<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های والا حمداللهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ofvala</link>
        <description>| یک علی | سینه فیل | نِتیزن | تِک لاور |</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:27:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/426965/avatar/NH3ArE.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>والا حمداللهی</title>
            <link>https://virgool.io/@ofvala</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی وبسایت Human Benchmark</title>
                <link>https://virgool.io/@ofvala/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-human-benchmark-supcunxlvnsh</link>
                <description>www.humanbenchmark.comکسایی که به حوزه‌ی تکنولوژی علاقمند هستند حتما با واژه‌ی بنچمارک یا همان محک زنی آشنا هستند. نرم افزار هایی هستد که قدرت پردازش پردازنده ها را با به چالش کشیدن آزمایش می کنند و آخر سر به آن ها نمره می دهند و این امکان را فراهم می کنند که با قدرت دیگ پردازنده ها مقایسه شان کنیم.مغز ما انسان ها هم یک نوع پردازنده است و قدرتش در آدم های مختلف با هم یکی نیست. آماده اید تا وارد همچین چالشی  شوید؟ سایت بنچمارک انسانی تست های متنوعی دارد که می توانید آن ها را انجام دهید و نتیجه خودتان را با بقیه مقایسه کنید و بفهمید که آیا در آن حوزه از میانگین انسان ها بالاتر هستید یا نه؟اولین تست: تست زمان واکنش به صفحه مانیتو خیره می‌شوید و منتظر می مانید تا رنگ صفحه تغییر کند، حواستان را جمع کنید صحبت از میلی ثانیه هاست!دومین تست: تست حافظه توالیتست حافظ توالیدر این تست خانه ها به ترتیب روشن می شوند و شما باید ترتیت آن ها را حفظ کنید و دوباره مثل همان تکرار کنید؛ در ابتدا آسان به نظر می رسد اما مغرور نشوید، از مرحله هشتم به بعد برای خودش چالشیست.تست سوم: سرعت هدف گیریتست هدفگیریاین بار شما باید سرعت عمل خود را در هدفگیری نشان دهید. سی هدف وجود دارد که با کلیک کردن روی هر هدف مکانش جا به جا می مشود و باید سریع عمل کنید؛ دوباره مســـأله میلی ثانیه هاست، حواستان را جمع کنید!تست چهارم: حافظه اعدادتست حافظه اعداد تا حالا به این فکر کردید که تا چند رقم می‌توانید حفظ کنید؟ خودتان را بسنجید. از یک عدد یک رقمی شروع می شود و هربار زمان محدودی دارید تا کل عدد را حفظ کنید و سریعا وارد کنید. موفق باشید!تست پنجم : سرعت تایپ تست سرعت تایپپاراگراف مقابلتان را باید خیلی سریع و صحیح و درست تایپ کنید و در پایان تعداد کلماتی که می توانید در یک دقیقه بنویسید را برای شما نشان می دهد. این سایت چهار تست دیگر دارد که بهتر است خودتان کشف کنید. حتما حواستان باشد که قبل از انجام تست ها یک حساب کاربری بسازید تا بتوانید نمره هایتان را با دوستان خود به اشتراک بگذارید. https://humanbenchmark.com/tests/typing </description>
                <category>والا حمداللهی</category>
                <author>والا حمداللهی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 20:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشینی که هر چیزی را ناپدید می کند</title>
                <link>https://virgool.io/@ofvala/the-machine-which-makes-everything-disappear-2012-c91fuunkijz9</link>
                <description>The Machine Which Makes Everything Disappear 2012  لذتی که در کشف و تماشای فیلمای کمتر دیده شده و قدر نادیده و به نحوی شاهکار انقدر زیاد است که پس از مدتی دیگر دلت نمی آید سراغ فیلم های به قول معروف پروداکشن بالا بروی.این فیلم یکی از آن ناب هاست؛ که یکسالی می شود از اولین بار که تماشایش کردم می گذرد اما از همان روز در من جاری ست. یک فیلمساز بی نام و نشان گرجی در یک پروژه ی کاملا تجربی که فکر می کنم خودش هم انتظار نداشت ماحصل کارش این چنین بر دل نشیند این اثر را ساخته است.اثری که در چندین لایه حرف هایی برای گفتن دارد.فیلمساز با یک ایده ی ناب شروع می کند و یک آگهی پخش می کند که هر نوجوان یا جوانی که فکر می کند داستان زندگی اش می تواند تبدیل به یک فیلم شود برای مصاحبه بیاید. حال همین مصاحبه با افراد واقعی که از زندگی و عقاید خود می گویند دستمایه ساخت این فیلم شده است.این اثر شاید در وهله ی اول شبیه آثار سینمایی معمول نباشد اما از هر اثر سینمایی ای که این ادعا را دارد سینمایی تر است و دین خود را به سینما ادا می کند. در این فیلم با انسان هایی مواجه هستیم که نگرش شان به زندگی هرچند هم که تلخ باشد اما به آن مثل یک اثر هنری نگاه می کنند و در نهایت آن را زیبا و شایسته ی دیدن می دانند.اگر به دنبال تماشایی فیلمی خارج از کلیشه های موجود هستید و دوست دارید نه که روزها و ماه ها بل که سال ها یک اثر ذهنتان را قلقلک دهد و سوال ایجاد کند این فیلم را ببینید.این سوال که &quot;اگر یک ماشین بود که هرچیزی را می توانست ناپدید کند، چه چیزی را با آن ناپدید می کردی؟&quot; در طول فیلم از آدم های زیادی پرسیده می شود، اولین چیزی که به ذهن شما آمد چه بود؟یادداشت [والا] بر فیلمِ:The Machine Which Makes Everything Disappear 2012</description>
                <category>والا حمداللهی</category>
                <author>والا حمداللهی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 23:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم ها، عواقب آن ها؛ دراما یا مدارا</title>
                <link>https://virgool.io/@ofvala/if-i-were-chandler-izzbtcxzhnlj</link>
                <description>سریال فرندز | از راست به چپ: مانیکا، ریچل، چندلر، جوییمن اگر جای چندلر بودم چه می کردم؟یک توضیح کوتاه می دهم و می روم سر اصل مطلب؛ یکی از بهترین اپیزود های سریال فرندز به نظر بنده قسمت آخر فصل ششم آن است، نه به این خاطر که بیشتر خنده دار باشد، نه؛ اتفاقا من اکثر مواقع بیشتر درگیر مفاهیم و داستان روابط و تصمیمات این شش شخصیت می شوم تا خندیدن به موقعیت های کمدی آن؛ البته از هیچکدام نمی شود و نباید گذشت.چندلر و مانیکا مدتی است که باهم دوست هستند و چندلر در سر دارد تا به مانیکا پیشنهاد ازدواج دهد، اما بخاطر سوتی های که بقیه دوستان می دهند گمان می کند که مانیکا از این ماجرا بو برده است و غافلگیر نخواهد شد، از آن جا که این مسئله برای چندلر مهم است، دست نگه می دارد و خود را به آن راه می زند و حتی بیشتر از گذشته که واقعا از ازدواج و تعهد می ترسید، پیش مانیکا از ازدواج بد می گوید تا ذهن او را منحرف کند و موقعی که حلقه را به اون نشان می دهد بیش از اندازه غافلگیر شود.اما چندلر بیچاره بد شانسی می آورد و درست در همین روزها سر و کله ی ریچارد پیدا میشود. ریچارد دوست پسر سابق مانیکا که بیست سالی از او بزرگتر بود و آخر سر همین اختلاف سن باعث شد تا آن ها علی رغم حرارت و عشق بسیار بین شان از هم جدا شوند. یکی دیگر از عوامل جدایی آن ها این بود که ریچارد به خاطر سن بالایش نمی خواست بچه دار بشود و مانیکا عاشق بچه داری بود.حالا ریچارد دوباره آمده و می گوید که نتوانسته مانیکا را فراموش کند و آن قدر هنوز عاشق اوست که هم میخواهد با او ازدواج کند و هم بچه دار شود؛ مانیکا با شنیدن این حرف ها دچار شک اساسی در مورد رابطه اش با چندلر می شود و می رود به آپارتمان ریچارد تا با او حرف بزند.در همین حین چندلر از این ماجرا خبردار می شود و رفتاری از خود نشان می دهد که دقیقا می خواهم در مورد آن بحث کنم.چندلر که همیشه وقتی پای ریچارد در میان بود احساس نا امنی می کرد چون شاهد آن رابطه ی آتشین میان آن دو بوده و همیشه بیم داشت که مانیکا را به ریچارد خواهد باخت. چندلر هراسان به سوی آپارتمان ریچارد می رود تا مانیکا را پس بگیرد. چندلری که همیشه به عدم شجاعت و آسیب پذیری می شناختیم سر سختانه مبارزه می کند تا محبوبش را که دچار شک شده را باز پس بگیرد. در آخر اینچنین هم می شود و چندلر و مانیکا باهم ازدواج می کنند. اما اگر من جای چندلر بودم چکار می کردم؟ من به شخصه اگر آن لحظه جای چندلر بودم نمی رفتم سراغ مانیکا. نه اینکه چون عاشقش نیستم نه. چون چندلر مدارا را بر دراما ترجیح داد. مدارا کرد و محبوب اش را پس گرفت، اما من دلم می شکست، ترک می کردم، چون نمی توانستم تحمل کنم که حتی لحظه ای دچار شک شده و دیگری را بر من ترجیح داده. ولی نتیجه ی کدام قشنگ تر است؟   مدارا؟   یا دراما؟</description>
                <category>والا حمداللهی</category>
                <author>والا حمداللهی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 23:01:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاقبت صلح درونی</title>
                <link>https://virgool.io/@ofvala/%D8%B9%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-v5oqbcz5g3ue</link>
                <description>والا بر لب پرتگاهی در ماسوله | گیلانحس خوبیه وقتی با خودت به صلح میرسیمذاکرات رو تموم میکنیدیگه جنگی نیسیه قطعنامه صادر میکنی برا خودت که قطع میکنه هرچی احساس معصومانه و کودکانه ای قبلا تو قلبت جریان داشتندیگه فعال های حقوق بشرِ توی خونت بازنشسته میشنمثل همین عکس روی لبه ی یه پرتگاه میشنی و به مِه خیره میشیبه همه ی اون چیزی که میخوای میرسییه صلحِ ساکت و آرامنه پرنده ای میرینه روی شونه ت نه ماشینی آبِ چاله رو میپاشه رو لباستچون نه صبحدم به باغ میری و نه موسمِ بارون قدم به خیابون میذاریاما این چیزیه که واقعا میخوای؟حالا حقوق فعالای حقوق بشر رو کی میده؟ حالا که خبری نیست توی دنیا کی قراره جواب بچه های قد و نیم قد گزارشگر میانسال بی بی سی رو بده؟</description>
                <category>والا حمداللهی</category>
                <author>والا حمداللهی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 10:46:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مورد عجیب قطار و تورج</title>
                <link>https://virgool.io/@ofvala/%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%AC-uwvkcbps3vp6</link>
                <description>ساعت حول و حوش ۴ بامداد بود که بی خوابی زده بود به سرم و داشتم تو راهرو های قطار تهران-تبریز قدم میزدم که تورج رو دیدم.تورج متولد سال ۱٣۰۵ عه که ٢٧ مردادِ سال ۱٣٣۵ توی همین واگن و چند ماه مونده به دهه ی چهارم زندگیش کشته میشه.از اونموقع تا الان روحش توی این واگن و واگن های کناری سرگردان و وِیلانه و هیچ مبدا و مقصدی نداره.ولی خودش خیلی هم از این اوضاع ناراضی نیست و میگه که گامِ دوم زندگی پس از مرگش توی این قطار بسیار لذتبخش است و از رفاه کامل برخوردار است.تورج گفت که : ببین والا من قبلِ مرگم هر بار که میخواستم سوارِ این قطار بشم باید مبلغ دو پهلوی و سه عباسی که الان معادل ششصد هزار تا خ... امم ریال پرداخت میکردم. ولی الان میتونم بصورت رایگان تا خودِ روز جزا این جا جا خوش کنم.از این جا و آن جا صحبت پراکندیم و یه سری سوال در مورد زندگی بصورت روح اونم تویِ قطار ازش پرسیدم در ذیل میگم.پرسیدم که از امکانات مدرن میتونه استفاده کنه که گفت آره ما فقط کافیه اراده کنیم. هیچ چیز دیگه ای نیاز نیست.گفتم پس چرا اراده نمیکنی و از این قطار گورتو گم نمیکنی؟گفت که اولا مودب باشدوما من توی این قطار کشته شدم. توی این قطار مردم. اینجا چشامو بستم. خون من توی خاک این قطار جاریه. چرا باید ترکش کنم. من به این قطار وابسته ام. یه آدم باید خیلی بیشرف باشه که اون مکانی که توش مرده رو ترک کنه.گفتم که حالا چی شد که کشتنت؟گفت که من اصلا تا اون لحظه ای که بزنن دهن مَهنَمو صیقل بدن خبر نداشتم که همچین اتفاقی قراره برام بیفته.پرسیدم یعنی موقعی که زنده بودی هیچ خبطی نکردی؟گفت که چرا با احساساتِ یه نفر بازی بازی کردم.گفتم: خُب... ناموسی بود؟گفت: نههههه. بگذریم.بعد ازش پرسیدم که شما روح ها میتونین از دیوار رد بشین؟گفت آرهگفتم: یعنی اصلا اجسام برای شما معنایی ندارن؟گفت آرهگفتم پس چجوری الان روی کف قطار وایسادی؟یه نگاه نگرانی رو روانه ی چشمام کرد و پایین نگاه کرد و عین اون گرگه توی میگ میگ که وقتی پایینو نگاه میکرد میفتاد این رفت توی کف قطار و محو شد.یه نیم ساعتی خبری ازش نبود که دوباره دیدمش گفتم کجا رفتی ؟گفت این موردو که گفتی من آگاه شدم که نمیتونم روی کف قطار بایستم و تا خود مرکز کره ی زمین رفتم.گفتم :خوب؟ چجوری برگشتی؟گفت: مگه بهت نگفتم که کافیه فقط اراده کنی؟پ.ن:اینم یه عکس از تورج خان با شلوار شیش پیل و کاپشن چرمعکسی از والا و تورج | قطار تهران-تبریز | 20 اسنفد 1397 ساعت 5 بامداد[والا]</description>
                <category>والا حمداللهی</category>
                <author>والا حمداللهی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 00:40:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای درِ جادویی در حوالی میدان شهرداری رشت</title>
                <link>https://virgool.io/@ofvala/magicdoorinrasht-hdbkfsu8aogz</link>
                <description>مکانی در حوالی میدان شهرداری | رشتدوتا تابلو نصب شده بود روی در، سمت راستی نقاشی یک سگ شبیه الاغ بود که روش نوشته بود ورود ممنوع و داخل پرانتز خطر، ولی روی سمت چپی نوشته بود خطر و داخل پرانتز ورود ممنوع و نقاشی یک الاغ شبیه سگ. به والا گفتم بریم داخل؟ اهل خطر هستی؟والا جلو تر راه افتاد و رفت سمت در و آروم بازش کرد. عجیب بود. خیلی عجیب. چرا باید اینجا ورود ممنوع باشه. اینجا که همون میدون شهرداریه. مسخره کردن مارو؟ نه سگ الاغ سانی و نه الاغ سگ سانی.هردو متعجب قدم زدیم و رفتیم میان جمعیت. همین که نزدیکشون شدیم احساس کردیم یه جای کار میلنگه. این آدما فرق داشتن انگار. انگار واقعی نبودن. آخه همه با لبخند نگامون میکردن. یجوری که انگار هزار ساله مارو میشناسن. اکثرشون سلام میکردن و احوالمونو میپرسیدن. حتی راننده تاکسیا. حتی مامانا حتی باباها. انگار اینجا لازم نبود بشناسنمون. همه دوستمون داشتن. یه خانوم میانسال که با دوتا پسر کوچولوش داشت قدم میزدن نزدیکمون شدن و بهمون شوکولات دادن. یه آقایی اومد و پرسید ازمون که میخواین دردودل کنین؟ من و والا هم همونجا وسط سبزه میدون نشستیم و با اون آقاهه دردودل کردیم. یه دختر خانوم هم اومد سریع با والا ازدواج کرد و رفت خونه شون. همه چی خیلی خوب داشت پیش میرفت. هرچی که آرزوشو داشتیم برآورده میشد. هرچی دلمون میخواست سریع جلو رومون بود. دیگه داشتیم پررو میشدیم اساسی. ولی من ته دلم یه اضطرابی داشتم. هیچ چی سر جاش نبود. انگار ما مرکز عالم بودیم و این سنگینی زیادی داشت. ما عادت داشتیم که دیده نشیم و این باعث شده بود که خیلی آزاده زندگی کنیم. والا رو از وسط ماه عسل کشوندمش بیرون دستشو گرفتم سریع برگشتیم سمت این در. اومدیم این ور و درو بستیم. خیلی سبک شدیم. خیلی سبک شدم.[والا]</description>
                <category>والا حمداللهی</category>
                <author>والا حمداللهی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 00:28:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تأملی در باب پدیده ی عکاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@ofvala/reflectsonphotography-oji54jrnysmu</link>
                <description>تصویری ثبت شده از والا در مترو تهران | سال های دوراین تصویر شاید تصویر اولین مواجهه ی من با پدیده قطار زیرزمینی باشد. دقیق نمیدانمولی واقعا دوست دارم که یادم بیاید دقیقا در آن لحظه وقتی آن ژست ترسناک(واقعا ترسناک) را گرفته ام و منتظرم والدینم از من عکس بگیرند به چه چیزی فکر می کردم؟دقیقا لحظه ی رد شدن متروست و من ِ خردسال شاید مبهوت عظمت و صدای عجیب این قطارِ خنک شده ام.حتی دلیل خبردار ایستادنم را نمی دانم. شاید دوست دارم تمام توجه ام صرف نگاه و دقت در این پدیده ی نو باشد برایم، اما افسوس که باید در ناراحت ترین حالت ممکن بایستم تا عکسی از من گرفته شود و سندی برای آیندگان باشد در باب سبک زندگی خردسالی ام.فلسفه ی عکس گرفتن برای ثبت یک لحظه از زندگیمان به عنوان خاطره برای سال ها بعد است، درسته؟حالا من یک سوال دارم؛ اگر دوربینی وجود نداشت من در آن لحظه ی خاص هیچ دلیلی برای خبردار ایستادن و تکان نخوردن نداشتم و فقط شاید با یک هیجان کودکانه ای رد شدن قطار را نظاره گر بودم.پس دوربین لحظه ی واقع را ثبت نکرده است؛ بلکه به شکل فجیعی آن را در آن واحد تحریف کرده و سپس به عنوان سندی راستین ثبت کرده است. ولی دروغ ترین دروغ است.[والا]</description>
                <category>والا حمداللهی</category>
                <author>والا حمداللهی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 00:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر معنای یک انسان برای دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/@ofvala/definition-of-human-rrtrka9bvnwn</link>
                <description>مثل تمام کلمات انسان ها هم معنایی دارند، هم معنایی کلی و هم نسبی؛ مثلا واژه‌ی کرفس در لغتنامه‌ی دهخدا چنین تعریف شده است:&quot;رستنی ای باشد که از آن ترشی سازند، یعنی در میان سرکه اندازند و خورند و گویند تخم آن شهوت مردان و زنان را برانگیزاند و از این جهت است که زنانی را که بچه شیر دهند از کرفس خوردن منع کنند.&quot;این تعریف کلی کرفس است اما کرفس برای عده ای مساوی است با تهوع و برای برخی دیگر که آبش را می‌خورند، برابر است با سلامتی و لاغری؛ و برای عده ای شاید هر دوی این ها، یعنی با این که حالت به هم می‌خورد، بخوری تا لاغر شوی!اما انسان چگونه معنا می‌شود؟ یک انسان برای یک انسان دیگر چه معنایی دارد؟ یک معشوق برای عاشق؟ یک رها شده برای یک رها کننده؟در جستجوی معنای کلی انسان به گزاره‌های جالبی برخوردم، به عنوان مثال عمید می‌گوید که انسان:&quot;جانداری از راسته‌ی پستانداران با ده انگشت کارساز، که روی دو پا راه می‌رود و به سبب داشتن مغز پیشرفته، قادر به تکلم و تفکر است.&quot;چه جمله‌های جالبی که با این تعریف نمی‌شود ساخت؛ مثلا عاشقی رو به معشوق کند و بگوید: محبوب من، تو مورد علاقه‌ترین جاندارِ از راسته‌ی پستانداران با ده انگشت کار سازِ من هستی، که روبروی دو چشم من روی دو پا راه می‌روی و کاری با من می‌کنی که حتی به سبب داشتن مغز پیشرفته قادر به تکلم و تفکر نباشم!همین عاشق و معشوق مافوق الذکرِ مفروض را در نظر بگیریم و بحثمان را بگسترانیم؛ معشوق با شنیدن آن جمله قند در دلش آب می‌شود و بصورت پارادوکسیکالی از عدم توانایی تکلم و تفکر یار خویش خرسند می‌شود. هرچه بین این دو انسان رد و بدل می‌شود خوش است، حتی فحش، حتی دلخوری لحظه‌ای؛ چرا؟ چون این دو انسان در یک فازی هستند که انسان روبری آن ها که دارد دل می‌برد یک معنای بازتعریف شده‌ای دارد. یک تعریفی فراتر از ده انگشت کارساز؛ شاهد می‌آورم، چشمانم،که خود دیده اند مردی که نُه انگشت کار ساز داشت اما یارش او را انسان می‌دانست. اتفاقات، شرایط، جغرافیا، احتمالات، همه دست به دست داده اند تا این دو انسان با یکدیگر آشنا شوند و تعریفشان از دیگری را هر روز، به روزرسانی کنند. و تعریف ها فراتر از انگشتان کارساز بروند(البته انگشتان کارساز تا مدت ها اهمیت خطیری در رابطه دارند).اما آن کسی که این جاندار پستاندار را ساخته یا برنامه‌نویسی کرده است، یک دکمه مخفی میان کد ها گذاشته که تمام این تعریف های بروزرسانی شده را یکجا پاک می‌کند و همه‌ی تعاریف و معنا ها، بر می‌گردند به تنظیمات کارخانه‌ی &#x27;جاندار پستاندار سازی&#x27;!یک سوء تفاهم بزرگ می‌تواند آن جاندار را که معنایش را برای آن دیگری به حد اعلا رسانده بود، به زمین بزند و همه چیز برگردد به اول. همان تعریف ساده‌ی انسان. حتی در مواردی، مصیب وارده آنقدر مهیب است که از آن معنای اولیه هم افول می‌کند. بطور مثال آن دو عاشق و معشوق یاد شده در بالا پس از دوران خوشی که داشته‌اند یک سو تفاهم بزرگ می‌آید و داغان می‌کند همه چیز را، دیگر آن عاشق مقصر، حتی ده انگشت کارساز ندارد، چون هرچقدر هم با آن ها بنویسد دیگر آن جاندارِ دو پا روبرویش راه نخواهد رفت...[والا]</description>
                <category>والا حمداللهی</category>
                <author>والا حمداللهی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 20:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلینیک پیردرمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@ofvala/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-gylbqc6rthhe</link>
                <description>خسرو هفتاد و سه سال دارد و در یکی از خیابان های ونک، تنها زندگی می کند. همسرش 14 سال پیش از دنیا رفت. هر دو پسرش خارج از کشور زندگی می کنند و پسر اولی سالی دو بار و پسر دومی سالی یکبار به او تلفن می کنند. خسرو و همسر مرحومش ایرانه خانم زندگی مشترک بسیار مسالمت آمیزی با هم داشتند و بی اندازه عاشق همدیگر بودند؛ اما ایرانه خانم چهار سال آخر زندگی اش دچار بیماری آلزایمر شد و هر چه بود و نبود را از یاد برد، حتی اسم خودش. آن سال های آخر خسرو هر بار با فهمیدن این که اکثر خاطرات مشترکشان دیگر در خاطر جگرگوشه اش نیست صدبار از درون می مرد.این سال های آخر، خسرو بسیار تغییر کرده بود. یک آدم منزوی که به ندرت لب به حرف و خنده می گشود. از خیلی از چیز ها متنفر شده بود. بطور مثال از سالنامه ها. هر بار که سالنامه را باز می کرد و صفحات خالی آن را می دید غمباد می کرد. در دل خود می گفت: آخر من چطور این خطوط را پر کنم؟ چه بنویسم؟ چرا این سالنامه خالی بودن روزگار مرا به رخم می کشد؟یک روز پاییزی دل چسب بود که خسرو لباس هایش را پوشید و آن بارانی قدیمی که ایرانه برایش خریده بود را بر تن کرد و از خانه ی تنهایی اش بیرون زد. نم نم باران می زد و خسرو خیابان ها را بالا و پایین می کرد. مردم شهر غمگین بودند، و در نظرش اینچنین می آمد که گویی همه آلزایمر گرفته اند، در عجب بود که چرا همه انگار می دوند هراسان، چرا کسی خاطره نمی سازد؟ چرا همه تنها تنها قدم می زنند در این روز قشنگ پاییزی. ترجیح داد سرش را پایین بیاندازد و راه برود. کف پیاده رو نوشته ای نظرش را جلب کرد. نوشته بود&quot; اگه پیری بپیچ سمت راست&quot;، این نوشته انگار که جادویش کند او را به سمت راست کشاند و وارد یک کوچه ی نسبتا باریک شد. یه تابلوی سبز رنگ دید که نوشته بود&quot; کلینیک پیر درمانی&quot;، واقعا برایش عجیب بود. تا حالا همچین چیزی نشنیده بود.بی اختیار وارد ساختمان شد و دید که یک بانوی زیبارو، دمِ ورودی، پشت یک میز نشسته است. منشی لبخندی به خسرو زد و گفت:- سلام جناب. خوش آمدید. وقتتان بخیر. در خدمتتان هستم.خسرو که واقعا نمی دانست داستان از چه قرار است با یک چهره ی متعجب گفت:- سلام. روز شما هم بخیر خانوم. کلینیک پیردرمانی یعنی چه؟ شما اینجا دقیقا چه چیز را درمان می کنید؟خانم منشی لبخندش ملیح تر شد و با گشاده رویی گفت:- خدمتتان عرض کنم که ما در این کلینیک یک سری خدمات برای سالمندان ارائه می دهیم. جریان ازین قرار است که شما اول نوع خدمتی را که می خواهید انتخاب می کنید و بعد هزینه اش را پرداخت می کنید و داخل یکی از آن کابین ها می نشینید. بسته به انتخابتان یک نفر کابین کنار کابین شما می نشیند و از زندگی خودش برایتان تعریف می کند. انتخاب هایی که شما دارید اینها هستند: کودک، نوجوان، جوان و میانسال. از هر دو جنس زن و مرد. و حتی میتوانیند نوع خاطراتی را که میخواهید بشنوید را انتخاب کنید: خاطرات خنده دار، خاطرات عاشقانه، خاطرات غمگین - اصلا پیشنهاد نمیشود - خاطرات ماجراجویانه. در خدمتتان هستم جناب. هرکدام را که بخواهید برایتان بنویسم.خسرو بازهم قانع نشد که این ها چه ارتباطی با پیری و پیر درمانی دارند. اما کمی کنجکاو شد و این که کار دیگری نداشت که انجام بدهد، پس با یک هیجانی که از او انتظار نمی رفت، گفت:- یک دختر جوان میخواهم- با خاطرات عاشقانهخانم منشی سرش را انداخت پایین و طوری که خسرو نبیند یک نیشخندی زد و گفت:- بفرمایید چند لحظه بنشینید، خبرتان می کنم.خسرو رفت و روی صندلی انتظار نشست. سالن پر بود از پیرمرد ها و پیرزن های اخمو و بی جان. بیست دقیقه گذشت و اسم خسرو را صدا زدند.خسرو بلند شد و با ذهنی پر از سوال به سمت کابین شماره ی 7 رفت و درش را باز کرد و داخل شد. کابین ها مثل آن کابین کلیساها بودند که مسیحیان داخل آن اعتراف می کردند؛ و طوری طراحی شده بودند که چهره همدیگر را نمی توانستند ببیند و فقط صدای همدیگر را می شنیدند. چند ثانیه گذشت و صدای دختر جوانی سکوت داخل کابین را شکست:- سلام. شما خاطرات عاشقانه سفارش داده اید و خاطرات عاشقانه را امروز من تعریف می کنم. چون دیروز اتفاقات خوب و عاشقانه ی بسیاری برایم رقم خورد. دیروز من و نامزدم مسافرت رفتیم. نه اینکه مسافرتمان چند روز طول بکشد. همه اش یک روز بود. صبح رفتیم و شب برگشتیم. کاملا بدون برنامه. شب قبل اش حرف میزدیم که یکهو نامزدم گفت فردا صبح برویم شمال و شب برگردیم. من هم عین دیوانه ها گفتم باشد و صبح ساعت 5 راه افتادیم با موتور به سمت جاده چالوس.خسرو که اینها را از زبان دختر شنید لبخندی روی لبش شکفت و یاد خاطرات دوران جوانی خودش افتاد. آخر او هم همیشه کارهای یکهویی و بدون برنامه زیاد انجام می داد و از این قبیل خاطرات زیاد داشت.دختر ادامه داد:- در راه چند بار نزدیک بود تصادف کنیم اما آنقدری حالمان خوب بود که اگر می مردیم هم می ارزید. میانه های راه موتور را داد به من و گفت که تو باید برانی. من اولش قبول نمی کردم اما به زور مرا گذاشت پشت فرمان. خلاصه که نزدیک بود ته دره نازل شویم. اما بسیار خوش گذشت.خسرو از شنیدن این خاطرات از دهان این دختر جوان اشک در چشمهایش جمع شد ولی حالش خیلی خوب شده بود. مخصوصا آن طوری که با آب و تاب تعریف می کرد. دختر چندین خاطرات دیگر هم تعریف کرد و زمان به پایان رسید.خسرو داشت از کابین بیرون می آمد که یک پیرزن را دید که از کابین روبرویی خارج میشد و او نیز خنده ای بر لب داشت. به نشانه ی سلام سری تکان داد و هر دو کمی لبخند زدند. خسرو از کلینیک خارج شد و به سمت خانه اش رهسپار شد. در مسیر بیشتر به پیرامونش دقت کرد و مثل مسیر رفت، تمام مدت سرش پایین نبود. حرف های دختر جوان دوباره در سرش پخش می شد و همزمان داشت به زوج هایی که دستان همدیگر را راگرفته اند و در پیاده رو راه می روند نگاه می کرد.***سه روز گذشت و خسرو دلش خواست که دوباره به کلینیک سر بزند. این بار می خواست کمی طعم دوران کودکی را بچشد. برای همین این بار موقع سفارش با لحنی شیرین گفت:- کودک، پسر، ماجراجوییخانم منشی دوباره با همان لبخند ثابت روی لبانش گفت:- بفرمایید بنشینید تا کابینتان آماده شود.خسرو نشست و هنوز هیچ چیز نشده شور کودکی او را فراگرفت. یاد بچگی های خودش افتاد که خیلی بازیگوش بود و یک لحظه هم یک جا بند نمی شد و همه را اذیت می کرد. با این که سالیان زیادی از کودکی اش می گذشت اما خاطرات آن دوران را بهتر از خاطرات میانسالی و پیری اش به یاد می آورد.کابین آماده شد و خسرو را صدا زدند. وارد کابین شد و سلام داد. یک پسر بچه ی حدودا 8 ساله با صدای تخس جواب سلامش را داد و بی مقدمه شروع کرد:- امروز صبح با ساسان نوری از مدرسه در رفتیم و رفتیم گیم نت. در راه گیم نت ساسان از گل فروشی یک شاخه گل دزدید و بعدش آن را داد به یک خانوم جوان که در پیاده رو داشت راه می رفت و بعدش فرار کردیم. خانوم فکر کرد ما گل فروشیم و افتاده بود دنبالمان تا بهمان پول بدهد. بالاخره ما را گم کرد و رفتیم گیم نت و سه ساعت بازی کردیم.پسرک چندین و چند خاطره دیگر تعریف کرد و خسرو در حین شنیدن حرف های این پسرک لحظه ای نبود که نخندد و حتی بعضی جاهایش قهقهه می زد. وقتش تمام شد و از کابین بیرون آمد. این بار هم همان پیر زن را دید و باز هر دو لبخند زدند. این بار مدت لبخند ها بیشتر شده بود. در راه برگشت به سمت خانه، خسرو چیزهای عجیبی دید که بسیار متعجبش کرد. اکثر کسانی که در خیابان ها و کوچه ها بودند خردسال و کودک بودند و بی امان داشتند بازی و بازیگوشی میکردند و از سر و کول هم بالا می رفتند.***یک ماه گذشت و خسرو در طول این یک ماه دو یا سه بار در هر هفته کلینیک می رفت و اکثر روز ها هم آن پیر زن را می دید ولی هنوز هم کلام نشده بودند. هربار که میخواست با او سر صحبت را باز کند چیزی در درونش به او این اجازه را نمی داد. طی این یک ماه خسرو بسیار تغییر کرده بود. حتی از نظر جسمی هم بهتر شده بود و کمتر دچار خستگی و درد می شد. اما باز هم حس می کرد که یک چیزی کم است.***خسرو هر روز مشتاق تر می شد برای رفتن به کلینیک و برای جلسه دهم وارد کلینیک شد و بی مقدمه گفت:- زن، جوان، خاطرات جوانیمنشی که دیگر خسرو را به جا می آورد گفت:- چشم آقا خسرو، بفرمایید بشینید. ببینم میتوانم برایتان خاطرات جوانی گیر بیاورم یا نه.خسرو امروز دل تو دل اش نبود. از آن روزها بود که واقعا حس می کرد که هنوز جوان است و دلش فقط با گوش دادن به خاطرات دیگران آرام نمی شود. چندین بار خواسته بود که این خاطراتی که در کلینیک می شنود را در سالنامه بنویسد اما هر بار بعد از نوشتن یک پاراگراف آن را پاره می کرد.خسرو را صدا زدند و وارد کابین شد؛ زن جوانی آمد و شروع کرد:-خوب، خاطرات جوانی در خواست داده اید، باید از جوانی بگویم برایتان. من 24 ساله هستم و فکر کنم جوان به حساب می آیم. اما بعضی وقت ها حس می کنم که پیر شده ام.خسرو لحظه ای تعجب کرد. زن صدایش کمی می لرزید و گویی حالش خوب نبود. اولین بار بود که خسرو خلاف آن چیزی که سفارش داده بود تحویل می گرفت.زن با صدای مغموم ادامه داد:-دو سالی می شود که ازدواج کرده ام، اما بعد از ازدواج همه چیز عوض شد. همسرم آن آدمی نبود که من قبل از ازدواجمان می شناختمش. یک سالی می شود که با من با سردی برخورد می کند.  یک سالی میشود که به من نگفته که دوستت دارم. می دانی آخرین باری که یک نفر به من گل داده کِی بوده؟ همسرم که دو سالی میشود به من گل نداده اما همین یک ماه پیش بود که در خیابان دو پسر بچه آمدند بهم گل دادن، من فکر کردم که گل فروش هستند اما بعد از دادن گل، دوان دوان فرار کردند، من هم رفتم به دنبالشان که پولشان را بدهم اما از دور داد زدند که برای شماست خانوم.خسرو که این حرف ها را شنید محکم زد زیر خنده. دیگر باقی حرف های این خانم جوان را نشنید. یکهو ساکت شد و در فکر فرو رفت.  با این که نصف وقتش مانده بود سریع از کابین بیرون آمد و از کلینیک خارج شد.دو خیابان آن طرف تر یک گلفروشی بود؛ رفت آنجا و یک دسته گل بزرگ خرید. نمی دانست چرا ولی هر روز که آن پیر زن را می دید حس می کرد اسمش نرگس باشد برای همین گل نرگس خرید.با عجله و دوان دوان برگشت به کلینیک و منتظر ماند. بالاخره پیرزن از کابین خارج شد و خسرو سریع رفت جلو و دسته گل را داد به او و گفت:- من خسرو هستم، امیدوارم شما هم نرگس باشید.پیرزن خندید و گفت:- متاسفانه مریم هستم.هر دو کمی خندیدند و خسرو با اعتماد به نفس فراوان گفت:- بنظرت دیگر بس نیست؟ فکر کنم دیگر درمان شده ایم.مریم که از کل این ماجرا کمی جا خورده بود، با تردید گفت:- نمی دانم، شاید. گویا طول درمان مشخصی ندارد.خسرو که دید جای مناسبی برای صحبت کردن نیست پیشنهاد داد که بروند و در پارک قدم بزنند.چند ساعتی با هم قدم زدند و با هم سخن گفتند. از گذشته های دور و نزدیک. از خانواده هایشان و از دوستان و نزدیکان. یخشان زودتر از آنچه خسرو فکر می کرد باز شد و صحبتشان گرم گرفت. چند سالی بود که با آدم جدیدی آشنا نشده بودند. هر دویشان گویی به طریقی از این کالبد سالخورده و باید ها و نباید های آن رها شده بودند.پس از یک پیاده روی طولانی روی نیمکت نشستند و به حرف زدنشان ادامه دادند. مریم محتاطانه پرسید:- ایرانه خانم چطور شد که فوت کردند؟خسرو نگاهی به خلاف جهت مریم انداخت و بغض چندین ساله اش کمی در صدایش نمایان شد:- آلزایمر، خیلی نامرد شد آن سال های آخر. خیلی...مریم که جا خورده بود سریع گفت:- نمی فهمم. یعنی چی؟خسرو دوباره با همان بی میلی پاسخ داد:- چهل پنجاه سال هرچه خاطره داشتیم و نداشتیم را مثل آب خوردن، فراموش کرد.مریم که واقعا نمی دانست در پاسخ خسرو چه بگوید گفت:- خوب دست خودش نبود که آقا خسرو.خسرو با یک حالت طلبکارانه و با صدای بلندی گفت:می دانم. می دانم. ولی به من هم حق بده. هیچ چیزی برایم نبود که بعد مرگش دلم به آن خوش باشد  و با آن زندگی کنم.مریم که از حرف های عجیب خسرو متاثر شده بود، گفت:- میخواهی برویم سر مزارش؟ پنج شنبه هم هست.خسروگفت:- نه. از همان موقعی که خاکش کردیم دیگر آنجا نرفته ام.مریم که چشمانش از تعجب از حدقه بیرن زده بودند پرسید:- چرا؟گویی یک نفر داشت گرد و خاک از روی زخم های چندین ساله ی خسرو می زدود. با صدای لرزانی پاسخ داد:- آن تن که الان زیر خاک است مرا اصلا نمی شناسد. مرا به یاد نمیارد. من چرا به دیدنش بروم؟ چرا هر بار سر قبری حرف بزنم که کلمه ای از خاطرات مشترکمان در خاطرش نیست؟مریم که چشمانش نمناک شده بود با حالتی دلگیرانه گفت:- آقا خسرو. درست نیست که اینطور در مورد ایرانه خانوم حرف بزنید. آن بنده ی خدا هیچ تقصیری نداشته.خسرو با درماندگی غریبی گفت:- می دانی راضی بودم حتی ده سال زودتر بمیرد اما آنطور نمیرد. بی مروت آن سال های آخر قشنگ با سلیقه نشست و هرچه که با آن زنده بودیم را تک تک از ذهنش پاک کرد.مریم خودش را جمع کرد و با لحن محکمی گفت:- بیا دوباره بسازیم.خسرو یکه خورد و پرسید:- مگر میشود؟مریم با ذوق و شوق ادامه داد:- می دانم جایش را نمی گیرد. اما امتحانش چه ضرری دارد؟ ما که یک پایمان لب گور است. چه چیز داریم برای از دست دادن؟ بیا این دم های آخرمان را مثل همان بچه ها و جوان ها که در کلینیک برایمان خاطره تعریف می کردند، زندگی کنیم. خودمان را به دیوانگی بزنیم.خسرو که از شنیدن این حرف ها از سوی مریم جا خورده بود لبخند سریعی روی لبش نقش بست و به شوخی گفت:- مثلا برویم پفک بخریم و در خیابان بخوریم؟مریم با تکان دادن سرش تایید کرد و راه افتادند و رفتند پفک خریدند و در خیابان خوردند. مریم و خسرو گویی که تازه از مادر زاده شده باشند دوباره داشتند طعم شیرین زنده بودن را می چشیدند. مثل کودکان دیگر هراسی از قضاوت شدن توسط دیگران نداشتند. مثل نوجوانان افکار دیوانه واری به سرشان می زد و دلشان می خواست تا آن ها را انجام بدهند. آن روز دل انگیز تمام شد و قرار گذاشتند فردایش که جمعه هم بود باهم بروند توچال.شب از راه رسید و هردو به خانه هایشان باز گشتند. خسرو خودکاری برداشت و تمام حرف ها و اتفاقات را کلمه به کلمه در آن نوشت و صفحه ی سالنامه را تا آخرش پر کرد. به روز بعد که صفحه اش هنوز خالی بود نگاه کرد و لبخندی زد و سالنامه را بست. آن شب هردو قبل از به خواب رفتن از ته دل هار هار خندیدند.صبح شد و خسرو به دنبال مریم رفت  تا راهی بشوند. به تو چال که رسیدند، مردی نزدیک ایشان آمد و خواست که راهنماییشان کند که سوار ماشین های برقی که تا بالا می بردند شوند؛ اما خسرو و مریم قبول نکردند و گفتند که تا آخرش پیاده خواهند رفت. سه چهار ساعتی طول کشید که با آن سرعت کمشان به مقصد برسند و پا درد و کمر درد امانشان را بریده بود اما حال دلشان خوب بود و جوان.به بالا که رسیدند دوتا بستنی قیفی خریدند و روی نیمکت نشستند و به تهرانِ پیر نگریستند.روز ها گذشت و خسرو و مریم تقریبا هر روز همدیگر را می دیدند و کار های دیوانه واری انجام می دادند که مناسب سنشان نبود. صفحات سالنامه پشت سر هم پر می شدند از خاطرات مشترک خسرو و مریم. دوستی این دو فارغ از جنسیت شان بود. همدیگر را دوست داشتند اما به عنوان دوست و همراه و نه چیز دیگری. اما روز آخر وقتی که داشتند از هم جدا می شدند خسرو بر خلاف معمول از پیشانی مریم بوسید و نگاهِ خیره یِ چند دقیقه ای به او انداخت. خسرو آن شب قبل خواب بیشتر از همیشه هار هار خندید.فردایش خبری از مریم نشد. آماده شد و به سمت خانه شان رفت. همان لحظه که آن پارچه های مشکی را دید فهمید چه خبر است. یکّه خورد اما اشکی نریخت. چشمانش کمی پر شدند اما لبخند روی لبش غلبه می کرد.با جمع همراه شد و رفت در مراسم خاکسپاری اش شرکت کرد. همه که رفتند رفت روی مزارش نشست و شروع کرد به صحبت کردن. خاطرات این چند وقت را مو به مو برای کالبد بی جان مریم زیر خاک تعریف کرد، گویی که اصلا مریم هیچکدام را نمی دانست.بعد این که همه چیز را تعریف کرد و خواست که بلند شود یادش افتاد که مزار ایرانه خانم کمی آنطرف تر است. خرق عادت کرد و تصمیم گرفت سری به او بزند.رفت و نشست و شروع کرد:- سلام ایرانه خانم. اسم من خسرو ست. فکر نکنم مرا به خاطر بیاوری اما من خوب میشناسمت. تا همین چند وقت پیش خیلی از دستت دلخور بودم. اما دیگر نه؛ بخشیدمت. راحت بخواب، من همه اش یادم هست، همه ی آن اتفاق ها و خاطراتمان. چند وقت دیگر پیشت می آیم و آنقدر تعریف می کنمشان که همه اش را از بر بشوی.چند هفته گذشت؛ خسرو در این مدت چند باری به مزار مریم و ایرانه خانم سر زد. هیچ غمگین نبود. یک روز در راه برگشت موقعی که داشت از پارکی رد می شد یک گرفتگی ای در قفسه سینه اش حس کرد برای همین سریع نشست روی نیمکت. نشست تا کمی نفس بگیرد. در همین حین دختر جوانی آمد و آن سر نیمکت نشست و اصلا حواسش به خسرو نبود. سرش توی گوشی اش بود و اخمی در چهره ش. معلوم بود که اصلا حال و روز خوبی ندارد. خسرو دردش بیشتر شد و تا بازوهایش پیش رفت ولی با اینحال حواسش به آن دختر بود که چقدر بی قرار است.سرش را چرخاند سمت دختر و همینجور بی مقدمه گفت:- چند هفته پیش با مریم رفتیم سینما و یک فیلم کمدی دیدیم. ردیف جلو نشسته بودیم و هر چند دقیقه یکبار بلند می خندیدیم. آنقدر زیاده روی کردیم که چندین بار تذکر دادن. روز بعدش رفتیم تاکستان باغ انگور تا انگور تازه بخوریم. فردایش رفتیم بیلیارد بازی کردیم، همه یک جوری نگاهمان می کردند اما برایمان مهم نبود، بین خودمان بماند اما مریم اصلا بلد نبود بازی کند. فردایش رفتیم یک رستوران گران و خوش....[والا]</description>
                <category>والا حمداللهی</category>
                <author>والا حمداللهی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 17:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان تصادف من با پیرمرد</title>
                <link>https://virgool.io/@ofvala/tale-of-my-accident-wkgebcxk1f9i</link>
                <description>پیکانی در یک جاییداستان از این قراره که یه چند دقیقه پیش که داشتم پیاده روی می کردم تو شهر یهو یاد این افتادم که خیلی وقته موز نخوردم و تصمیم گرفتم که برم از میوه فروشی دوتا موز بخرم و بخورم؛ و تنها هدفم تو زندگیم این بود که دوتا موز بخرم و بخورم.همینجوری که داشتم راه میرفتم یهو دیدم که رو کاپوت یه پیکانم و  ماشینه داره میره همینجوری؛ همینجوری داشتم به چیزای مختلف فکر می کردم که فهمیدم ای بابا یه ماشین منو زده و من دارم روی کاپوت اون به صورت افقی جابجا می شم؛ بالاخره ماشین وایساد و من افتادم دقیقا رو دو پام؛ بعد برگشتم ماشینو نگاه کردم، دیدم راننده ش که یه پیرمرد هفتاد ساله بود پیاده شده و با حالت ترس و نگرانی داره به سمت من میاد. من انگار لال شده بودم و تو شوک بودم و هیچی نمی گفتم؛ اولین کاری که کردم این بود که به صورت ناخوداگاه اون پیرمرد رو بغل کردم و از رو کلاهش سرشو بوسیدم و قسمش دادم که گریه نکنه، چیزیم نشده. یکم دلداریش دادم تا آروم شد و گفت که مریض داشته و ناراحت بوده و حواسش جمع نبوده؛منم گفتم فدای سرت چیزیم نشده فقط خواهش میکنم گریه نکن، نگران نباش سنت بالاست یه چیزیت میشه؛بالاخره بنده خدا آروم شد و رفت سوار ماشینش شد و رفت.بعد از این که رفت من تازه به خودم اومدم و گفتم وات د فاک؟ وات جاست هپند؟ من تصادف کردم. چرا همچین ری اکشنی داشتم به کسی که منو زده. چرا اون لحظه اونجوری رفتار کردم؟  آدرنالین خونم خیلی بالا رفت. خلاصه گذشت و گذشت و من داشتم به این فکر می کردم که اگه سرعتش بالا بود و می مردم چی؟ بعد جواب خودمو دادم که خب حالا که سرعتش بالا نبود و نمردی چی؟ میخوای با بقیه زندگیت چیکار کنی؟ بعد به این داشتم فکر می کردم که آخرین کاری که قبل مرگ احتمالی م میخواستم انجام بدم چی بود؟ آفرین!! موزرفتم دو تا موز خریدم و به زندگی ای که دوباره بهم هدیه شده بود ادامه دادم.حالا از شما می پرسم: شما اگه جای من بودید، باز می رفتین و اون موز ها رو می خریدین؟[والا]</description>
                <category>والا حمداللهی</category>
                <author>والا حمداللهی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 16:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>