<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m.sadeq bayat (‫محمد صادق بیات‬‎)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nogondar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 05:06:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/48503/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>m.sadeq bayat (‫محمد صادق بیات‬‎)</title>
            <link>https://virgool.io/@nogondar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مادرانه</title>
                <link>https://virgool.io/@nogondar/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-pxojbk7swjqs</link>
                <description>بارها شنیده‌ام: کاش من قلم تو را داشتم. به خودکار در دستم نگاه می‌کنم. قلم من را همه مغازه ها می‌فروشند، چه چیزش برای آن‌ها جذاب است؟ شنیدم که گفت: کاش یک بار در عمرم می‌توانستم مثل تو به یک بوم ساده جان دهم. با خودم گفتم: دوستم دارد, و الا هر کسی میتواند به یک بوم جان دهد اگر رنگ وینزور خوب بخرد، تازه رنگ پارس حالا که وینزور گران شده و دلار اوج گرفته هم جواب است. آن‌ها میگویند و من میشنوم و در مادرانه خود برای فرزندانم زندگی میکنم. اما این بار گفتم: شاید که این همه سال آن‌ها درست می‌گفتند. یک و پانصد که پولی نیست (این را همانی گفت که فکر میکنم دوستم دارد) هیچ میدانی که محمد طلوعی کیست؟ می‌دانم! اما بعد از آن فقط او هم به جمع آن هایی اضافه خواهد شد که میگوید قلمت زیباست. شاید آدرس مغازه سر کوچه مان را به او هم بدهم تا برود و قلمی مثل قلم من بخرد. پس چرا باید این یک میلیون و پانصد هزار تومان را به او بدهم؟ مگر خودم نمی‌دانم قلمم زیباست؟ من فکر می‌کنم که یک و پانصد پول زیادی است.یک گوسفند می‌شود با آن خرید که خودش گوشت چند ماه‌مان را جور می‌کند. تازه می‌شود هر هفته جمعه ها آبگوشت خورد بدون این که نگران کم شدن گوشت‌های فریزر باشم. یک و پانصد یک قسط همین موبایلی است که با آن مشغول معرفی خودم هستم و چقدر خوشحال شدم از خریدنش. حتی آن قهوه‌سازی که مغازه لوازم خانگی سر چهارراه گفته بود قسطی هم میتوانم به شما بفروشم. یک و پانصد قسط اول آن که میشود! اما اگر عقل حسابگرم بگذارد این بار می‌خواهم این یک و پانصد را برای دلم خرج کنم. شاید که محمد طلوعی بعدها بگوید این بهترین خرج‌کرد پول‌هایمان در زندگی‌ام بوده است. خداحافظ بک و پانصد نازنین و سلام محمد طلوعی عزیز... من فاطمه ام، دلم نقاشی میداند. دستم نوشتن و مهرم مادرانگی را آموخته است.</description>
                <category>m.sadeq bayat (‫محمد صادق بیات‬‎)</category>
                <author>m.sadeq bayat (‫محمد صادق بیات‬‎)</author>
                <pubDate>Wed, 13 Sep 2023 15:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمرقند</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%B3%D9%85%D8%B1%D9%82%D9%86%D8%AF-fyutvzhp5a0u</link>
                <description>طرح جلد کتاب سمرقندنمیدانم با شنیدن این جمله که &quot;بیشترین تاثیری که خواندن یک کتاب بر روی شما داشته است&quot; شما رو یاد چه اتفاقی می اندازد؟ اما برای من این اتفاق و این جمله خیلی بیشتر و تاثیرگزارتر از این حرف ها و این جمله ها بوده است. آنقدر که بعد از خواندن یک کتاب سوار ماشین شدم و به اتفاق همسرم صد کیلومتر راه را طی کردم و خودم را به مزار خیام رساندم و تازه آن جا بود که آن غلیان احساس و آشفتگی ام کمی فروکش کرد و آرام شدم. بعد ها خیلی به این موضوع فکر کردم که اگر فاصله محل زندگی من با مزار خیام بیشتر از فاصله مشهد تا نیشابور بود، بازهم این کار را می کردم یا نه؟ بازهم سوار ماشین میشدم و این مسیر را طی می کردم یا نه؟این ها همه اما بیان من برای توجیه تاثیرگزاری این کتاب است سمرقندبعد از خواندن کتاب سمرقند از چند موضوع خیلی ناراحت شدم، اول از همه این که چقدر منابع این چنینی در خواندن سبک زندگی و داستان های زندگی ادیبان و شاعران این سرزمین کم است، که اگر بود تا چه میزان سطح فرهنگ جامعه را بالا می برد.دوم این که در بین همین محدود منابع هم &quot;امین معلوف&quot; نویسنده فرانسوی لبنانی الاصل باید بیاید و زندگی نامه خیام شاعر کهن ما را بنویسد و جوری تصویر سازی کند ایران عهد خیام را که هیچ فارسی زبان و ایرانی الاصلی تا به حال این کار را نکرده است.سوم این که روایت داستانی زندگی شخصیت‌های ادبی، فرهنگی و هنری امری رایج و مرسوم در سطح جهان ادبیات است، چه فیلم ها که بر اساس یک رمان درباره شخصیت هایی همچون شکسپیر، داوینچی، ونگوک و ... خود شما که این مطلب را دارید میخوانید دیده اید و درباره شخصیت هایی ایرانی ندیده اید!چهارم این که هرگاه درباره تاریخ صحبت کرده ایم غالب چیزی که یاد ما می افتد نثر سخت تاریخ طبری است و کتاب های قطوری که هیچ گاه دنبال خواندن آن ها نبوده ایم، در حالی که از من که همه عمرم تا به حال تاریخ خوانده ام و هنوز قطره ای از دریای گذشته ی پیشینیان را درک نکرده ام اگر بپرسید به شما میگویم که تاریخ را میتوان خیلی زیباتر، روان تر، دلپذیرتر و دوست داشتنی تر از &quot; امین معلوف (نویسنده فرانسوی سمرقند)&quot; روایت کرد و نویسندگانی به مراتب با قلم شیواتری داریم که این کار را نکرده اند و نمیکنند و ما را با همان تاریخ طبری تنها گذاشته اند.پنجم این که این کتاب به قدری تو را درگیر داستان و روایت خود میکند که یادت میرود در عین خواندن آن مشغول مرور زندگی خیام، شناخت حسن صباح، معرفی دوره سلجوقی و پادشاهان آن و سبک زندگی مردم و همچنین شناخت تفکرات و سبک وزارت خواجه نظام الملک، داستان های قلعه الموت و مرکز فرماندهی حسن صباح و همچنین دلیل ترور او توسط حشاشین و یاران از جان گذشته حسن صباح و چگونگی ترور خواجه نظام الملک و خیلی دیگر از داستان هایی که هرکدام به صورت خرده روایت در کلیت یک رمان عاشقانه بیان شده است.و نکته آخر این که این کتاب واقعا تاثیر عمیقی بر من گذاشت آنقدر که سراغ خواندن بقیه کتاب های امین مالوف رفتم، سراغ خواندن زندگی نامه خیام توسط هرکس دیگری که نوشته شده بود رفتم و از همه مهمتر سراغ خواندن دوره سلجوقی، وزارت خواجه نظام الملک، شناخت حسن صباح  و گروه حشاشین و همینطور قلعه الموت و ... شدم. و این ها همه میسر نبود اگر طاقچه را نداشتم.طاقچه این فرصت را به من داد که بدون نگرانی از موجودی کتاب، قیمت کتاب و کیفیت آن و بدون هیچ نوع دغدغه‌ای شروع به خواندن کرده و با دسته بندی های مرتبط و امکان فیلترهای اشخاص، دوره ها، مکان ها و افراد بیشترین بازدهی را برای من به ارمغان بیاورد. طاقچه بود که خیالم بابت خواندن کتاب در هر زمان و مکان را برایم راحت کرد و اگر امکان خواندن نداشتم طاقچه امکان گوش دادن را به من میداد که واقعا در بسیاری از مواقع امکانی فوق العاده بود برای گوش دادن به کتاب در ترافیک، سرکار و خیلی دیگر از جاهایی که در حالت معمولی و بدون وجود طاقچه امیدی به استفاده از آن زمان نبود.</description>
                <category>m.sadeq bayat (‫محمد صادق بیات‬‎)</category>
                <author>m.sadeq bayat (‫محمد صادق بیات‬‎)</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 13:39:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عز دی وار بگو</title>
                <link>https://virgool.io/@nogondar/%D8%B9%D8%B2-%D8%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%88-zevolkjwv0el</link>
                <description>راستش اگه بخوام از دیوار بگم هیچ هایلاتی به جز غلط های املائی در ذهنم نقش نمیگیره.حدود ده سال پیش بود که کتاب «من او» رضا امیر خانی رو میخوندم، اون جا اولین باری بود که با شکل دیگری از نوشتن مواجه شدم و صد البته این جمله تاکیدی در مقدمه کتاب که: «رسم الخط این کتاب به دلیل خواست نویسنده ویراستاری نشده است»شاید برای اولین بار بود که میدیم نوشته ها رو میشه جور دیگری از اون که در مدرسه یاد گرفته بودیم نوشت و برداشت دیگه ای داشت.اما داستان غلط های املایی با نشست و برخواست با «دیوار» وارد دنیایی جدید شد. در دنیای واقعی ارتباطات شکل دیگه ای داشت به خودش میگرفت، نامه نوشتن از مردم دور شده بود و برای ما دهه شصتی ها این تغییرات جزیی از زندگی روزمره شده بود. هر روز با یک اتفاق نو و یک دنیای جدید و یک نوع راه ارتباطی جدید.هیچ نسلی به اندازه ما اپلیکیشن های جدید و متفاوت رو ندید، هیچ نسلی این همه پیام رسان رو گوشی هاشون تجربه نکرده بود و هیچ نسلی مثل ما نبود که به عنوان اولین مخاطب با هر اپی مواجهه داشته باشه، همه این ها به ما این امکان رو میداد که فرهنگ نانوشته ای بینمون بوجود بیاد. این فرهنگ این بود که اگر کسی بلد نبود با اپی کار کنه دلیل بی سوادی اون نیست، شاید اون رو تازه نصب کرده.اما دیوار پایان این فرهنگ بود، تو دیوار بود که سطح سواد همه مشخص میشد، تو دیوار بود که حتی میشد از لحن نوشتار و جمله بندی هر نفر، شخصیت اون رو بشناسی.تو دیوار بود که میشد ساعت ها بی این که چیزی نیاز داشته باشی واسه خرید، بچرخی و ببینی و انگار که داری با آدم های مختلف حرف میزنی.انگار که داری تو یه بازار بزرگ راه میری و همه جور آدم رو میبینی.دیوار اولین مواجهه نسل ما با پدر و مادرهامون و حتی پدربزرگ و مادربزرگمون در دنیای مجازی بود، اون جا که مادربزرگمون بهمون زنگ میزد و میگفت: عزیزم، این چراغ خوراک پزیم رو گذاشتم تو دیوار نمیدونم چرا هیچ کی زنگ نمیزنه بخره ازم!و تو وقتی میرفتی و گوشیش رو نگاه میکردی، میدیدی که به جای هفتاد هزار تومن نوشته هفت میلیون تومن و کیه که بخواد یه چراغ خوراک پزی هفت میلیون تومنی رو بخره.دیوار جایی بود که اولین بار کلمه های مثل: خیلی تمیس؛ متور خیلی خف، ب زمانت تامیرکار شما؛ ماینعه فنی طازه گرفتم؛ شاستی خدا؛ پراید صباح دوگانه رو میدیدی و بدون این که بخوای بخندی یا مسخره کنی میتونستی اون آدمی رو که آگهی گذاشته رو تصور کنی.دیوار نه فیسبوک بود که همه توش روشنفکر بودن و انگار با کت و شلوار نشستن جلوت و از نیچه و فروید حرف میزدن، نه اینستاگرام بود که انگار همه اومدن مهمونی و مدهای روز رو نشونت میدن، نه وایبر و لاین بود که همه قصد اصلاح و مشاوره دادن رو بهت داشتن بی هیچ چشم داشتی و نه خیلی دیگه از اپ ها که نمیدونستی اونی که داره باهات حرف میزنه الان ماسک رو صورتشه یا خودشه.دیوار خود خود آدم ها بود، با همه سادگیشون، با همه باسوادی‌ها و بیسوادی‌هاشون، با همه نیازشون و با همه صداقتشون، دیوار همه آدم های دور و برمون بودن که واسه سریع تر راه افتادن کارشون و به نشانه فرهنگ اجتماعی حاکم مبنی بر تشکر از کارفرما همیشه در آخر پیام هاشون و در اوج صداقت می نوشتند:با تشکر از عوامل دیوار</description>
                <category>m.sadeq bayat (‫محمد صادق بیات‬‎)</category>
                <author>m.sadeq bayat (‫محمد صادق بیات‬‎)</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 13:07:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>