<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نو+جوان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@no-javan</link>
        <description>انرژی، امید، ابتکار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 16:07:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26484/avatar/QkXXRK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نو+جوان</title>
            <link>https://virgool.io/@no-javan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مفت فروشی...!</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D9%85%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-yokupasa3afi</link>
                <description>این سرمایه مهمراهکارهای  مختلفی برای استفاده از این معدن طلا وجود دارد، می‌توانید آن را استخراج  کنید و با آن گردنبندهای گران‌بها بسازید و بفروشید، یا می‌توانید حلقه‌های  طلایی بسازید و یا هر محصولی که علاقه دارید... از طرفی هم می‌توانید همین‌که طلا از معدن خارج شد و به همان صورت که هست بفروشید! اصلاً تابه‌حال فکر کرده‌اید چرا طلا را با مثقال و گرم اندازه‌گیری می‌کنند، نه تُن یا حتی کیلوگرم؟!  خب همه می‌دانند وقتی چیزی گران‌بها باشد، آن را حساب شده و به میزان اندک  می‌فروشند یا به‌جای فروش خود آن، فرآورده‌های حاصل از آن را می‌فروشند تا  سود بیشتری کسب کنند. مخصوصاً که آن منبع، تجدید ناپذیر باشد...ثروت تجدید ناپذیرطلای  سیاه یا همان نفت هم ماده‌ای گران‌بها و تجدید ناپذیر است، اما امروزه  کشورهایی که دارای نفت هستند، بر سر فروش این ماده گران‌بها و کمیاب رقابت  می‌کنند و بشکه بشکه آن را می‌فروشند! اما اگر این نفت دست اروپایی‌ها و  آمریکایی‌ها بود چطور با آن برخورد می‌کردند؟ پاسخ این پرسش را از بیان آقا  می‌خوانیم: اگر این نفتی که ما داریم، ما نداشتیم [بلکه‌] آن‌ها  داشتند و به نفت احتیاج داشتیم، نفت را به ما بطری ‌بطری می‌فروختند؛ ما  حالا بشکه ‌بشکه و تُن تُن می‌فروشیم...( ۱۳۹۴/۸/۲۰)   سرمایه نسل آیندهاما قصه فقط به همین‌جا ختم نمی‌شود، آقا نکته دیگری هم دراین‌باره می‌گویند:   اگر نفت در اختیار آن‌ها بود و ما احتیاجِ به نفت داشتیم، یک بطری نفت را  به قیمت پدر و مادرشان به ما می‌فروختند. ولی می‌بینید که کشورهای دارای  نفت، سرمایه‌ تجدید نشدنی خودشان را تبدیل می‌کنند به یک پول  ناقابل.(۱۳۸۳/۴/۱) اگر شما هم به فکر افتادید تا اجازه ندهید این  سرمایه گران‌بها مفت از دستمان برود، باید بدانید راه چاره‌اش رونق بخشیدن  به تولید است تا مجبور نباشیم برای مقداری ناقابل، سرمایه‌ای که متعلق به  فرزندانمان و نسل‌های آینده است را به این راحتی بفروشیم...</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2019 13:57:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری هلندی را درمان کنیم - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-bp9stntdf44r</link>
                <description>قسمت اول را در اینجا،قسمت دوم را در اینجا و قسمت سوم را در اینجا می توانید مطالعه کنید.چین چطور توانسته اینقدر کالا تولید کند و به نقاط مختلف دنیا صادر کند؟!این سوالی است که گاهی از هم می‌پرسیم! اما بیایید پاسخ این سوال را در سفرمان به چین جستجو کنیم...به سراغ یک کارگاه تولید لباس در چین می‌رویم، صاحب کارگاه برایمان توضیح می‌دهد که در ابتدا در خانه بافتنی می‌بافته و به آشنایان می‌فروخته اما پس از مدتی با یکی از دوستانش که وضع مالی خوبی داشته همکاری کرده و از یک کارگاه کوچک شروع کرده و حالا حسابی کارش گرفته...وقتی در شهرهای مختلف چین گشت و گذاری کنیم متوجه می‌شویم از این قبیل کارگاه‌ها کم نیست و هرکس بنا به مهارت خود و با استفاده از وام یا کمک آشنایان دست به تولید زده و بخشی از راز موفقیت وضعیت تولید چین در این امر نهفته است.ماهم می‌توانیم با استفاده از پس‌اندازمان که در قسمت قبل در مورد آن صحبت کردیم، از کارهای کوچک شروع کنیم و در خانه‌هایمان دست به تولید بزنیم!فرض کنید با پولی که جمع کرده‌اید مثلا بذر گوجه به همراه گلدان و کود و... خریداری می‌کنید و آن را در خانه پرورش می‌دهید، وقتی محصول داد هم می‌توانید با میوه فروشی محله صحبت کنید تا محصولتان را از شما بخرد...حالا هم درآمدی کسب کرده‌اید و هم به رونق تولید کمک کرده‌اید! باور نمی‌کنید؟ پس باید بدانید تولید ناخالص داخلی یک کشور شامل همه نوع تولیدات آن کشور است، از تولیدات خانگی گرفته تا صنعتی و...حالا فرض کنید با چندتن از دوستانتان پس‌اندازهایتان را روی هم بگذارید، آن وقت توان تولیدتان روز به روز بیش‌تر می‌شود و با کمی خلاقیت و ابتکار می‌توانید پس از مدتی واحد تولیدی کوچکی تاسیس کنید و حتی چند نفر را مشغول به کار کنید، وقتی به سرگذشت خیلی از شرکت‌های بزرگ نگاه می‌کنیم از همین نقطه کوچک شروع کرده‌اند...جالب است بدانید که بخشی از مسئله تعاونی‌ها که در اقتصاد اسلامی مطرح می‌شود هم به همین نحو است...البته دولت هم در این زمینه نقش مهمی به عهده دارد و باید بدانیم آقا تاکیدات قابل توجهی در حمایت از واحد‌های کوچک تولیدی و رونق تولید خانگی به دولت داشته‌اند...اما مهم تر از دولت، خود ما، عزم جدی و ابتکاراتمان هستیم که می‌توانیم از هر مشکلی عبور کنیم و به هدفمان برسیم.راستی به نظر شما، یک نوجوان که در شهر یا روستا زندگی می‌کند چه مواردی را می‌تواند با استفاده از پس‌اندازش و به دست خودش تولید کند؟</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2019 19:08:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری هلندی را درمان کنیم - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ogqrqstng6hf</link>
                <description>قسمت اول را در اینجا و قسمت دوم را در اینجا می توانید مطالعه کنید.پس از حدود ده ساعت پرواز به پکن می‌رسیم، دلیل آمدن ما به اینجا پیدا کردن ریشه میزان بالای پس‌انداز در چین است...در واقع چینی‌ها بیشترین میزان پس انداز بین کشورهای دنیا را دارند و همین میزان بالای پس‌انداز باعث شد که در  بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ که در دنیا رخ داد، آن‌ها هم خودشان را نجات دهند و  هم بتوانند به کشورهای دیگر وام بدهند.با مردم چین که هم‌سخن می‌شویم متوجه سبک خاص رفتارهای اقتصادی آن‌ها می‌شویم! یعنی آن‌ها فرهنگ اقتصادی خاصی دارند...چینی‌ها برخلاف اهالی غرب که به شدت مصرف گرا شده‌اند و به بزرگترین بدهکارهای دنیا تبدیل شده‌اند ، بسیار کم مصرف هستند و همین مصرف کم باعث شده پس‌اندازهای بالایی داشته باشند...وقتی مردم در کشوری پس‌انداز بالایی داشته باشند، میزان سرمایه گذاری هم افزایش پیدا می‌کند، در واقع آن‌ها پس‌اندازهای خود را سرمایه گذاری می‌کنند و وقتی این سرمایه به درستی هدایت شود می‌تواند باعث رونق معجزه آسای بخش تولید شود. پس یکی از عوامل افزایش سرمایه گذاری در بخش تولید و رونق تولید، میزان پس‌انداز خانواده‌ها در جامعه است...چینی‌ها هم به پس‌انداز کردن بسنده نکردند و آن را به جریان سرمایه گذاری انداختند، سرمایه گذاری‌هایی که باعث شده بخش قابل توجهی از تولید چین را کارگاه‌ها تشکیل دهند، الگویی که برای ما هم قابل استفاده است، از کارگاه‌های کوچک در خانه‌هایمان که به تولید خانگی رونق دهد تا... (مطالب بیش‌تر در این مورد را در قسمت‌های بعد دنبال کنید...)تجربه این سفر یکی از وظایف مهم ما در رونق دادن به تولید را آشکار می‌کند که داروی آن را باید ما نوجوانان به جامعه تزریق کنیم...دارویی برای بیماری مصرف گرایی، بیماری که مانع می‌شود تا پس‌اندازمان را افزایش دهیم و به این ترتیب تولیدمان را رونق بدهیم.نکته مهم این که درمان آن دست خودمان است، همان طور که آقا فرمودند:«عیوب اساسی در سبک زندگی ما است؛ این دیگر مربوط به مسئولین نیست، مربوط به خود ما و شما آحاد مردم است. یکی از مشکلات ما، مصرف‌گرایی است؛ یکی از مشکلات ما، اسراف و زیاده‌روی و زیاد خرج کردن است...»۱۳۹۷/۰۱/۰۱کار ما در کشور چین هنوز به پایان نرسیده و در قسمت بعد در مورد قسمتی از راز موفقیت چین در بخش تولید که برای ما هم آموزنده است بیش‌تر صحبت خواهیم کرد...ادامه مطلب در قسمت چهارم</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2019 18:56:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری هلندی را درمان کنیم - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-rehhsszn4jiu</link>
                <description>قسمت اول را می توانید در اینجا مطالعه کنید.یکی از  راه‌های درمان‌ بیماری هلندی این است که آن‌ها صندوقی ایجاد کردند و مانع ورود درآمد نفتی به چرخه اقتصادی شدند، بلکه درآمد حاصل از نفت را در این صندوق ذخیره کرده‌اند و به جای تکیه بر درآمد نفتی، به تقویت و رونق تولید، کشاورزی، ماهیگیری و سایر ظرفیت‌های کشورشان پرداخته‌اند. آن‌ها اینگونه‌ خود را از چنگال این بیماری مهلک نجات دادند...  نابودی صنایع و تولید تنها بخشی از آسیب‌های اتکا به نفت برای اقتصاد یک کشور است... حالا اقتصاد ایران هم درگیر با این بیماری است، بیماری که با بالا رفتن قیمت نفت در سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۵۵ ، محمدرضا پهلوی ایران را به آن مبتلا کرد و اگر ما روش درمان آن را به کار نبریم صنایع ما هم سرنوشت خوبی نخواهند داشت... اما در ایران از سال‌ها قبل به مبارزه با این بیماری پرداخته‌ایم، آقا در روز اول فروردین سال نود و شش و در سخنرانی‌شان به این مورد اشاره کردند: «صندوق توسعه‌ی ملّی چیست؟ این است که از درآمد نفت کشور هرسال یک درصدی کنار گذاشته بشود که وابستگی اقتصاد کشور به نفت کم بشود. این صندوق برای این است که به بخش خصوصی -یعنی به  تولیدکننده‌ی داخلی- پول بدهد و به او توانایی بدهد تا بتواند کار تولید را  راه بیندازد؛ این شد سرمایه... » و مهم‌تر این که آقا از سال‌ها پیش و در  دولت‌های مختلف، شخصا پیگیر کاهش وابستگی به نفت و خام فروشی بوده‌اند...از طرفی آقا امسال را سال فرصت‌ها نامیدند و حالا که باید تکیه به نفت را کم کنیم و به جای آن به تولید رونق بدهیم فرصت خوبی است تا ریشه این بیماری مهلک را بسوزانیم و خودمان را با افزایش تولید واکسینه کنیم، همان طور که آقا در سخنرانی ابتدای سال فرمودند: «فشارِ کاهش درآمد منابع طبیعی، این حُسن بزرگ را برای همه‌ی کشورهای مشابه ما دارد که آنها را از این تک محصولی بودن، نجات خواهد داد.»اما نقش مردم و به خصوص نوجوان‌ها در رونق تولید چه خواهد بود و اصلا چطور می‌توان نقش ایفا کرد؟ مقصد بعدی ما برای یافتن پاسخ این سوال، پکن پایتخت چین خواهد بود...ادامه مطلب در قسمت سوم</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2019 18:55:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری هلندی را درمان کنیم  - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-tn0dozwgdbu0</link>
                <description>می‌گویند خطرناک و مهلک است و باید زودتر درمان آن را پیدا کرد وگرنه  می‌تواند تلفات سنگینی به بار بیاورد. پس مأموریت جدیدمان معلوم شده است،  باید به دنبال درمان این بیماری بگردیم و برای کشف آن باید سفری پرماجرایی  را آغاز کنیم.سفرمان را ساعت هفت صبح آغاز می‌کنیم و مقصدمان هم آمستردام، پایتخت هلند است! به آمستردام که رسیدیم سراغ یک متخصص می‌رویم و از او در مورد بیماری  هلندی می‌پرسیم، این بیماری از کجا آمده؟ اولین بار کی مشاهده‌شده؟ و چه  نتایجی به بار آورده است؟و حالا نوبت آن است که جواب‌هایمان را بشنویم: «این بیماری اولین بار در سال ۱۹۵۹ زمانی که اولین ذخایر گاز در هلند کشف  شد، رؤیت شده است. کشف گاز و صادرات آن به سایر کشورها باعث شد تا هلندی‌ها  به این منبع طبیعی تکیه کنند و سرمایه‌گذاری‌ها و رونق در بخش گاز  روزبه‌روز بیش‌تر و بیش‌تر شود. به نظر همه‌چیز خوب می‌آمد اما  هلندی‌ها غافل از این نکته بودند که وابستگی به گاز باعث شده تا از بخش  تولید و صنایع غفلت کنند و وقتی متوجه این موضوع شدند که در دهه ۱۹۷۰ صنایع  هلند تقریباً نابودشده بودند. به این بیماری که با وابستگی به منابع طبیعی باعث نابودی بخش تولید هلند شده بود، بیماری هلندی می‌گویند.» این متخصص اقتصادی ادامه می‌دهد که اولین بار نروژی‌ها توانستند این  بیماری را شکست دهند و اگر می‌خواهید درمان آن را پیدا کنید باید به نروژ  بروید.با  اولین پرواز خودمان را به اسلو، پایتخت نروژ می‌رسانیم و سراغ قدیمی‌ترین  کتابخانه شهر می‌رویم، باکمی جست‌وجو متوجه می‌شویم نروژی‌ها در سال ۱۹۶۰  یعنی دقیقاً یک سال پس از هلندی‌ها نفت و گاز در کشورشان کشف کرده‌اند اما  آن‌ها که نگران بیماری هلندی بوده‌اند و به سراغ پیدا کردن درمان آن  رفته‌اند. یکی از درمان‌های این بیماری این است که آن‌ها صندوقی ایجاد  کردند و مانع ورود درآمد نفتی به چرخه اقتصادی و ایجاد تورم و... شدند بلکه  درآمد حاصل از نفت را در این صندوق ذخیره کرده‌اند و به‌جای تکیه‌بر درآمد  نفتی، به رونق تولید، کشاورزی، ماهیگیری و سایر ظرفیت‌های کشورشان  پرداخته‌اند. آن‌ها این‌گونه‌ خود را از چنگال این بیماری مهلک نجات دادند.و  حالا مدت زیادی است که اقتصاد ایران هم دچار بیماری هلندی است و نابودی  صنایع و تولید، تنها بخشی از آسیب‌های اتکا به نفت برای اقتصاد یک کشور  است. اما در ایران هم از سال‌ها قبل به مبارزه با این بیماری  پرداخته‌ایم، آقا در سخنرانی‌شان در حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام در آغاز  سال نود و شش خاطره‌ای تعریف و به این مورد اشاره کردند: «صندوق  توسعه‌ی ملّی چیست؟ این است که از درآمد نفت کشور -نفتی که بدون اینکه  ارزش‌افزوده‌ای تولید کند‌، از چاه درمی‌آوریم و می‌فروشیم- هرسال یک درصدی  کنار گذاشته بشود که وابستگی اقتصاد کشور به نفت کم بشود. گفتیم اوّل بیست  درصد، بعد بر این بیست درصد، هرسال اندکی [یعنی] سه درصد اضافه می‌شود و  این وقتی پیش برود، در ظرف چند سال دیگر، نفت بکلّی از اقتصاد کشور جدا  خواهد شد که این برای کشور یک فرصت بزرگ و یک فوز عظیم است. این صندوق برای  این است که به بخش خصوصی -یعنی به تولیدکننده‌ داخلی- پول بدهد و به او  توانایی بدهد تا بتواند کار تولید را راه بیندازد؛ این شد سرمایه.»به  همین خاطر است که آقا امسال را سال فرصت‌ها نامیدند و حالا که باید تکیه  به نفت را کم کنیم و به‌جای آن به تولید رونق بدهیم فرصت خوبی است تا ریشه  این بیماری مهلک را بسوزانیم و خودمان را با افزایش تولید واکسینه کنیم،  همان‌طور که آقا در سخنرانی ابتدای سال فرمودند: «فشارِ کاهش درآمد  منابع طبیعی، این حُسن بزرگ را نه‌فقط برای ما، بلکه برای همه‌ کشورهای  مشابه ما دارد که آن‌ها را از وابستگی به این منبع طبیعی، از این تک‌محصولی  بودن، از این اقتصاد نفتی -که یکی از بزرگ‌ترین مشکلات اقتصاد ما این است  که نفتی است، وابسته به نفت است- نجات خواهد داد.»ادامه مطلب در قسمت دوم </description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2019 15:41:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان‌بر</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%B1-vm4exjrbsgld</link>
                <description>وقتی می‌خواهیم برای اولین بار به شهری سفر کنیم، اطلاعات جمع می‌کنیم که مسیر آن چگونه است؟ کجاها پیچ خطرناک دارد؟ و...یکی از راه‌های جمع کردن اطلاعات این است که سراغ کسی برویم که قبلاً این راه را رفته و حالا تجربیات ارزنده‌ای برای ما دارد...مسیر زندگی ما نیز همین شکلی است، اهدافی که برای آینده خود به آن‌ها فکر می‌کنیم، در ذهن گذشتگان هم بوده و حالا می‌شود با استفاده از تجربیات آن‌ها میان‌بر زد، همانطور که آقا فرمودند:«عزیزان! نادانسته‌ها را جز با تجربه خود یا گوش سپردن به تجربه دیگران نمی‌توان دانست؛ بسیاری از آنچه را ما دیده و آزموده‌ایم، نسل شما هنوز نیازموده و ندیده است.»و حالا در پیمودن مسیر زندگی به سمت اهداف بزرگمان، نیاز بیش‌تری به این تجربیات احساس می‌کنیم؛ حرکت به سمت آینده‌ای که آقا آن را اینگونه ترسیم می‌کنند:« دهه‌های آینده دهه‌های شما است و شمایید که باید کارآزموده و پُرانگیزه از انقلاب خود حراست کنید و آن را هرچه بیشتر به آرمان بزرگش که ایجاد #تمدن_نوین_اسلامی و آمادگی برای #طلوع_خورشید_ولایت عظمیٰ (ارواحنافداه) است، نزدیک کنید»اما همانطور که گفتیم برای میان‌بر زدن، باید سراغ راه بلدی که از خطرات، سربالایی‌ها و سرپایینی‌ها و... در این مسیر آگاه است برویم، راه بلدی قابل اعتماد...آقا در این مورد می‌فرمایند:«برای برداشتن گامهای استوار در #آینده ، باید #گذشته را درست شناخت و از تجربه‌ها درس گرفت؛ اگر از این راهبرد غفلت شود، دروغها به جای حقیقت خواهند نشست.... دشمنان انقلاب با انگیزه‌ای قوی، تحریف و دروغ‌پردازی درباره‌ی گذشته و حتّی زمان حال را دنبال میکنند و از پول و همه‌ی ابزارها برای آن بهره میگیرند. حقیقت را از دشمن و پیاده‌نظامش نمیتوان شنید. »و حالا بیانیه #گام_دوم_انقلاب چونان نقشه راهی است که رهبر انقلاب با نگاهی به تجربیات چهل ساله انقلاب ترسیم کرده‌اند و به عنوان راه بلدی امین، به یاری نوجوانان و جوانان در طی کردن این مسیر پرافتخار آمده‌اند...</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Wed, 20 Feb 2019 11:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا خوش لفظ مثل مهتاب درخشید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%84%D9%81%D8%B8-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ltl1amjgmmzq</link>
                <description>روایت کتاب «وقتی مهتاب گم شد» از زبان نویسنده آن، آقای حمید حسام:   روایت درباره یک نوجوان با ۱۶ سال سن که از آغاز جنگ پیش حاج احمد متوسلیان در مریوان می‌رود و کار اطلاعات عملیات می‌‌کند و می‌شود یک بلدچی ۱۶ ساله. کار اطلاعات عملیات کار آدم‌‌های خاصی است. در فضای دفاع مقدس پیشانی حادثه‌‌ها، اطلاعاتِ عملیات و تخریب بود.کشف این شخصیت توسط حاج احمد متوسلیان در مریوان اتفاق می‌افتد. او به جهت اینکه دو عنصر جسارت و اخلاص را توامان و در حد اعلی داشته است همه به او اعتماد می‌‌کردند. حاج همت، شهید حاج حسین همدانی و جاوید‌‌الاثر متوسلیان با او کار کردند.علی خوش لفظ عملیات به عملیات رشد می‌‌کند، تجربه‌‌دار می‌شود و در هر عملیات، آن چیزی که برای او می‌‌ماند، یک زخم بر بدنش است و یک زخم بر دلش است. آن برادرانی که باهم #عقد_اخوت بسته بودند، بعد از عملیات آن‌ها آسمانی می‌شدند و علی می‌ماند.در سال ۶۵، بعد از کربلای ۵ که برای هفتمین یا هشتمین بار مجروح می‌‌شود، با خودش می‌‌گوید مشکل من چیست؟ من که از آغاز جنگ بودم، خیلی‌‌ها بعد از من آمدند و رفتند و رسیدند اما من مانده‌ام. یکباره به‌خودش می‌آید که این من، این شخصیت پرآوازه‌ای که در ۱۶ سالگی برای خودش کسی شده و آوازه‌ای پیدا کرده مانع کارش شده است.   علی با خود می‌گوید من را یک لشکر می‌شناسند، از فرمانده تا نیروهای جزء، پس باید جایی بروم که هیچ کسی مرا نشناسد، می‌رود در لشکر ۲۷ باز آنها می‌شناسندش، باز فرار می‌‌کند و ...او گمنامی را برگزید و خداوند نام او را بلند کرد و او را به همه شناساند. درست مثل مهتاب...</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Mon, 11 Feb 2019 15:26:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای هزاران مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-d2eqlckqrqlb</link>
                <description> قهرمان به مسجد رفته بود، صدای گریه پیرزنی را شنید که ملتمسانه از خداوند حاجتی را طلب میکند. قهرمان دلش میخواست خداوند به اشک های پیرزن رحم کند و دعای او را مستجاب... نزد پیرزن رفت و گفت: #مادر، اگر کاری از دست من برمیاید بگو تا کمک کنم؛ اما حاجت پیرزن رفع گرفتاری مالی نبود، او پیروزی پسر جوانش را در برابر قهرمان بزرگ از خداوند طلب کرده بود...قهرمان میخواست مثل همیشه کمک باشد، اما این بار برای حاجت آن مادر، باید #قهرمان بودنش را میبخشید.چه تصمیم سختی بود برای پوریای همیشه قهرمان...اما اشک های مادر کار خودش را کرده بود... پوریا، قهرمانی مسابقه را به رقیب خود هدیه داد و شکست را پذیرفت تا مرهمی باشد بر دل نازک مادر.نام پوریا ماندگار شد در تاریخ اما نه فقط با &quot;واژه قهرمان&quot; بلکه با &quot;نماد پهلوان&quot;...امروز به برکت جمهوری اسلامی، هستند قهرمانانی که صدای گریه #هزاران مادر مظلوم را  میشنوند که رژیم #کودک_کش صهیونیسم؛ آنان را عزادار و بی خانمان کرده است...نام #علیرضا_کریمی کشتی گیر جوان هم ماندگار شد اما نه فقط با &quot;واژه قهرمان&quot;  بلکه با &quot;نماد #پهلوان&quot;...</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Sun, 10 Feb 2019 17:22:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لباس پیشرفت با قواره ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-mrtbi5r750xk</link>
                <description>توجه کرده‌‌اید که بعضی‌ها در انتخاب و خرید لباس چه قدر دقت می‌‌کنند،  همه‌‌ مدل‌‌ها را دیده و آخر هم می‌‌گویند نه! اندازه لباس خوب نبود. باید پارچه بخرم که خیاط الگوی خودم را کشیده و بدوزد. این دقت برای آنکه لباس به تنش بنشیند کار را سخت می‌‌کند ولی نتیجه‌‌ تلاشش #عالی خواهد بود.اصل حرفم ماجرای خرید یک لباس نیست، ماجرای #پیشرفت کردن یک نظام است.  کشورهای مختلف با همه تفاوت‌‌هایی که دارند چه طور ممکن است بر اساس یک  الگو پیشرفت کنند و نتیجه بگیرند. اصلاً بر اساس کدام الگو این لباس‌ها را  دوخته و به تن ملت‌‌ها کنیم؟ از طرفی وقتی آقا از پیشرفت و آینده‌‌ روشن صحبت می‌‌کنند، خیلی از شما هم می‌‌گویید خب چه طور؟ با کدام الگو؟ شبیه چه کسانی شویم؟آقا پاسخ می‌‌دهند: « برنامه‌ پیشرفت، برنامه‌ مشخصی است،‌ برنامه‌ فکر شده و سنجیده‌ای است. ملاحظه کردید، الگوی پیشرفت ایرانی ـ اسلامی که تا پنجاه سال می‌تواند  قالب حرکت این کشور در جهات مختلف باشد، تبیین‌، تعیین‌ و آماده ‌شده است،  در اختیار صاحب‌نظران است که آن را ورز بدهند و تکمیل کنند و کامل کنند.» ممکن است بگویید خب چه‌کاری است، چرا این‌همه زحمت بکشیم؟ از همان الگوهای حاضر و آماده‌‌ شرقی و غربی استفاده کنیم، جواب این پرسش روشن است،« غربی‌ها به خاطر این روش و این مدل، خودشان را بدبخت کرده‌اند، مشکلات فراوانی برای خودشان درست کرده‌اند؛ زرق‌وبرق هست امّا باطن و درون، پوسیده و رو به فساد است؛ از آن‌ها ما نمی‌گیریم.»تا فراموش نکردم یادآوری کنم که ما هم در این ماجرا تماشاگر نیستیم و اثرگذار هستیم. آقا در دیدار با دانش‌‌آموزان گفتند: «شما خودتان را جزئی از  فعّالان این نقشه‌ وسیع و همه‌جانبه بدانید و برای آن خودتان را آماده  کنید. خودتان را در همه‌ احوال موظّف بدانید که در قبال پیشرفت کشور، خودتان را سهیم و مسئول بدانید.»  ٩٧/٨/١٢</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Sat, 09 Feb 2019 11:24:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دهه هشتادی ها ابراهیمی هستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-ayn3hu32szsk</link>
                <description>☀️ خداوند با #نسل_نوجوان_ما همانند ابراهیم نبی(علیه‌السلام) برخورد کرده است. ابراهیم پیامبری بود که از خدا خواست تا لیطمئن قلبی آنچه را که ایمان دارد به او نشان دهد.  و خداوند به ابراهیم نبی تحقق وعده الهی را نشان داد.? نسل ما نسلی است که هم #وعده را دیده؛ هم انکار تحقق آن را از سوی دیگران. سید حسن #نصرالله در دهه محرم امسال از آغاز ماجرای #داعش گفته بود که در زمان حمله همه به این نتیجه رسیده بودند که دولت سوریه بعد از دو یا سه ماه ساقط خواهد شد. اما #جریان_مقاومت با منطق دفاع پیشگیرانه وارد میدان شد و نتیجه، آن شد که امروز محور مقاومت این پیروزی را #جشن می گیرد.? در دوران #دفاع_مقدس هم اگر به رزمندگان اسلامی می‌گفتند یک روز خواهد رسید که شما قصر صدام را #فتح خواهید کرد، حتما با توکل به خدا آن را آرزو می‌کردند. اما می‌گفتند ما دنبال این هستیم که خرمشهر را آزاد کنیم. هنوز تا آن مرحله خیلی راه باقیست.?حتی تا پنج سال پیش، قبل از اینکه داعش در عراق طغیان کند هم کسی فکر نمی‌کرد، روزی برسد که در تکریت پرچم مقاومت بر فراز قصر صدام به اهتزاز دربیاید، اما امروز بر سر در ورودی خرابه‌ی آن قصر، پرچم فاتحان #حشدالشعبی خودنمایی می‌کند.? اگر به رزمندگان اسلام می‌گفتند در اثر #مقاومت شما روزی خواهد رسید که فرزندان و نوه‌هایتان در عراق بین نجف تا کربلا در #اربعین_حسینی سینه‌زنان پیش می‌روند و تکریم می‌شوند احتمالا آن‌ها زیر بمب‌های شیمیایی #آلمان و غرش میراژ‌های #فرانسه ته دلشان خوشحال می‌شدند اما از خود می‌پرسیدند مگر نمی‌بینید که همه کفر بر سر ما خراب شده‌اند و #صدام را تا بنِ دندان مسلح، جلوی ما قرار داده‌اند؛ اما لابد یاد خنده #امام می‌افتادند و زیر لب دعا می‌خواندند که اگر بشود چه شود!? نسل نوجوان انقلاب، اگر قبل‌ترها شنیده بود که به #وعده_شیطان نمی‌شود اعتماد کرد که وَما يَعِدُهُمُ الشَّيطانُ إِلّا غُرورًا امروز به #تجربه_برجام آن آیه را دریافته که #وعده_آمریکا پوچ و توخالی است. اگر شنیده بود که پدرانشان برای نابودی صدام و حفظ اسلام انقلابی، ثابت قدم زیر باران گلوله می‌ایستادند؛ امروز خود را می‌بینند که با قدم‌هایی محکم از  نجف تا کربلا پیاده می‌روند که ان یثبّت دینکم؛ یثبّت اقدامکم. ✨ در عصر عجیبی به‌سر می‌بریم. عصر #تحقق_وعده‌های_الهی. بذر مقاومت، شکوفا شده و عطرش در حال فراگیر شدن است.?نسل #دهه_هشتادی معرفتش به تجربه آغشته و ایمانش با یقین همراه شده است. آن‌ها پاداش صبر و ایستادگی پدرانشان را می‌بینند و نسل فردا هم پاداش انجام وظیفه این نسل را... مسئولیت ابراهیمی ِنسل جدید سنگین است.</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jan 2019 18:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوجوان ندیده ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-wyepvogbqpoh</link>
                <description>? به سختی اکبر را روی نفربر گذاشتیم؛ خوابیده روی سطح صاف و داغ شده از گرما آفتاب. مامور جدید از نفربر بالا آمد. به اکبر، که بی‌رمق خوابیده بود و به حسن نگاهی انداخت. سیلی محکمی به صورت حسن زد. آمد به سمت من و بی‌سوال و جواب یک سیلی هم به من زد. پنجه‌ سنگین سرباز بعثی در صورتم که نشست یک‌دفعه «اسارت» را تمام و کمال حس کردم.? سرباز دشمن پشت کالیبر نشست و به راننده اشاره کرد که راه بیفتد. ساعتی نگذشته بود که میان محوطه‌ای وسیع، که جا به جایش سنگرهای بزرگ و کوچک دیده می‌شد، از ماشین پیاده‌مان کردند. سربازان بعثی با زیرپوش و دمپایی جلوی سنگرهایشان به تماشای ما ایستادند. آن‌ها هم از دیدن من تعجب کرده بودند. یک نفرشان دوید توی سنگر و با یک دوربین عکاسی برگشت. ایستاد کنارم و عکس یادگاری گرفت.? از جلوی هر سنگری که عبور می‌کردیم سربازان دشمن به تماشا ایستاده بودند. سرباز شانزده ساله ندیده بودند؛ آن هم از نوع اسیرش. داشتند مرا تحقیر می‌کردند. باید واکنشی نشان می‌دادم. باید حالی‌شان می‌کردم نترسیده‌ام و اتفاقا خیلی هم شجاعم. ولی چگونه؟ هیچ‌راهی برای ابراز شجاعت و بی‌باکی نبود، جز اینکه مغرورانه نگاهشان کنم و با تکبر راه بروم. سرم را گرفتم عقب، سینه‌ام را دادم جلو، گام‌هایم را استوار کردم و پابه‌پای افسر عراقی پیش رفتم.? بخشی از کتاب &quot;آن بیست و سه نفر&quot;</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jan 2019 22:57:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخبار امروز را به طنز تبدیل کنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-c6juqo35bpvo</link>
                <description>«ترامپ در تماس تلفنی با مسئولان کشور #ایران خواستار تغییر دو وزیر اقتصاد و امور خارجه شد؛ وی همچنین در پیامی که یکی از سفرای کشورهای اسلامی مامور رساندن آن بود، از #مجلس ایران خواست تا لایحه توسعه و اصلاح زمین‌های کشاورزی، زودتر تصویب شود.» اولین واکنش ذهنی شما به این خبر چه بود؟ تعجب کردید؟ به شما برخورد؟ یا گفتید به ناچار باید بپذیریم؟ ممکن است به این خبر غیرواقعی خندیده باشید یا حتی از خواندن آن ناراحت شده باشید که «مگر می‌شود در ایران، #ترامپ بخواهد یک قانونی تصویب شود یا وزیری تغییر کند؟!» اما این مطلب که شاید امروز برای ما خنده دار باشد، روزگاری یک خبر معمولی در دنیا بود!آن زمان، #شاه ایران در سفرهای ۴۰ و چند روزه، به #آمریکا سفر می‌کرد تا شاید بتواند آن‌ها را قانع کند که اجازه بدهند نخست وزیرش را عوض کند یا مجلس ایران به سفارش آمریکا، قانون #کاپیتولاسیون را تصویب می‌کرد و هزاران اتفاق دیگر. این منش ادامه داشت تا اینکه امام خمینی پرچم #استقلال و #عزت را بلند کرد و مردم پشت سر آن مرد خدایی، به پا خاستند و چنان شد که اخبار ناراحت‌کننده دیروز، به #طنز این روزها تبدیل شده است.کنار همه این اتفاقات خوب، همچنان اخبار دیگری تیتر رسانه‌های دنیا می‌شوند: «آمریکا به دنبال تصویب #تحریم جدید ضدایرانی است»، «ترامپ می‌خواهد #برجام را پاره کند»، «آمریکا به‌دنبال خلع #سلاح_موشکی ایران است» و هزاران عنوان دیگر...بازار ارز و طلا و بورس با این اخبار بالا و پایین می‌روند. تولیدکننده‌ها دلشان تکان می‌خورد. اروپایی‌ها برای تاجران ما جلسه توجیهی می‌گذارند که اقتصاد را چه به سیاست؟! «چرا سیاست را کنترل نمی‌کنید تا به شما اجازه تجارت بدهیم؟»شبیه همین حرف‌ها را اوباما در دو سه گفت‌وگو، بلافاصله بعد از امضای برجام گفت که «تغییر در ایران رخ خواهد داد؛ زیرا آن‌ها به تجارت با ما نیازمندند.»#اقتصاد_وابسته_به_نفت، یک #نقطه_ضعف شده است که #دشمن از راه آن می‌خواهد دوباره سرنوشتمان را در دست بگیرد. برای آمریکایی‌ها راه بازگشت به سیاست ایران از معبر اقتصاد می‌گذرد. آمریکا نظام سیاسی‌ای می‌خواهد که دوباره نفت ایران را  تامین‌کننده سوخت کشتی‌های متفقین در جنگ جهانی بکند. دوباره کشور را برگرداند به همان دهه ۴۰ شمسی که سربازانمان در عمان کشته می‌شدند تا صرفا منافع آمریکا در منطقه حفظ و تثبیت شود. می‌خواهد ما را برگرداند به وقتی که تصمیمات کشورمان را سفارت‌خانه‌ها معلوم می‌کردند. تجربه نشان داده که می‌توان اخبار امروز را نیز به طنز آینده تبدیل کرد، فقط باید محکم، نقطه ضعف‌هایمان را بشناسیم و برای رفع آن‌ها #تلاش کنیم.</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jan 2019 21:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه محرمانه</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-vnitrzmzqwcw</link>
                <description>امیرعباس به پدر نگاه کرد. بابا ماسک اکسیژن را لحظه‌ای از روی صورتش برداشت.- چیه باباجان؟امیرعباس زل زد به کپسول اکسیژن و عقربه‌ای که روی آن جابجا می‌شد.- خب نمی‌خوام تنها برم. اگه راهم ندن چی؟بابا که سعی می‌کرد با حبس نفس، سرفه‌هایش را کنترل کند، دستی کشید به موهای پرپشت و خرمایی امیرعباس و چانه‌اش را بین دو انگشت گرفت.- مرد از چی نمی‌ترسه؟امیرعباس که لب و لوچه‌اش آویزان شده بود، با بی‌میلی جواب داد:- تنهاییبابا کمی لبخند زد. چانه امیرعباس را محکم‌تر گرفت.- چرا؟- چون...امیرعباس سعی کرد به چشم‌های بابا نگاه کند. ادامه داد:- چون خدا هست. خدا هست با آدم- ای باریکلا مرد کوچیکِ...مثل سر سفره صبحانه، سرفه دوباره صحبت‌های بابا را برید. صدای مادر از اتاق دیگر آمد:- اگه گذاشتی بابات بخوابه؟ دیر شد بدو؛ آژانس دم دره‌ها!امیرعباس سرش را بالا آورد و از پنجره، ماشین سفیدرنگ آژانس را دید. بعد نگاه کرد به چشم‌های قرمز بابا. سعی کرد خودش را محکم نشان دهد. دست بابا را گرفت و فشار داد. بابا هم که حالا سرفه‌اش بند آمده بود، دست امیر را کمی فشرد و هر دو لبخند زدند.- سلام‌تو می‌رسونم. حتمنِ حتما! راحت بخواب باباجون.امیرعباس همان‌طور که کفش‌هایش را می‌پوشید، این را گفت و درِ خانه را بست.از شیشه جلوی ماشین سعی کرد خیابان‌ها را دقیق ببیند و یاد بگیرد. حالا باید مثل یک مرد آدرس‌ها را حفظ می‌کرد. همان‌طور که به تابلوی یک اتوبان خیره شده بود، جسم نرمی گونه‌اش را لمس کرد. دستش را روی صورت گذاشت و جسم نرم را گرفت. سرِ تسبیح مادر بود. برگشت و لبخند مادر را دید و لب‌هایش را که تندتند تکان می‌خوردند. مادر چشمکی زد و صورت امیرعباس خندان شد. بی‌اختیار زیر لب چندتا صلوات فرستاد. برای سلامتی بابا و برای گرفتن آرامش در تنهایی. دوباره سعی کرد به تابلوی خیابان‌ها دقت کند ولی فکر به اتفاقاتی که قرار بود بیفتند، ذهنش را جای دیگری می‌برد. نفس عمیقی کشید و چند عبارتِ به ظاهر بی‌ربط توی سرش بزرگ شد: «دعوت‌نامه»، «سرفه‌های بابا»، «تنهایی»، «نامه محرمانه»، «تنفیذ» و «آقا»! سعی کرد آن‌ها را مانند دانه‌های تسبیح مادر، به هم وصل کند.یک هفته پیش بود که کسی زنگ خانه‌شان را زد و گفت یک نامه دارید. امیرعباس در نبود مادر و برادر بزرگش، دست نرگس، خواهر کوچک‌ترش را گرفت با هم رفتند برای گرفتن نامه. یک مرد با ریش‌های جوگندمی به امیرعباس سلام کرد و بعد یک کارت شناسایی از جیبش درآورد که امیر آشنایی چندانی با متن روی‌ش نداشت: «روابط عمومی دفتر مقام معظم رهبری» امیرعباس فقط فهمید کسی از طرف «آقا» آمده. مرد، نامه‌ای به امیرعباس داد و گفت: «هر سال برای مراسم تنفیذ، چند جانباز از اداره امور ایثارگران به ما معرفی می‌شه که توی مراسم در خدمت‌شون باشیم. امسال قرعه به نام بابای شما افتاده. احوال‌ش خوبه؟» امیرعباس که تازه کلاس چهارم ابتدایی را تمام کرده بود، سعی کرد جواب مرد را بدهد و بعد از خداحافظی، جملاتی را که یادش مانده بود، به همراه نامه تحویل پدر داد. پدر که خواب بود، از جای‌ش پرید و دعوت‌نامه را چسباند به سینه‌اش. و بعد از پاک کردن اشک‌هایش شروع کرد به پاسخ دادن به سؤالات امیر درباره تنفیذ و ایثارگران و قرعه‌کشی. اما امروز که بابا سر امیرعباس را شانه می‌کرد، گونه‌اش را بوسید و گفت: «امیرِ بابا حواست باشه رفتی اون‌جا انقدر سؤال نپرسیا از بقیه. وسط مراسم اصلا نباید حرف بزنی.» بابا توی لحنِ صدایش بغض داشت و بغضش برمی‌گشت به همین سکوتی که باید در مراسم حفظ می‌شد. امروز هم مثل بعضی از روزها، بابا با سرفه از خواب پریده بود و به قول امیر «شیمایی‌اش رفته بود بالا». هر چه مادر کرده بود، نه با شربت و نه با دَم‌کرده، سرفه بابا بند نیامده بود و تسلیم ماسک اکسیژنش کرده بود. حالا مادر، کنار تخت نشسته بود و غمگین، به چشم‌های خیس پدر نگاه می‌کرد.- این بچه تا حالا آقا رو ندیده. منم ندیدم ولی می‌بینی که اوضاع‌مو. اگه بیام اون‌جا، با سرفه‌هام هم مراسم‌و به هم می‌زنم هم آقا رو ناراحت می‌کنم. شما باید باهاش بری. داداش بزرگ‌شم که سربازه و نتونست مرخصی ساعتی بگیره. من حواسم به نرگس هست. شما باهاش برو خانوم. من امیر رو می‌شناسم. مرد شده، می‌فهمه باید تو یه مراسم رسمی چی‌کار کرد. دل‌شو نشکن خانوم...امیرعباس از لای در، به حرف‌های بابا گوش داده بود و بعد نگاه کرده بود به دعوت‌نامه‌ای برای بابا و یک همراه. ترس تنها رفتن به یک مراسم رسمی، قلبش را لرزانده بود ولی بعد، صحبت‌های بابا آرامَش کرده بود. اما او باید کاری می‌کرد حالا که بابا نتوانسته بیاید و به آقا شرایط بد جسمی و سرفه‌هایش را نشان دهد، جای خالی او و حرف‌هایش را پر کند. یک نامه لازم بود. نامه‌ای با دست‌خط خودش که تمام غم‌های خانواده یک جانباز شیمیایی و تمام درد دل‌های خودش را در آن بگوید. نامه را تا کرده و روی پاکتش نوشته بود: «نامه محرمانه، فقط آقای خامنه‌ای و آقای رییس‌جمهور بخوانند».غرغرهای راننده آژانس از ترافیک، امیرعباس را به خودش آورد. دوباره نگاه کرد به تابلوی خیابان‌ها: «جمهوری». توی کارت آدرس را دیده بود و می‌دانست تا چنددقیقه دیگر می‌رسند. یک بار دیگر دست کرد توی جیب کتش و نگاهی به نامه انداخت. ماشین ایستاد.پیاده شد و با مادر تا کنار اولین در رفتند. از بابا درباره بازرسی شنیده بود. کنار در ایستادند و مادر دست کشید روی سرش.- پس قرارمون شد بعد از مراسم، همین‌جا کنار در. باشه امیرم؟- اوهوم. همین‌جا کنار اون تابلوی ایست دیگه؟- آره فدات شممادر خم شد و جلوی پاسدارهای مقابل در، صورت امیرعباس را بوسید. امیر کمی خجالت کشید چون نباید یک مرد را جلوی دیگران بوسید. از مادر جدا و وارد اتاقک ورودی شد. روبروی یک مرد کت‌وشلواری ایستاد. مرد با لبخند دستی به لباس‌های امیرعباس کشید و بعد کارت توی دستش را نگاه کرد. امیر قبل از آن که مرد چیزی بپرسد گفت:- کارت بابامه- خودش کجاست پس؟- اِ... خودش... خودش امروز مریض بود؛ یعنی حالش بد شد نتونست بیاد. کارت‌شو به من داد که با مامانم بیام.امیرعباس بلافاصله کارت جانبازی پدرش را از جیب بیرون آورد: «ایناهاش. بابام جانباز شیمیایی‌اِ» مرد اسم روی کارت را با اسم دعوت‌نامه مقایسه کرد. بعد نگاهی انداخت به امیر.- اینم... اینم مامانم داده که اگه شما باورتون نشد بدم به‌تون باورتون بشه. فتوکپی شناس‌نامه‌مه.مرد خنده‌اش گرفت و دستی به سر امیر کشید. دعوت‌نامه را امضایی زد و نوشت: «ورود برای امیرعباس محمودیان بلامانع است». امیرعباس که به سختی دست‌خط مرد را خواند، لبخندی روی لب‌هایش شکفت و بعد از پس گرفتن کارت، از در روبرو وارد محوطه‌ای جدید شد. یک خیابان کوتاه که انتهای آن یک اتاقک دیگر، شبیه اتاقک اولی وجود داشت و کنار آن یک ماشین مشکی با فلاشِر روشن ایستاده بود و مردی از آن پیاده می‌شد. دو طرف خیابان جدید را درختان پوشانده بودند. رسید به یک آب‌خوری و بعد از خوردن آب، باز در خیابان راه افتاد و پسری را هم‌سن و سال خودش همراه با دو مرد دید که توی پیاده‌رو راه می‌رفتند. مسیرشان را دنبال کرد و به اتاقک رسید. این بار مردی بدون کت‌وشلوار توی اتاقکی بزرگ‌تر ایستاده بود و به همراه چندنفر دیگر، مهمانان را بازرسی می‌کردند. امیر همان توضیحات قبل را به مرد داد و منتظر اشاره او برای رفتن بود که...- این چیه پسرم؟امیرعباس نمی‌دانست چه جوابی بدهد. فقط زل زده بود به نامه‌ای که توی جیب کتش مخفی کرده بود و حالا توی دست مرد بود. مرد شروع کرد به خواندن پشت پاکت. امیرعباس تصمیم گرفت چیزی بگوید:- این‌‍و برای آقا نوشتم. توش یدونه نامه‌ست با عکس آقا.پاسدار پاکت را چندبار پشت و رو کرد و وقتی چسب روی درِ آن را دید گفت:- اجازه می‌دی بازش کنم؟امیرعباس سرخ شد. دستش را کمی جلو آورد که از باز شدن پاکت جلوگیری کند.- می‌شه بازش نکنید؟ یعنی... خصوصیه دیگه... برای آقاست فقط.مرد لبخندی به امیر زد و گفت: «می‌دونم عزیزم. نمی‌خوام بخونمش که. به ما گفتن توی کاغذا رو نگاه کنیم که چیز خطرناکی نباشه.»- آخه... آخه من که آدم بدی نیستم. من...چشم‌های امیرعباس پر از اشک شد. بغض برای لحظه‌ای صدایش را قطع کرد. مرد هم با دیدن چشم‌های امیر، باز کردن نامه را متوقف کرد.- آخه... فقط می‌خوام آقا بخونه. نمی‌خوام کسی بدونه پول داروهای بابام چقدره. یا مامانم بعضی شبا تنهایی... تنهایی گریه می‌کنه... بابام گفته اینا رو به هیچ... به هیچ‌کس نگماشک‌های امیر بی‌اختیار جاری شد. مرد با دیدن اشک‌های امیر و نگاه ترحم‌آمیز مهمانانی که پشت سرش منتظر ایستاده بودند، کنارش کشید و گفت:- جعفری من آقاامیرعباس گل‌و می‌برم تو. تا برمی‌گردم راه بنداز کارو.امیر که گونه‌هایش از خجالت گل انداخته بود، تندتند اشک‌هایش را پاک کرد. مرد دستمالی به امیر داد و درِ گوش‌ش گفت: «مرد که گریه نمی‌کنه» امیرعباس یاد حرف آخر پدرش افتاد: «مرد از چی نمی‌ترسه؟ تنهایی!» صاف ایستاد. سرش را بالا آورد و لبخند زد.- یعنی دیگه بازش نمی‌کنی؟مرد نامه را داد دست امیرعباس و ابروهایش را به علامت «نه» بالا آورد.- دست‌تو بده من با هم بریم تو. نامه رم بدیم به یکی که برسوندش به آقا. خوبه؟گل از گل امیر شکفت. تمام اجزای صورتش باز شد. بلند گفت: «عالیه!»پشت چند نفر دیگر توی یک حیاط حرکت کردند و از در دیگری عبور کردند. بقیه مهمان‌ها وارد حسینیه شدند ولی مرد، امیر را به برد سمت یک در کوچک.- آقا داریم کجا می‌ریم؟- من سعیدم. داریم می‌ریم یه جایی که از همه مسئولای کشور جلوتره!چشم‌های امیر گرد شد.- واقعا آقا سعید؟ یعنی نزدیک آقا؟- آره. خیلی- وااایییی...! می‌تونم از نزدیکِ نزدیک ببینم‌ش؟ یعنی... مثلا... چند متر؟سعید بلند زد زیر خنده و چیزی نگفت. رسیدند به مردی عینکی.- داداش جان، این امیرآقای گل، باباشون جانبازه و امروز حالش بد شده، نتونسته بیاد. این مرد کوچولو جای باباش اومده یه تنه همه رو ریخته به هم که این نامه رو برسونه به آقا.امیر، خجالت‌زده و ذوق‌زده، دستش را بالا آورد و نامه را به سمت مرد گرفت: «سلام. ایناهاش». مرد نامه را گرفت و مثل همه ابتدا پشتش را خواند:- بالأخره برسد به آقای خامنه‌ای یا آقای رییس جمهور؟امیر فکر کرد و گفت:- خب... من توی گوشی مامانم فیلم‌شو دیدم فهمیدم تنفیذ یعنی چی.- یعنی چی؟- خب... یعنی این که... آقای خامنه‌ای اون پرونده بزرگه رو می‌ده به آقای رییس‌جمهور. خب؟ بعد توی اون پرونده کارایی‌اِ که باید انجام بده دیگه!سعید و مرد هر دو زدند زیر خنده. امیرعباس دلیل خنده را نفهمید. سعید گفت:- چقدر تو باهوشی امیرآقا! من و آقامحمود تا حالا فکر نکرده بودیم توی پرونده چیه.- خب من فکر کردم دیگه...امیر این را گفت و انگشتانش را از ذوق به هم گره زد. ادامه داد:- بعدش، من گفتم که منم نامه بنویسم، توش مشکلای بابامو بگم، بعدش مشکلای خودم و داداشم و مامانم و آبجیمم که هنوز مشکل نداره، همه رو بگم، بعد آقا بخونه اول، بعد که خوند بذاره لای اون پرونده‌هه، که آقای رییس جمهور کار کنه، مشکلای ما هم حل بشه مثل مشکلای بقیه.سعید و محمود دوباره خندیدند. محمود خم شد و لپ امیر را کشید.- چشم امیرآقای زرنگ! قول می‌دم برسونمش به آقاامیر، خوش‌حال از تحویلِ نامه، دوباره دست سعید را گرفت و وارد حسینیه شدند. یک سالن بزرگ با گلیم‌هایی آبی. امیر با هر قدم، کف پایش را به گلیم‌ها می‌کشید و توی دلش کِیف می‌کرد. سعید گفت: «نمی‌خوای شربت و شیرینی برداری؟» - برای شما هم بیارم؟سعید با بستن پلک‌هایش حرف امیرعباس را تأیید کرد.- این جمعیت‌و می‌بینی؟ اینا همه‌شون وزیر و نماینده و مدیر و مسئولن- اَاا... آره...! من خیلیاشون‌و توی تلویزیون دیدما- اون سکو هم جای آقاست- اوهوم می‌دونم- حالا شما از همه این مسئولا جلوتر می‎‌شینی!- واااقعا؟؟؟ یعنی کجا؟؟؟سعید با دست امیر را جلوی میله‌های صف اول راهنمایی کرد.- این‌جا. تو صف دوم.امیر نگاهی انداخت به جایی که سعید می‌گفت. و نگاه دیگری کرد به سکو.- چقدررر نزدیک!- فقط بچه خوبی هستی دیگه؟ مؤدب باید بشینیاامیر همان‌طور که می‌نشست گفت: «چشم؛ چشم آقا سعید. قول مردونه می‌دم!»امیرعباس راحت نشست و بدون توجه به اطراف، شروع کرد به خیال‌پردازی. این که آقا بعد از خواندن نامه دستور بدهد همه مسئولان به مشکلات مردم رسیدگی کنند و پدرش را خوش‌حال کند. اما سروصدایی، حواسش را آورد توی حسینیه. همه شعار می‌دادند. چه اتفاقی افتاده بود؟ از جا بلند شد و سعی کرد با قد کوتاهش از میان دو نفر جلویی، سکو را ببیند. نگاهش به میان پرده‌های آبی روبرو گره خورد. آقا آمده بود. و چقدر از نزدیک دوست‌داشتنی‌تر بود. امیرعباس با دیدن آقا، بی‌اختیار شروع کرد به شعار دادن؛ جمعیت آرام شد و همه نشستند. امیرعباس هنوز ایستاده بود و آقا را نگاه می‌کرد. یک نیرویی امیر را مجذوب و بی‌حرکت می‌کرد. دستی به شانه‌اش خورد و تازه فهمید همه جمعیت پشت سرش نشسته‌اند. سریع نشست و از خجالت مشت کوبید به پایَش. مراسم شروع شد و امیر که روی دو زانو نشسته بود، هنوز آقا را تماشا می‌کرد. خوب که از تماشا سیر شد، شروع کرد به پاییدنِ اطراف. از میان مسئولین، بعضی را می‌شناخت و عده زیادی را نه. بعد سرش گرم دوربین‌ها شد و همان لحظه، یک دوربین بزرگ دقیقا روبروی‌ش ایستاد. امیر سعی کرد خودش را جدی نشان دهد ولی لب‌هایش کمی خندیدند. دوباره حواسش جمع سکو شد. آقا، رییس‌جمهور و هرکس آن بالا بود، ایستاده بودند. یک نفر چیزی از پشت پرده‌ها آورد. امیر چشم‌هایش را تیز کرد. همان پرونده چرمی بزرگ بود که انتظارش را می‌کشید. جریان خون توی رگ‌هایش تند شد. با خودش فکر کرد یعنی آقا نامه‌اش را خوانده؟ لحظه‌ای نگاهش افتاد به کسی که پرونده را از پشت پرده تحویل می‌داد. محمود بود! امیر با دیدن محمود، آن‌قدر خوش‌حال شد که دوست داشت بلند صدایش بزند. این یعنی محمود حتما نامه را بین پرونده گذاشته و به زودی تمام مشکلات بابا حل می‌شود. این یعنی لبخند شادی بابا. آقا پرونده را گرفت و به سمت رییس‌جمهور آورد. امیر با دیدن دست مجروح آقا، دلش به حال دست دیگر آقا سوخت که باید به تنهایی آن پرونده سنگینِ پر از نامه را حمل کند. بعد از تحویل پرونده به رییس‌جمهور، همه صلوات فرستادند و مراسم ادامه پیدا کرد. رییس‌جمهور سخنانی گفت درباره لزوم حل مشکلات مردم و کارهایی که باید انجام شود. امیر، با آن که کم‌تر به صحبت‌ها گوش می‌کرد و بیشتر توی خیال پرسه می‌زد، دلش به این حرف‌ها گرم شد و سعی کرد به خاطر بسپاردشان تا برای بابا تعریف کند. زمان صحبت رهبری که رسید، امیر برای اولین بار صدای آقا را از نزدیک شنید و دوباره زل زد به صورتش. اما همان دوربین بزرگ، میان امیر و آقا حائل شد. میان توصیه‌های آقا برای حل مشکلات مردم، چشم امیرعباس افتاد به پسری که کمی جلوتر از او نشسته بود و عکس آقا را توی دست داشت. یاد عکس آقا افتاد که توی پاکت نامه گذاشته بود.- آقاپسر؟تا پسر برگشت، امیر او را شناخت. همان پسری بود که توی پیاده‌رو دیده بود.- بله؟- همین یه دونه رو داری؟پسر به عکس نگاه کرد و گفت:- آره. می‌خوای ببینی‌ش؟- اوهوم. می‌شه؟امیر عکس را گرفت به لبخند آقا نگاه کرد. پایین چهره آقا، عکس یک جوان عینکی بود که زیرش نوشته بود: «شهید مصطفی احمدی روشن»- خیلی ممنون. بیا. نگاه کردمپسر برگشت، به امیر لبخندی زد و عکس را گرفت.- اسمت چیه؟- علیرضا. تو چی؟- من امیرعباسمامیر فکری کرد و دوباره سرش را برد سمت گوش علی‌رضا- با بابات اومدی یا تنهایی؟علی‌رضا مکث کرد. امیر حدس می‌زد یکی از دو مردی که با علی‌رضا دیده، پدرش باشد.- چی؟- می‌گم با بابات اومدی؟ یا مثل من تنها اومدی؟- نه بابام نیست. تنها که نه، با مامانم و عموم اومدم- من تنهام- چجوری تنهایی اومدی؟- خب من با بابام می‌خواستم بیام، شیمیایی‌ش زیاد شد، حالش بد شد نتونست بیاد. با مامانم اومدم. الان تنهام.علی‌رضا چیزی نگفت. عکس را دوباره به امیر داد و گفت:- من بابام اینه. شهید شده.امیر خشکش زد. خواست بپرسد: «یعنی بابا نداری؟» که زبانش را گاز گرفت و چیزی نگفت. عکس پدر علی‌رضا را بوسید و پس داد.- براش صلوات فرستادمامیر خواست سؤال دیگری بپرسد که دوباره جمعیت بلند شد. این بار امیرعباس زودتر فهمید و از جا برخاست و شروع کرد به شعار دادن. مراسم تمام شده بود و آقا بعد از دست تکان دادن، ‌از دید خارج شد. امیر به دنبال جمعیت به سمت در خروجی راه افتاد. سرش را می‌خاراند و با خودش فکر می‌کرد کاش یک نامه هم برای علی‌رضا و مشکلاتش نوشته بود. دلش برای او سوخته بود و نمی‌توانست تصور کند زندگی بدون پدر، چقدر سخت‌تر از زندگی با یک پدر بیمار است. با همین فکرها به سمت در حرکت می‌کرد که یک نفر زد روی شانه‌اش.- امیرعباسامیر برگشت و چهره‌اش مثل گل شکفت.- اِاا... سلام آقامحمود!- سلام عزیزم. من زود باید برم. فقط یه خبر خوش دارم براتامیر دوباره از هیجان سرخ شد.- آقا نامه‌مو خوووند؟محمود دست کرد توی جیب و یک جعبه کوچک بیرون آورد.- آقا هم نامه‌تو خوند، هم یه کم ناراحت شد از مشکلایی که نوشته بودی هم...- خیلی ناراحت شد؟- نه عزیزم، قربون دل مهربونت. آقا نامه رو که خوند، گذاشت توی جیب قَباش. بعدم به من گفت اولاً یه انگشتر برای شما بیارم، یدونه برای بابات- واااییی... انگشتر خودش؟- انقدر سؤال نپرس بچه! دوما گفت از طرف‌ش یه ماچ محکم بکنم پیشونی‌تومحمود سریع خم شد و قبل از آن که امیر چیزی بگوید سرش را بوسید. جعبه را گذاشت توی دست‌ش و همان‌طور که دور می‌شد گفت: «راستی آقا به مامان و بابای گُل‌تم سلام رسوند. خداحافظ...»امیر با دهان باز، چند ثانیه طول کشید تا بفهمد چه اتفاقی افتاده. بعد چشم‌هایش پر از اشک شوق شد و جعبه کوچک را چسباند به قلبش. اما نگاهش که به نگاه بقیه افتاد، یادش آمد باید مرد باشد. کفش‌هایش را برداشت و دوید به سمت در خروجی. زیر تابلوی ایست، مادر امیرعباس ایستاده بود و برایش دست تکان می‌داد. امیر تا از دور مادرش را دید، همان‌طور که دوان‌دوان به سمتش می‌آمد فریاد کشید: «مامااان! آقا به‌مون جایزه داااد!»</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jan 2019 17:35:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلویزیون با طعم کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-q0qv85arl8li</link>
                <description>تلویزیون آگهی تبلیغاتی پخش می کند و گاهی پخش تبلیغات بیست دقیقه طول می کشد! کسی که احتیاج ندارد آگهی های تبلیغاتی را ببیند، این بیست دقیقه را چرا بی کار بنشیند؟! یک کتاب دمِ دستش باشد و بیست دقیقه مطالعه کند.اگر مردم ما عادت کنند که از این وقت های ضایع شونده برای مطالعه کتاب استفاده کنند، جامعه و فرهنگ کشور خیلی ترقی خواهد کرد. 1375/2/22</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jan 2019 07:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بولدوزر</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%B1-v9oywm4k3cmm</link>
                <description>نقل می کنند پسر بچه ی چهارده، پانزده ساله پشت فرمان بولدوزر نشسته بود و خاکریز می زد؛ از بس کوچک بود، پشت فرمان دیده نمی شد! گاهی می خواست جلوش را ببیند، مجبور بود از روی صندلی اش بلند شود و ببیند؛ این بچه #تا_صبح خاکریز زد.  این جوانها کجایند؟ در بین شماهایند؛ در میان این ملتند. این اراده ها کجایند؟ اینها تشکیل دهنده ی اراده‌ی عمومی ملت ایران هستند و از بین نمی روند. آن اراده هایی که می ایستد و اعلام می کند که در مقابل تهدید ابرقدرتِ زیاده طلبِ جهانی از چیزی نمی ترسد، همین اراده هاست؛ همین هایند؛ و جوانهایی که پشت سرِ اینها آمده اند. ۸۵/۰۸/۱۸</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jan 2019 07:13:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوجوانی که می خواست سردار سلیمانی را فریب دهد!</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D9%87%D8%AF-elbtyqumaplw</link>
                <description>?روز اعزام رسیده بود و قاسم سلیمانی که جوانی جذاب بود و فرماندهی تیپ ثارالله را به عهده داشت، دستور داده بود همه نیروها روی زمین فوتبال جمع شوند... قاسم میان نیروها قدم میزد و یک به یک آنها را برانداز می کرد. او آمده بود نیروها را غربال کند. کوچکترها از غربال او فرو می افتادند.?فرمانده تیپ نزدیک و نزدیک تر می شد و اضطراب در من بالاتر می رفت. زور بود که از صف بیرونم کند و حسرت شرکت در عملیات را بر دلم بگذارد. در آن لحظه چقدر از حاج قاسم متنفر بودم. این کیست که به جای من تصمیم می گیرد که بجنگم یا نجنگم؟ دلم میخواست حاج قاسم می فهمید من فقط کمی قدّم کوتاه است؛ وگرنه شانزده سال سنّ کمی نیست! دلم می خواست جرئت داشتم بایستم جلویش و بگویم: &quot;آقای محترم! شما اصلا می دونید من دو ماه جبهه دارم؟..&quot; اما جرئت نداشتم.?با خودم فکر می کردم کاش ریش داشتم. به کنار دستی ام که هم ریش داشت و هم سبیل غبطه می خوردم! لعنت بر #نوجوانی! که یقه مرا در آن هیری بیری گرفته بود. هیچ مویی روی صورتم نبود... باید صورت لعنتی ام را به سمتی دیگر می چرخاندم که حاج قاسم نبیندش. اما قدّم چه؟ یک سر و گردن پایین تر بودم؛ درست مثل دندانه شکسته شانه ای میان صفی از دندانه های سالم. باید برای آن دندانه شکستی فکری می کردم... از کوله پشتی ام برای رسیدن به مطلوب، که فریب حاج قاسم بود، کمک گرفتم... بخشی از کتاب &quot;آن بیست و سه نفر&quot;؛ کتابی که مورد تمجید رهبر انقلاب قرار گرفت و خواندن آن را توصیه کردند</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jan 2019 14:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه ای اطمینان بخش</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B7%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-sqtdhonu6kph</link>
                <description>شباهت دفاع مقدس و داستانی از حضرت ابراهیم (ع):▫️حضرت ابراهیم به خداوند عرض میکند که میخواهم زنده شدن مرده‌ها را ببینم...▫️خداوند میفرماید: اَوَلَم تُؤمِن؛ مگر قبول نداری؟ جواب میدهد: قالَ بَلىٰ؛‌ چرا، قبول دارم؛ ‌وَ لٰکِن لِیَطمَئِنَّ قَلبی. [یعنی برای آرام شدن دلم]. ▫️هشت سال همه‌ی دنیا با ما جنگیدند؛ همه‌ی دنیا! ما هم یک نهال تازه‌روییده با تجربه‌های کم، توانستیم بر همه‌ی اینها فائق بیاییم؛ این تجربه‌ی ما است؛▫️ما الان میتوانیم با همه‌ی توان ادّعا بکنیم که جمهوری اسلامی با همه‌ی چالشهایی که در مقابل او به وجود می‌آورند، میتواند پنجه بیندازد و بر همه‌ی آنها میتواند غالب بشود؛ چون این را تجربه کرده‌ایم.▫️این [تجربه] برای «لِیَطمَئِنَّ قَلبی‌» کافی نیست؟ این مثل همان زنده شدن مرغهایی است که جناب ابراهیم (علیه ‌السّلام) از خدای متعال خواست. ?٩٦/٣/٣ https://www.aparat.com/v/K6nGk </description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jan 2019 09:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چَشم پسر برای چِشم پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%DA%86%D9%8E%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%90%D8%B4%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-fruxbhc6ct6n</link>
                <description>? چشم های بابااز شدت عارضه ای که بر چشمان پدر وارد شده بود بی خبر بود. فقط پدر گاهی در نامه هایش به آن اشاره کرده بود. مدتی بود که متوجه شده بود پدر چشم انتظارش است. آخر رابطه عجیبی بین پدر و پسر بود؛ یک محبت عمیق. آقا می گویند: برای اولین بار بود که دیدم پدرم چه قدر محتاج کسی بوده که پهلوی او باشد. در یک سال اخیر که زندان یا قم بوده ام خبر نداشتم و (این) خیلی برایم سخت و ناگوار آمد.⏳ بر سر دو راهیسیدعلی به مشهد بازگشت و پدر را همراه خودش برای درمان به تهران برد، اما پزشکان تهرانی از بازگشت بینایی پدر ابراز تاسف کردند. حالا دیگر ماجرا فرق می کرد. پدر نیازمند حضور پسر بود و سیدعلی باید تصمیم می گرفت که در قم بماند و اهداف و آمال خودش را دنبال کند یا به مشهد برگردد و مونس و همراه پدر شود. پدر یا قم؟ تصمیم سختی بود.⚖️ روز های تردیدآقا می گویند: اگر پدرم را رها می کردم و به قم می آمدم، ایشان مجبور بود گوشه ای در خانه بنشیند و قادر به مطالعه و معاشرت و هیچ کاری نبود... بنده وقتی نزد ایشان بودم برایشان کتاب می خواندم و با هم بحث علمی می کردیم و از این رو با من مانوس بود. به هر حال احساس کردم که اگر ایشان را در مشهد تنها رها کنم و خودم برگردم و به قم بروم ایشان از کار افتاده می شود و این مساله برای ایشان بسیار سخت بود. برای من هم خیلی ناگوار بود. از طرف دیگر اگر می خواستم از قم دست بردارم، این هم برای من غیرقابل تحمل بود، زیرا که با قم انس گرفته بودم و تصمیم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم ... اساتیدی که در آن زمان داشتم هم می گفتند اگر تو در قم بمانی ممکن است که برای آینده مفید باشی. خود من هم خیلی دلبسته بودم که در قم بمانم. بر سر یک دوراهی گیر کرده بودم. روزهای سختی را در حال تردید گذراندم.?️ چشم پسر برای چشم پدربرای مشورت به سراغ آقا ضیاء آملی رفت. حرف های دلش را که گفت، پاسخی شنید که حالش را دگرگون کرد. پاسخی که تصمیم گیری را برای سید علی آسان کرد. آقا ضیاء گفته بود: &quot;از قم دست بکش و به مشهد برو. می دانم که دنیا و آخرتت در قم است و نمی توانی آن را رها کنی. اما خدا می تواند دنیا و آخرت تو را از قم به مشهد منتقل کند.&quot; ? انتخاب نهاییسید علی پدر را انتخاب کرد. انتخابی که بعدها درباره اش می گوید: اگر بنده در زندگی توفیقی داشتم، اعتقادم این است که ناشی از خوبی هایی است که به پدر، بلکه به پدر و مادرم انجام داده ام.</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jan 2019 12:00:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کدام حالت خطر آسیب دیدن دست وجود دارد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-rsqhomyxqept</link>
                <description> پاسخ این سوال را با توجه به قانون فشار در متن زیر بخوانید: قانون فشار؛ شاید شما هم این قانون را در کتاب فیزیک دبیرستان خوانده باشید. اما اگر نخوانده اید هم جای نگرانی ندارد، این قانون بسیار ساده است. میزان فشار برابر است با میزان نیرو تقسیم بر اندازه سطح! یعنی در آزمون بالا، در حالتی که چاقو ایستاده قرار گرفته، چون سطح کمتر و تیزتری با دست ارتباط دارد، خطر بریدن دست بیش‌تر است...در واقع این قانون می‌گوید هر چه سطح بزرگ‌تر شود، مخرج کسر بزرگ‌تر می‌شود و فشار کم‌تر! و همچنین برعکس این حالت، یعنی کوچک شدن سطح فشار را بیش‌تر می‌کند.حالا فرض کنید اقتصاد یک کشور تنها متکی به یک مولفه باشد! مثلاً فقط وابسته به نفت باشد، آن وقت سطح اتکای اقتصاد خیلی کوچک می‌شود و نیروهای  بیرونی می‌توانند فشار بیش‌تری وارد کنند و خطر و آسیب دیدن آن اقتصاد زیاد می‌شود.اما هر چه این سطح اتکای اقتصاد، بزرگ‌تر شود، فشارها کم‌تر خواهد شد. افزایش تولید، صادرات کالاها، دست‌یابی به تکنولوژی روز و... از مواردی ست  که می‌تواند این سطح را بزرگ و بزرگ‌تر کند و فشار بر اقتصاد را کوچک و کوچک‌تر...به علاوه وقتی سطح اتکای اقتصاد کوچک باشد، دشمنان هم به راحتی می‌توانند  علیه آن توطئه و تحریم و... راه بیاندازند، اما این اقتصاد نفتی، از کجا آمده است؟ چگونه این بلا به جان ملت ما افتاد؟ «این [متکی شدن اقتصاد به نفت] خشت كجی است كه در زمان رژیم پهلوی گذاشته شده است. آن جوانانی كه نمی‌دانند رژیم گذشته با این كشور چه كرده است، بدانند یكی از دهها كار خیانت‌آمیزی كه كردند، این است!اقتصاد این كشور را متّكی به نفت كردند كه به آسانی هم نمی‌شود آن را تغییر داد و دگرگون كرد! این ملت اگر بتواند، باید با صادرات گوناگون، صادرات میوه، صادرات معادن گوناگونی كه در این كشور هست، تولیدات صنعتی، كشاورزی و خدمات این كشور را اداره كند. نفت، ذخیره‌ی همیشگی این ملت است و می‌ماند.» ۷۷/۱/۱پس اگر می‌خواهیم از تیغ تیز اقتصاد نفتی نجات پیدا کنیم باید هر چه سریع‌تر رو به تولیدات ملی و افزایش تولیدات از قبیل محصولات کشاورزی، پوشاک، لوازم و... بیاوریم و با تولید در حد توانمان یا حمایت از تولید  کنندگان ایرانی، کشور را از چنگال اقتصاد نفتی نجات دهیم. </description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jan 2019 18:33:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا می‌توانید این افراد را نجات دهید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@no-javan/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-gy7sbw9wo7su</link>
                <description> آیا می‌توانید این افراد را با رساندن به قایق از شرایطی که در آن هستند نجات دهید؟!راز قایق نجات!اگر راهی برای رساندن افراد از داخل هزارتو به قایقی که قرار است آن‌ها را از جزیره نجات دهد پیدا کرده‌اید حتما برای ما بفرستید تا جایزه ویژه‌ای دریافت کنید!از هر مسیر که افراد را هدایت کنید نهایتا در بهترین حالت و اگر به بن‌بست نرسند، سر از طرف دیگر جزیره درمی‌آورند و سردرگمی در جزیره ادامه دارد، در واقع تنها راه نجات از این جزیره، تغییر الگو و طرح هزارتو است که مشکل دارد و هیچگاه به قایق منتهی نمی‌شود.رفتارهای ما نیز الگو‌های نانوشته‌ای دارد که در ذهنمان شکل گرفته و هزارتویی برایمان به وجود آورده و بر اساس همان رفتار می‌کنیم. یکی از همین الگوهای نانوشته را آقا اینگونه توضیح می‌دهند:«سالهای متمادی این فرهنگ به ملت ما تزریق شده است که به دنبال مصنوعات و ساخته‌‏های بیگانه و خارجی‏ بروند. وقتی گفته می‏شد این جنس خارجی است، این یک استدلال تام و تمامی بود برای بهتر بودن و مرغوب‏تر بودن این جنس. این فرهنگ باید عوض شود.» ۸۸/۰۲/۰۹در آزمون فوق، نجات آدمک‌ها از جزیره را تمرین کردیم و دیدیم در فرآیند نجات آن‌ها باید الگوی ماز را عوض کرد، حال فرض کنید بخواهیم تولید ملی را از شرایط فعلی نجات دهیم...یکی از راه‌های مهم و موثر نجات تولید ملی، موضوع مهمی است که آقا سال۸۸ را به این اسم نامگذاری کردند: «اصلاح الگوی مصرف» در واقع این‌جا هم لازم است مقداری الگوهای رفتاری‌مان در مصرف را عوض کنیم تا تولید ملی را به قایق نجات برسانیم...اما الگوی مصرف، آن چیز‌هایی است که ما در زندگی‌مان مصرف می‌کنیم، از نان و میوه گرفته تا پوشاک و خودرو و...! الگوی مصرف وقتی نیازمند اصلاح می‌شود که راهکارهای غلطی در آن وارد شده باشد، مثلا اسراف، تجمل گرایی، زیاده‌خواهی و...در ۱۳اردیبهشت۹۵، آقا در جمع معلم‌ها به این نکته اشاره می‌کنند و می‌فرمایند:«این حقیر، بارها راجع به اصلاح الگوی مصرف صحبت کرده‌ام، امّا الگوی مصرف ما هنوز اصلاح نشده؛ ما بد مصرف میکنیم. همین مسئله‌ی جنس خارجی و این قاچاق‌های ده‌ها و صدها میلیاردیِ وسایل لوکس، از همین قبیل است. این بچّه‌بازی‌های داخل خیابانها -که بچّه‌پول‌دارهای نوکیسه، با آن خودروهای کذائی می‌آیند دائم راه میروند، دائماً پُز میدهند- به‌خاطر همین چیزها است؛ اصلاح الگوی مصرف. این را باید از کودکی به این جوان و نوجوان یاد داد. »</description>
                <category>نو+جوان</category>
                <author>نو+جوان</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jan 2019 18:58:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>