<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگین نوروزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@norouzi_n76</link>
        <description>تقریبا چرند نویس(به گفته ی دوستی،تماما چرند نویس)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:28:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/218438/avatar/lijYxq.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگین نوروزی</title>
            <link>https://virgool.io/@norouzi_n76</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جراحی با جراحت ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@norouzi_n76/%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-siwfeq3uycnd</link>
                <description>آقا اجازه؟ ما توانی برای گذراندن دوره ی نقاهت نداریم. یعنی نه که دلمان نخواهد، توانش نیست. نه که توان جسمی نباشد-که اگرراستش را بخواهید این هم نیست_ و نخواهیم و ناز کنیم؛ نه. شرایطش مهیا نیست که بعد از این جراحی، بخوابیم توی تخت و از دوره ی نقاهت برای مطالعه ی کتاب و دابسمش سلام فرمانده گرفتن و تماشای فیلم و امثالهم استفاده کنیم. به هر حال، نقاهت هم آداب مخصوص خودش را دارد.. اولین رکن آن توانایی دراز کشیدن است به طوری که راحتی برقرار شود. اما متاسفانه به خاطر شرایط خاصی که جراحی داشته و آسیب هایی که به عضلات تحتانی وارد گشته، امکان خوابیدن تنها به صورت دمر ممکن است. از دمر و کمر که بگذریم، رکن &quot;امکانات&quot; هم فراهم نیست. پماد و آلوئه ورا و ضماد و آناناس و آبمیوه ی مصنوعی و طبیعی و مواد پروتیینی و تعذیه ی سالم که بماند؛ دیگر حتی روغن هم دستمان نمی دهند که روی زخم بمالیم تا بلکه توانایی راه رفتن مسیر شود.  با شرایط ذکر شده، احتمالا شما هم معتقد هستید که مجالی برای نقاهت نیست. باید بلافاصله پس از جراحی رخت و لباس مربوطه را بالا کشیده و به راه ادامه داد. چون اینجا حتی وقتی راهت را پرتلاش و تا مرز گسستگی ادامه دهی، باز هم کم خواهی آورد.. چون معلوم نیست جراحی بعدی با چه فاصله ای انجام شود. جای امید و دلداری به خویش که «شاید بعدی اش یک سال بعد بود» هم نیست. چرا که عقل انگشتش را در جای جراحی قبلی فرو کرده و با درد مربوطه، همه چیز را یادآوری می کند. یادت می آید که اگر از کم وکیف درمان بپرسی، در ادامه ی بعضی جراحی ها ممکن است به تشخیص پزشک، لوله اکسیژنت را بچینند؛ چرا که «حوصله ی شرح قصه نیست». یادت می آید که اینجا جایی نیست که دلخوش به این مقدار جراحی باشی؛ حتی اگر برای فراموشی مقدار جراحت وارده قصد تفریح کنی، احتمال خراب شدن مترو و پل و یا حتی متروپل روی سرت وجود دارد.آقا اجازه.. دیگر اهمیتی ندارد که اجازه بدهید یا نه. جان و کان و مکانی برای قبول و یا رد اوامر نمانده. ما فقط تقاضای مردن با همان جراحات قبلی را داریم.. نه درد جدید میخواهیم نه درمان. خلاصه بگوییم؛ مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان.</description>
                <category>نگین نوروزی</category>
                <author>نگین نوروزی</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 22:00:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه ی روز دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@norouzi_n76/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-ttoiiwb3epxq</link>
                <description>ماست مالی؛ اصطلاحی با قدمت کمتر از نود سال، که تاریخ پیدایش آن به سال 1317 و مراسم عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه باز می گردد. چون قرار بود میهمانانی از مصر به عنوان همراه عروس، از جنوب تهران وارد شهر شوند، دستور دادند که تمام دیوارها را با گچ سفید پوشش دهند. در یکی از دهات ها، گچ یافت نشد. به دستور کدخدا، از کشک و ماست-که در روستا به وفور یافت میشد- استفاده کردند و جای گچ، دیوار ها ماستمالی شد. عرض کردم که تاریخ پیدایش این اصطلاح، سال 1317 است. اما، مانند خیلی از زیبایی های دیگرِ کلام، تاریخی برای پایان آن نیست؛ حتی ممکن است با کمی تغییر، تاریخ تکرار شود. بدین صورت که شاهد زیبا نشان دادن چیزی زشت، تلاش برای ظاهرسازی و خلاصه در یک کلمه، ماست مالی باشیم. سال 1385، شورای عالی انقلاب فرهنگی به پیشنهاد فرهنگسرای دختران، روز ولادت حضرت معصومه(س) را به عنوان روز دختر نامگذاری کرد. مناسبتِ نامگذاری،مشخص است؛ ولی دلیل آن نه! وقتی روز زن هست، چه دلیلی برای چنین نام‌گذاری ای وجود دارد؟ شاید جالب باشد بدانیم که یازدهم اکتبر، روز جهانی دختر بچه هاست. در این روز تلاش می‌شود تا به مشکلات دختر بچه ها در سراسر جهان و محدودیت های آن ها پرداخته شود. یعنی محدودیت سن و جنس، دلیلی برای در نظر گرفتن روز دیگری است. از ماست مالی گفتیم.. ولی ربطش به بند های فوق چیست؟ برای پرداختن به این موضوع، باید شروعی داشته باشیم با یک اصطلاحا لطیفه، که اغلب، از سمت دختر ها هم پخش و نشر می‌شود. «روز واشر سرسیلندر پیکان داریم، روز پسر نه..» ! و واقعا چرا؟ چرا روز مرد از روز پسر جدا نشده است؟! اگر هدف پرداختن به دغدغه ها و مشکلات بوده است، مگر پسران عاری از مشکل هستند؟ اما صبر کنید! برای قضاوت زود است! چرا به این دید نگاه نمی‌ کنید که قضیه عزیزتر بودن دختران این مرز و بوم برای مسئولان است؟ حتما با خودشان گفته اند درست است که پسر و دختر، هر دو در جایگاه خود، مشکلاتی دارند؛ ولی چون دختر از جایگاه ویژه تری برخوردار است، تلاشی در جهت ماست مالی این مشکلات برمی‌داریم.. مبادا شانه های ضعیف و کوچکش با حجم این مشکلات رو به رو شود! دختر است دیگر؛ یک آن دیدی دلش شکست! یک مناسبتی تنظیم می کنیم و یادش می دهیم یادش برود که او هم حقوقی دارد؛ یادش برود یک زمانی اگر دنیا می آمد مایه ی ننگ بود؛ یادش برود حتی برای انتخاب پوشش خود باید روی مرز خاصی حرکت کند؛ یادش برود خیلی وقت ها جنس دوم است..! اصلا اگر ممکن است، خودش را یادش برود مگر همین یک روز از سال.. برایش کیک و شیرینی میگیریم و میفهمد باید از این جنسیت و از این روز و از این محدودیت و این دیوار خوشحال باشد! چیزی که واضح است، علاقه ی بالادستی ها به ماست مالی است.. ولی ما که مردم قریه ی بدون گچ و سرشار از کشک و ماست نیستیم! مگر خودمان تن ندهیم به این سرپوش و این راهکار ها؛ دیوار گلیِ اطرافِ ما، هر چقدر هم که زشت، باید دیده شود.. تا شاید جای ماست مالی، خراب شده و از نو ساخته شود!</description>
                <category>نگین نوروزی</category>
                <author>نگین نوروزی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 04:00:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالی که گذشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@norouzi_n76/%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-howjn7xxfv6n</link>
                <description>دیگر شورش را درآورده اید.. همیشه گله..همیشه شکوه! هر سالی که دارد تمام میشود، شاهد فغان و فریادیم که واحسرتا! دیگر بوی ماهی دودی و کاغذ رنگی به مشام نمیرسد.. تو گویی سال های ابتدایی زندگیتان، در خانه ی کوکب، همراه با پطروس انگشت بریده و دهقانِ لباس دریده سال را آغاز میکردید! حالا چون بزرگ شدی دلیل نمیشود انرژی منفی ساطع کنی که! لااقل وقتی در اینستاگرام ناراضی بودی و بوی ماهی دودی نیامده، در استاتوس واتساپ تمام اقوام را با آرزوی سلامتی و سال خوب اذیت نکن. نکته ی غم انگیز اینکه، همه قرار است یازده ماه دیگر تازه متوجه شوند که آخرین اسفند و آخرین چای و آخرین جمعه و آخرین حمام و خلاصه آخرین چیزهای قرن، امسال قرار است رخ دهند و ما مجبوریم دوباره تمامشان را تماشا کنیم و بعد هم با یک اسکرین شات، خودمان به صورت مجدد پخشش کنیم. آنی وِی. این هم هزار و چهارصد! ببینم چه گُلی قرار است به سرش بزنید. آخرین سالِ این قرن هم شروع شد و نود و نه بیچاره هم رفت! نمی دانم این نود و نه، از به زندگی نشستن و هیجان چه کم گذاشت که اینگونه به کشتن و نفرینش برخاستید! هرچیزی که یک انسان بالغ باید در تمام عمر تجربه میکرد، این سالِ مظلوم به یکباره در طَبقِ اخلاص، تقدیم حضور همگان کرد! با شروعش که الحمدالله خانه نشین شده و از شرِ دید و بازدید با اقوام راحت شده و شاهد انواع و اقسامِ پخش های زنده ی فرهنگی در اینستاگرام بودید. از قدیم هم گفته اند سالی که نکوست، از بهارش پیداست؛ این شد که باقی سال هم کم نگذاشت و در تمام ابعادِ زندگی، از خجالتِ چنین بهار و شروعی درآمد.. در زندگی شخصی و دوستی که، همان اول فهمیدید لازم است معیار دوستی ها را جوری بچینید که بتوان از بطنش ویلا و مبلغ هنگفت و .. خارج نمود؛ وگرنه که اگر دوستانتان اینطوری نیستند که کل لواسان و کارخانه و فلان قدر میلیارد را خرجتان کنند، مقصر شمایید! احتمالا از آن دسته هایی هم هستید که توقعِ خورش با گوشت و میوه و چنین چیزهایی دارند.. نکند در ملا عام دوچرخه سواری هم میکنید؟ اگر جوابتان بله است، احتمالا درمنزل هم، منزل را با اسم کوچک صدا می زنید.. باید بگویم که حقتان است مقصد و جامعه ی هدفِ گشایش باشید.. از نوع اقتصادی اش البته. از اقتصاد و شکافهایش که بگذریم، به لحاظ پزشکی هم موفق بود این نود و نه.. در همین سال بود که با نظریه های بیولوژیکیِ شگفت آوری چون مفید بودنِ بارداری زیر بیست سال و سیستم بدنیِ ریحان و قابلیت حملِ GPS توسط واکسن، آشنا شدیم. کدام سال مثلِ امسال، این چنین زکات علم را پرداخت کرده بود؟ معلوم است که پاسخی ندارید! به نفعتان هم هست که نداشته باشید البته..به هر حال نود و نه اعصاب لازم را ندارد و ممکن است طی اقدامی، مجبورتان کند با سیلی صورت خود را عنابی نگهدارید.به نظرم دفاع از نود و نه بس بود و خودتان پس از شنیدن اینها، دلتان برای سایر اتفاقاتِ نابش تنگ خواهد شد. به صوابدیدِ خودم، در اوج خداحافظی میکنم.</description>
                <category>نگین نوروزی</category>
                <author>نگین نوروزی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Mar 2021 14:43:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک مصاحبه تلویزیونی!</title>
                <link>https://virgool.io/@norouzi_n76/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-okczvqmurayt</link>
                <description>(نوشته را قبلا نوشتم؛ با توجه به اتفاقات همان موقع!) دین دین دین.. با عرض سلام و شب بخیر خدمت مردم عزیزِ کَتآباد.. امیدواریم روز خوبی را سپری کرده باشید. با مشروح اخبارِ نیم روزی و تمام روزی در خدمت شما هستیم. همانطور که خودتان نیز حتما تجربه کرده اید، چند روزی است که دسترسی به تعدادی از شبکه های مجازی معاند محدود شده است. البته امیدواریم شخصِ خودتان تجربه نکرده باشید و از سایرین شنیده باشید؛ بعدِ شنیدن هم ارتباط خود را با آنان قطع کرده باشید. بهرحال، چون پیگیر مطالبات شماییم و در تلاشیم این پیگیری همواره مثل روز اول تازه باشد، شماره ی یکی از مسئولین را گیر آورده ایم و الان به ناچار پشت خط هستند. با عرض سلام، آقای کتلت زاده اصل، حالتون خوبه انشالله؟ +با عرض سلام خدمت شما مجری محترم و عوامل برنامه مفرح و شادتون و مردم عزیز و سرحال و اونایی که دارن صدای من رو میشنون. بله خوبم. شما خوبید به امید خدا؟ *البته شایان ذکر هستش برنامه ما مفرح نیست؛اخباره. مچکرم.خب بدون فوت وقت بریم سروقتِ سوال بنده..جسارتا عده ای از مردم شکایاتی داشتن مبنی بر اینکه اینترنت قطعه..ما هم برای پاره ای از توضیحات خدمت جنابعالی تماس حاصل کردیم. + والا لحنت رو نپسندیدما..ما خودمون متخصص پاره و پاره ای از توضیحاتیم.. چی؟ زنده س؟ زودتر بگو دیگه..بله..میگفتم ما خودمون متخصص پارگی سیم های تلفن و برق و مشترکینش و ..هستیم. والا اینترنت رو که به والله منم ناراضی ام.. این چه وضعشه؟ زدن قطع کردن همه چیو.. نه میشه معامله کنی..نه میشه توییت کنی دلت خنک شه و اعتراضت رو به صورت مسالمت آمیز نشون بدی. بله بنده م شکایت دارم. *حس میکنم اشتباه شده.. ما زنگ زدیم از جنابعالی بپرسیم چرا قطع شده و وصلش کی انجام میشه و آیا اصلا انجام میشه یا خیر..+آقای لاحیاتی..شما زنگ زدی اتاق صنفی مربوط به امور دام برای اینترنت؟ بنده پای خودم رو دکمه رفته یا پای گوسفندم؟ حالا بازم تا اینجا اومدید میخوایید من چک کنم؟ خب دوستان متاسفانه ارتباط ما با جناب کتلتِ اصل،اصلاح میکنم، کتلت زاده ی اصل قطع شده. توجه شما رو به گزارشی از سطحِ شهر جلب میکنم تا دوستان بنده در اتاق فرمان پیگیرِ تماس با مسئولینِ خارج از صحنه باشن.[خبرنگار در حالی که لبخندی از جنسِ آرامش میزند و پشتِ سرش هم صحنه ای را از برفِ روی کاجِ وسط بلوار داریم، سوالاتی از مردم میپرسد] خبرنگار: سلام..روزشما بخیر.. میبینم که تو روز برفی هم اومدین خرید و دارین از برف لذت میبرین! [مرد میانسالی که کلاهش برفی شده و یک عدد نان بربری دردست دارد و دماغش یخ زده] : بله دیگه.. بهرحال برفی و غیربرفی، آدم برای صبحانه نون لازم داره.. لذت هم که بله دیگه نعمت خداست چرا لذت نبرم؟ اگر لذت نبرم که باید ماشین بیارم و بنزین از من لذت ببره! خبرنگار رو به دوربین: همونطور که می‌بینید برف باعث شده خلق و خوی طنز مردم هم گُل کنه! در خدمت یک زوج دوست داشتنی هستیم... سلام علیکم! چه روز خوبی رو برای قدم زدن انتخاب کردین.. [دختر و پسر جوانی، در حالی که رنگِ رخ باخته اند و به خبرنگار نگاه میکنند، سعی در جمع آوری بزاق دهان برای پاسخ دادن هستند]: پسر: سلام علیکم خانومِ خبرنگار.. ببخشید این گزارش زنده س؟ خبرنگارِ سرِ ذوق آمده: بلههه.. یعنی الان توی خونه دارن شما رو میبینن! میتونید هرچی دوست دارید بگید.. دختر: مامان بخدا اومده بودم جزوه بدم بهش.. پسر: با عرض سلام خدمت مردم ایران و شهر تهران و علی الخصوص مسئولین زحمتکش شهرداری.. والا حقیقتا از صبح که بنده به قصدِ کسب علم از خونه خارج شدم، مُدام توی فکرم هست یعنی یه تریبون گیرم میاد ،جانم؟ بله بله جمله م رو تموم کنم میرم، بله عرض میکردم تریبونی به من داده میشه بنده تشکر کنم از مسئولین مربوطه که با قطع تلگرام و واتس اپ باعث شدن ما جوونا ارتباطمون با دنیای اطراف و واقعی بیشتر بشه و برای مطالباتمون چهار قدم راه بریم.. [خبرنگار، در حالی که صورتش را توی دوربین فرو کرده است]: ما فقط تلاش کردیم گوشه ای نشاط و پویایی شهر رو به شما دوستان عزیز نشون بدیم.. آقای لاحیاتی و دوستان دیگر در پخش، تا درودی دگر، بدرود. [استدیو، آقای مجری با قیافه ای مطمئن و حق به جانب، تو گویی هم اکنون خنجر را از درگاه اینترنت مملکت خارج کرده است] دوستان عزیز با عرض پوزش از گزارش نا به هنگام! اما پایان شب سیه، سپید است! هم اکنون پشت خط، یکی از مسئولین منتظر است که با میل خویش تماس گرفته و به دوستان پخش اعلام داشته که اگر وصلم نکنید، مجبور میشوم دست به کارهای خطرناک بزنم! الو سلام!.... سلام؟ [صدایی که در ابتدا مشوش و کمی عصبی به نظر میرسد، مکالمه ای را شروع می کند]+سلام علیکم..صدا میرسه؟ *بله جناب.. مگه بیسیمه؟ میرسه دیگه.. روز شما بخیر.. فرموده بودید امر مهمی هست که باید در این تریبون بیان بشه راجع به اینترنت. +بله.. بنده نیم ساعتی هست تلویزیون رو روشن کردم و دیدم دارید یه گزارش پخش میکنید مبنی بر شادی روزای برفی.. خواستم بگم من پدرِ اون پسری هستم که الان داشت حرفایی میزد که تو عمرش نزده بود، بهش بگید اگر بیای خونه قلمِ پاتو میشکنم.. این عصا رو... [مجری با قیافه ای که از شدتِ تصنع خنده و شوکِ آنی، شباهتی عجیب به یک تراکنش ناموفق پیدا کرده، رو به دوربین کلماتی را میجَود] :دوستان عزیز... ظاهرا امروز دوستانِ پخش، در خماریِ اینترنت هستن و کاملا بی توجه به زنده بودنِ برنامه.. ممنونم از نگاه های صمیمی شما.. شماره ای که هم اکنون برای شما زیرنویس میشه برای اینه که نظرات شما رو بشنویم. برنامه ی جنجالی امشب،که با حضور دو تن از مسئولینِ بلند پایه ی کشور برگزار میشه رو فراموش نکنید.</description>
                <category>نگین نوروزی</category>
                <author>نگین نوروزی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Aug 2020 17:26:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب یا شکر؟ مسئله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@norouzi_n76/%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zhh9qhqenmqi</link>
                <description>آقا این همه مشکل تو دنیا با حرف زدن حل شده! حتما این یکی ام میشه دیگه! بیایین یکی رو پیدا کنیم بره بشینه چهار کلمه با خدا حرف بزنه.. من هرجوری ریشه مشکلات رو گرفتم، جز خودش هیچکی دیگه نمی­تونه نجاتمون بده. یعنی بقیه­ی دنیا رو شاید یه «کِیلی کِیلی ابرقهرمان» بتونه بِرهانه، ولی حساب ما یقینا با خودِ کرام­الکاتبینشه. کار سختی هم نیست که.. میری میشینی رو صندلی، یه لیوان آب میخوری، و شروع میکنی.. غر میزنم و عربده می­کشم؛ سو ماچ قربه­الی­الله. همون اول هم میری سرِ اصل مطلب. میگی که: «خدایا..آخه نوکرتم.. یه سیب بود دیگه.. مگه کیلو چنده؟ من یه جعبه بیارم حل میشه؟ اصلا بگو یه کامیون.. حضرت­عباسی به شکرخوری افتادیم ما.. بابا دِله دیگه.. لابد دلش سیب خواسته، یه گازم زده حالا! بعد اینکه، احتمال قوی، با پارتی بازی ما ایرانی ها رو گذاشتن تو صفِ مجازات­شوندگان.. چون اصلا عادی نیست این داستانا که داره سرمون میاد! هم از خودی خوردیم، هم ناخودی، هم نخودی، هم مه­و­خورشیدوفلک(به صورت وی­آی­پی­پی)! یعنی شما نگاه کنین.. ملت دنیا اگر با کرونا بدبخت شدن، ما به صورت داوطلبانه و سخت، نشستیم به خاک که چه عرض کنم، گدازه سیاه. و این پایان ماجرا نبود.. همین حین که جملگی، اندام­های تحتانی رو وصله کرده بودیم به فرشِ خونه، تو تلوزیون می­دیدیم که از شدت شوق دوستان برای شمال رفتن، ترافیک سنگین شده.. ما هم هاج­وواج موندیم که، اینایی که تو اینستاگرام به ما می­گن بیشعور، کجان پس؟ حالا سرتو درد نیارم..اینا گذشت و با هر بدبختی­ای بود، ما یکم وضع رو عادی کردیم..ملت رو میگی؟ فکر کردن واکسنش اومده.. برگشتن به روالی که، از قبل­ازکرونا هم کمتر رعایت می­نمودن بزرگواران..! دیری نگذشت که فاجعه، سهمگین­تر از قبل برگشت.. این­بار اما، همراه با غول کرونا، دو نوچه هم به نام­های سکه و دلار هم اومدن! دیگه خودت این بالا شاهد بودی دیگه، صبح پا میشدیم ماسک بزنیم بریم سرِکار، قیمت دلار رو می­دیدیم و این فک مگه دیگه جا می­شد زیر ماسک؟اینا به کنار، بنده بخوام از کشورم بگم، چیزایی که ما گنجوندیم به/تو خودمون، در یک جلد نگُنجد! فقط یه خواسته ای مطرح می­کنیم و بس! قربون دستت؛ یه کنترل+زِد بگیر و ما رو ببر به همون بدبختیای سابق! ما زیاد تحملِ قرنطینه رو نداریم! نه که بدِمون بیاد از خونه ها..نه! اکثرمون، دیگه بودجه­ی لازم جهتِ حفظ سلامتی به این شیوه رو نداریم!» همینا دیگه! داوطلب می­خواییم برای همین چند کلمه! نبود؟</description>
                <category>نگین نوروزی</category>
                <author>نگین نوروزی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 23:57:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رل میزنم؛ قربه الی الازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/@norouzi_n76/%D8%B1%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-inekbpczdupo</link>
                <description>اصلا خوبه آدم قبل هرکاری نیت کنه.. یعنی مثلا بگی نیت میکنم فلان صفحه جزوه رو تموم کنم؛ نیت مىکنم فلان قدر کمک کنم به خیریه؛ نیت میکنم امروز یه سری استوری بذارم و تو کار همه فوضولی کنم؛ نیت مىکنم امروز گند بزنم تو اعصابِ سه نفر و نصفی.از این دسته نیت ها دیگه.. حالا مهم تر از نیت، عمل به اون نیته؛ یعنی اصلا قلیلند افرادی که نیت میکنن و پای حرفشون مىمونن! من خودم که الحمدالله از این دسته هام که واسه اینکه شرمنده ی خودم و خدام و دوستام و استادام نباشم، اصلا نیتِ خاصی نمیکنم. که دروغگو نباشم..خِیلی بده آدم دروغگو باشه..خدا نیاره اون روزو که شرمنده ی نگران هایِ زندگیت بشی بخدا.خب بنظرم مقدمه چینی بسه.. باید با حقایق روبرو کنم همه رو.(لامپ توی صورتم روشن میشه و من سرم رو میگیرم بالا.. چشمام خون نیفتاده..هیچ وقت نشد اینقد باکلاس باشم؛ ولی الحمدالله قیافم داغونه.. بازجو روبروم نشسته..ازم سوال مىپرسه)پرسش: از اون روزِ کذایی چی یادته؟!بنده دهن وا میکنم: بابا اون نور رو بگیر اون طرف کور شدیم آخه.. جدی گرفتی ها.. خوبه با پای خودم اومدم تعریف کنم.. پاشو پاشو یه لیوان آب بیار واسه من. توش دو تا قندم بنداز..میخوام مزه ی سخنم بره بالا. (تو این صحنه من هِرهر میخندم و بازجو یه چیزی میگه که نمیشه بگم..هرکی خواست دایرکت سوال بپرسه)والا آقای بازجو..چیز زیادی یادم نمیاد از اون روز کذایی.فقط یادمه نشسته بودم روی نیمکت روبروی ال_پی..همونی که سمتِ آبیاریه و در عین حال سمتِ باغبونی ام هست..(بازجو میزنه رو میز.. داد میزنه میگه از اسم های رمزی استفاده نکن..ما هوشیاریم)بابا آقای بازجو.. خداوکیلی نمیدونم بترسم یا بهم بربخوره! شما بیا دانشگاه ما رو امتحان کن..بخدا اسماش همینه.میگفتم..خیلی میپری وسط حرفم ها..خوشم نمیاد. اون سیگارم بگیر اون طرفی، انگار اگزوز کامیون تو دهنمه. آره میگفتم..نشسته بودم رو اون نیمکته.. منتظر دوستم بودم. همونی که همیشه از درِ غرب میاد.. نمیدونم چی داشتم گوش میدادم تو هندزفری..شاید داشته میخونده[من از آن روز که در بندِ توام آزادم..پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم] نمیدونم که آقای قاضی.. اگر دوره ای بوده که آلبومِ این کافرِ اجنبی اومده بوده، لابد همین میخونده تو گوشم..آخه نمیدونید که..من اینقد یه آهنگو گوش میدم که اطرافیان وقتی بشنونش دچارِ رفعِ یبوست بشن. خیِّرم دیگه چه کنم؟! خلاصه آقای بازجو..ماشالا قیافه ی شمام یه مدلی شده انگار میگی بیهوده نگو برو سرِ اصل مطلب.. خلاصه داشت تو گوشم میخوند [من که مطرب نبودم سوزِ دلی داشتم]، که حس کردم یه سایه ای سنگینی میکنه رو سایه م..سرمو آوردم بالا دیدم یه آقایی داره نگام مىکنه. سرمو تکون دادم که یعنی چیه؟! پرسید میتونم بشینم؟ البته من که اینو اولش نشنیدم.. آخه داشت میخوند[ای کاش ای کاش، بری از یادِ من..] هندزفری رو درآوردم و مجدد کانهو بز اخفش سر تکون دادم؛ پرسید میتونم بشینم؟! آقای بازجو حیف تو دانشکده چهره م خیلی موجهه..حالا..خیلی نه؛ یکم موجه که دیگه هست آقای بازجو؟! خلاصه.. وگرنه میگفتم مگه پارکه اجازه میگیری مومن؟ بتمرگ دیگه.. ولی خب آقای قاضی داشت تو گوشم میخوند[نمیدونم چرا شدم خرابِ خلق و خوی تو..] چی؟ آره آهنگ عوض شده بود آقا بازجو..حله شمارتونو بدین من تلگرام مىکنم آهنگارو. آره ببینم میذارین تموم کنم زر زدنم رو یا نه؟! آره داشت میخوند و منم گفتم خلق و خوی قشنگ پیدا کنم..گفتم بفرمایید بشینید! آقای بازجو کاش لال میشدم و نمیگفتم.. ولی چه کنم؟! دلم دریاست.. خلاصه هندزفری رو گذاشتم برم ادامه ی آهنگ.. آقای بازجو داشت میخوند[نمیدونم چیه تو اون پیچیدگی موی تو..]که دیدم این بنده خدا سرِش عینِ مظلوما خم شده و داره لب میزنه یه چیزایی میگه.. هندزفری رو درآوردم گفتم چی؟! گفت داشتم حرف میزدما هندزفری گذاشتین.. آقای بازجو این یکی گوشم داشت میخوند [تا که برگهام نریختن..] گفتم بفرمایید؟! گفت شما دانشجویین؟! آقای بازجو نشد چیزی بگم..چون دهن وا میکردم شرفم پادری میشد! سر تکون دادم فقط.. گفت میشه بیشتر باهاتون آشنا شم؟! آقای بازجو همزمان هم خنده م گرفت هم برگهام ریخت هم این یکی هندزفری درآوردم که یه وقت با آهنگه نخونم بد برداشت بشه.. چون داشت میخوند [نمیذارم کسی بیاد جز خودم به خوابِ تو..] منم که منگول، یه وقتایی شروع میکنم آهنگ خوندن که نگو.. خلاصه زل زدم بهش و قاطع گفتم نه! گفتم الان میگه خُبه خُبه..نوبرش رو آورده..یه آبیاری که دیگه این حرفارو نداره..پاشو برو فلومت رِ بکن تو جاش اصلا. ولی پرسید چرا؟! شما مگه منو میشناسین؟! آقای بازجو دیدم از در منطق وارد شد، گفتم منم همون درو از پهنا... بله بله..همون درو ببندم. گفتم مگه شما منو میشناسین؟! گفت از کجا میدونین نمیشناسم؟! کم مونده بود بگم فاکینگ کیدینگ می..ولی خب گفتم نمیدونم..من که نمیشناسم. و هندزفری رو آوردم بالا که بزنم تو گوشم که بلکه ببینه از من آبی گرم نمیشه..دیدم آخ آخ..وقتی این داشته اراجیف میگفته آهنگ عوض شده و داره میخونه [جهان پیر است و بىبنیاد..از این فرهاد کش فریاد..فریاد..] اومدم بگم لعنتی نکنه اسمت فرهاده؟! نکنه الان بری تیشه برداری و خودتو بدوزی به درِ شمال که هروقت دارم میرم ببینم؟! که دهن وا کرد حرف بزنه..ولی میدونین چی گفت بازجو جان؟! گفت مطمئنید نظرتون عوض نمیشه؟! آقای قاضی انقده شاخ طوری پرسید..دیدم اگر قرار باشه استاد بخونه روحیه ی من لطیف می مونه نمیتونم قشنگ حق مطلب رو ادا کنم.. ایشون دید تعلل کردم از حالت نیم خیز برگشت به لشِ اولیه و دوباره پرسید..منتها مهربونتر.. منم سعی کردم با دستم در شمال رو نشون بدم و گفتم بله آقای محترم.. بفرمایید.خواستم بگم اینجا محل کسبه.. ولی دیدم اگر این مزه رو بریزم ممکنه از حالت لش، سرش رو بذاره رو پام و بگه بیا با هم گوش کنیمش سوییت.. فلذا نگفتم و ایشونم یه باشه گفت و پاشد رفت سمتِ باغبونی..گفتم نکنه رفت تیشه برداره؟! ولی خب من که مسئول قلب بقیه نیستم بازجو جان..اون لیوان آب رو بده من.. خلاصه منم هندزفری رو گذاشتم و گفت[اگر برجای من غیری گزیند دوست،حاکم اوست..] خدایی یکم حالت معنوی گرفتم ولی خب آقای بازجو بالاخره دوستم اومد و نشست پیشم.. شروع کردم داستان رو تعریف کردن که دیدم عه..این سناریو رو حفظه.. و اعصابم نداشته و فرصت بحث زیاد نداده به بنده خدا.. خلاصه که آقای بازجو! دیدی الکی مقدمه نمىچینم؟! بخدا من اگر صبح پامیشدم نیت میکردم&quot;امروز رِل میزنم در محلِ پردیس کشاورزی قربه الی الله&quot; ، عمرا اینقدر ثابت قدم تا ظهر پیگیرش مىبودم! نهایت تا اون لبنیاتیِ سر کوچه.. اونم که اصلا زن داره پس کنسله پس کلا ماجرا منتفی میشد!میگما تا اینجا اومدم..آقای بازجو شما وضعیت تاهلت چجوریاس؟ بفرستم اون آهنگارو یا نه؟پ.ن: اگر دانشجوی پردیس کشاورزیِ تهران باشین، احتمالا بهتر متوجه بشین متن رو!</description>
                <category>نگین نوروزی</category>
                <author>نگین نوروزی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 15:47:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب پرتقال</title>
                <link>https://virgool.io/@norouzi_n76/%D8%A2%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-ukizlzqncire</link>
                <description>در کافه را باز کردم و درجا مغزم فرمان داد که عنبیه ی چشم و قرنیه و هرچه که در آن است، گشاد شوند. کانهو گربه. تا شاید ببینم اطرافم را.. این دیگر کدام خراب شده بود.. چرا باید قرار به این مهمی را آدم در این ظلمات برگزار کند!؟ در این افکار بودم که کسی صدا زد: ((آقا چی میل دارین بیارم براتون؟ منو جلوتونه.. آره دقیقا اون منوئه.)) البته بین هر کلام، دو بار عملی شبیه به نشخوار را تَکرار میکرد و سقزی یک کیلوگرمی را بینِ دو لپ و دو فک مىچرخاند. صدای آهنگی فضا را پر کرد.. توقعِ هر موزیکی را داشتم اِلّا این یکی. &quot;از خون جوانان وطن لاله.. وطن لاله.. وطن لاله دمیده&quot;نگاه از موهای آبیِ دخترِ آدامس بِجو گرفتم و منو را نگاه کردم. موکا.. سزار.. امریکانو.. خب اینها را که با آهنگ های دوزاری امروزی هم میشد سفارش داد.. با این آهنگی که در فضا پخش میشد بایستی نان جو و دیزی سفارش میدادی.. که هم حالِ نداران را درک کنی و هم حالِ همانی که سروِ قدشان را خم کرده. موآبی، به سخن آمد و اظهارِ خشم نمود. با گیجی، سفارِش آب پرتقال دادم که میانه را گرفته باشم. ساکت بودم و به بحثِ میز کناری گوش جان سپرده بودم.. توده ای از موهایِ مشکی و وِز و انبوه، که جوانکی نهایت بیست و سه، چهار ساله از آن آویزان بود. قهوه ای جلویش بود و داشت برای دوستش از آزادی میگفت.. وقتی دید توجهم به آنان جلب شده، با نگاهی مشتاق، دعوت کرد تا سرِ میزشان بروم.. چرا که نه؟ تقصیر خودم بود که وسواس گرفتم و دو ساعت زودتر از خانه راه افتادم.. این هم پیشنهادی برای گذرانِ وقت تا ساعتِ چهار. دوستش خواب آلود بود انگار.. ولی جوانک ذکر کرد که &quot;مدلشه&quot;. لباس های دوستش و همچنین خودش عجیب بودند.. از این عجیب هایی که مطمئنم در اینستا و به قیمتی گزاف، توسطِ مدیر فروشی که خودش تف روی لباس ها نمىانداخت، در آستینِ دو جوان فرو شده اند. با رویی خوش پرسیدم که بحثشان چه بود؟ نگاهی به هم کردند و جوان گفت که اسمش ارژنگ است. اسم دوستش هم کارِن. نگاهی به ارژنگ انداختم.. در محلمان ارژنگ نامی را می‌شناختم. هروقت اسمش میامد یادِ رستمِ دستان میفتادیم.. ولی ارژنگی که جلویم نشسته بود، دستانِ رستم هم نبود؛ خودش که هیچ. ارژنگ، قهوه را هورت کشید و گفت: ((شما هم عاشق فازِ این کافه شدی؟ من عاشقِ ترکیبِ نیچه و اسپرسو و این میزِ همیشگیمم!)) صعودِ برقِ سه فاز از فکِ باز شده ام تا تارِ مویم را حس کردم. نیچه؟ قهوه؟ ترکیب؟ یعنی هربار میخواهد نیچه بخواند باید اسپرسو زهرمار کند؟ چقدر پولدار. با خود گفتم یکم آدم باش لعنتی.. همه که مثل تو نیستند حقوقشان را به زور پس انداز کنند! در جواب گفتم که اولین بار است مىآیم این کافه.. آنهم به پیشنهادِ فردی که امروز قرار داریم. لبخندی شیطانی زد و پرسید:((واو.. چه خوش سلیقه س طرفت.. پس چجوری تو رو انتخاب کرده؟)) کارِن با صدایی شبیهِ اتصالِ اینترنت دایل آپ خندید و بلافاصله به حالتِ پوکر چند دقیقه ی قبلش بازگشت و کمی از شیک را با نِی بالا کشید. در گیر و دارِ یافتن پاسخی دندان شکن بودم که ارژنگ زد به پشتم و گفت که شوخی کرده و خواسته یخم آب شود. البته شاید کمی زیاده روی کرده بود و یخ را مستقیم به بخار آب تبدیل نموده بود. برای عوض کردنِ بحث، از نیچه پرسیدم و اینکه کدام کتابش را دوست دارد؟ سرش را خاراند و گفت:((هنوز دقیق نمیدونم.. من با هرکدوم از کتاباش که تو کتابخونه ی این کافه هست عکس دارم.. اتفاقا چند تا جمله ازش هم از اینستا پیدا کردم و کپشن کردم..بذار بخونم برات))&quot;سر به کین داری ای چرخ.. نه دین داری.. &quot; پلک زدم و سعی کردم ضربه ی وارده را حذف کنم.. پرسیدم که یعنی کتاب را نخوانده ای؟ خندید و گفت که مگر اسکل است؟ وقتش بیشتر از اینها مىارزد.. آهنگی که در فضا پخش میشد عوض شد.. ارژنگ ناگهان جهید و گفت :((داداش عوض نکن آهنگ رو.. جوونِ مردم تو خیابون مرده ها.. بذار بخونه عارف.. )) تو گویی همان لیوانِ اسپرسو را جایِ پنىسیلین تزریق کردند برایم.. با چشمانی که سعی داشتم خیلی گشاد نشده باشند و حالتی که عادی بنماید، لب زدم: ((دوست عزیزم؛ تصنیف رو شجریان خونده.. )) سرش را خاراند و گفت ((جدی؟! خب داداش بذار همین شجریان بمونه)) دوستش  مجدد کانِکت شد و به ارژنگ گفت که سعی کند کمتر خرابکاری کند. ارژنگ ولی اعتقادی به خرابکاری نداشت انگار. دوباره بحث را شروع کرد و پرسید:((داداش دیدی چقدر جوون مردم توی خیابون مردن؟! فکر میکنی کی راحت بشیم؟!)) گارسون آب پرتقال را روی میز گذاشت و بنده نیز جرعه ای رفتم بالا که نایِ بحث با ارژنگ مقابلم را داشته باشم. سری تکان دادم و پرسیدم:((خودتم بودی بینِ اونا؟ )) چشمانش گشاد شد و گفت:((عه عه.. مگه مغزم ایراد داره؟؟ واسه کی برم بمیرم؟ واسه این مردم؟!))&quot;این مدعیان در طلبش بی خبرانندآن را که خبر شد خبری باز نیامد..&quot; پلکی زدم و پرسیدم از کجا میداند اگر میرفت، یک نفر کمتر نمىمُرد؟ دستی تکان داد و گفت:((دلت خوشه ها..)) و من به دلخوشی ای فکر کردم که او از آن حرف میزد.. به اینکه حتی اگر از روی ظاهر هم بخواهند قضاوت کنند، او دلخوش تر از من بنظر میرسد..که نگرانی اش دیده شدن استوری اش بود. که بدون اینکه به دایل آپ بگوید، از او فیلمی گرفته بود و سعی در بامزه شدن داشت.. به وقتی که در کافه میگذراند و به ادایی که حتی بلد نبود درست اجرایش کند.. در این فکر ها بودم که دستی از پشت بغلم کرد! توجهِ ارژنگ هم جلب شد و فرشته ای که مرا در آغوش گرفته بود، به ارژنگ سلام کرد و همانطور که صورتش را به سرم چسبانده بود، غر زد که: ((چرا خودت نیومدی دنبالم؟ میدونی چند هفته س خونه ی مامان موندم بابایی؟! ))#نگین_نوروزی</description>
                <category>نگین نوروزی</category>
                <author>نگین نوروزی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2020 18:42:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>