایت رفتارها در چارچوب منافع سرمایه‌داری طراحی شده‌اند. هر گوشه، هر نیمکت، هر فواره، داستانی از اولویت‌یافتن سود بر آسایش، و نظم ظاهری بر همبستگی انسانی را بازگو می‌کند. این معماری، در واقع، تجسم فیزیکی نابرابری است؛ دیواری نامرئی که فقیر و غنی، مصرف‌کننده و طردشده را از هم جدا می‌کند و بیگانگی را به یک قانون نانوشته‌ی شهری بدل می‌سازد.-کاوه@nina_st</description>
                <category>تَلاقی</category>
                <author>تَلاقی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 10:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>