<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوژن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nozhan_t</link>
        <description>متخصصِ هدایت و ارشاد مردم در اکثر زمینه‌ها علی الخصوص سینما و اندکی ادبیات!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:18:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47627/avatar/P0jVjs.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوژن</title>
            <link>https://virgool.io/@nozhan_t</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوشه‌های انسانیت</title>
                <link>https://virgool.io/@nozhan_t/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-iyotcp2qom17</link>
                <description>شاید صفحه‌ها بتوان راجع به «جان فورد» و فیلم‌هایش نوشت و ساعت‌ها راجع به آن‌ها حرف زد اگر واژه برای توصیف آن‌ها کم نیاوریم. بی شک «خوشه‌های خشم» یکی از بهترین کارهای او و یکی از بهترین فیلم‌های دنیای سینماست. طوری که باید تمام قد ایستاد و برای این نورپردازی، این فیلمبرداری و به طور کلی این میزانسن دست زد. اما صرفا از نظر تکنیک این فیلم، از نظر من، یکی از بهترین‌ها نشده و ویژگی‌های دیگری نیز دارد.تام با غرور و سنگینی گام‌های خود از میان جاده وارد می‌شود. بازی با سایه‌ها و عناصر این جاده از جمله تیربرق‌ها به وضوح دیده می‌شود. شروع و پایان داستان تام با جاده است و گویی سرنوشت این آدم با جاده گره خورده. سرنوشت این آدم با تعلیق و این عدم ثبات گره خورده. رفته رفته ما با روی دیگر این آدم مواجه می‌شویم. شخصیتی خشن، کنشگر و آماده‌ی انفجار. که این روی خشن و سخت را اولین بار با پرتاب شیشه‌ی مشروب خود به ما نشان می‌دهد. بعد با کیسی این کشیش قدیمی رو‌به‌رو می‌شود. کسی که به اینکه چه چیز خوب است و چه چیز بد شک دارد. به باورهای خود شک دارد و علت کشیش نبودنش را هم همین بیان می‌کند. راه می‌افتند به سمت خانه‌ی تام. حالا یکی از عناصر اصلی و فرمیک فیلم نمایان می‌شود: «باد». باد شدید شروع به وزیدن کرده و شاید عامل این خرابی همین باد باشد. از درخت خشکیده و حصارهای شکسته‌ی خانه‌ی «جود»ها عبور کرده وارد خانه می‌شویم و جایی که تام با این سکوت و تاریکی و این خانه‌ی فروپاشی شده روبه‌رو می‌شود. اینجاست که این متروک بودن رو کاملا حس می‌کنیم. از همان اول می‌دانیم این صدا زدن‌های تام بی نتیجه است. این را خود تام هم می‌داند اما باز صدا می‌زند و هنوز نمی‌خواهد باور کند. بعد با میولی مواجه می‌شود. میولی نگران و وابسته به خانه و کاشانه‌ی خود. در اینجا مانده و مقاومت کرده. از خانه و زمین خود جدا نشده. اینجاست که فوق‌العاده این سکانس خوب نورپردازی شده. این سایه روشن‌هایی که روی صورت تام می‌اندازد و چهره هم آرام و هم خشن او را به نمایش می‌گذارد. در این دوگانگی حین صحبت با میولی چهره‌ی کنشگر خود را به نمایش می‌گذارد. بعد از تام و میولی کیسی نیز در قاب دوربین قرار می‌گیرد و این سه نفر در کنار هم قرار می‌گیرند و راه و سرنوشت آن‌ها یکی می‌شود. کیسی برای دلداری میولی می‌گوید که او دیوانه نیست و صرفا تنهاست و این خود توجیهی برای رفتار خود کیسی است.میولی داستان گذشته را تعریف می‌کند. میولی در قابی که پشت آن درخت خشکیده و بازهم حصاری شکسته قرار دارد. میولی و زمینش در حال نابودی. با مردی سرمایه دار شروع به صحبت می‌کند. اما بک گراند این آدم ماشین نو و تر و تمیز اوست. با رفتن مرد سرمایه دار و قطعی شدن از بین رفتن این زمین، فروپاشی میولی، این مرد وابسته به خاک زمین خود و خانواده و خاندان خود را می‌بینیم. دوربین از بالا به پایین له شدن و مظلومیت میولی رو نشان می‌دهد و با تمام وجود این را حس می‌کنیم.میولی وقتی شروع به صحبت راجع به تراکتورها می‌کند فورد صحنه‌هایی را برای ما به نمایش می‌گذارد که به مثابه‌ی جنگ است و تمام تراکتورها مانند تانک‌های جنگی که شروع به تخریب کرده‌اند هستند. نبرد سرمایه علیه این کارگران. اما با تخریب حصار زمین میولی و وارد شدن این جوان شسته رفته، چهره‌ی دشمن را در او نمی‌بینیم. چهره‌ی کسی را می‌بینیم که او هم خانواده دارد و برای درآمد به این میدان آمده. اینجاست که فورد مخاطب را به درک حسی از نظام سرمایه می‌رساند. خانه‌ی تخریب شده را می‌بینیم و بعد از آن سایه‌های کشیده‌ی خانواده‌ی میولی که رد تراکتورها روی آن‌هاست و دوربین بدون کات دوباره به روی خانه‌ی تخریب شده‌ی آن‌ها می‌رود. شاید اگر این سکانس جور دیگری بود انقدر غمین و جانکاه نمی‌شد.حالا سکانس خانه‌ی عمو جان. جایی که مهم‎‌ترین اتفاقات می‌افتد. مادر ناخودآگاه منتظر کسی است و آن شخص کسی نیست جز پسرش. مادر و باقی خانواده از تام می‌پرسند: «فرار کردی؟» که این به دلیل شخصیت یاغی تام و شاید تمامی خانواده است. بعد از آن‌ها نیز باید از این خانه بروند. همه تا حدودی خوشحال هستند به غیر از مادر و البته پدربزرگ که او نیز مانند میولی وابسته به این خاک و خانه و زمین است. اما مادر علاوه بر ناراحتی از وضعیت فعلی نگرانی آینده را دارد و همیشه با نگاهی نگران به جلو می‌نگرد. او با ناراحتی از خانه و تمام یادگاری‌هایش خداحافظی کرده و گویی تکه‌ای از وجودش را جا می‌گذارد.باز هم باد. این عنصر ویران کننده. خانه خالیست، در نیمه باز و باد انگار تمام وجود آن را دارد از بین می‌برد. و شاید این سکانس ده ثانیه‌ای مهم‌ترین نما و چکیده‌ی خوشه‌های خشم جان فورد باشد و بیان این جمله که «خانه تنها با خانواده هستی می‌گیرد». این خانواده سفر خود را آغاز می‌کنند اما پدربزرگ طولی نمی‌کشد که از دنیا می‌رود. تمام وابستگی او به این دنیا که همان خانه و خاک او بود از او گرفتند. شاید تنها فورد باشد که اینگونه ساده و پرحس مرگ را به نمایش می‌گذارد. با موسیقی آرامی در بک گراند، پدربزرگ روی زمین گذاشته شده، مشتی خاک روی خود می‌ریزد و به ساده‌ترین شکل ممکن خاک می‌شود. بعد از آن کیسی نیز دچار غربت می‌شود.سفر ادامه می‌یابد و در  فضایی قرار می‌گیریم که با شخصیت‌ها به تکاپوی زندگی می‌پردازیم و «جستجوی بی وقفه‌ی انسان برای آنچه که نمی‌تواند هرگز بیابد». شخصیت‌هایی طبیعی و واقعی با رنگ و بوی زندگی و انسان. دید انسانی و نه سمپاتیک به فقر و فقرا و نه نگاهی از بالا به پایین و سانتی مانتال. این فیلم، فیلمی انسانیست. مانند تمام شخصیت‌هایش علی الخصوص کیسی تام و ماجود (مادر تام) نمی‌داند درست و غلط چیست اما انسان است و انسانی عملی می‌کند.</description>
                <category>نوژن</category>
                <author>نوژن</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 15:54:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانِ [ولنگ و] باز</title>
                <link>https://virgool.io/@nozhan_t/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%88%D9%84%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-jpf23biap3db</link>
                <description>از موارد معروفی که فرهادی -از پس جایزه‌هایش- به سینمای ایران تحمیل کرد «پایان باز» بود. فیلمسازان ایرانی هم بدون فهم این امر شروع به ساختن فیلم‌های بی سر و ته کردند به اسم پایان باز. اما آیا خود فرهادی هم از پایان باز درست استفاده کرد یا صرفا او هم دچار همین بی سر و ته بودن شد؟سینما حول «چه» و «چگونه» می‌چرخد. در برخی داستان‌ها عموماً ما با «چه» سر و کار داریم. «چه شده؟ چه می‌شود؟ یا چه خواهد شد؟». سیر داستان پیش می‌رود تا ما به جواب این سوالات برسیم. در سینمای جدی ما با «چگونه» طرفیم. چگونگی پیشروی داستان، چگونگی شخصیت و رفتار آن‌ها، کنش و واکنش آن‌ها، چگونگی فضایی که در آن قرار دارند و... واکنش به «چه» واکنش تماشاگر به داستان است. اما واکنش به «چگونه» واکنش به هنر است. بحث اصلی سینما «چگونه» و اصالت یک فیلمساز نه در موضوع و داستانی است که برمی‌گزیند بلکه در شیوه و چگونگی بیان است.The Past - 2013امر «پایان باز» برای فرهادی نیز توهمی بیش نیست. زیرا برای پدیده‌ای که هنوز مطرح نشده و به آن پرداخته نشده نمی‌توان پایانی متصور شد. شروع نشده که بخواد پایانی باز یا بسته داشته باشد. صفت «باز» را می‌توان به پدیده‌ای اطلاق کرد که پایانی داشته باشد و امکان بسته شدن داشته باشد. پس پایان باز در سینما یا هر مدیوم داستانی دیگر پس از بسته شدن رخ می‌دهد.آنچه در فیلم‌های فرهادی رخ می‌دهد، علی الخصوص «گذشته»، ناتمام رها کردن داستان است. هیچکدام از اتفاقات ریز و درشت انجام رسیده و نرسیده فیلم سامان نمی‌گیرند. به عنوان مثال در «گذشته» ما بالاخره نمی‌فهمیم که آیا سمیر با مارین ازدواج می‌کند یا نه؟ اگر سمیر به سلین علاقه دارد، پس چرا پیش از خودکشی سلین با کس دیگری رابطه داشت؟ چرا لوسی که اینقدر به احمد علاقه دارد، به هنگام رفتن او حتی از اتاقش هم بیرون نمی‌آید؟ آیا سلین هوشیاری‌اش را به دست آورده؟ در ادامه نشان می‌دهد که هوشیار است اما چرا انگشت سمیر را فشار نمی‌دهد؟ یا می‌دهد؟ (که البته هیچ فرقی هم نمی‌کند) همه چیز این فیلم نامعلوم و بی سر و ته است.فرهادی از پرداختن به چگونگی یک داستان عاجز است. داستان‌های ملودرامی که به چگونگی شخصیت‌ها و کنش آن‌ها و درونیات آن‌ها نمی‌پردازد و صرفا معما و داستانی مطرح می‌کند و شخصیت‌ها به عنوان ابژه در داستان قرار می‌گیرند. ما با حالات درونی و کنش و واکنش شخصیت‌ها سر و کار نداریم و فقط با موقعیت آن‌ها در داستان مواجهیم. همین امر وجه تفاوت ملودرام و سینمای رئالیستی است. که به اشتباه هم سینمای فرهادی را سینمای «نئورئالیستی» به حساب می‌آورند. داستان روایت می‌شود، عموما معمایی هم مطرح می‌شود و نه با «چگونه» بلکه با «چه» مواجه می‌شویم. اما مشکل اصلی این نیست، مشکل این است که تمام این مسائل بی تمام می‌مانند. مشکل این است که همین «چه» هم جوری که باید به آن پرداخته نمی‌شود. مخاطب دائم با بی‌اطلاعی از داستان و اتفاقات آن دست و پنجه نرم می‌کند. حتی گاهی مانند اولین صحنه‌ای که از خانه‌ی نادر و سیمین در «جدایی» می‌بینیم با دوربین بد و تکان‌های بی‌مورد و جامپ کات‌های مزخرف از درک فضایی که داستان در آن اتفاق می‌افتد هم عاجزیم. فرهادی مخاطب را همیشه از داستانی که روایت می‌کند بی‌اطلاع می‌گذارد و توجیه «سبک من است» می‌آورد. که البته اکثر فیلمسازان هم از این کار پیروی می‌کنند. اسم این بی‌سامانی و بی‌اطلاعی مخاطب هم می‌شود «پایان باز». </description>
                <category>نوژن</category>
                <author>نوژن</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 01:17:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابرقهرمان بلژیکی</title>
                <link>https://virgool.io/@nozhan_t/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84%DA%98%DB%8C%DA%A9%DB%8C-b38xaugcj5es</link>
                <description>هرژه (Herge) با نام اصلی Georges Prosper Remi خالق کامیک‌های معروف و دوست داشتنی تن‌تن که اکثر ما در بچگی با آن‌ها آشنا شدیم و با آن‌ها زندگی کردیم. امروز به مناسبت تولد این بزرگوار فرصتی شد تا به شخصیت اصلی این کامیک «تن‌تن، خبرنگار جوان» بپردازیم. به این خبرنگار که در جای جای دنیا با سگ محبوبش «برفی» (که در انگلیسی Snowy و در فرانسوی Milou نام دارد) و به اینکه چه چیزی تن‌تن را از باقی شخصیت کامیک‌ها متمایز می‌سازد بپردازیم. Hergéهمه‌ی شما با ابرقهرمان‌های آمریکایی آشنایی دارید. فیلم آن‌ها را دیده‌اید یا حتی کتاب‌های آن‌ها را خوانده‌اید. یا قطعا نام آن‌ها مانند سوپرمن، بتمن و... به گوشتان خورده است. ابرقهرمان‌های آمریکایی قهرمان‌هایی هستند هرکدام با قدرتی خاص و فراطبیعی که آن‌ها را متفاوت و قدرتمند می‌کند. عمدتا هم با قد و قامتی بلند و هیکلی عضلانی. اما از دیدگاه اروپایی‌ها ویژگی‌های یک ابرقهرمان متفاوت است.چه چیزی از تن‌تن، این خبرنگار بلژیکی یک ابرقهرمان می‌سازد؟چیزی که از تن‌تن یک قهرمان می‌سازد نه قدرت خارق العاده و فراطبیعی اوست و نه هیکل عضلانی. چیزی که از تن‌تن یک قهرمان می‌سازد ویژگی‌های شخصیتی اوست. شخصیت و تواناهایی رئال و طبیعی.او در همه مواقع خوش بین است، صادق است، درست کار است، همیشه برای راه درست می‌جنگد و همیشه به دنبال حقیقت است. او تمام این کارهایی که برای درست کاری انجام می‌دهد بدون هیچگونه چشم داشتی است و در عوض آن‌ها چیزی نمی‌خواهد. برای تن‌تن درست بودن و «پول» هرکدام در سمت جداگانه‌ای هستند. با اینکه به او در حین ماجراجویی‌هایش بارها و بارها پول و طلاهای زیادی پیشنهاد می‌شد، نمی‌پذیرفت. پول را به صاحبانش می‌سپرد و راه درست را پیش می‌گرفت.در طی ماجراجویی‌های او اتفاقات مختلف و حساسی می‌افتد اما با وجود اینکه او خبرنگار است برای بازگو کردن این اتفاقات عجله‌ای ندارد. چون برای او رقابت برای پول و شهرت معنی ندارد. برای او نه ثروت مهم است و نه شهرت.بیشتر از تمام این مسائل دوستی برای تن‌تن معنی دارد. وقتی مشکلی برای دوستان او پیش بیاید برای نجات او هیچ محدودیتی برایش باقی نمی‌ماند و از تمام وجود مایه می‌گذارد. حتی اگر لازم باشد هیمالیا را فتح کند یا کمک کند به انقلابیون تا پیروز انقلاب شوند و از آن‌ها بخواهد که بدون خونریزی انقلاب کنند. تن‌تن به تمامی افراد، حتی دشمنانش، کمک می‌کند تا باور و ایمان در آن‌ها پرورش یابد.تمام این‌ها از تن‌تن یک ابرقهرمان می‌سازد. یک ابرقهرمان در دنیای واقعی با قدرت‌های واقعی. قدرت‌های ذهنی و جسمانی طبیعی. و دنیا جاییست که بیش از هرچیزی به ابرقهرمان‌هایی مانند تن‌تن نیاز دارد.</description>
                <category>نوژن</category>
                <author>نوژن</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2019 22:31:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه حل‌های مقطعی که نتیجه عکس می‌دهند</title>
                <link>https://virgool.io/@nozhan_t/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%B7%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-gd9nsjoemjur</link>
                <description>تحلیل سیستم و تفکر سیستمی مسئله‌ای است که اکثراً در موارد مدیریتی و سیستم‌های مختلف استفاده شده. اما گاهی در بعد اجتماعی و حتی فردی نیز به این مسائل نگاه کرده‌ام. به اینکه این مسائل در زندگی اجتماعی و فردی ما چقدر می‌تواند تاثیرگذار باشد و چقدر نگاه و تفکر سیستمی، می‌تواند دید ما را نسبت به مسائل و مشکلات و راهکارهایی که برای آن‌ها استفاده می‌کنیم تغییر دهد. هر از گاهی نیم نگاهی به بخشی از این مسائل می‌کنیم.حتماً بارها شنیده‌اید که «تا بچه گریه نکنه، بهش شیر نمی‌دن» یا معادل انگلیسی آن «روغن به چرخی می‌زنن که جیرجیر می‌کنه». اغلب کسی یا چیزی که بیشترین سر و صدا را داشته باشد، توجه ما را به خود جلب می‌کند. اکنون فرض کنید چرخی جیرجیر می‌کند و فردی که دانشی از مکانیکی ندارد به جای روغن به چرخ آب می‌زند. جیرجیر قطع می‌شود اما بعد از مدت کوتاهی، صدای جیرجیر بلندتری راه می‌افتد. قبل از هر اقدام دیگری، دوباره او سراغ آب می‌رود. و سرانجام جیرجیر برخی چرخ‌ها قطع می‌شود چون به جای درست شدن کامل زنگ زده‌اند.علامت مشکل، سر و صدا می‌کند تا رفع شود. سریعاً یک راه حل اعمال می‌شود که مشکل را تسکین می‌دهد. اما پیامدهای ناخواسته راه حل، موجب بدتر شدن شرایطی می‌شوند که ما تلاش می‌کنیم آن را اصلاح کنیم. اما چگونه راه حلی که اینگونه نتیجه عکس می‌دهد را تشخیص دهیم؟تشخیص آن از آسان‌ترین‌هاست. به عملکرد بدترین مسئله‌ای که با آن مواجهید نگاه کنید. اگر فرازهای کوتاه (پیروزی‌های کوتاه مدت) و نشیب‌های طولانی وجود دارد ممکن است یک راه حل مقطعی که نتیجه عکس می‌دهد فعال باشد. وقتی راه حل مقطعی اجرا شود تا مدتی مشکل را حذف می‌کند یا تقلیل می‌دهد. این وضعیت روندی را طی می‌کند که دارای لوپ (Loop) می‌شود. یا به اصطلاح یک «حلقه‌ی علیت». به این صورت که علامت را می‌بینم، راه حل کوتاه مدت را اعمال می‌کنیم، پیامد ناخواسته مشکل را بدتر می‌کند و باز موجب تشدید علامت مشکل می‌شود.غالباً اکثر ماها از پیامدهای منفی این راه حل‌ها در زندگی آگاهیم اما با این حال آن را اجرا می‌کنیم. چون به نظر ما این اقدام ضروری‌تر است و این آسودگی و تسکین حس بهتری به ما می‌دهد. اما این تسکین‌ها موقتی است و پیامدهای منفی آن به ما برمی‌گردد.راهکار مناسب چیست؟آگاهی نسبت به پیامدهای ناخواسته.به جای بررسی علائم، مسئله اصلی را شناسایی کنیم. اگر هم به علائم پرداختیم راه حلی را شناسایی کنیم که در بلند مدت علائم را بدتر نکند.پس از اجرای راه حل هر چند وقت یک بار اثرات جانبی و پیامدهای ناخواسته را بررسی کنیم.</description>
                <category>نوژن</category>
                <author>نوژن</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2019 11:13:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاعر سینمای ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@nozhan_t/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-usxvhy54ecfg</link>
                <description>عباس کیارستمی هنرش زنده است و هنرش زنده خواهد ماند.کیارستمی شماره دوی کسی نیست، این آدم اصالت دارد و هرچه که هست، خوب یا بد خود اوست و یه آدم اورجینال! و به درستی که ژان لوک گدار عزیز می‌فرمایند: «فیلم با D.W. Griffith شروع می‌شود و با عباس کیارستمی تمام می‌شود.»زندگی و دیگر هیچ (1370)دنیای کیارستمی مدرن است اما «مدرن زده» نیست و اگر قرار است نماینده اینجا و این فرهنگ باشد حتی در دنیای مدرن، مدرنی است با پشتوانه سنت و فرهنگ این مردم و داستان‌هایی که مختص همینجا و همین آدم‌هاست و نه جای دیگر. از گفته‌ها و سبک و سیاق فیلم‌های او هم مشخص است که برخلاف خیلی از فیلمسازان معروف امروز ایران برای جشنواره‌ها فیلم نمی‌ساخت اما توانست دستاوردهای بزرگی به ارمغان بیاورد و اولین و مهم‌ترین جایزه‌ها را برای ایران رقم بزند. همچنین برخلاف اکثر فیلمسازان امروزی ایران تصویر کلیشه‌ای شرقی از ایران به مثابه‌ی کشوری عجیب و غریب و استوار بر تقسیم بندی جنسیتی و با روابط عموما مردانه خصوصا مانند سینمای مخملباف نشان نمی‌داد. طعم گیلاس (1376)اما چه چیزی کیارستمی را از باقی سینماگران متمایز می‌کند؟ این دنیای کیارستمی و این دید یکتای او به معناهای مختلف. این دید شاعرانه‌ و زیبا و به دور از سانتیمانتالیسم او به زندگی. این نابازیگرانی که بیش از هرکس دیگری بازیگر هستند. در واقع این بازیگر ساختن او از این نابازیگران. ساختن این شخصیت‌هایی که بیش از هرکس دیگری می‌توان با آن‌ها ارتباط برقرار کرد و از آن‌ها حس گرفت.با «زندگی و دیگر هیچ» به مدح و ستایش زندگی پرداختیم. با حسین سبزیان فهمیدیم که «اگه کسی جای کس دیگه‌ای بخوابه، بدخواب می‌شه». با آقای باقری فهمیدیم که «دنیای جور دیگریه، دنیا وقت دیگریه». آقای بدیعی به ما یاد داد باید به دنبال «طعم گیلاس» روی زمین گرم و کثیفمان و در زیر آسمان سرد و خالی حتی در یک قدمی مرگ دوید.کلوزآپ (1368)</description>
                <category>نوژن</category>
                <author>نوژن</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2019 14:38:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>