<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهرزاد نورافکن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@noorafkanshahrzad</link>
        <description>کوچ مهاجرت و تسهیل‌گر مهاجرت به قبرس شمالی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:09:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1032253/avatar/VxHn1q.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهرزاد نورافکن</title>
            <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لحظه‌ها می‌میرند</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-dmnojcyv6nij</link>
                <description>۱۱ مارچ ۲۰۲۳ -۲۱ فروردین ۴۰۲از تخت پایین آمد. پایش را روی کفپوش سرد گذاشت. به سمت آینه رفت. خودش را ورنداز کرد. از موهایش گله کرد که چرا مثل بچه‌ی آدم درست نمی‌ایستند. مشکلی برای لباس پوشیدن نداشت. چون انتخاب دیگری نداشت. همان یک بلوز یقه گرد باز. با گردنبندی طلایی رنگ که روی پوست سفیدش می درخشید. همان شلوار جین. اما موهایش سر ناسازگاری داشتند. غرولندی کرد و کمی دستش را با کرم مو مرطوب کرد و روی موهای عصیانگرش کشید. بدون معطلی از پله‌ها پایین رفت. با خودش در آینه‌ی آسانسور چشم در چشم شد و گفت:« اینقدر بدم می‌آید از اینکه کیف و کفشم یک رنگ باشد.»دیرش شده بود. تمام انر‌ژی‌اش را جمع کرد. قدمهایش را بلند و با سرعت بر می‌داشت. همزمان تصویر خودش را در شیشه‌ها و آینه‌های خیابان می‌دید. شبیه به عکاسی یکی پس از دیگری در یک قاب نویی عکسش را روی شیشه‌ها ثبت می‌کرد. یکبار کنار درخت توی خیابان. یک بار کنار مردی چاق. پیرزنی بلوند با پیراهنی قرمز. حتی ماشینی که داشت مسافرش را پیاده می‌کرد. هر لحظه‌ای که قدم می‌گذاشت لحظه‌ها تا ابد می‌مردند. تنها تصویری جزیی در خاطرش می‌ماند. چه کسی می‌داند چندین هزار تصویر این چنینی در ذهن ما مرده‌ است.به آخرین در شیشه‌ای رسید. در و دیوار یکی بودند. هنوز با موهایش آشتی نکرده بود. دستش را به سمت موهایش برد تا با کلنجار رفتن سر جایش بنشناند. ناگهان در شیهه کشید و دهانش را باز کرد. آینه ناپدید شد. پله‌ها را یکی یکی بالا رفت. به دعوت منشی به سمت سالن انتظار رفت. لحظه‌ها یکی یکی می‌مردند. تا بالاخره وقتش شد. به اتاق دیگری دعوت شد. آنجا هم نشست تا مدیر بیاید. در باز شد. زنی میانسال که انگار صاف از توی رختخواب پریده بود توی اتاق. موهای معمولی. لباس معمولی. اولین مصاحبه‌ی کاری بود. می‌ترسید. رو کرد به آن یکی زن دیگر و گفت: من هنوز آنقدر زبان بلد نیستم. زن گفت: هیجان داری؟ نگران نباش. خودت باش، از خودت بگو.جلسه تمام شد. در طول مسیر باز هم تصاویری فانی از خودش روی شیشه‌ها جا گذاشت.روی شیشه مغازه‌ها، کافی‌شاپ‌ها. آدم‌هایی که نشسته بودند و غذا می‌خوردند. قهوه می‌خودند. از خودش پرسید: گند زدم؟ چرا اینقدر به این موهای نازنینم سخت گرفتم. قرار است خودت باشی. مگر نمیخواستی خودت باشی؟ چرا برایت اینقدر مهم است که پشت یک نقاب قایم شوی؟ خسته نشدی؟به یکباره احساس کرد تا بن استخوانهایش برهنه شده‌اند. نقاب‌ها را یکی پس از دیگری درید. دیگر چیزی نبود جز بال زدن پروانه‌ای در خلأ. نه گذشته‌ای وجود داشت و نه آینده‌ای. روی نیمکت چوبی لغزید. در بهمنی از شوق مدفون شد. او وجود داشت. در همان لحظه.... لحظه‌ها می‌میرند.</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Wed, 12 Apr 2023 08:53:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هِی دختر وسواسی</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%D9%87%D9%90%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3%DB%8C-vk1gt3yxb7mp</link>
                <description>هِی دختر وسواسی جرئت نمی‌کردم بپرسم چرا هر روز این همه لباس آویزان می‌کنی؟ ملحفه‌ی قرمز، شلوارهای گلدار و...پیرزن با آن صورت پهن و بدنی گوشتالو شبیه مادربزرگم بود روز اول که دیدمش قند توی دلم آب شد می‌خواستم بپرم و بغلش کنم تا ببینم بوی مادر بزرگم را می‌دهد؟ ولی سلامم را جواب نداد. ازش بدم آمد. او کجا؟مادربزرگم کجا؟هر روز روی صندلی پلاستیکی می‌نشست و به نظر می‌آمد که زاغ سیاه مردم را چوب می‌زند. این بار هم مردد بودم سلام بدهم یا نه؟ با خودم کلنجار رفتم و گفتم: با سلام دادن یا ندادن من، آب از آب تکان نمی‌خورد. با دهان دوخته، از کنارش رد شدم.آسمان یکدست مخمل آبی بود و باد موهای نخل را چنگ می‌زد. دختر جوان همسایه با موهای قرمز بافته دوباره داشت لباس‌ها را روی بند آویزان می‌کرد. با خودم گفتم: احتمالا وسواس دارد که این همه لباس را توی این هوای بلاتکلیف به دستان باد می‌سپارد. می‌خواستم بگویم: هِی لباسهایتان را روی بند رخت ما آویزان نکن.... اما ناگهان سلامی شبیه پچ‌پچ ، بدون اجازه و بی‌مهابا از گلویم بیرون پرید. از این سلام نابهنگام به آن آدم وسواسی و  بی‌ملاحظه، شوکه شدم. بدون معطلی دستانم را کیفم فرو بردم و به بهانه‌ی کلید گشتن، منتظر جوابش نماندم و پریدم داخل خانه. باد داشت شهر را فتح می‌کرد.از بالای پنجره به پیرزن که همچنان روی صندلی نشسته بود نگاه کردم. با خودم گفتم:«چرا نمی‌روی داخل خانه؟ مگر نمی‌بینی باد دارد همه چیز را با خودش می‌برد؟» انگار صدایم را شنید. با چشم‌های وق زده به آسمان خیره ماند. باد مخمل آبی آسمان را دریده بود و پنبه‌های خاکستری و دودی در هوا معلق و سرگردان بودند. همه در خانه زندانی شدیم باران همه‌ی شهر را فتح کرد و لباسهای به بند گرفته را به رگبار بست.چه کار بیهوده‌ای‌، زندگی لبریز از مبتذلات است.یک چرخه‌ی تکراری و کسالت‌آور.هوا که کمی آرام شد صدای زنگوله‌ی گربه‌ی پرتقالی رنگ که اسمش پرتقال بود را شنیدم. از یخچال غذایی که برایش کنار گذاشته بودم را در آوردم و به سمت در رفتم. پرتقال دستانش زخمی شده بود و لنگ می‌زد. در حالی که داشتم نوازشش می‌کردم دختر مو قرمز را دیدم که دارد لباس‌های باران خورده را وارسی می‌کند.نمی‌توانستم تظاهر کنم که ندیدمش چون با آن چشم‌های قِی گرفته‌اش زل زد و سلام داد. اول از آب و هوا گفت و پرتقال را بغل کرد و قربان صدقه‌ی دستش رفت.پرتقال وجه اشتراک خوبی بود بینمان هر دو عاشق گربه‌ها بودیم ولی دلم نمی‌خواست با او هم‌صحبت شوم اما به یکباره احساس کردم، شبیه یک زندانی، با زنجیرهای کلامش به بند گرفته شدم. دنبال راه فرار می‌گشتم. این پا و آن پا کردم ولی بی‌فایده بود.  او بدون توجه به من، سفره‌ی دلش را روی میز چوبی کنار دیوار که از رطوبت زیاد شکم درآورده بود، پهن کرد و گفت: « من قبلا در یک مرکز ماساژ کار می‌کردم، زندگی آرامی داشتم. تا اینکه مادرم دچار سکته‌ی مغزی شد. هیچ کدام از خواهر و برادرهایم مسئولیت نگهداری از او را به عهده نگرفتند. کنترل ادرار خودش را ندارد...دیگر هیچ صدایی از او نمی‌شنیدم و فقط صدای خودم را در درون جمجمه‌ام می‌شنیدم که می‌گفتم:« هِی دختر وسواسی لباس‌هایتان را روی بند رخت ما آویزان نکن....۲۰ فروردین ۱۴۰۲شهرزاد قصه‌گو</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 13:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردوگاه کار اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-cvaa5tnv2tmg</link>
                <description>گاهی وقتها دنیا شبیه به اردوگاه کار اجباری می‌شه.به اجبار کنار آدم‌ها و خاکی که انتخاب ما نبوده قرار می‌گیریم. زندگی می‌کنیم....کار می‌کنیم....درست مثل اردوگاه کار اجباری، نقشها و وظایفی برامون تعریف میشه و هیچ گریزی  نیستنقش‌ها و وظایفی که باید مو به مو انجام بدیم تا قضاوت نشیم، تحقیر نشیم، طرد نشیم.اونقدر که یادمون می‌ره منی هست فراتر از همه‌ی این نقشها.مَنی فراتر از یک زن ، مادر، دختر و...و گاهی دنیا شبیه آسمون میشهو تو مثل لکه‌ی ابر، سوار بر آبی آسمون میشی، از مرزها عبور می‌کنی، تغییر می‌کنی... و مثل یک لکه‌ی ابر ناپدید میشی .....</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 11:33:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا هوا کم است</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tl1wf3j5p7k5</link>
                <description>.چند روز پیش رفته بودیم عکاسی، دوستم داشت عکاسی می‌کرد و من هم داشتم توجه سوژه رو به سمت دوربین جلب می‌کردمولی همزمان یک سایه‌ی رو حس کردم که داره ما رو نگاه می‌کنه کارمون تموم شد و من داشتم با مادر بچه شماره تماس رد و بدل می‌کردم که متوجه شدم  دوستم کنارم نیستبه اطرافم نگاه کردم دیدم که  داره با دو تا آقا صحبت می‌کنه منم رفتم جلوتر هنوز چند قدم حرکت نکرده بودم که یهو دوستم با خوشحالی گفت: شهرزاد بیا از افغانستان اومدنمنم خیلی ذوق کردم از این که بعد از مدت‌ها اولین باری بود که با غریبه‌ها فارسی حرف می‌زدمدو تا برادر و یک خواهر  که با ویزای تحصیلی اقامت گرفته بودند. و می‌گفتند خیلی سخت تونستند ویزای قانونی بگیرند.چون قبرس شمالی به پناهنده‌ها اجازه ورود نمی‌دهبهشون گفتم برای خواهرتون خیلی خوشحالم که تونسته بیاد چون اینجا خییییلی برای خانمها امنیت ، آزادی  و مهم‌تر از همه احترام وجود داره  یاد جواد همکلاسی دوره‌ی کارشناسی‌ام افتادم که تحقیرش می‌کردند به خاطر خاکی که هیچ انتخابی نداشتبی اختیار غمگین شدم شاید هم احساس شرم و گناه بود.یک روز جواد بهم گفت وقتی توی مترو یا اتوبوس، صندلی خالی باشه من نمی‌نشینم چون برام پیش اومده که تحقیر شدم همیشه می‌گفت حس می‌کنم اینجا زیادی‌ام و باید برم.  حس زیادی بودن حس خیلی بدیه. مثل زمانی که به خونه‌ی همسایه می‌رفتم تا کارتون ببینم با بچه‌ی همسایه دعوایم می‌شد و با بغض بر می‌گشتمجواد رفت آلمان از اونجا چند باری بهم زنگ زد و ایمیل داد ، ولی مدتهاست که ازش بی‌خبرم.حالا بعد از سالها، اینجا، در یک نقطه‌ای دورتر پسری دیگه روبروم ایستاده، از همون خاک، همونقدر نجیب و مودب و البته همونقدر دردمندو چقدر غم‌انگیز می‌شه اگر خونه‌ی امنی نداشته باشی....قطره اشکی از گوشه‌ی چشم دوستم جاری شد ولی من بغضم رو قورت دادم. و از اونها خداحافظی کردیم  من که شرمنده‌ی برخورد همکلاسی‌هایم با جواد بودم از اونها دور شدیم. به اطرافم نگاه کردمچی دیدم؟همه‌ی آدمها، از روسیه گرفته تا اوکراین ، از فلسطین تا اسرائیل، از بوسنی تا صربستان در این جزیره نفس می‌کشند، بدون اینکه مرزهایشان، انسانیت را معنا کند. اینجا آدمها با هم برابرند.</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 22:16:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز جهانی زن روز برابری جنسیتی</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-xf9spzy6lhqa</link>
                <description>من، اولین  و آخرین قربانی تعصبات مذهبی نیستممن، اولین  و آخرین برده‌ی جنسی نیستماگر چه با داس و تبر کشته نشدم ولی در لجنزاری زن ستیز اربابان زیادی داشتم که خودشان را مالک بدنم می‌دانستند.ولی هیچ وقت نتوانستند روح آزادی خواه مرا به تسخیر در  آورند.حالا که حلقه‌ی بردگیِ ازدواج را از گردنم پاره کردم،  در من  دختر بچه‌ای عصیان‌گر زنده است. می‌چرخد، می‌رقصد ، می‌نوشد و من هر روز بزرگ شدنش را در اوج رهایی می‌بینم.من نه یک زنم، نه مادرم ، نه دختر و نه خواهر ..من منمیک انسانپ.ن: ما بیشتر از اینکه به یک روز و مناسبت احتیاج داشته باشیم به استقلال نیاز داریم. </description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Wed, 09 Mar 2022 20:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر خروارها دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-guw7ctn1fir6</link>
                <description>خاک سرد مرا می خواندزیر خروارها دلتنگی ، در تاریکی وهم آلود، تن می دهم به مرگ...در پی ضجه های جانگداز آسمان، ابر صیحه می کشد. قطره اشکی می چکد بر رخسار  زمین  زیر خروارها دلتنگی ، در ظلمتی دهشتناک ، از یادها رفته ام.در گذار زمانه...اندک اندک...استخوانم درهم می شکند.زمهریر خاک ذوب می شود با هور و مهرزیر خروارها دلتنگی،در تمنای وصالش ، جوانه می زنم، می رویم از خاک سر بر می آورم.و...ثمر می دهم...گذار روزگار می گدازد مراروزی با رایحه چوب و عود، نور را بیدار خواهم کرد.با رودی داغ و خاک آلود  پر خواهم کرد حجم فنجان خلوتش رااز عشق،سکوت و جرعه ای شعر</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 18:06:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهمالکاری با طعم فلسفه</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-gehzvjcrtsvf</link>
                <description>هزار و یک راه می‌روم تا انجامش ندهم، مثلاً همین امروز که می‌خواستم انجامش بدهم، یکهو دلم چای خواست. سراغ کتری رفتم، آن را تا نصفه از آب تصفیه شده پر کردم. همین که گربه‌ام، هانا، من را در آشپزخانه دید،بی‌صدا مثل برق پرید روی گاز، جوری که اگر صدای زنگوله‌ی قرمزش رنگش نبود، احتمالاً برقش من را هم می‌گرفت.همین که صدای جرقه‌ی فندک گاز آمد با همان سرعت برقی که بالا پریده بود، پایین پرید، آخر یکبار وقتی گاز را روشن کردم نوک سبیل‌هایش کِز خورد و فرفری شد. بغلش کردم، قربان صدقه‌اش رفتم. درست همینقدر که الان، غرق گربه‌ام شده‌ام و یادم رفت که چه می‌خواستم بنویسم، حواسم از کاری که میخواستم انجام بدهم حسابی پرت شد.داشتم می‌گفتم، هزار و یک کار انجام می‌دهم تا آن یکی را انجام ندهم، شاید بپرسی چه کاری هست که انجام دادنش برایم مثل فیل هوا کردن است. جوابش «نوشتن» است. مدتی می‌شود که دچار انسداد نوشتن شده‌ام. نمی‌دانم چرا وقتی می‌خواهم بنویسم، انگار در دلم رخت می‌شویند چون فکر میکنم یک لشکر آدم دارند رقصیدن کلماتم را تماشا می‌کنند و ایراد می‌گیرند، البته من درونی غرغرو خودش به اندازه یک لشکر سد راه نوشتنم هست.‌ برای همین من یک گزینه‌ی دیگری دارم که از نیچه وام گرفته‌ام:«کسی که چرایی داشته باشد با هر چگونگی خواهد ساخت»، خیلی زود می پرسم:«چرا باید بنویسم؟»اینجاست که پرسش جادویی نیچه مرا خوب متقاعد می‌کند و بی‌خیال نوشتن می‌شوم‌. درست مثل زمانهایی که نمیخواهم کاری را انجام بدهم.و یادم می رود که می گوید:بشو آنچه هستی</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 10:07:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر تنهاییم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-f56cam28suif</link>
                <description>پارک شلوغ بود. به دنبال جایی برای نشستن می‌گشت چشمش خورد به نیمکتی که یک زن ، گوشه‌ی آن نشسته بود. بدون اینکه تلاش کند چهره‌ی زن را نگاه کند، گوشه‌ی دیگر نیمکت نشست.‌ مدتها بود با کسی صحبت نکرده بود. از اینکه در آن شلوغی پارک، یک نفر سکوت و خلوت را انتخاب کرده بود به وجد آمد. حس مسافری را داشت که هم ولایتی خودش را در غربت دیده بود. همچنان که چشمش به غروب آفتاب بود، گفت:«چه غروب قشنگی».زن بدون اینکه سرش را به سمت مرد بچرخاند گفت:«بله واقعا زیباست. من پنج سال پیش به محله آمده‌ام تازه متوجه این پارک شده‌ام»سر صحبت باز شد. همچنان با چشمان دوخته شده به غروب با یکدیگر صحبت می‌کردند.در حین گفتگو متوجه شدند که هر دویشان در یک محله و حتی در یک ساختمان زندگی می‌کنند. چقدر ویژگی‌های مشترک جالبی!هر دو یک دختر ۴ساله داشتند که اسمش هانا بود. و همسر زن ، در همان شرکت کار می‌کرد. درست همان لحظه که مرد کنجکاو شده بود نام همسر زن را بپرسد، صدای دختر بچه‌ای به گوش رسید که با خوشحالی و شوق فریاد زد:«مامان، بابا»دختر بچه به نیمکتی که آن دو نشسته بودند نزدیک شد. و بین آن دو نشست، و همچنان که دستانشان را می‌بوسید  رو‌ کرد به مرد و  گفت: خیلی خوب شد که اومدی بابا»</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 05:26:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چنگال حریص زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%DA%86%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%84-%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D8%B5-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-tt08lsl2g7e7</link>
                <description>چنگال‌های حریص زمان جامه‌ی عمرمان را می‌دَرَد و ما سرگشته و برهنه‌ایم در تقلایی نافرجاموارد ششمین ماه از انتقام زمین شده‌ایم دوئل  سختی در گرفتهبین بردن و باختنماندن و رفتنتباهی و  شکفتندر زمانه‌ای که در آن زمان وَرم کرده است مردی بی‌وقفه رکاب می‌زند.و زنی در خلسه‌ای شیرین روی تخته سنگی سترگ، زیر چتر‌ سبز درخت در رویایش  فرو رفته‌...زمین گرم است هوای  مرداد داغ و سنگین....ناگهان نسیم فریاد می‌زند بر سر برگ ...و برگ از ترس می‌لرزد. چکاوک‌ها بی‌شمار شده‌اند.آدم‌ها دیگر همان نیستند...چنگال حریص زمان جامه‌ی عمرمان را می‌د‌َرَد و از گویچه‌های سرخ رنگ لحظه‌هایمان می‌نوشد.پس رکاب بزن در این زمانه‌ی و‌َرَم کرده....به سمتِ بودنبه سوی شدن</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jul 2021 06:07:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بدون حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-gzcf5vteeafn</link>
                <description>سپیده تند تند مشق شب را خط میزد و زن از پشت میله های تراس به لبهای های کبود  آسمان  می نگریست که منتظر اولین بوسه های سرخ خورشید بود. عطر تند قهوه، خانه دلش را پرکرده بود از خلوت و تنهایی...فنجانی پر از سیاهیِ تلخ، که از سرمای بی مهرِ مهر  به دستان زن پناه آورده بود.ناگهان باد چنگی به موهای زن زد و او را  به قعر فنجان خاطراتش فرو برد.خودش را در طلافروشی دید که دارد طلاهایش را می فروشد تا بتواند کمی هوا بخرد برای نفس کشیدن، دو بال برای پر کشیدن و یک تبر...تا بزند به ریشه خشکیده زندگی اش، هرس کند از آدمهای اضافی...از آدمهای  مُرده و اشتباهی...تا دوباره جوانه بزند شور و عشق نوجوانی اش.همچنان که در گرداب خاطراتش می چرخیدیکبار دیگر خودش را در طلافروشی دید ولی اینبار داشت طلا می‌خرید.گوشواره ای از تجربه،گردنبندی از  وجود ، شعور.... ناگهان خورشید از پشت میله های تراس، چشمان براق زن را نشانه گرفت....زن با حسرت به دستانش نگاه کرد. شور و شوق نوجوانی اش از بی مهری،  از بی توجهی در  دستانش یخ زده بود...دیگر از دهان افتاده بود....دوباره صبح بودعطر نان تازه خواب کوچه‌های خلوت شهر را بهم میزد.دوباره جوانه ای از زندگی...و فنجانی که از سرمای بی مهری به دستانش پناه آورده بود.زن با خودش زمزمه می کرد اینبار نباید سرد شود....</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 09:55:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آدم های مهربان می ترسم</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-wdufu0ziokkp</link>
                <description>تازگی ها از آدم های مهربان میترسمآدمهایی که  مهربانی را ثمن معامله قرار داده اند و تو را به بردگی می‌گیرند. در روانشناسی اسمش را گذاشته اند باج گیری عاطفی به نظرم همان معامله است. من با تو خوبم به تو مهربانی می کنم در عوض تو همانی باش که می خواهم. به موقع سرکوفتش را به تو خواهم زد و تو که قدر شفقت من را ندانستی حالا باید تنبیه شوی. گاه با تحقیر گاه با طرد شدن و گاه با نادیده گرفتن و....مهربانی بدون بخشش معنی ندارد. نمی شود گفت فلانی خیلی‌ مهربان است ولی آدمها را به خاطر اشتباهاتشان دیر می بخشد. مهربانی یعنی مهربان بودن بدون هیچ چشم داشتی.یک روز صبح خیلی زود که برای پیاده روی به جنگل رفته بودم رهگذری به من دو شکوفه بهار نارنج داد. می دانستم که فصل بهار نارنج نیست ولی پیگیر نشدم از ایشان تشکر کردم و سرمست از عطر بهار در مشتهایم به پیاده‌روی خود ادامه دادم. در نیمه راه دو شکوفه را بین دو رهگذر دیگر تقسیم کردم. لبخندی جانانه  بینمان رد و بدل شد. نمی دانستم که این هدیه تا به این اندازه  خوشحالشان می کند. از شعف آنها من هم به شوق آمدم. با خودم فکر کردم آیا من هم از رهگذری که اول بار به من شکوفه داد به خوبی قدردانی کرده ام؟نه توقعی بود و نه چشم داشتی و نه بعداً فرصت پیدا می‌شد که منت مهربانی را بر سر همدیگر بگذاریم.مهربانی و بخشش را من از جنگل آموختم وقتی که جهل و خودخواهی آدمها آتش به جانش انداخت باز هم چتر مهربانی اش  سایه ساری  شد برای همه.اجازه بدهیم زنجیره قطع نشود.بیایید چرتکه ها را زمین بگذاریم یا مهربانی نکنیم،اگر مهربانی کردن را بلد نیستیم. تا کسی نگوید:«من از آدمهای مهربان می ترسم»</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 09:26:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرزاد کوچولوی قصه گو</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DA%AF%D9%88-kvxprcqvuvv2</link>
                <description>آه نازنینم چه خوب که تو را پیدا کردم. از لابلای آلبوم خاطرات سالهای دور. از میان انبوهی از تجربه‌های تلخ و شیرین. گمشده‌ی پیدا شده‌ی نازنین. عزیزِ دوست داشتنی‌ام. شهرزادِ قشنگم. قدردان وجودت هستم.  در تمام لحظه‌هایی که من بی‌رحمانه و مغرور، سوار بر ماشین تندِ اضطرابِ زمان،همسفر با بیگانگان، سرد و بی‌تفاوت، از کنارت رد شده‌ام و  ندیدمت در حالی که دست و پا می زدی تا ببینمت ، صبورانه منتظرم ماندی و مصرانه در پیِ من دویدی.. تا بِرسی به من که دستی بر آن موهای طلایی و ابریشمی‌ات بکشم. و تو برایم حرفی بزنی.. آه از آن لبهای نیمه بازت، از زبان الکنت، که قصه‌های زیادی دارد برای گفتن.... اما امان از من ..... امان از من که گوش‌هایم گُنگ بود برای شنیدن.... برایم بگو از تمام ترسهایت از تمام اشتباه‌هایت که آغوش من برای تو امن ترین آغوش دنیاست. ضرباهنگ تند قلبت را در گوشم می‌شنوم که پابرهنه پا به پای من پشت ماشین تندِ اضطرابِ زمان، در جاده‌ای سنگلاخی دویده‌ای.... دویده‌ای و رهگذرانِ بیگانه را کنار زده‌ای تا ببینمت ... اکنون که در میانه‌ی راهم... توقف کرده‌ام تا به نقشه‌ی پیش رویم نگاه کنم و به جاده‌ی پشت سرم.... ناگهان تو را می‌بینم با چشمانی نگران، پاهایی برهنه و زخمی، لباس‌هایی  خاکی و آشفته و لب هایی نیمه باز..... که قصه‌های زیادی برای گفتن دارد. عزیزِ دوست داشتنی‌امبدان، من کنارت هستم تا پایان راه....خواهم شنید غصه‌ها و قصه‌هایت را نازنینم، شهرزاد</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 11:09:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به پسرم که هرگز زاده نشد(قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@noorafkanshahrzad/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-x03xwkkfhsfe</link>
                <description>سلام پسر عزیز دلمخوبی؟این نامه‌ی سومم من است در نامه‌ی قبل گفته بودم خوب است کمی فیزیولوژی بخوانی ما زن زاده نشدیم در دنیای مردانه‌ زن شده‌ایم.زن می‌تواند بزاید و نوزادش را شیر بدهد  این روی ژن‌هایش نوشته‌ شده ولی این‌که مسئولیت این نوزاد مادام‌العمر با مادر است را روی ژن‌هایش ننوشته‌اند.اینکه بی‌وقفه و بدون بازنشستگی مادام‌العمر باید خدمات ارائه بدهد را روی ژن‌هایش ننوشته‌اند.سهم او از زندگی زناشویی در قانون  نوشته شده نه روی ژن‌هایش.پس تفکیک کن آن‌چه را که روی ژن‌هایش نوشته شده و آن‌چه که در طول تاریخ و در دنیایی کاملا مردانه برای  یک زن تعریف شده.واقعا چرا جمعیت سیمون دوبوارها و هانا آرنتها اینقدر کم است؟نمی‌دانم این شعر &quot;پسرا شیرن مثل شمشیرند&quot; از کجا ، توسط چه کسی و با چه روشی ، نسل به نسل ، سینه به سینه، چرخیده  آن هم در دنیایی که نه اینترنت بود و نه اینستاگرام....ولی تو سعی کن هیچ زن و دختری را تحقیر نکنی، آزار ندهی  امیدوارم به بلوغ برسی و بلوغ تو به هیکل درشت و داشتن سیکس پک ارتباطی ندارد. همین که هنوز به فیزیولوژی ‌ات می‌بالی و رانندگی زنی را مسخره می‌کنی یعنی رشد نیافته‌ایراستی نمی دانم خطی که روی ماشین یک زن  می‌افتد چه تفاوتی  با خطی که روی ماشین مرد افتاده دارد که تمسخر اولی جایز است و دومی به چشم نمی‌آید.مسئله ، مسئله تحقیر است همان موقع که زن نجابتش را باید در گذشتن از حق و حقوقش ثابت کند.همان زمان که اجازه ندارد برای بدن خودش تصمیم بگیرد و قانون او را مواخذه می‌کند...پسرمیادت باشد به هیچ زنی یعنی حتی همسر خودت تعرض نکنی. او مالک خویش است.پس اگر می‌گوید نه یعنی نهنور ندیده‌امیادت باشد زن‌ها انسانند درست مثل تو...اگر زنی در این سرزمینِ نامرغوب رشد کرده تو نبودی که آدمش کردیاو از ابتدا آدم بودهآن هم آدمی شایسته که لیاقت رشد داشته.تو خودت اگر در آن شرایط بودی همان قدر رشد می‌کردی؟ به جای این که جلوی رشدش را بگیری خودت به دنبال رشد باش و اما دلبندم اگر با زن روشنفکری ملاقات کردی مجوزی برای ورود تو به خلوت و حریمش نیست.  یاد بگیر  وقتی یک زنی  می‌گوید نه یعنی نه ....بین  ناز کردن یک زن و نه گفتن او مرز باریکی است که فهم آن هوش سرشار می‌خواهدولی بین تجدد و تجاوز فاصله هاست</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 16:40:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به پسرم که هرگز زاده نشد (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-nqumhnypo3go</link>
                <description>نور ندیده‌ام پسر نداشته‌امخواهرت سوالاتی می‌پرسد که نمی‌دانم چگونه جوابش را بدهم؟می‌پرسد: چه ربطی دارد  وقتی مردی در خیابان آلتش را میخاراند می‌گویند حتما تنِ زن خاریده ....یا اینکه می‌پرسد چرا مدیر مدرسه‌مان ما را بر خط می‌کند و می‌گوید کِرم از شما دختران استو ما را مجبور به پوشیدن لباسی  شبیه به گونی کرده تا جلب توجه نکنیم.پس فرزندم مراقب دستانت، چشمانت و دهانت باش که هرز نرود، آزار نرساند نترساند و....دلبندم اعتماد به نفس با اعتماد به سقف فرق دارد اگر زنی، دختری آراسته می‌کند برای تو نیست توهم نزن که همه‌ی زنان به تو چشم دارند.آن‌ها برای دل خودشان است که لباس رنگی می‌پوشند و آرایش می‌کنند.کمی فیزیولوژی بخوانی متوجه می‌شوی همانطور که همه‌ی آدم‌ها معده دارند  قلب دارند و... زنان هم همان‌قدر نیاز جنسی دارند که تو همان‌قدر نیاز به عشق که توهمان‌قدر حق که توپس تو حق نداری او را به خاطر حق طبیعیش سرزنش یا از آن منع کنی...اسم این غیرت نیست، پَستی و خودخواهی‌ست. قدرت نیست عین زورگویی‌ست. اگر آدامس تجدد را می‌جوی بدان این عین تحجر است.باز هم می‌گویم جانم تو مالک هیچ زنی نیستی حتی همسر و دخترتحتی اگر قدرت داشته باشی....ادامه دارد.....</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 19:11:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به پسرم که هرگز زاده نشد</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF-ej3secc0yddr</link>
                <description>سلام پسرم خوبی این نامه را برای تو می‌نویسم نامه‌ای که می‌دانم هرگز نخواهی خواند خواهرت برای مهاجرت معیاری دارد، بد نیست تو هم از آن خبر داشته باشی شاید به عنوان یک مرد ، به عنوان یک قطعه از پازل میلیاردی دنیا، بتوانی جهانی امن‌تر برایش فراهم کنی او برای مهاجرت به سرزمینی خواهد رفت که بالاترین شاخص برابری جنسیتی را دارد.از تو می‌خواهم برای رسیدن خواهرت به رویایش (همان برابری جنسیتی) قدمی برداری دلبندم ، نور ندیده‌ام تو مالک من(که مادرت هستم) ، خواهرت و هیچ زن دیگری نیستی تو فقط مالک خویشتنِ خویشی ، از تو می‌خواهم در زندگی متعهد باشی نه به دیگری بلکه به خودت، به خودت خیانت نکن که بالاترین است وقتی با کسی می‌مانی که هرگز نمیخواهی‌اش وجودت را دو پاره می‌کنی.بگذریم از برابر جنسیتی می‌گفتم، مردان این سرزمین به زن به چشم کالا نگاه می‌کنند.اگر نزاید، اگر بیمار شود، دور انداخته می‌شود. و مردان حق دارند،( چون نیاز دارند) که یک کالای دیگری(نو تر و شاید بهتری)بخرند. و این حق فقط برای مردان است در حالی که برای زنان داغی بر پیشانی به حساب می‌آید. باید بسوزند و بسازندادامه دارد....(قسمت اول)</description>
                <category>شهرزاد نورافکن</category>
                <author>شهرزاد نورافکن</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 09:20:57 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>