<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امید کارگر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@okargarn</link>
        <description>صرفا علاقه‌مند به نوشتن هستم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:19:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/269299/avatar/e9yP7d.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امید کارگر</title>
            <link>https://virgool.io/@okargarn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لطفا این شعر را نخوانید!</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-w7lpesehyqip</link>
                <description>احساس می‌کنم دیگر گذر روزها تاثیر خودشان را از دست داده‌اندوقتی کاری مفید انجام می‌دهممثلا یک فنجان قهوه دست مشتری می‌دهمیا یک شعر می‌نویسم(البته اگر بتوان دومی را کار مفیدی به حساب آورد)یا قدمی برمی‌دارماحساس جلو افتادن نمی‌کنمو وقتی هم که ساکن هستمو بقیه را در مسیر پیشرفت و ترقی می‌بینمحس نمی‌کنم که عقب افتاده‌امانسانها زندگی را شبیه مسابقه می‌دانندو سعی می‌کنند مدام از یکدیگر سبقت بگیرندمن اماتنها در کناری نشسته‌ و تماشا می‌کنمو گاهی مشاهداتم را می‌نویسمو امااین همه عجله برای چیست؟انتهای این مسابقه، انتهای این مسیر به کجا می‌رسد؟نفر اول جایزه‌اش چیست؟یا اینکه آخرین نفر چه تاوانی باید پس بدهد؟نمی‌دانمالان که دارم این خزعبلات را می‌نویسمدختری زیبا روبرویم نشسته، پاهایش را تکان می‌دهد و با جدیت در حال نوشتن استبا موهای کوتاه پسرانهلباس کرم رنگ به روی دامن سیاهو شال سیاه رنگی که با دامن و کفشهایش روی یک سمفونی ناهماهنگ در حال رقصیدن استزیبایی‌اش فریبنده استچشمان گیرایی دارد و خنده‌هایش قهوه را هم به خنده می‌اندازددلنشین استآیا او هم دارد درباره‌ی من می‌نویسد؟آیا سطرهای دفترچه‌‌اش دارد از توصیف پسری آرام و کم‌حرف که در صندلی روبرو در حال نوشتن است پر می‌شود؟نظرش درباره‌ی این پسر چیست؟آیا می‌داند که پسر او را دوست دارد؟نهنگاهش جدی‌تر از آن است که بتواند پسرکی آرام و کم حرف را به درون قلبش راه دهدالبته این را هم بگویمچند دقیقه بعد شعرهایش را برای پسرهای میز بغل می‌خواند و متوجه می‌شوم که هیچ ردپایی از من داخلشان نیستخببه جهنممن هم این شعر را برای هیچکس نمی‍خوانم!</description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 12:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق استخوان‌هایم را خرد می‌کند، و من می‌خندم</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%85-wfdlffm8ca9z</link>
                <description>به رنگین‌کمان بالای سرت نگاه کنزیباست مگر نه؟ ترکیبی خارق‌العاده از رنگ‌هایی زیبا و باورنکردنیقرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، بنفش و نیلیدر اتاقم تنها نشسته‌ام و به این ‌رنگ‌ها فکر میکنمقرمزش سرخی شالی را به یادم می‌آورد که سالها پیش به دست باد سپردمشو از هجوم تلخ خاطره‌اشامانم نیستنارنجی‌اش مرا به نارنجزاران می‌بردو آهنگ خواب در بیداری فرهادآن‌جا که می‌گوید: «اینجا بر تخته سنگپشت سرم نارنجزاررو در رودریا مرا می‌خواند... » اکنون نیز دریا مرا به سوی خود می‌خواندو تنها چیزی که مرا بر این ساحل غمزده نگاه داشتهصدای ضعیف امیدبخشی است که از دل نارنجزاران سر برآوردهشاید صدای دوستی باشد که سالیان دراز است گمش کرده‌امشاید صدای خودم باشد، در انعکاس امواج دریانمی‌دانمزردش اما برایم یادآور پوست لیمو ترش تازه استکه با دقت جدایش می‌کردمو داخل قهوه‌ات همش می‌زدمو تو چه‌قدر طعمش را دوست داشتیو من چقدر ذوق می‌کردم از اینکه توانسته‌ام کاری انجام دهم تا لبخند به لبانت بنشانمو اما سبزشسبزش که توییتویی که همچون درختی در درونم ریشه کرده‌ای و تمامم را مکیده‌ایتمامم کرده‌ای و توان رهایی‌ام نیستو خواست رهایی‌ام نیزو منی که دوست داشتم همیشه سبز بمانیو می‌مانیآبی‌اش امایادآور شب‌های دلتنگی‌ستشب‌های سرد و بی‌روحیادآور منمنی که با ماهتاب آبی‌اش یکی شدمو تو در آن شب‌هاهمچون شهابی جستجوگر و مردد بودیکه لحظه‌ای هست و لحظه‌ای دیگر در دل سیاهی ناپدید می‌شودبنفش را دوست دارمبخاطر گل‌های بنفشهو بدان که روزی دسته‌ای از آن‌ها را می‌چینم و به تو هدیه می‌کنمچون دوستت دارمچون دوستت داشتمو چقدر دوست می‌داشتم اگر می‌شد... و اما نیلینیلی که این شعر بخاطرش شکل گرفتنیلی که رنگ رد کتک‌های پدر است روی صورت مادرپدر و مادری که دوستشان می‌دارمو بیشتر دوستشان می‌دارم وقتی که فردا از هم جدا شوند و پایش را امضا بزنندکه دیگر همه چیز بینشان تمام شوداما تمام نمی‌شودهمانطور که هرگز شروع نشداما نه.. جانمی‌خواهم نیلی را هم سر به راه کنممی‌خواهم از رنگین‌کمان همان تصویری را ببینمکه کودک خردسال وقتی برای اولین بار می‌بیند حسش می‌کندنیلی مرا به یاد خط چشمی می‌اندازدکه به دور چشمانی زیبا کشیده شده بودچشمانی به زیبایی تحقق یک رویارویایی دست نیافتنیبه سان امیدی برای زنده ماندنبرای زندگی‌کردن امیدی برای بودن در کنار توو نیست شدن با یاد و خاطره‌ات در قلبم... الان که این‌ها را می‌نویسم خیلی چیزها عوض شده‌اندکلماتی از بوکفسکی در ذهنم چرخ می‌زنندLove breaks my bonesand I laugh... اما من دیگر نمی‌خندمدیگر هرگز نمی‌خندم...  </description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 12:06:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور ساده‌لوحانه</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%84%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-qwr0p8to16pb</link>
                <description>عمیقا بر این باورم که هر داستان، رمان، فیلم یا حتی سریال بلندی را می‌توان در قالب یک شعر خوب بیان کرد، البته اگر کاغذ کافی و یک خودکار سرپر داشته باشید. پاییز چند روزی است که سر و کله‌اش پیدا شده و سرمای غریبی با خودش آوردهسرما را دوست دارماما نه در پاییزآن هم اینقدر تند و تیز و غریبغریب‌بودنش را البته هر کسی درک نمی‌کندچرا که باید آدمی تنها باشی تا بفهمیآدم در زمستان اگر سردش شود ککش نمی‌گزدزمستان است دیگر اصلا کارش همین استاما سرمای پاییز گرمای دست یک نفر را می‌طلبدهرم بوسه‌ای و سوز آغوشی آشناکه بسوزاند این تکه‌یخ‌های تنهایی رامن نیز آن دست و بوسه و آغوش را سراغ دارماما از آن من نیستنه اینکه نخواهدنه اینکه نشودمن دیگر نمی‌خواهم زندگی این را به من فهمانده که در ازای بدست‌آوردن هر چیز، باید چیزی فدا شوداگر نان می‌خواهی باید هزار تومان بسلفیاگر می‌خواهی پول‌دار شوی باید در شرط‌بندی شرکت کنی، باید بلیط بخریو باز هم بلیط بخریو بارها و بارها شرکت کنی و در نهایت اگر خوش‌شانس باشی برنده شویوگرنه آن بیرون پر است از آدم‌های بازندهمی‌بینیگاهی اوقات فقط از دست می‌دهی و در مقابل چیزی بدست نمی‌آوریبرای من هم اوضاع به این‌گونه پیش رفتهزینه کردماز جیبماز عقربه‌های ساعتمو از تپش‌های قلبمبارها و بارهااما چیزی گیرم نیامدآن‌چه گیرم آمد همه هیچ بود و پوچبرای همین است که سراغش نمی‌رومکه گرمای تنیکه قرار است شب، بعد از پریودی مخم را بخورد و بیچاره‌ام کند را پس می‌زنمچی؟ درست نشنیدمآها! حرف از تحمل و صبر و عشق می‌زنی؟ این‌ها همه یاوه‌های شاعران است در کتابهایی که دست آدم‌های تنهایی مثل خود من میچرخدو حداقل برای من یکی که جواب ندادهتو را نمی‌دانم... </description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 12:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه از قفس پرید!</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%81%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-rinbcv8vg64e</link>
                <description>دور انداخته می‌شویهمچون گلی که از دست دخترکیفرار می‌کنیهمچون رودی از انتهای دره‌ایبه امید رسیدن به دریاامادریا سرنوشت تو نیستتو مرداب می‌شویو اطرافت را کویری سرد و سکوتی هولناک فرامی‌گیردحالاخیلی وقت است که بازی را باخته‌ای و کاری از دستت ساخته نیستتظاهر می‌کنیبازیگر می‌شوی در فیلم‌های زیادی بازی می‌کنیفیلم‌های بدردنخوری که فروش نمی‌روندکه دیده نمی‌شوندکه دیده نمی‌شویو بیمار می‌شویسلام! به این بزرگترین دیوانه‌خانه خوش آمدیاین‌جا خانه‌ی آخر استآخرین بازی تودیروز حوالی گرگ و میش صبحدیوانه‌ای از قفس پرید و آزاد شداماآزادی سرنوشت تو نیستتو نیست می‌شویتو نیست می‌شوی و چیزی از تو باقی نخواهد ماندمگر برای مدتیمدتی به وسعت لبخندهایی که به نگاه‌های مضطرب زده‌اینگاه‌هایی از جنس کودکان کاراز جنس گردن‌های در انتظار داراز جنس عاشقان نزار... </description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 03:15:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشیدن زودهنگام طعم مرگ، لزوما چیز بدی نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%DA%86%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yqbcnylts4f0</link>
                <description>بودن یک طناب دار در گوشه‌ای از خانهوجود بسته‌ی تیغ داخل کابینت دستشویییا حتی یک عدد سیانورو نگاه هر روزه از پنجره‌ی طبقه‌ی نهم به آسفالت کف خیابانبرای من این‌ها چیزهای آرامش‌بخشی هستندآریفکر کردن به خودکشیدر بدبینانه‌ترین حالتش هم آرامش‌بخش استتصور یک راه فراریک درب خروجاز این دنیای ملالت‌بارو آدمهایشبه قول بوکفسکی: «چشیدن زودهنگام طعم مرگ، لزوما چیز بدی نیست...»</description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 17:17:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر از من می‌پرسی، عاشق نشو</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D8%B4%D9%88-dzoaegxrktsk</link>
                <description>«... و اگر توانایی عشق ورزیدن دارید، اول خودتان را دوست بدارید.»*و اگر توانایی عشق ورزیدن نداشته باشیم چه؟ هان؟نیازمند عشق دیگری هستیم؟باید منتظر بمانیم تا کسی از راه برسد و دوستمان بدارد؟آن وقت آن دیگری چه؟او کجا باید به دنبال عشق بگردد؟و چه نیازیست به این تسلسل ملال‌آور؟حاصلش چیست؟غیز از دلباختگی؟ و سپس دلخستگی؟و سپس تو می‌مانی و گرداب تنهایی‌ات که به جز انزوا به چیز دیگری ختم نمی‌شودو دیگر هیچاگر از من می‌پرسیعشق هاله‌ای بی‌معناستعشق زنگ خطر استعشق فریب استاما خب آدم در زندگی به فریب هم نیاز داردبعد از فریب است که ‌می‌توانیم طعم اعتماد و وفاداری را بچشیماما اینها همه شعار استبعد از هر فریب فریب بزرگتری در راه است و رفته رفته چاه بی‌اعتمادی‌ات عمیق‌تر می‌شودو تو بیشتر فرو می‌رویبسیار بسیار بیشتر از قبلقبل از اولین شکست عشقی‌اتقبل از اولین خودارضائیتقبل از اولین باری که شروع به مکیدن پستان مادرت کردیآریاگر از من می‌پرسیعاشق نشو.................*قطعه‌ای از چالز بوکفسکی</description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 03:19:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا بلیت من را بدهید به یک نفر دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-srmqtmpl0s06</link>
                <description>اگر باری دیگر به دنیا بیایم«طوری از کنار زندگی می‌گذرمکه نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد»*و نه دل گنجشکی در سرمای زمستاناگر باری دیگر به دنیا بیایممانند آن تماشاچی بی‌تفاوتیکه طرفدار هیچ یک از تیم‌های داخل زمین نیستو به زور بغل دستی‌هایش به این مسابقه آمدهفارغ از هر نتیجه‌ایبه تماشای این تکاپوی بیهوده می‌نشینماگر باری دیگر به دنیا بیایمترس‌ها و دلهره‌هایم را هم همراه بند نافم در زایشگاه جای می‌گذارمو تنها خودم راخود آزاده‌ام راروی این گوی چرخان رها میکنمطوری که طنین گام‌هایم را هم حس نکندانگار که نه کسی آمده و نه کسی رفته استبا این همه نمی‌خواهم باری دیگر به این دنیا بیایم........................................*قطعه‌ای از سید علی صالحی</description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 03:02:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهتان قلبم بی‌پرواست</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ht4a8gfnuht3</link>
                <description>بی‌هوا می‌زندمانند عقلم ترسو نیستبی‌هوا می‌زند و این مرا می‌ترساندترسهایم را روبرویم رسوا می‌کنددودلی‌ام را آشکار می‌سازدتناقض‌هایم را بی‌پرده فریاد می‌زندآری قلبم بی‌پروا بهتان می‌زندو این تنها قسمت از من است که بی‌پروا عمل می‌کندآهنگ حروفش برایم غریبه استنمی‌شناسمشب ی پ ر و ا؟حافظه‌ی خوبی ندارمدر حقیقت حافظه‌ام افتضاح استاما فکر می‌کنم در پانزده سالگی برای آخرین بار بی‌پروا بودممسیر پانزده ساله‌ای که طی کردم آن‌جا به بن‌بست خوردمسیرم را عوض کردمو بابتش نیز خوشحالماما بی‌پروایی‌ام را هم آنجا از دست دادماین روزها امادوباره حسش میکنمدر قلبمبهتان قلبم بی‌پرواست...</description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 02:31:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایین جاده می‌بینمت</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%AA-tg2ydhsi0lgq</link>
                <description>مسیر خودت را طی کن بگذار بگویند اشتباه استکاری را که دوست داری انجام بدهفارغ از محدودیت‌های دور و برتو سختی تن دادن به آزادی را به جان بخربگذار به حالت تأسف بخورنداین جماعت سرمازده و بی‌حسآری«آن‌چه را عاشقانه دوست می‌داری، بیاب، و بگذار تو را بکشد...»*و اگر تمامی مردمان این کره‌‌ی کم‌جان هم با تو مخالفت کردند اهمیت ندهیک نفر  اینجا برایت آرزوی خوشبختی می‌کند.....................................................*قطعه‌ای از چارلز بوکفسکی</description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 02:49:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان نانوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-fjhexpxqvg3w</link>
                <description>وارد کافه می‌شوییک میز آرام و دنج پیدا میکنیو خرسند از ایده‌ی نابی که برای نوشتن داستانت به ذهنت آمده پشت میز می‌نشینییک لیوان چای سفارش می‌دهیدفترچه‌ات را بار می‌کنی و خودکارت را به دست می‌گیریپاکت سیگار روی میز و جعبه‌ی کبریت هم کنارشپیشخدمت لیوان چای را روی میزت می‌گذارد و تو یک جرعه از آن می‌نوشیداغ و دلچسبو همه چیز آماده است تا تو شاهکارت را خلق کنیدر همین لحظهیک زوج جوان خوشبخت می‌آیند و درست میز بغلی تو می‌نشینندو مرد شروع می‌کند به تعارف‌های دوزاری تحویل زنه دادن و شوخی‌های لوس و بی‌مزه‌ای که آدم از شنیدنشان دوست دارد توپ‌هایش را بگیرد و آنقدر فشار دهد تا بترکند و آبشان را از دهانش تف کند توی صورتشان!- عزیزم چقدر لاک مشکی بهت میاد! خیلی با سلیقه‌ای که با رنگ لباست ست کردی!- اوه مرسی اما این پیشنهاد خواهرم بود من می‌خواستم مانتو آبیه رو بپوشم.- اوه پس دفعه‌ی یادمون باشه اون رو هم با خودمون بیاریم!خودکارت را آرام روی میز می‌گذارییک نخ سیگار روشن می‌کنیسیخ کبریت سوخته را زیر میزشان پرت می‌کنی و لعنت می‌فرستی به قبر آن پفیوزی که اولین بار از غشق صحبت کرد</description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 02:31:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا می‌توانست جای بهتری باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-ph3jawelxtch</link>
                <description>کالسکه‌ای فرسودهبه وسعت یک کودک پنج‌سالهپر از کارتن و زباله‌های قیمتی...پسرک آن را به دنبال خود می‌کشدبه نظر پنج‌ساله می‌آید........................................................................................................................................</description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 01:57:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیشه‌پاک‌کن</title>
                <link>https://virgool.io/@okargarn/%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87%D9%BE%D8%A7%DA%A9%DA%A9%D9%86-ea08cuqauiyg</link>
                <description>با نگاه سرد و بی‌اعتنایش به سمت ماشین می‌آید و بدون توجه به من و انگار تمام دنیا با آب‌پاشش روی شیشه آب می‌پاشد و شروع می‌کند به تمیز کردن آن. انگار مرا نمی‌شناسد. صدای قیژ و قیژ تی دستی‌اش تا عمق جانم می‌رود و دلم ریش می‌شود. حدود یک ساعت پیش هم همین کار را کرده بود. منتها شیشه‌ی جلویی را تمیز کرده بود. آن موقع کیفم از موسیقی کانتری‌ای که از خانه خودمان تا خانه‌ی علی روی تکرار بود و خوراک صبح‌های پشت فرمان بود، کوک بود. و با لبخندی که کم پیش می‌آید روی لبم دیده شود و دست و دلبازی‌ کم نظیرتری دو هزار تومان از جیبم درآوردم و دادم بهش. اما ذره‌ای خوشحالی و شعف در نگاهش ندیدم. همچون پیرمرد افسرده‌ای می‌نمود که گویی تنها کاری که برای زنده ماندن، و فقط زنده ماندن، از پسش برمی‌آمد همین بود.الان نیز همان نگاه پیش رویم است. حتی گویی بی‌اعتناتر وخسته‌تر از یک ساعت پیش. منتظر است شیشه را پایین بدهم و دوباره پولی در کف دستش بگذارم. شیشه را پایین می‌دهم و با خوشمزگی می‌گویم: &#x27;&#x27; اینم بزن به حساب همون دو تومن قبلی. &#x27;&#x27; لحظه‌ای بسیار کوتاه، به اندازه‌ی یک چشم به هم زدن، با تعجب نگاهم می‌کند و بدون نشانی از لبخند بر روی لبش، راهش را می‌کشد و به سمت ماشین بغلی می‌رود.</description>
                <category>امید کارگر</category>
                <author>امید کارگر</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 03:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>