<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوریه رضوی‌ثانی | Nouriye RazawiSani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nouriyerzs</link>
        <description>یاد می‌گیرم؛ یاد می‌دم. nouriyerzs.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 20:12:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/78131/avatar/xxWgZV.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوریه رضوی‌ثانی | Nouriye RazawiSani</title>
            <link>https://virgool.io/@nouriyerzs</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا نباید نویسنده محتوا باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@nouriyerzs/mystart-cidtno8ciiiv</link>
                <description>الان که این متن را می‌نویسم، کمی ناراحت و عصبانی‌ام. شاید چند روز یا حتی چند ماه دیگر اینگونه فکر نکنم، اما حالا عصبانی‌ام و ویرگول هم از من می‌خواهد که هرچه که دوست دارم را بنویسم!نویسنده محتوا می‌تواند موجود مظلوم و در برخی موارد آب‌زیرِ‌کاه باشد! یعنی ما نویسنده‌هایی داریم که کارشان خوب است، فقط به علائم نگارشی در حد حرفه‌ای مسلط نیستند و قواعد سئو را نمی‌دانند؛ اغلب این افراد هم دانشجو هستند و زبان انگلیسی‌شان بهتر از بقیه بوده یا عشق نوشتن بودند! حالا کارفرمایان زورشان به این افراد می‌رسد و کلمه‌ای 20-30 تومن هم با آن‌ها کار می‌کنند.به این دسته از افراد، نویسنده محتوای مظلوم می‌گویم! همان‌هایی که کارفرما پز عملکرد خوبشان را به ما بهترها (قصدم خودستایی نیست! حداقل قوانین سئو و نگارشی را بهتر می‌دانم!) می‌دهند. در آخر هم بهانه‌شان در عدم پرداخت دستمزد امثال من، در همین جمله خلاصه می‌شود:«ما نویسنده‌هایی توانا با کیفیت قابل قبول داریم که با کمتر از حقوق شما هم راضی به همکاری هستند!»نوع دوم نویسنده‌ها، اصلاً نویسنده نیستند! فقط کار را بلدند و همین دستۀ اول را در یک گروه واتساپی یا تلگرامی جمع کرده‌اند و سر در آن هم نوشتند: «تیم تولید محتوا!»خودتان که بهتر می‌دانید؛ در آخر نوشته‌های همین تیم تولید محتوای مظلوم به نام آن آب‌زیر‌کاه منتشر می‌شود. دستمزدی که از کارفرماه می‌گیرد را تقسیم بر 4 می‌کند و عددی که به دست می‌آید را به کل نویسنده‌ها بابت حق‌الزحمه‌شان پرداخت می‌کند! درست فکر می‌کنید؛ حدود 1/4 از دستمزد واقعی را به آن‌ها پرداخت می‌کند. حالا شاید کمی کمتر یا کمی بیشتر!این نوع دوم، نان کمیت کار را می‌خورند. کیفیت را به حد قابل قبول می‌رسانند و بقیه‌اش هم به دست پروردگارشان سپرده می‌شود! آنقدر تعداد کلمات را به بهانه‌های مختلف بیشتر می‌کنند تا دستمزد بالاتر و بالاتر رود.شاید باورتان نشود، اما آنقدر تعداد این افراد زیاد است که اصلاً در مخیلات شما هم نمی‌گنجد!من فکر می‌کردم ما محتوا را برای کاربر و آن چه که او دوست دارد تولید می‌کنیم (یا می‌نویسیم(!))؛ اما حالا دیگر نمی‌دانم چه کاری درست است. فقط می‌دانم که دیگر نمی‌خواهم با این بی‌کیفیت‌های کمیت‌زده کار کنم. این بار دیگر نیاز به همدردی ندارم؛ فقط می‌خواهم هرچه زودتر این شغل را ترک کنم یا حداقل برای کسب و کار دیگران ننویسم! من یاد گرفتم جایی که برایم ارزش قائل نمی‌شوند را هرچه زودتر ترک کنم. این بار شاید ترک شغل یا مسیر شغلی‌ام بهترین راه باشد.شاید این پایان، آغاز راه‌اندازی کسب و کار خودم باشد. :)</description>
                <category>نوریه رضوی‌ثانی | Nouriye RazawiSani</category>
                <author>نوریه رضوی‌ثانی | Nouriye RazawiSani</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 17:27:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیرِ کارِ 12 ساعته با حقوق 500 هزار تومان تا تبدیل شدن به فریلنسر برتر سال 99 در مهارت تولید محتوای متنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@nouriyerzs/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-12-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-500-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-99-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-pzqrwjeigpfo</link>
                <description>به ما دروغ گفته بودند!معلم فیزیک سال سوم دبیرستان‌مان می‌گفت: «بچه‌ها خوب درس بخونید که دانشگاه آزاد شهسوار قبول نشید. یه‌جایی قبول شید که آخرش واسه خودتون کسی بشید.»من هم در دانشگاه غیرانتفاعی‌اش درس خواندم و هم سراسری! هیچ فرقی نمی‌کردند. البته دروغ چرا؟! یک فرق مبرهنی داشتند؛ آن هم این بود که وقتی دانشجوی دانشگاه مازندران بودم، آنقدر تکالیف سرمان می‌ریختند که وقتی برای توسعۀ مهارت‌های شغلی‌ام پیدا نمی‌کردم.من اصلاً آدم درس‌خوانی نبودم. کاش به‌جای عذاب وجدان دادن به من و امثالم، راهی برای پیدا کردن و گسترش دادن استعدادها و مهارت‌هایمان جلوی پایمان می‌گذاشتند.شما هم اگر درس‌خوان نبودید و حالا هم نیستید، نگرانش نباشید. همانی که خودتان دوست دارید را دریابید و بس!پس‌فردای این زندگی، هیچ‌کسی یقه‌تان را به‌خاطر مدرک سراسری یا آزاد نمی‌گیرد! اما اگر بی‌پول باشید، هیچ احدی حرف‌تان را قبول نخواهد کرد! شاید حتی وجودتان هم نادیده گرفته شود.من هم در همین دورۀ بی‌پولی و نادیده گرفته شدن بودم که اولین تجربۀ کاری‌ام رقم خورد.اولین تجربۀ کاری‌امآن موقع که من می‌خواستم کار کنم، یعنی ابتدای سال 96، پدرم خیلی با کار کردن من، خواهر و مادرم موافق نبود. من هم دیدم اینطوری که نمی‌شود، به‌همراه دوستم به یکی از پیشخوان‌های شهرمان که حدود 95% کارمندانش خانم بودند رفتیم و فرم درخواست کار پر کردیم.یک روزی که سر کلاس هوش مصنوعی دانشگاه بودم، با من تماس گرفتند و قرار مصاحبه حضوری گذاشتند.قبل از آن روز، من هیچ‌ تجربۀ شغلی‌ای نداشتم. شاید باورتان نشود، در آن جلسه من هیچ سوالی در مورد حقوق نپرسیدم و حتی فکر می‌کردم که پرسیدنش کار درستی نباشد!!!! حتی تا 1 ماه اول که کار می‌کردم هم نمی‌دانستم حقوقم چقدر است. ?‍♀️حدود یکسال حقوق من 350 هزار تومان بود. مواقعی که حدود 12 ساعت در آن دفتر حضور داشتم، حدود 500 تومان می‌گرفتم. ?همیشه هم ناراضی بودم و تا دل‌تان بخواهد غر می‌زدم.ماه‌های آخر دیگر خسته شده بودم و به چند جای دیگر سر زدم اما همه‌شان تا حدود 500 تومان حقوق می‌دادند و 8 ساعت در روز کار مفید می‌خواستند!من هم دیگر بریدم و تصمیم گرفتم برای مدتی کار نکنم و بر روی پرورش مهارت‌هایم تمرکز کنم.آن‌جایی که وارد بازار کار تولید محتوا شدمانگلیسی‌ام خوب بود؛ یعنی آنقدری خوب بود که بتوانم مقاله‌های دانشگاهی را برای دانشجوها ترجمه کنم. آخر یک روزی گفتم بگردم و ببینم آیا می‌توانم کار ترجمه در اینترنت پیدا کنم یا نه؟!نمی‌دانم از کِی و کجا، اما در لینکدین همیشه فعالیت داشتم. یک روز تصمیم گرفتم رزومه‌ای درست کنم و در لینکدین اعلام کنم که کار ترجمه انجام می‌دهم.چند نفری به من پیام دادند و در نهایت سایت یوکن بود که من را به‌عنوان مترجم قبول کرد.چگونه می‌توانیم آینده را به بهترین شکل ممکن بسازیم؟ این اولین کار ترجمۀ من در سایت یوکن بود.حدود یک سال با یوکن کار کردم و دستمزدم کلمه‌ای 40 تومان بود. آن اواخر آنقدر سرعتم بالا بود که ماهانه حدود یک میلیون و پانصد هم حقوق می‌گرفتم.هرچه که بود، از کار در یک دفتر پیشخوان با حقوق 500 هزار تومان یک سروگردن بالاتر بود.کم‌کم راه افتادم و با مفهوم نویسندگی محتوا برای وبسایت آشنا شدم. یک سایتی بود که چارچوب خاصی برای مقاله‌هایش معرفی می‌کرد و من باید در همان چارچوب می‌نوشتم و برای آن‌ها می‌فرستادم.همانطور که جلوتر می‌رفتیم، من دیگر از دستمزدهای کلمه‌ای 35، 40 و حتی 45 راضی نبودم. دلم چیزی بیشتر می‌خواست.به افراد مختلف پیام می‌دادم رزومه و نمونه‌کارهایم را ارسال می‌کردم. یا رد می‌شدم یا اصلاً جوابی نمی‌دادند.یکبار یک پیامی دریافت کردم که خیلی حالم را بد کرد.به تاریخ توییت توجه کنید.منشن‌هایی که از این توییت گرفتم، آنقدر مسیر شغلی‌ام را متحول کرد که دیگر دستمزدهای کلمه‌ای 50، 60 و حتی 70، شوخی‌ای بیش نبود.کتاب بمب‌گذاری محتوا را که مدیر محتوای والکس برایمان فرستاده بود، خواندم. دوره‌های مختلف انگلیسی و فارسی تماشا کردم و حسابی روی متن نوشته‌هایم کار کردم.خودتان این دو نوشته که هر دو حاصل نگارش خودم است را مقایسه کنید:چطور کف پارکت خانه‌مان را تمیز کنیم؟- مدت زیادی از این نوشته نمی‌گذرد. اما همانطور که می‌بینید، حتی نمی‌دانستم که باید تاکید کنم که نوشته به نام خودم منتشر شود، چه برسد به اصول نگارشی و محتوایی آن.مشکلات دورکاری و راه‌حل آن‌ها- به فاصلۀ زمانی این دو نوشته و تفاوت در نحوۀ نگارش آن دقت کنید.همۀ این تلاش‌ها و تغییرهایی که در مسیر شغلی‌ام داشتم، من را هدایت کرد به جایی که حالا هستم و افتخار این را داشتم که فریلنسر برتر سال 99 در مهارت تولید محتوای متنی بشوم.آیدی n0orieh برای اینستاگرام شخصی‌ام است :)))قدم بعدی‌امکمال‌گرایی خیلی‌ وقت‌ها به آدم‌ها صدمه می‌زند و خیلی جاها هم باعث پیشرفت آدم می‌شود.من هم یک آدم بسیار کمال‌گرا هستم و هیچ‌وقت از جایگاه فعلی‌ام راضی نبودم. الان هم می‌خواهم قدم بعدی‌ام خیلی بلندتر و بهتر از قدم‌های گذشته‌ام باشد و در حال برنامه‌ریزی برای یک آیندۀ بهتر هستم.نمی‌توانم از برنامه‌هایم بگویم. چون معتقدم که اهداف و آرزوهای آدم‌ها فقط باید در دل‌شان بماند تا زمانی که نتیجۀ کارهایشان مشخص شود.همانطور که دیدید، مسیر شغلی من هیچ‌وقت یکنواخت نبود و همیشه برای بهتر شدنم، در حد توان خودم تلاش کردم.از حالا به بعد هم آسان نخواهد بود و برای به‌دست آوردن خواسته‌هایم تلاش می‌کنم.به بهانۀ این عنوانی که نصیب من شد، خواستم انگیزه‌ای باشم برای کسانی که نزدیک لبۀ پرتگاه ناامیدی بودند.</description>
                <category>نوریه رضوی‌ثانی | Nouriye RazawiSani</category>
                <author>نوریه رضوی‌ثانی | Nouriye RazawiSani</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 17:22:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شروع کار در آخرین روز ددلاین تا سین نکردن پیام‌های کارفرما!</title>
                <link>https://virgool.io/@nouriyerzs/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7-ownz97v7r5qe</link>
                <description>اهمال‌کاری هیچ افتخاری ندارد! باور بفرمایید هربار عذاب وجدانش مثل خوره تمام وجود آدم را می‌خورد. اما آدمی است دیگر؛ یا بهتر است بگویم:فریلنسر است دیگر!در اولین مطلب ویرگولم در مورد علت فاصلۀ زمانی‌ای که بین توییت زیر و تاریخ انتشار این مطلب افتاده، صحبت می‌کنم.به تاریخ توجه بفرمایید!بعد از آن، در مورد بزرگترین تغییر زندگی‌ام و شرایطی که در نهایت به قطع همکاری‌ام با تمام کارفرماهایم شد می‌گویم.در نهایت که حسابی سرتان درد آمد، از برنامه‌هایم برای تغییر در آیندۀ شغلی‌ام خواهم گفت؛ شاید من و شما دردمان مشترک بود و درمان‌مان نیز هم ?پس، این شما و این قول اولم:چرا تابحال برای ویرگولم ننوشتم؟!راستش را بخواهید هیچ ربطی به تنبلی و اهمال‌کاری‌ام نداشت. ویرگول نیامدم چون زیر همان توییت، پاسخ‌هایی از افراد دیدم که دلسردم کرد.حالا هم ویرگول آمده‌ام چون برنامه‌ای برای راه‌اندازی بلاگ شخصی خودم ندارم و این مطلب می‌تواند دل بعضی از کارفرماهای گذشته‌ام را به‌دست آورد! نه برای خودم؛ برای اینکه از کار با فریلنسرها برای همیشه بیزار نباشند. ☹برای ادامه دادن نگارش و انتشار مطالبم در ویرگول هم برنامه‌ای ندارم؛ اما اگر احساس کنم این مطلبم برای شما مفید بود، خوشحال می‌شوم در آینده بتوانم موارد مثبت دیگری را هم به شما اضافه کنم. ?حالا بهتر است به قول بعدی‌ام عمل کنم؛ بزرگترین تغییر زندگی‌ام چه بود؟!اما راستش را بخواهید، من عاشق اعتراف کردنم. بگذارید یک اعترافی بکنم:اعتراف می‌کنم...من از بچگی اهمال‌کار بودم؛ البته واژۀ راحت‌ترش همان دقیقه‌نودی است. بگذارید مثل همیشه برایتان ساده بنویسم تا حوصله‌تان سر نرود. از این به بعد، از عبارت دقیقه‌نودی به‌جای اهمال‌کاری استفاده می‌کنم.وقتی همسن‌ و سال‌های من مهدکودک می‌رفتند و شعر حفظ می‌کردند، من جلوی تلوزیونِ اتاق خودم تا ساعت‌ها به تماشای برنامه کودک و فیلم‌های جشنواره تابستان می‌نشستم!شب‌ها با پدر و مادرم سریال‌های دهه هفتاد و هشتاد را هم دنبال می‌کردم!اینطوری شد که ذهن من هیچ‌وقت در خواندن و نوشتن سریع عمل نکرد، اما در عوض فقط کافی است یک فیلم یا کلیپی جلوی من گذاشته شود تا آن را ببینم و شفاهی برایتان تعریف کنم :Dبه همین علت من هیچ‌وقت معدلم 20 نشد؛ حتی در دبستان!البته دروغ چرا؟ مهدکودک 20 شده بودم :))همان موقع هم تمرین‌هایی که به من می‌دادند را به‌سختی انجام می‌دادم. ذهن فراگیر و خوبی داشتم، اما از خواندن و نوشتن همیشه فراری بود!به‌سختی می‌توانستم تمرین یکشنبه را برای همان روز یکشنبه آماده کنم. حتی در امتحان هم حوصله‌ام نمی‌کشید روی نوشتن جواب‌هایم بیشتر فکر کنم؛ همیشه خلاصه می‌نوشتم و اولین نفر برگه‌ام را تحویل می‌دادم!همۀ این‌ها دست‌به‌دست هم داد و من در دانشگاه هم برای امتحانات تا روز آخر فرجه اقدامی برای درس خواندن نمی‌کردم ?البته این واقعیت که امتحانات خردادم مصادف با انتشار قسمت‌های جدید Game of Thrones بود و امتحانات دی هم با Vikings تداخل داشت، بی‌تاثیر نبود!هرکاری هم می‌کردم این حواس من جمع نمی‌شد که نمی‌شد! انگار من همین شکلی متولد شده بودم.خلاصه زمانی رسید که دیگر از فیلم و سریال خسته شده بودم و دلم می‌خواست بخش‌های دیگری از وجودم را کشف کنم.وارد بازار کار شدم. اولش از نویسندگی و تولید محتوا شروع نکردم، اما در آخر که به اینجا منتهی شد، دیگر خیلی خوشحال و راضی بودم.با عشق می‌نوشتم؛ در عرض یکسال چنان پیشرفتی کردم که خودم هم باورم نمی‌شد. همۀ کارها را به‌موقع یا حتی جلوجلو تحویل می‌دادم! کارفرماها راضی، خودم راضی، اهالی توییتر هم راضی!همش در حال پیشرفت بودم و از این کار خیلی خوشم می‌آمد، تا اینکه آن تغییر بزرگ در زندگی‌ام اتفاق افتاد!آن تغییر بزرگ...بعضی وقت‌ها آدم خیال می‌کند که آمادگی‌اش را دارد و حتی از خیلی قبل‌تر برنامه‌اش را می‌چیند، اما هیچ‌چیز آنطوری که باید پیش نمی‌رود!من هم تصور می‌کردم که هیچ‌وقت ازدواج نمی‌کنم و می‌خواستم تا ابد یک زن مستقل و قوی باشم؛ بعدها که با همسرم آشنا شدم متوجه خلائی شدم که با حضور او، دیگر آن خلاء وجود نداشت و من با آرامش بیشتری از زندگی‌ام لذت می‌بردم.قبل از ازدواج، برای بعد از ازدواج‌ برنامه ریخته بودیم؛ می‌خواستیم کنار هم دورۀ دیجیتال مارکتینگ بگذرانیم و برای آیلتس آماده شویم. اما هیچ‌چیز همانی که می‌خواستیم نشد!روزهای اول آنقدر درگیر خریدهای ازدواج بودیم که نوک‌به‌نوک به ددلاین‌هایم می‌رسیدم. اصلاً دورۀ دیجیتال مارکتینگ و نمرۀ 7 به‌بالای آیلتس هم پیشکش‌مان!بعد از مراسم عقد هم در رفت‌و‌امد بین خانۀ پدرم و خانۀ پدرش بودم! فاصلۀ زمانی 3.5 الی 4 ساعت! باز هم نوک‌به‌نوک و باتاخیر!کارفرماها در مورد شرایط زندگی شخصی‌ام می‌دانستند و خیلی خیلی به من لطف داشتند. اما این عذاب وجدان لعنتی مگر کار را آسان‌تر می‌کرد؟آنقدر از خودم ناراضی شده بودم که دیگر حس‌و‌حال کار کردن هم نداشتم. همش می‌خواستم فرار کنم! مطمئنم شما هم درگیر چنین احساساتی شده‌اید و در گیرودار شلوغی‌ها، به فکر فرار بودید. پس قضاوت ممنوع!گذشت و گذشت تا به خانۀ خودم آمدم و این موضوع بهتر که نشد، بدتر هم شد!در نتیجه چند قدم جدید برای بهتر شدن اوضاع برداشتم:1. وارد فاز قطع همکاری با کارفرماها می‌شویم!دیگر نه من راضی بودم، نه کارفرماهایم و نه اهالی توییتر! پس یکی یکی همکاری‌ام را با آن‌ها قطع کردم و بابت عملکرد بدم خجالت‌زده شدم.اما این فقط به ذهنم و جمع‌و‌جور کردن شرایطم تا حد متناسبی کمک می‌کرد. چطور می‌توانستم به دوران طلایی خودم بازگردم؟ راستش را بخواهید، هنوز هم جواب این سوال را نمی‌دانم.به همین علت، ریشه‌یابی دلایل را شروع کردم:2. وارد فاز بی‌رحمی و رک بودن با خودمان می‌شویم!یکبار که یکی از کارفرماها گفت تاخیر در کار زیاد است، لطفاً زمان‌بندی‌ات را مشخص کن؛ وجدانم آمد که فشار زیادی به من وارد کند. همانجا به وجدانم ایست دادم!گفتم می‌خواهم قبول کنم: من تنبل و دقیقه نودی شدم! دیگر ساعت‌های پِرتم در خانه بیشتر است. باید به خودم بیایم.همین موضوع جرقۀ یکسری افکار را در ذهن من به‌وجود آورد:· بله، من بدقول و دقیقه‌نودی شدم؛ اما علت اصلی‌اش تغییر شرایطم نبود، بلکه عدم پذیرش و آمادگی من برای شرایط جدیدم، باعث و بانی تاخیرهایم شد.· دلیل دیگرش هم این بود که به‌جای قبول خطاهایم و جبران آن‌ها، اجازه دادم که وجدانم تمام انرژی‌ام را ببلعد و دو پای دویدن برای فرار از مسئولیت‌هایم بدهد.وقتی که به این مرحله رسیدم، دیگر آزاد شده بودم. انگار آن بار سنگین و سیاهی که روی دوشم بود، برای همیشه برداشته شد.اگر شما هم مشکل دقیقه‌نودی بودن دارید، این احتمال وجود دارد که با خودتان صادق نیستید. شاید باید کمی بی‌رحم باشید و با حقیقت روبه‌رو شوید.بگذریم.تا کِی باید از پس‌اندازمان بخوریم؟شما را نمی‌دانم، اما من تا آخر دی‌ماه با کسی همکاری نمی‌کنم. از ابتدای بهمن هم فقط یک پروژه را قبول می‌کنم؛ آن هم پروژه‌ای که به مسیر رسیدن به آرزوهایم نزدیک است!برای خودم هدف گذاشتم. به خودم گفتم که چه چیزی می‌تواند باری دیگر به من انگیزۀ کار کردن دهد؟ چه چیزی می‌تواند من را به رضایتی از خودم برساند که دیگر برای انجام کارها دست‌دست نکنم؟آن چیز را پیدا کردم! ذهنم مثل گلی که از زمستان لجوج خسته شده و بهار را پیدا کرده، باز شد و غنچه زد.زندگی‌ام رنگی‌رنگی شد و باری دیگر تلاش‌هایم جان تازه‌ای گرفتند.شاید شما هم باید در کار کردن برای دیگران، مسیر رسیدن به آرزوهایتان را پیدا کنید. شاید آن هدفی که به وجودتان آدرنالین تزریق می‌کند را هنوز نیافتید.باور کنید علت‌هایی مثل تغییر شرایط واقعاً بهانه‌اند! آدمی باید با عشق کار کند. در اینصورت است که همۀ ددلاین‌هایش در ترللو، سرِوقت سبز می‌شوند.دیگر این مطلب را بیشتر از این ادامه نمی‌دهم.اگر تجربه‌ای دارید که می‌تواند به بهتر شدن عملکرد من در رسیدن به آرزوها و هدف‌هایم کمک کند و جماعتی را از بیزاری از فریلنسرها نجات دهد، دریغ نکنید. ?نظرات شما را می‌خوانم و در اسرع وقت جواب می‌دهم.</description>
                <category>نوریه رضوی‌ثانی | Nouriye RazawiSani</category>
                <author>نوریه رضوی‌ثانی | Nouriye RazawiSani</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 02:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>