<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های maryam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@noendmiss</link>
        <description>نوازنده نه چندان خوب گیتار:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:31:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/547994/avatar/nH8j2z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>maryam</title>
            <link>https://virgool.io/@noendmiss</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خداحافظ اخر به &quot;معلم بودن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-e7bmq9fhqr2c</link>
                <description>بعضی روزا میدونی قراره سخت باشن ولی باز از خواب بیدار میشی اماده میشی مثل هر روز،همه چی مثل همیشه تکرار میشه و این دردناکه ک بدونی روز اخریه ک این تکرار ها رو شاهدی. میدونی سخته ولی اینم تو زندگی گاهی برای حفاظت از چیزای باارزشی که داری باید از اون منطقه امنیتت بیای بیرون ریسک کنی زندگی راحت و پر اسایش و قشنگتو بزاری پشت سرت همه پل هارم خراب کنی(البته نه دل ادمارو)،بخودتم قول بدی ک تو میتونی و باید بتونی از پس اش بربیای.امروز برام از اون روزا بود،دقیقا یکی از همونابعد ۲ سال تدریس از شغلم کنار کشیدم،نه بخاطر اینکه بگم هدف داشتم و چی ... هدفم و علاقم و حال خوبم توی اینکار بود،چقد ۲ سال قشنگی داشتم چقد تو کارم خوب بودم،چقد دعای خیر جمع کردم تو این مدت،چقد دل هارو شاد کردم شاید انگشت شمار شکسته شد ولی هرگز نه به عمد بلکه به سهو :((همیشه خداحافظی ها زشتن،غمبارن همیشه ...دلم برا کارم برا بچه هام برا همکارام،حتی ماژیک و تخته ام،خودکار بیک و ذره ذره خاطراتی که داشتم تنگ میشه معلمی کاریه ک همه جا با افتخار ازش تعریف کردم و گفتم من معلمم،نمیدونم دید بقیه نسبت بهش چیه ولی توی دلم خوشحال بودم از چیزی ک هستم و این حس چیزی نیست ک به راحتی ادما بهش برسن،بعضیا یه عمر دنبالش میرن تا پیداش کنن،اما من زود به مقصد رسیدم و زود مجبور به ترکش شدموقتی برای اخرین بار بچه ها از روی عادت موقع رفتن گفتن see you later تنها چیزی ک تو ذهنم گذشت این بعدا برای ما وجود نداره.چقد بغل های اخر از ته دل و محکم بود،چقد نگاه ها عمیق و از ته قلبشون بود چ بچه چ جوون چ بزرگسال،همشون جوری بودن ک انگار یک چیزی رو داریم توی هم جا میزاریم،یه چیزی ک هیچ تعریفی نداره اما حس اش میکنیم با غمجمله آخر ک خیلی مشترک بود بین همه &quot; چقدر خوب ک بودین&quot; مینویسم ک بمونه سالهای سال،از ذهنمم بره ولی باز بهم یاداوری بشه ک من زندگی کردم تک تک این لحظه هارو بدون ذره ای پیشمونی و پر از عشق به کارم (حتی به غلط) :))</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 02:27:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد ذائقه</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B0%D8%A7%D8%A6%D9%82%D9%87-g8qlokytaa2l</link>
                <description>باسلام و دروداز اخرین باری که متنی نوشتم حدود ۳ ماه میگذره،و دغدغه ای که تمام این مدت منو بخودش مشغول کرده همین حس مرگ ذائقه در خودم بود.حسی که بهم عذاب وجدان میداد که تو خودتو گم کردی تو میتونستی از بزرگترین کتابخون های کل خانواده ات باشی،کسی که ذوق وصف ناپذیر به خوندن داشت چطور الان حتی کتاب هایی که بهش هدیه میشن هم نمیتونه حتی ورق بزنه. عذاب وجدان یه طرف نیااااز مبرم خودم به مطالعه یک طرف دیگه قضیه بود.خیلی خودمو هل دادم به هر روشی به سمت کتاب اما اصلا جواب نداد تا اینکه فهمیدم شاید جلوه های بصری کتاب ها منو جذب خودش نکنه اما من هنوز جذب جلوه های صوتی میشم و موسیقی و امواج صدا منو اروم میکنن،با این ایده روبرو شدم شاید نتونم کتاب بخونم اما میتونم گوش بدم و به این ترتیب تا حد بسیاری از حالت مرگ ذائقه دور شدم و این ایده جواب داد برام.سری قبل که پست قبلی رو گذاشته بودم خیلی ابراز همدردی کرده بودن، این متن برای اونهاست،شاید برای شما هم مشکل گشا بود.</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 03:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ ذائقه</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B0%D8%A7%D8%A6%D9%82%D9%87-d2nnofeplncq</link>
                <description>ماه هاست که میدونم و حس میکنم که ذوق نویسندگیم مرده،ولی از فکر کردن بهش هم ترس دارم،میترسم که یه روزی بخودم بیام و ببینم همونطوری که روزی شاعری بودم طبع شعری داشتم روزگاری و احوالی با خودم داشتم،همش مرد و هرگز برنگشت و من ماندم و حسرت اون روزها و ان حال ها،الان ته مانده اشتیاق و ذوق نویسندگی رو هم از دست بدم،شاید هم &quot;تا حال داده باشمش به دست باد و فقط درخیالم هنوز جرعه کوچکی از ان دارم. واقعا برمن چ شد که ب اینجا رسیدم؟ منی ک روزی به شب نمیرسید وقتی کتابی ورق نمیخورد! منی که انگشت خیسم از ورق زدن کتابها خسته نمیشد،چ شد به یکباره ک دل کندم از وجود و اهلم؟ و نااهل شدم. ای کاش پاسخ واحدی برای این سوال داشتم لیک دلایل بسیارند و ذهن خسته برای شمردن انان و دست خسته از نوشتن، وای ک چ بد عادت شده اند این دست ها،کاش بجای دست ها،چشم هایم از گریه و قلبم از شکستن خسته میشد،کاش زبانم از حرف زدن میماند و دیگر سخنی نمیگفت،انوقت دوباره همان دختر سابق میشدم،همان دست ها بی امان می سرودند و چشم ها میدرخشیدند و قلبش همچو رخش بر سینه از شادی میتاخت بی امان ...&quot;</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 02:31:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چِشم نوشت♡</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%DA%86%D9%90%D8%B4%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-u0nlpobo1aqt</link>
                <description>#مهرنوشتآمدی جانم به قربانت ولی دیر آمدیبی وفا ! حالا که از جانم شدم سیر آمدیسالها در اوجِ تنهایی مرا یادت نبودتا شدم از قله یِ عمرم سرازیر آمدیمیخوام از چشمای ادما بگم، چقد این چشم ها حرف دارن میشه مدت ها ازشون حرف زد،حتی اینطور بگم بهتره؛میشه مدتهاااا باهاشون حرف زد و سیر نشدحداقل برای من اینطوره من به هیچ وجه از چشمای ادمای سیر نمیشه،بهشون ظلم نمیکنم،بهشون اخم نمیکنم،ازشون خجالت زده نمیشمممکنه نگاهمو بدزدم یا نگاهمو از کسی دریغ کنم،که اون فقط موقعی اتفاق میوفته که دیگ اون شخصو دوس نداشته باشم، حتی اگه با حرف هم منظورمو نرسونم چشم هام هرگز دروغ نگفتن و معصوم تریننچشم های رکی دارم،وقتی کسیرو دوس داشته باشم موقع دیدنش چشمام از شوق میدرخشه و چه زیاد اتفاق میوفته به ادما با یه لبخند خیلی قشنگ و بزرگ روی صورتم با چشمایی پر از عشق و محبت ذل بزنم،وقتی بچه های کوچیکو میبینم که با لباسای خوشگل و رفتارای بچگونه اشون دورو برم میگردن حس میکنم خدایا دنیا با وجود این وروجکا بهشته بهشت،حتی ناخوداگاه لحنم عوض میشه صدام نازک میشه، مهم نیست چقدر مسخره بشم از این بابت من عاشق بچه ها و چشمای قشنگشونم.از بحث چشما دور شدیم،شنیدین میگن چشما ایینه دلن،کاملا درستهیجا خوندم میگفت؛ ادمایی که نمیتونن تو چشماتون نگا کنن،یا نسبت بهتون حس گناه دارن یا یچیزیو ازتون مخفی میکنن. درستو غلطشو نمیتونم بگم ولی جالب بود گفتم باهاتون درمیون بزارم شاید برا شما صدق کنهخلاصه که عاشق نگاه کردن توی چشم ادمام،و خیلی کم پیدا میشن کسایی که مثل خودم راحت تو چشمای طرف مقابلشون نگاه کنن،یه شاگردی داشتم ایشون خیلی راحت تو چشام نگاه میکرد نه با بی ادبی و حاضرجوابی طور،بلکه با محبت،و اون یکی از ادمایی بود ک بینهایت از نگاه کردن های طولانی به چشمهاش لذت میبردم،میتونم بگم راحت یه ۵ دقیقه بهم نگاه میکردیم.واقعا هم چشمای قشنگی داشت.و چقدر خوب که ادمای چشمنواز رو پیدا کنیم و نزدیک چشامون و دلامون نگهشون داریم.قدر نگاه ها و چشم هارو بدونیم تا ازمون گرفته نشدن♥️</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Thu, 20 Oct 2022 02:12:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دل امد</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D9%85%D8%AF-i0opceowkxhg</link>
                <description>حدس بزنین معلم کدومه??اخرای شهریوره،داره مهر شروع میشه،خیابونا پره از پدر و مادرایی با خریدای مدرسه و بچه ها بچه ها،چ شوری چ عشقی،کاری ندارم از ما که گذشته منتها،دل تنگ اون روزا میشیم ک هیجان خرید مدرسه داشتیم،البته ناگفته نماند تو دانشگاه هم لوازم التحریر نیاز میشه منتها نه به اندازه دوران مدرسه، رفتم برای خودم یکی دوتا خودکار ابی خریدم،کارم با همونا راه میوفته شکر خدا، ولی عادت دارم از مداد و خودکار های خوشگل مشگل که بچه های امروزی دوس دارن هم میخرم برای شاگرد،واقعا خیلی جوابه،حال میکنن وقتی از این چیزا به عنوان تشویقی جایزه میگیرن،اتفاقا یکی از پسرا روان نویس جایزه گرفته بود با طرح گربه، جلسه بعد میگفت برای دختر خالم هم بخر از اونا?? خدایا چقدر من عاشق این بچه هاعم واقعا، جدا شغل معلمی اگه علاقه داشته باشی بهترین کار دنیاست البته که برای من انگونه مینماید،چون میمیرم برا اینکار? میدونین زندگی وقتی اون رو با کارایی که دوس دارین میگذرونین چطوریه؟ عجیبه! واقعا میگم، ساعت ها کار بی وقفه،نه تنها خسته ات نمیکنه بلکه بیشتر میخوای،بدون اینکه چیزی بخورم(البته چای همیشه باید باشه بحثش جداس) یا استراحتی داشته باشم،بدون اینکه بد اخلاق بشم یا حتی بیحوصله یا وقتی میرسم خونه بیهوش نمیشم از خستگی،غر نمیزنم گلایه نمیکنم از زندگی. اخر هر روز اینجوریه که شکر خدا❤ و راستشو بخواین تا حدودی برام عجیبه که چطور عشق موجب زندگانیه :) وقتی براشون کارتون میزارم?برام زندگی مثل یه چرخه شده،کارمو دوس دارم و توش خیلی خوبم،بچه هارو دوس دارم اوناهم منو همونقدر شایدم بیشتر دوس دارن،همکارامو اوناهم منو،و در اخر زندگیمو دوست دارم،بنظرم اونم منو? به هر حال بهترین توصیه ی من به شما اینه،توی هر سن و مقام و منصبی هستین کاریو انجام بدین که دوستش دارین،عمر و زندگانیتونو وقف کارایی بکنین که بعدا نگین به خاطر پول اونکارو میکردم یا تحملش میکردم بخاطر خانواده یا هرچیزی، وقتی که میزارین حوصله ای که میزارین و هرچیزی که برای کارتون فدا میکنین باید بهتون برگرده،بزارین با عشق برگرده، زندگیتون پر از عشق ...</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Tue, 20 Sep 2022 01:33:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Hi again</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/hi-again-sehthbdvnosp</link>
                <description>میدونم که بعد مدت ها همه برمیگردیم نوشته های خودمونو میخونیم همونطور یکم پیش داشتم پستای سابقمو میخوندم،چقدررر روحیه قشنگی داشتم و میخوام از همین تریبون بگم حاجی دس خوش عجب حس خوبی از نوشته هام از کارایی که برای خودم کردم گرفتم ??? خیلی یهویی دلم واسه فضای نوشتن تنگ شد برای ویرگول برای خودم بودن،از اینکه بدون ترس دوباره بنویسم :) یه اپدیت بخوام بدم اینه که هنوز زندگیم قشنگه،میدونم چطور باهاش کنار بیام انگار قشنگ قلقش اومده دستم(نمیدونم املاش درسته یا ن) خلاصه همه چی عالی و گل و بلبله، کار تدریس رو کنار نزاشتم هیچ بلکه خیلی قویتر بهش ادامه دادم الانم یکساله شایدم بیشتر که توی این کارم و خانم معلمیم واس خودم so fuckin proud ... به این نتیجه رسیدم زندگی هرچی سختی داشته باشه قشنگیاشم داره، سخت بود برام بعد از مرگ بابا، عموی عزیزمم رفت و بعدش بتازگی پدربزرگم‌. میتونم بگم ادما دقیقا مثل مثال افتادن برگ از درخت،میرن از پیشمون از زندگیامون ولی از دلمون نه... با اینحال من هنوز زندم ,سالمم ,خیلی پیشرفت کردم،سر دردای میگرنیمو درمان کردم،از دوران افسردگی گذشتم از ادمای سمی رد شدم، و در نهایت خود خوده واقعیمو یافتم.تنها راهشم این بوده که کاری رو کردم که حالمو خوب میکرده ...</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 12:47:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خودتو خوب کن</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%86-nqpcbw0htsfi</link>
                <description>داشتم برای یه دوستی از حال اینروزام مینوشتم تو ویرگول که واقعا دلم هوس نوشتن یه پست_دلنوشته_طور کرد.زندگیم اینطوری میگذره که شدیدا درگیر کارم هستم،تدریس خیلی وقتگیره و کار کردن با بچه ها واقعا صبر و حوصله ی زیادی میطلبه.همیشه این دیدگاهو به خودم دارم که ادم صبوری نیستم و حقیقتش از صبر کردن بیزارم اما چه کنیم که حقیقت تلخیه که جز صبر گاها راه دیگه ای نداریم،منتها تا اینجای کار به هیچ مشکلی نخوردم و خوب دارم جلو میرم،بچه ها پیشرفتشون خوب بوده و هم من راضیم هم خانواده ها.حدود ۳ هفته ای میشه دفتر وکالت نمیرم،چون امتحانات دانشگاهم خیلی مشغولم کرده،از طرفی کار ترجمه هم انجام میدم گاها برای دوست و اشنا و چقدر از این کار با زبان لذت میبرم.روی خطاطی و خوشنویسی زبان انگلیسیم کار کردم،و خیلی زیباست که میتونم به اون قشنگی بنویسم،اصلا حسشم حال خوب  کنه.جدید نیست این کارم ولی دیگه مثل یه سال پیشم نیستم،خیلی به خودم میرسم البته واژه خیلی گمراهتون نکنه،منظور زیاده روی هر روزه ارایش فلان نیست،منظورم اینه که خیلی بیشتر به پرورش شخصیت خانومانه ام میرسم. برام مهمه که ناخونام قشنگ و مرتب باشن،موهام خوش رنگ و عالی باشن و این شامل بیرون خونه نمیشه فقط،اکثر این کارا برای خودمه،اینکه بیشتر به خودم علاقه مند بشم.و اینکه با دوستام خیلی میرم بیرون،واقعا بهم خوش میگذره.جدیدا چند ماهی میشه خیلی از عوض کردن رنگ موهام خوشم میاد،و چقدر خوب که هیچ مشکلی توی خانواده ام باهاش ندارن، دو هفته ابی میزارم،دو هفته قرمز، دو هفته بنفش ... خلاصه که مودم هرچی باشه فوری پیادش میکنم و حس و انرژی مثبتی که میده به زندگیم وصف ناپذیره.مثل همیشه خوشحالیای کوچیکه که زندگیمو قشنگ میکنه.کتاب خونیمو زیاد کردم،مثل قدیم که ۹۰ درصد شعر میخوندم نیست،الان هرچی بیاد دم دستم میخونم،جدیدا چندتا کتابو همزمان میخونم،یدونه کتاب how to teach English  که واقعا بی نظیره و فک کنم خوندنش یه سالی زمان ببره،دومی کتاب the little book of HYGGE هست که در توضیحش باید بگم the danish way to live well ازش خوندش نهایت لذت رو میبرم(نسخه زبان اصلی هست)،کتاب بعدی چهار اثر از فلورانس اسکاول شین هست که برای من با باورهای زندگی برمبنای قانون جذب و انرژی های مثبت واقعا خودشیه نوع ارتعاش مثبته :)جدا از بحث کتاب،دوز موسیقی ام رو هم کم کردم،روزی یکی دو نوبت موسیقی ریلکسیشن یا ارامبخش ۱ ساعته گوش میدم در حالیکه کنارش فضا رو با عود و شمع اماده کردم،مدیتیشن میکنم. و چقدر زندگی قشنگه.امیدوارم خوندن این پستم انرژی مثبتی به شما هم داده باشه?</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 19:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست سال دیگه هنوز...</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-wxjskh3bl8fb</link>
                <description>زندگیت با شانس بهتر نمیشه،با تغییر بهتر میشهچهل سالگی چگونه خواهد بود؟خب امروز دوتا پست مربوط به چهل سالگی یا چهل سال بعد خوندم،که خیلی برام جالب اومد.تصمیم گرفتم نظر خودمم بگم. https://vrgl.ir/7Bxna  https://virgool.io/p/wxjskh3bl8fb/%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%88%DA%86%D9%87%D9%84%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87...%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%D9%85%D9%86%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%9Fvirgool.io  https://vrgl.ir/0TnaB اول راجب چهل سالگیم میخوام بگم،بنظرم زندگیم عین الانه هم توش غم هست هم شادی،هنوز هم وقتی بع بابام فکر میکنم غم میشینه تو دلم،اشک میاد توی چشمم،یا وقتی یه فیلم خوب میبینم کلی حالم خوب میشه.زندگی همینه فقط دهه به دهه تکرار میشه.چهل سالم که بشه،حتما ازدواج کردم حتما هم خدا قسمت کنه دوتا فسقلی دارم.اگه هم نداشتم دوتا به سرپرستی میگیرم.بچه ها خیلی مهمن تو زندگی حتما باید باشن.اون موقع شاغلم مثل الان ولی با حقوق متفاوت،توی اون سن وقتی به خانواده پول بدم دیگه انتظار نخواهم داشت بهم برگردونن شاید چون نباید هم برگردونن?‍♀️مثل خودمون که به مامان باباهامون برنگردوندیم هیچیو.چهل سالم که بشه هنوز به گل و گیاه علاقه دارم،به حیوونا،حتما بازم مثل الان حیوون خونگی دارم.چقدر خوب که هنوز عاشق همه چی هستم.درست مثل بچگیام عاشق زبانم،شاید توی چهل سالگی تصمیما و کارای مهمتری برای زبانم گرفتم.هنوز هم برای دوستیا ارزش قائلم،هنوزم وقتی حالم بده با دوستام میرم بیرون.دلم میخواد تا ۴۰ سالگیم حتما کلی سفر رفته باشم مثل الان که کلی رفتم ولی اینکه کجا زندگی میکنم رو نمیدونم دلمم نمیخواد بهش فکر کنم،اون یه مورد مهم نیست واقعا هرجا باشم دلم اونجاییه که خانواده ام اونجاست. بینهایت ادم خانواده دوستی هستم،فداکاری براشون از ویژگی هایی هست که دارم.هنوز کتاب میخونم،شعر میخونم و روحمو با اونا تمیز و اروم نگه میدارم،کاش شوهرمم اهل کتاب و شعر باشه،برام بخونه براش بخونم.به انتخابم اطمینان دارم. با چشم و گوش بسته کسیو انتخاب نمیکنم که لیاقت عشق و خوبیامو نداشته باشه.یه ماشین دارم مثه الان،اینکه مدلش چیه رو از الان نمیگم ایران باشم احتمالا صدسالم ایران باشم فقط همین پرشیارو داشته باشم،خدایی این چهارمین پرشیای ماست،همشونم صفر صفر از کارخونه دراوردیم،عشق عجیب خانواده ام به پرشیا قابل تحسین و ستایشه.اگه ایران نباشم یه جنسیس دارم.احتمالا دلتنگ بچگیام بشم،بیشتر از همه دلتنگ جوونیمخوبه که الان جوونم و ازش تا میتونم بهترین استفاده رو میبرم.خوبه که قدرشو میدونم و اونجوری ساختمش که ده ۱۵ سال پیش ارزوشو داشتم.مهمترین رابطه ای که خواهی داست در زندگی،رابطه با خودت است.</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 11:36:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو شعری</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D8%AF%D9%88-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-fdalq70jqbwp</link>
                <description>صرفا جهت حال خوب کنی روزانه(شعر اول دارای ریتم خاصی هست!)ره توشهمجمر شدست جـانم یـا رب بـده پنـاهی چون کوه را نشاید بی شـانه تکیـه گـاهی زاهد گزاف گوید در پیش مـاز مسـتی هر دم که از فراقت خیـزد ز سینه آهـی ره توشه ای ندارم جز اشک خـون نشسـته چون رود نیل بـارد از دیـده سـیـل گـاهی حادث نباشد این دهر عشـق ازل تـو هسـتی بر دل نشیند عشقت چـون ورد صبحگاهی حسرت کشان کویت خـاک ره حبيـب انـد در سر هوای رویت یارب تو خـود گـواهی هر دم زنی محک بر آیـین بـی قـراران مائیم و چشم گریان آخر بگو چـه خـواهی ره ماندگان وصـلـت نـي منكـران عشـقند محمل ببند جان را یک لحظـه بـا نـگـاهی هاتف بگفـت دوشـم در ظلمـت شـبانگاه تا وصل روی جـانـان يلـدا نمانـده راهـی&quot;یلدا*****چرا ؟دلم بردی و جـان ویرانـه کـردی چرا آتـش بـه دل جانانـه کـردی مرا شادی کجـا در دل نهـان بـود غمت را بـا دلـم همخانـه کـردی کجـا گـویم حـديث تيـر مسـتت چو افکندی دلم ویـرانـه کـردی نـوایم را بریـدی بـا دو چشـمت مرا بـا ضـجـه هـم بیگانـه کـردی تو آن زلف کجت با من چه هـا کـرد که صیدی با دلـم شـاهانه کـردی مـرا ریـگ بیابـان بـوده قسـمت چرا دل بـا رخـت دیوانـه کـردی دلـم حـال دگـر دارد ز مسـتی مـرا دردی کش میخانـه کـردی نه من رندم نـه يـلـدا شـام آخـر چرا بازی چنین رندانـه کـردی؟&quot;یلدا&quot;</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Mon, 20 Sep 2021 17:50:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Hoşça kalın?</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/ho%C5%9F%C3%A7a-kal%C4%B1n-icuy6kkpddub</link>
                <description>سلامامروز خیلی اتفاقی یه ویدیویی رو دیدم،که توش میگفت از چند دسته ادما باید دوری کنید و اونارو از زندگیتون بیرون بندازید،از اونجایی که دو هفته اس توی شرایط خاصی هستم و ارتباطمو با دنیای خارج قطع کردم(البته بجز چنتا مسیج واتساپ)! و اینکه داشتم دنبال خودم میگشتم،خود واقعیم،میدونید چی میگم!همون خودمون که توی حال خوب و بدمون پشت قیافه متظاهرمون پنهون میکنیم،یا توی تماسامون نمیزاریم از صدامون بفهمن،یا توی مسیج هامون پشت ایموجی هامون قایم میشیم(?)چه روزای گریه اوری رو گذروندم ولی به لطف ایشون(?) هیشکی خبردار نشد!اره دیگه خلاصه منظورم اینه تصمیم گرفتم دنبال خود واقعیم بگردم همونکه مدت هاست گمش کردم،رفته گرفته یه گوشه خوابیده معلوم نیست کجاست???‍♀️الان دو هفتس دنبالشم!داشتم میگفتم یه ویدیو دیدم که توش میگفت کسایی که سرشار از انرژی منفی هستن رو از خودتون دور کنید! اولش فکر کردم اره واقعا خیلی درسته،بعدش خواستم تو زندگیم دنبال همچین کسی بگردم(خیلی ناخوداگاه) اما با یه حقیقت وحشتناک روبرو شدم!!!اون شخص خودمم،منم!اره منم که بعد از اتفاقایی که برام افتاده همیشه جوریم که انگار دنیا به اخر رسیده،من اون بمب انرژی منفیم،و اینکه نه فقط روی خودم بلکه روی اطرافیان و بعضی دوستامم اثر بد میذاره!همین بود که یه تصمیم گرفتم!میرم بیرون از زندگیاشون!و دوست ندارم برگردم حداقل تا اطلاع ثانوی!و خیلی هم خوشحالم که این لطف رو در حق دوستان دور و نزدیکم دارم میکنمHoşça kalın arkadaşlar?البته پیوست میکنم،فعالیتم اینجا ادامه داره...مینوسم حتی اگه کسی نخونه.</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 02:32:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیل ها آسیبی بهتون نمی رسونن!</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86%D9%86-u9gr2vhfywab</link>
                <description>آیا تا حالا یه فیل بهتون آسیبی رسونده؟ یه پشه چطور؟ تا حالا یه پشه نیشتون زده؟ بینید یه پشه که یه حشره کوچکه و می تونه به عنوان کوچکترین معضل محسوب شه، با نیش زدن بهتون آسیب رسونده اما فیل نه، معمولا ما فکر می کنیم اشتباهات بزرگ هستن که باعث از بین رفتن سریع شغل یا شهرت مون می شن مثلا اگر به کمدین معروف توی به برنامه استندآپ کمدی حرف های زشت و رکیک یا تهمت و افترا به کسی بزنه یا به بازیگر مشهور و سلبریتی مست فحاشی کنه و علیه بهودی ها سخنان نژادپرستانه یکه، یا به سناتور ضد حقوق بشر باعث آزار و اذیت جنسی کسی بشه، یا به بازیکن محبوب تنیس شروع به توهین و افترا کنه و یا یکی از مقاماتو تهدید کنه، همه اینها اشتباهات کوچکی هستن اما بدیهی است که چنین انتخاب های کوچک و رفتارهای بی اهمیت و اشتباهی می تونه انعکاس زیادی داشته باشه و عواقب بدی به دنبال خواهد داشت، اما حتی اگر در گذشته مرتکب چنین اشتباهات بزرگی شدید، باید بگم که لازم نیست کار خارق العاده ای بکنید یا به عقب برگردید یا قرار نیست ما لحظات غم انگیز گذشته رو بررسی کنیم و جماق کنیم برنیم تـوی رتون. فقط باید انتخاب هاتون هوشمندانه باشه.اکثر افراد باید به شدت نگران انتخاب های کوچک، تکراری و به ظاهر بی اهمیت باشن. من دارم از تصمیماتی حرف می زنم که فکر می کنید اونقـدر کوچک و بی اهمیت هستن که اصلا باعث ایجاد تفاوت زیادی توی زندگی نمی شـن. همین چیزهای کوچک هستن که بی برو برگرد، باعث سلب موفقیت می شن. خـواه چنین انتخاب هایی حاصل رفتار یه آدم نفهم و کله خر باشه یا یه نجیب زاده یا حتی به عنوان انتخاب های مثبت تلقی بشه (انتخاب های مثبت موذیانه)، همین انتخابهای به ظاهر کم اهمیت و کوچک می تونه شما رو کاملا از مسیر موفقیت دور کنه و به قهقرا بکشونه چون هیچ وقت فکرشو هم نمی کنید که اینقدر مهم باشن و تاثیرگذار. شما غرق شدید و به عبارتی از مرحله پرت شدید و بی خبر از رفتارهای به ظاهر کم اهمیتی هستید که تاثیر شگرفی داشته و میتونن تا حد زیادی شما رو از موفقیت دور کنن. همیشه اثر مرکب وارد عمل می شه. یادتونه که توی فصل قبل گفتم اثر مرکب همواره وارد عمل می شه؟ اما اینجا به ضررتون کار می کنـه چـون شـمـا مثـل يـه خوابگرد دارید بی اراده و بی اختیار کارهایی رو انجام می دید که اصلا نسبت به اونها آگاهی ندارید. مثلا به بسته چیپس یا نوشابه می خورید و یهویی وقتی آخـرین دونـه چیپس رو می خواین بذارید توی دهن تون تازه یادتون می افته رژیم داشتید و حالا گند زدید به رژیم تون در حالیکه حتی گرسنه هم نبودید. یا یهویی متوجه می شید دوساعت از وقتی که باید صرف جذب و توجیه به مشتری کله گنـده می کردید رو صرف تماشای یه برنامه تلویزیونی مزخرف کردید. یـا چـون عصبی و هیجان زده بودید، یهویی و ناخودآگاه به کسی که عاشقش بودید، بی دلیل دروغ گفتید در حالیکه اگه راستشو هم می گفتید جواب می داد و اصلا لازم نبود دروغ بگید. حـالا خودتـون بگید توی چنین شرایطی چه اتفاقی می افته؟ شما بدون اینکه لحظه ای فکر کنیـد و عقلتونو به کار بندازید یه انتخاب کردید و یه تصمیمی گرفتید. و تا زمانی که ناخودآگاه و بدون فکر انتخاب هاتونو انجام بدید، نمی تونید آگاهانه یـه رفتـار بـد رو تغییر بدید و به یه عادت خوب و موثر تبدیل کنیـد. الان دیگه وقتش رسیده که آگاهانه عمل کنید و انتخاب های درستی انجام بدید.متن کوتاهی از کتاب پرفروش اثر مرکب نوشته دارن هاردی</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jun 2021 22:24:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسانیکه حوصله ندارند!</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-cl3gwiynewpw</link>
                <description>کسانی که حوصله ندارند ...  &quot;فرهنگ سه خطی&quot;  روزی &quot;فرانتس کافکا&quot; نویسنده مشهور چک تبار، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختر بچه‌ای افتاد که داشت گريه می‌کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گريه‌ی دخترک را جويا می‌شود. دخترک همانطور که گريه می‌کرد پاسخ می‌دهد : &quot;عروسکم گم شده ... &quot; کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد : &quot;امان از اين حواس پرت ... گم نشده، رفته مسافرت!&quot; دخترک دست از گريه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد: &quot;از کجا می‌دونی؟!&quot; کافکا هم میگويد: &quot;برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه ... &quot; دخترک ذوق زده از او می‌پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه ، کافکا می‌گويد : &quot;نه، توی خونه‌ست. فردا همينجا باش تا برات بيارمش&quot;. کافکا سريعاً به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتنِ نامه می‌شود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است! و این نامه‌ نويسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه می‌دهد و دخترک در تمام اين مدت فکر می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌‌ی عروسکش هستند! در نهايت کافکا داستان نامه‌ها را با اين بهانه‌ ی عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پايان میرساند. اين ماجرای نگارش كتاب «کافکا و عروسک مسافر» است . اينکه مردی مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شادکردن دل کودکی کند و نامه ها را (به گفته‌ی معشوقه‌اش دورا) با دقتی حتی بيشتر از کتاب ها و داستان هايش بنويسد، واقعا تأثيرگذار است . او واقعا باورش شده بود. اما باورپذيری بزرگترين دروغ هم بستگی به صداقتی دارد که به آن بيان می‌شود.  &quot; امّا چرا عروسکم برای شما نامه نوشته؟!&quot;  اين دوّمين سوال کليدی دخترک بود! و او (کافکا) خود را برای پاسخ دادن به آن آماده کرده بود. پس بی هيچ ترديدی گفت: &quot;چون من نامه رسان عروسکها هستم&quot;.  ( کافکا دارای دکترای حقوق بود اما هرگز به وکالت نپرداخت؛ از آن رو که روحیات لطیفش این اجازه را نمیداد و متاسفانه دنیا خیلی زود و در جوانی او را از دست داد.) جامعه‌ای که در آن راه‌های طولانی، راه‌های کم ‌رفت و آمد و خلوتی شده، جامعه‌ای که در آن هیچ‌کس حوصله‌ی صبر و شکیبایی برای به دست آوردنِ هدفی را ندارد، جامعه‌ای *استتوسی* ست.  جامعه‌ای که برای رسیدنِ به هدفش فقط به اندازه‌ی خواندنِ همان سه خطِ بالای استتوس‌ها زمان می‌گذارد !   *جامعه‌ی مبتلا به «فرهنگِ سه‌خطی» است !* ما مردمی شده‌ایم لنگه‌ی پینوکیو، که دوست داریم طلاهای‌مان را بکاریم تا درختِ طلا برداشت کنیم !  مردمی که دنبالِ گلد کوییست و پنتاگون و شرکت ‌های هرمی مشابه می‌افتند، یک جای کارِشان *لنگ* می‌زند. آن جای کار هم اسم‌اش *«فرهنگِ شکیبایی»* است .  &quot;فرهنگ سه‌خطی&quot; به ما می‌گوید اگر نوشته‌ای بیش‌تر از سه سطر شد، نخوان!  فرهنگِ سه‌خطی به ما می‌گوید راهِ رسیدن به هدف چون درست است، طولانی است پس یا بی‌خیال‌اش بشو یا سراغِ میان‌بُر بگرد!  فرهنگِ سه‌خطی است که نزول‌خوری دارد، اختلاس دارد، دزدی دارد، بی‌سوادی دارد، رشوه دارد، تن‌فروشی دارد، حق‌خوری و هزار جور دردِ بی‌درمانِ دیگر دارد.  فرهنگِ سه‌خطی است که اینهمه آدمِ بی‌کار دارد.  آدم‌های بی‌کاری که توقع دارند یک ساعت در روز کار کنند و ماهی چند میلیون درآمد داشته باشند!  یک پُلی در جایی از مسیرِ فرهنگِ ما شکسته است که هیچ رفتنی به هدف نمی‌رسد. آن پُل، همان فرهنگِ شکیبایی است.  جامعه‌ای که همه چیز را ساندویچی می‌خواهد، در مطالعه؛ سه خط استاتوس برایش بس است. در ازدواج؛ بین عشق و نفرت‌اش ده ثانیه زمان می‌برد. در سیاست؛ بینِ زنده‌باد و مُرده‌بادش، نصفِ روز کافی ست. در کار؛ از فقر تا ثروتش یک اختلاس فاصله دارد. در تحصیل؛ از سیکل تا دکترایش یک مدرک ساختگی میخواد! در هنر  از گم‌نامی تا شهرت‌ش به اندازه‌ی یک فیلم دو دقیقه‌ای در یوتیوب است!  فرهنگِ سه‌خطی به من اجازه می‌دهد چیزی را نخوانده، بپسندم. موضوعی را نفهمیده، تحلیل کنم. راهی را نرفته، پیشنهاد بدهم. دارویی را نخورده، تجویز نمایم. نظری را ندانسته، نقد کنم و ...  فرهنگِ سه‌خطی به من اجازه می‌دهد به هر وسیله‌ای برای رسیدن به هدف‌ام متوسل شوم. چون حوصله‌ی راه‌های درست را &quot;که طولانی‌تر هم هست&quot; ندارم.  فرهنگ سه خطی به من اجازه می‌دهد بجای بالا کشیدن خودم، دیگران را پایین بکشم.</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jun 2021 13:49:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی باعث میشه حالم خوب باشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-czdcznntc43b</link>
                <description>سلام دوستانحدود ۱ ماه از اخرین پستم میگذره،دلم برای نوشتن واقعا تنگ شده بود.پس دوباره اومدم براتون از حال اینروزای خودم بگم.زندگیم اینروزا پر از حس و حال خوبه،و چقدر خوب اما ترسناکه اینروزای قشنگ،گاها میترسم که منو این همه خوشبختی محاله!اما چاره ای جز ادامه دادن به حال خوب و زندگی قشنگم ندارم?جدیدا حس میکنم به عود معتاد شدم اصلا از بزرگترین عوامل حال خوب و تعادل حسی ای که دارم همین بوی عوده!??خیلی حالمو خوب میکنه حتما پیشنهاد میکنم شمام وقتی با خودتون خلوت میکنین امتحانش کنین،ولی یادتون باشه موقع خریدش چیزی بخرین که باعث سردردتون نشه?من خودم فعلا عود vasoo استفاده میکنم و سردرد نگرفتم ازش خداروشکر،و بوش هم ماندگاره واقعا،از طرفی امروز یه ویدیو دیدم که عود vanilla و همینطور Kashmiri musk رو هم خیلی تعریف میکردن.از بحث عود که بگذریم مورد بعدی حال خوبیم،خرید کتابه.اصلا معجزه میکنه این یه مورد نمیدونم چرا،هنوز خیلی نخوندم و جلو نرفتم،مثل سریال هام که دانلود کردم انبار کردم مونده?مثل مورچه که غذا انبار میکنه برای زمستون،منم دارم غذای روح انبار میکنم واسه خودم. اینو بگم که من فیلم و سریال دیدن و کتاب خوندن خیلی دوست دارم اصلا یه حالی میشم با اینا.کتابایی که الان خریدم و توی لیستم هستن:اثر مرکب،غرور و تعصب،اموزش خطاطی???‍♀️،هرروز تخت خواب خود را مرتب کن،۴ اثر از فلورانس اسکاول شین،قدرت شگرف درون(که قرض گرفتمش)،بیشعوری و در اخر ملت عشق(که دوست داشتم دوباره بخونمش)!در مورد سریال هاهم دوتا سریال تقریبا جدید کره ای?و سریال دارک که خیلی تعریفشو شنیدم و سریال خانه کاغذی.خب مورد سومی که اینروزا حالمو خوب میکنه گل و گیاه هام هستن،حدود یه ماهی میشه که ۶ یا ۷ تا گلدون جدید گرفتم و گل کاشتم خودم،مورد بامزه اینکه قبلا هرچی میکاشتم درنمیومد اصلا خشک میشد،یکمم خرافاتی شده بودم میگفتم حتما مشکل از منه از دستمه????میگفتم حتما تو دست من نمیگیره گل.حالا کاری ندارم که اخرشم نفهمیدم مشکل از چی بود،منتها الان بدون هیچ کود و هیچ چیزی،همه گلام گرفتن و یه عالمه جوونه زدن حتی دوتاشونم گل دادن،این خیلی دستاورد بزرگیه برای من،و باید بگم گل و گیاه نگه داشتن توی اتاق و رسیدگی بهشون بینهایتتتتتتت حالمو خوب میکنه،اصلا به چشم دردسر بهشون نگاه نمیکنم،مثل بچه هام میمونن برام،همینقدر عزیز مخصوصا وقتی رشد و شکوفایی شون رو میبینم انگار بال درمیارم،خلاصه که عشق میکنم باهاشون بینهایت.مورد چهارم از دلایل حال خوبم،مرتب و خوب نگه داشتن اتاقم هست یمدتیه بخاطر یسری کتاب و حرفا تصمیم گرفتم هرروز تختمو مرتب کنم اتاقمو عالی و پرفکت نگه دارم و بیشتر از یه ماهه که موفق شدم،و این باعث میشه یه انرژی مثبت بگیرم وقتی وارد اتاقم میشم،حتی بعد از تغییر کلی دکوراسیونی که به اتاق دادم صبح ها وقتی بیدار میشدم حس میکردم خدایاااا اینجا بهشته؟!!! بیشتر از ۲ سال بود یکی از پرده های اتاقمو اصلا باز نکرده بودم چه برسه به پنجره،الان سعی میکنم بخاطر داشتن تور و گرم بودن هوا و البته نگه داشتن گل و گیاه توی محیط اتاق حتما یه مقدار پنجره رو باز بزارم تا هوای اتاق سالم باشه و تهویه بشه،(اینم بگم که توی تهران زندگی نمیکنم و اب و هوای شهرمون با بهشت در رقابته?)مورد پنجم و مورد اخر حیوون های خونگی و شبه خونگیم هستن،میدونین که یه کبوتر داشتم به اسم قمری،خیلی وقت بود باهم بودیم براش یه جفت نر اوردم،(البته از کنار جاده پیداش کرده بودن و بالش شکسته بود??منتها سپرده شد بمن)منم فهمیدم از قضا نر تشریف دارن،سعی در جفت کردن این دوتا داشتم که اصلا راه نیومدن و در اخر پرنده خودم پرید و رفت.خلاصه نمیخوام خیلی کشش بدم تهش اینکه الان من موندمو یه کبوتر که اسمش کرکسه و هر روز بهش رسیدگی میکنم و از نظر جسمی اماده اس که اونم بپره بره.از قضای روزگار مامانم هوس نگه داشتن جوجه رنگی کرده بود منتها زحمتشون افتاد گردن من سه تا جوجه و یه جوجه غاز(که اسمشو گذاشتم اردک)??‍♀️ولی هرچی که حساب کنی همه اینا دست به دست هم دادن تا حالم اوکی باشه حتی بهتر از اوکی.</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jun 2021 03:11:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Still feel good.</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/still-feel-good-cmwq6wqxexdm</link>
                <description>اومدم که بگم هنوز حالم خوبه،نه فقط اینکه نفسی میاد و میره،بلکه بین این رفت و امد نفسا حالمم خوبه?همچنان نوازنده نه چندان خوب گیتارم،هنوز بجایی نرسیدم?امیدوارم کرونا تموم شه یه کلاس حضوری درست و حسابی برم،بلکه طلسم گیتاریست شدنم بشکنه.اینجا اوضاع خوبه،هنوزم هر دو شنبه گاها سه شنبه میرم پیش روانشناسم،بهم میگه همش از خودم سوال بپرسم از اینکار خوشم نمیاد،گرچه هر سری میپرسه چ سوالایی این هفته از خودت پرسیدی بهش چرت و پرت تحویل میدم(که البته اونم میفهمه?)ولی اینسری تصمیم گرفتم بهش میگم اقاااا من به اندازه کافی خود درگیری دارم?،خدایی نمیتونم سوال بسازم بعد درگیر حل اون سواله بشم.خدایی مدرسه ام که بودما میخواستم وقت کلاسو بگیرم همش سوال میپرسیدم معلمام نمی تونستن جواب بدن می هنگیدن.حالا ببین سر مغز خودم چ بلایی میاد ازش سوال بپرسم???‍♀️از طرف دیگه دوست داشتم وزنمو کم کنم،که اونم تو شرایط مناسبیم و همه چی درست داره پیش میره.یکی از قشنگترین اهنگایی که جدیدا شنیدم اهنگ lonely از justin bieber هستش خیلی پر حسه،اهنگ بعدیم که دوس داشتم positions از ariana grande هست. فقط میخواستم باهاتون درمیون بزارم چونکه از نظرم فصل بهار یکی از فصلاییه که ادم خیلی حوصلش سر میره و گاها حس خستگی و بی حوصلگی داره،برای همین من این لحظه هامو با موزیک گوش کردن پر میکنم،شمام امتحان کنین و نظرتونو بهم بگین.یکی از مشکلاتی که دارم اینه که همه بهم میگن baby face عم،خیلی حس عجیبی بهم میده،نمیدونم چیکارش کنم،شمام اینجوری بودین یا هستین ایا؟بعدشم نظری دارین در موردش که چیکارش کنم؟</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 04:09:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگشتم به زندگیم</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-qf8jdclwktoy</link>
                <description>Coming backسلام خیلی روز از اخرین پست ویرگولیم میگذشت پس گفتم بیامو یه حالی عوض کنم اینجا.همه چی داره عادی میشه،زندگیم داره ارومممم اروممم(با تاکید) برمیگرده به روزای قدرت.روزای بهتر.روزای خوب و البته پر از حال خوب.دوباره اون گیتار بیچارمو که هیچی ازش سردرنمیارمو در اوردم،حداقلش تلاشمو میکنم?پلی لیست اهنگام خالیه،و ازش خوشحالم انگار خاطره هایی که فراموش نمیشدنو پاک کردم.دوباره دارم زندگی میسازم برای خودم.با روانشناسم هیبنوتیزم شروع کردیم.دور و برم پر از کتابای قشنگه مغزم پر از ایده است.پرنده ام رو وابسته کردم،فرار نمیکنه برای همین فرستادمش توی هوای ازاد برای خودش ازاده ازاده... هر زمانم بخوام برمیگرده تو خونش??راز موفقیتم توی برگشت به زندگی خوبم اینه که هرچیزه منفی زندگیمو گذاشتم تو حصار.شمام بزارین.یا حق</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 02:11:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی بدنبال تنهایی...</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-r1o83e77gbfy</link>
                <description>امروز ۴۶ روز از فوت پدر عزیزم میگذره.فقط خودمون میدونیم این مدت چی بهم گذشت،میدونم روزای سختتری هم وجود دارن که انتظارمو میکشن،چقدر عجیب که دارم از قبل خودمو براشون اماده میکنم.عجیب ترین حسم بعد از این اتفاق کمله ای بود به اسم &quot;حسادت&quot; اونم از نوع شدید و منفورش،اینکه هر پدر و دختریو میبینم توی دلم بی درنگ میگم خوشبحالت که بابا داری!این کارم منو از خودم متنفر کرده و اصلا برام قابل کنترل نیست،هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه همچین روزایی رو بگذرونم اونم در حالیکه خودمم دیگه خودمو دوست ندارم!از احوالات روزای سخت که بگذریم خیلی وقته دلم لک زده برای اینکه یهویی از خونه بزنم بیرون سه چهار ساعتی بدون اینکه به کسی بگم غیبم بزنه!برم دنبال حال خوب بگردم توی شهر!تصمیم گرفتم فردا اون روز باشه نزدیک یه ساله تنهایی و یهویی جایی نرفتم??‍♀️چقدر مزخرف!!!فردا یه سر میرم سرخاک،احتمال زیاد سر راه دو شاخه گل رز ببرم برای بابام،یکم حرف بزنم بعدش بزنم به جاده و برم یکم خلوت کنم با خودم شایدم یکی از دوستامو دیدم نمیدونم خیلی برنامه ای یا هیجانی واسش ندارم،فقط اینکه از این خونه ی مسخره بتونم برم بیرون یدنیا ارومم میکنه.Wish me luck?</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 02:22:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدنبال دوست...</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D8%A8%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-b1fxszbd1krf</link>
                <description>این بود که یه کبوتر خریدمیه برهه ای از زندگیم همیشه دنبال دوست بودم دلیل اصلیشو نمیدونم با اینکه همیشه دور و اطرافم پر بود از دوستای رنگ و وارنگ اما من یه حس سیری ناپذیری نسبت به دوستای جدید و ادمای جدید تو زندگیم داشتم بخاطر شخصیت اجتماعی و تقریبا عجیب غریبم توی این مورد موفق بودم تا جایی که یروز بخودم اومدم و دیدم محبوبیتم انقدر فراگیر شده که نمیشه جمعش کرد خیلی نمیخوام مسئله رو کش بدم فقط اینکه متاسفانه هرکه بامش بیش برفش بیش?زمان گذشت و من همچنان همون ادم دور شلوغ سابق بودم مطمئن باشین اصلا جالب نیست چون وارد یه برهه دیگه از زندگیم شدم که نیاز داشتم به یه تنهایی مطلق یه سکوت قشنگ با خودم.اینکه حس میکردم انگار وقت یه تعطیلات درونی و یه خلوت درست حسابی رسیده شاید برای ساختن یه ادم بهتر تغییرات و بکوب و بساز اساسی.اما متاسفانه داشتن یه خلوت برای ادمی با اون شخصیت اجتماعی و گرم خیلی سخت پیش میاد.اما مسئله اینجاست که از دل برود هرانکه از دیده برفتبسیار باعث مسرت من هست که بگم من از پسش براومدم و این دوران بنظرم طلایی رو گذروندم و یه فرد بهتر از خودم ساختم و حالمو خوب کردم.اروم اروم داشتم برمیگشتم به زندگی عادی و پر مشغله خودم که متاسفانه با فوت پدرم روبرو شدم.حالا هیچ کس و هیچ چیز ارومم نمیکرد نه هیچ فردی نه هیچ قهوه ای نه هیچ موزیک لایتی...هیچ چیز...اونجا بود که نیاز پیدا کردم به یه دوستکسی که باهام باشه هر وقت که اراده کردم،باهاش حرف بزنم و دم نزنه،کنارش خودم باشم و خودش باشه.همش همینمن به یه حیوون خونگی نیاز داشتم،همین که فهمیدم ممکنه مشکلم با این راه حل درست بشه اقدام کردم به خریدش،میدونین قسمت سخت ماجرا اینه که قبول کنین راهی هست،همیشه راهی هست و به خودتون زحمت امتحانش رو بدین حتی اگه از دید بقیه مسخره باشه و حتی خودتون. امتحان کردنش می ارزه?</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Sat, 27 Feb 2021 14:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه های یک مرداب</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-vy2tgeomdd9t</link>
                <description>مرداب و نیلوفرروزی بود از روزهای تابستان،طاقت فرسا،بس بلند،بس...مرداب مثل همیشه بی حرکت،بی تلاطم،درازکشاز قضای روزگار،عاشق:)عشقی ارام و بی دردسراما پاک و مقدس...اری مرداب و نیلومعشوق داشت،نیلو داشتنه نیلو لجنزار بودنش به رخ کشیدو نه پس از ان اش اهمیت داشتالبته نیلو از پس از ان اش خبر نداشتمرداب رو به زوال بود و درد،درد خودش نبوددرد فروپاشی بودرها کردن خانواده ای که در دل پرورانده بودباید می ایستاد،باید میجنگید...او پدر خانواده ای بود،شاید کوچک اما بس کافیبس عالی...مرداب روزها غرق فکر بود و شبانگاه مشغول دعاترس داشت از دشمنی بس خوفناک،بس بیرحم&quot;خشکی&quot; نامکابوس اش شده بود ظهور خشکیغم،ظهور مرگ...میدانست سالها زندگی بس برایش کافی بودهدرد داشتدردی از جنس تشنگیاما نه برای خودشترس اش از معشوق بودخوف داشت بعد از اونیلو به خشکی پناهنده شودو این دشمن بیرحم نیرنگ باز بوسه ای زند بر این بانوی مرداباتش به قلب و روح مرداب اندازدوای...وای که چه بد دردیست عاشقیالحق که پدرش بسوزدراهی نبود،مرداب هر روز میسوخت ولی ایستادهبا چشمانی باز شاهد زوالش بودنداما هیچکس کاری نکردمرداب سوخت،نیلو سوختعاشق رفتمعشوق پر...باور نکنید که نمیشدمیشد نجاتی باشدمیشد انسانی بودمیشد کاری میکردکاش میکردکاش...حیف...</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jan 2021 16:44:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلایی ترین لحظات سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-ddhjgrvyvt5k</link>
                <description>ثنایه لبخند بزن??بین لب و گونت یه چال هستا...منو اونجا دفن کنن???.....................................................................شایدم قصه شده...ولی چه قصه پر غصه ایه اینروزامواظبت کار ما نیستغرق شه توووت...دلا رو به دیوانگی اور،که ان هم عالمی دارد...چه دنیای قشنگیه??حیف که واقعیت همیشه تلخیه خودشو داشتهچرا مرد،من میدونم،اینروزا قشنگت لمسش میکنمحیف که بیشتر زندگیتو توی خواب فرو میبرهقطعا...??</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 02:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?من+چایی×کتاب+پیرمرد?(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@noendmiss/%D9%85%D9%86%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C%C3%97%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-jkqujv1ryf3d</link>
                <description>حال خوبتو با من تقسیم کنامروز دو روز از ماجرایی که در قسمت قبل براتون گفتم میگذره،همونطور که گفتم روزم رو دوباره با دلی خوش و قلبی پرامید شروع کرده بودم،مثل همیشه اول از همه در حال چایی دم کردن بودم و تصمیم گرفتم کمی لیمو هم اضافه کنم که طعم چای امروزمان باشد،کمی که رنگ گرفت لیوان برداشتم که برای خودم بریزم که دیدم پیرمرد خوشرو و ارام مثل همیشه با ظاهری ساده پالتویی بلند و مشکی کلاه برت(beret) مشکی و عصایی که همیشه یارش هست،مانند همیشه وارد شد جلوتر رفتم تا کمکش کنم متوجه کیفی در دستش شدم که جدید بود،بهرحال وارد شدیم روی مبل نشست و من چایی را که برای خودم ریخته بودم را روی میز کامپیوترم گذاشتم چای برای پیرمرد هم ریختم(بالاخره گرمی مجلسمان بود?)و رفتم پشت میزم نشستم.خانوم وکیل در دفتر حاضر بود و من فکر کردم که برای مشاوره در مورد مسئله کاری به انجا امده،اما پیرمرد سریعا روبه من گفت که بیا نزدیک تر بنشین برایت چیزهایی دارم.حس کردم رازی دارد کیفی که امروز به همراه داشت.رفتم روی مبل کنارش نشستم و شروع به صحبت کردیم اوایل صبح بود و دفتر هنوز شلوغ نشده بود و فرصت خوبی برای مباحثه کیفش را باز کرد و چهار جلد کتاب بیرون اورد بعلاوه یک مجله اطلاعات هفتگی با کاغذ های A4 که انگار درونش تعبیه شده بود.کتاب هایی برای تشکر از من اورده بود تا بقول خودش جبرانی باشد برای کتابهای دو روز قبل،کتابها عبارت بودند از دو جلد کتاب &quot;دو برادر&quot; خاطرات محمدحسین دانایی ناگفته هایی از زندگی و زمانه جلال و شمس آل احمد.به گفته خودش او اولین بار این کتابهارا در کتابخانه خوانده بوده،از انها کپی گرفته و به صحافی برده تا برای خودش یک نسخه داشته باشد،و اینها نسخه اصلی نیستند اما بسیار قدیمی بوده و کاغذ انها کاهی مانند است،و مشخص کننده ارزش معنوی انها.کتب دیگر &quot;سینوهه پزشک مخصوص فرعون&quot; بود که بسیار بسیار قدیمی به قول معروف جزء اورجینال ترین کتابها بشمار میرفت،بگفته پیرمرد اون این کتاب را بارها دیده بوده در کتاب خانه ولی چون ظاهر مرتبی نداشته و کاغذهایش پاره و از هم گسسته شده بود،و او از محتوای جذاب ان خبر نداشت خیلی مایل نبود که انرا به امانت ببرد،اما بعد از بارها مواجه با این کتاب یکبار به ناچار انرا برده تا بخواند(این صحبت ها برمیگردد به خیلی سالها قبل از تولد من?)اما بعد از خواندن بسیار شیفته این اثر نفیس به ترجمه اقای ذبیح الله منصوری عزیز شده،و همواره این جمله را به من میگفت که اقای ذبیح الله منصوری در هنگام ترجمه این کتاب حتی گاها برای شخص سینوهه و مشکلاتی و مصائبی که برایش پیش امده گریه میکرده.پیرمرد بعد از خواندن کتاب انرا به صحافی برده مرتب کرده و از دوباره به کتابخانه برگردانده بود.صحبت امروز ما به طولی نکشید که تمام شد چون دفتر شلوغ شد و از طرفی من کلی کار برای انجام داشتم،اما همان زمان کوتاه هم برای من عالمی ارزش داشت،چایی اش را که نوشید من کاری برایم پیش امد و باید به دادگاه میرفتم ولی قبل از رفتن حسابی تشکر کردم و اینکه چقدر برایم ارزش داشت و روزم رو با حضورش و حرفاش و کتابهاش قشنگ کرد،صحبت ما با این جمله تموم شد که &quot;دخترم اصلا تو خوندنشون عجله نکن که یه سالم برای برگردوندنشون وقت داری اصلا برا خودت??&quot;</description>
                <category>maryam</category>
                <author>maryam</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 21:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>