<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوژن ا.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nozhana</link>
        <description>یک مهندس iOS. پیانیست. مسلط به انگلیسی و آلمانی، آشنا با فرانسوی و کره‌ای.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:16:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4168/avatar/ZMbzJ4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوژن ا.</title>
            <link>https://virgool.io/@nozhana</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تخم مرغ (The Egg)</title>
                <link>https://virgool.io/@nozhana/the-egg-ykcn0b8a23ir</link>
                <description>داستانی کوتاه از Andy Weirدر مسیر خانه بودی که مُردی.با ماشین تصادف کردی. چیز قابل توجهی نبود، ولی با اینحال کشنده. یک زن و دو کودک در خانه داشتی. یک مرگ بدون درد. تکنسین‌های اورژانس تا حد امکان تلاش کردند که تو را نجات دهند، ولی فایده نداشت. بدنت آن قدر خرد شده بود که مرده‌ات بهتر بود، مطمئن باش.تکنسین‌های اورژانس تا حد امکان تلاش کردند که تو را نجات دهند، ولی فایده نداشت.- پرسیدی: چی... چی شده؟ من کجام؟- با صراحت گفتم: تو مردی.دلیلی برای ناز کشیدن نبود.یه کامیون... داشت سر میخورد...گفتم: اوهوم.من... من مردم؟گفتم: اوهوم. ولی احساس بدی در موردش نداشته باش. همه میمیرن.یه کامیون... داشت سر میخورد...تو به اطراف نگاه کردی. همه جا نیستی بود. فقط تو و من. پرسیدی: این چه جور جاییه؟ دنیای پس از مرگه؟گفتم: میشه گفت.پرسیدی: تو خدایی؟پاسخ دادم: اوهوم. من خدام.گفتی: زنم... بچه‌هام...خب؟حالشون خوبه؟گفتم: این چیزیه که دوست دارم ببینم. تو تازه مردی، و دغدغه‌ی اصلیت خونواده‌اتن. همین خوبه.با حیرت به من خیره شدی. به نظرت، من شبیه خدا نبودم. فقط شبیه یک مرد، یا شاید هم یک زن بودم. شاید یک مظهر قدرت مبهم. بیشتر مانند یک معلم دبیرستان خصوصی بودم تا شخص باری تعالی.گفتم: نگران نباش. مشکلی براشون پیش نمیاد. فرزندانت از تو تصویری بی‌نقص خواهند داشت. اونا به اندازه‌ی کافی زمان نداشتن که از چشمشون بیفتی. زنت در ظاهر گریه می‌کنه، ولی در باطن آسوده‌خاطر شده. اگر عادلانه قضاوت کنیم، ازدواجتون در شرف فروپاشی بود. برای تسلای خاطرت بگم که، زنت از این آسودگی احساس گناه زیادی میکنه.فرزندانت از تو تصویری بی‌نقص خواهند داشت.گفتی: اوه.حالا چی میشه؟ میرم جهنم، یا بهشت، یا همچین چیزی؟گفتم: هیچ کدوم.تو دوباره متولد میشی.گفتی: آه. پس هندوها درست می‌گفتن.گفتم: همه ادیان به نوع خودشون درست می‌گفتن.با من قدم بزن.همه ادیان به نوع خودشون درست می‌گفتن.همین طور قدم‌زنان در قعر نیستی به دنبالم آمدی. داریم کجا میریم؟گفتم: جای خاصی نمیریم. به نظرم قدم زدن حین صحبت خوبه.پرسیدی: پس هدف چیه؟ وقتی دوباره متولد بشم، یه بوم خالی‌ام، مگه نه؟ یه نوزاد. پس تمام تجربه‌ها و هرچی در این زندگی انجام دادم ارزشی نداره.گفتم: به هیچ وجه! تو درونت تمام دانش و تجربه‌ی زندگی‌های گذشته‌ات رو داری. فقط الان نمیتونی اونا رو به خاطر بیاری.ایستادم و شانه‌هایت را گرفتم. روح تو بزرگتر، زیباتر و قدرتمندتر از چیزیه که میتونی تصور کنی. ذهن انسان فقط میتونه ذره کوچکی از چیزی که هستی رو درون خودش جا بده. مثل وقتیه که انگشتت رو توی یه لیوان آب فرو میکنی که ببینی سرده یا گرم. تو قسمت کوچکی از خودت رو توی یه محفظه قرار میدی، و وقتی میاریش بیرون، تو هم تمام تجربه‌هایی که داشته رو کسب می‌کنی.تو در ۴۸ سال گذشته در یک انسان زندگی کردی. بخاطر همین، هنوز گسترش پیدا نکردی و بقیه‌ی ذات بیکران خودت رو کشف نکردی. اگر به اندازه کافی اینجا وقت بگذرونیم، کم کم همه چیز یادت میاد. ولی دلیلی برای انجام این کار بین هر زندگی نیست.مثل وقتیه که انگشتت رو توی یه لیوان آب فرو میکنی که ببینی سرده یا گرم.پرسیدی: مگه چند بار متولد شدم؟گفتم: اوه، زیاد. خیلی خیلی زیاد. و همینطور در زندگی‌های زیاد.این دفعه، یک دختر رعیت چینی در سال ۵۴۰ میلادی خواهی شد.من من کردی: چ... چی؟ داری منو به گذشته برمیگردونی؟خب، فکر کنم از لحاظ فنی، آره. زمان، به نوعی که تو میشناسی، فقط در دنیای تو وجود داره. دنیا توی جایی که من ازش اومدم، متفاوته.با تعجب پرسیدی: جایی که تو ازش اومدی؟توضیح دادم: اوه البته. من هم از یه جایی اومدم. یه جای دیگه. و دیگرانی هم مانند من اونجا هستن. میدونم دوست داری بدونی اونجا چطوریه، ولی حقیقتا درک نخواهی کرد.گفتی: اوه. به نظر مایوس میومدی.ولی صبر کن! اگه میشه توی یه زمان متفاوت دوباره متولد شد، پس احتمالش هست یه جا متقابلا خودمو دیده باشم!حتما. همیشه اتفاق میفته. و چون هر دو نفر فقط از زندگی خودشون آگاهی دارن، هرگز حتی نمیفهمی که این اتفاق میفته.این دفعه، یک دختر رعیت چینی در سال ۵۴۰ میلادی خواهی شد.اگه میشه توی یه زمان متفاوت دوباره متولد شد، پس احتمالش هست یه جا متقابلا خودمو دیده باشم!پس هدف همه چیز چیه؟پرسیدم: واقعا؟ واقعا؟ داری معنای زندگی رو ازم می‌پرسی؟ به نظرت یکم کلیشه‌ای نیست؟پافشاری کردی: خب سوال منطقی‌ایه.چشم تو چشم نگاهت کردم. معنای زندگی، دلیل من از خلق این دنیای بزرگ، این بود که تو رشد کنی.منظورت انسانه؟ میخوای انسان رشد کنه؟نه، فقط تو. من کل این دنیا رو برای تو ساختم. با هر بار زندگی تو رشد می‌کنی و بالغ میشی و به وجودی بزرگتر و برتر تبدیل میشی.فقط من؟ پس بقیه چی؟گفتم: بقیه‌ای وجود نداره.در این دنیا، فقط منم و تویی.تو با سردرگمی به من خیره شدی. ولی تمام مردم روی زمین...همه تو هستند. تناسخ‌های متفاوتی از تو.صبر کن. من همه‌ام؟با ضربه‌ی نرم تبریک‌گویانه‌ای به پشتت، گفتم: حالا تازه داری میگیری چی گفتم.من تمام انسان‌هایی‌ام که تاحالا زندگی کرده‌ان؟یا هر کسی که زندگی خواهد کرد. بله.من آبراهام لینکلنم؟و جان ویلکس بوث هم هستی. (م. قاتل پرزیدنت لینکلن)با وحشت پرسیدی: من هیتلرم؟!و میلیون‌ها نفری که به قتل رساند.من عیسی مسیحم؟و تمام پیروانش.به سکوت فرو رفتی.من آبراهام لینکلنم؟ و جان ویلکس بوث هم هستی.گفتم:هر بار که کسی را قربانی کردی، به خودت آزار می‌رساندی. هر محبتی که به کسی کردی، داشتی به خودت محبت می‌کردی. هر لحظه شاد یا غم‌انگیزی که هر انسان تابه‌حال تجربه کرده، تو هم تجربه کردی یا خواهی کرد.مدت زیادی به فکر فرو رفتی.ازم پرسیدی: چرا؟ چرا این همه کار کردی؟چون یک روز، تو مثل من خواهی شد. چون این چیزیه که هستی. تو از جنس منی. تو فرزند منی.ناباورانه اذعان کردی: واو. یعنی من یه خدام؟نه. هنوز نه. تو یه جنینی. هنوز داری رشد می‌کنی. وقتی بجای تمام انسان‌ها در سرتاسر زمان زندگی کردی، به اندازه‌ی کافی رشد کردی که آماده‌ی به دنیا اومدن بشی.گفتی: پس کل دنیا...سوالت را نیمه‌کاره پاسخ دادم: یه تخم مرغه.و حالا وقتشه که رهسپار زندگی بعدیت بشی.و سپس تو را راهی مسیرت کردم.چون یک روز، تو مثل من خواهی شد. چون این چیزیه که هستی. تو از جنس منی. تو فرزند منی.نویسنده: Andy Weirمترجم: نوژن ا.</description>
                <category>نوژن ا.</category>
                <author>نوژن ا.</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jul 2020 16:08:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت نکته که باید در مورد روابط باز بدانید</title>
                <link>https://virgool.io/@nozhana/open-relationships-ro9ds9bcivbf</link>
                <description>عکس: Valerie Fischer، گرافیتی: Bushwick Collectiveمن مطمئنم تک‌همسری برای من ساخته نشده. کلاس چهارم بودم، که با دوست پسرم دعوایم شد، چون فهمید یک دوست پسر دیگر دارم.در طول دبیرستان و دانشگاه، بعضی از روابطم با هم قاطی شدند، و بعضی هم با عدم صداقت تمام همراه بودند. اما جامعه به من می گفت که من باید در هر لحظه حداکثر با یک نفر می‌بودم، و هدفم انتخاب یک نفر برای زندگی بود. من دائما این چرخه را طی می‌کردم به امید این که جواب دهد، اما آخر وسوسه بر من غالب می‌شد، و هر دو طرف رابطه را خراب می‌کردم؛ مخصوصا شریکم را. من به دیگران صدمه می‌زدم، و حس بدی داشتم. واقعا اشتباه بود.پس از اتمام یک رابطه تک‌همسره‌ی طولانی و فوق‌العاده، من ناگهان در بیست-و-اندی سال دوباره مجرد بودم و از آزادی و تنوع انتخابم لذت می‌بردم. آن موقع بود که در سایت OkCupid با آدام آشنا شدم.آدام پسر باحالی بود و رابطه‌مان فوق‌العاده و نادر بود، و با این که حدودمان مشخص بود و محتوای رابطه‌مان بیشتر جنسی بود، هر روز بیش از پیش با هم وقت می‌گذراندیم.در آخر، همان مکالمه‌ی اجتناب‌ناپذیر صورت گرفت و شروع کردیم به صحبت درباره‌ی رابطه بینمان، و این که در آینده چه برنامه‌ای داریم. ما همیشه از وجود معشوقه‌های دیگر در زندگی همدیگر باخبر بودیم، اما واضح بود که ما همدیگر را بیش از دیگران دوست داشتیم.متوجه شدیم که می‌توانیم جذابیت و تنوع رابطه را حفظ کنیم، و باز هم عاشق هم شویم.در ژوئیه ۲۰۱۲، یک رابطه‌ی باز را آغاز کردیم. و از آن هنگام، سوالات زیادی درباره چگونگی این رابطه دریافت کرده‌ام و این که چرا در وهله‌ی اول دست به چنین کاری زده‌ایم. می‌فهمم که برای بسیاری می‌تواند فهم این مسأله دشوار باشد. اما برای ما جواب می‌دهد، و آن قدر هم که فکر می‌کنید غیرمعمول نیست. در زیر رایج‌ترین سوالاتی را که از من پرسیده شده، می‌بینید.منظورت از «رابطه‌ی باز» چیه؟یک رابطه‌ی باز نوعی از رابطه‌ی چندهمسری/چندمِهری هست، که یک واژه‌ی مادر برای هر نوع رابطه فیزیکی یا عاطفی هست که مبتنی بر انحصار نیست.نسخه‌های متعددی وجود دارد. در این مقاله تمرکز من روی چیزی است که بین من و آدام است: یک زوج متعهد که معشوقه دارند. یا به قول دَن سَوِج: «تک‌همسره-طور».حتی این هم می‌تواند در رابطه‌های مختلف، متفاوت باشد. یک زوج متأهل که از دوستان من هستند، دو دوست دختر مشترک دارند؛ و هر کدام پارتنرهای خودشان را هم دارند ‌(زن، پارتنرهای پسر و دختر دارد و مرد، پارتنرهای دختر). دوست خوبی دارم که از دوست پسرش جدا زندگی می‌کند؛ و معشوقه‌های پسر و دختر دارد، در حین این که دوست پسرش دور دنیا می‌گردد، و در راه، روابط جنسی خودجوش برقرار می‌کند. زوج متأهل دیگری می‌شناسم، که برای آنها «چندمهری» به معنای انجام دادن فعالیت‌هایی با معشوقه‌هایش است که شوهرش تمایل چندانی به آنها ندارد، و در این حال روابط جنسی شوهرش با او حداکثر ۲۵ دقیقه به طول می‌انجامد. آنها همچنین افراد را به تخت خود نیز دعوت می‌کنند. آدام و من معشوقه‌هایمان را جدا از هم نگه می‌داریم (بعدا به آن خواهم پرداخت).نکته مثبت آن این است، که وقتی تصمیم می‌گیرید می‌خواهید افراد یا معشوقه‌های دیگری را در رابطه خود سهیم کنید، می‌توانید به هر شکل که می‌خواهید درش بیاورید. بستگی به همان زوج دارد که تصمیم بگیرند افراد دیگر چقدر در رابطه‌شان سهیم باشند. عموما، قانون اول چندهمسری این است که تمام فعالیت‌های فوق‌برنامه(!) باید به طور اخلاقی، ایمن و با رضایت تمامی طرفین صورت بگیرد. پس از آن، هر دو نفر که با هم در ارتباطند، حدود و شرایط خود را معین می‌کنند.و محض این که فکر نکنید که ما گروه کوچکی از عجیب‌الخلقه‌های ولگرد هستیم، تحقیقات در چندین سال اخیر نشان می‌دهد که ۴-۵ درصد روابط در آمریکا غیرِ تک همسره هستند. و تعداد بیشتری هم به این زمینه علاقمندند. تحقیقاتی که در ۲۰۱۴ در مجله Psychology Today توصیف شده، نشان می‌دهد که بین ۲۳-۴۰ درصد از مردان و ۱۱-۲۲ درصد از زنان کنجکاوند که رابطه چندنفره را امتحان کنند.Valerie Fischer.
Lola Blu :گرافیتیجالبه. اما چرا به همچین چیزی نیاز داری وقتی یه پارتنر عالی تو خونه داری؟بسیاری از مردم احساس می‌کنند که رابطه یا سکس داشتن با تنها یک نفر برای مدت نامعلومی، خیلی سخت و غیرطبیعی است. من همیشه یکی از این افراد بوده‌ام. بیشتر عمرم یک فرد تک‌همسره‌ی مداوم بوده‌ام و دائما در حال خیانت. حقیقتا تا به حال، یک رابطه تک‌همسره موفقیت‌آمیز بیشتر نداشته‌ام.وقتی آدام را دیدم و قرارمان را تعیین کردیم، فهمیدم که می‌توانم همه را یک جا داشته باشم: تعهد و آزادی. و او هم این ها را دارد. و همه برنده‌ی بازی‌اند.بسیاری از زوج‌های غیرِ تک‌همسره به شوخی می‌گویند که زمان بیشتری صرف توضیح دادن رابطه‌شان می‌کنند تا انجام دادنش. ما هم همین طوریم.چرا این قدر با تک‌همسری مخالفی؟نمی‌گویم تک‌همسری غیرممکن است. افراد زیادی را می‌شناسم که روابط تک‌همسره‌ی خارق‌العاده‌ای دارند و با هم خوشبختند. اما افراد زیادی روش‌های سنتی رابطه برقرار کردن را به چالش کشیده‌اند و جواب گرفته‌اند -- همان‌طور که من جواب گرفته‌ام.ما در مسیر، رابطه -- و قوانین -- را می‌سازیم و تغییر می‌دهیم. بله، ما قوانین داریم!اوه، خوبه. شما قوانین دارین. قوانینتون چیه؟ما با تعداد کمی قانون شروع کردیم، و حالا چند قانون بیشتر از چیزی که انتظار داشتیم، داریم. تابه‌حال شده که چیزی به نظر درست نیاید، یا اذیت شده باشیم، پس قوانین را تغییر دادیم. وقتی اتفاقی می‌افتد که اذیتمان کند، از دست هم عصبانی نمی‌شویم، تا وقتی که قوانین فعلی نقض نشده باشند؛ از آن درس می‌گیریم، و یک قانون جدید می‌سازیم.قانون ۱:این اولین قانونی بود که ساختیم: این رابطه، رابطه‌ی اصلی ماست. ذکر کردیم که با پارتنرهای دیگر وقت زیاد نگذرانیم. می‌توانیم با آنها دوست شویم، و بعضا می‌شویم، مخصوصا اگر دو سالی در زندگیمان باشند، اما اگر بیش از این بشود باید جلویش را بگیریم.قانون ۲:صداقت. همیشه. اما این چیزی نبوده که بخواهیم برایش تلاش کنیم (همیشه صادق بوده‌ایم).قانون ۳:همیشه رضایت نفر سوم را جلب کنیم. و همین‌طور، هنگامی که نفر سومی درگیر می‌شود، همدیگر را در جریان بگذاریم.قانون ۴:با دوستان و آشنایان قرار نمی‌گذاریم -- که شامل دوستان شبکه‌های اجتماعی هم می‌شود. یک بار، پروفایل فیسبوک دختری را که آدام با او خوابید، دیدم، و بی‌نهایت زیبا بود. برایم سخت بود چون نمی‌توانستم خودم را با تصوراتم از او مقایسه نکنم (که صرفا توهمات ذهن بزرگ‌پندار خودم بود). اما با هم از این مسأله عبور کردیم. این که او باعث دلخوری من بود باعث نمی‌شد نخواهم او را در آغوش بگیرم و آرامش پیدا کنم. پس از آن یک قانون جدید ساختیم: خوابیدن با دوستان فیسبوکی ممنوع!قانون ۵:دو معشوقه متفاوت در یک هفته برای ما کمی زیاده از حد است، پس ما دور آن را خط می‌کشیم.قانون ۶:همیشه از روش‌های پیشگیری استفاده می‌کنیم. هیچ کس از کلامدیا خوشش نمی‌آید.حسادت نمی‌کنی؟چرا، البته! در روابط تک‌همسره‌ام در گذشته، من خیلی حسود و غیرتی بودم. هر زن جذابی در ذهنم یک تهدید احتمالی بود، و من درباره ارتباط دوست پسرهایم با دخترهای دیگر وسواسی بودم. چون نمی‌توانستیم با هم درباره جذابیت شخص سومی حرف بزنیم، هر مقداری از «لاس زدن» عیب بزرگی بود. در رابطه فعلیم با آدام، او می‌داند که بله، من به افراد دیگری گرایش دارم و با برخی رابطه جنسی دارم. من هم می‌دانم که او هم دارد. تایید شد، مورد بعدی.در ضمن، کمی حسادت همیشه خوب است، و همیشه بعد از چند ساعت تا چند روز فراموش می‌شود. و هیچ چیزی از این دلگرم کننده تر نیست که می‌دانم شب پیش من است و خانه‌اش خانه‌ی من است و این منم که عاشقش است. آدام بهم نشان داد که چقدر دوستم دارد. او تمام جزییات من را می‌داند، می‌داند چه چیزی مرا می‌رنجاند و چگونه با منطق من کنار بیاید. هیچ کس مرا به اندازه آدام نمی‌شناسد،و هیچ کس او را به اندازه من نمی‌شناسد. وقتی درباره‌اش فکر می‌کنم، به نتیجه می‌رسم که احتمال خیلی کمی وجود دارد که او با کسی در ارتباط باشد که از من، برایش بهتر باشد.ما مفهوم مالکیت را در رابطه‌های سنتی حذف کردیم. من و آدام از تنوع لذت می‌بریم، و می‌دانیم که در وهله‌ی اول، حضور معشوقه‌های دیگر احساسات ما را نسبت به یکدیگر تقلیل نمی‌دهد. ما مثل دو دوست با هم حرف می‌زنیم و چیزی را در مکالمه از قلم نمی‌اندازیم، یعنی من بعضاً سوالات احمقانه‌ای از او می‌پرسم -- مثلا، «هنوز دوستم داری؟» و «میخوای با اون دختره بری مکزیک؟» (که مشخصاً جوابهاش به ترتیب بله و نه بود) -- فقط برای این که می‌خواهم از زبان خودش بشنوم. من همین‌طور وقتی معشوقه‌هایش با من رفتار نامناسبی داشته باشند، می‌توانم به او اعتراض کنم، و او هم همین‌طور. چون رابطه ما مبتنی بر صداقت است، می‌دانم که پاسخ یا پیشنهاد صادقانه‌ای می‌شنوم. ما خیلی از ارتباط باز در جوانب مختلف سود کرده‌ایم. «باز» بودن همه چیز است.وقتی با یه زن دیگه بیرونه چی کار میکنی؟بعضی وقت ها دوست دارم وقتی با کسی قرار دارد، نگاهش کنم و از تیپ و قیافه‌اش لذت ببرم، و قبل از بیرون رفتن او را ببوسم. وقتی می‌رود، از تنهاییم استفاده می‌کنم که هر فیلمی دوست دارم ببینم و روی تخت دونفره‌مان لم بدهم. اگر توی مودِ حسادت باشم و نیاز داشته باشم با کسی حرف بزنم، به دوستانم زنگ می‌زنم و از پشت تلفن برایشان گریه و زاری می‌کنم. دوستانم مرا می‌خندانند و احساس بهتری دارم. بعضاً هر دو در یک شب با کس دیگری قرار می‌گذاریم، اما به ندرت اتفاق می‌افتد.اگه عاشق کس دیگه‌ای بشی چی؟ما در مدتی بسیار طولانی، تلاش زیادی کرده‌ایم که رابطه‌ای عاشقانه، دوست داشتنی، و معتمدانه بسازیم که هر دو حس می‌کنیم شکست ناپذیر است. ما آن قدر با هم ارتباط داریم که هیچ مسأله مهمی از قلم نیفتد. توافق کرده‌ایم که اگر روابطمان با کسی کمی دشوار یا شدید شد، تمامش کنیم، اما تابه‌حال این اتفاق نیفتاده است. و در ضمن، ما گزینه‌ی وسوسه را هم ریشه‌کن کرده‌ایم، بنابراین سکس دیگر یک گناه خطرناک و هیجان‌انگیز نیست. بنا به تجربه‌ی من، هیجان ناشی از خیانت می‌تواند اعتیادآور باشد -- خود این عمل می‌تواند دو نفر را به هم پیوند دهد، و متعاقباً به اشتباه، عشق تلقی شود.در ضمن، چیزی به خودی خود در روابط تک‌همسره وجود ندارد که افراد را از عاشق کس دیگری شدن، باز دارد. اگر چیزی هم باشد، من معتقدم ریسک جدا شدنمان کمتر می‌شود، چرا که ما فقط اطرافمان را کاوش می‌کنیم -- و می‌دانیم که آب در کوزه است، و ما فقط گردِ جهان می‌گردیم. وَلِری و آدامممنونم که برام توضیح دادی. حقیقتا، این موضوع به نظرم کاملا منطقی/معقول/مطبوع و خیلی عالی میاد، و من کنجکاوم امتحانش کنم... از کجا شروع کنم؟خب، شاید این به لفظ کلمه، یکی از سوالاتی نباشد که مکررا در این باره می‌شنوم. اما معمولا وقتی سخنرانی‌ام تمام می‌شود، مردم متقاعد می‌شوند که غیرِتک‌همسری را یک نوع رابطه‌ی معتبر بشمارند،‌ و بعضی‌ها هم خواسته‌اند که امتحانش کنند. این کارهایی است که من برای آماده بودن برای یک رابطه‌ی باز، انجام دادم.برای این که شجاعت امتحان این را پیدا کنم، باید اول درک می‌کردم که روابط سنتی که کل عمرم باهاشان آشنا بودم، لزوما تنها نوع رابطه‌ای نبود که بهش دسترسی داشتم. کتابی خواندم، به نام سکس در سپیده‌دم، که تکامل تک‌همسری در انسان را بررسی می‌کند؛ تک‌همسری همیشه نُرم جامعه نبوده. پیش از کشاورزی و رشد جمعیت انسان، بی‌بندوباری جنسی جوامع را تقویت می‌کرده، بجای این که آتش به دامن حسادت بزند. انطباق آن ساختار اجتماعی به کارکرد جامعه‌ی امروز، بهرحال چالش‌برانگیزتر است.دوستی، کتاب دیگری به من پیشنهاد کرد که میان افراد چندهمسره محبوب است، به نام هرزه‌ی مبادی آداب، که مقدمه‌ای به انواع روابط غیرِتک‌همسره در اجتماع امروز است. این کتاب، پاسخِ سوالات زیادی را که طبیعتا درباره روش رفتار در روابط غیرِتک‌همسره برای من پیش می‌آمد، روشن کرد؛ همچنین روش مقابله با حسادت و غیرت بی‌مورد، روش به دست آوردن احساس حمایت از پارتنرت و دوستات، و مهم‌تر از همه، اهمیت عشق و صداقت.من همچنین به طور منظم به پادکست دَن سَوِج، Savage Lovecast، هم گوش می‌کنم، که او در این پادکست به روابط (و روابط غیرِتک‌همسره نیز)، و همینطور اهمیتِ داشتنِ یک زندگی جنسیِ سالم می‌پردازد.از ترکیب منابع مذکور و تجربیات شخصی، یاد گرفته‌ام که یک رابطه‌ی چند‌همسره موفقیت‌آمیز، باید به ارتباط طرفین، صداقت، درک متقابل، همکاری و احترام، اولویت ببخشد -- که در هر نوع رابطه‌ای نیز اهمیت دارند. وقتی این عناصر در کارکرد روزانه و طولانی مدت یک رابطه رعایت شوند، نتیجه‌ی آن به طور شگفت‌آوری قدرتمند است. احساس هراس، حسادت، و بعضا خشم، همه احساسات نرمالی هستند که همه در یک رابطه‌ی باز جایی به طور عادی تجربه خواهند کرد. اگر بتوانید آن ها را تشخیص دهید و درک کنید که این‌ها سد معبر شما نیستند، ناسالم نیست؛ حتی احساسات به‌ظاهر منفی نیز کاربردی هستند، چرا که می‌توانید با منطق و استدلال از آنها عبور کنید، هم به تنهایی، و هم به عنوان یک زوج. این کار به ذهنتان قدرت خارق‌العاده، و به رابطه‌تان اعتبار می‌بخشد. اگر احساس عدم امنیت دارید، از پارتنرتان بپرسید چقدر دوستتان دارد و چقدر شما برایش کامل هستید. اگر دوستتان داشته باشد، به شما اطمینان می‌دهد که قطعا همین‌طور است.منبع: Selfنویسنده: Valerie Fischer</description>
                <category>نوژن ا.</category>
                <author>نوژن ا.</author>
                <pubDate>Wed, 01 Aug 2018 18:52:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>