<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا نیکو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@nykwzhra451</link>
        <description>دانش آموخته ارشد باستان شناسی دوره تاریخی ایران، دانشگاه تهران👩‍🎓</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 14:56:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4391544/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا نیکو</title>
            <link>https://virgool.io/@nykwzhra451</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرنوشت تلخ فولکس قورباغه‌ای و مسافران لی لی پوتی مینی بوس فولکس واگن</title>
                <link>https://virgool.io/@nykwzhra451/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D9%81%D9%88%D9%84%DA%A9%D8%B3-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C-%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-gm3c7oug45ak</link>
                <description>بچه که بودم، هر گاه اسباب بازی‌هایم خراب می‌شد، دل و روده آن‌ها را بیرون می‌ریختم! از آنجا که مادرم علت این رفتارهای کنجکاوانه را درک نمی‌کرد، عروسک‌هایم را قایم می‌کرد. بنابراین، من به سراغ ماشین‌ها می‌رفتم! یادم می‌آید یک ماشین مینی بوس فولکس واگن داشتم که تویش پر از آدمک‌های کوچولو و فسقلی بود. اما این ماشین از کار افتاده بود. در تخیلات کودکانه‌ام، این آدمک‌ها داخل مینی بوس فولکس واگن گیر افتاده بودند و من باید آدم کوچولوها را نجات می‌دادم. بنابراین، یک روز، به دور از چشم مامان، سنگی برداشتم و برای نجات مسافران لی‌لی‌پوتی مینی بوس، سنگ را محکم روی سقف مینی بوس کوبیدم. در ضربه اول، سقف مینی بوس ترک خورد. بار دوم، محکم‌تر کوبیدم که نه‌تنها مینی بوس فولکس واگن نصف شد، بلکه یکی از آدم کوچولوها نیز شکست. با عجله، شواهد صحنه جرم را پنهان کردم.ماشین دوم، ماشینی بود که پدرم در مسافرت به مشهد برایم خریده بود. این ماشین، یک فولکس قورباغه‌ای قدرتی جرقه زن بود. به طور کلی، من عاشق اسباب بازی‌های نوردار بودم، مانند آن فرفره‌های قرمز نوردار؛ یک مدل اسباب بازی که شاید اکثر بچه‌های دهه هفتادی نمونه‌ای از آن را داشتند. یادم می‌آید وقتی فروشنده مغازه، آن فولکس قورباغه‌ای را روی زمین کشید، ماشین شروع به حرکت کرد و نورپردازی فولکس من را به وجد آورد. دیگر کار شب و روز من در مشهد، بازی با فولکس جرقه‌ای شده بود. وقتی مردم مشغول نماز خواندن در صحن بودند من با قدرت ماشین فولکس را روی زمین هل می‌دادم. حتی مدتی بر روی سقف فولکس قورباغه‌ای برای کبوترهای حرم گندم بار می‌زدم. در همان حین، حتی مسافر هم می‌زدم!_ تهران! تهران دو نفر!_ آقا، بفرما بالا، کرایه ۲۰۰ تومنوقتی به هتل برگشتیم حتی در فکر این بودم که برای فولکس قورباقه‌ای یک چادر راه راه آبی سفید تهیه کنم. اما همین که از مشهد برگشتیم متاسفانه ماشین خراب شد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. در کسری از ثانیه فولکس از دست من رها شد. چند تا کله ملق تو راه پله زد و دیگر خبری از جرقه‌های نورانی نبود. از آنجایی که بدنه فولکس قورباغه‌ای شفاف و شیشه‌ای بود داخل آن به خوبی دیده می‌شد. چیزی شبیه به سکه در وسط فولکس قوراغه‌ای بود که جرقه‌ها از آن متصاعد می‌شد. کنجکاوی من برای فهمیدن راز نورپردازی و جرقه ماشین باعث شد تا با سنگ، فولکس قورباقه‌ای خود را خورد خاکشیر کنم. وقتی اون قطعه سکه مانند بد‌‌بو را درآوردم و در دستانم قرار دادم تازه فهمیدم عجب اشتباهی کرده‌ام. آن دیسک بدبو اصلاً ارزش آن را نداشت که فولکس قورباقه‌ای اوراق شود</description>
                <category>زهرا نیکو</category>
                <author>زهرا نیکو</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 00:58:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامیون ماک متفقین و شوفر آب حوضی!</title>
                <link>https://virgool.io/@nykwzhra451/%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%A8-%D8%AD%D9%88%D8%B6%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D8%AA%D9%81%D9%82%DB%8C%D9%86-v8pdbu87ogww</link>
                <description>تیر ماه هشتاد و سه سال پیش بود. جنگ جهانی دوم سه سال قبل آغاز شده بود و کشور ما به دست نیروهای متفقین اشغال شده بود. روس‌ها در شمال کشور و انگلیسی‌ها در جنوب کشور حضور داشتند. در جاده قم به سمت تهران، چندین کامیون ماک در حرکت بودند. یکی از آن‌ها راه خود را به سمت روستایی در سمت غربی جاده کج کرد و وارد روستا شد. اگرچه سال‌ها از عصر چاروادار‌ها و درشکه‌‌ها گذشته بود؛ اما این اولین کامیون ماک متفقین بود که به روستا وارد می‌شد. بچه‌های قد و نیم‌ قد روستا که تا آن زمان چنین ماشینی ندیده بودند، با شوق و هیجان زیادی دنبال کامیون ماک می‌دویدند. آن‌ها فریاد می‌زدند: «خره‌کش‌ها (آب‌حوضی‌ها) آمدند.» کودکان روستا به روس‌ها خره‌کش یا آب‌حوضی می‌گفتند. زیرا به نظر آن‌ها چهره روس‌ها شبیه به کسانی بود که از حوض، لَجَن بیرون می‌کشند!اگرچه برای بچه‌های روستا تماشایی و سرگرمی بود که به نظاره کامیون ماک و شوفر روسی آن بدوند، اما شاید برای بزرگ‌ترها کمی نگران‌کننده بود. هیچ کس نمی دانست این کامیون ماک به کجا می رود؟ شوفر آب حوضی آن به چه قصدی به سمت روستا راه کج کرده است؟ عده‌ای از مردم روستا به تصور اینکه روس‌ها می‌خواهند مزاحم نوامیس آن‌ها شوند، ترس و دلهره عجیبی داشتند. پیرزنی ساده‌ لوح فریاد زد: «وای بیچاره شدیم! روس‌ها به ده ریختند! دختر‌ها را قایم کنید!»آزادخان، کدخدای ده، شنیده بود که چند ماه قبل در یکی از روستاهای قم، روس‌ها تمام گندم و غلات مردم بیچاره را غارت کردند. سپس آن‌ها گوش و بینی آقا رضا، مردی که به خاطر گرسنگی و قحطی یک قرص نان را از آن‌ها دزدیده بود، بریدند و او را سوار بر الاغی کرده و در قم چرخاندند تا درس عبرتی برای دیگران باشد.بنابراین آزادخان و عده‌ای از مردم روستا سراسیمه و با دستپاچگی خودشان را به کامیون ماک رساندند. ماشین و راننده آن در جاده نعل کشان توقف کرد. مرد روسی با عجله از کامیون ماک پیاده شد و در حالی که مردم با تعجب به او زل زده بودند، دو تا جعبه چوبی را از ماشین بیرون آورد و روی زمین گذاشت. روی جعبه‌ها با برگ پوشانده شده بود. مرد روسی خم شد و کمی از برگ‌های روی جعبه را کنار زد. زیر برگ‌ها، زردآلو‌هایِ قیسیِ تازه رسیده بود. او با کمال خونسردی نگاهی به جماعت روستایی انداخت و سپس از مردم روستا خواست تا در ازای دریافت دستمزدی برابر یک قِران، روزانه برای او زردآلوها را آله (نصف) کنند. خلاصه، ورود این کامیون ماک به روستا موجب شد تا زنان روستا به مدت یک ماه برای روس‌ها برگه زردآلو درست کنند و در آن روزگار سیاه میهن برای مدتی به کاری مشغول شوند تا با حقوق بخور و نمیر حاصل از آن، چشم به انتظار روزهای رهایی از اشغال و جنگ و تبعات ویرانگر آن باشند. از این رو شاید بیراه نباشد اگر بگویم که آن کودکان به درستی آن راننده روس را به آب حوضی‌ تشبیه کردند. زیرا او با این کار موجب شد تا اندکی از آن لجن‌های کثیف غارت و قحطی، که کف حوض وطن را اشغال کرده بود، بیرون کشیده شود.</description>
                <category>زهرا نیکو</category>
                <author>زهرا نیکو</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 14:06:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطنت‌های تیغ دار با ماشین‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@nykwzhra451/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D9%86%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-ubseg1worlrg</link>
                <description>عنوان این خاطرات، من را به یاد شیطنت‌های کودکانه‌ام با ماشین‌های واقعی می‌اندازد. اما نه شیطنت‌های بزرگ مثل خلاف رانندگی کردن، زباله ریختن در خیابان، پنچر کردن ماشین همسایه بغلی، خط کشیدن با سکه روی بدنه ماشین مردم و ... بلکه خاطره آن لحظات شیرین و لطیف که همچنان در گوشه و کنار ذهنم زنده‌اند. می‌خواهم شما را به دنیای کودکانه‌ام ببرم، جایی که تلخی لحظه در شیرینی یاد کودکی رنگ می بازدکهن‌ترین خاطره‌ام با ماشین به زمان‌های دور برمی‌گردد؛ زمانی که درست یادم نیست چند ساله بودم، به کجا می‌رفتیم و در کدام جاده بودیم. تنها چیزی که به یاد دارم این است که روی پای بابام در صندلی جلو نشسته بودم، سوار بر ماشین شوهر عمه‌ام. آن روز کشف نور دکمه‌های ضبط ماشین برای من تازه و جذاب بود. با هیجان، دستم را به سوی دکمه‌های ضبط ماشین دراز می‌کردم و با کنجکاوی خیال تلاش می کردم آن دکمه‌های نورانی را در تاریکی شب لمس کنم. در آن لحظات، دختر عمه‌ام با چهره‌ای ناراحت صندلی عقب ماشین نشسته بود و مدام می‌گفت: «بچه، بشین! شیطونی نکن!»  آخرش هم او نگذاشت تا من در دنیای کودکی‌ام جادوی دکمه‌های ماشین را درک کنم!خاطره‌ی دومی نیز دارم که به شش سالگی‌ام مربوط می‌شود. در یک سفری که با مینی‌بوس از مشهد به سمت نیشابور حرکت می‌کردیم. پنجره را باز کردم و دست‌هایم را از آن بیرون بردم. بادی خنک و دلچسب می‌وزید. در همین حین، با تشر زنی که صندلی عقب نشسته بود به خودم آمدم. او از روی دلسوزی و خیرخواهی گفت: «بچه بگیر بشین سر جات! می دونی چقدر اینکار خطرناکه ! ممکنه دستات قطع بشه!»خاطره سوم یک شیطنتی بود که من در دوره دبستان به دوستانم یاد دادم. اسم این شیطنت را «شوخی تیغی» گذاشته بودم. این شیطنت به این ترتیب بود که ابتدا با دوستانم به صحرا می‌رفتیم و تیغ‌های بزرگ علفی  را از تو صحرا جمع می‌کردیم. قبل از اینکه ماشینی از جاده خلوت روستایی عبور کند. آن‌ها را وسط جاده رها می‌کردیم. بعضی خودرو‌های عبوری از کنار تیغ‌های علفی رد می شدند اما بعضی خودرو‌ها از روی آن‌ها رد می شدند یا تیغ به آن‌ها می‌چسبید و صدای جالبی تولید می‌کرد. بعضی مواقع تیغ‌های علفی که به انتهای ماشین‌ها می‌چسبیدند توسط ماشین‌ها حمل می‌شدند که باعث می‌شد ما بچه‌ها مست و خوشحال از ذوق و شادی شیطنت کودکانه، به این صحنه مضحک بخندیم. خلاصه این ته خلاف‌ها و شوخی ‌های بچگی ما با ماشین‌ها بود</description>
                <category>زهرا نیکو</category>
                <author>زهرا نیکو</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 20:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>