<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نجیبه نوری زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@norizade</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:04:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1838323/avatar/uWEdsW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نجیبه نوری زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@norizade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محل قرار</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D9%85%D8%AD%D9%84-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-ppggviemqjxb</link>
                <description>محل قرارثانیه ها برایش به سان ساعتها کش می آمد....رنگ آسمان همان رنگ همیشگی نبود..مسافرش در راه بود...نگاه آخر مسافرش را در فایل حافظه ی آشفته اش جستجو کرد...و حرفهای آخرش را...ازدحام زیاد بودهمه به استقبال آمده بودند...دسته گل های بزرگی در گوشه کنار به چشم میخورد..به حضور گلها حسادت میکرد..دوست داشت تنها استقبال کننده باشداز اول هم اینطور بود..میخواست فقط خودش باشد و اواینها آمده بودند تا خلوتشان را به هم بزنند..به ساعت مچی که در دستش بود نگاه کردساعت چهار رو بیست دقیقه..ده دقیقه مانده تا ساعت قرارمیدانست که بد قول نیست...هر چه زمان به ساعت قرار نزدیک تر میشد، دلش بیتاب تر میگشت..نه شعری از بر کرده بود و نه جمله ای تا لحظه ی دیدار، زینت بخش حرفهای دلتنگی اش باشد..وقتی پارچه را از صورت مهدی کنار زد..همه میگریستند ولی مریم به لبخند مهدی باید پاسخ میداد...این را به هم قول داده بودند..همه از جدایی مینالیدند ولی مریم در آغاز یک زندگی با یک سبک و روش دیگر بود...فقط مکان قرارشان تغییر کرده بود..هر شب پنج شنبه بهشت زهرا، قطعه ی بیست و هشت...</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 09:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای عشق</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ya63pl0aoqoy</link>
                <description>در حوالی جوانی، وقتی کلمه ای به نام محبت مرا به خود جذب کرد و در درونم حسش کردم، فهمیدم جذبه ای به نام عشق در کالبد محبت می گنجد که میتواند دل را اکنده از مهر کند.مهری که خانه ی دل را لبریز کند از دوست داشتن و تمام زشتی ها و کینه ها را از دل براند...آری، من نوشتن را از عشق شروع کردماز شور جوانی، از هیجان و نشاط، از انرژی و جنب و جوش، از دلبری و دلبازی...شروع کردم از نوشتنی که با شعرهای مریم حیدر زاده اغشته میشد و با ترانه های عاشقی رنگ میگرفت...بیشتر ورق های دفترم با شعر و ترانه های هایده و حمیرا ، معین و مهستی پر میگشت ...شعر هایی که گاهی به دنبال هوی و هوس بود و گاهی به دنبال وصال ...در انتهای تمام نوشته هایم تاریخ آنروزها حک میشد و من از مسیر پر شور و تپنده ی جوانی عبور میکردم  و این مسیر مالامال از نغمه های سرخوشی و سر زندگی بود...طرحی از پاییز با شعرهایم هماهنگ میشد و بر دفترم می نشست...یک ورق شعر بود و یک ورق طرحی از قلب، قلبهایی ترک خورده که تیری آن را شکافته بود..در گوشه و کنار دفتر خاطراتم شمعی به چشم میخورد که در فراق یاری مجهول میسوخت و آب میشد..پروانه ای عاشقانه شمع را طواف میکرد و صفت بیتابی را به نمایش میگذاشت، انقدر که در پای شمع جان میداد..در حکایت عشق لیلی به مجنون، هجران معنا میشد و به وقت روایت عشق شیرین و فرهاد، صبوری خود نمایی میکرد...سالها گذشت....از عالم خیال پردازی ها و تخیلات دوران نوجوانی دور شدم..شور و التهاب آن دوران به خاطره تبدیل شد و من با عشقی معمولی شروع زندگی با همسرم را لبیک گفتم..ثمره ی همراهی با همسرم سه دختر به سان گل،لطیف تر از برگ ریحان بود...بگذریماینک وقتی  میخواهم از عشق بنویسم،عشقی واقعی، عشقی عمیق تر در ذهنم نقش میبنددبه عشق آن مردی که در حال جان دادن درون سنگر، بوسه بر عکس دخترش میزند، می اندیشم..به عشق نوعروسی که قاب عکس دلدارش را درون حجله ی شهادت جای میدهد فکر میکنم...به عشق مادری که جای خالی پسرش را با عطر لباسی که در آغوش دارد پر میکند...به عشق پدری قد خمیده که حاصل عمرش در جعبه ای از سفر بر میگردد، جند استخوان و یک پلاک....عشق در صدای آوینی موج میزند، وقتی که خود را جامانده می نامد، طولی نمیکشد که جاذبه ی این عشق او را نیز آسمانی میکند..عشق به معنای کمال نزدیک میشود، وقتی دشمن بمب شیمیایی میزند، مردی ماسک از چهره بر میگیرد و به صورت هم نوع خود می زند ....عشق اینجاست در میان سجاده ای پهن شده رو به خدا...سجاده ای که مهمان اشک های مادری پیر است.مادری که سالهاست در انتظار پسرش نه خواب دارد نه خوراک.. و وقتی بیشتر مطالعه کردم به عشقی والاتر رسیدم، عشق به مولا و سرورمان.عشق به نماینده ی خداوند بر روی زمین..عشق به منجی عالم بشریت...عشقی که اگر همراه شناخت و اضطرار باشد، قطعا به فرجش می انجامد...و در نهایت عشق خالق به مخلوقبرترین عشق در جهان است که تمامی کاینات به خاطر آن در چرخش هستند.تمام جانداران، تمام کهکشانها با وجود همین عشق به زندگی خود ادامه میدهند...و تمام عشق در یک کلمه خلاصه میشود...و آن کلمه پروردگار استاِلهی  و رَبی مَن لی غَیرُک</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Sat, 27 May 2023 09:02:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوت</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-fczcf2cwtoya</link>
                <description>این صدا چیست که از دور دستها میاید...خوب گوش فرا ده....با دل و جان....از اعماق وجود....با تمام حواس و احساست...گویا دعوت شده ای....خوب دقت کن، نفس در سینه حبس کن....صدا را میشنوی...صدایی که تو را میخواند...صدای ملکوتی و آسمانی که هر بی نوایی را به نوا میخواند....صدایی که در کف دستان صبح نو ظهور به هر طرف پرتاب میشود....ای گوش های خفته در زمین، ایا میشنوید؟؟ای خستگان طریقت عشق ایا هم نوا میشوید؟؟   ای زمانی که آبستن نوای خوش یاری..بایستتا خود را برسانیم.بایست تا ما نیز با  آواز  رسیده بر تن صبح، با ترانه ی حمد، شعر شکرش را بسراییم....این همان زمانیست که باران عطرش در هوا پراکنده و شمیم فرح بخش یادش در ذرات سپیده ی صبح تکثیر میشود ....جا نمانید ....از غافله ی صبحدمان جا نمانید....بشتابید تا  به گرد قافله عشاق بپیوندید....این خسته سرا ی دنیا ایستگاهی دارد در حوالی صبح که تن و روح  را میبرد به مهمانی خدا  که اگر جا بمانی ، جسمت را توان حمل روحت نخواهد بود...بشتاب تا در این بزم صبحدمان تن خسته ات شستشو دهد خود را در جوار حضرت عشق....بشتاب که صدای خوش تو را میخواند.....بشتاب، بشتاب</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 06:04:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای عزیزترین</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-zybh78fl1cgi</link>
                <description>عزیز ترین ترانه ای برای زندگی منهوای خوب و تازه ای، برای زندگی منعطش گرفته باغ جان، بیا دمی کنار منتو عطر عاشقانه ای، برای زندگی منتر است  چشمان زمین ز گریه بر غربت توقریب ترین ستاره ای برای زندگی منبیا دمی نفس بگیر و پیش من بمان فقطکه برکتیست حضور تو برای زندگی منطراوت و کرامتی تو اصل هر هدایتیقنوت با اجابتی برای زندگی منهمان دمی که جان رسد به لب، نظر نما، بیاتو اول و اخری برای زندگی من</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 23:56:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی پناه</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-pjftasycnkbt</link>
                <description>در روح و جان جاری بمان، من بی پناهمای تو ز چشمانم نهان، من بی پناهمدر کوره راه زندگی تنهای تنهامراهی بده بر من نشان، من بی پناهمهر که در این وادی فتاد سرگشته و مستجامی بنوشان از جنان ،من بی پناهمسرگشتگی ،حیرانی و ویرانی دلشد حاصل دوری ز جان، من بی پناهمعاشق شدن بر راه تو توفیق خواهددرد آشنای بی کسان،من بی پناهممن را ز خود بی خود نما ای عیش کاملمهلت بده بر غافلان، من بی پناهمدر پیچ و تاب روزگار عین اسیریمسرگشته ایم و بی مکان، من بی پناهمای ساقی لب تشنگان، باب مرادمجز تو کنم بر که گَمان، من بی پناهمپرودگارا من چه سان خرد و حقیرمنیستم و هستی عیان، من بی پناهمباران رحمت، شهر جان را شستشو دهپیدا شود رنگین کمان ،من بی پناهمقاضی،غنی،خالق،کبیر و پُر جلالتبر گیر و بشنو این فغان، من بی پناهمآشفته حالیم ببین رحمی نمایانگشته دعا بر لب روان،من بی پناهمای فالق الاصباح شبهای گرانقدربر دار از دلها ملال، من بی پناهمهر جا روم، هر جا شوم حاضر تویی،توای مطلق کون و مکان ،من بی پناهمدستی بگیر و کن مدد ای مستغیثینفریاد رس، آرام جان، من بی پناهم</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 15:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای ارباب من</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-ezfhahji5mqa</link>
                <description>ای سالار شهیدانمولای من، حبیب من شنیده ام با بیماران جذامی هم سفره گشته ایو برای هم سفره شدنت با آنها شرط کرده بودی تا آنان نیز بر خوان کرمت مهمان شوند...و وقتی بر دور سفره ی محیت تو گرد آمده بودند، خجالت و شرم بر آنان چیره گشته از دست درازی بر سفره ی رحمتت امتناع کرده بودند، تا مبادا زخم دستان جزامی شان شما را آزرده خاطر سازد...خود لقمه گرفته و بر دهانشان گذاشته بودی....ای محبوب عالم، ای من به فدای مهر بیکرانت و لطف بی همتایت، لقمه بر گیر و بر دهان بیمار ما بگزارکه سخت گرسنه ایم????</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 02:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سحرگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-de6bnjdvv1jz</link>
                <description>سحر عطر خدا در دفترم ریختصفا و عشق او در باده ام ریختنشستم رو به سویش حمد خواندمسپس شعر جنون در جام من ریختمنِ پر از خطا و عیب را دیدشمیم اشک را در دیده ام ریختخدای شام و رب صبح من بازهزاران دُرّ  معنا بر لبم ریختمریدش گشتم و لبریز از عشقندای العجل در کام من ریختمنی که روسیاه و خُرد بودمکرامت در فضای جان من ریختبه درگاهش پر از احساس گشتمنسیم بودنش در کوی من ریختتمام مردمان  این را بدانیدکه ابر گریه بر سجاده ام ریخت</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Tue, 28 Mar 2023 00:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار گونه</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-w0fwbk5m6hwf</link>
                <description>و بهار آمد و خندید زمینگل بر آورد سر از خواب گرانشعر نو خواند زبان بارانو سرود بودن بر لبان غنچه، و قناری سرشار از تب وتاب زماندم به دم خواند درون قفس از روییدنو تن خشک درخت پر شد از سبزه و گلجسم خاکِ خسته، شسته شد با خطی از آب روان....و خداوندِتمام هستی رنگ زد بر تن آبی جهاننقش هفت رنگی ناب، شکل رنگین کمانخنکای نسیم می دود بر هر جاو دگر بار به یاد آوردم خاطرات شبنم، شبنمی که غلطید، بر رخ سرخ گلیگل سرخی که جوان بود و لطیف...و من آزرده خیال دست شستم ز توهمدیدم رخ زرد کودکی بی سایهاشک مهمان نگاهش و دلش بی خانهز جهانش همه ی زیبایی  باخته رنگو غم و غصه شده همره او هموارهو در این وادی هر گونه شدهگشته آواره ز هر کاشانهدست دنیا شاید کرده رهادستهای کودک بی سایهو حقیقت این است که سرا خانه ی دنیاهمچو خوابی ماند..که گهی شاد و گهی نا شادی..که گهی خسته گهی ابادی...هر چه هستی هر که هستی بهتر آنست که سازی تعبیر خواب خود  را عالیو تو زنجیر کنی همه یبیتابی...وبخوانی هر دم صاحب کون و مکانارض و سما را به مددرقص کنان در میان شعله های سخت این دور و زمان....تو بخوان و توبخوان وتو بخوان..</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 00:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-jwvcplhnaokn</link>
                <description>ظهورت را چگونه و از که تمنا کنیمما را دردها بسیار است...تو ای همیشه غائب، حاضردیده هایمان باید با چه اکسیری شسته شود تا روی ماهت چشمهایمان را منور کند...امروز در روز میلادت لبهایمان خندید و  چشمهایمان گریید....خورشید رفت و ماه امد.. ستاره گونه ی آسمان را درخشان کرد ودر فراغت شعر ها جوشید و در مدحت نواها خروشید...احساس میکنمای نازنین پنهان از نظر، در معلای عزیز فاطمه نشسته ای و برای فرجت دعا میکنی....حباب اشک بر گرده ی نگاهت عیان می‌شودو دلگیر  میشود حسین فاطمه...قطعا او نیز امن یجیب را بر لب آذین بسته...الهی بمیرم و غمت را نبینم...چنگ بر دل مشتاقانت میزند، جدایی از تو...غروب هر جمعه که بر این کیهان میگذرد، دلتنگی باری می‌شود سنگین بر دوش این جهان...بیا و بار غمت را از دوش زمین بردار....ای یوسف فاطمه??</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 00:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مناجات</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%AA-jzfyngfdcdfn</link>
                <description>چراغهای روشن هر پنجره ای به نوبت خاموش می‌شوند.. تن های خسته از کار روزانه به رخت خواب می‌روند.. خواب بر چشمان تک تک افراد سوار می‌شود...شهر در خواب ناز فرو می‌رود.آرامشی ژرف محله را در بر میگیرد. هر از گاهی شهابی از کنار ستاره ای می‌گذرد و در تاریکیِ کمی آن طرف تر محو میگردد...ماه تماشا گر بزم شبانه است...بزمی که هر کس را بر آن راه نیست...دلهای مشتاقدلهای همیشه بیدار مگر تاب بی تو بودنضرا تاب می‌آورند ...مگر خواب به این چشمها راه داردنور ازلی و عشق ابدی تو، هم چشمانشان و هم قلبهایشان را بی قرار کرده....در سمت تو و در کران با تو بودن چه بلوایی برپاست که این دلهای افسار گسیخته را به سمت مهرت گسیل کرده است..در شهر عاشقان ما را راهی هست؟؟!!!در شب نشینی های خالص پاکان ما را جایی هست.؟؟!!!!. در دریای دل‌دادگی های بی حد و مرز مجنون صفتان چگونه می‌توان حرکت کرد؟؟؟باید غرق شدباید غوطه ور گشت......نه نه من به چشم خویش دیدمکه مویه به در گاهت مستانه گی می‌خواهدنگاه به جمالت سر دادگی می‌خواهد...و گفت و شنود با تو از خود گذشتگی می‌خواهد...تو را قسم میدهم،به پیشگاه بی مثالتبه حریم بی کرانتو به حرمت جمالتکه مرا به هم کلامی خودت تشرفی دهکه چِشَم به جان و دل من، طعم خوب آشنا را......... </description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 23:29:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امن ترین مأوا</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A3%D9%88%D8%A7-a4y2n1ljjuim</link>
                <description>باران غمی پر التهاب چشمانم را میسوزاند، پرده ای از بلور اشک بر تمام قرنیه چشمم گسترده میشود...تار می‌شود افق دیدم....کهکشانی به وسعت بودنت مرا در خود می‌بلعد...گم میشوم در شوره زار ندامت ها...با پلک زدن ،حباب بلورین اسیر در چشمانم یکباره پاره می‌شود و ردی از اشک مسیر گونه ام را در پیش می‌گیرد...تا کنار چانه ام میرسد ....با پشت دستانم متوقف می‌شود..و این همان احساس گم شدن هایم در سراب زندگیست که به بیرون می‌تراود.میدانی ای جان جانان، آخر این بی تو بودن های تکراریست که مرا می‌آزارد...... آه از نهادم بر می‌خیزد چنان گرم که گلویم را می‌سوزاند و در کنار این آه جانگداز نامت،-خنکی خاصی بر رگ و پی گلویم می‌نشاند...مگر خودت نبودی که اَسما آسماني ات را یادم دادی...مگر نگفتی که بخوانمت تا بر آورده سازی آرزوهایم را....حال در واپسین ساعات شب در مکان قرارمان، قرار از کف میدهم...اشکِ بی اختیار، سجاده ی پر از نیازم را تر می‌کند...و من با کوله باری از معصیت آمده ام تا اقرار کنم به اینکه تمام آرزوهای منی...تمام نداشته هایمتمام حسرت هایمتمام غمهایمای امن ترین مأوا و ای شیرین ترین بهانه....بگذار تا داشته باشمت.. </description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 07:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هراس و امید</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-xe2axjwamcih</link>
                <description>قلم در دستانم غریبی می کند. واژه ها از ذهنم می گریزند. هراسی نابهنگام بر دفترم چیره می شود. بین نوشته هایم  لکنت می اندازد این بی سر و سامانی. و افکار پریشانم در جستجوی کلامی ناب ناکام می‌ماند. ترسی از ناتوانی در نگفتن بر لسانم غالب میشود. به خورشید نگاه می کنم، با پرنده سر صحبت می گشایم. با عقربه‌های زمان خوار ساعت، گپ میزنم و با آواز پرنده شعر شکر را می سرایم. با دیدن چشمان در خواب دخترک پر از آرزو، آرزوهایم زنده می شوند. طاق میشود صبرِ روحم از حجمِ سنگین بی کلامی. به قلم التماس می کنم تا شاید بشکند این سکوت زجر آور را.....از درونم روایت کند که پر است از غصه های تب دار که حرارت می‌بخشد وجود ناپخته ی مرا. اندکی بعد یک لحظه یک آنبا یادت با وزش نسیم عشقت به کوی جان شبنم سحرگاهی بر گلبرگهای گونه هایم غلت میزند. سکوت میان من و قلم پر میشود از شعر شقایق ها. ناگفته ها فریاد می شوند در مناجات با تو، وقتی قدم میگذارم به شهر دوست داشتنت. زمانی که تکیه میزنم به سرو قامت رعنایتو تک بیتی های تکراری من دلنشین ترین نوای لحظه هایم میگردد.  در این دگرگونی های سرزده هوای قلم بارانی می شود چکه چکه نم نم امید می‌بارد از زبان قلم بر کویر خشک دفترم.</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 13:33:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی قرار</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-jqmzfafitkag</link>
                <description>در شب های تاریک و سرد بی تو بودن باید دوام بیاوریم... در شب هایی که روز به روز تیره تر و بی ستاره تر می شود... ستاره های این  شهر دیگر نمی درخشند.. حوالی ماه خالی از ستاره و ماه مکدر از این تنهاییست.. به یادت و به امید حضورت دلهای یخ زده را ذوب می‌کنیم و می باریم.. آری میباریم هر لحظه بر کویر تشنگی بی تو بودن، شاید که بروید جوانه از حضورت در سرزمینی که فراموشی بیداد می کند و مهربانی قرنطینه گشته و دلهای به ظاهر بیدار درگیر خسران و بیهودگی هستند... شبها با دستان نیاز بر درگاه معبود و راز دار بی مانند، مهمان سجاده ی عبادت میشویم و روزها در حوالی دلخوشی هایت پرواز میکنیم.. ای روح بلند زندگی.. ای تمنای چشمان عشاق... بر افق کدام قله نشسته ای و در مسیر پر التهاب کدامین نبرد از انس و جن قرار داری... صدای پر از درد مضطرین و نوای ندبه های عاشقی را قطعا میشنوی!!!! چرا که میدانم در همه ی مکان ها و زمان ها جریان داری... باید که با اینهمه خواهش و اشک کم شود از مسیر دوریت و کاسته گردد از محنت جداییت... چه بسیارند جانهایی که خواهان و درمانده ات هستند، همان هایی که دائم میبارند و مینالند و بیتابند.... صدای العجلشان تا عرش رسیده است و همین تو را بیقرار و مضطرب کرده... ای قرار بی قراران دستان کوتاه پر از معصیتمان چگونه به ضریح بندگیت وصل  خواهد شد؟؟ مایی که هر لحظه بر گناهانمان افزوده می‌گردد و کوتاهی دستان آلوده ی ما ندید هر لحظه دوری از توست که تا حد مرگ آزارمان میدهد... هر سپیده ی آدینه که آفتاب  از مشرق سر بر میاورد، در عطر دعای ندبه تو را میبوییم و بر جاده ی چشم انتظاری اشک حسرت میباریم و با مژگان خیس مسیر آمدنت را آب و جارو میکنیم، تا مگر قدم بر دیده بگذاری و دست بر دلهای بی کسمان بکشی... که همه ی اینها آرزویی است که چون شبنم بر گلهای باغ آشنایی مان نشسته است... ای هوا خواه تو مریدان علی ای وفادار تو عاشقان حسینو ای منتظران تو خدمت گزاران فاطمه... برای فرجت دست به دعا بردار که زخمهای بی عدالتی سر باز کرده و جراحت بی تو بودن عمیق گشته... قافله ی محبین تو خیلی وقت است که قدرت مداوای دردهای لا علاج بی تو بودن را ندارند.. خودت درد همه ای و مداوای همه... یا ما را باید باور بر بودنت نبود و یا حالا که مهرت بر دلمان جاریست و یادت در وجودمان ریشه دوانده ما را دریابی... ای تفسیر آیه های یس و طاهاای منتقم خون ال علی... ما همه چشم براهیم.... ???❤️❤️❤️❤️ا</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 08:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی بود، یکی نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-flwyubn75wdc</link>
                <description>یکی بود... یکی نبود.. زیر گنید کبود... یه مهسا بود... دختر کرد ایرونی.. تو یکی از همین روزا.. تو شهر بزرگ تهرون... مهسا رو گشت ارشاد گرفت.. نمیدونم چرا!!! مُرد... یکی گفت: سابقه ی بیماری داشته.. یکی گفت : سرش ضربه خورده.. یکی گفت: از ترسش سکته کرده... نمیدونم.. ولی اینو میدونم، که این قضیه بهانه‌ ای شدواسه یه عده!!! که فوری روسریشون رو تو آتیش برافروخته از این اتفاق بسوزونن... ناراحت بودن از این اتفاق ولی نمیدونم چرا میزدن و میرقصیدن!!!! رفته بودن سر قبر مهسا، تازه هفتش بود.. روسریهاشون بالای چوب.. کف و سوت میزدن.. نکنه از غصه دیوونه شده بودند.. دیوونگی شون خیلی طول کشید.. اصلا همه ی عقل ها به زوال رفت.. خیابان ها پر از سنگ شد.. کوچه ها پر از فریاد.. دیوانگی زبانه کشید و زباله آتش گرفت!! در دست ها چاقو رقصید... چاقو ها بر تن های نحیف نقاشی کشید...ظلم گلوی مظلوم را پاره کرد.. و شعار گلوی خائن راسر و روی شهر پر از تاول شد!! خون در جوی ها جاری.. حق و ناحق در هم پیچید.. دشمن همچون روایت گری چیره دست، داستانهای دروغین را در گوش دیوانه ها تکرار کرد.. لاله ها پر پر شد.. دلها پر درد.. هنوز زخم تازه است.. هنوز از چشمها خون می بارد.. هنوز هر شب، بیگانه در گوش دیوانه ها قصه ها روایت میکند... و این شهر و دیار از سالیان بسیار دور مورد تاخت و تاز دیوانگان است... دیوانگانی که اسیر بیگانه اند... #انقلاب_پوچ#ایران_من#تهاجم_فرهنگی </description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 01:12:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد آرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-fztrrnjulsv0</link>
                <description>پسرم را کشتندو چه بی رحمانه در پس کوچه ی تنگو چه دژخیمانههمچو رهزن بر راهراه بستند بر اودست بر سنگ یکی و یکی با دشنهپر از خون کوچه و چقدر آغشته در و دیوار ز زخم نه یکی و نه چندهمچو یک غافله ای چه شبیخونی بودو چه بد هلهله ایتن و دست و پا خوندل و دیده همه خونپسرم را کشتندو چه نامردانهشاهدی روضه خواندروضه ی سنگ و سنانروضه ی تشنگی و انگشترماند بر یاد زمانو همین خواهد ماندقصه ی رفتن اوقصه ی کشتن بیرحمانهچشم مادر باریدهمچو زهرا نالیدپسرم را کشتند..... # آرمان علیوردی#اغتشاشات##</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jan 2023 16:28:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرور آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-g8ba3lxkxux4</link>
                <description>نقشه شوم در ذهن خشم پیچ و تاب می خوردعهد هم‌پیمانان شیطان نوشته میشود.. کینه ای دیرینه در باروت تلمبار میشود.. گذرنامه ی کوچ پرستو مهر میخورد... جام جانان از شهد شهادت لبریز می گردد... خواب آشفته کودکان شام تعبیر می شود.. قلم سرخ تاریخ بر برگ تقویم جوهر پس میدهد.. آرزوی سردار به دست قاتلان سردار برآورده می گردد... آه های پی در پی در هم زنجیر می شوند.. چشم عالم اشکریز لحظه ها می گردد..در چهره ها رنگ غبار گونه می‌نشیند.. تبسم بی مقصد از لب ها می گریزد..  آهنگ هجرانت با دستان عشق در دل های سوگوار دائم می نوازد..  شیطان گمان می‌کند کامیاب این بزم است.. زمان اجرای نمایش نامه ی انتقام فرا رسیده است.. اینک فصل عبور از مرزهای بی معناست..وقت وصل دل های همرنگ و هم صداست ..شاعر عرب شعر شهادت می‌گوید و مترجم عجم احساسش را در بیت های او تجربه می‌کند.. تصویر شهید مقاومت در قاب شهر روم می نشیند.. تسبیح صلوات در دستان کشیش اهل نیوجرسی دانه می اندازد.. بانوی هندی خیرات میپزد.. و تو اینک در اوج قله‌های آسمان بر تمام سرزمینهای به خون نشسته سروری می کنی.. دشمنان تو چه هراسان و آشفته حالند.. گویی تکه‌های جسمت برگ هزار پاره ای شد که در دلهای مشتاق جوانه زد.. سردار شهیدم رویشت مبارک باد... #جان فدا#سردار دلها</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jan 2023 00:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور زخمی</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-hue66s4bqj86</link>
                <description>باور های زخم خورده چون همیشه بی التیام می‌نشینند بر تن کوچه ها تمام خانه های شهرم می‌کند فریاد فریاد ز دست باورها دگر بار تکرار میشود، رانده شدنراندن ابلیس ز پای منبر عشقو سکوت بر میاورد که کجاستحرمت تبار آدمها در پس ابرهای باران زانشسته خورشید به انتظار قضاز بطن بی رویش بیابانهاو در این خاکریز بیحاصلزند جوانه ز هر قطره از دم عشاقو شود مُشت مرگ برش پیداهر چه باشد، هر چه گردد نمیشود، حق گمچرا که سرزمینم لبریزگشته ز داستان عرفان هاراه خسته شد ز بیراههدوستی ز دست دشمن هاو تفنگ خسته ز دست صاحب خویشو گلوله خسته از نگفتن هاپای رفتن حماسه میخواهدو دلم سرود رفتن را#شهادت#آزادی</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Fri, 18 Nov 2022 00:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتقام تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%84%D8%AE-taiov0txsvj4</link>
                <description>میزد، محکم.. هر چه قدرت در بازویش بود به میله ی آهنینی که در دست داشت منتقل میکرد...بی درنگ، با خشم.. کینه ای دست ساز..که به تازگی بر تار و پود دلش ریخته بودند... کینه ای نو پا بر صفحه ی سفید دلش طراحی شده بود.. توسط...؟ ؟؟؟؟؟ آنقدر زد تا خسته شد... تنها نبود، در پیاده کردن نقشه اش همراهانی داشت.... سنگدل خون از سر و صورت آرمان جاری بود.. چهره ای آشنا در ذهنش ورق خورد..قدم به عقب گذاشت... نه.. نه..وای نه!!!! خودش بود.. یادش آمد.. در بیمارستان میلاد.. جوانی که هر روز برای بیماران کرونایی آب هویج می‌آورد..خودش بود.. همان چشم.. همان نگاه... همان چهرهوقتی که نا امید و ناتوان در چنگال ویروس کرونا گرفتار بود این چشمان با همان نگاههای پر از مهربانی، امید را در شریان زندگی اش ریخته بودند. و آرمان اینک در کف خیابان خون خود را جرعه جرعه مینوشید?????????</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 01:39:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرزبان</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-tyjr8vv6brvk</link>
                <description>چشمانش میسوختمرتضی هر چه سعی میکرد تا نخوابد نمیشد.. پلک هایش توان بالا ماندن نداشتسردی هوا لباسهایش را مثل تخته خشک کرده بودسوز سردی که در صحرا گردش میکرد برگونه هایش سیلی میزد و اشک چشمان خمارش را در میاورد...  تا تمام شدن تایم پُستش چهار ساعت مانده بودچهل و هشت ساعت نخوابیده بود، سردرد عجیبی داشترگهای کنار شقیقه اش همچون ضربان میزد. باید به هر قیمتی شده بیدار می ماند... دیشب که از سر پستش به پادگان برگشت دوستش احد از اوخواست تا جای اوهم دیده بانی کند تا او با یه مرخصی یک روزه به دیدن کودک تازه به دنیا امده اش برود... و مرتضی با تمام خستگی وقتی برق شوق دیدار و عشق پدری را در چشمان احد دید، نه نیاورد... با تمام خستگی دلش نیامد این شادی را از او دریغ کند... یاد مهتاب و پسر کوچکش مهراب دلش را کمی گرم کرد و شوق دیدار انها که قرار بود به زودی اتفاق بیافتد چشمانش را پر از اشک ساختمهراب تازه یاد گرفته بود تا بابا بگوید و این صدای ضبط شده ی مهراب بود که خواب را از سرش میپراند... صفحه ی گوشی اش را روشن کرد.. دو سه مرتبه فیلم مهراب، که در اغوش مهتاب نشسته بود را دید اصلا سیر نمیشد، صفحه ی گوشی را بوسید و انرا خاموش کردحواسش به اطراف جمع شد.. همه جا تاریک تاریکشیشه ی اتاقک دیده بانی از نفسهای او بخار میگرفت و تار میشد با دستانش شیشه را پاک کردنور چراغ قوه اش را به اطراف گرداند... سنگ های ریز و درشت بیابان از زیر نور چراغ قوه اش رد شدند و دوباره در تاریکی محو گشتند.. صدایی شنید... به سمت صدا خیز برداشت نور کم رنگی از کنار پله ی اتاقک دیده بانی رد شد و باز همه جا تاریکاحساس خطر کردچراغ قوه اش را روشن کرد و تمام اطراف را از نظر گذراند همه جا ساکت و آرام بود آرامشی از جنس اضطراب... دوباره صدا را شنید اینبار نزدیکتر و از پشت سربرگشت پایین را نگاه کرد خبری نبود.. دلهره و ترس همزمان دلش را لرزاند و دستانش از پس لرزه های دلش بی‌نصیب نماند... با لرزشی که دستانش گرفته بود اسلحه اش را بالا اورد رو به جلو بدون هدفی اشکار فقط برای دفاع از خطری که خود نمیدانست چیست... گاهی به جلو گاهی به پشت یا به پهلوها حرکت میکرد و سراسیمه دنبال علت صداها... گویی چند نفر روی شن های صحرا راه می‌روند.. شیشه ی اتاقک دیده بانی سوراخ شد و گلوله در شقیقه ی مرتضی جا خوش کرد.. تیر بعدی کمی بالاتر درست وسط سر مرتضی نشست.... خون به پهنای صورت مرتضی باریدن گرفت و پلک های خسته و بیخواب او را سنگین تر کرد... رو به قبله افتاد با دو زانو.... خون از سر و تمام رگهای مرتضی به مسیری که سر باز کرده بود هدایت میشد و جسم و جان مرتضی بی‌رمق تر خاطرات زندگی شیرین خود را مرور میکرد... گر چه دلتنگ مهتاب و مهراب بود ولیانگار زیر نور مهتاب رو به مهراب عشق سجده کرده بود و شهادتش را شکر میگفت..... ساعاتی بعد از حمله به مرتضی بعد از کشته شدن چندین تن دیگر از ماموران امنیت کشور تمام تیم تروریستی که مامور ورود محموله ای سنگین از مواد مخدر و اسلحه به کشور بودند دستگیر شدند... دو نفر از آنها نیز به درک واصل شدند.. صبح فردا مرتضی به آغوش خانواده برگشت برای خداحافظی... و جای او در همان اتاقک دیده بانی احد نگهبانی میداد... مرتضی مرزبان جوانی که به خون خود غلطید تا منو تو با خیال راحت و آسوده سر بر بالین بگذاریم و خوابهای رنگی ببینیم... فقط مواظب باشیم که خوابهای رنگین دشمنان مرتضی و امثال او را که برایمان نقشه کشیده اند را تعبیر نکنیم... </description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 22:24:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرچم یار</title>
                <link>https://virgool.io/@norizade/%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-lz6ugczuq8lt</link>
                <description>N.N:پرچم یارلبخندت امتداد دارد تا غروبو غروبت امتداد دارد تا طلوعهرگز رفتنت را باور نخواهم کردچون باورم در بودنت خلاصه میشودوقتی که انعکاس برق نگاهت را در حوالیم احساس میکنمو حرم نفسهایت بر گونه ام ردی از احساس میکشدعطر وجودت بر کاشانه ام میبارد و سرود بودنت هر روز تکرار میشودو تو خود میدانی بدون خداحافظی رفتن دلت را زمین گیر خانه ات کرده و دلهره ای از جای خالیت همچنان پا بر جاست....اشک های کودکان غمگینت بدون معطلی  میبارند و گلهای نرگس روی مزارت را آبیاری میکنند...ای رفیق نیمه ی راه، میدانم بارت را خیلی پیشتر از این بسته بودی.... هنگامی که پای صحبتهای رهبری زاهد اشک ریختی...  در دل لبیک یا خامنه ای گفتی..  هنگامی آرزویت بر آورده شد که پروازت در روز اربعین اربابت برای دفاع از پرچمش، مهر تایید خورد.....به یاد شهید رسول دوست محمدیکه برای جلوگیری از آتش زدن پرچم عزای امام حسین در شب اربعین توسط دستان ظالم یزید زمان آسمانی شد. اغتشاشات سال 140‪1#شهادت#عشق و ایثار# دکلمه</description>
                <category>نجیبه نوری زاده</category>
                <author>نجیبه نوری زاده</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 22:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>