<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saba</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nourahelmer</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:11:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2180245/avatar/kMfExO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saba</title>
            <link>https://virgool.io/@nourahelmer</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نطفه قطعی اینترنت</title>
                <link>https://virgool.io/Soogvari/%D9%86%D8%B7%D9%81%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-fcyltun9cb9v</link>
                <description>سلام خدمت جهانیان که همگی قطعا از سایت ویرگول استفاده می‌کنند چون توییتر و گوگل و تلگرام و تمامی پلتفورم ها واسطه تروریست ها و رژیم‌های معاند برای تسخیر قلب و مغز ماست.خدمتتون عرض کنم که این زندگی بسیار کثافت است. ما چرا داریم تلاشی برای موندن در اون میکنیم؟ دیشب تمامی مراحل تدفینم رو در مغزم برنامه ریزی کردم. فکر میکنم دوست ندارم توسط کرم ها خورده بشم. کاش خاکسترم کنید‌. از خرج‌های زیادی برای گل ختمی اصلا خوشم نمیاد. همگی مبلغ مورد نظر رو به خیریه‌های مطمئن پرداخت کنند. البته یک گل خوشگل و زیبا ازتون انتظار دارما! یک گل قشنگ برام بگیرید. دوست دارم. لطفاً آهنگ رامش رو برام بذارید که میگه:عشق من، عشق من، وقتی که قدم به خاکم میذارینکنه مثال بارون بیاریخب دیگه از مراسم ترحیم بگذریم، کارهای دیگه هم کردم.کتاب در ماگدا سابو رو دوباره گوش دادم و واقعا خانم سابو در مجارستان زاویه دید عجیبی در زندگی داشته. شاید زندگی در این سختی و بدبختی هم به ما این زاویه دید رو داشته باشه.مجموعه شعر سرود اعتراض نرودا رو شروع کردم به خوندن ولی واقعا ترجمه شعر رو تبدیل به آشغال می‌کنه.در نهایت به پایان نامه ام که نمیدونم فرصت دفاع ازش رو داشته باشم یا نه، خیره شدم. از مراحل ترحیم بگذریم</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 14:17:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح امروز</title>
                <link>https://virgool.io/Soogvari/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-mqvbfizq35k4</link>
                <description>صبح امروز که از خواب پاشدم دیدم تمامی پیام‌های عزیزانم برام اومده. چندین نفر با خوشحالی گفتند وصل شدییی؟؟ ولی زهی خیال باطل.ساعت ۳ صبح تا ۶ صبح اینترنت ظاهراً وصل بوده و من خواب خواب بودم. به هر حال خوشحالم پیام‌ها و دریافت کردم و می‌دونم در این خراب شده وجود دارم. سوگوارم. این سری حتی اگه زنده بمونیم، غم آدم ها ما رو می‌کشه. اما نرود یادت آن روز که خندانیمآن روز که از شادی باران بهاریآن روز که آزادی، آن روز که باور کنآن روز که شوریده رقصنده میدانیآن روز ولی از ما یادی به میان آوررفتیم غریبانه بی صدا و پنهانییک جرعه بنوش آن روزبا خنده بنوش آن روزیاد مردگانی که زده‌اند و میدانی</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 13:39:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صداش رو شنیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%85-uumigz0r0yw1</link>
                <description>تماس بین الملل از چند ساعت پیش باز شده. با این وجود تقریبا ۴۰ بار تماس گرفتم تا موفق شدم ۳ دقیقه یا کمتر باهاش حرف بزنم.اولین بار که بوق خورد و گوشی رو برداشت باورم نمیشد بالاخره تونستم باهاش ارتباط بگیرم. +الو سلام.-الو سلام شما؟+صباعم.ـ صبا تویی؟خوبی؟چجوری تونستی؟و بعدش بغض هردومون ترکید. نمیدونید چه حسی داشت. انگار بعد سال ها صداش رو میشنوم. شبیه رمان‌های عاشقانه آبکی شده زندگیمون. همون هایی که میخونی و می‌دونی همچین چیزی عمرا بتونه اتفاق بیفته. خون دل خوردن و صبر و هجران و فراق مگه فقط برای شعر حافظ نبود؟ نگه داشتن عشق در بی خبری مثل عشق افلاطونی دو قرن پیش، مگه در این زمان ممکنه؟به هر حال شنیدن صداش من رو خیلی خوشحال کرد. بهش گفتم باهات در تماسم. امیدوارم این راه ارتباطی رو نبندند.پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتافی بعدها عذابی، فی قربها السلامةاگر شعر رو اشتباه نوشتم گیر ندید به هر حال نمیتونم سرچ کنم:)))</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 15:43:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کسی که نمیدانم کجاست.</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fvlaziwbuni0</link>
                <description>روز چهارم خاموشی دیجیتال در ایرانه ولی انگار صد روزی هست که میگذره. من آدم سرسختی حساب میشدم ولی واقعا طاقتم تموم شده. در ضعیف ترین حالت ممکنم هستم و گریه امونم رو بریده. ولی خوب میشم. همون طور که همیشه شدم.چه خوش خیال اپلای کرده بودم و الان حتی نمیتونم جوابش رو دریافت کنم. البته این زیاد مسئله مهمی نیست. مسئله مهم چیز دیگه‌ای هست.پنج‌شنبه اینترنت به حدی ضعیف شد که نتونستم جواب «خوبی؟»هاش رو بدم. بعدش هم که اینترنت قطعِ قطع. تلاش‌های مسخره زیادی کردم. در «بله» بهش پیام دادم. حتی نمیدونم نمی‌دید یا نمی‌رسید بهش. همین ویرگول مسخره پست گذاشتم. با ایمیل دانشگاهی بهش ایمیل دادم و جوابی نگرفتم.دیروز، جمعه عصر جوابم رو داده بود ولی من دریافتش نکرده بودم. شنبه صبح دیدم حالمو پرسیده و گفته نگرانم. جوابش رو دادم و گفتم خواهش میکنم از خودت خبر بده ولی انگار دیگه راه پیام هام مسدود شده بود و من در این جهنم گیر افتاده بودم.دروغ چرا؟ دیشب وقتی دیدم پیام هام دیگه نمیره یا جواب‌هاش نمیاد (هنوز نمیدونم کدوم) هق هق گریه کردم. گریه کردم و برای تمام آرزوهام اشک ریختم. بعدش فکر های مسخره کردم. اینکه نکنه فراموشم کرده. نکنه چیزیش شده باشه و هزار چیز دیگه.من فقط می‌دونم دیگه دووم نمیارم.۲۱ دی ماه</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 11:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اللللووووووو</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%84%D9%84%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88-txkbamui9usz</link>
                <description>فقط اینجا کار می‌کنه. صدای من رو میشنوی جهانننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jan 2026 18:23:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس که اینطور!</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-lufxtdioijx4</link>
                <description>حقیقتا ناامیدی دیگه کورم کرده. نه حال و حوصله نوشتن دارم، نه حوصله زندگی روزمره. دوست ندارم مرگ تدریجی خودم رو تماشا کنم. ترجیح میدم خیلی صاف و چکشی بمیرم. این قضایا اما داره کم کم پوستم رو از تنم جدا میکنه یا خونم رو می‌مکه.انقدر با دغدغه زندگی کردم که معنی زندگی رو یادم رفته. درسته که حال هیچ کدوممون خوب نیست اما دوست ندارم در این منجلاب دست و پا بزنم. صبح‌ها از خواب پا میشم. چایی و کیک کوچولوی شکلاتیم رو میخورم و میرم سراغ کارهایی که همیشه میرم. 1. چک کردن اخبار برای این که دوز بدبختی روزانه ات رو مصرف کنی. 2. نوشتن پایان‌نامه. بلکه فکر کنی امروزت رو یکم مفید بودی. 3. تکستینگ عاشقانه تا یادت بیاد دنیا میتونست جای بهتری باشه. 4. گریه. گریه مداوم.البته روزهای متفاوت تری هم دارم. صبح ها لباس می‌پوشم و میرم به سمت دانشگاه تا آدم‌های مزخرف زندگیت که یک زمانی جزو یکی از فوق‌العاده ترین آدم‌های زندگیت بودند. زندگی خیلی جالبه نه؟به هر حال میبوسمتون. حوصله نوشتن بیشتر از این رو ندارم. میخوام لوبیا پلوی چرب بخورم. شنیدید روغن چقدر گرون شده؟ بنابراین لوبیا پلوی من اعیانی هست و من باید خداوند را شاکر باشم. دوستدار شما صبا. البته اونقدرا هم دوستتون ندارم. این آهنگ رو خیلی دوست دارم:And I was so young when I behaved twenty-fiveYet now, I find I&#039;ve grown into a tall childAnd I don&#039;t wanna go home yetLet me walk to the top of the big night skyبوس</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 22:15:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی نمیدونم عنوان چی بذارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-bynwudnpyf68</link>
                <description>من باید نهایت عذرخواهی رو ازتون بکنم که هر وقت همه دنیا من رو پس میزنند به ویرگول پناه میارم.خبرم خیلی ساده است اما تو ذهن من خیلی بزرگه: ویزاش اومد!دیشب داشتیم از دفاع یکی از دوستانمان برمیگشتیم خونه. نازش میکردم و آهنگ می‌خواندیم و در مورد دستگاه CMM و هواپیمای بوئینگ و شرکت نفتی مورد علاقه حرف می‌زدیم. بله به همین مسخرگی:)) اون لحظه اصلا فکر نمی‌کردم که ممکنه حتی هفته دیگه اینجا نباشه, انگار همیشه بوده و خواهد بود.۱۷ نوامبر آیلتس دارم ولی مغزم قفل ققله. می‌دونم اگه مقداری اسپیکینگ رو تمرین کنم میتونم نمره خوبی بگیرم ولی دست و دلم به کار نمیره. پایان نامه هم حتی تموم شده ولی نوشتنش برام سخت شده. به هر حال دفاع آذر/دی ماه دور از ذهن نیست ولی باید یکم خودم رو جمع و جور کنم.آهان! یک خبر خوب دارم! مقاله ام آندر ریویو رفت و این ترم رو با بهترین نمرات پاس کردم. میدونی در کل اوضاع بد نیست و ملالی نیست جز دوری عزیزان:))این پسر به زودی میره و ما نمیدونیم دور از هم ادامه دادن چقدر ممکنه تا من بهش بپیوندم. امیدوارم این وسط ایران جنگی راه نندازه:))) خیلی بامزه بهم میگه که به زودی میای و با هم اینجا و اونجا میریم و اینکارارو میکنی. دور از ذهن نیست و ممکنه ولی همیشه یه اشک کوچولو تو چشم من حلقه میزنه. حس میکنم دلبستگی رو تجربه اش نکرده بودم قبلا و از شانس من این اتفاق شوم برام الان افتاده.به هر حال خودت رو جمع کن صبا خانم. مقاله دومم به آخراش رسیده و سومی هم باید به زودی بنویسم. یک پروژه جدید زیر دستم اومده که اگر به سرانجام برسه خیلیییی چیز شاهکاریه. امیدوارم پائول و هائو و استادم رو ناامید نکنم. زود باید به زندگی برگردم. غصه خوردن فایده ای نداره و باید خودم رو جمع کنم.در ادامه براتون چندین عکس رندوم از کتابی که بهم داده و گلش میذارم و دلیل خاصی هم نداره. بوس.گل بامزه.کتاب خیلی بامزه:)</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 10:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عشق نگشاید گره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%87-zjldxocunvxx</link>
                <description>همونطور که میدونید دوستان عزیزم، انگاری من تمام عمرم دنبال عشق گم‌شده خودم بودم. فکر نکنید شوخی میکنم. منظورم از گم شده این هست که واقعا این عشق فلک زده من واقعا گم شده بود. من تشنه عشق بودم ولی نه! هرکس که جلوی من سبز می‌شد چندان جالب نبود. اشتباه فکر نکنید. بعضی سیماهای خوبی داشتند و بعضی بی نهایت مهربون بودند ولی نخیر هیچ کدوم برای من نبودند. آخه مگه میشه صبا خانم؟ ۲۳ سالته و بالاخره وقتی دسپرتلی دنبال عشق هستی باید یک کدوم رو انتخاب کنی، مخصوصا اینکه پسران بدی نیستند به هیچ وجه!به هر حال گاهی اوقات خودم رو هل دادم. هل‌هایی با بهانه این که عشق در من به وجود میاد و درست میشه اما خیر! نشد که نشد. این قلب وامونده من انگاری اصلا ذره ای احساس نداشت.به هر حال وقتی سودای مهاجرت در من جدی و جدی تر شد دیگه بی خیال عشق شدم. بالاخره جوون هستی صبا جون، وقتی با درآمد خودت در سواحل اسپانیا میرقصی قطعا فکر عشق و عاشقی رو میتونی کنار بگذاری!پلن عالی ای بود. خیلی عالی. درس ها رو به بهترین شکل ممکن پاس کردم و پایان نامه ام به نتایج عالی رسید. اصلا عشق میخواستم دیگه چیکار؟خنده داره اما عشقی که این همه سال در جست و جوش بودم و با من قایم باشک بازی میکرد درست در موقعی که اصلا دلم نمیخواست ببینمش جلوی چشمم سبز شد. میبینمش و قلبم تاپ و تاپ میزنه. میبینمش و مسخره ترین شوخی های جهان رو میکنه و من به طرز مسخره ای میخندم. میبینمش و به نظرم دوست داشتنی و مهربونه. میبینمش و دوستام بهم میگن که این همونه و دوستان مشترکمون باور دارند که در کنار هم زیباییم.نمیتونم به خودم دروغ بگم دوستش دارم. وقتی بهم میگه خیلی زیبایی لبخندی میزنم که از لبخند احمقانه ام خنده ام میگیره، انگار ۱۸ سالمه و دارم برای اولین بار میشنومش. بغلش که میکنم، پیاماش رو که رو گوشیم میبینم، هدیه های بی وقتش همه‌اش برام شبیه عشق ۱۵ سالگیه. شاید چون خودش خیلی خالصه.میترسم. اون هم میترسه، خیلی ولی بهتر اجازه میده احساساتش بیرون بیان. نمیدونم چیکار کنم. عشق بی وقتی بود خیلی بی وقت. احتمالا ۴ ماه دیگه بیشتر ایران نباشه و من اگه خوش شانس باشم ۴-۵ ماه بعد از اون بهش ملحق بشم. نمیدونیم چیکار کنیم. واقعا باید چیکار کنم؟یک آهنگی هم به تازگی شنیدم که انگار برای منه:I am a creature of habitsAnd I move in circles around youI will admit there&#039;s a patternOne I created myselfNone of my lovers dared leave meI grew impatient and staleDidn&#039;t look back once I&#039;d left them&#039;Cause I always expected to failBut this time it&#039;s differentThe rules don&#039;t applyBut I need some distance to step out of lineSo grant me this wish and meet me back here in a yearIf we still exist, I can let go of my fearFear of normalcyFear of the solid walls of our future and let go of my pastI must be crazy to want this&#039;Cause you are the girl of my dreamsBut I&#039;m prone to ruin the good thingsCautious &#039;round balance it seemsBut with you it&#039;s differentThe rules don&#039;t applyBut I need some distance to step out of lineSo grant me this wish and meet me back here in a yearIf we still exist, I can let go of my fearFear of normalcyFear of the solid walls of our future and let go of my pastSo grant me this wish and meet me back here in a yearIf we still exist, I can let go of my fearFear of normalcyFear of the solid walls of our future and let go of my pastبع عر حال سودای مهاجرت</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 13:49:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعل لبت حلوای من.</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D9%84%D8%B9%D9%84-%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%AD%D9%84%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ycnnbazqsanb</link>
                <description>جدیدا ویرگول برام تبدیل به سطل آشغال مزخرفاتم شده. ساعاتی که اونقدر نزدیک به سپیده دم هستند که کسی نیست بهش پناه بیارم، ویرگول من رو به آغوش میکشه.نمیتونید بفهمید چقدر معلقم. یک برزخ به تمام معنا. از یک طرف دیو سیاه مهاجرت و سفارت داره من رو میبلعه و از یک طرف فکر اسرائیل و ماشه و کوفت و زهرمار پتک سنگینش رو به سرم میکوبه و من دارم چیکار میکنم؟ من در دنیای عشاق و شعر و دوست داشتن حل شدم. جالبه نه؟نمیتونم بگم حالم بده نه. فقط این ساعت خواب مزخرف به هم خورده که باعث شده افکار به من حمله کنند. یک چیزی این وسط ولی داره من رو میخوره. فکر اینکه چی میشه؟ فکر اینکه باید دنبال نور رفت؟ یکم از بیان افکارم میترسم، حتی اینجا. امیدوارم بفهمم این‌ها پروانه هستند در دلم یا کرم‌های مرده. چیکار کنم؟ارادتمند شماصبای درمانده حتی در اینجا.</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 04:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارون نمیاد اینجا مرتضی!</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-e68u9rz4od7v</link>
                <description>بینید عزیزای من، من بنده فیلم های تجاری هستم.من از مزخرف ترین موسیقی ها لذت میبرم.آبکی ترین شعرهای عاشقانه نرودا رو دوست دارم.مثل تیپیکال ایرانی ها هایده رو ستایش میکنم.فیلم های نفرت انگیز فرانسوی رو دوست دارم و بین سنت و مدرنیته میلولم.کی میگه ابتذال چیه تا وقتی که من ازش لذت میبرم؟کی میگه چارچوب ها انسانیت رو حفظ میکنه.آهای گور پدرتونننن!! بوق نزن راننده احمق عقبی.چرا من اینجوری آدمارو دوست دارم؟داد میزنم آهاییی بیا بغلت کنم تا از شر تمام بدبختی ها نجاتت بدم.من پاک و مطهرم بیا ببوسمت تا در هم حل بشیم.من تبلیغ فیلم های کارگردان های انتلکت هستم. بیاید منو ببینید تا از شر فیلمای مبتذل نجات پیدا کنید آهای آدمای احمق..دروغگوها من خود شما هستم. من مثل انتلکت ها از اشتباه کردن میترسم.من بزدل و ترسو و بازنده هستم.مبتذل یعنی صاف و پایدار و ساده. همون طور که هست.انسانیت از دست رفته.فقط ماها دوست داریم تقصیرشو گردن ابتذال بندازیم و بگیم ما معصومیم ما قربانی حماقت انسان هاییمم.شاید من مبتذل باشم ولی پایدارم.حتی کابوس هام هم تکرارین.آرزوی بزرگ کردن فرزند صالح؟ اینو نسل مادرم هم نداشت که من دارم.ولی گور پدرتون آدم های مدرن.من سنت رو میبوسم و علیه مدرنیته نفرت پراکنی میکنم.خوانندگان گرامییییپررو باشید و از توهم خود به غایت دفاع کنید.صبا میبوستتون .منتها از دورخیلی خیلی دور</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 02:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای رجال ایران، زن مگر بشر نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ujxeun6fuhls</link>
                <description>محدودیت های زنان و موانع آزادی آنان از جنبه های سیاسی و فرهنگی ایران تاثیر می‌پذیرد .دیکته کردن نوع پوشش،تاکید بر فرزند آوری و دور نگاه داشتن آنان از عرصه های اجتماعی همگی در راستای ضرورت های ایدیولوژیکی حکومت های دیکتاتوری و تمامیت خواه انجام می‌گیرند. در طول تاریخ پوشش زنان با تاثیر پذیرفتن از فرهنگ و مذهب، دستخوش تغییراتی بوده است وهر تغییری ملزم به ایثار و کوشش های جان فرسا است.درحیطه آزادی زنان در انتخاب پوشش خود، پیشگامان زیادی وجود داشته اند.زنی که به عقیده مورخان شاید اولین فعال حقوق زنان در ایران بوده است، طاهره قره العین است.برخی منابع او را از پیشگامان دفاع از حقوق زنان،  و برابری جنسیتی را از آرمان های وی میدانستند.برداشتن روبنده در گردهمایی بدشت واقعه ای بی سابقه در آن سال ها بوده است.البته در این مورد که طاهره برای اعتراض به محدودیت های زنان اقدام به برداشتن روبنده خود کرد یا این عمل تحت تاثیر کنش های مذهبی او بوده است شک و ابهام وجود دارد.طاهره قره العیناز دیگر پیشگامان در موضوع پوشش زنان خدیجه افضل وزیری است.او فرزند بی بی خانم استرآبادی، یکی از فعالان حقوق زنان و از موسسان اولین مدارس دخترانه است.بی بی خانم استرآبادی پس از سال ها مبارزه با تحجر فکری و تنگ نظری عموم مردم و برخی از عالمان چون شیخ فضل الله نوری قادر بر آن شد که مدرسه دخترانه خود را تاسیس کند. ، خدیجه افضل وزیری چند سال در این مدرسه دوشیزگان تدریس کرد و در طول این مدت راه مبارزه با موانع را از مادر خود به خوبی فرا گرفته بود.او با طراحی پوششی که شامل کلاه و مانتو خاصی میشد، سعی بر تسهیل حضور زنان در جامعه با پوششی آزاد تر داشت.فرزند خدیجه افضل، مه لقا ملاح خاطره ای از برخورد جامعه با این تحول نقل می کند:مامان روپوش رو درست کرد. برای من هم درست کرد.11 سالم بود.کوچه که میرفتیم به ما سنگ میزدند جوون ها.یه سنگ خورد به گوشه چشم من. من شروغ کردم به گریه کردن.مامان گفت گریه نمیکنی ها، مبارزست، مبارزه.خدیجه افضل وزیریدر دوره قاجار نیز زن ها با ابزار و شیوه خاص خود، با دگرگونی در پوشش خود، به میدان آمدند و  نخست با واکنش طبیعی مردم زمان خود یعنی مقاومت و ریشخند رو به رو شدند.مجله اطلاعات هفتگی(سال 1324 شماره 325) می نویسد:&lt;&lt;در دوره ناصرالدین شاه که تازه نقاب زدن رسم شده بود، زنان مدپرست زمان، روبندها را کنار گذاشتند و نقاب زدند.این زنان در آغاز با ریشخند و زخم زبان پاره ای از مردم، به ویژه کودکان کوی و برزن رو به رو شدند.شعر زیر را هنگام مشاهده ای زنان می خواندند:سگ آبی اومدهخانوم نقابی اومدهچادر و چاقچورش کنیداز شهر بیرونش کنید.&gt;&gt;سهم هنر در آزادی زنان و تحول پوشش آنان نیز بر همگان عیان است.اجرای بی حجاب قمرالملوک وزیری در گراند هتل خشم بسیاری از عالمان دین و مذهبیون را بر انگیخت.اکران اولین فیلم ناطق ایران، دختر لر، واکنش های زیادی به همراه داشت.در شرایطی که زنان با چادر و روبنده هم تمایلی به دیده شدن نداشتند، بازی کردن زنی بدون حجاب کامل خشم عمومی را برانگیخت.او در مورد مصائبی که بر او گذشت بیان می کرد: به خاطر ناراحتی‌هایی که در موقع فیلمبرداری و بعد از آنچه از طرف فامیل و چه از طرف مردم کشیدم، هرگز راضی نشدم در فیلم دیگری بازی کنم… هر موقع که از در شرکت می‌آمدیم بیرون، مجبور بودیم سه نفر مستحفظ داشته باشیم، یک شوفر و دو نفر کمک شوفر که شیشه پرت نکنند. هر جایی هم که می‌رفتیم باید یه چیزی سرمون می‌انداختیم تا کسی ما رو نشناسد.اجرای تئاتر آدم و حوا که اولین تئاتر زنان ایرانی برشمرده می شود نیز، واقعه ای بی سابقه بود.تئاتری که محوریت آن آزادی زنان بود، چندان با افکار عمومی دوران خود سازگاری نداشت.پیش از اجرای این نمایش با پخش شدن شایعه ای از طرف روحانیون مبنی بر این که قرار است زنان بی حجاب تجمع کنند، گروهی از اوباش خانه نوراله منگنه را غارت کردند و مانع از اجرای این نمایش شدند.در حقیقت امر، تلاش زنان چه به عنوان عضوی از جمعیت ها و انجمن ها و چه به عنوان شخصیت مستقل در تغییر افکار عمومی گرچه راهی طاقت فرسا بوده ، اما بی ثمر نبوده ست.در شرایطی که جامعه ظرفیت روبه رویی با زنان به عنوان شخصیت آزاد و مستقل نداشته است، ابراز وجود و تصمیم گیری برای نوع پوشش خود فعالیتی رو به جلو محسوب می شده است.بی شک فعالین حقوق زنان و انجمن هایی چون انجمن حریت نسوان و جمعیت نسوان وطن خواه، فعالیت خود را مدیون چنین افرادی هستند. مشخصا حق انتخاب پوشش نمونه کوچکی از تصمیمات فردی است که در ابعاد سیاسی و فرهنگی موانع زیادی برای احقاق آن وجود داشته است و فعالین حقوق زنان ناسزا ها و خطرات آن را به جان خریده اند.</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 01:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین والس</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%B3-mf4lycco2taw</link>
                <description>آهنگ داره می‌خونه:احساس من به تو لطیفه مثل حبابنمیخوام بیارم به زبون بترکه بره به بادوقتی به جایی می‌رسه که میگه &lt;&lt; بلند و فاش اینو میگم، به تو بنده نفسم&gt;&gt; اشکام سرازیر میشه. این آهنگ چی رو یادم میندازه؟ دیگه نمیدونم.فلش بک 1:یادم میاد دماوند بودیم. من دیشبش سر پروژه بیدار مونده بودم و خیلی خسته بودم. رفتم تو اتاق و یک کمی خوابیدم. بیدار که شدم داشت میخوند: &lt;&lt;روزها و شب کنارتم...&gt;&gt;. با قیافه خواب آلود به بهار نگاه کردم و همگی رقصیدیم. رقصیدیم و در عین حال هممون هم رو دوست داشتیم. رقصیدیم و هممون ایران بودیم. رقصیدیم و هیچ دلخوری‌ای حقیقتا نبود. صاف بودیم. خیلی صاف و زلال.فلش بک 2:توی ماشین بودم و مسیر زندگیم رو انتخاب کرده بودم. انتخاب خودم بود، پس چرا ناراحت بودم؟ مزه خون میداد دهنم. حال و روز خوشی نداشتم و سعی کردم به خودم مسلط بشم و رانندگی کنم. من یه چیزی تو وجودمه که نمیتونم به کسی بگم. نه این که نخوام، نمیدونم چیه. عین خوره داره من رو میخوره و به نظر به زودی تموم میشم. من خیلی خوشبختم. در عین حس خوشبختی حس مرگ میکردم. آهنگ بعدی پلی شد&lt;&lt; به تو بنده نفسم&gt;&gt;.فلش بک 3:توی مترو بودم. لبم رو گاز میگرفتم که اینجا گریه نکنم و نگاه های عجیب غریب همه رو به سمت خودم جذب نکنم. باورتون میشه تازه فهمیده بودم که آدم ها تنهان؟ بهار یه بار بهم گفته بود. گفته بود گاهی اوقات عشق زندگیت کنارته ولی تنهایی، خیلی تنها. به دختر جلوم خیره شدم. دختر زیبا بهم خندید و زدم زیر گریه. آدم نا آشنا برام خیلی آشنا بود. پلی شد:&lt;&lt; دلم مال توست تا آخر عمر میمونیم پیش هم&gt;&gt;دلم خواست دختر رو بغل کنم. دلم میخواست بگم از چشم های تو هم معلومه حالت خوب نیست. درست میشه همه چیز. شاید هم نشه نمیدونم. صحنه آخر:چشمام که باز میشه میگه&lt;&lt; می تپه قلبم برات&gt;&gt;. تمام صحنه ها میاد جلوی چشمم و دهنم مزه خون میگیره. من هیچیم نیست. خوشبختم و چیزای حال خوب کن زیاد دارم. دوستی دارم که سطل آشغال مزخرفات من بشه. ولی تو وجودم یه چیزی میچرخه شبیه دلتنگی. شبیه شب قبلی که آدم عاشق، خودش رو تبدیل به هیولا بکنه. شب قبلی که تو بغل بهار گریه بکنم و فردا سوار هواپیما شه. شب قبلی که نگاه دوست به من عوض بشه. شب قبلی که بابابزرگ ببوستم و بگه تنها نوه من میخواد بره؟ شاید دیگه نبینمت. شب قبلی که مامان بزرگ رو سرطان بخوره و ببلعه. شب قبل خاک شدن همکلاسیمون شایان که پر از عشق زندگی بود. شب قبل دیدن عمه در حال گریه به خاطر اینکه هیچکس عمه رو نمیدید و نامرئی بود.نورای عزیزم، میفهمم چرا شوهرت رو ترک کردی. سوکورو تازاکی، میدونم چه دردی داره که یهو کنار گذاشته  شدی. امیدوارم حالتون خوب باشه. شاید براتون نامه نوشتم. شاید هم مثل آدم های معمولی فراموشتون کردم. سعی میکنم مثل شما بمونم. تا وقتی که این آهنگ جا داره غمم رو حمل بکنه ادامه میدم. میبوسمتون. صبای ناامیدThe last waltz</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 17:16:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانوم کوچیک گم میشی، ماهی بی دم میشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%DB%8C-x6v6qgjyua95</link>
                <description>حس و حال بسیار غریبیه. بهار دو هفته ای هست که رفته و رها به زودی میره.به طریق عجیبی ترس‌هام کم شده‌. شجاع‌تر شدم خیلی. ترس از دست دادن و وابستگی کم کم داره توی دلم کم رنگ میشه.دیگه کاملا مطمئنم که میخوام برم. به هر قیمتی شده نمره‌های خوب میگیرم، بالاخره مقالم رو چاپ میکنم و تا یک سال دیگه پذیرش رو میگیرم. خسته شدم از معلق بودم. خسته شدم از وطن نداشتن و مهاجر نبودن. حس برزخه. گاهی اوقات عین دیوونه ها تصور میکنم یک سال دیگه دارم هفت سینمو میچینم، یه فرش خوشگل سرخ‌فام ایرانی گرفتم و دارم برای دوستام ته‌چین میپزم. شاید عاشق شده باشم. شاید بچه‌دار بشم.فرش کردستانینمیدونم ولی حس زندگی دارم، خیلی وقته نداشتمش.از بزدلانه زندگی کردن بدم میاد. میخوام زن باشم و زنیت بکنم. درسمو بخونم و دنیا رو بگردم و تجربه کسب کنم.مامان مطمئن باش بهم نمیگی « فهمیده تنهایی چیهجاش کجاست، پری کیهپاشین برین مثل بادبدون داد و فریاددخترمو بیاریدتوی خونه‌اش بذارین»</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 02:57:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریدا کالو، دلم برات میسوزه!</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%88-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%87-aq2vfxskhtrb</link>
                <description>شنبه خبر بدی شنیدم. خیلی بد. پلاتین رو باید دربیارم حدود یکی دوهفته دیگه و دوعدد پام هم باید عمل بشند.فریدا کالو در مدت فلج بودن به نقاشی ادامه داد. من هم باید در این ۳ ماه که نمیتونم راه برم یه کاری دست و پا کنم برای خودم😁دو فریدا-عروسی دوستم بود و با امن ترین دوستام لحظات فوق احساسی رو تجربه کردم. امیدوارم همیشه باشند و اگر هم اپلای تک تکشون رو جاهای مختلف جهان انداخت، باز هم توی قلبم باشند.فصل جدیدی از زندگیم قراره شروع بشه. میترسم. میترسم کم بیارم. میترسم دلم تنگ بشه. اما من از بزدلانه زندگی کردن هم میترسم. پس پاشو بریم صبا خانوم. میریم ایتالیا عشق و حال.دلم تنگ شده. این روزا یه مقداری غصه دارم. فکر میکنم جدی جدی دلم تنگ شده:)))ولی خب احمق نشو صبا.</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Tue, 04 Feb 2025 02:12:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارشد کثافته</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D8%AB%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-qgn58rxbeq0p</link>
                <description>پس از مدت زیادی برگشتم به ویرگول عزیز.باید خدمتتون عرض کنم که به طور جدی دارم آیلتس رو میخونم که تابستون بالاخره شرکت کنم.دوستان عزیزم مقداری در دانشگاه کمرنگ شدند ولی بازم ارتباط نزدیکی داریم و هممون نمیدونم سال دیگه کجای جهانیم.یک مقداری دلم برای اون دانشگاه پر شور و شوق که هر ثانیه یک دوستی رو میدیدی تنگ شده و رسماً بدون سلام علیک میرم تا فقط این ارشد کوفتی تمام بشه.و اینکه آمریکا رو بیخیال شدم و فعلا اروپا مقصده و حتی خونه‌ام رو به انتخاب کردم:))))خونه عزیزماین آقایان محترم از آزمایشگاهمون هم حدود ۴ هزار الی ۵ هزار یورو فاند گرفتند که هم خوشحال و هم امیدوارم کرد.-امیدوارم این مقالم به زودی چاپ بشه و بتونم فاند خوبی بگیرم و در تمام عزیزانم هم نزدیک به محل آینده من پذیرش بگیرندد ( کاملاً ممکن، اصلا هم مسخره‌ام نکنید).میبوسمتون</description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 02:14:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من قربانی اسیدپاشی جدید خواهم شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nourahelmer/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%AF-uwlubk1zpbhw</link>
                <description>حدود ۶ ماه پیش یکی از عجیب‌ترین بچه‌های دانشگاه که ظاهر عجیبی داره و حتی حرف زدنش هم شبیه آدمیزاد نیست، شروع به شارژ کردن سامانه سماد(غذا) دانشگاه کرد:))))پس از کلی کلنجار رفتن باهاش برای پس دادن این مبلغ درخواست ازدواج رو برای بنده فرستادند.آقای ط ولی تو کتش نمیرفت! بنابراین عکس های پروفایلم رو با اِی آی برهنه کرد و تهدید کرد که برای همه میفرسته. داستان طولانی شد. تهش به فتا کشیده شد و آقای ط بهم اس ام اس داد که من پشیمونم و خیلی ترسیدم و رضایت بده. منم حقیقتش یکمی دلم برای آقای ط سوخت.بعد یک ماه باز کارای عجیب آقای ط شروع شد. سیمکارتم یک میلیون شارژ شد و پیام های عجیبش شروع شد. آقای ط درمونده شد و شروع کرد به تهدید کردن. آقای ط گفت بلایی سرت میارم که یادت نره!آقای ط حقیقتا من هم درمونده شدم نمیدونم باهات چیکار بکنم. </description>
                <category>Saba</category>
                <author>Saba</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 04:22:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>