<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امید سلطانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@omid.soltani</link>
        <description>از موسیقی، فرهنگ، هنر و زندگی می‌نویسم و ترجمه می‌کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:51:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/121586/avatar/VfCPZa.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امید سلطانی</title>
            <link>https://virgool.io/@omid.soltani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماهیت تقلیدی کارهای ما</title>
                <link>https://virgool.io/@omid.soltani/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%82%D9%84%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-prvogu7m88ev</link>
                <description>رنه ژیرارقبل از خواندن این مطلب ضروری است تا با برخی از اصطلاحات و مفاهیمی که در آثار رنه ژیرار به کرات دیده می‌شوند و طبعن معنای مشخصی دارند، آشنایی مختصری داشته باشیم.میل تقلیدی (Mimetic Desire):  ژیرار معتقد است که انسان موجودی تقلیدگر است و دائماً در تلاش است تا رفتار و هویت خود را بر اساس رفتار و هویت دیگران شکل دهد. این میل تقلید در تمام جنبه‌های زندگی انسان، از جمله روابط شخصی، سیاست و مذهب، نقش‌آفرین است. دغدغه‌ی اصلی ژیرار در فلسفه روانشناسی میل بود. ادعای او این بود که امیال انسانی کارکردی تقلیدی (Mimetically) دارند. او معتقد بود امیال نه بعنوان محصول خودانگیخته‌ی افراد (چیزی که روانشناسی تئوریک به آن اعتقاد دارد)، بلکه ماهیتی تقلید محور دارند. ما میل ورزیدن به یک ابژه را از روی دست دیگری کپی می‌کنیم.خشونت تقلیدی: هنگامی که میل تقلید افراد به طور نامحدود افزایش می‌یابد، منجر به رقابت و در نهایت به خشونت می‌شود. ژیرار این نوع خشونت را &quot;خشونت تقلیدی&quot; می‌نامد.قربانی‌سازی (Scapegoating): جوامع برای جلوگیری از خشونت تقلیدی، به یک بُز بلاگردان نیاز دارند. بُز بلاگردان یا قربانی فرد یا گروهی است که به عنوان مقصر تنش‌ها و مشکلات جامعه معرفی می‌شود و مورد آزار و اذیت، طرد یا حتی قتل قرار می‌گیرد. قربانی کردن بُز قربانی، تنش‌ها را به طور موقت کاهش می‌دهد و نظم اجتماعی را حفظ می‌کند. اگر دو شخص به یک چیز میل بورزند، خیلی زود نفر سوم و بعد نفر چهارمی پیدا خواهد شد که به همین چیز میل بورزد. از آن جایی که از همان ابتدا هم میل از طریق &quot;دیگری&quot; و نه توسط &quot;خود ابژه&quot; برانگیخته شده است، در این داستان &quot;خود ابژه&quot; خیلی زود به فراموشی سپرده می‌شود و رقابت تقلیدی بین آن اشخاص بالا می‌گیرد و به دشمنی بدل می‌شود. برای حل این تنش، چیزی به اسم دشمن مشترک خیلی زود جای خودش را در سامانه‌ی میل این اشخاص باز می‌کند. دشمن مشترکی که توضیح‌دهنده‌ی اوضاع بد و تنش‌های جاری است و باید نابود شود. این قربانی‌سازی نتیجه‌اش آرامشی موقتی است. چیزی که تمام طرف‌ها خواهان آن هستند. خشونت علیه یکی، خشونت علیه کل گروه را مهار می‌کند.یک چیز دیگر که از میان آموزه‌های ژیرار گلچین کردم و به نظرم جلوه‌هایش را می‌توان در تاریخ بسیار دید، این است که دشمنان، رفته رفته بیشتر شبیه به هم می‌شوند. این جمله را به شیوه‌های مختلف می‌توان خواند اما در نهایت پیام یکیست و این پیام در راستای تایید منطق ژیرار در توضیح خشونت، رقابت و دشمنی است. جایی که روانشناسی فردی (که بر خلاف رویکرد ذات‌گرا، خیلی هم &quot;عمیق&quot; نیست، بلکه کافیست رشته‌های تقلید را با دقت و آگاهی رهگیری کنیم) با روانشناسی اجتماعی و سیاسی گره می‌خورد.*****************************12 چیزی که از رُنه ژیرار آموختمنوشته‌ی تد جویابرخی از خوانندگان متوجه تمجیدهای مکرر من از رنه ژیرار (1923-2015) شده‌اند. ژیرار، منتقد و نظریه‌پرداز اجتماعی، در سال‌های اخیر به طرز عجیبی به اوضاع ما مرتبط شده و محبوبیت پیدا کرده است و از زمان فوتش در دهه‌ی پیش، نفوذ چشمگیری پیدا کرده است.با این حال، این مد روز شدن ژیرار کمی نگران‌کننده است. او زندگی خود را وقف افشای دروغ‌ها و تناقضات پشت مد و هوس‌های زودگذر کرد. و حالا، پس از مرگش، خود او به یک مد روز و ترند تبدیل شده است. این تناقض عجیب و غریب، انگار مجازاتی برای ژیرار است.شاید ژیرار هرگز قصد نداشت بر سرمایه گذاران ریسک‌پذیر، کارآفرینان سیلیکون وَلی، کارشناسان رسانه های اجتماعی یا حتی منتقدان موسیقی مانند من تأثیر بگذارد. اما این اتفاق در حال رخ دادن است.با این حال، دلایل خوبی برای این محبوبیت ناگهانی وجود دارد. چرا که به نظر می‌رسد نظریه‌های ژیرار، که بر اساس ادبیات (از همه‌ی نقاط جهان!) بنا شده‌اند، بخش زیادی از اتفاقات جاری در جامعه را توضیح می‌دهند.زمانی که ژیرار در مورد تراژدی یونان باستان می‌نویسد، به نظر می‌رسد اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی را توصیف می‌کند. هنگامی که فلوبر یا کتاب پیدایش را تحلیل می‌کند، به نحوی وضعیت سیاسی کنونی را تفسیر می‌کند. او با نگاه به گذشته، حال را روشن‌تر می‌سازد.من تنها کسی نیستم که متوجه این ارتباط شده‌ام. اما مانند بسیاری از خوانندگان امروزی او، من هم دیر به مهمانی رسیده‌ام.در گذشته، گاهی اوقات در محوطه دانشگاه استنفورد و اطراف پالو آلتو با ژیرار برخورد می‌کردم. اما در آن زمان آدم شکاکی بودم، به خصوص به دلیل تکیه عجیب او بر ادبیات برای توضیح جامعه‌شناسی. بنابراین، هرگز از فرصت صحبت با او استفاده نکردم، که حالا البته حسرت آن را می‌خورم.اما مانند دیگران، من تا زمانی که شروع به به کارگیری آنها در کار خودم کردم به عمق مفاهیم او پی نبردم. امروز، من به طور مکرر برای تحلیل موقعیت‌ها و پیش‌بینی تحولات آینده به ایده‌های او تکیه می‌کنم.ممکن است عجیب به نظر برسد، اما حتی ارزش‌های اخلاقی من نیز به دلیل خواندن آثار او تغییر کرده است. اگر شما آموزه‌های او را درک کنید، احتمالا مجاب می‌شوید تا با مردم با گذشت و دلسوزی بیشتری رفتار کنید.این مقدمه کوتاه به شما ذهنیتی از تأثیر ژیرار بر هر دو جنبه حرفه‌ای و زندگی شخصی من می‌دهد. به همین دلیل است که می‌خواهم راهنمای کوتاهی از بینش‌هایی که از نوشته‌های او استخراج کرده‌ام با شما به اشتراک بگذارم.بخش‌هایی از مفاهیم زیر مستقیماً از ژیرار گرفته شده‌اند، در حالی که برخی دیگر بازتاب تطبیق‌های من با ایده‌های او هستند. دلیل این کار این است که ژیرار به ندرت در مورد موسیقی (فقط کمی در مورد اپرا) نوشته است و هرگز در مورد فرهنگ عامه بحث نکرده است، اما من مفاهیم او را در کار خود در هر دو زمینه بسیار مفید یافته‌ام.حالا اجازه دهید با لیستی از دوازده نکته‌ای که از رنه ژیرار یاد گرفتم، شروع کنم.۱. سخت است که اعتراف کنیم، اما اساس بیشتر کارهایی که انجام می دهیم، تقلید از دیگران است.تقلید انگیزه ای به شدت کودکانه است. ما این کار را در کودکان نوپا یا حتی حیوانات در باغ وحش می بینیم. مردم از اینکه خود را مقلد دیگران ببینند، طفره می‌روند. آنها می خواهند باور کنند که باهوش تر از این حرف ها هستند و به دنبال توضیحاتی عمیق تر برای خواسته ها و رفتارهای خود می گردند.صحبت در مورد ناخودآگاه فرویدی، ایدئولوژی طبقاتی مارکسیستی، یا هر تئوری پیچیده دیگری بسیار جذاب تر است. اما ژیرار این لفاظی‌ها را کنار می زند. او تقلید (یا به قول خودش «میل تقلیدی») را به عنوان نیرویی فراگیر در زندگی ما آشکار می کند - در آئین ها، نهادها، خرید کردن، معاشرت و (مهمتر از همه) در احساسات خشونت آمیز ما.۲. تقلید موتور محرک اقتصادیِ اکثر کسب‌وکارهاست – فقط کافی است به شرکت‌های بزرگ رسانه‌های اجتماعی یا برندهای مد نگاه کنید – اما همیشه پنهان است.از آنجایی که تقلید شرم‌آور است (همانطور که بالاتر گفتم)، مؤسساتی که بر بستر تقلید فعالیت می‌کنند، نمی‌توانند به طور علنی قدرت آن را بپذیرند. آن‌ها هرگز نخواهند گفت که شما فقط در حال تقلید از دوستان و همسایگان خود هستید، بنابراین به جای آن در مورد مد، ترند، به‌روز بودن و غیره صحبت می‌کنند. شما هرگز یک تبلیغاتی را نخواهید دید که آشکارا اعلام کند: «این کفش‌های ورزشی را بخرید چون دیگران این کار را می‌کنند» - اما این در واقع پیام ضمنی است.در دنیای شرکت‌ها، این را «بنچ‌مارکینگ» (مقایسه عملکرد) یا «بازاریابی ویروسی» می‌نامند یا پشت اصطلاحات تخصصی دیگری پنهان می‌شود. صدها راه برای پنهان کردن میل تقلیدی وجود دارد و این روش‌های فریب قدرتمندتر از چیزی هستند که تصور می‌کنیم - زیرا منافع زیادی در خطر است.این به این دلیل است که ساده‌ترین راه برای کنترل مردم، دستکاری تمایل آن‌ها به تقلید است.۳. ما باید پوشش‌های فریبنده و خطرناک تقلید را افشا کنیم، زیرا این امر باعث آسیب‌های زیادی می‌شود.با تمایل به همان چیزی که همسایه ما دارد، به سمت درگیری اجتناب ناپذیری کشیده می‌شویم. میل تقلیدی به رقابت تقلیدی تبدیل می‌شود - در همه چیز، از عشق تا جنگ. به همین دلیل است که «طمع ورزیدن به زن همسایه» نهی شده است (در ده فرمان موسی).ژیرار ادعا می‌کند که این مهم بصورت نمادین چگونگی نابودی یک جامعه توسط انگیزه‌های تقلیدی را بیان می‌کند. شما سعی می‌کنید چیزی را تصاحب کنید که همسایه‌تان بیشترین تمایل را به آن دارد. اما این درگیری در سطح بسیار بزرگ‌تری در نزاع‌های اجتماعی-سیاسی و اقتصادی نیز اتفاق می‌افتد. آن که حقیقت را می‌گوید مسئولیت ویژه‌ای در برملا کردن احساسات تقلیدی دارد - زیرا این نیرو محرک اصلی بسیاری از خشونت‌ها، آزار و اذیت‌ها و قربانی‌‌سازی (Scapegoating) است.۴. تقلید منجر به خون‌خواهی و خشونت متقابل می‌شود - که ماثل جنگ‌های مافیایی بالا می‌گیرد - و به طور سنتی با قربانی کردن یک بلاگردان(scapegoat) حل می‌شود.در دوران باستان، این کار با یک مراسم خونین واقعی انجام می‌شد. در موقعیت‌های دیگر، قربانی به صورت آیینی [به خدا یا چیزی دیگر] تقدیم می‌شود. امروزه ممکن است کسی در هالیوود وارد لیست سیاه شود یا در رسانه‌های اجتماعی تحریم شود. (قهرمانان اغلب به قربانی تبدیل می‌شوند - به نکته ۵ در ادامه رجوع کنید.)برای توقف (به طور موقت) خون‌خواهی، انگیزه‌های خشونت‌آمیز طرف‌های درگیر به جای اینکه به سمت هم نشانه رود، به سمت قربانی هدایت می‌شود. (در اینجا یک مثال وجود دارد: پس از ۱۱ سپتامبر، دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان با هم متحد شدند و خصومت خود را روی سلاح‌های کشتار جمعی غیرموجود در عراق متمرکز کردند و باعث ایجاد یک آرامش کوتاه‌مدت در درگیری‌های سیاسی خود شدند.)ژیرار ادعا می‌کند که «نود درصد سیاست این است که همان بلاگردان یا قربانی‌ای را انتخاب کنی که دیگران انتخاب کرده‌اند.»۵. قربانی، جمع تناقض‌هاست - و اغلب هم قربانی و هم قهرمان، پلید و مقدس، گناهکار و بی‌گناه، در حال مردن و رستاخیز است.ژیرار نمونه‌هایی از بلاگردانان قربانی‌شده را ارائه می‌کند که با شکوه و احترام مورد ستایش قرار می‌گیرند و از لطف‌های ویژه‌ای برخوردار می‌شوند - و سپس اعدام می‌شوند. (به اعتقاد من، این به ما کمک می‌کند تا ستارگان راک و سایر افراد مشهور را درک کنیم، که همان انگیزه‌های متضاد را هدایت می‌کنند – به اجرای رولینگ استونز در آلتامونت یا سکس پیستولز در وینترلند فکر کنید). شدیدترین احساسات، هم مثبت و هم منفی، بر این چهره‌های متناقض متمرکز شده است. در بسیاری از فرهنگ‌ها، حتی قربانی‌ای که برای قربانی کردن تقدیم می‌شود، به یک خدا تبدیل می‌شود و بدین ترتیب، یک آیین یا اسطوره قدرتمند را به وجود می‌آورد.۶. آزار و اذیت قربانیان نیرویی مرکزی پشت سازمان‌ها و سیستم‌های اعتقادی است - اما هرگز نمی‌توان به آن اشاره کرد.به عنوان مثال، شکارچیان جادوگر (Witch Hunters) نمی‌توانند اعتراف کنند که جادوگران قربانیان بی‌گناهی هستند، زیرا این اعتراف پایه قدرت و هدف آن‌ها را از بین می‌برد. ژیرار نمونه‌های دیگری را از تاریخ، اساطیر، ادبیات و متون مذهبی ارائه می‌کند. او نشان می‌دهد که مکانیسم قربانی کردن قدرتمندترین راز جهان است - زیرا هم برای شکل‌گیری گروه ضروری است و هم هیچ اشاره‌ای به آن نمی‌تواند درون گروه پذیرفته شود.۷. انسان‌ها در درک قربانیان خود شکست می‌خورند - بنابراین آزار و اذیت ادامه می‌یابد در حالی که همه خود را از گناه مبرا می‌دانند.حتی خود ژیرار نیز مجبور است اعتراف کند که با وجود تخصص او در این موضوع، از دیدن همدستی‌اش در این موضوع عاجز است. او اعتراف می‌کند: «از قربانی‌سازی (Scapegoating) خودم آگاه نیستم و متقاعد هستم که همین امر در مورد خوانندگانم نیز صدق می‌کند. ما فقط دشمنان مشروع داریم. با این حال، کل جهان پر از قربانیان است.» آزاردهنده همیشه فرد دیگری است.«عظمت این راز» نشان می‌دهد که قربانی کردن عمیقاً در روان انسان جای گرفته است. رقابت تقلیدی ما را به مجازات سوق می‌دهد و ما حتی در برابر کوچکترین اشاره‌ای که قربانی ما ممکن است یک قربانی بی‌گناه باشد، مقاومت می‌کنیم.۸. شباهت، نه تفاوت، محرک اصلی تمایلات خشونت‌آمیز ماست.از آنجایی که خواسته‌های ما از تقلید سرچشمه می‌گیرد، شدیدترین درگیری‌ها را با افرادی پیدا می‌کنیم که تقلیدشان می‌کنیم - ما خواهان چیزی هستیم که آن‌ها دارند و بالعکس. حتی زمانی که با دیگری مبارزه می‌کنیم، معمولاً به این دلیل است که تفاوت‌های بین ما در حال از بین رفتن است.به عنوان مثال، نفرت از مهاجران (و نفرت آن‌ها از مردم محلی) زمانی که هر دو در یک محله زندگی می‌کنند و موانعی که قبلاً وجود داشت از بین رفته باشد، تشدید می‌شود. صدها نمونه‌ی دیگر از این دست وجود دارد، اما همه آن‌ها ناشی از این است که دیگری حاضر نیست «دیگری» باقی بماند و در عوض در خیابان ما، باشگاه‌مان، جلوی در خانه‌مان یا هر جای دیگری که ما آنها را شبیه به خودمان می‌بینیم، ظاهر می‌شود.ژیرار معتقد است که نابودی و تحلیل تفاوت‌ها حتی بیشتر از خود تفاوت، منشأ خشونت است. و هیچ چیز خطرناک‌تر از شباهت کامل نیست. به این فکر کنید که چند افسانه شامل نبردهای بین دوقلوها یا خواهر و برادر، یا نقش شوم «همزاد» در ادبیات می‌شود.اگر کسی را ملاقات کنید که دقیقاً شبیه شماست، احتمالاً تصمیم می‌گیرید او را بکشید.۹. به دلیل رقابت تقلیدی، دشمنان شبیه همدیگر می‌شوند، این هم راز دیگری است که قابل ذکر نیست.واضح‌ترین نمونه‌ها از رقابت‌های ورزشی می‌آیند - برد مقابل مجیک، علی مقابل فریزر و غیره. مبارزان دقیقاً به دنبال همان جایزه هستند و در تعقیب آن رژیم‌های تمرینی و سبک زندگی تقریباً یکسانی را دنبال می‌کنند. شاید سال‌ها بعد، پس از اینکه هر دوی آنها از ورزش بازنشسته شدند، این شباهت قابل تشخیص باشد، اما در اوج نبرد، حریف باید دشمنی منفور باشد که نماینده همه چیزهایی است که ما از آن‌ها بیزاریم.این فقط یک پدیده ورزشی نیست. همه جا اتفاق می افتد. در اکثر عرصه‌های زندگی، نیروهای مخالف هرگز حق ندارند ببینند تا چه اندازه شبیه کسانی هستند که از آن‌ها بیشتر نفرت دارند.در نتیجه، مفهوم دشمن آشتی‌ناپذیر (Nemesis) نسبت به هر جهان‌بینی‌ای که بر مبنای قربانی کردن دشمنان بنا شده باشد، ارزش توضیحی بیشتری دارد.۱۰. سبک‌های هنری اغلب از تقلید و قربانی کردن آیینی نشأت می‌گیرند.ژیرار به ندرت به سرگرمی اشاره می‌کند، که جای تأسف دارد، زیرا مفاهیم او سرشار از پیامدها برای هنرمندان و منتقدان است. اما به عنوان مثال واضح رقص را در نظر بگیرید، جایی که لذت (هم برای اجراکننده و هم برای مخاطب) با تقلید آیینی حرکت افزایش می‌یابد. من معانی مشابهی را در همه جای هنر و سرگرمی - از جلسات بداهه‌نوازی جز گرفته تا جوانانی که مدل موی ستاره‌های محبوب موسیقی خود را تقلید می‌کنند - حس می‌کنم.۱۱. فرهنگ ما به درستی از کمک و دفاع از قربانیان تجلیل می‌کند، اما باید مراقب «فرا-قربانی‌انگاری» باشیم. این امر صرفاً منجر به هدف قرار دادن و مجازات قربانیان جدید می شود.تمایل به خشونت متقابل چنان قدرتمند است که ما اغلب احساس می‌کنیم تنها دو نقش برای ما در دسترس است - قربانی یا ستمگر. ما باید هر دو شیوه‌ی بودن در دنیا را خنثی کنیم.هیچ کس نباید قربانی باشد. هیچ کس نباید ستمگر باشد.۱۲. می‌توانیم از چرخه‌های بی‌انتهای خشونت متقابل فرار کنیم - اما تنها با فراتر رفتن از تمایل به انتقام و تلاش برای مشروعیت‌زدایی از انگیزه مجازات و قربانی سازی.رنه ژیرار تأکید می‌کند: «اعتقاد دارم که شناخت خشونت می‌تواند به شما بیاموزد که خشونت را کنار بگذارید.» اما این شناخت، در رتوریک انتقام‌جویی که نافذ و مخرب‌ترین نیروی جامعه انسانی است، بصورت پنهان کار می کند. تنها با کنار گذاشتن پروپاگاندای این رتوریک است که می‌توانیم شانس واقعی برای یافتن راه‌های هماهنگ زندگی در کنار هم داشته باشیم.غریزه ما پاسخ به خشونت با خشونت است، اما مسیر والاتر ما از بین بردن مشروعیت هر گونه قربانی کردن و تلافی خشونت‌آمیز است. ژیرار هشدار می‌دهد که این امر در دنیای مدرن از اهمیت بیشتری برخوردار است، زیرا آیین‌های قربانی کردن ما در حال از دست دادن کارایی خود هستند - فریبکاری‌های آن‌ها به راحتی قابل تشخیص است. بنابراین دیگر مردم را در یک نتیجه‌ی تصفیه‌کننده متحد نمی‌کنند. در همین حال، فناوری‌های مخرب هر سال قدرتمندتر و در دسترس‌تر می‌شوند.این یک وضعیت مرگبار است و به این معنی است که اکنون باید به طور آگاهانه مسیر عشق و بخشش را انتخاب کنیم. در جهانی که آیین‌های قربانی دیگر قدرت آرامش بخشیدن ندارند، این تنها راه امن پیش روی ماست.</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 16:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارشی از اوضاع فرهنگ در سال 2024</title>
                <link>https://virgool.io/@omid.soltani/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-2024-ajn78ooapsv9</link>
                <description>تد جویاترجمه: امید سلطانیهر ساله، رئیس جمهور آمریکا سخنرانی &quot;گزارش وضعیت سالانه&quot; را ارائه می دهد. سخنرانی‌ای خسته کننده که فقط کافی است به نمایندگان محترم نگاه کنید که برای باز نگه داشتن چشمان خود تقلا می کنند. دلیلش این است که آنها همه اینها را قبلاً شنیده اند.ما هم همینطور. در سیاست چیز زیادی تغییر نمی کند. اگر هم تغییر کند، کاندیداها تغییری نمی‌کنند.در پمپ بنزین محلی من تنوع بیشتری وجود دارد، جایی که حداقل می توانم از بین سه نوع سوخت و پنج طعم آبمیوه‌ی Big Gulp یکی را انتخاب کنم.حالا سیاست را فراموش کنید. تمام اتفاقات جالب در حال حاضر در فرهنگ جریان اصلی رخ می دهد - که با سرعت جنون آمیزی در حال تغییر است.به همین دلیل است که به جای سخنرانی &quot;وضعیت سالانه&quot;، به یک سخنرانی &quot;وضعیت فرهنگ&quot; نیاز داریم.  تحلیل من در سال گذشته نقل قول و ارجاع داده شد و در آن زمان کاملاً درست بود - اما همین الان هم منسوخ شده و به یک گزارش وضعیت تازه نیازمندیم.در واقع، سال 2024 ممکن است سریع ترین و خطرناک ترین زمان برای اقتصاد خلاق باشد. و این صرف نظر از اتفاقاتی که در ماه نوامبر رخ می دهد، صدق می کند.بنابراین بیایید شروع کنیم.در این مطلب می‌خواهم به شما بگویم چرا سرگرمی مرده و چه چیزی آمده تا جای آن را بگیرد.اگر فرهنگ چیزی شبیه به سیاست بود شما دو انتخاب بیشتر نداشتید؛ چیزی که احتمالن بدین قرار بود:بسیاری از هنرمندان و افراد خلاق فکر می‌کنند این دو تنها انتخاب‌های موجود برای آنها هستند؛ هم برای آنها و هم مخاطبانشان. چه به مخاطب چیزی بدهند که مخاطب می‌خواهد (کاری که سرگرمی انجام می‌دهد) و چه در مخاطبان خود نیاز و تقاضایی برای کار خود ایجاد کنند (جایی که هنر آغاز می‌شود).اما آنها کاملن در اشتباهند.شاید بهتر باشد اقتصاد خلاقه‌ را مثل یک زنجیره‌ی غذایی ببینیم. اگر شما یک هنرمند هستید (یا تلاش می‌کنید که باشید)، واقعیتی که با آن روبرو هستید به این شکل است:تا همین اواخر صنعت سرگرمی رو به رشد بود. تا جایی که هر چیز هنری، مستقل یا آلترناتیوی را می‌شد بعنوان یک خطر بالقوه‌ برای آن در نظر گرفت.اما حتا این تصویر آزاردهنده هم کافی نیست. چرا که برای بزرگترین مشکلی که همین الانش در حال وقوع است، جایی باز نکرده است.ما شاهد تولد فرهنگ پسا-سرگرمی هستیم. و این چیزی نیست که به نفع هنر باشد. در واقع به نفع جامعه هم نیست.حتا آن نهنگ بزرگ هم حالا در خطر است. کمپانی‌های سرگرمی با چالش‌هایی روبرو هستند که چند سال پیش هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد.بیایید بیزینس فیلم و سینما را در نظر بگیریم:- دیزنی در وضعیت بحرانی قرار دارد و همه‌چیز دارد در آن تحلیل می‌رود (به جز چک‌هایی که مدیرانش باید پرداخت کنند)- پارامونت به تازگی 800 تا از کارکنانش را تعدیل کرده است و به دنبال یک مالک جدید است.- یونیورسال فیلم‌هایی را منتشر می‌کند که تنها 3 هفته بعد از اکران روی پرده می‌شود آنها را استریم کرد.- برادران وارنر عملن با کنسل کردن یک پروژه‌ی سینمایی پول بیشتری حاصل می‌کنند تا با انتشار آن.بیزینس تلویزیون هم در سال گذشته با کاهش ناگهانی روبرو شد. بعد از سالیان سال رشد مداوم، شمار سریال‌ها رو به کاهش گذاشت.موسیقی اما شاید بدترین وضعیت را در بین این‌ها داشته باشد. فقط حرکت کمپانی سونی را در نظر بگیرید که چند روز پیش روی کاتالوگ آهنگ‌های مایکل جکسون سرمایه‌گذاری‌ای به مبلغ 1.2 میلیارد دلار انجام داد. هیچ کمپانی‌ای حتی یک دهم این مقدار را برای سرمایه‌گذاری روی یک هنرمند جدید انجام نمی‌دهد.در سال 2024، ارزش موزیسین‌های پیر از جوان‌تر و ارزش موزیسین‌های مرده از زنده واقعن بیشتر است.این وضعیت سوالات واضحی را پیش رویمان می‌گذارد. چطور تقاضا برای سرگرمی‌های جدید کاهش پیدا کرده؟ چه چیزی جایگزین آن شده است؟بله چیزی قرار است جایگزین آن بشود که همین حالا هم آغاز به کار کرده است.این مدل بهتری برای توضیح زنجیره‌ی غذایی فرهنگ در سال 2024 است:موجودی که بیشترین و سریعترین رشد را در اقتصاد فرهنگ امروز دارد، پرت‌اندیشی (حواس‌پرتی) است. بیایید آن را اسکرول کردن یا سوایپ کردن یا اتلاف وقت یا هر چیز دیگری که دوست دارید بنامیم. چیزی که هر چه باشد نه هنر است و نه سرگرمی، بلکه فقط یک فعالیت بی‌وقفه است.مشخصه‌ی این وضعیت این است که هر محرک تنها چند ثانیه به طول می‌انجامد و باید تکرار شود.اینجا یک بیزینس عظیم در جریان است که به زودی قرار است ترکیب هنر و سرگرمی را در خود ببلعد. همه‌چیز دارد تبدیل به تیک‌تاک می‌شود؛ پلتفرمی که به درستی نامگذاری شده. پلتفرمی برای بیزینسی که روی محرک‌هایی استوار شده که باید در عرض چند تیک تاک ساعت باز هم تکرار شوند.تیک تاک با ویدئوهای سریعی که اسکرول می‌شوند تا بعدی روی صفحه نمایش ظاهر شود، به موفقیت بزرگی رسید. و حالا فیس بوک (که زمانی جایی بود که می‌توانستی با خانواده و دوستانت در آن در ارتباط باشی) دارد از آن تقلید می‌کند. توییتر هم به همین منوال. و البته اینستاگرام، یوتوب و هر جای دیگری که قرار است در سوشال مدیا پولساز باشد.این وضعیت چیزی بیشتر از یک ترند و مُد در سال 2024 است. وضعی است که می‌تواند تا همیشه باقی بماند، چرا که بر اساس فیزیولوژی بدن کار می‌کند، نه بر اساس فشن یا زیباشناسی‌ای خاص.مغز ما به این حواس‌پرتی‌های کوتاه جایزه می‌دهد. دوپامین نورولوژیک ترشح می‌شود و به ما حس خوبی می‌دهد. چیزی که باعث می‌شود بخواهیم محرک را تکرار کنیم.این چرخه این شکلی‌ست:این مدل آشنایی برای ترسیم مکانیزم اعتیاد است.تنها فرقش این است که این الگو حالا توسط میلیون‌ها انسان و برای فرهنگ و جهان خلاقه‌ دارد به کار گرفته می‌شود. آدم‌هایی بی‌اطلاع که داوطلبان شرکت در بزرگترین آزمایش مهندسی اجتماعی در تاریخ بشریت هستند.بنابراین باید آن مدل ساده‌ی هنر در برابر سرگرمی را دور بیندازید. حتا &quot;حواس‌پرتی&quot; هم تنها یک قدم مقدماتی برای رسیدن به هدف نهایی است، هدفی به نام اعتیاد.این زنجیره‌ی غذایی فرهنگی آینده است که امروز که با جدیت توسط پلتفرم‌های مختلفی که زندگی امروز ما را قبضه کرده‌اند دارد دنبال می‌شود.غول‌های فناوری امروز مثل خاندان قدرتمند مدیچی فلورانس، یا حتا آن حامیان ثروتمند هنرهای مختلف (پترون‌ها) نیستند. آنها به دنبال میکلانژ یا موتزارت بعدی نیستند. آنها می‌خواهند جهانی از معتادان بسازند، چرا؟ چون آنها ساقی‌اند.اعتیاد، هدف آنهاست.البته که این را شفاف بیان نمی‌کنند. اما نیازی به گفتنش نیست. فقط کافیست به آنچه انجام می‌دهند نگاهی بیندازید.همه چیز برای گیر انداختن کاربران در یک چرخه‌ی اعتیادآور طراحی شده است:- این پلتفرم‌ها همگی به سمت اینترفیس‌های اسکرول‌شونده و ریلزها گرایش پیدا کرده‌اند. جایی که محرک بیشترین مقدار دوپامین را در مغز می‌ترکاند.- هر چیزی که شما را ترغیب کند تا از پلتفرم خارج شوید (یک خبر یا هر لینک خارجی)، به سختی توسط الگوریتم‌هاشان فیلتر می‌شود. چیزی که شاید باعث شود از وضعیت اعتیادگونه‌ی خودتان خارج شوید اما خب... اجازه‌اش را ندارید.- اجازه بدهید، هنوز تمام نشده. اپل، فیس بوک و دیگران به شما می‌گویند که هدست‌های VRساخته‌ی آنها را روی سرتان بگذارید. یعنی وضعیتی که دیگر توسط محرک بلعیده می‌شوید. مثل آن ماهی‌های کوچکی که در زنجیره‌ی غذایی فرهنگی برایتان رسم کردم. شما دعوت شده‌اید که یک گیرنده‌ی منفعل برای تجربه‌های تخیلی و ساختگی باشید.مدیران این کمپانی‌ها از مضر بودن چنین چیزهایی باخبرند اما با این حال انجامش می‌دهند. یک خبرچین از اسناد داخلی اینستاگرام، نشان داد که این برنامه چطور انسان‌های را به افسردگی، اضطراب و افکار خودکشی سوق می‌دهد. همه‌ی این جزئیات به مارک زاکربرگ خبر داده شده بود.اما او اهمیتی نمی‌دهد. مدیران همه‌چیز را می‌دانند. هر چه تکنولوژی‌های آنها بیشتر استفاده شود، ابعاد خطرناک روانی آنها هم بیشتر می‌شود.اما آنها بی‌رحمانه ادامه می‌دهند. آنها نمی‌خواهند بازار را به یک کارتل دوپامین دیگر ببازند. تمرکز ویژه‌ای روی کودکان وجود دارد. آنها نکته‌ای که تمام ساقی‌های مواد می‌دانند را متوجه هستند: گیر انداختن آدم‌ها هر چقدر که جوان‌تر باشند ساده تر است.هدست‌های واقعیت مجازی اوضاع را آشفته تر هم کرده است، چرا که سیستم مغزی انسان را دستکاری می‌کند. متخصصان امروز درباره‌ی &quot;مریضی محرک&quot; حرف می‌زنند، سردرد، تهوع و سرگیجه‌ی فیزیکی. می‌توان به دررفتگی‌های روانی فکر کرد.فکر می‌کنید هنرمندان در این روزگار سخت چه می‌کنند؟حتا احمق‌ترین اعضای صنعت سرگرمی در برابر این صنعت دوپامین، مثل شکسپیر است. شما به هملت نیازی ندارید، یک عکس از همبرگرتان کافی است. یا کسی که دارد کونش را تکان می‌دهد، یا گربه‌ای که کارهای احمقانه می‌کند.کاربران به جای تماشای فیلم، بارها و بارها ویدئوهای 15 ثانیه‌ای را تماشا می‌کنند. به جای سمفونی، ملودی‌های کوتاه را می‌شنوند که معمولن با یکی از این ویدئوهای کوتاه همراه شده است. چیزی که برای یک شلیک دوپامینی کفایت کند. و نه بیشتر.این فرهنگ جدید ماست. و مهمترین ویژگی آن غیاب فرهنگ یا حتا سرگرمی احمقانه است. چیزهایی که با فعالیتی وسواس‌گونه جایگزین شده اند.بنابراین اگر دیدید شرکت‌های بزرگ فناوری جور دیگری به شما وانمود می‌کنند، تعجب نکنید. به همین دلیل است که بیزینس سرگرمی ناگهان اینقدر به قمار و شرط‌بندی یا دیگر فعالیت‌های اعتیادآور روی خوش نشان داده است.همه‌چیز به شکل بازی درآمده، هر چیزی را می‌توان اسکرول کرد.اما در مغز ما چه می‌گذرد؟ این وضعیت چه اثری روی زندگی و آینده‌ی ما دارد؟اینجا همان جایی است که علم به ما تصویر زیبایی نشان نمی‌دهد. هر چه معتادان بیشتر به این محرک‌ها اعتیاد پیدا کنند، لذت کمتری نصیبشان می‌شود. تا جایی که این چرخه شما را به عدم لذت/Anhedonia می‌کشاند. وضعیتی که هیچ لذتی از هیچ تجربه‌ای که قرار است به لذت منتج شود نصیب شما نخواهد شد.این چیزی شبیه به یک تناقض است.چگونه به دنبال لذت گشتن می‌تواند به لذت کمتر منتج شود؟ اما مغز ما اینگونه کار می‌کند (احتمالن بعنوان نوعی مکانیزم دفاعی). در نقطه‌ای مشخص، معتادان به دنبال محرک می‌گردند، اما فقط به خاطر اجتناب از درد ناشی از فقدان دوپامین.کسانی که به مسکن‌ها اعتیاد دارند، تجربه‌ی مشابهی را از سر گذرانده‌اند. از جایی به بعد، وابستگی به مخدرها به تشدید درد خواهد انجامید.اگر این تجربه برای همه‌ی آدم‌ها رخ دهد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ همانطور که دکتر لِنتز توضیح داده، نتایج ناامید کننده‌اند. حتا کسانی که فکر می‌کنند نسبت به رفتارهای اعتیادآور ایمن هستند، توسط این چرخه نابود می‌شوند:«الگوی فعال‌سازی غیرمعمول و خاصی در مغز وجود دارد که در انسان‌های دچار Anhedonia دیده می‌شود. چیزی که ویژگی اصلی افسردگی ماژور است. ویژگی‌ای که در سایر افراد دیده نمی‌شود. زمانی که مراجعان دارای افسردگی ماژور پیش من می‌آیند می‌گویند: من نباید افسرده باشم. من زندگی خوبی دارم. اگر دوستان یا همکارانم بفهمند که افسرده‌ام، من را نخواهند فهمید یا با من بدرفتاری خواهند کرد. آنها فکر می‌کنند دارم نقش بازی می‌کنم. چرا چنین است؟»حالا داریم نخستین تاثیرات این وضعیت را در یک مقیاس اجتماعی گسترده می‌بینیم.بگذارید به این اثر کشنده یک اسم بدهیم. افسردگی تیک تاک، یا زامبی‌شدن سیلیکون ولی یا هر چیز دیگر. حقیقت اصلی است است که کاربران آن را احساس می‌کنند. حتا زمانی که اسمی یا تشخیصی برای این وضعیت وجود ندارد. حتا اگر تکنوکرات‌ها از گفتن این وضعیت به آنها سر باز زنند، آنها باز هم احساسش خواهند کرد. فقط به کلماتی که آنها برای ارتباطات آنلاین سمی خود استفاده می‌کنند نگاه کنید: Doomscrolling، Trolling،Doxxing،Gaslighting و غیره.در سال 2024 ما این کارها را برای تفریح انجام می‌دهیم.اما هیچ شادی‌ای در پی این فعالیت وجود ندارد. موسسه‌ی World Happiness Report صد و پنجاه هزار فرد را در 26 کشور مورد پژوهش قرار داده و به این نتیجه رسیده که آمریکا و دیگر کشورهایی که از نظر تکنولوژیک پیشرو هستند کاهش شدیدی در میزان شادمانی تجربه می‌کنند. این چیزی است که آنهدونیا به دنبال خواهد داشت و غول‌های فناوری که همه جا هستند، روز به روز بیشتر به شرکت‌های بی‌رحمی شبیه می‌شوند که از فروش مواد مخدر دارند ثروتمندتر می‌شوند.بعضی از کمپانی‌ها مردم را با قرص و سوزن گیر می‌اندازند و بعضی دیگر با الگوریتم‌ها و اپلیکیشن‌ها. اما هر دو یک کار انجام می‌دهند: معتادپروری.این آینده‌ی دیستوپیایی ماست. نه خیلی شبیه به 1984 اورول، بلکه بیشتر شبیه به دنیای قشنگ نوی آلدوس هاکسلی.دکتر آنا لمکی، نویسنده‌ی کتاب ملت دوپامین، گاهی مراجعین خودش را به یک رژیم دوپامینی برای یک ماه تشویق می‌کند. یک ماه زمان کافی برای مغز ماست تا خودش را ترمیم کند. اما حتا برای چند دقیقه هم دور شدن از این فضا ممکن است برای کسانی که در این چرخه گیر افتاده‌اند ترسناک باشد.از او نقل قول می‌کنم:«سوفی، یکی از مریض‌هایم که محصلی اهل کره‌ی جنوبی بود پیش من آمد با شکایت از افسردگی و اضطراب. از بین چیزهای زیادی که درباره‌اش صحبت کردیم، او به من گفت که بیشترین ساعات بیداری‌اش را با یک دستگاه و بصورت آنلاین سپری می‌کند: اینستاگرام، یوتوب، گوش دادن به پادکست و پلی لیست.در جلسه‌ای که داشتیم به او پیشنهاد کردم که بدون اینکه به چیزی گوش کند به کلاس‌هایش برود و بگذارد افکارش در ذهنش رو بیایند.او متعجب و ترسیده به من نگاه کرد: چرا باید همچون کاری بکنم؟یک هفته بعد سوفی پیش من آمد و از تجربه‌اش گفت: اولش سخت بود اما بعدش عادت کردم و حتا برایم دوست داشتنی شد. درخت‌ها توجهم را به خودشان جلب می‌کردند.»مروری بر کتاب ملت دوپامین، دکتر آذرخش مکری (َشنیدنش رو پیشنهاد می کنم)در سالهای نه چندان دور، چنین داستان‌هایی برایم بی معنی بودند. نمی‌‌توانستم تصور کنم که کسی به اینستاگرام یا تیک تاک یا هر اپلیکیشن دیگری معتاد شود.اما دیگر نیاز نیست چیزی را تصور کنم. هر روز دارم معتادانی که به دستگاه‌های خودشان وابسته‌اند را می‌بینم. این وضعیت حقیقی‌ای است که در سال 2024 در جریان است.و این موضوع مهمتر از هنرمندانی است که دارند تقلا می‌کنند یا کمپانی‌هایی که دچار مشکل شده‌اند. کارتل‌های دوپامین در حال بدتر کردن بدترین مشکلات اجتماعی ما هستند: در آموزش، در محل کار و در زندگی خصوصی.اما در اینباره خیلی کم صحبت شده است. چرا که آدم‌های بسیاری پول‌های زیادی از این فرهنگ دوپامین به جیب می‌زنند.اگر فکر می‌کنید کارتل‌های مواد خیلی ثروتمندند، صبر کنید و ببینید که کارتل‌های دوپامین چقدر پول درمی‌آورند. برای شروع، ارزش سرمایه جاری اپل، متا و دیگران را چک کنید.باید از آنها اسم برد و آنها را شرمگین کرد. اگر سیاستمداران این کار را نمی‌کنند ما باید انجامش دهیم.فقط گفتن حقیقت درباره‌ی کارتل‌های دوپامین می‌تواند قدم بزرگی برای فرهنگ در سال 2024 باشد.و در پایان، لطفی به خودتان بکنید. هر از گاهی از دستگاه‌هایتان دور شوید و به درخت‌ها یا کارهای احمقانه‌ی گربه‌ی خانگیتان توجه کنید. آنها در زندگی واقعی بسیار زیباتر از هدست‌های واقعیت مجازی هستند.کانال تلگرامی من: نوستالژی آینده</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 00:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی سرگشاده خطاب به هنرمندان آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@omid.soltani/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-g9nlczxeimfh</link>
                <description>وِین شورتِر، هِربی هنکاکروز گذشته نوازنده‌ی برجسته‌ی ساکسفون موسیقی جَز، وِین شورتر در 89 سالگی درگذشت. او را بعنوان یکی از آیکون‌های هاردباپ و کسی که در نواختن هر دو ساز ساکسفون تنور و ساکسفون سوپرانو تبحری مثال‌زدنی داشت به یاد می‌آوریم. درخششش در کویینتت دوم مایلز دیویس در اوایل دهه‌ی شصت اتفاق افتاد (همراه با هربی هنکاک، دیگر نویسنده‌ی این نامه)، چند سال بعد از گروه جدا شد و بعنوان رهبر به ضبط آلبوم پرداخت. بعدتر وارد جریان فیوژن شد و آثاری را همراه با گروه وِدِر ریپورت منتشر کرد. بعنوان رهبر گروه، اسم شورتر روی بیش از بیست آلبوم خورده که هنوز مشهورترینِ این آثار، کارهایی‌اند که او در دهه‌ی شصت و بعد از جدایی از کویینتت مایلز منتشر کرد؛ آثاری مثل Night Dreamer یا ET Cetra یا Speak No Evil که او را در قله‌ی نوازندگان ساکسفون هاردباپ بلونُتی نشاند. شورتر تا سالهای پایانی عمرش هنوز در کار اجرا و ضبط فعال بود و کوارتت وِین شورتر را رهبری می‌کرد.آنچه می‌خوانید نامه‌ای سرگشاده است که شورتر در سال 2016 خطاب به نسل تازه‌ای از موزیسین‌های جَز با همراهی دوست قدیمی‌اش، هِربی هنکاک، نوازنده‌ی پیانو نوشت.خطاب به نسل بعدی هنرمندان،ما در زمانه‌ا‌ی پرآشوب و غیرقابل پیش‌بینی زندگی می‌کنیم.ما ساکنان عصر سردرگمی و دردهای عظیم هستیم؛ از فاجعه‌ی باتاکلان تا تحولات سوریه و جنایت بی‌دلیلی که در سَن برناردینو رخ داد. ما از شما به‌عنوان یک هنرمند، آفرینشگر و خیال‌پرداز در این جهان می‌خواهیم تا از آنچه می‌بینید سرخورده نشوید؛ و زندگی‌تان را امتدادی بر هنر خود ببینید. به مثابه ابزاری برای برپاساختن صلح.درحالیکه می‌دانیم مسائلی که جهان با آنها روبروست مسائلی پیچیده‌اند، راه رسیدن به صلح ساده است؛ راهی است که با شما آغاز می‌شود. نیازی نیست تا حتمن ساکن یک کشور جهان سومی باشید یا مشغول کار در اِن‌جی‌اوها باشید تا تغییری در جهان ایجاد کنید. هر یک از ما رسالتی یگانه داریم. همه، قطعاتی از یک پازل غول‌آسا و سیّال هستیم که در آن کوچکترین کنشی از سوی هرکدام از این قطعات، تک‌تک قطعات دیگر را تحت تاثیر قرار می‌دهد. شما مهمید، کنش شما مهم است، هنر شما اهمیت دارد.ما این نامه را برای مخاطبان اهل هنر نوشته‌ایم، اما آنچه در این سطور می‌خوانید از مرزهای یک حرفه‌ی خاص فراتر می‌رود و فارغ از کاری که می‌کنند، برای تمامی انسان‌ها کاربرد دارد.یک: حواستان باشد که شما یک انسان هستیدما تنها نیستیم. ما موجودیتی تنها نیستیم و نمی‌توانیم به تنهایی خلق کنیم. آنچه این جهان بدان نیاز دارد، بیداری انسانی تمایلی است برای برکشیدن وضعیت زندگی ما به شرایطی که در آن اعمال و کنش‌های ما برخاسته از نوع‌دوستی و هم‌دردی باشد. شما نمی‌توانید پشت حرفه یا سازتان پنهان شوید، شما باید انسان باشید. انرژی خود را صرف این کنید تا بهترین انسانی که می‌توانید، باشید. بر روی پرورش احساس هم‌دردی و همدلی در خودتان تمرکز کنید. چرا که فرآیند فهم و رسیدن به منابع عظیم الهام و تاثیرپذیری برای شما، ریشه در کنجکاوی و پیچیدگی نهادینه در همان موجودی دارد که روی زمین راه می‌رود. موسیقی چیزی نیست جز قطره‌ای در دریای زندگی.دو: راه‌های نرفته را بپذیرید و فتحشان کنیداین جهان نیاز به مسیرهای تازه دارد. اجازه ندهید که شعارهای مرسوم، عقاید نادرست یا توهماتی درباره‌ی اینکه زندگی چگونه باید زیست شود، شما را در دام خود بیندازند. اینکه آغازگر حرکتی باشید، به خودتان بستگی دارد. چه از طریق جستجوی صداها، ریتم‌ها و هارمونی‌های تازه و چه با همکاری با آدم‌های جدید یا تجربه‌ها و فرآیندهای غیرمنتظره؛ ما شما را تشویق می‌کنیم که تکرار را در هرگونه فرم و نتایج منفی‌اش از خودتان دور کنید. تلاش کنید تا در موسیقی و مسیر زندگی خود کارهای تازه‌ای بکنید. هیچ‌وقت همرنگ دیگران نشوید.سه: پذیرای ناشناخته‌ها باشیدلازمه‌ی [ورود به] امر ناشناخته بداهه‌پردازی لحظه‌به‌لحظه یا فرآیند خلاقه‌ای است که پتانسیل و ارضاکنندگی بی‌مانندی داشته باشد. هیچ تمرین از پیش‌تعیین‌شده‌ای برای زندگی وجود ندارد، چرا که زندگی خود یک تمرین است. تمام رابطه‌ها، موانع، برخوردها و... همه تمرینی است برای ماجراجویی بعدی شما در زندگی. همه‌چیز به همه‌چیز متصل است. هرچیزی [به شما] اضافه می‌شود و هیچ‌چیزی در این میان تلف نمی‌شود. این نوع تفکر نیازمند شجاعت است. شجاع باشید و حسّ شادمانی و تحسین خود را در ارتباط با جهان شگفت‌انگیز پیرامونتان از کف ندهید.چهار: ذات واقعی موانع را درک کنیدهمه‌ی ما به شکست فکر کرده‌ایم؛ اما شکست حقیقت ندارد، موهوم است. چیزی به اسم شکست وجود ندارد. آنچه به‌عنوان شکست درک می‌کنید درواقع فرصتی دوباره است. یک دست کارت جدید [برای بازی]، یا یک قاب تازه برای اینکه دوباره روی آن نقاشی کنید. زندگی سرشار است از فرصت‌های تمام‌نشدنی. کلمات &quot;موفقیت&quot; و &quot;شکست&quot; چیزی جز یک برچسب نیستند. هر لحظه یک فرصت تازه است. شما بعنوان یک انسان هیچ محدودیتی ندارید و بنابراین در هر شرایطی بی‌شمار امکان برای شما وجود دارد.پنج: از ارتباط با کسانی که با شما فرق دارند نترسیدجهان ما به ارتباط‌ چهره‌به‌چهره‌ی بیشتری میان مردمانی با تبارهای مختلف نیاز دارد؛ ارتباط‌هایی متکی بر هنر، فرهنگ و آموزش. آنچه همه‌ی ما در آن مشترکیم، تفاوت‌هایمان است. می‌توانیم برای خلق یک زمینه‌ی باز و پویا که در آن تمام انواع انسان‌ها بتوانند ایده‌ها، منابع، مهربانی و ازخودگذشتگی خود را به اشتراک گذاشته و تبادل کنند، تلاش کنیم. ما احتیاج داریم که با یکدیگر در ارتباط باشیم، درباره‌ی یکدیگر یاد بگیریم و زندگی را همراه با یکدیگر تجربه کنیم. نمی‌توانیم هیچگاه صلح را بی‌آنکه درد نهفته در قلب‌های همدیگر را درک کنیم، داشته باشیم. هر چه بیشتر ارتباط بگیریم، بیشتر خواهیم فهمید که انسانیت ما را از تمام تفاوت‌هامان فراتر خواهد برد.وِین شورتِر، هِربی هنکاکشش: تلاش کنید آغازگر گفتگوهایی بدون قصد و غرض باشیدهنر در هر شکلی، ابزاری است برای گفتگو. ابزاری قدرتمند. اینک زمان آن است که جهان موسیقی صداهایی تولید کند برای برانگیختن گفتگوهایی درباره‌ی رازهایی که هر یک از ما داریم. مقصود ما از گفتگو درباره‌ی رازها، آشکار کردن و به چالش کشیدن ترس‌هامان است. ترس‌هایی که ما را از کشف امکان دسترسی نامحدودمان به شجاعتی که درون هرکدام از ما نهفته است، بازمی‌دارد. بله، شما کافی هستید، شما اهمیت دارید، و بله، شما باید ادامه دهید.هفت: مراقب ایگو باشیدغرور و تکبر می‌تواند کم‌کم در هنرمند ریشه بدواند. چه هنرمندانی که گمان می‌کنند موقعیتشان آنها را مهمتر از بقیه کرده، و چه آنهایی که ارتباطشان با فضایی هنری آنها را مستحق نوعی برتری نسبت به دیگران ساخته است. حواستان به ایگو باشد؛ خلاقیت نمی‌تواند جایی که تنها ایگو تغذیه می‌شود جریان پیدا کند.هشت: به سمت یک تجارت بدون مرز حرکت کنیدعرصه‌ی پزشکی انجمنی دارد با نام پزشکان بدون مرز. این تلاش پرارج می‌‌تواند بعنوان مدلی برای فراتر رفتن از مرزها و استراتژی‌های فرمول‌های قدیمی تجاری کمک کننده باشد. فرمول‌هایی که برای تثبیت سیستم‌های کهنه در لباسی تازه طراحی شده‌اند. منظور ما بطور مستقیم سیستم حال حاضر است، سیستمی که مصرف‌کنندگان را شرطی می‌کند تا فقط محصولاتی خاص را بخرند. محصولاتی که به آنها القا شده تا بپندارند قابل خرید و فروشند. سیستمی که در آن پول تنها دارایی جاودانه‌ی آن است. تجارت موسیقی تنها بخشی از تجارت زندگی است. زندگی کردن با درستکاری و انسجامی خلاقانه، مزایایی به ثمر خواهد آورد که تصورش را نمی‌کنید.نُه: قدردان نسلی که پیش از شما پا به عرصه گذاشته باشیدبزرگترها می‌توانند کمکتان کنند. آنها مخازن ارزشمندی از دانش و خرد هستند. آنها طوفان‌ها را پشت سر گذاشته و اندوه بسیاری که شما هم تجربه می‌کنید را تاب آورده‌اند. بگذارید کشمکش‌های آنها چراغ راه شما در تاریکی باشد. زمان را برای تکرار اشتباهات آنها تلف نکنید. در عوض، آنچه از سر گذرانده‌اند را دریابید و خود را به سمت ساختن جهانی هرلحظه‌بهتر برای نسل‌های بعدی پرتاب کنید.ده: و در پایان، امیدواریم زندگی‌تان قرین با حیرتی پایدار باشدبا گذشت سالیان، بخشی از تخیل ما خشک می‌شود. خواه از سر غصه، درگیری‌های طولانی یا شرطی‌شدن اجتماعی، جایی میانه‌ی راه زندگانی، مردم فراموش می‌کنند که چطور به جادوی درون ذهنشان دسترسی پیدا کنند. اجازه ندهید آن بخش از خیال‌پروری شما محو شود. به ستارگان، آن بالا، نگاه کنید و خیال کنید چه می‌شد اگر یک فضانورد یا خلبان بودید. خیال کنید به دیدن اهرام ثلاثه یا ماچو پیچو رفته‌اید. خیال کنید همچون یک پرنده به پرواز درآمدید یا مثل سوپرمن از روی یک دیوار بلند به پایین می‌پرید. فکر کنید همراه با دایناسورها در حال دویدن هستید یا مثل یک پری دریایی در آب شناورید. هر آنچه وجود دارد حاصل خیال‌پردازی کسی است؛ خیالتان را گرامی بدارید و آن را تغذیه کنید تا همواره خودتان را در بزنگاه اکتشاف بیابید.می‌پرسید چطور این حرف‌ها ما را به سوی یک جامعه‌ی مسالمت‌آمیزتر سوق خواهد داد؟ جامعه‌ای بر مبنای صلح بیشتر، با یک انگیزه آغاز می‌شود. انگیزه‌های شما آثاری به همراه خواهد داشت که آینده‌ی شما و آینده‌ی تمام اطرافیانتان را شکل خواهد داد. همه‌کاره‌ی فیلم زندگی خودتان باشید؛ شما همزمان کارگردان، تهیه‌کننده و بازیگرید. در طول رقصیدن در این سفر که همین زندگی باشد، جسور باشید و از دلسوزی و مهربانی نسبت به دیگران خسته نشوید.وِین شورتر و هِربی هنکاکدسامبر 2016</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 19:32:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دیالکتیک‌های ژیژک منتشر شد</title>
                <link>https://virgool.io/@omid.soltani/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%98%DB%8C%DA%98%DA%A9-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-tpic35swcotw</link>
                <description>منتشر شد: دیالکیتیک‌های ژیژک(نویسنده: فابیو ویگی - ترجمه: فتاح محمدی)326 صفحهگالینگور رقعی120/000 تومانبا پایان گرفتن کتابی که ویگی داشت درباره‌ی من می‌نوشت احساس منحصربه‌فردی به من دست داد که آمیزه‌ای بود از لذت و اضطراب. گویی یک همزاد مرا به تسخیر خود درآورده بود. همزادی که من را بهتر از خودم می‌فهمد و نه تنها دستاوردهای من بلکه نقاط ضعف در ساختمان نظری من را هم می‌بیند. بگذریم از اینکه کتاب ویگی به عنوان نمونه‌ای عالی از نظریه‌ی دیالکتیکی درباره‌ی ایدئولوژی نیازی به من ندارد و روی پای خودش می‌ایستد. همه‌ی علاقمندان به درک نحوه‌ی کار ایدئولوژی در دوران پساایدئولوژیک ما نباید از این کتاب غافل بمانند.اسلاوی ژیژک اثری حیرت‌انگیز نه تنها درباره‌ی ژیژک و دیالکتیک‌های او بلکه همچنین درباره‌ی الهاماتی که می‌توان از آن گرفت، برای تامل در برخوردهای واقعی و واقعا جالب میان روانکاوی و مارکسیسم بعنوان نامی عام برای سیاست‌ورزی رهایی‌بخش.النکا زوپانچیچ? برای خرید این کتاب با این شماره تماس بگیرید:۰۲۴۳۳۴۴۶۷۳۷</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 14:01:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مورسو» اگر آواز می‌خواند</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-s4ujzhwyfzmq</link>
                <description>شانزده سالی می‌شود که هواداران عرب استرَپ با خداحافظی مالکوم میدلتون، دیگر مشغول بازی با گذشته و نوستالژی رکوردهای گذشته‌ی این گروه کوچک هستند. آیا دیگر ایندی راک خام و دوبُعدی این گروه اسکاتلندی حرف تازه‌ای برای گفتن نداشت؟ آن هم بعد از نمایش آخرین رومنس خود؟ وقتی در سال 2006 خبر از رسیدن به انتهای مسیر دادند به نظر می‌رسید اینطور باشد. با این حال وقتی اِیدِن مافِت (خواننده و عضو دیگر گروه) در سال 2021 خبر از انتشار آلبوم جدید گروه داد، هواداران کم‌شمار اما وفادار گروه با امید و هراسی توامان انتظار چیز تازه‌ای را می‌کشیدند که از محتوایش بی‌خبر بودند و وقتی آلبوم را پلی کردند و در اولین آهنگ با اولین جمله‌ای که صدای خمارزده‌ی مافت می‌گفت مواجه شدند دیگر مطمئن شدند باید نوستالژی را کنار گذاشت:«من به گذشته و تمام روزهای باشکوهی که رفته کمترین اهمیتی هم نمی‌دهم.» نوستالژی تمام شده بود. آنها حرف‌های بیشتری برای گفتن داشتند، حرف‌های خیلی بیشتری.کاور آرت هفتمین آلبوم عرب استرپ سه تصویر/موقعیت را روی هم قرار می‌دهد: تصویر زیرین: نمای بیرونی آپارتمانی در شب، چراغ‌ها در اتاق‌های بالایی روشنند. اهالی خانه هر کدام در اتاق‌های خود هستند. تصویر بعدی: یکی از افراد خانه در مک‌بوک خودش مشغول تماشای عکس‌های سکسی است. زنی که با لباس شب روی تختی لم داده. تصویر بعدی: نوکس (الهه‌ی شب) با الهگان نگهبان عشق و مطالعه در دوطرفش به روایت نقاش برزیلی، پدرو آمِریکو. یک کیوپید در دستش تیرکمان عشق و کیوپید دیگر در دستش کتاب. آنها از شب محافظت می‌کنند و همین می‌شود تصویر اصلی یا کاورآرت آلبوم &quot;روزها که تاریک می‌شوند&quot; از عرب استرپ.هر سه تصویر با نوار پنجره‌های متعلق به مک‌بوک قاب گرفته شده‌اند [از جای دیگر نیامده‌اند، کسی در کامپیوتر شخصی خودش به آنها نگاه می‌کند. آنها متعلق به زمان ما هستند.] و نقاشی آمریکو در این قاب نمودی به مراتب استعاری‌تر و کارکردی حتی حقیقی‌تر از نگاه معمول زیبایی‌شناسانه به اسطوره‌ها در زمان حاضر می‌یابد: کسی که به این تصاویر نگاه می‌کند مبهوت نوکس و جنیوس‌های همراه او شده است و از آنها می‌خواهد به یاری دانش و عشق از زمان مقدس او محافظت کنند. نمی‌توان حدس زد معنی چنین چینش و انتخابی توسط یک گروه ایندی راک پرحرف دقیقن چه می‌تواند باشد. مخصوصن اگر بدانیم محتوای کارهاشان اغلب ترکیبی آیرونیک و گاه سیاه و تلخ از اعتراف‌های کثیف و صریح مردانه، تک‌گویی‌های هذیان‌وار اعمال و فکرهای شرارت‌بار، به سخره گرفتن مفاهیم، احساسات و نمایش بی‌پرده‌ی هوس‌ها و امیال انسانی است و قرار است در آلبوم جدیدشان از آنچه بودند هم تاریک‌تر باشند.گروه Arab Strapدرون آلبوم و آهنگ‌های آن چه خبر است؟ اجازه بدهید مثل تقسیم کاری که خود گروه انجام داده، یعنی موسیقی‌ای که میدلتون مسئولش است و روایتی که مافت در هر آهنگ آن را می‌خواند/می‌گوید ما هم برای نگاه به آلبوم چنین کاری کنیم. مونولوگ‌های سینماتیک مافت با آن کرختی و منگی نهفته در لحن و تن صدایش به خودی خود و فارغ از اینکه چه می‌گوید برای شنونده سرد و گس است و لذت‌بخش. رومنس، مثل قصه‌هایی که پیشتر از او شنیده بودیم در اینجا هم قلب و محور روایت هر آهنگ است. اما به شیوه‌ای اعتراف‌گویانه، سرگیجه آور و خالی از هر گونه احساسی (اگر مورسو، بیگانه‌ی کامو را از کتاب بیرون بکشیم و او را به استودیو ببریم احتمالن صدا و لحنش و آنچه به ذهنش می‌رسد چندان با مافت تفاوتی نداشته باشد.) شاید یکی از دلایل سرریز کردن دوباره‌ی روایت‌های رومنس‌محوری که مافت در این آلبوم بعد از 16 سال بازگو می‌کند چرخش و تغییر عمیق تلقی جمعی ما از تجربه‌های رمانتیک در زمانه‌ی حاضر باشد. اینکه از دهه‌ی نخست قرن بیست و یک تا امروز چقدر ظهور رسانه‌های جمعی به تغییر مناسبات اجتماعی و رمانتیک جهت بخشیده نه بر کسی پوشیده است و نه حتی عرب استرپ از اعتراف به آن ابایی دارد.«به آدمی که متضاد یه کمدین باشه چی میگن؟هر چی که میگن، این همون چیزیه که من همیشه میخواستم باشمآرزو داشتم که سرتاسر کشور تور بذارماجراهای کوچیک تو سالن‌های کوچیک و صمیمی بذارمروی یه صندلی با پُشتی چرمی روی استیج بشینمقصه‌ی مصیبت بگمحضار هم با من تو یه گریه‌ی جمعی طولانی همراه بشنبعد همه با هم مثل یه کل واحد زار بزنیم.»بخشی از لیریک قطعه‌ی Tears on Tourمتن ترانه‌ها و مونولوگ‌های مافت که گاه و بیگاه به پریشان‌حالی یک راوی مدرن با جریانی سیال نقب می‌زند آنقدر هست که هفته‌ها وقت برای شنیدن و تحلیل آن داشته باشید. موقعیت‌های کمیک/تراژیک همانند بخشی که از قطعه‌ی معرکه‌ی Tears on Tour نقل کردیم در آلبوم کم نیستند. مافت پیش از این هم یک شاعر-مشاهده‌گر خبره بوده که اجرای منحصربه‌فردش هویت عرب استرپ را تعریف می‌کرده اما آنچه در آلبوم جدید آنها می‌بینیم نیازمند نزدیکی و صمیمیت بیشتری است: هرچه تاریک‌تر به مخاطب نزدیک‌تر و البته که این تاریک‌ترین کار عرب استرپ تا امروز است. برای راوی پرگوی عرب استرپ آنچه شخصی است و آنچه مربوط به حیات اجتماعی آدمی می‌شود چنان درهم‌تنیده‌اند که نمی‌توان هیچ قطعه‌ای را صرفن یک روایت یا برداشت شخصی یا در دیگر سوی ماجرا یک نقد یا عیب‌جویی از شرایط اجتماعی موجود دانست. در قطعه‌ی هشتم آلبوم، یکی از بهترین‌های آن، Fable of the Urban Fox مسئله‌ی زنوفوبیا یا مهاجرهراسی به قصه‌ی روباه‌های سرگردانی گره می‌خورد که در شهر می‌چرخند: رئالیسم اجتماعی با میزانی بهره‌گیری از تخیل که آزاردهنده هم نباشد!گروه Arab Strapبخش دیگر ماجرا، نیمه‌ی موسیقایی عرب استرپ آنقدر در این آلبوم کافی و خوب است که تقریبن می‌توان از خیر هر چیزی که مافت می‌گوید گذشت و غرق در جریان هر آهنگ شد. آهنگ‌ها به وضوح ساختارمندترند (اگر قبل‌تر نوعی شلختگی تعمدی در تنظیم‌های موسیقایی و بیت‌های آماتور عرب استرپ می‌دیدیم اینجا اما لایه‌ها آنقدر ظریفند که بعید می‌دانم به یک بار گوش کردن راضی شوید.) میدلتون هر آنچه در چنته داشته برای این آلبوم گذاشته؛ مهم نیست از لنز پست-راکرها به عرب استرپ نگاه می‌کنید یا در میان گروه‌های اسلوکّر و پست‌پانک به دنبال جایی برایشان هستید. اینجا برای کسانی که معجون‌های ایندی راک را بدون ته‌مزه‌ی موسیقی جز پس می‌زنند هم چیزهایی هست (ساکسفون! جادوی ساکسفون): به ترک پنجم آلبوم، Kebabylonنگاهی بندازید. اینجا زهی‌ها بر درامای موسیقی می‌دمند (گوش کنید به ترک محشر آغازین آلبوم، The Turning of our Bones یا ترک دهم آلبوم، یکی از غمگین‌ترین‌ها و البته زیباترین‌ها، Sleeper). هر ساز دیگری که فکر می‌کنید روی چندتایی بیت ساده و چند آکورد گیتار خوب صدا می‌دهند در این اثر حضوری فرعی اما مهم دارند. نمی‌شود گفت گروه موگوای چقدر از عرب استرپ تاثیر گرفته است اما در این آلبوم قطعه‌ای داریم که به وضوح صدای موگوای می‌دهد: ترک سوم آلبوم از همان دست قطعاتی است که موگوای در این چند ساله به نام خود زده است. گویی رقبا یا رفقای قدیمی رفته رفته بیش از پیش با یکدیگر دل و قلوه رد و بدل کرده‌اند. این موضوع زمانی جالب‌تر می‌شود که بدانیم لیبل منتشرکننده‌ی این آلبوم، Rock Action در واقع متعلق به سوپراستارهای اسکاتلندی پست-راک، موگوای است.آلبوم As Days Get Dark بدون تردید بهترین اثری است که عرب استرپ تا امروز منتشر کرده و یکی از بهترین آلبوم‌هایی که می‌توانید از سال 2021 به یادگار داشته باشید.</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 20:39:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جَز و زندگی به روایت نَت هِنتاف</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D8%AC%D9%8E%D8%B2-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D9%8E%D8%AA-%D9%87%D9%90%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%81-puibqpetxnhs</link>
                <description>آیا باید جز را به موزه‌ سپرد؟ جریان موسیقی امروز خلاف چنین حرفی را به ما ثابت می کند. از هر نقطه نظری که به صحنه‌های مختلف موسیقی روز جهان نگاه کنیم، برای بیان موسیقایی، جز همچون میراثی زنده و کاربردی در نظر نوازنده و همچنین شنونده جلوه می‌کند. بهتر است پیچیدگی‌های تکنیکی این موسیقی را کنار بگذاریم و تکلیفمان را بیشتر از منظر یک شنونده با جز معلوم کنیم. چرا برای بسیاری شنیدن این موسیقی &quot;سخت&quot; است؟ آیا مردمان دهه‌ی 1920 (عصر جز، آنگونه که اسکات فیتزجرالد آن را با نوشتن رمان مشهورش سکه زد) گوش های بهتری داشتند؟ هنوز می‌توان لابه‌لای برگ‌های تاریخ اروپا و آمریکا آن جنونی را که موسیقی جز از کران تا کران، از خیابان های نیواورلئانز تا کلاب های شبانه برلین جمهوری وایمار در دل مردم انداخته بود ردگیری کرد. به گواه تاریخ موسیقی مردم پسند آمریکا در هر برگی از تاریخ پیش از ظهور راک‌ان‌رول، جز توانسته با توده ارتباطی معنادار برقرار کند: پای ثابت کلاب‌های رقص شبانه بوده و محبوبیتش ورای چیزی ساده و مد روز. که اگر مدی بود که از رونق می‌افتاد و توان تطور و انعطاف برای همراه شدن با زمانه و جغرافیاهای رنگارنگ را نداشت. برای حرف زدن از آنچه بر سر این موسیقی گذشته باید گذشته آن را ورق به ورق خواند و شنید و چنین مجالی برای ما، آن هم در اینجا فراهم نیست. این پروژه‌ای است که با تعدادی از دوستانم در پادکست جزباز و به موازات آن در مطالبی که در مجله‌ی موسیقی پاراساندر منتشر کرده‌ایم به دنبال آن هستیم و همراه با تولید محتوا برای مخاطب فارسی‌زبان، از بیان این نکته ابایی نداریم که خود نیز هنرجو و جستجوگری همیشگی هستیم و در ساده ترین شکل به دنبال اینکه جز را پیش از آنکه به موزه بسپریم، بشناسیم و دریابیم. با این حال هنوز پرسش‌های فراوانی از منظر شنونده/مصرف‌کننده‌ی موسیقی در ارتباط با جز وجود دارد. حقیقت این است که جز علاوه بر شیرینی ذاتی، حرارت و یله‌گی خوشایند و بازیگوشی ساختارمندش هنوز برای بسیاری از ما غریبه‌ای بیش نیست. ما هنوز روایت خودمان را از این موسیقی نتوانستیم بسازیم. یا اگر توانستیم در به اشتراک‌گذاری آن ناتوان مانده‌ایم. پیش تر اما باید پرسید کدام بخش از ساختار و روایات حاضر موسیقایی درون کشور توانستند جان سالم به در ببرند و مخاطبانشان قرارگاه‌های مشترکی برای یکی کردن انرژی و روایات خود از آن داشته باشند که موجود غریبی مثل جز توانسته باشد از پس این کار بر بیاید؟ این قصه سر دراز دارد و این صفحه برای چیز دیگریست. آنچه در ادامه خواهید خواند قطعاتی از زندگی یکی از کسانی است که زندگی خود را نه بعنوان موزیسین، بلکه بعنوان یک شنونده، تهیه‌کننده، منتقد و ستایشگر وقف موسیقی جز کرده‌اند. نت هِنتاف، یکی از کسانی است که در حلقه‌ی بزرگان جز در دهه‌های طلایی این موسیقی رفت و آمد بسیار داشته. در رادیو و در مجلات معتبر این موسیقی مرور و نقد و جستار نوشته، چندین کتاب از تجربیات و دانش زیسته‌ی خود از احوالات موزیسین‌ها و جوهر موسیقی جز (که به اعتبار گفته‌ی او، همان زندگی است) به رشته‌ی تحریر درآورده و کسی است که نامش برای هر که دستی بر آتش جز دارد کافیست تا کلاه از سر برداشته و یادش را گرامی دارد. این مطلب در اصل مقدمه‌ی کتابی است با عنوان &quot;در حلقه‌ی گروه جز: شصت سال در صحنه‌ی موسیقی جز&quot; که هنتاف در آن علاوه بر معرفی رسالت خود در این کتاب (که یکی از آخرین نوشته‌های او پیش از مرگش در سال 2017 است)، به بیان خاطرات خود و ارتباط تنگاتنگ زندگی‌اش، کار اصلی‌اش با جز و آنچه از معلمان بزرگ این موسیقی فراگرفته می‌پردازد. خواندنش در این روز خوب، در این روز که با عنوان روز جهانی جز نامگذاری شده شاید هم لذتبخش باشد و هم ترغیب‌کننده: ترغیب برای شنیدن بیشتر، برای خواندن بیشتر و برای به اشتراک گذاشتن تجربیات تنیده‌ی زندگی و موسیقی به شیوه‌ای که هنتاف به ما می‌آموزد.سِسیل تیلور، پیانیستی که نمی‌توان او را در هیچ دسته‌بندی‌ای جای داد و من با او بیشتر از 50 سال دوستی داشته‌ام، یک بار درباره‌ی موزیسین‌هایی گفت که دلیل حضور او در موسیقی جز بوده‌اند: دوک الینگتون، فتس والر، چیک وب، جیمی لونسفورد. «آنها فانوس راه من بودند. مسیری بود که آنها به آن نگاه می‌کردند، راهی که وقتی کاری که کرده بودند را می‌شنیدی حسش می‌کردی، که می‌خواهی بخشی از این راه باشی. و تو باید تلاش بسیاری می‌کردی تا بخشی از آن باشی. مسئله سر تلاش برای بدست آوردن جادوی نهفته در اصوات بود، جادوی افکار، احساسات، جادوی بودن.»وقتی یازده سالم بود روزی از مقابل یک فروشگاه موسیقی می‌گذشتم. در جلوی درِ باز این فروشگاه ناگهان توقف کردم. آهنگ کابوس/Nightmare آرتی شاو من را متوقف کرد. از همان لحظه موسیقی جز جزئی از من شد. جز هنوز هم به همان کیفیت که باعث شد آنجا، جلوی آن فروشگاه از شدت لذت فریاد بزنم، برایم لذتبخش است. زمانی که حالم اصلا خوب نیست و هیچ چیز نمی‌تواند حالم را سر جایش بیاورد، چارلز مینگس، دوک، لستر یانگ، دیزی گیلسپی و دیگر پیامبران زندگی هستند که من را به زندگی برمی‌گردانند.من هیچ‌وقت نتوانستم موزیسین قابلی بشوم (با ساز کلارینت) تا بتوانم با صدای آنها همراهی کنم. با این حال در کنار کشفیات شخصی بی‌شمارم از طریق شنیدن موسیقی آنها، ابتدا در رادیو و سپس توسط ماشین تحریرم آنها را به معلمان زندگی خود تبدیل کردم.نوزده ساله بودم که توانستم با برنامه‌ای که در ایستگاه رادیویی بوستون درباره‌ی موسیقی جز داشتم چند تایی از این موزیسین‌ها را بیرون از محل اجرا و در زندگی شخصی بشناسم و با آنها وقت بگذرانم. حیرت‌انگیز بود که می‌توانستم دوک الینگتون را بعنوان مربی/Mentor هرازگاهی ملاقات کنم. او به من گفت: «هیچ‌وقت اجازه نده دسته‌بندی‌ها درگیرت کنند. این آدم‌ها هستند که تفاوت‌ها را ایجاد می‌کنند.»نوازنده‌ی ساکسفون‌تنور گروه او، بن وبستر، پند به یادماندنی دیگری به من داد: «اگر دیدی بخش ریتمیک گروه نمی‌تواند کارش را انجام بدهد، خودت انجامش بده.»آرتی شاو، آهنگساز و نوازنده افسانه ای کلارینتزمانی که در سال 1953 عضو تحریریه‌ی مجله‌ی نیویورکی داون بیت شدم توانستم نوازندگان جز بیشتری را بشناسم. مجله‌ای که در آن زمان سرآمد مجلات موسیقی جز در آمریکا بود. از آن جایی که این موزیسین‌ها زندگی خود را از طریق موسیقی‌شان بیان می‌کردند، مصاحبه‌های من با آنها نیز درباره‌ی زندگیشان بود، نه تکنیک‌هایی که در موسیقی به کار برده یا ابداع می‌کردند. این کاری بود که منتقدان و تاریخ‌نگاران شایسته‌تری باید انجام می‌دادند.چیزی که از زندگی این موزیسین‌ها یاد گرفتم (که تبدیل به موسیقی آنها شده بود) در سرتاسر کتابی که در دست دارید پیدا می‌شود. زمان زیادی برد تا نیروی آفرینشگر حیاتی زنان در موسیقی جز را درک کنم. نه فقط خوانندگان زن بلکه نوازندگان. بنابراین روی زنانی که برای مدت طولانی در موسیقی جز به حاشیه رانده شدند یا به سادگی نادیده گرفته‌شده‌اند هم تمرکز کرده‌ام.نیروی زندگی‌بخش جز در سرتاسر جهان – و مقاومت در برابر ممنوعیت آن در آلمان نازی یا روسیه‌ی استالین – انرژی من را برای کار روزانه‌ام تامین می‌کرد: از تهیه‌ی گزارش‌هایی برای زنده نگه داشتن منشور حقوق ایالات متحده تا قتل عام در دارفور سودان. دیگر حوزه‌ی گزارش‌هایی که من دنبال می‌کردم در ارتباط با فردی‌سازی آموزش، چه در مدارس و چه در فضای عمومی، در این کشور بود. کاری که به عقیده‌ی من موجب می‌شود عده‌ی بیشتری از ما بدانیم چرا آمریکایی هستیم، هر کدام با حقوقی اساسی در آزادی عقاید و بیان، همانگونه که خالقان موسیقی جز در این کتاب هستند.ارتباطی میان این دو وجود دارد. مکس روچ زمانی اثر متقابل میان جز و قانون اساسی را به من نشان داد. در آن زمان او در دانشگاه ماساچوست مشغول تدریس بود. روزی در فراغت بین دو کلاس رو به من کرد و گفت:«روایت قصه‌های ما به شکل موسیقایی وابستگی متقابل و دقیقی به تجربه‌ی شنیداری هر فرد دارد و در نتیجه‌ی این تاثیر متقابل تجربه‌ای کلی ساخته می‌شود که هویتی از آن خود دارد. آیا چنین نیست که ما و قانون اساسی نیز باید چنین تعاملی با یکدیگر داشته باشیم؟»سسیل تیلور، پیانیست آمریکایی آوانگارد موسیقی جزآن عده از ما که نوازنده هستیم و زندگی خود را در شنیدن به موسیقی جز صرف کرده‌ایم به یاد داریم که نخستین کشف این موسیقی، در هر سنی که بوده‌ایم، تا چه حد هیجان‌انگیز و ورای معرفت ما بوده. بطوریکه باید جزئی از آن می‌شدیم.این داستان برای تعدادی از دانش‌آموزان کلاس پنجم در ساراسوتای فلوریدا اتفاق افتاد. وقتی که کلاب جز ساراسوتا توانست سیستم آموزش عمومی شهر را قانع کند تا برای دانش‌آموزان سال پنجمی تاریخ ایالات متحده را همراه با تاریخ موسیقی جز آموزش بدهد. تا جایی که من اطلاع دارم هیچ سیستم آموزشی دیگری این دو مبحث را به یکدیگر مرتبط نکرده است.با دنبال کردن این روش موزون در اصلاح سیستم آموزشی (از طریق کتاب پیوندهای جز: پیوندهای جز و تاریخ که در سال 2001 و بعد از آن در ژورنال وال استریت منتشر شد)، متوجه شدم که در بدو شروع این برنامه حدود 2500 کلاس پنجمی در ساراسوتا در 20 مدرسه‌ی ابتدایی (چه مدرسه‌ی عادی و چه مدارس موسیقی) شروع به یادگیری جز از طریق آلبوم‌های موجود کرده و به دیدار نوازندگان جز رفته‌اند.دنیس روبرتس، مدیر ارشد موسسه‌ی ونیز، یکی از بنیان‌گذاران اصلی این برنامه می‌گوید: «هیچ وقت ندیده بودم که کودکان بتوانند در یک برنامه‌ی آموزشی چنین درگیر شوند. چیزهایی که آموزگاران تلاش می‌کردند به آنها تفهیم کنند کاملا با این کودکان بیگانه بود. قوانین تبعیض گذارانه‌ی جیم کرو احتمالا از نظر این کودکان به جای دهه‌های گذشته مربوط به قرن‌های پیشین می‌شد. اما موسیقی همه‌ی این مسائل را با هم به آنها عرضه می‌کرد.»فرَن ولنیک، معلم کلاس پنجم می‌گوید: «بعنوان یک معلم چیزهایی توانستم یاد بگیرم که پیش از این درباره‌ی تاریخمان نمی‌دانستم. همراه با دانش‌آموزان عاشق این موسیقی شدم. تعدادی از دختران و پسران کلاس من تصمیم گرفتند که برای خودشان گروه‌های کوچکی جز ترتیب بدهند. هیچ دانش‌آموزی در کلاس من نبود که عضو یکی از این گروه‌های کوچک یا گروه کُر مدرسه نباشد.»یکی از عناوین آموزش اجتماعی که در برنامه‌ی تدریس آمده بود چنین بود: «مهاجرت عظیم آفریقایی-آمریکایی‌ها را از جنوب به شمال ایالات متحده از طریق آثار نقاشی جیکوب لاورنس و توسعه‌ی &quot;جز شهری&quot; ردیابی کنید.»امیدوارم که در شهرهای دیگر هم چنین پیوندهایی در برنامه‌ی درسی مدارس متوسطه و عالی در کنار مدارس ابتدایی در نظر گفته شود. یک بار در کلاس مقطع چهارم در شهر نیویورک آهنگی قدیمی را متعلق به جز نیواورلئانز پخش کردم. کاری از گروه جرج لوییس. دانش‌آموزان شروع به رقصیدن کردند و معلم هم به آنها پیوست.البته که موسیقی جز در کنار منشور حقوق شهروندی، تنها راه‌های ممکن برای زنده نگه‌داشتن تاریخمان نیستند. سالها پیش بعنوان عضوی از انجمن دانش آموزانی در میامی شاهد شور و نشاطی بودم که این کودکان از اکتشاف [دوباره‌ی] آمریکا کسب می‌کردند. در نمایشگاه کتابی در این شهر نویسندگان کتاب‌ها باید برای حضار سخنرانی می‌کردند. از آنجایی که کتاب زیستن منشور حقوق شهروندی من تازه منتشر شده بود از من هم درخواست شد تا در آنجا برای این دانش‌آموزان سیاه، سفید و لاتین حرف بزنم. همین که می‌خواستم روی استیج بروم یکی از معلمان در گوشم گفت: «به دل نگیرید. آنها به چیزی که می‌خواهید بگویید خیلی علاقه‌ای ندارند. فقط موسیقی و کتاب است که برایشان مهم است.»لویی آرمسترانگ در خانه اش در کویینز نیویورکنزدیک به یک ساعت برای آنها قصه‌هایی از قانون اساسی و اینکه چرا چنین چیزی به وجود آمده و جنگ‌های متعددی که ما مردم برای کسب مقام‌های دولتی و مدیریتی کرده‌ایم تا آن را زنده نگاه داریم صحبت کردم. از ساموئل آدامز و فرزندان آزادی او که پیش از انقلاب آمریکا و پیش از اینترنت، کمیته‌ای برای مکاتبات میان مردم به وجود آورده بودند تا اخبار راحت‌تر درباره‌ی وضعیت &quot;احکام تعقیب عمومی&quot; که توسط نیروهای بریتانیایی در بوستون وضع می‌شد، میان آنها منتقل شود و بتوانند شورشیان بیشتری را جذب خود کنند. سپس به متمم چهارم قانون اساسی (حق امنیت، جان، مسکن و...)، قانون اساسی و لزوم حفاظت از حریم شخصی و امنیت خودمان پرداختم. همینطور به آنها گفتم وقتی خبر کمیته‌ی مکاتبات به توماس جفرسون و پاتریک هنری رسید (در ویلیامزبورگ ویریجینیا و در یک ملاقات سری) آنها خود شاخه‌ای از این کمیته را راه‌اندازی کردند. بعد در ارتباط با تلاش‌هایی که طی قرن‌ها برای حفاظت از آزادی مطبوعات و حق سخن گفتن در برابر نهادهای حاکمیتی انجام شده صحبت کردم (مثل دادگاه‌هایی که در شکایت از اصول مدارس عمومی در ارتباط با سانسور روزنامه‌های دانش‌آموزی برگزار شده است.) بعد از اینکه صحبت خود را در ارتباط با اینکه چه چیزی ما را آزادترین ملت‌ها در میان ملت‌های زمین کرده است و لزوم مبارزه برای حفظ و ادامه‌ی آن، تمام جمعیت ایستاده به تشویق من ایستاد. نه به خاطر اینکه سخنران خوبی بودم، بلکه به خاطر اینکه اکثر آن آدم‌ها قصه‌هایی که گفتم را برای اولین بار بود که می‌شنیدند و متوجه شده بودند که چرا آمریکایی هستند.وقتی در خانه‌ی لوئیس آرمسترانگ در کویینز نیویورک بودم (که در سال 2003 وقف و تبدیل به موزه شد)، همانطور که درباره‌ی آن دانش‌آموزان سال پنجمی ساراسوتایی گفتم، به تاثیر جز روی مخاطبان کوچکم می‌اندیشیدم. مخاطبانی که شامل کودکان مدارس ابتدایی و متوسطه‌ی همان اطراف بودند. مدارسی که به نام لوئیس آرمسترانگ مزین شده‌اند. شنوندگان و موزیسین‌هایی هم از سرتاسر جهان در آنجا حضور داشتند. ناگهان، در بالای سر ما، در بالکن مجاور اتاقی که لوئیس عادت داشت در آن به موسیقی گوش دهد، گفتگوهایش را ضبط کند، نامه بنویسد و آلبوم عکس‌هایش را تکمیل کند، جان فادیس با ترومپتش ظاهر شد. او شروع به نواختن تکه‌ای از سولوی آرمسترانگ در قطعه‌ی West End Blues کرد و همه‌ی ما را- به معنای واقعی کلمه- سر کیف آورد. بعد از نواختن، او به همه‌ی ما، با زمینه و سن‌های گوناگونی که داشتیم توضیح داد که چرا آنجا هستیم. در سال 1953 جنگ داخلی خونینی در کنگو رخ داد (کشوری که در آن زمان کنگوی بلژیکی آفریقا نامیده می‌شد.) در میانه‌ی جنگ ناگهان رهبران هر دو گروه متخاصم دست از نزاع کشیدند. به گوششان خورده بود که جایی دور از محل جنگ در کنگو، لوئیس آرمسترانگ قرار است کنسرتی برگزار کند. آنها می‌خواستند صدای باشکوه ساز او را بشوند و جنگ را تا زمانی که او از کشور رفت به تعویق انداختند.این داستان را به این خاطر بازگو کردم که من را به یاد خاطره‌ای انداخت. وقتی چهارده ساله بودم و شنیدم که روبی برَف (کودکی که از من کوچکتر بود) شروع به نواختن کُرنت خود کرد. او با همان طراوت خردسالی‌اش داشت داستان بی غل و غشی از جز می‌گفت. دوستی ما تا سالها ادامه یافت و روبی به یک نوازنده‌ی حرفه‌ای تبدیل شد که در مسابقه‌ی ستاره‌ی جدید توانست رای مثبت لوئیس آرمسترانگ را بگیرد و به یک ستاره‌ی جز جهانی تبدیل شود. روبی به من می‌گفت: «می‌دانی... من به دانشگاه لوئیس آرمسترانگ رفتم. جایی که تو هرگز نتوانستی مدرکش را بگیری.» من هنوز هم در آنجا یک دانشجوی همیشگی محسوب می‌شوم و از موسیقی و زندگی کسانی مثل دوک الینگتون، لستر یانگ، کلارک تری و بیلی هالیدی درس می‌گیرم.من برای حضور بیشتر در صحنه‌ی موسیقی جز در کنار مرور آثار این موسیقی، شروع به تهیه و تولید صفحه‌های جز کردم. آثاری برای لیبل‌های Contemporary و Candid بعنوان تهیه‌کننده تولید کردم. از کسانی مثل ویلی د لاین اسمیت (معلم کسانی مثل دوک الینگتون، فتس والر و خیلی بعدتر، خود من.)، چارلز مینگس، بوکر لیدل، سسیل تیلور، ابی لینکلن، پی وی راسل و کولمن هاوکینز، اوتیس اسپن، لایتنینگ هاپکینز و ممفیس اسلیم و مکس روچ (که آلبوم Freedom Now Suite که با هم کار کردیم در دوران آپارتاید آفریقای جنوبی ممنوع شد.)آلبوم  Freedom Now Suite از مکس روچاز آنجایی که کسب درآمد از راه موسیقی بخشی از زندگی موزیسین‌هاست، سالهای زیادی را صرف تحقیق و جستجو در تجارت و کارهای مربوط به آن در جز کردم. از جمله چپاولگری بعضی از صاحبان کلاب‌ها، مدیر برنامه‌ها و کارکنان کمپانی‌های ضبط موسیقی. یکی از پروژه‌های فرعی مهم برای من تا همین امروز بودن در کنار نوازندگان ارکسترهای جز در سالهای سرد و ناخوشایند کهولت سن و بیکاری آنها بوده. کسانی که نامشان در سطح جهانی به گوش شنوندگان خورده و هنوز اسم بسیاری از آنان را در تعداد زیادی از آثار بازنشر موسیقی جز می‌بینیم. از آنجایی که اغلب این نوازندگان که سنی از آنها گذشته از قِبل آثاری که ضبط کرده‌اند درآمدی دریافت نمی‌کنند و همیشه دستمزد اجرا در کلاب‌ها را نقدی در همانجا دریافت کرده‌اند، نه بیمه‌ی درمانی دارند و نه حقوق بازنشستگی. آنها در &quot;روزهای بی‌حاصل&quot; زندگی خود برای بقا می‌جنگند. اغلب تنها و در معرض انواع آسیب‌ها (نگاه کنید به فصل 49).به عقیده‌ی من این زندگی‌های فراموش‌شده بخش مهمی از تاریخ حی و حاضر موسیقی جز هستند که در بسیاری از کتاب‌های درباره‌ی موسیقی نادیده گرفته شده‌اند. از همین رو من به کرات درباره‌ی موسسه‌ی جز آمریکا (Jazz Foundation of America) واقع در نیویورک نوشته‌ام. جایی که حمایت‌هایی از قبیل پرداخت اجاره، تهیه غذا، فراهم کردن اجرا، درمان‌های پزشکی رایگان (مثل جراحی) در بیمارستان انگلوود و مرکز پزشکی نیوجرسی برای این نوازندگان فراهم می‌کند.در همین موسسه بود که دیزی گلیسپی – یکی از دلسوزترین انسان‌هایی که در زندگی دیده‌ام – در روزهای آخر زندگی خود در حالیکه روی تخت بیمارستان از بیماری سرطان رنج می‌برد و از دکتر خودش خواست تا &quot;مطمئن شود تا در آینده از نوازندگانی که تمکن مالی مراقبت‌هایی که برای من به عمل آمده را ندارند، حمایت شود&quot;. و همینطور هم شد.این کتاب مشتمل بر بسیاری از جنبه‌های زندگی جز-محوریست که من شاهد یا گزارشگر آن بوده‌ام. از ته‌مانده‌های نژادپرستی در اقتصاد آن گرفته تا دوره‌ای از نژادپرستی برعکس [علیه سفیدپوستان]. مثل آن وقتی که مایلز دیویس به خاطر دعوت از بیل اونز به گروهش از طرف موزیسین‌های سیاه‌پوست به شدت مورد انتقاد قرار گرفت. مایلز به من گفت: «تا زمانی که یک نفر بتواند بنوازد برایم مهم نیست که رنگ پوستش بنفش با خال‌های سبز رنگ باشد.»بر خلاف بسیاری از نویسندگان این موسیقی من آنقدر در مورد شنوندگان جدی جز در نسل‌های آینده نگران و بدبین نیستم. شنوندگان جدید و نوازندگان در حال ظهوری که از میان این شنوندگان برمی‌خیزند، درباره‌ی جز در مدارسشان درس گرفته و تغذیه می‌شوند. از ابتدایی و متوسطه و از آن مهمتر در کالج‌ها و مدارس اختصاصی موسیقی. در کنار این بگذارید نوازندگان قدیمی را که امروز آنچه که در تاریخ این موسیقی به چشم دیده‌اند به این نسل درس می‌دهند. گسترش و تعمیق دامنه‌ی مخاطبان و نوازندگان آمریکایی و بین‌المللی جز که هدف این کتاب هم هست، چیزی است که آدرین الیس در کنار وینتون مارسلیس از مرکز جز لینکلن واقع در نیویورک در سر می‌پرورانند و به من نیز یاری رساندند.شمایلی که از موزیسین‌های جز در این کتاب خواهید خواند، مثل زمان‌هایی که در حال اجرا نیستند، پیش‌تر در قالب کتاب درنیامده بود. آنها را نسبت به نسخه‌های قبلی کتاب که در انتشارات وال استریت ژورنال و جزتایمز منتشر می‌شد به روز کرده‌ام. بخش‌های اصلی این کتاب پیش‌تر جایی جاپ نشده بود. همچنین در آن جستارهای تازه‌ای را از من خواهید خواند درباره‌ی این که چگونه زندگی‌ام عمیقا تحت تاثیر و در کنار این موزیسین‌ها شکل گرفت. کسانی که برای من بعنوان یک جوان، همیشه بیشتر از زندگی بودند؛ یا حداقل بیشتر از زندگی دیگر بزرگترهایی که دور و برم می‌شناختم. به استثنای پدرم، سیمون، که بزرگی روحش چیزی از دیزی گلیسپی کم نداشت.دیزی گلیسپی و دوک الینگتوندر کار نویسندگی روزمره‌ام درباره‌ی قانون، سیاست و آزادی‌های مدنی و حقوق بشر در سرتاسر جهان شانس این را داشتم که با آدم‌هایی آشنا شوم که مسیر خود را بدون توجه به آنچه دیگران می‌گفتند دنبال کردند: از قاضی دیوان عالی، ویلیام برنان گرفته تا ملکوم ایکس،  اسقف اعظم، جان اوکانر و ژورنالیست‌های مدارس عالی که در برابر عناصر سفت وسخت موجود در راستای متمم اول قانون اساسی به کار دفاع از اصول و قوانین تعلیم و تربیت مشفول بودند. اما بیشتر از همه در زندگی از دوستی با موزیسین‌هایی لذت بردم که زندگی، خاطره و آینده خود را در دل موسیقی نافذ خود قرار دادند، بطوریکه برای همیشه در ذهن باقی خواهد ماند.سالها پیش یکی از نشاط‌ انگیزترین آهنگ‌هایی که گوش می‌کردم، At The Jazz Band Ball از دیکسی لند بود. آهنگی که همیشه برایم وسوسه کننده بود. اما زندگی‌ام همواره از اینکه نتوانستم جزئی از این صحنه‌ی پرشور و حال جز باشم و در آن بنوازم فقیرانه‌تر از چیزی شد که می‌خواستم. خواننده و آهنگساز بی‌مانند موسیقی کانتری، مرلی هگارد، که درباره‌ی جز بسیار می‌دانست و در برابر مخاطب درست حتی جز هم اجرا می‌کرد یک بار به من گفت:«وقت‌هایی هست که چنان افسرده‌ می‌شوم که هیچ چیز به جز موسیقی نمی‌تواند من را از روی زمین بلند کند.» این همان چیزی است که همیشه جز برای من بوده است. امید و هدف من این است که این کتاب به تجربه‌ی صداهای اصیل و قصه‌های این نیروهای زندگی‌بخش، آنگونه که سسیل تیلور گفت، به شما کمک کند. کسی که خودش توانست به زندگی بسیاری در سرتاسر دنیا نفوذ کند.وقت‌هایی که نیاز به نیرویی دوباره برای ادامه‌ی زندگی دارم یکی از کسانی که سراغشان می‌روم هنک جونز است. کسی که حالا بیش از نود سال دارد. موسیقی و تاچ او روی پیانو مثل اولین روز بهار است. یک بار به او گفتم گاهی که می‌شنیدم بعضی از آهنگ‌های رپرتوار خودش را می‌نواخت، همیشه گویی چیزی را می‌شنیدم که برای اولین بار می‌شنوم. او به من گفت: «همیشه چیز تازه‌ای برای کشف کردن در موسیقی وجود دارد. به همین دلیل است که من هر شب دوباره از نو شروع می‌کنم.» مثل خود زندگی.شما می توانید بدون فیلتر شکن از طریق کست باکس تمام قسمت های پادکست جزباز (فصل اول 15 قسمت) گوش کنید: Castboxآدرس کانال تلگرام مجله موسیقی پاراساندر برای دسترسی به مطالب و فایل های صوتی بیشتر: Telegram</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 23:12:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویژه‌نامه‌ی نیک کیو</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%DB%8C%D9%88-wqf4qdxb2ulf</link>
                <description>نیک کیو شمایل ویژه‌ای از راک‌استارهای عصر ماست. خواننده، موزیسین، نویسنده، فیلمنامه‌نویس، بازیگر: کسی که هیچ‌کدام از اینها نیست و همزمان همه‌ هم هست. در نیمه‌های هفتمین دهه‌ی زندگی‌اش گویی به آرزوی کودکی خود نزدیک‌تر شده: می‌خواستم رهبر یک فرقه باشم. اما بیشتر از همه از بدل شدن به یک اسطوره فرار می‌کند: کدام اسطوره ضعف‌هایش را در نامه‌هایی به هواداران ناشناخته فریاد می‌زند؟ کدام قهرمان، کدام ستاره گذشته‌ی تاریک خودش را سکویی برای پرتاب به سوی مراد روشن خود می‌بیند؟ به جای تعریف از خودش مدام به معلمانش ارجاع می‌دهد و دریغ نمی‌کند آنچه که آموخته را، شیوه‌ی کار و مسیرش را به هر زبانی به طرفدارانش توضیح بدهد؟ نیک کیو کیو با بد سیدز، یکی از ضد راک‌ان‌رول‌ترین گروه‌های راک‌ان‌رول، نزدیک به چهار دهه است که قصه‌ای پرافت‌وخیز را آغاز کرده و ادامه می‌دهد. هر فصل از فعالیت گروه بد سیدز نشانی از یک تجربه‌ی موسیقایی در فضاهایی متفاوت است. آنچه اما این تجارب ناهمگون را به هم متصل می‌کند طنین صدای باریتون نیک، تسلطش به لحن، به شعر و قلمروی رازآمیز کلمات اسنیک کیو امروز بیشتر از هر زمان دیگری میان طرفداران محبوبیت دارد: به خاطر اجراهای بی‌نظیرش همراه با بدسیدز، به خاطر آلبوم‌های اخیرش که رسوخی باورنکردنی به قلب هزاران نفر داشته، به خاطر حرف‌های بی‌پرده، معمولی و خردورزانه‌اش با مخاطبانش و چیزهای دیگر شاید. چیزهایی که نمی‌دانیم و خودش هم نمی‌داند.برای خرید ویژه‌نامه‌ی نیک کیو در دو فرمت دیجیتال و چاپی تا ۲۹ اسفند می‌توانید از لینک زیر استفاده کنید:https://lonopub.ir/paracave</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 21:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آیینه‌ات خواهم شد»</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%AF-ill3xi2wexyz</link>
                <description>به تازگی آلبوم تریبیوت 53 آهنگی &quot;The Metallica Blacklist&quot; با رویکردی که به هر کسی که دوست داشت به متالیکا ابراز ارادتی بکند منتشر شد و توجه‌ها را دوباره به این آلبوم تاثیرگذار از یکی از تاثیرگذارترین غول‌های موسیقی متال جلب کرد، این مجموعه‌ی تریبیوت برای آلبوم هشت ریشتری و به شدت مهم سال 1967 ولوت آندرگراند و نیکو تلاشی به مراتب باظرافت‌تر و بهتر از آب درآمده.اولین آلبوم ولوت آندرگراند با عنوان Velvet Underground and Nicoاثری بود که برای تقریبن تمام موسیقی‌های آلترناتیو زیرزمینی بعد از خودش اولین منبع تاثیر به حساب می‌آمد. مجموعه‌سازان یا کامپایلرهای کمپانی وِرو ریکوردز از همین رو به سراغ چند موزیسین الیت و نوآور رفتند تا ارادت خود را به این آلبوم با کاور کردن آهنگ‌های آن نشان بدهند. در آغاز، مایکل استایپ (خواننده‌ی مشهور گروه R.E.M) را داریم که نسخه‌ای نرم و دلنشین را از Sunday Morning ارائه می‌دهد؛ همراه با چرخش‌ها و لرزش‌های الکترونیک و با بکینگ-وکالی که به سبک فلیتوود مک تنظیم شده است. آهنگ بعدی، Waiting for My Man متعلق است به مت برنینگر از گروه The National که حالت انتنظار و خیره‌گی شعر را گرفته و آن صدای مستاصل و بی‌قرار نسخه‌ی اصلی را کمتر کرده است.در تمام آهنگ‌های آلبوم، موزیسین‌های انتخاب‌شده با چنان ابتکار هنرمندانه‌ای به سراغ نسخه‌های اصلی رفته‌اند که قطعن اندی وارهول به آن افتخار خواهد کرد. آهنگ Femme Fatale به دست آنجل اولسن و شرون فن ایتن افتاده. هنرمندانی که سعی کرده‌اند آهنگ را از چیزی که نیکو خوانده بود هم لطیف‌تر کنند و تبدیلش کنند به بافت‌های امبینت کانتری نرم و آن مواد خام را به چیزی مجلل و زیبا بدل سازند. و اگر ایده‌ی صدای ممتد ویولای الکتریک معروف جان کِیل در آهنگ Venus in Furs -که بی‌رحمی کیف‌انگیز شلاق یک دومیناتریکس مراکشی را می‌مانست- خیلی ساده و خام بود، اندرو برد و لوسیوس آن را با زهی‌های بیشتری همراه کردند و به این مخدر کلاسیک احساسی از شکنجه‌های قرون وسطایی داده‌اند.رندیشن کِرت وایل از Run Run Run به مدت زمان هفت دقیقه رنگ‌های مدرن‌تری به کار داده و یک افکت درُن هم در زیر آهنگ با تاثیر از راک ان رول کلاسیک گنجانده است. سنت وینسنت و توماس بارتلت اما تغییر شکل آهنگ All Tomorrows Parties را به جای بازی با صدا، با تغییر روح آهنگ انجام دادند و آن را به یک دوئت مکالمه‌ای شبح‌مانند میان انی کلارک (سنت وینسنت) و یک وُکُدر روی صداهای توخالی پیانو و اتمسفری کهنه از صفحه‌های 78 دور جز تبدیل کرده‌اند.ثرستن مور و بابی گیلیسپی تا جای ممکن به شاهکار Heroinوفادار مانده‌اند و کینگ پرنسس هم با There She Goes Again بازی نوستالژیک جالبی انجام داده است. کورتنی بارنت با گیتار آکوستیک، تامبورین و کیک درام با چنان راحتی‌ای به اجرای Ill Be Your Mirror پرداخته که گویی روی نَنوی تابستانی خود لم داده و تاب می‌خورد. و در پایان، میان نسخه‌ی درُن راک فونتینس دی.سی از Black Angel’s Death Song و نسخه‌ی پر تب‌وتاب و وحشی ایگی پاپ و مت سویینی از European Son، بخش آرت-راک نهایی آلبوم به طور شایسته‌ای گرامی داشته می‌شود.گروه ولوت آندرگراند به همراه نیکو و اندی وارهولچیزی که در ارتباط با آلبوم I’ll Be Your Mirror به شدت رضایت‌بخش است، این است که کارها آن جوهره‌ی تجربی و تاریک آلبوم اصلی را به خوبی بازتاب می‌دهند. این که می‌شنویم هنوز بعد از 50 سال آلبوم The Velvet Underground &amp; Nico به همان اندازه خطرناک است و پیروان سینه‌چاک خودش را دارد که هنوز از سفره‌ی روحش تغذیه می‌کنند، دلگرم‌کننده است. کسانی که توانایی این را دارند تا مخمل گرانبهای آن را بازسازی کنند و با چکمه‌های چرمین درخشان آن راه‌های تازه‌ای بجویند.داستان گروه ولوت آندرگراند و مرور آلبوم های آنها را در این پادکست بشنوید. لینک کست باکس:قسمت اول | قسمت دوم</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Sep 2021 14:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراگرسیو راک چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%88-%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-riazlpncyd2o</link>
                <description>آنچه در ادامه خواهید خواند بخشی از فصل &quot;استایل‌های پراگرسیو و معضلات آن&quot; از کتاب &quot;Rock: The Primary Text&quot; نوشته‌ی آلن اف مور است. اهمیت جریان پراگرسیو در تاریخ و صیرورت موسیقی راک را می‌توان در ابعاد مختلف موسیقی‌شناختی و محتوایی بررسی کرد. کاری که مور در این فصل درخشان از کتاب مهم خود انجام می‌دهد؛ مروری بر آغاز جریان پراگرسیو راک، بداهه‌نوازی در موسیقی راک، تاثیرات موسیقی جز بر پراگ، آرت راک، فانتزی، پراگرسیو فولک و گوش کردن به پراگرسیو راک از بخش‌های فصلی هستند که به آن اشاره شد. فصلی که یقینن برای فهم درست و همه‌جانبه‌ی پراگ، در کنار گوش کردن درست و بادقت به نمونه‌های معتبر این موسیقی، خواندن کامل آن ضروری خواهد بود. اما در این مطلب ما تنها به مقدمه‌ی این قصل بسنده می‌کنیم. مقدمه‌ای که در آن آلن مور کلیدهایی مهم و اساسی برای فهم بهتر موسیقی پراگرسیو به خواننده عرضه می‌کند و تلاش می‌کند تا با اجتناب از تعاریف محدود و ساده‌انگارانه‌ای که در تلاش برای توصیف جریان پیشرو و پیچیده‌ی پراگرسیو در موسیقی راک گفته شده‌اند، رویکردی همه‌جانبه و البته روشنگرانه به شناخت ماهیت این موسیقی ارائه دهد. اگر خواندن این مطلب را می‌خواهید در کنار شنیدن نمونه‌های خوب و قابل اطمینان از موسیقی پراگرسیو راک تجربه کنید، مجله‌ی پاراساندر به شما خواندن و شنیدن &quot;25 آهنگ برتر موسیقی پراگرسیو راک&quot; را پیشنهاد می‌کند. این لیست را در کانال تلگرام مجله‌ی پاراساندر می‌توانید پیدا کنید. به همراه این یادداشت میکس‌تیپی از آهنگ‌های کمترشنیده‌شده از هنرمندانی نسبتن ناشناخته در پراگرسیو راک را هم برایتان آماده کرده‌ایم با عنوان &quot;الماس‌های پراگ&quot; که می‌توانید از طریق کست‌باکس یا کانال تلگرام ما گوش کنید.برای بسیاری از شما [علاقمندان به موسیقی پراگرسیو راک] اینکه صرفن یک آهنگ طولانی گوش کنید کافیست. برای بعضی‌هاتان ریتم‌ها و کسرمیزان‌های پیچیده و بغرنج اهمیت دارد و برای بعضی دیگر حضور تم‌های فرا-واقعی و دگرجهانی در اشعار و محتوای آهنگ‌ها ضروریست. محتوایی با استعاره‌های ادبی غلیظ و فاخر که از قضا وزن و قافیه‌ی خوبی هم داشته باشد. و خب، بعضی از شما... بعضی از شما هم فقط عاشق یک آهنگ خوبِ لعنتی هستید. اگر از من بپرسید، فکر می‌کنم این تعاریف تک‌بعدی هیچ‌کدام برازنده‌ی این چشم‌انداز وسیع موسیقایی نیستند. [پراگرسیو راک] آمیزه‌ای است از فاکتورهایی که گفتم و دیگر فاکتورها.جری اِوینگ، سردبیر مجله‌ی پراگاین تاکید بر &quot;آمیزش&quot; همان چیزی است که ما توسط آن سبک &quot;پراگ&quot; را تشخیص می‌دهیم. چیزی که به نظر من در این موسیقی اساسی است. در حالیکه رسم این است که استایل‌های مختلف موسیقی با یک سری قوانین مشخص شناخته شوند، پراگ به روشنی به جای قوانین، می‌تواند با گرایش‌ها و رویکردها تعریف شود؛ اگرچه از منظر صوتی هم می‌توان این سبک را شناسایی کرد. لیستی که اوینگ از این رویکردها ارائه داده می‌تواند نقطه‌ی عزیمت خوبی برای شناخت پراگ باشد. اما اجازه بدهید من یک لیست کامل‌تر ارائه کنم. چیزی که نه برای تمام آهنگ‌های پراگرسیو اما بخش عمده‌ای از آنها می‌تواند صادق باشد. به عبارت دیگر، گروه‌های پراگ تمایل دارند تا از چنین ویژگی‌هایی در کنار ویژگی‌های اساسی موسیقی راک استفاده کنند.از یک سطح کلی شروع می‌کنم. در حالیکه عده‌ای پراگ را معادل با عمل پیوند موسیقی کلاسیک اروپا و آمریکا به قلمروی موسیقی راک می‌دانند، نشان خواهم داد که چنین تعریفی نمی‌تواند کاملن حق مطلب را بیان کند. چیزی که از این منظر می‌تواند شاخصه‌ی پراگرسیو راک باشد، بها ندادن لحن و طرز بیان هر کدام از گروه‌ها به محدودیت‌های استایلی است. پراگ نه تنها از اسلاف کلاسیکال خود در موسیقی بهره می‌برد، بلکه از استایل‌های مختلف دیگر نیز استفاده می‌کند. نمونه‌های قدیمی‌تری از این رویکرد را در موسیقی مردم‌پسند داریم: بابی درِین از یک استایل به استایل دیگر می‌رفت. نینا سیمون هم همینطور، و گاهی استایل‌های موسیقایی بسیار متفاوتی را در یک محموعه آلبوم گرد هم می‌آورد. ژاک لوسیه بعدتر همین کار را کرد اما در رویکرد کلی خودش ثابت ماند. اما این ویژگی برای پراگ، همان چیزی است که می‌توان با آن این جریان را توضیح داد و تعریف کرد. در راستای این گسستگی در ارتباط [تا قبل از این] سفت و سخت میان طرز بیان/Idiolect یا استایل شخصی و استایل (بعنوان چیزی که میان عده‌ای از موزیسین‌ها مشترک است. گاهی آن را بعنوان جنبه‌ای از ژانر شناخته می‌شود.) توجه داشته باشید که استایل‌های مختلف موسیقایی در این رویکرد آمیزشی هیچگاه همانطور که پیش‌تر بودند و با کلیت خود به کار گرفته نمی‌شوند و یک تقلید صرف نیست که در این میان صورت می‌گیرد. شاید بهتر باشد که بگوییم ویژگی پراگ، بازانگاری و تصویر دوباره‌ی نمونه‌های موسیقایی و برگردان آنها با پایه‌های سبک‌شناختی موسیقی راک است. نمونه‌هایی که اغلب متعلق به زمان‌های قدیم‌ترند و هر یک محتوای نمادین مشخصی دارند. درون چنین چهارچوب نه‌چندان استواری می‌توانیم چیزهایی که در حوزه‌های مختلف شعر، وزن، فرم، هارمونی و بافت موسیقی پراگ دنبال آن هستیم را معین کنیم.گروه Yesترانه‌سرایان در موسیقی پراگرسیو راک اغلب کار خود را از موضوعات شخصی شروع کرده‌اند اما خیلی زود به سمت فانتزی، تمثیل و ورود سایر گفتمان‌ها مثل روانکاوی، تاریخ و ادبیات به درون موسیقی خود حرکت کردند. چیزی که احتمالن بشود بعنوان یکی دیگر از تجلی‌های ارتباط میان طرز بیان و استایل از آن صحبت کرد. روایت به معنای بسط یک موقعیت درون یک موقعیت دیگر، مشابه اکتشافات رنگارنگی که در همان روزگار در سایر استایل‌های راک حضور داشت اهمیت پیدا کرد. این موضوع بیشتر از هرجای دیگر در قالب &quot;آلبوم‌های مفهومی/Concept Album&quot; خود را نشان داد. چیزی که البته خارج از حوزه‌ی پراگ برای اولین بار اتفاق افتاد (احتمالن نخستین بار با آلبومی از فرانک سیناترا) اما اکثر گروه‌های پراگ به نحوی از آن استفاده کردند. و البته که پراگ از &quot;کسرمیزان‌های مرکب&quot; به کرّات استفاده می‌کند، اما در جاهای دیگر موسیقی راک نیز از این ریتم‌های پیچیده استفاده می‌شود. چیزی که در استفاده‌ی پراگ از وزن و ریتم منحصربه‌فرد است تاکید بر روی تعداد ضرب‌های نامتقارن و تغییر مکرر آنهاست. چیزی که در اینجا اهمیت دارد تغییر الگوی ضرب‌هاست. روی دیگر این رانه، گرایش به استفاده از وزن‌های ناکامل موضعی/Local Additive به جای وزن‌های کامل/Divisive است. (و همینطور حذف یا اضافه‌کردن یه واحد ضربی به ارزش 2/1 به الگوی معمول آهنگ است.) استفاده از الگوهای ناکامل ریتمیک در بررسی فرم موسیقی پراگ نیز باز مورد توجه قرار می‌گیرد. در حالیکه آهنگ‌هایی با الگوی ثابت و معمول وجود دارند (واحدی که شامل وِرس، پیشا-کورس و کورس می‌شود و معمولن از اینترو، سولوها و آوترو نیز بهره‌مند است.) بسیاری از نمونه‌ها در پراگ مخصوصن آهنگ‌هایی با مدت زمان بالا، شامل تسلسلی از بخش‌های مجزا هستند که ممکن است هر کدام به دلخواه تکرار شوند.آلن مور، نویسنده کتاب Rock: the Primary Textیکی از دلایلی که واژه‌ی پراگرسیو به معنای &quot;پیشرو&quot; توانست میان هواداران خیلی سریع جایگاه معنایی خود را تثبیت کند، این بود که در تمام بخش‌هایی که از آنها نام بردیم، موسیقی پراگ از عرف‌های سایر شاخه‌های راک فراتر می‌رفت. بدین معنا که در این استایل آثاری ساخته می‌شد که کمتر متعارف/Standardize شده بودند (و همین موضوع خود مفهوم پراگ را بعنوان یک استایل مجزا زیر سوال می‌برد.) در دیگر جنبه‌های موسیقایی مثل هارمونی و بافت نیز آنچه گفتیم صادق است. در اغلب آثار پراگ ما خبری از فرم بلوز نمی‌بینیم. در عین حال گرایشی به سمت سبک آوازخوانی گاسپل و استفاده‌ی محدود از نت‌های بلو/Blue Notes وجود دارد. ویژگی‌های موسیقی آفریقایی-آمریکایی در پراگ بیشتر از آنکه بعنوان زبان بنیادی موسیقی به کار برده شود (چنانکه در دیگر استایل‌های موسیقی کم‌و‌بیش چنین است)، بعنوان یک عنصر تزئینی ظاهر می‌شود. در پراگ تمایل زیادی به استفاده از الگوهای هارمونیک پراکنده/Discursive وجود دارد؛ همچنین اجتناب از تکرارهای کوتاه و گرایش به توالی‌های بلند تکرارشونده. استفاده از مُدهای ساختگی و عدم پیش‌برد موسیقی به سمت یک آکورد تونیک [برای ایجاد حس پایان در جملات] را نیز می‌توان در بسیاری از آثار پراگ ردگیری کرد اگرچه در برخی از آثار حضور توالی آکوردهای زیرنمایان بازمانده‌ای از چنین حسی را به شنونده القا می‌کند. این مجموعه گرایشات هارمونیک است که به عقیده‌ی من ایده‌ی تاثیرپذیری پراگ را از موسیقی کلاسیکال پررنگ می‌کند، نه فقط استفاده‌ی صرف از عنصر اقتباس. از منظر بافت موسیقایی، پراگ متمایل به استقلال چندآوایی بخش‌های سازی مختلف است. چیزی که بیش از همه در حضور کمرنگ صدای بیس، استفاده از لاین‌های اوبلیگاتو [تغییرناپذیر و مختص یک ساز] مخصوصن برای گیتار و کیبورد می‌توان آن را دید. چنین چیزی بسیار متفاوت با حضور هوک و ریف در سایر استایل‌های راک است. در این مورد نیز موسیقی پراگ اشتراکاتی با موسیقی کلاسیکال دارد. و در آخر می‌توان گفت گروه‌های پراگ با تغییر و انواع مختلف بافت موسیقایی هیچ مشکلی ندارند و در این موضوع تعصبی در کار نیست. اگرچه برای گروه‌های پراگ خیلی آسان نیست که از سازبندی مرسوم خود خارج شوند (به جز غنی‌تر کردن صدا به کمک ارکستر در برخی آثار استودیویی)، یک آهنگ پراگ را نه فقط با ملودی و شعر خودش که با انتخاب منحصربه‌فرد بافت موسیقی‌اش می‌توان شناخت. و برعکس اکثر موسیقی‌های مردم‌پسند، انتظار می‌رود در یک قطعه‌ی پراگ این بافت دچار تغییر شود. نه فقط برای عوض کردن ورس و کورس، بلکه برای عبور کردن از تغییرات متعدد آهنگ. در اینجا نمی‌توانم با یک مثال تمام گرایشات موسیقایی‌ای که شرح دادم را بصورت عینی نشان دهم (که این هم خود دلیلی است بر این که چرا هیچ‌کدام از آنها بعنوان یک قانون در موسیقی پراگرسیو راک مطرح نیستند) اما در عین حال هم نمی‌توانم حتی یک گروه پراگ را به خاطر بیاورم که در آثار خود از اغلب ویژگی‌های یاد شده استفاده نکرده باشند.گروه King Crimsonبه دلیل اینکه پراگ را می‌توان نسبتن با ارتباط میان لحن شخصی و استایل شناخت، برای ترسیم یک مسیر منطقی برای ورود به آن بهتر است که از استایل‌هایی که بیشترین هم‌پوشانی را درون این موسیقی با یکدیگر دارند شروع کنیم... این استایل‌ها در انسجام درونی خود صاحب نوعی استقلال نسبی شده‌اند که البته شدیدن متغیر و شکننده است. همانطور که در تمام استایل‌های موسیقایی شاهد هستیم، استایل‌های مختلف پراگ نیز در زمینه‌ای شرایط اجتماعی و تاریخی رشد و نمو پیدا کرده‌اند. نمی‌خواهم بحث را به سمت شرایط فرهنگی حاکم در دوران ظهور موسیقی پراگ ببرم (چیزی که در کتاب‌های دیگر بسیار به اندازه‌ی کافی به آن پرداخته شده)، اما برای قوام دادن به بحث پیش رویم در ارتباط با استایل‌های مختلف، نمی‌توانم از ذکر یک فاکتور مهم چشم‌پوشی کنم. برای من مهم‌ترین ویژگی سالهای میانی دهه‌ی 1960 در بریتانیا برای تولد و گسترش این استایل‌ها، شرایط اقتصادی کمپانی‌های ضبط است؛ کارفرمایان بسیار تاثیرگذار گروه‌‌های موسیقی. کمپانی‌ها در این دوره فهمیدند که بازار جهانی به سرعت در حال گسترش است. انفجار و ازدیاد مصرف‌کنندگان در بریتانیا برای آنها سود فراوانی حاصل آورد و آنها با این پول قادر بودند که نه تنها روی هنرمندانی که با آنها قرارداد داشتند سرمایه‌گذاری کنند، بدون آنکه از آنها انتظار سود کوتاه‌مدت و بازگشت فوری سرمایه‌شان را داشته باشند (بازگشت طولانی‌مدتی که تا اواسط دهه‌ی 1970 نیز گاهن به طول می‌انجامید)، بلکه با این پول خیلی هم نیاز نبود نگران کنترل و بازاریابی محصول نهایی باشند [و بنابراین هنرمندان آزادی نسبی‌ای در ارتباط با آنچه می‌ساختند داشتند]. این دو عامل موزیسین‌ها را تشویق می‌کرد که بتوانند به آزمون و تجربه روی موسیقی‌هایی بپردازند که اغلب برای عموم به‌راحتی دسترس‌پذیر نبود. موزیسین‌ها در این برهه احساس کنترل بیشتری روی اهداف موسیقایی خود داشتند. تجربه‌گرایی آنها بعدتر با پیشرفت‌های تکنولوژیک استودیوها تقویت شد و استقبال و تقاضای آشکار مخاطبان برای دخیل شدن در رادیکالیسم این جریان اعتراضی نیز آتش این تجربه‌گرایی را تندتر کرد. همه‌ی این‌ها دست به دست هم داد و موزیسین‌های &quot;پیشرو&quot; را قادر ساخت تا نوعی ایدئولوژی برای آزادی هنری و خود-بیانی ایجاد کنند. ایدئولوژی‌ای که منتقدهای موسیقی راک نیز نقشی اساسی در ساخت آن ایفا کردند؛ علی‌الخصوص منتقدان هفته‌نامه‌ی ساندز). این خود-بیانی درون چیزی اتفاق می‌افتاد که آن را رهایی از بندهای مخاطبان همیشه درحال رقص و دم‌دستی می‌دیدند: واژه‌ی &quot;پیشرو/پراگرسیو&quot; به جای نگاه به کیفیات مشترک و سریع‌الهضم، شامل دغدغه‌های زیبایی‌شناختی و فردگرایانه بود. این ایدئولوژی خیلی زود در ایدئولوژی فرهنگ جوانان که می‌گفت &quot;کار خودت را بکن&quot; ادغام شد و به یک شعار عملگرایانه بدل گشت. برای اینکه کمپانی‌های ضبط بتوانند محصولات پیشروی خود را از محصولات پاپ تجاریشان تمایز دهند، دست به ایجاد لیبل‌های &quot;پراگرسیو&quot; بعنوان زیرمجموعه‌ی کمپانی خود زدند. کاری که به آنها کمک کرد تا بازار روبه‌رشد دانشجویی را هم تغذیه کنند. از این منظر است که انتشار آلبوم گروهبان پپر بیتلز در این برهه اتفاقی کلیدی است؛ چرا که تشاندهنده‌ی جدایی راک از ریشه‌های کارگری خود و جاگیری تازه‌اش در جایگاه آتی خود، محوطه‌های دانشگاهی است... با ورود به دهه‌ی 1980 تنها هنرمندان معدود و اثبات‌شده‌ای مثل کیت بوش بودند که می‌توانستند به همان میزان از کمپانی‌های ضبط سرمایه و صبر بخواهند. در حالیکه دیگر هنرمندانی که تلاش‌هایی در جهت تجربه‌های تازه در موسیقی می‌کردند، حتی در قرن بیست و یکم نیز عمدتن کارهاشان از گوش اکثریت و خریداران آلبوم‌های موسیقی پنهان می‌ماند.</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Aug 2021 14:23:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جزباز: پادکستی برای موسیقی جَز</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D8%AC%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AC%D9%8E%D8%B2-lpxxreyzdi4u</link>
                <description>پادکست جزبازجزباز پادکستی است برای موسیقی جز. کاری از مجله‌ی موسیقی پاراساندر و میزبانی رادیو مجله موسیقی معاصر. در هر قسمت از این برنامه سراغی از یک قطعه‌ی مهم در رپرتوار جز خواهیم گرفت. تلاشمان این است تا همراه با هر &quot;استاندارد&quot; دری از جهان شگفت‌انگیز و جذاب این موسیقی بر روی شما گشوده شود. همچنین جزباز همراه می‌شود با مروری بر آلبوم‌های معاصر جز و جهان کنونی این موسیقی که کمتر جایی از آنها شنیده‌اید. پادکست جزباز را از طریق لینک‌های زیر دنبال کنید:Castbox | Spotify | Soundcloud | Telegram | Apple Podcasts</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 19:55:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرانک زاپا: پرتره‌ی یک مولف</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B2%D8%A7%D9%BE%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%81-yejfpcv9a6ob</link>
                <description>فرانک زاپا سال گذشته مستندی درباره‌ی یکی از چهره‌های مهم موسیقی راک آمریکا، یعنی فرانک زاپا منتشر شد که نظرها را دوباره به کارنامه‌ی پربار و غیرمتعارف این موزیسین جلب کرد. Zappa به کارگردانی الکس وینتر با بهره‌گیری از فوتیج‌های دیده نشده و مصاحبه‌های تلویزیونی و خصوصی و همچنین کنسرت‌های مفرح زاپا و گروهش وهمچنین گفتگو با موزیسین‌هایی که در برهه‌های مختلف با او همکاری داشته‌اند، همسرش و دوستان کم‌شمارش توانسته تصویری کنجکاوی‌برانگیز از یکی از فراموش‌شده‌ترین و نادیده‌گرفته‌شده‌ترین چهره‌های موسیقی پاپیولار قرن بیستم بدست مخاطب بدهد. از کمدی-موزیکال‌هایی که در عین حال به شدت انتقادی و سیاسی بودند، از همکاری‌هایش با گروه مادران نوآوری، مخالفت صریحش با دراگ و فرهنگ دراگ در آمریکای دهه‌ی شصت، اتهام‌هایی که به غول‌های بزرگ صنعت موسیقی وارد کرد و خطابه‌هایش علیه سانسور در موسیقی راک. تماشای مستند &quot;زاپا&quot; ما را با فشردگی و غنای زندگی یک هنرمند ناهمخوان با زمانه‌ی خود مواجه می‌کند که در عین حال ارتباطش با زمانه را به هیچ عنوان قطع نکرده و از طریق طنازی، نقد و تمسخر، سعی می‌کند وجوه ناعادلانه و مضحک این برساخت فرهنگی را در هم بریزد. همچنین مخاطب می‌بیند که یک فردیت ممتاز چگونه در موسیقی می‌تواند در دل تناقضی که میان موسیقی جدی و موسیقی پاپیولار وجود دارد زندگی کند و نشان بدهد این تناقض تا چه اندازه بر پایه‌هایی دروغین استوار است و می‌توان به هر کدام در جای خود پرداخت و وجوه مختلفی از خلاقیت و بدعت‌گذاری را به نمایش گذاشت. به همین مناسبت بخشی از کتاب درک موسیقی پاپیولار از روی شوکر را با هم می‌خوانیم که در آن از زاپا بعنوان یک چهره‌ی مولف در کنار وجهه‌ی راک‌استار بودنش یاد می‌کند و مرور کوتاهی دارد بر کارنامه‌ی این مولف و ستاره‌ی تاریخ موسیقی راک.رسیدن به مقام مولف در موسیقی همیشه هم به موفقیت در چارت‌ها بستگی ندارد. در واقع گاهی نداشتن چهره‌ی برجسته‌ی تجاری خودش به ایجاد یک وجهه‌ی کالت و انتقادی می‌انجامد. فرانک زاپا نمونه‌ی چنین شخصیت کالتی است. زاپا راک‌استار سنت شکنی بود که کارنامه‌اش شامل بیش از 50 آلبوم (شامل چندین دابل-آلبوم و مجموعه‌های 3 سی‌دی)، 3 فیلم بلند سینمایی، 3 ویدئوی بلند و چندین پروژه‌ی جانبی مثل لیبل ضبط موسیقی خودش و دیگر کارهای تجاری می‌شد. زاپا با خواست و اراده‌ی خودش موسیقی‌اش را بر اساس سنت‌های موسیقایی مختلفی می‌ساخت و آنها را تبدیل به چیزی منحصر به فرد و مختص خودش می‌کرد که اغلب هم نتیجه‌ای غریب و کمتر‌دسترس‌پذیر داشت. اگرچه زاپا را با گیتارش می‌شناسند اما او در نواختن چندین ساز دیگر هم تبحر داشت. زاپا با گروهش، Mother of Invention در سالهای میانی دهه‌ی 60 نوعی استیل موسیقایی را ایجاد کرد که به شدت التقاطی و دارای محتوایی سیاسی و طنازانه بود. در ادامه او به ساخت آثاری پرداخت که برخی شاهکارهای موسیقی راک محسوب می‌شوند. آلبوم Freak Out  در سال 1969 اولین دبل آلبوم راک و یکی از اولین آلبوم‌های کانسپت بلند (LP) بود که تاثیر واضحی بر روی آلبوم Sgt. Pepper گروه بیتلز داشت. این آلبوم همچنین برند خاص زاپا در نقیضه‌پردازی سیاسی و نقد اجتماعی را با آهنگ‌هایی مثل &quot;پلیس مغز کیه؟&quot; معرفی می‌کرد. این اثر توانست به چارت 200 آلبوم بیلبورد راه پیدا کند و زاپا و گروهش را بعنوان چهره‌هایی &quot;زیرزمینی&quot; در موسیقی به مخاطبان بشناساند.آلبوم بعدی، &quot;کاملن آزاد&quot; (1967) ادعای اولین راک اپرا را داشت و دربردارنده‌ی متن پراستهزای زاپا درباره‌ی محافظه‌کاری و ریاکاری جامعه‌ی آمریکا بود: &quot;آدم‌های پلاستیکی&quot; و &quot;آمریکا مشروب می‌زنه و میره خونه&quot;. در همان سال زاپا در آلبوم &quot;ما فقط برای پول قاطی ماجرا شدیم&quot; فرهنگ سایکدلیک و هیپی‌ها را به سخره گرفت و روی جلد آلبوم پارودی آلبوم Sgt. Pepper بیتلز را اجرا کرد. زاپا در سالهای بعد در آثاری که به تنهایی یا با گروه مادران نوآوری منتشر کرد هم به جستجو در تم‌های مشابهی پرداخت. او طنز و تمسخر را با نقدهای سیاسی جدی و موسیقی‌ای شگفت‌انگیز همراه کرد. زاپا انواع ژانرهای موسیقایی را در موسیقی خود آسیاب می‌کرد و از هنر نوازندگان شناخته‌شده‌ای مثل ژان لوک پونتی (آهنگساز و نوازنده‌ی ویولن)، لوئل جورج از گروه لیدل فیت، اشلی دانبار نوازنده‌ی درامز، مارک وُلمن و هاوارد کاپلان (خوانندگان پیشین گروه ترتلز(لاکپشت‌ها) که بعدتر به گروه‌های فلو و ادی پیوستند) و استیو وَی (نوازنده‌ی ویرتوز گیتار الکتریک) بهره می‌برد. گستره‌ی گوناگونی این توازندگان همزمان نشانگر علاقمندی‌های موسیقایی خود زاپا نیز هست. زاپا لیبل خودش را تاسیس کرد و در آن برای چهره‌هایی مثل آلیس کوپر (که اولین آلبومش را با لیبل straight منتشر کرده بود) و کَپتِن بیف‌هارت آلبوم ضبط کرد و به شناخته شدن آنها کمک شایانی کرد. موسیقی زاپا برای پروژه‌ی 200 متل در قالب گروه راک و ارکستر در سال 1970 منتشر شد. همچنین او در سال 1983 آثار ارکسترال خود را با ارکستر سمفونیک لندن در قالب 2 سی‌دی ضبط و منتشر کرد.مهم‌ترین ویژگی فرانک زاپا در کنار کنترلی که بر روی پروژه‌های گوناگون داشت، مهارت او در آهنگسازی و تسلطش بر تکنولوژی تولید موسیقی بود. زاپا در زندگینامه‌ی خود از مشکلاتی که گروه مادران نوآوری با کمپانی ضبط خود یعنی MGMداشتند و کارهای فریبکارانه‌ی آنها نوشته است: &quot;تقریبن هشت سال طول کشید تا این مشکلات حل شوند.&quot; مشکلات دیگری هم مثل سانسور اشعار این گروه توسط خود کمپانی وجود داشت که بدون رضایت و حتی آگاهی خود گروه اعمال می‌شد. تا سال 1984 زاپا توانست دو غول بزرگ صنعت موسیقی یعنی CBS و Warners را به دادگاه بکشاند و از این طریق چیزهای زیادی درباره‌ی به قول خودش &quot;حسابرسی‌های خلاقانه‌&quot;ی این کمپانی‌ها یاد بگیرد. این تجربه‌ها زاپا را به سمت‌و‌سویی برد که تمام وجوه کار موسیقایی خود را تحت کنترل خودش داشته باشد. در حقیقت این تسلط زاپا بر نوازندگانی که با آنها کار می‌کرد و دخالت گسترده‌ای که در پروژه‌های خاص دیگر داشت کیفیتی افسانه‌ای به خود گرفته بود.زاپا مهم‌ترین موزیسین راکی بود که علیه سانسور راک در آمریکا حرف زد. او بر حقوق اولیه‌ی آزادی بیان که در قانون اساسی به آن اشاره شده بود تاکید می‌کرد و پیشنهادات PMRC (مرکز اطلاعات موسیقی والدین) را برای درجه‌بندی آثار موسیقایی برای سنین مختلف بی‌پایه و اساس و بر مبنای دریافتی کاملن غلط از تاثیرات موسیقی مردم‌پسند می‌دانست. زاپا طبق عادت، پیام‌های جدی خود را با چاشنی شوخی و طنز همراه می‌کرد؛ روی آلبوم سال 1986 او به نام &quot;جَز از جهنم&quot; که توانست جایزه‌ی گرمی هم ببرد برچسبی با این پیام خورده بود که &quot;مراقب کلام خشن این آلبوم باشید&quot; حال آنکه این آلبوم کاملن بی‌کلام بود!جلد آلبوم مشهور Sgt. Pepper از بیتلزجلد آلبوم &quot;ما فقط برای پول قاطی ماجرا شدیم&quot;، نقیضه (پارودی) فرانک زاپا و گروهش از آلبوم Sgt. Pepperبا اینکه اغلب زاپا را بعنوان یک چهره‌ی کالت می‌شناسند، منتقدان و پیروانش به ستایش جدی آثار او پردا‌خته‌اند. او توانست موفقیت‌های تجاری زیادی را هم بدست بیاورد: آلبوم سال 1974 او با عنوان (‘) در آمریکا توانست به موفقیت خوبی در چارت بیلبورد برسد و شماره‌ی 10 پرفروش‌ترین آلبوم‌ها را کسب کند و سینگل &quot;برف زرد رو نخور&quot; از همین آلبوم هم اولین آهنگ او بود که به جمع 100 آهنگ داغ بیلبورد راه پیدا کرد (اگرچه از رتبه‌ی 86 بالاتر نیامد.) آثار کلاسیکال او مخصوصن &quot;کاملن غریبه و آثار دیگر&quot; و کارهای الکترونیک او هم فروش خوبی داشت. حتی پس از مرگ او در سال 1993 باز می‌توان گفت که اقبال عمومی به آثار او از بین نرفته است. این را می‌توان از فروش پایدار آثارش و موفقیت آلبوم مجموعه‌ی برگزیده‌ی او، &quot;صراحتن تجاری&quot; فهمید. اما جهان تجاری چیزی نیست که زاپا را بتوان با آن سنجید. او در برهه‌هایی و از روی تعمد با &quot;بدسلیقگی&quot; از موفقیت‌های تجاری اجتناب می‌کرد و به تبع آن پخش رادیویی آثارش را هم از دست می‌داد. در عوض زاپا مشغول تکمیل معیارهای یک هنرمند خلاق و اصیل بود ( با در نظر نگرفتن آنچه در ساحت جامعه از خلاقیت بعنوان یک فعالیت فردی و ذهنی افراطی شناخته می‌شود) و سرگرم جستجو و وسعت بخشیدن به ابعاد و اشکال موسیقی راک بود. از همین رو اگرچه نتیجه‌ی کار او کیفیت یکسانی نداشت اما نبوغ و جایگاهش بعنوان یک مولف در موسیقی مردم‌پسند امروزه بر همگان مبرم است.پانویس: این متن پیش تر در ترجمه ی کتاب Understanding Popular Music توسط محسن الهامیان تحت عنوان &quot;شناخت موسیقی مردم پسند&quot; (نشر ماهور) نیز منتشر شده بود که مثل اغلب آنچه از موسیقی مردم پسند در ایران ترجمه و گفته می شود، ترجمه ای پر اشتباه، مغلوط و بی دروپیکر است.آهنگ ها و فایل های صوتی به همراه مطالب دیگر در کانال تلگرام پاراساندر: کلیک کنید</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 15:18:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مایلز دیویس در ۱۰ سکانس</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-bliuvewli1hq</link>
                <description>مایلز دیویسمایلز دیویس به‌راستی می‌تواند موزیسینی برای تمام فصول باشد. او در کارنامه‌ی پربار و رنگارنگش برای هر موفعیتی و هر کسی اثری خلق کرده و می‌تواند از زوایای مختلفی به زندگی یک موزیکوفیل وارد شود و او را تحت تاثیر قرار دهد. همراه با انتشار ویژه‌نامه‌ی مایلز دیویس که در آن به برخی جنبه‌های شخصی و آثار مهم او پرداخته‌ایم در سری پست‌های «مایلز دیویس در 10 سکانس» زندگی هنری او را با 10 آهنگ ورق خواهیم زد. کاری ناکافی و حتی بد که به اجبار برای تحققش باید چیزهای زیادی را از قلم انداخت. اما ایده‌ی ما چه در مطالب ویژه‌نامه و چه در این سری پست‌های مختصر، ایجاد آن بارقه‌ی واجب و تحریک روحیه‌ی جستجوگری و لذت‌طلبی شماست تا دوباره و بهتر به سراغ آقای دیویس برویم. به ترتیب زمانی پیش خواهیم رفت. هر قطعه از یک آلبوم انتخاب شده و نشانگر علاقه و استیل مایلز در آن برهه‌ی تاریخی خواهد بود. 1-   Venus de milo from “Birth of the Cool (1949-50)سالهای واپسین دهه‌ی 40 است. برای جهان تجاری سویینگ دیگر رمقی نمانده و موسیقی نخبه‌گرایانه‌ی بی‌باپ حرف اول را در جهان موسیقی جز می‌زند. چارلی پارکر و دیزی گیلیسپی تکنیک و پیچیدگی را به حدی رسانده‌اند که حتی دیگر نزدیک شدن به آنها هم مشکل است. مایلز دیویس که برای مدتی جای گیلیسپی را برای پارکر پر کرده خیلی زود می‌فهمد که باید از ترومپتش صدایی جز صدای گیلیسپی بیرون بیاید. آپارتمان گیل ایونز محلی می‌شود برای رفت و آمد عده‌ای موزیسین که به سرپرستی مایلز دیویس موسیقی کول جز را با تاثیر و در تقابل با زیبایی‌شناسی بی‌باپ عرضه می‌کنند.  &quot;ونوس میلو&quot; ساخته‌ای از جری مولیگان نمونه‌ی خوبی از تاثیرپذیری و دگرگون کردن دو رویکرد پارکری و الینگتونی به موسیقی جز و تولد چیزی دیگر از دل آن است.نوازندگان:•  Miles Davis – trumpet•  J. J. Johnson – trombone•  Sandy Siegelstein – French horn•  Bill Barber – tuba•  Lee Konitz – alto saxophone•  Gerry Mulligan – baritone saxophone•  John Lewis – piano•  Nelson Boyd – bass•  Kenny Clarke – drums2-  &#x27;Round Midnight from &quot;&#x27;Round about Midnight (1957)&quot;مایلز در سال 1955 روی استیج فستیوال نیوپورت و در حضور تلونیوس مانک، آهنگ ‘Round Midnight را اجرا کرد. تماشاگران به وجد آمده بودند و در این میان تنها یک نفر به نظر ناراضی می‌رسید: آقای مانک، آهنگساز این قطعه. روایتی هست که می‌گوید وقتی مایلز و تلونیوس در راه برگشت به نیویورک همسفر شدند، تلونیوس رو به مایلز می‌کند که: «تو آهنگ من رو درست اجرا نکردی.» مایلز هم در پاسخ پرخاش می‌کند و مجادله آنقدر بالا می‌گیرد که تلونیوس به راننده می‌گوید: «وایسا میخوام پیاده شم.» مایلز با همین اجرا یک قرارداد خوب با کمپانی کلمبیا می‌بندد؛ اولین کوینتت بزرگش را با حضور ساکسفونیستی گمنام به نام جان کولترین تشکیل می‌دهد و اسم اولین آلبومش را هم می‌گذارد: ‘Round about Midnight و نسخه‌ای از همان اجرای گرم، آتشین و ساده‌ی آهنگ آهنگسازی را اجرا می‌کند که روزی در میان راه جا گذاشتش و خود به قلب شهرت شیرجه زد.نوازندگان:•  Miles Davis – trumpet•  John Coltrane – tenor saxophone•  Red Garland – piano•  Paul Chambers – double bass•  Philly Joe Jones - Drums3-  Milestones from “Milestones (1958)”مایلستونز یک پیش‌غذای خوشمزه برای کایندآوبلوست. اولین تلاش‌های مایلز برای بداهه‌نوازی در سیستم مُدال. چیزی که خودش درباره‌ی آن گفته: «وقتی اینطوری بنوازی میتونی تا ابد ساز بزنی. مجبور نیستی نگران تغییرات باشی... کارای بیشتری با لاین‌های موسیقی میشه انجام داد. وقتی با سیستم مُدال داری بداهه‌نوازی می‌کنه چالشی که پیش روته اینه که چقد میتونی با ملودی خلاقانه رفتار کنی.» مایلز با آهنگ Milestones تا سالها بعد بازی کرد: در دوران آوانگاردش با تمپویی دیوانه‌کننده آن را اجرا می‌کرد و در دوره‌ی الکتریکی/فانکی‌اش یک رندیشن عجیب از آن ارائه می‌داد. اگر این را هم اضافه کنیم که اسم این آهنگ در نسخه‌های اولیه‌ی سی دی Miles ثبت شده می‌توان حدس زد که حداقل در یک برهه، Milestones جزو سوگلی‌های مایلز بوده.نوازندگان:•  Miles Davis – trumpet•  Julian &quot;Cannonball&quot; Adderley – alto saxophone•  John Coltrane – tenor saxophone•  Red Garland – piano •  Paul Chambers – double bass•  Philly Joe Jones – drums4- So What? from &quot;Kind of Blue (1959)&quot;اگر به تعداد انگشتان دست آثاری &quot;همه‌چیزتمام&quot; در موسیقی جز داشته باشیم، بدون شک کایندآوبلو یکی از آنهاست. آلبومی که بسیاری از ساکنین سایر سیاره‌های موسیقی را هم به توریستی برای سیاره‌ی جز بدل ساخته و همزمان همه‌چیز هست: بی‌نقص، مودی، زیبا و البته انقلابی. اگر کایندآوبلو در میان آثار مایلز محبوب‌ترین باشد، بی‌تردید So What? در میان آهنگ‌های این آلبوم محبوب‌ترین است.نوازندگان:•  Miles Davis – trumpet•  Julian &quot;Cannonball&quot; Adderley – alto saxophone •  John Coltrane – tenor saxophone•  Bill Evans – piano •  Paul Chambers – double bass•  Jimmy Cobb – drums5-  Concierto de Aranjuez (Adagio) from “Sketches of Spain (1960”)شنیدن شاهکار جاکوئین رودریگو، Concierto de Aranjuez هم برای مایلز و هم برای گیل ایونز، رفیق روزهای &quot;کول&quot; او آنقدر تکان‌دهنده بود که آنها را وادار به ساخت یک آلبوم در حال‌وهوای موسیقی اسپانیایی کرد. طرح‌های اسپانیایی با تنظیمی که آن را به جز ارکسترال نزدیک می‌کرد قرار بود در میانه‌ی سه‌راهی جز، موسیقی کلاسیک و موسیقی فولکلور اسپانیا قرار بگیرد. ماموریتی دشوار که هوسناکی و فریبندگی موسیقی اسپانیایی مایلز و گیل را گرفتار آن کرد. آهنگ نخست آلبوم، اجرای غیروفادارانه‌ی بخش آداجیوی کنسرتوی آرانخوئز است. مایلز ابتدا فلوگل‌هورن و سپس ترومپت می‌نوازد. مقدمه تا جایی موبه‌مو با نسخه‌ی اصلی (که برای گیتار نوشته شده) پیش می‌رود و از جایی دیگر وارد جهانی می‌شویم که نیمی جَز و نیمی کلاسیک است و رندیشن دلبخواهی گیل ایونز را می‌شنویم که تنها بازتابی از ملودی غم‌انگیز رودریگو در آن وجود دارد.با اینکه تمام شواهد می‌گویند این کار باید شکست می‌خورد، اما شنوندگان هم مثل مایلز و گیل پنهانی و در خلوت تسلیم هوسناکی بی‌حد طرح‌های اسپانیایی شدند.6-  Footprints from “Miles Smiles (1967)”موسیقی جز در سالهای واپسین دهه‌ی شصت و به دست آوانگاردهایی مثل اورنت کولمن، آلبرت آیلر و جان کولترین با سرعت سرسام‌آوری از مرزهای فرمال خود رد شد. موسیقی Free Jazz حاصل چنین نگاهی بود و به دنبال شکستن تمام قواعد موجود در تنالیته، چهارچوب‌های بداهه‌نوازی، ریتم و دیگر عناصر و سنت‌های جز. مایلز یک دلش با انقلابی‌های جوان بود و یک دلش پی حفظ آنچه &quot;جز&quot; می‌نامیدند؛ اما نه این را می‌خواست و نه آن را. راه‌حل‌ مایلز تشکیل گروهی تازه از موزیسین‌های جوان و پرشور بود که با هم درون مرزهای موجود فضاهای تازه‌ای برای آفرینشگری و نبوغ موسیقایی خود پیدا کنند. نتیجه &quot;دومین کوینتت بزرگ مایلز دیویس&quot; بود؛ که خیلی‌ها می‌گویند هنوز در هماهنگی و اجرا روی دستشان نیامده: یک دسته‌ی ریتم بی‌نظیر (هنکاک، کارتر، ویلیامز) و یک ساکسفونیست جوان سرشار از ایده که مایلز را سر ذوق می‌آورد (شورتر). Footprints از دومین آلبوم منتشرشده از این کویینتت یکی از نقاط اوج فعالیت آنهاست. ساخته‌ای از شورتر که  ضمن آزادی‌های بسیاری که به نوازندگان می‌دهد، سودای خارج شدن از مرزهای موسیقی جز را هم ندارد.7-  Pharaoh’s Dance from “Bitches Brew (1970)”تقریبن همه روی این موضوع توافق دارند که دیویس با بچز برو یک بار دیگر کل موسیقی جز را زیر و رو کرد. مایلز برای الکتریفای کردن موسیقی خود مدتی بود که خیز برداشته بود (از آلبوم Miles in the Sky که در آن هربی هنکاک  از پیانوی الکتریک فندر رودز استفاده کرد) اما سه روزی که طی آن بچز برو ضبط شد نقطه‌ی اوج دوره‌ای از مایلز است که حالا به دوران الکتریکی او معروف شده. تئو مَکِرو تهیه‌کننده‌ی این آلبوم تعریف می‌کند که: «یه نصفه شبی مایلز بهم زنگ زد و با همون صدای خش‌دارش گفت به این گوش کن! و بعد نزدیک 40 دقیقه داشت برام ساز می‌زد.» مدیریت و کارگردانی 13 موزیسین که قرار هم نیست لزومن همه با هم ساز بزنند، با چند تا طرح و یک سری آکورد مقدماتی شروع شد و با بشکن، زمزمه توی گوش نوازندگان و حرکات دست و سر و پا توسط مایلز پیش رفت. نتیجه اما معجزه‌آسا بود. مایلزِ بچز برو چیزی کمتر از یک جادوگر ندارد: کمی &quot;چیک کوریا&quot;، مقداری &quot;جک دجانت&quot;... اما بدون میزان کافی‌ای از گیتار &quot;جان مک‌لافلین&quot; همه‌ش بی‌اثر خواهد بود.8-  Right Off from “A Tribute to Jack Johnson (1971)”این همان آلبومی است که باید عنوان &quot;راک ترین اثر مایلز دیویس&quot; را به آن داد. موسیقی‌ مستندی درباره‌ی جک جانسون، بوکسور سیاه‌پوست و بخش مهمی از فرهنگ و تاریخ نژادپرستی در آمریکا. این ایده باید برای مایلز بعنوان یک موزیسین سیاه‌پوست (و شاید مشهورترین موزیسین سیاه‌پوست در این دوران) آنقدر جذاب بوده باشد که برای ساخت موسیقی آن قبول مسئولیت کرده. یادمان نرود، نخستین تجربه‌ی مایلز برای موسیقی فیلم، مربوط به فیلم &quot;آسانسوری به سوی قتلگاه&quot; اثر لویی مال بود که سروصدای زیادی هم به پا کرد. این دومی اما شاید از آن هم ادعای بیشتری داشت: مایلزِ راک‌استار در سال 1971 داشت همچون یک آهنربا هر چه مین‌استریم بود (راک‌، فانک، سایکدلیک) به سمت خود می‌کشید تا از دل آنها مجالس بداهه‌نوازی عجیب و غریبی را روی صحنه ببرد. Right Off نخستین ترک این آلبوم بر پایه‌ی ریف آهنگی از گروه Sly and the Family Stone پرداخته شد؛ انرژی بی‌حد مایلز و رفقایش (هنکاک، مک‌لافلین، کوریا، دجانت و کابهام) در این اثر نمایه‌ای سرمست‌کننده از ناب‌ترین آثار موسیقایی زمان خود را ارائه می‌دهد.9-  Don’t Lose Your Mind from “Tutu (1989)”سال 1975 مایلز در اوساکای ژاپن دو کنسرت معرکه برگزار کرد که در قالب دو آلبوم Agharta و Pangaea منتشر شد؛ اما اوضاع برای او خیلی خوب نبود: بیماری، دراگ، خستگی، عزلت. همه‌ی این‌ها مایلز را خانه‌نشین کرد و هواداران بسیاری را تا 6 سال منتظر نگاه داشت. تا سال 1981 که مایلز با وسوسه‌ی خواهرزاده‌ی خود و همکاری مارکوس میلر (بیسیست) با آلبوم The Man with the Horn دوباره بازگشت. مایلز در دهه‌ی هشتاد بیشتر از قبل به سمت موسیقی پاپ متمایل شد و پیچیدگی را به عمد از موسیقی خود حذف کرد. یکی از نقاط اوج او در این دهه آلبوم Tutu بود که قرار بود در ابتدا بعنوان پروژه‌ای با همکاری Prince ساخته شود؛ کسی که مایلز به او علاقه‌ی زیادی داشت. اما در نهایت باز هم با همکاری مارکوس میلر اثری آفریده شد که برای نسل جوان، یک پیش‌درآمد جانانه برای موسیقی جز به حساب می‌آمد. مایلز عادت داشت از تمام ابزار روز برای آفرینش کمک بگیرد و در دهه‌ی هشتاد هم همین روال را ادامه داد: جز، آران‌بی، رگه و حتی هیپ‌هاپ را به کمک سینت سایزرها، سیکوئنسرها و درام ماشین‌ها کوبید تا Tutu متولد شود.10-  So Emotional from “Rubberband (2019)”رابربند بعنوان آخرین اثری که از مایلز دیویس منتشر شد (و نه بعنوان آخرین اثری که ضبط کرد)، حائز اهمیت است. چرا که مایلز را در آستانه‌ی یک گسست از یار و همراهان همیشگی‌اش در کمپانی کپیتول و پیوستن به کمپانی وارنر نشان می‌دهد. رابربند شاید ساده‌ترین مایلز را نشانمان بدهد؛ اما کم‌اهمیت نیست. کافیست ببینیم چگونه طبع کمینه‌گرای مایلز در این دوران به اصطلاح &quot;افول&quot; بر پیچیدگی‌های موسیقی غلبه کرده تا راه را برای ورود به گوش‌های عامه‌ی مردم باز کند. این حرف خود اوست که: «وقتی دارم می‌نوازم هیچ وقت به فکر تموم کردنش نیستم... دوس دارم به یه جایی برسم و اونجا رو به کسی که بعدا قراره تمومش کنه نشون بدم.» و ما در سال 2019 و بیست و هشت سال پس از مرگ اوست که می‌فهمیم آقای دیویس حتی در اوج بیماری و ناخوشی در سالهای پایانی عمرش هم دست از نشان دادن راهی برای ما، آیندگان او، برنداشت. پ.ن: آخرین اثری که مایلز دیویس ضبط و منتشر کرد آلبوم Doo-bop در سال 1989 بود که در حال و هوای هیپ هاپ و جز رپ ساخته شد و با این که برنده‌ی جایزه‌ی گرمی شد، هیچگاه از سوی مخاطبان و منتقدان مقبول واقع نشد.مایلز دیویسشنیدنی‌ها را در کانال تلگرام پاراساندر پیدا می‌کنید. اینجا</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Mar 2021 22:50:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویژه نامه مایلز دیویس</title>
                <link>https://virgool.io/@omid.soltani/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%D8%B3-ijoilzzxl9h8</link>
                <description>مایلز دیویس«اگر قرن بیستم را پر تلاطم‌ترین قرن در تاریخ موسیقی بدانیم، مایلز دیویس سمبلیک‌ترین شمایل آن خواهد بود.» تد جویا، مورخ و منتقد موسیقی..با افتخار ویژه‌نامه‌ی مایلز دیویس را تقدیم شما مخاطبان و دوستان عزیزمان می‌کنیم. در این ویژه‌نامه می‌خوانید:مقدمه ------- پرسونالیته و اهمیت مایلز دیویس در موسیقیمایلز دیویس که بود؟ ------- نگاهی به زندگی مایلز دیویسطرح‌های اسپانیایی ------- درباره‌ی همکاری‌های دیویس و گیل ایونزگام‌های لرزان ژان مورو، نفس‌های آتشین مایلز دیویس ------- درباره‌ی سفرهای دیویس به پاریسچرا Kind of Blue مهم است؟ ------- درباره‌ی اهمیت کایندآوبلو در موسیقینگاهی به فرم و ساختار آهنگ So What؟ ------ تحلیل مشهورترین آهنگ مایلز دیویسآلبومی که صدای آینده را می‌داد ------ پشت پرده‌ی آلبوم Bitches Brewمایلز در آینه‌ی آثار متاخرش ------ مایلز دیویس در آخرین دوره‌ی فعالیتش چه کرد؟? در کمپین ویژه‌نامه‌ی مایلز دیویس به مدت ۱۰ روز در کانال تلگرام پاراساندر با ۱۰ اثر از مایلز دیویس همراه شما خواهیم بود. ..? لینک پیش‌فروش نسخه‌ی چاپی و دریافت نسخه‌ی پی‌دی‌اف:https://b2n.ir/s65244</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 15:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم و هیاهو: Mogwai</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-mogwai-ic2gmd7pzsye</link>
                <description>گمان می‌کنم اگر درباره‌ی موگوای تمام ویژگی‌های ژانریکی که آنها را به آن منتسب می‌کنند کنار بگذاریم و فقط به خود آنها بپردازیم به نتیجه‌ی درست‌تری خواهیم رسید. چرا که تمام این 25 سال فعالیت آنها به اندازه‌ی زایش و افول یک زیر-ژانر اهمیت دارد. موگوای در اواخر دهه‌ی 90 و از خاکسترهای بریت-پاپ متولد شد. زمانی که در سرتاسر بریتانیا گروه‌های مختلفی &quot;موسیقی راک&quot; را از درگاه آنچه محبوب‌ترین گروه راک آن دوران در بریتانیا یعنی Oasis می‌دیدند و دنباله‌روی آنها می‌شدند، و بسیاری که نگاهشان به آن سوی آب‌ها بود گرانج را حرف اول و آخر در راک و صدای نسل تازه می‌دانستند. چند جوان اسکاتلندی اما بی آنکه خیلی سودای موزیسین شدن داشته باشند صدای خود را بر پایه‌ی فرهنگی ساختند که در آن غوطه‌ور بودند: Glasgow Gang Culture. در اواخر دهه‌ی 90 شهر گلاسگو بیش از هر جای دیگری در بریتانیا گنگ‌های خیابانی داشت. گویی سنت قدیمی گنگ‌های رزنور در گلاسگو که در دهه‌های 20 و 30 میلادی تاریخ خونینی برای این شهر رقم زدند، بار دیگر و به دنبال سرخوردگی‌ها و تبعیض‌هایی که دوران اولترالیبرال جدید به بار آورده بود، زنده شده بود. اولین آلبوم بلند موگوای که در سال 1997 منتشر شد بطور مستقیم به همین جریان محلی مرتبط بود: Mogwai Young Team. موسیقی نشانه‌هایی از مای بلادی ولنتاین و جریان زیرزمینی شوگیز را نشان می‌داد؛ با این تقاوت که اگر شوگیز را به یک مرداب راکد تشبیه کنیم و صدایش را یکنواخت و هیپنوتیک، آنچه موگوای ارائه می‌داد دریای مواجی از صدا و نویز بود که در هم می‌آمیخت و خواب و بیداری شنونده را بر می‌آشفت. استوارت بریث‌ویت و دوستانش با علایق زیرزمینی خود، با گرایشاتی که به فرهنگ پاپ/جوانان روز داشتند در حال ساخت یک صدای تازه، یک فرمول تازه و یک زیبایی شناسی تازه در موسیقی بودند. جوانانی که همانقدر موسیقی را دوست داشتند که کُمیک-بوک‌ها را و فوتبال را و هیچ وقت – حتی تا همین حالا – شوخ طبعی خودشان را در عناوین و محتوای موسیقیشان پنهان نکردند.گروه موگوایدر ارتباط با زیبایی-شناسی موسیقی موگوای و تفاوت جدی‌ای که این موسیقی بدون کلام راک/الکترونیک با سایر موسیقی‌ها دارد، چند اصطلاح فرمال شاید به دردمان بخورد. نخستین موضوعی که می‌تواند شاخصه‌ی موسیقی موگوای حتی پیش از انتشار اولین آلبوم بلندشان باشد (مثلا در قطعه‌ی بی‌نظیر Helicon 1)، دینامیک منحصر به فرد صوتی آهنگ‌های آنهاست. برعکس گرایش اغلب گروه‌های پست راک که به ساخت تدریجی یک ساختمان صوتی علاقمندند، موگوای فرمول انفجاری و تضاد-محور &quot;آرام-بلند-آرام&quot; را ارائه می‌کند و حتی در کارهایی که اسکلت خالص چنین فرمولی را می‌توان در آنها دید (مثل Mogwai Fear Satan یا Like Herod) این فرمول به &quot;آرام-بلند-آرام‌تر-بلندتر&quot; بسط پیدا می‌کند و نتیجه این می‌شود که از الگوهای محدود هارمونیک که شاید در حد دو الی سه آکورد بیشتر نباشند، امکان تولید یک اثر 16 دقیقه‌ای متولد می‌شود که خواب از چشم شنونده می‌رباید. این امکان همان زیربنا و شاکله‌ای است که موگوای زیباشناسی موسیقی خود را بر آن استوار می‌کند و با حالات مختلفی از تجربه و آزمون‌های بی‌پایان در هر اثر یک ساختار تازه بر آن استوار می‌کند. اگر چه در این میان گرایش‌هایی مثل ساخت موسیقی فیلم، مستند و سریال موگوای را کمی از مسیر از پیش تعیین شده‌ی خود منحرف کرد و حتی در برهه‌ای به عقیده‌ی من آنها را مغلوب فرمول‌های مرسوم‌تر موسیقی پست-راک کرد (در آلبوم Every Country’s Sun، بدترین چیزی که تا امروز منتشر کرده‌اند)، اما با این حال هم هواداران و هم اعضای گروه به این واقفند که به راستی چه چیزی ما را به هیجان در می‌آورد و کیفمان را کوک می‌کند: انفجار، کنتراست، سروصدا و دیستورشن، بی‌نظمی و پراکندگی‌ای که بیت‌های درامز سعی در جمع کردن آنها زیر سایه‌ی ساختار یک آهنگ دارند. چیزی که دقیقن در آلبوم جدید آنها با عنوان As the Love Continues دوباره با آن روبرو می‌شویم. تکرار عنصر فرمال دیگری است که تقریبن در هر آهنگی از موگوای به شیوه‌ای منحصر به فرد با آن روبرو می‌شویم. در موگوای تکرار اصولن به دنبال ایجاد تنش (Building Tension) است چرا که ساختار موسیقی با لایه‌های مختلفی که به مرور اضافه میشوند درگیر است و تکرار یک پایه‌ی هارمونیک تنها در خدمت بسط و گسترش فرکانس‌های دیستورت‌شده‌ی گیتارها هستند (گوش کنید به Scotlands Shame و روند تدریجی تبدیل ملودی آرام و اتمسفریکی که ترکیب آکوردهای کشدار کیبورد، بیس لاین ملودیک و ریورب زیاد گیتار است به خرناس‌های خشن گیتارها در انتهای آهنگ).آلبوم As the Love Continues (2021)دهمین آلبوم استودیویی بلند موگوای فوریه‌ی امسال (سال 2021) در حالی منتشر شد که گروه در سومین دهه‌ی فعالیت خودش بیشتر با کار روی ساندترک‌های مختلف درگیر بوده و چهار سال از انتشار آلبوم قبلی آنها می‌گذرد. تمام پروسه‌ی ضبط آلبوم As the Love continues که طی 11 ماه و در دوران قرنطینه‌ی اعضای گروه در وورسترشایر انجام شده. تهیه‌کننده‌ی آلبوم، دِیو فریدمن از آمریکا و بصورت ریموت با اعضای قرنطینه‌شده‌ی موگوای در ارتباط بوده و آلبوم حاصل تلاش و عشقی است که میان آنها در جریان بوده است؛ پس پر بیراه نیست اگر عنوان آلبوم را نیز متاثر از شرایط ضبط آن و تقدیم به شرایط همه‌گیری که بیماری کووید برای انسان‌ها به وجود آورده بدانیم: همانگونه که عشق ادامه دارد.شاید این دقیقن همان نقشه‌ای نبود که اسکاتلندی‌ها برای آلبوم دهمشان کشیده بودند (راستی هم این ویروس برنامه‌های چه کسی را عوض نکرد؟) اما هواداران قدیمی موگوای باید خوشحال باشند که این شرایط آنها را به احضار حال و هوای قدیمی Young Team و Rock Action کشاند. در یک جمله این اثر را می‌توان پیوندگاه موگوای قدیم و موگوای جدید دانست. موگوایی که پیش از آلبوم Hardcore Will Never Die… بود و گروهی که بعد از این آلبوم در تجارب و سبک خود تا حدی تجدید نظر کرد و درگیری‌اش با بعد ویژوال و همکاری با کارگردانان مختلف در سینما و تلویزیون شدت گرفت. موگوای علاوه بر عناوین منحصربه فرد و جالب توجهی که همواره برای آثار و آهنگ‌های خود انتخاب کرده، در دوره‌های مختلف برای انتقال نشانه‌های مستتر در موسیقی خود، از آن موسیقی Instrumental Rockفاصله گرفته (چه کسی نمی‌داند که آنها از &quot;پست-راک&quot; خواندن موسیقی خود متنفرند؟) و دست به دامان وُکال هم شده. استوارت در این آلبوم هم با آهنگ آخرالزمانی و پرانرژی Ritchie Sacramento این متد را برای مخاطب یادآوری می‌کند. به قول مارتی سارتینی گاردنر، منتقد مجله‌ی پیچفورک: «آلبوم جدید هم چون قبلی‌ها یادآور پوچی همه‌چیز و در عین حال اهمیت تقلا برای یافتن معنا در همین چیزهاست. سرودی در بزرگداشت ملنکولی و حمله‌ای همه‌جانبه به اندوه بی‌پایان.» نمی‌توان فلسفه‌ و پیام موگوای را با در نظر گرفتن طنز و خشم همزمان موگوای در تمام لحظاتی که گیتارها با همدیگر می‌غرند، جز این دانست. اگر در یک مقیاس کلی بگوییم موسیقی متال برای انتقال و شعله‌ور کردن خشم مخاطب از تنالیته‌هایی خشن، ناامید و بدبینانه استفاده می‌کند، موگوای همان خشم و بهیمیت صوتی را با قالب‌هایی امیدوار، طناز و گاه حتی مضحک به نمایش می‌گذارد (برای مثال بشنوید San Pedro را از آلبوم سال 2011 آنها و Ceiling Granny را از همین آلبوم جدید. جایی که موگوای گویی ریف‌های بانمکش را توی یک قفس پر از شیرها و ببرهای گرسنه می‌اندازد تا آن را لت و پار کنند.)Mogwaiآلبوم را می توانید در کانال تلگرام پاراساندر دریافت کنید</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Feb 2021 18:37:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره‌ای از یک ملودی</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%84%D9%88%D8%AF%DB%8C-rlbxahty2mbv</link>
                <description>«وقتی با فرانسیس همنوازی می‌کنم معمولا به سوی ملودی‌هایی غریبه کشیده می‌شوم. این عمل مستلزم اعتماد، شوق و خیالی دوطرفه و همنواست. ما همراه با هم گویی در کشورهای مختلف جستجویی را آغاز می‌کنیم و برای پیدا کردن یک فرم تازه آنقدر می‌گردیم و می‌سازیم و تقلا می‌کنیم و بسیاری چیزها را دور می‌اندازیم تا در نهایت به آنچه می‌خواهیم برسیم.»آنیا لخنر، نوازنده‌ی چلوفرانسوا کوتوریه و آنیا لخنر در نخستین همکاری مشترک خود در آلبوم سال 2013 خود، مُدراتو کانتابیله، توانستند خویشاوندی و نزدیکی قلبی و موسیقایی درخشانی را به نمایش بگذارند و آثار آهنگسازانی چون کومیتاس وارداپت، گئورگ گورجیف و فدریکو مومپئو را که در حد فاصل میان جهان شرق و غرب می‌زیسته‌اند، اجرا کردند. این چلیست آلمانی و پیانیست فرانسوی در آلبوم جدید خود، لونتانو، دامنه‌ی جغرافیای موسیقایی خود را گسترش داده‌اند. از دل همکاری‌های این دو نوازنده با یکدیگر، که شامل کنسرت‌های متعدد و ضبط‌های دیگری در قالب پروژه‌هایی چون کوارتت تارکوفسکی و Il Pergolese و آثار دو نفره می‌شود، زبانی مشترک شکل گرفته است که چه هنگام اجرای اثری از خودشان و چه اجرایی از آثار آنری دوتیو، جیا کانچلی، انور براهم، ارجاع دادن به کانتاتی از باخ یا سوگواره‌ای از فولکلور آژانتین، نوعی هویت معین و مشخص موسیقایی را نمایان می‌کند. با دست یافتن به چنین پیوندهای اتمسفریک و اکسپرسیوی میان منابع موسیقایی دور و پرت نسبت به هم، موسیقی تازه‌ای متولد شده که همزمان بازتاب‌دهنده و شکننده‌ی منبع تاثیرات خود است.فرانسوا کوتوریه به همراه آنیا لخنرآهنگ چهارم آلبوم لونتانو با نام Alfonsina y el mar بازنوازی سامبایی است از آریل رامیرز که تقدیم شده به شاعر مدرن آرژانتینی، آلفونسینا استورنی. لخنر این آهنگ را برای نخستین بار با صدای خواننده‌ی مشهور آرژانتینی، مرسدس سوسا شنید و در تنظیمی که برای چلو و پیانو به کمک کوتوریه انجام داده است، چلو نقش صدای خواننده را ایفا می‌کند. نقشی که لخنر پیش از این بارها در شرایط مختلف به ساز خود محول کرده است که از جمله‌ی آنها می‌توان به بازساخت آهنگ‌های فرانتس شوبرت در آلبوم Die Nacht با همراهی گیتار پابلو مارکز اشاره کرد. به عقیده‌ی لخنر، ساز چلو بیشتر از هر ساز موسیقایی دیگری می‌تواند بنا به ذات خودش که دربرگیرنده‌ی تمام فواصل صدای مردانه و زنانه است، یک ساز آوازخوان باشد.فرانسوا کوتوریه از میانه‌ی دهه‌ی 90 میلادی با آلبوم Poros به لیبل ECM پیوست. آلبومی از بافت‌های تزئینی و پیچیده‌ی موسیقایی که به همراه ویولن دومنیک پیفارلی منتشر شد. از همان زمان امضای نوازندگی، بداهه‌پردازی و آهنگسازی فرانسوا کوتوریه را می‌توان در خویشتنداری او، ظرافت، صبر و میزان کردن دقیق و موشکافانه‌ی ایده‌ها درون ساختار یک قطعه‌ی موسیقایی ردیابی کرد. کوتوریه در کنار آثار خود، یکی از تاثیرگذارترین همنوازان عودنواز تونسی، انور براهم بوده و یکی از قطعات او را با عنوان Vague-E la Nave va در آلبوم جدید خود به همراه آنیا لخنر بازنوازی کرده است؛ قطعه‌ای که برای سالیان سال جزو آهنگ‌هایی بود که روی صحنه با هم اجرا می‌کردند.انور براهم عودنواز تونسی و فرانسوا کوتوریهقطعه‌ی دهم آلبوم، مینیاتور 27 ساخته‌ی جیا کانچلی تمی است که برای فیلم Tears were Falling ساخته‌ی کارگردان گرجی، گئورگئی دنلیا ساخته شده و لخنر آن را نخستین بار با اجرای یانسوگ کاخیدزه شنیده است. نسخه‌ای که در این آلبوم می‌شنویم از نسخه‌ی سولوی پیانوی آن متفاوت است. به پیشنهاد کوتوریه قطعه‌ای از آنری دوتیو به نام Prélude en berceuse نیز در آلبوم گنجانده شد. این قطعه‌ی بانشاط از آثار اولیه‌ی این آهنگساز فرانسوی به سال 1946 و از دوره‌ی Au gré des ondes اوست که در میان پیانیست‌های جز قطعه‌ای شناخته شده است. لخنر و کوتوریه در تنظیمی که از این کار ارائه داده‌اند شیوه‌ای آزادانه را پیش گرفته‌اند: «ابتدا شروع کردیم و تمام قطعه را آنگونه که بود نواختیم و بعد به تدریج با باز کردن قسمت‌های مختلف آن، آنها را بیشتر و بیشتر رها کردیم.»قطعه‌ای که با نام خاطره‌ی یک ملودی در این آلبوم می‌شنویم در حقیقت آریایی است از یوهان سباستین باخ با نام Wie zittern und wanken der Sünden Gedanken که از کانتات Herr, gehe nicht ins Gericht mit deinem Knecht او برگرفته شده است. این دو هنرمند تمام این آریا را در اجرای زنده‌ی خود اجرا کردند اما در این نسخه، ما برداشتی غیرصریح و بداهه‌پردازانه از آن را می‌شنویم. قطعات Flow و Trypticآهنگ‌هایی به شدت متفاوت از کوتوریه هستند که اولی به سمت افقی آرام، صاف و باشکوه شناور است و دومی این افق را به سمت آشوب و سراسیمگی انرژیکی هدایت می‌کند. سولونوازی لخنر در قطعه‌ی Shadow به گفته‌ی خودش: «از یک ایده‌ی خودانگیخته هنگام نواختن یک قطعه به گونه‌ی آرپژ و به سبک آثار کارل فردریش ایبل شروع شد. سپس فرانسوا ایده را برداشت و با قطعه‌ای آن را ادامه داد که در آلبوم به نام Arpeggio می‌شنویم.»فرانسوا کوتوریه و آنیا لخنردر لحظات بداهه‌نوازی‌ای که در آلبوم می‌شنویم، ارجاعات برنامه‌ریزی نشده به آهنگسازانی مثل مومپئو (در قطعه‌ی Lontano) یا گورجیف (در قطعه‌ی Hymne) بصورت گذرا و درلحظه خود را نشان می‌دهند. اتفاقی که به عقیده‌ی خالقان این اثر شاید به این دلیل رخ داده که آنها به طرز عمیق و جامعی در آن فضا نفس کشیده‌اند. لحظه‌ی آغازین بداهه‌نوازی  در قطعه‌ی Postludium به عقیده‌ی لخنر و کوتوریه، بسیار شبیه به اثری از آهنگساز اوکراینی، والنتین سیلوسترُف درآمده. گویی که این قطعه را او نوشته و آنها می‌خواسته‌اند این اجرا را به او تقدیم کنند. تئوری سیلوسترف مبنی بر نگاه به موسیقی بعنوان گفتگویی استعاری میان هنرمندان حال حاضر و هنرمندان گذشته چندان از روح آلبومی که لخنر و کوتوریه منتشر کرده‌اند دور نیست. اثری که در آن زبان موسیقایی بصورت آگاهانه و خودجوش خود را به غنایی از تجارب گستره‌مند موسیقایی متصل می‌کند.ترجمه از سایت رسمی لیبل ای‌سی‌ام: #امید_سلطانیآلبوم لونتانو، منتشر شده در اکتبر 2020، لیبل ECMدانلود این آلبوم در کانال تلگرام پاراساندربیشتر بخوانید و بشنوید:پادکست کوارتت تارکوفسکی: تلگرام | کست باکسمدرسه‌ای برای هنر گوش کردن (نگاهی به لیبل ECM)نیایشگر خاموش |  به بهانه‌ی درگذشت جیا کانچلی، آهنگساز بزرگ گرجستانیادای دینی به شوبرت با گیتار و چلو</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 19:37:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر هیپی و دره‌ی مقدس</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D9%BE%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-hr2j1xjlolys</link>
                <description>Laurel Canyon جونی میچل، دیوید کرازبی و اریک کلپتون در حیاط خانه ای در یک: عصر هیپی و دره‌ی مقدساگر بخواهیم فهرستی از مکان‌های مقدس موسیقی راک را برای خودمان در نظر بیاوریم، بی‌تردید «لورل کنی‌یِن/Laurel Canyon» یکی از معابدی خواهد بود که نباید از قلم بیندازیم. محله‌ای در جنوب غربی شهر لس آنجلس واقع در نزدیکی تپه‌های غربی هالیوود. جایی که شاید موسیقی راک در آن از آن نیم-بند زنجیرهای باقی‌مانده‌ی سنت موسیقی پاپ هم خود را رها کرد و با سَر به سمت الکتریکی شدن بیشتر و بیشتر حرکت کرد. در سالهای میانی دهه‌ی شصت صنعت موسیقی آمریکا به تدریج از شرق این کشور (نیویورک) به غرب آن نقل مکان کرد. جوانان سیری‌ناپذیر و مستعد برای آزادی بیشتر و بیشتر سواحل کالیفرنیا و تروتازگی لس‌ آنجلس را ترجیح می‌دادند. صحنه‌ی قرص و محکم موسیقی فولک که سرتاسر نیویورک را درنوردیده بود مجال زیادی برای تجربه‌های بیشتر و خاصه تجربه‌های الکتریکی با موسیقی، به جوانان نمی‌داد و از همین رو بخش مهمی از تغییر مفصل‌بندی موسیقی عامه‌پسند در دهه‌ی شصت و [ضد]فرهنگ مرتبط با آن، وابسته به تغییر قبله‌ی دست‌اندرکاران صنعت موسیقی از نیویورک به لس آنجلس بود. در همین جا بود که دیگر جنبش هیپی توانست بصورت یک روش زندگی، جایی برای خود پیدا کند و بصورت یک سبک فراگیر که شامل ساحت‌های مختلف زندگی اجتماعی و فردی جوانان مشتاق می‌شد، مطرح شود. دیوانگی به معنای انحراف از زندگی محافظه‌کارانه‌ی شهری آمریکایی، هر کسی را که طالب چنین استیلی بود به لورل کنی‌یِن می‌کشاند.در برهه‌ی زمانی مهم نیمه‌ی دوم دهه‌ی شصت که صحنه‌ی موسیقی پاپیولار آمریکا بصورت مستقیم و علنی با سه جنبش مهم ضد-فرهنگ (جنبش هیپی‌، جنبش حقوق بشر و جنبش چپ نو) گره خورده بود، قسمت عمده‌ای از مهم‌ترین آهنگ‌های اعتراضی، ملودیک و اتمسفریک تاریخ موسیقی راک در لورل کنی‌یِن و موزیسین‌های ساکن این ناحیه خلق شد. کسانی نظیر: فرانک زاپا، جونی میچل، جیم موریسن، نیل یانگ، دیوید کرازبی (د بردز)، استفن استیلز، گراهام نش، کریس هیلمن، کرول کینگ، ایگلز، ریچی فوری و بسیاری دیگر. دورهمی‌های همیشگی و ارتباط مداومی که میان ساکنان لورل کنی‌یِن برقرار بود، علاوه بر تسهیل همکاری‌ها موجب نزدیکی تماتیک برخی آثار و روشن ماندن عنصر خلاقه در تولید ملودی‌های تازه و بکر بود. تتمه‌ی این &quot;بسته‌ی فرهنگی&quot; برای موسیقی راک امروز، ملغمه‌ای است از بلوز، راک‌ان‌رول، موسیقی لاتین، کانتری، بلوگرس، سایکدلیک، فولک و حتی جز. چیزی که با عنوان کلی موسیقی امریکانا/Americana آن را می‌شناسیم. با این حال در ریشه‌شناسی برچسب &quot;موسیقی لورل کنی‌یِن&quot;، باید روی نقش برجسته‌ی موسیقی فولک و از آن مهم‌تر ابداعات سایکدلیکی که توسط الکتریکی‌شدن موسیقی روی آن پیاده شد، پافشاری کنیم.· پلی‌لیستی از آثار هنرمندان صحنه‌ی موسیقی لورل کنی‌یِن را در اسپاتیفای گوش کنید: اینجاگروه پاپ HAIM که در سال 2020 با انتشار آلبوم Women in Music Pt III به موفقیت بالایی دست پیدا کردنددو: میراث پراکنده‌ی دره‌ی لورلهمین پارسال بود که آلبوم Norman Fucking Rockwell از لانا دل ری به یک موفقیت کم‌سابقه در چارت‌ها و لیست‌های پایان سال مجلات و سایت‌های موسیقی رسید و بیشترین تعداد حضور در رتبه‌ی یک معتبرترین مجلات موسیقی را از آن خود کرد. دل ری پیش‌تر هم با کارهای سافت و لو-فای خود به سوگلی منتقدان تبدیل شده بود اما آلبوم جدید ثابت کرد که او هنوز مهره‌هایی دارد که رو نکرده و می‌تواند به خوبی با آنها بازی کند. مهره‌ی اصلی در آلبوم جدید ایده‌ی بازگشت به لس‌آنجلس و مشخصن منطقه‌ی لورل کنی‌یِن بود. چه از نظر محتوای اشعار و چه ادای دینی که در موسیقی خوش‌رنگ و همه‌پسند آلبوم به میراث موسیقی فولک-پاپ لورل کنی‌یِنی شده بود. هنرمندان پاپ دیگری مثل خواهران HAIM هم با شیفتگی نسبت به این موسیقی، که همزمان هم نسبتی با میراث فرهنگی/طبیعی آمریکایی برقرار می‌کند و هم آزادی و رهایی و آسودگی در هنر را بر پیشانی خود نوشته دارد، توانستند کارهایی منتشر کنند با فروش و محبوبیت بسیار بالا. اگر از موسیقی پاپ دور شویم، یکی دیگر از هنرمندانی که به شیوه‌ی خود از موسیقی لورل کنی‌یِن تاثیرپذیرفته، جاناتان ویلسون است. موزیسینی نسبتن ناشناخته که با آلبوم سال 2011 خود به نام Gentle Spirit توجه‌های بسیاری را به خود جلب کرد؛ بطوریکه مجله‌ی آن-کات در مروری او را «پادشاه جدید لورل کنی‌یِن» نامید. موسیقی ویلسون در این آلبوم با ته‌رنگی از گرایش استونر راک (راک نشئگی) و درهم‌آمیختگی‌ شلخته و &quot;هیپی&quot;گونه‌ای از موسیقی فولک و سایکدلیک، هم تن‌آسودگی حاصل از شنیدن موسیقی ایگلز را در خود دارد و هم جاذبه و افسون موسیقی پینک فلوید را.جاناتان ویلسون، یکی از وارثان موسیقی  لورل کنی ینشاید چندان جایز نبود که اسم‌های متفاوت و بعضن از نظر موسیقایی متضادی چون جیم موریسون و هِیم در این متن فشرده کنار یکدیگر بنشینند. اما نباید به دنبال خط ارتباط مشخصی میان ژانر موسیقایی هنرمندانی که در اینجا نام بردیم بود. حتی امروز تعریف موسیقی امریکانا در قالب یک ژانر مستقل چندان کار آسانی نیست. چیزی که به قول روی شوکر منتقد موسیقی راک در کتاب مفاهیم موسیقی عامه‌پسند، باید آن را معادل کانتری-راک بدانیم. اما این عنوان هم حق مطلب را درباره‌ی موسیقی امریکانا، مخصوصن آن جنسی که در تابستان‌های لس آنجلس طبخ و پرداخته می‌شد [و می‌شود] را ادا نمی‌کند. آنچه این خط تحول موسیقایی از دوران طلایی* موسوم به عصر هیپی تا به امروز را به یکدیگر متصل می‌کند، همین التقاط و آزادی‌طلبی نهفته در محتوای موسیقایی‌ای است که دایره‌ی شمولش شاید به معنای حقیقی &quot;همه‌چیز&quot; را در بر بگیرد؛ از مظاهر بسیار سنتی و محافظه‌کارانه‌ای که در موسیقی کانتری مرسوم است تا وجهه‌ای که از در نظر بسیاری قبیح و به شدت منحرف است؛ یعنی ارتباط میان موسیقی و وضعیت‌های متفاوت آگاهی ناشی از مصرف دراگ.*آنچه در نوشتن این متن کوتاه در نظر داشتم تنها نگاهی تاریخی (و نه انتقادی) به میراث انکارناپذیر عصر هیپی برای موسیقی راک بوده است._کانال تلگرام پاراساندر برای گوش دادن به موسیقی های مربوط به متن: اینجا</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Aug 2020 19:32:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلبوم Voices از مکس ریشتر منتشر شد</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-voices-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DA%A9%D8%B3-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-fzjl9xcwrsbx</link>
                <description>مکس ریشتر بعنوان یکی از پرچمداران موسیقی نئوکلاسیک معاصر، بارها نشان داده که یک موزیسین چگونه با تاثیرپذیرفتن از رخدادهای پیرامونش می‌تواند دست به خلق موسیقی بزند. در واقع وجهه‌ی سیاسی و واکنشی ریشتر بعنوان یک هنرمند که سر و کارش با موسیقی بدون کلام است، به تنهایی یکی از ارزش‌های منحصر به فرد کارنامه‌ی آثار اوست. آلبوم Memoryhouse ریشتر با تاثیرپذیری از جنگ‌های بالکان در اواخر دهه‌ی 1990 ساخته شد، در The Blue Notebooks به جنگ عراق و اثرات بلند مدت جنگ و خشونت بر روی آدمی پرداخت، Infra را با خاطره‌ی تلخ بمب‌گذاری لندن در سال 2005 ساخت و حتی در اثر غیرمتعارف و بلند خود، Sleep نیز تفکری را ضمیمه‌ی کار کرده بود که با سراسیمگی و شتاب جاری در سیاست نوین جهانی و عصر دیجیتال در تضاد بود. تفکری بر پایه‌ی اهمیت دادن به لحظات خاموش، آرام و خیال‌انگیز زندگی، زل زدن به چیزی که اغلب چشمانمان را رویش می‌بندیم: خواب و خواب‌آلودگی. آیا نباید ریشتر را- با وجود همه‌ی استقبال و تمجیدی که همه‌جا از او می‌شود- یک هنرمند نامتعارف و مخالف‌خوان بدانیم که به خوبی می‌داند با ابزاری که در اختیار دارد چیزی را که می‌خواهد را چطور به گوش مخاطبش برساند؟آلبوم Voices از مکس ریشتر به تازگی منتشر شده استریشتر به تازگی نتیجه‌ی پروژه‌ی تازه‌ی خود را با عنوان &quot;آواها/Voices&quot; بعنوان نهمین آلبوم بلند خود منتشر کرده است. پروژه‌ای که همچون آثار پیشین این هنرمند نشانی از دغدغه‌های محتوایی که از دنیای پیرامونی تاثیرپذیرفته‌اند، دارد. این بار ریشتر به سراغ اعلامیه‌ی حقوق بشر رفته است. چیزی که بعد از فجایع جنگ جهانی دوم قرار بود مبنایی برای حقوق پایه‌ای هر انسانی در هر کجای این کره‌ی خاکی فارغ از نژاد، جنسیت و ملیت او قرار بگیرد. بازگشت ریشتر به اعلامیه‌ای که هفتاد و دو سال پیش نوشته شده، نوعی بازگشت به اصول انسانی در موقعیت‌هایی است که انسان از نزدیک به نتیجه‌ی پست‌ترین اعمال خود نگاه می‌کند. «امروز ناامید بودن و خشمگین بودن احساسی است که هر انسانی آن را حس می‌کند. اعلامیه‌ی حقوق بشر سند بی‌نقصی نیست اما با این حال در خود امکانی برای رسیدن به یک جهان بهتر را حمل می‌کند. امیدی برای ساخت جهانی که می‌تواند وجود داشته باشد و چیزی که ما به نحوی می‌توانستیم پیش از این داشته باشیم.» ریشتر با آنچه در اختیار دارد و آنچه احساس می‌کند ما را به ضرورتی که موجب تنظیم این سند انسانی شد ارجاع می‌دهد. در واقع اگر ما بنا به اقتضای زمان و زمانه قرار را بر تسلیم به روند زوال جامعه، سیاست و بطور کلی زندگی انسانی گذاشته‌ایم، ریشتر ما را به &quot;آنچه پس از واقعه خواهد آمد&quot; ارجاع می‌دهد و همچون خردمندی دوراندیش به ما تشر می‌زند که: پیش از آنکه خیلی دیر شود، به ریشه‌ها برگردید. به پایه‌ای ترین حقوق تک تک انسان‌های ساکن زمین.آلبوم Voices بر خلاف چند آلبوم قبلی ریشتر که توسط دویچه گرامافون منتشر شده بود، با همکاری لیبل دِکا رکوردز/Decca Records منتشر شده است. موسیقی این اثر هم مثل اثر قبلی او Sleep توسط &quot;ارکستر نگاتیو&quot; ریشتر اجرا شده است. ارکستری شامل 8 ویولن (بعلاوه‌ی یک پارت سولو که توسط ماری سموئلسن اجرا شده)، 6 ویولا، 24 چلو، 12 کنترباس و یک هارپ که با همراهی خود ریشتر روی کیبوردش این کار را ضبط کردند. دلیل نامگذاری صدادهی این ارکستراسیون (ارکستر نگاتیو) برمی‌گردد به ایده‌ای که ریشتر برای خروج از تعادل همیشگی ارکسترهای موسیقی کلاسیک با محوریت صداهای با فرکانس بالا، به آن رسیده است. در واقع بر خلاف معمول، در ارکستراسیون آثار متاخر ریشتر، اصوات با فرکانس پایین (چلوها و کنترباس‌ها) بر صداهای تولید شده توسط زهی‌های کوچک و بادی‌ها غلبه دارند. و این ایده زمانی جذاب می‌شود که ارکستر بَم ریشتر با 6 خواننده‌ی سوپرانو و 6 خواننده‌ی آلتو همراه می‌شود و موازنه‌ی دلپذیری را ارائه می‌دهد. تمهید دیگری که ریشتر برای بردن مخاطب درون محتوای این اثر تدارک دیده، خوانش بخش‌هایی از اعلامیه‌ی حقوق بشر روی موسیقی است. در واقع Voices ترکیبی است از المان‌های همیشگی ریشتر: موسیقی ساده‌شده، رقیق و مبتنی بر تکرار، آواهای کُرال و وُیس-اُوِرها یا صداهای انسانی که چیزی روی موسیقی می‌خوانند. ریشتر در این قطعات از راوی خود خواسته تا اعلامیه را به گونه‌ای بخواند که گویی برای اولین بار با آن برخورد می‌کند. به شیوه‌ای که گویی یک بیگانه، یک مریخی برای نخستین بار با آن مواجه می‌شود و اینگونه نوعی بکارت و تازگی-در-مواجهه به این کلمات ببخشد. کلماتی که از فرط تکرار کهنه شده‌اند و رنگ و رو رفته. کلماتی که اگر در گوش هر کسی بخوانیمشان خواهد گفت: «خب خب... این‌ها که واضح است. ولی...» و تمام پروژه‌ی ریشتر برای همین آشناییت‌زدایی از کلماتی است که قرار بود قدرت داشته باشند. قدرت امر به ساختن جهانی بهتر.ببینید: ویدیوی All Human Beings از آلبوم Voicesمکس ریشتر، موزیسین آلمانیریشتر در Voices دقیقن کار یک هنرمند را انجام می‌دهد: او می‌پرسد که چه شد که به اینجا رسیدیم؟ اگر 72 سال پیش چنین کلماتی روی کاغذ نوشته شدند و پیمانی انسانی میان تمامی ملت‌ها بسته شد پس در این زمان بس دراز چه بر سر ما رفت که نه تنها به آن کلمات مقدس پشت کردیم، بلکه تهی از امید و خیره به تحولات قدر-قدرت‌ها در انتظاری بیهوده برای تغییر و بهبود اوضاع زندگی خویش را تحمل می‌کنیم؟ تمهید تکرار عبارات موسیقایی، عباراتی که همزمان هم امیدوارند و هم سوگوار، هم نقشی از غصه و افسوس بر چهره دارند و هم دستی محبت‌آمیز برای برخاستن به سمتمان دراز می‌کنند، در کنار تکرار جملات اعلامیه‌ی حقوق انسانی برای ماست که به خاطر بیاوریم و از خود بپرسیم چرا به اینجا رسیدیم. پاسخ برای هر کس شیوه‌ی یگانه برای زندگی بهتر و امیدی حقیقی‌تر فراهم خواهد کرد. پاسخ نزد خود ماست، مایی که هیچگاه نمی‌توانیم شهادت دهیم که امید و کششمان برای زندگی‌ای بهتر به کلی از وجودمان رخت بربسته است.از «مکس ریشتر» بیشتر بخوانید و بشنوید:آلبوم Voyager، گزیده ای از آثار مکس ریشتر چهارفصل آنتونیو ویوالدی به روایت مکس ریشترنگاهی به &amp;amp;quot;خواب/Sleep&amp;amp;quot; اثری از مکس ریشتر</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 14:42:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج، عشق، التیام: به روایت نیک کیو</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%DB%8C%D9%88-ko9oy3boafqk</link>
                <description>آلیس، هنری و ساسکیای عزیزواکنش من به مصیبت هایی که در زندگی پیش میان همیشه یک چیز بوده: آفریدن. این چیزیه که بارها در زندگی من رو نجات داده. وقتی اوضاع خراب می شد من به سرعت تصمیم می گرفتم که کتاب بنویسم، تور بذارم یا موسیقی بسازم. من خودم رو پشت این کارها قایم می کردم و سعی می کردم از هر چیزی که داره تعقیبم می کنه و دنبالم افتاده یک قدم جلو بزنم.برگرفته از سایت Red Hand Files، مکاتبات نیک کیو و هوادارانشبه شهادت بسیاری از کسانی که به کنسرت های نیک کیو رفته اند، این اجراها چیزی بیشتر از صِرف اجرای موسیقی‌اند: آنها از نوعی تجربه‌ی روحانی صحبت می‌کنند. نوعی هاله‌ی قدسی که موقع اجرا کیو را در بر می‌گیرد و او را بالا می‌برد. اما این استعلا دقیقن به گونه‌ای اتفاق می‌افتد که احساس وحدت و یکی‌انگاری با آن موجود قدسی هر لحظه تقویت شود: نیک کیو مدام دستانش را به سمت مخاطبانش می‌برد، میان آنها راه می‌رود و می‌خواند، دستانشان را می‌گیرد و روی قلبش می‌گذارد (در اجراهای Higgs Boson blues و هنگام خواندن «می‌تونی ضربان قلبمو حسی کنی؟/Can You Feel My Heartbeat)، آنها را می‌بوسد و همه‌ی این‌ها با نوعی ژست پارادوکسیکال انجام می‌شود: صمیمیت از سانتیمانتالیسم و ریا خالی می‌شود. او همزمان که در نقش گرداننده‌ی اجرا تمام اجزای اجرا را مو به مو کنترل می‌کند، ابایی از درهم‌ریزی ساختمان مرسوم یک اجرای راک ندارد. بله، ما عادت کرده‌ایم به دیدن اجراهایی که در آن راک استار خود را میان جمعیت فریادکش می‌اندازد و در یک خروش جمعی، در یک تخلیه‌ی همگانی انرژی گروه با مخاطب یکی می‌شود. اما کاری که نیک کیو می‌کند بردن این ارتباط به مرحله‌ای دیگر و برکشیدن آن به مقام یک تجربه‌ی استعلایی است. اجزای این ساختار برکشنده همانقدر که در موسیقی کیو و بد-سیدز نهفته است، در شخصیت و بازی/Act او روی صحنه نیز ریشه دارند. تجربه‌ی کاتارسیس، همواره ملغمه‌ای از خوف و همدردی است. در آن لحظه که سوژه خود را کاملن حل شده در روایتی می‌بیند که در حال تماشای آن است و تبدیل به چیزی دیگر می‌شود، می‌دانیم همواره پیش‌تر خوفی و هراسی وجود داشته و همین ترس برانگیزاننده‌ی نوعی احساس قدسی است. آنکه در حال بازی است، مدام بیننده را میان همدردی و اطاعت تاب می‌دهد و راز گیرایی و جذابیت یگانه‌ی اجراهای نیک کیو نیز در همین نکته نهفته است. مقداری فن بازیگری، موسیقی‌ای که هیچگاه از کنترلش خارج نمی‌شود و اگر هم خارج شود به بخشی از برنامه بدل می‌شود و ارتباطی در میانه‌ی خوف و امید با مخاطب خود. مجموعه‌ای از موسیقی و متدهای کم‌خرج اجرا که به قول خود نیک کیو باید تجربه‌ای دگرگون کننده/Transformative باشد.نیک کیو در اجرای زندهاحساس وحشت در تماشاگر نوعی سرسپردگی را در او به وجود می‌آورد. در صحنه‌ای از فیلم بیست-هزار روز روی زمین که بخشی از زندگی کیو را در آستانه‌ی انتشار آلبوم Push the Sky Away و ضبط قطعات آن نشان می‌دهد، گفتگوی بانمکی میان کیو و الیس بر سر اجرایی از نینا سیمون در می‌گیرد:نیک: اون اجرا رو یادته؟ اجرای نینا سیمونورن: اوه آرهنیک: خدایا محشر بودورن: آره... بین خیلی از اجراهایی که دیدم این یکی از بهترین چیزایی بود که دیدم.نیک: یادته قبل از اینکه شروع کنه آدامسشو از دهنش در آورد و بعد با انگشت چسبوندش به پیانو…ورن: اون آدامسو من هنوز تو خونه‌م دارم.نیک: جدی؟ برش داشتی؟ورن: آره... یادمه یکی قبل از اجرا بهش گفت چیزی نیاز ندارین دکتر سیمون؟ چیزی نمیخواین براتون بیاریم؟ و سیمون هم برگشت گفت یکم شامپاین، یکم کوکائین و چنتا سوسیس میخوام!... سریع براش آورد و اونم یه خنده‌ای کرد و گفت: مرسی! بعد مشغول شد و سریع هر سه تا رو بالا انداخت.... من هیچ وقت تماشاگرایی مثل اون اجرا ندیدم. انگار از سر و کول هم بالا می‌رفتن.نیک: اون خیلی ترسناک بود... وحشتناک بود. میومد لبه‌ی استیج و زل می‌زد به تماشاگرا.این تجربه‌ی شخصی هر دو دوست از استیلای بی‌چون‌وچرای خانم سیمون بر اجرا و مخاطبان، مصداق همان تجربه‌ی دگرگون‌کننده‌ای است که آنها در کارهای خود و تجربه‌ی نزدیک با هوادارانشان به دنبال آنند.نیک کیو و کایلی مینوژ در صحنه ای از فیلم 20000 Days on Earthحسی که در سایت RedHandFiles پیدا می‌شود شاید در هیچ صفحه‌ی دیگری نباشد. نامه‌هایی بین یک هنرمند و مخاطبانش که از چیزهای خیلی پیش پا افتاده و شاید مضحک (&quot;برامون یه جک تعریف کن&quot; یا &quot;از اینکه مردم این سوالات احمقانه رو ازت می‌کنن خسته نمیشی؟&quot; یا &quot;تا کی باید تنها بمونم؟&quot;) تا سوال و جواب‌های جالب توجه دیگر را می‌توانید در آن پیدا کنید. در حقیقت این نامه‌ها همان چیزهایی‌اند که شما برای نزدیک شدن به فلسفه‌ی نیک کیو و برای بهتر شنیدنش به آن نیاز دارید. کلمات کیو مهربانند و او از اینکه خودش را، اشتباهاتش را و متدهای زندگی‌اش را با مخاطبان نادیده‌اش به اشتراک بگذارد، ابایی ندارد. مثلن اینکه ما بدانیم یکی از کتاب‌های مورد علاقه‌ی نیک کیو منطق الطیر عطار نیشابوری است یا اینکه به عقیده‌ی کیو فیلم &quot;کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد&quot; بهمن قبادی یکی از بهترین فیلم‌های راک ان رول تاریخ است و در پاسخ به چند هوادار ایرانی‌اش حرف‌هایی از امیدواری برای اجرا در ایران می‌زند و... همه و همه شاید برای مخاطبان ایرانی کیو بسیار خواندنی و لذت‌بخش باشد. کیو در نامه‌های خود در ارتباط با موضوعات و مباحث مختلفی حرف می‌زند. برای مثال بخشی از پاسخ او به این سوال را که «چرا آلبوم Ghosteen همچین آلبوم غمگینی از آب دراومده؟» را بخوانید:... اگر غم و غصه‌ای توی گوستین وجود داره احتمالا به این خاطره که ما اغلب به دنیای باشکوه اطرافمون بی‌توجه هستیم و از کنار شگفتی‌های اون بی‌تفاوت رد میشیم. شاید این غمی که حس میشه به خاطر فهمیدن این مسئله‌س که جهان واقعن زیباست و زیباییش متعلق به همه‌ست، اگر چشم دیدنش رو داشته باشیم. شاید به قول تو این آلبوم تسخیرکننده‌ای شده... شاید این آهنگ‌ها یه جور گفتگوی آزاد و رها با دنیای ارواحه و غرق شدن توی فقدان کسایی که زمانی دوستشون داشتی. شاید یه فرم روح مانندی از کسایی که از پیش ما رفتن هنوز دور و برمون زندگی می‌کنن و جذب فعالیت خلاقانه‌ی ما میشن.یا این سوال که کیو را مشخصن به پاسخ درباره‌ی شرایط او و همسرش پس از مرگ پسرشان، آرتور وامی‌دارد:- من 16 هفته و سه روزه که فرزندم رو از دست دادم. توی سه تا آلبوم آخر شما یه جور تسلی خاطر رو پیدا کردم، من از اون دسته آدمایی‌ام که عمیقن توی حزن و سوگواری غرق میشن. جدا از این که شما از برایتون نقل مکان کردین، چطور تونستین با سوگ فرزندتون کنار بیاین؟- لونای عزیزمن و سوزی چیزهای زیادی درباره‌ی ماهیت سوگواری توی سالهای اخیر فهمیدیم. ما متوجه شدیم که سوگواری چیزی نیست که شما اون رو پشت سر بگذاری؛ جای دیگه‌ای برای ما وجود نداره که پشت سرش بذاریم و به سمت اون بریم. سوگواری برای ما تبدیل به یه شیوه‌ی زندگی شد، یه روش برای زنده بودن، جایی که خودت رو به عدم قطعیت دنیایی که توش زندگی می‌کنی تسلیم می‌کنی؛ در حالیکه یه موضع دفاعی در برابر بی‌توجهی ذاتی دنیا اتخاذ کردی. ما به چیزی بالاتر از خودمون که هیچ کنترلی روش نداشتیم تسلیم شدیم اما خودمون رو دودستی تقدیمش نکردیم. در واقع سوگواری همزمان به معنای تسلیم و مقاومته. جایی که تو اون به شدت آسیب پذیری و با گذشت زمان تو همین جایی که هستی شکنندگی وجودی خودت رو ارتقا می‌بخشی. در نهایت این آگاهی از شکننده بودن ماهیت زندگی ما رو دگرگون کرد و به زندگی برگردوند. ما فهمیدیم سوگواری چیزی خیلی بیشتر از یه ناامیدی ساده‌ست. در واقع سوگواری چیزهای زیادی تو خودش داره: شادی، همدلی، همانندی، اندوه، خشم، لذت، بخشش، مبارزه‌طلبی، حق‌شناسی، بیم و هراس و حتی یه جور آرامش خاص.سوگواری برای من و سوزی به یک جور نگرش تبدیل شد، یه سیستم باورمندی، یه دکترین_ ساکن کردن آگاهانه‌ی خودِ شکننده‌مان که توسط فقدان کسی که دوستش داشتیم و از دستش دادیم به نوعی غنا پیدا کرده و محافظت شده. در آخر باید بگم سوگواری یه مفهوم کلیه. تو ظرف‌ها رو میشوری، تلویزیون نگاه می‌کنی، کتاب میخونی، با دوستات صحبت می‌کنی، تنها یه گوشه میشینی و تصمیم میگیری نقل مکان بکنی و در همه‌ی این حالت ها تو سوگواری. سوگواری هر اون چیزیه که از طریق زخم‌های این جهان که تمومی نداره توی ذهن ما بازنوازی میشه. یادمون میاره که ما هیچ کنترلی روی اتفاقاتی که در حال وقوعه نداریم و به محض اینکه با این ضعف خودمون روبرو بشیم،همین ضعف رو می‌تونیم بعنوان یه جور آزادی معنوی تلقی کنیم.و شاید این پاسخ او به سوال کوتاه «تا کی باید تنها بمونم؟» بخشی از فلسفه‌ی او در باب هنر و خیال پردازی و آفرینش را برای خواننده مشخص کند:- لیلی عزیزتنهایی و تنهاماندن دو تا مفهوم خیلی متفاوت با هم هستن. (نیک به دو کلمه‌ی انگلیسی Aloneness و Loneliness اشاره می‌کنه.). من بیشتر زمانم رو به تنهایی میگذرونم، همیشه همینجوری بودم. من یاد گرفته ام که تنها بودن همونقدر که ممکنه برای بعضی ها عجیب و دردناک باشه، مفهومی پر از معنا و افشاگری درباره‌ی خود آدمه. برای من، تنهایی همون جاییه که جوهر وجودی هر کس رو تقویت میکنه. تنهایی قلمروی شیاطین و فرشتگان ناگهان و حقایق خام و بی‌پرده‌ست، یه مکان ساکت و تسخیرکننده، جایی برای فهم چیزهای پیش‌بینی ناپذیر. جایی که توش تو پرده رو از روی خودت میندازی و میشی خودت. ممکنه چیزی غم انگیز یا ترسناک باشه و گاهی همزمان این حس ها رو بهت تلقین کنه، ولی با این وجود درون این تنهایی حسی از امیدی پنهان هست که قدرت بزرگی رو توی خودش داره... در مقابل این مفهوم &quot;تنهاماندن&quot; وجود داره که همون تنهاییه که توش تو انتخابی نداشتی. موقعیتیه که به تو تحمیل شده و دست‌های تو توش بسته‌ست.گروه Nick Cave and the Bad Seedsآنچه نیک کیو را از بسیاری جهات با سایر راک-استارهای دوران ما متمایز می‌کند، علقه‌ی شدیدش به نوشتن و خیال‌پردازی است. اگر برای آفرینش هر هنرمند قلمرویی منحصربه‌فرد در نظر بگیریم، آن قلمرو به نحوی از انحا با فرآیند خیال‌پردازی ارتباط می‌یابد. هنرمند محسوسات را توسط قوه‌ی خیال خود به سطح هنر برمی‌کشد و اجازه می‌دهد تا جهان ناشناخته سایه‌اش را بر جهانی که خود را مدام در برابر چشمان ما عریان می‌کند، بگستراند. سبک حرّافانه‌ی کیو در خواندن را که کنار بگذاریم، صرف زمان زیادی از وقتش به نوشتن را هم می‌توان شاهدی بر این ماجرا گرفت که او بیشتر از یک موزیسین، یک آفرینشگر و یک هنرمند است. بعد از تجربه‌های وندالیستی و عجیب و غریبش در دوران جوانی با گروه The Birthday Party، تکامل و بلوغی که با هر آلبوم بد سیدز به آن دست یافت در حقیقت نمایانگر بلوغ و علو شخصیت کیو بعنوان یک هنرمند نیز هست. او که در مصاحبه‌ای در پاسخ به این سوال که چرا آهنگ‌های غمگین می‌سازید گفته: «به نظرم باید برید و از امثال بروس اسپرینگستین بپرسین که چرا آهنگای شاد و خوشحال میسازه.» تمی ملنکولیک را همواره در آثارش حفظ کرده است. تمی که بخشی از کاراکتر نیک کیو است و او به جای مغلوب شدن به این حزن درونی، آن را گرفته و در پروسه‌ی آفرینشگری‌اش از آن بهره می‌برد.کِیو که زمانی یک نوجوان هروئینی خشمگین و معترض بود، امروز به پیرمردی گیاهخوار و آرام تبدیل شده. چیزی که در تغییر و تبدیل یکی از مشهورترین آثار کارنامه‌ی بد سیدز می‌توان رد آن را گرفت: The Mercy Seat. نسخه‌ی استودیویی این اثر مربوط به آلبوم Tender Prey در سال 1988 است که پس از آن به پای ثابت اجراهای بد سیدز تبدیل شد و حتی جانی کش هم آن را کاور کرد. اما گذر زمان تشویش و سرمای این قطعه را از آن گرفت و نسخه‌هایی که گروه در دوران جدید فعالیت خودش از این آهنگ اجرا کرد، لطافت و زیبایی منحصربه‌فردی را به نمایش می‌گذارد. بشنوید اجرایی از قطعه‌ی The Mercy Seat را از آلبوم اجرای زنده‌ی بدسیدز در KCRW به سال 2013: اینجامجموعه ای از بهترین آهنگ های گروه Nick Cave and the Bad Seeds را بصورت پلی لیستی در اسپاتیفای به انتخاب مجله ی پاراساندر گوش کنید: اینجا</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 19:17:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرم و ساختار در قطعه‌ی Black and Tan Fantasy</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87%DB%8C-black-and-tan-fantasy-c2xbqysndjvy</link>
                <description>در سال 1929 تصویر دوک الینگتون برای اولین بار در یک فیلم موزیکال کوتاه بر روی پرده‌های سینما پدیدار شد. فیلم 19 دقیقه‌ای Black and Tan به کارگردانی دادلی مرفی، داستان یک زوج هنرمند را در محله‌ی هارلم نیویورک روایت می‌کرد. هارلم واقع در منهتن نیویورک در دورانی که به &quot;رنسانس هارلم&quot; شهرت پیدا کرد (در طول دهه‌ی 1920 میلادی)، میزبان محافل هنری سیاهان نیویورکی، از موسیقی گرفته تا رقص و نمایش، بود. فیلم مرفی نیز داستان یک موزیسین (با بازی دوک الینگتون) و همسر رقصنده‌اش (با بازی فردی واشنگتن) را در یکی از خانه‌های محله‌ی هارلم روایت می‌کند. صحنه‌ی آغازین فیلم الینگتون را به همراه بابر مایلی (نوازنده‌ی ترومپت) در حال ساختن قطعه‌ی جدیدش، فانتزی بلک و تن نشان می‌دهد. قطعه‌ای که اجرای کامل آن به صحنه‌ی پایانی فیلم محول می‌شود: وقتی فردی به دلیل مشکلات قلبی روی تختی خوابیده و در حال احتضار است و تمام ارکستر کاتن و همسرش دوک الینگتون بر بالین او به اجرای فانتزی بلک و تن می‌پردازند. در صحنه‌ی واپسین وقتی چهره‌ی الینگتون را می‌بینیم و چشم‌های اشک‌بارش را، موسیقی ادای دینی به &quot;مارش عزا&quot;ی فردریک شوپن می‌کند و فردی آخرین نفس خود را می‌کشد. [فیلم را در یوتیوب تماشا کنید]در ادامه نگاهی خواهیم داشت به قطعه‌ی محوری این فیلم یعنی فانتزی بلک و تن که الینگتون آن را 2 سال پیش از ساخته‌شدن این فیلم نوشته و نسخه‌هایی از آن را هم ضبط کرده بود. این قطعه به یکی از محبوب‌ترین آهنگ‌های دوران خود بدل شد و یکی از نخستین مظاهر سبکی شد که بعدتر الینگتون را با آن شناختند: استیل جنگلی (Jungle Style). در دیاگرامی که در ادامه خواهد آمد نگاه ریزبینانه‌ای به این آهنگ و فرم آن خواهیم داشت:فیلم Black and Tan با بازی دوک الینگتون (1929)عنوان قطعه: Black and Tan Fantasyسال انتشار: 1927استیل: بیگ‌بند اولیه‌ی نیویورکیفرم: بلوز 12 میزانی (به همراه یک اینترلود 16 میزانی)اعضای گروه: دوک الینگتون (پیانو)، بابر مایلی و لوییس متکلف (ترومپت)، جو &quot;تریکی سم&quot; نن-تون (ترومبون)، اونو هاردویک، رودی جکسن و هری کارنی (ساکسفون)، فرد گای (بانجو) ولمن براود (باس)، سانی گریر (درامز)[همراه با گوش کردن موسیقی در یوتیوب متن زیر را بخوانید]کورس اول (بلوز 12 میزانی)0:00مایلی (ترومپت) و ننتون (ترومبون) ملودی‌ بلوزی‌ای را با سازهایی که صداخفه‌کن دارند، در مد مینور می‌غرّند (همراه با واریاسیون در رنگ‌آمیزی (Timbre)). بخش ریتم (باس، درامز و بانجو) سر هر ضرب را می‌نوازد و الینگتون در پایان هر جمله روی پیانو ضرب‌های غیرموکد (Off-beat)ـی اضافه می‌کند (0:07, 0:15, 0:19).00:24صدای سیمبال درامز نوید آغاز چیزی تازه را می‌دهد.اینترلود (16 میزان)00:25توالی هارمونیک آهنگ به یکباره و با یک آکورد غیرمنتظره به سمت مد ماژور حرکت می‌کند. هاردویک (ساکسفون آلتو) ملودی را با استیلی ملیح می‌نوازد: همراه با ویبراتوهای سنگین، لحنی آتشین و گلیساندوهای اغراق‌آمیز.00:37در طول یک وقفه‌ی دو میزانی، گروه یک Turn-around را اجرا می‌کنند (بخش کوتاهی از یک هارمونی پیچیده‌ی کروماتیک که برای اتصال یک بخش به بخش بعدی طراحی می‌شود.)00:40ملودی آغازین تکرار می‌شود.00:52سازهای بادی توالی‌ای از آکوردها را اجرا کرده و سپس متوقف می‌شوند. بلافاصله پس از آن درامر چندین ضربه روی سیمبال زده و با دست دیگرش جلوی لرزش و طنین بعدی آن را می‌گیرد.کورس دوم00:56مایلی (ترومپت) روی یک مد ماژور بلوز سولو می‌نوازد. 4 میزان اول این سولو او محدود به یک نت زیر با صدای به شدت خفه است (نت تونیک)1:04باقی زمان کورس دوم را مایلی به نواختن جملات احساسی بلوز می‌نوازد و صدای تازه‌ای را با عوض کردن مدام جای ساردین (صداخفه‌کن) خود تولید می‌کند. نتیجه چیزی مثل صدای Wah-Wah است.کورس سوم1:21مایلی این کورس را با جفت-جملاتی شروع می‌کند که به تدریج بالا رفته و تبدیل به نت‌های بلوز می‌شوند.1:23سیمبال گویی برای همدردی پاسخ می‌دهد.1:43الینگتون سولوی پیانوی خود را آغاز می‌کند.کورس چهارم1:45وقتی الینگتون شروع به نواختن سولوی خود به سبک و سیاق استراید (Stride) می‌کند، باقی گروه از صحنه خارج می‌شوند.1:49دست چپ الینگتون در اکتاوهای شکسته اجرا می‌کند: دو نت از اکتاو که بطور جداگانه نواخته می‌شود و یک نت زیرین که ضرب قطعه را پیش بینی می‌کند.1:55الینگتون یک جایگزین هارمونیک بی‌نظیر را اجرا می‌کند.کورس پنجم2:08ننتون (ترومبون) سولوی خود را با صدای به شدت خفه‌ی ساز آغاز می‌کند.2:12ننتون صداخفه‌کن ساز را شل‌تر می‌کند و صدای ساز را بالا می‌برد و شدت رنگ غیرمعمول سولوی خود را به اوج می‌رساند.2:23پیش از آخرین میزان، ننتون صدای عجیبی از ساز خود درمی‌آورد. چیزی شبیه به یک خنده‌ی جنون‌آمیز یا تقلید صدای الاغی در یک نمایش واریته.کورس ششم2:32مایلی (ترومپت) برای یک اعلام تم بلوزی بصورت انفجاری باز می‌گردد.2:36این جمله (و بعدی) با آکسان‌های مشخصی از سوی بخش ریتم گروه پاسخ داده می‌شود.2:46گروه به تقویت ناله‌ی ترومپت مایلی برمی‌خیزد.کُدا2:52گروه با جلوداری ترومپت مایلی، قطعه را با تضمین بخشی از &quot;مارش عزا&quot;ی فردریک شوپن به پایان می‌برد و با این کار موسیقی کاملا به مد مینور آغازین بازمی‌گردد.[منبع: سایت دانشگاه ویرجینیا]از دوک الینگتون بیشتر بخوانید:چطور ملکه را فراموش کنیم و از موسیقی لذت ببریم</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 17:01:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به درونما‌یه‌ی رمان دنیایِ قشنگِ نو در موسیقی راک</title>
                <link>https://virgool.io/Parasounder/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%90-%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DA%A9-bilflqxcmkwy</link>
                <description>«بر این باورم که طی نسل آینده حاکمان دنیا متوجه خواهند شد که شرطی‌سازی نوزادان و هیپنوتیزم تخدیری ابزارهای حکومتی نتیجه‌بخش‌تری در قیاس با چماق و زندان‌ هستند، و این که میلِ مردم به قدرت را می‌توان به همان اندازه‌ی استفاده از شلاق‌ و زور، با تلقین‌ به آن‌ها برای عشق‌ ورزیدن به بندگی‌شان ارضا کرد. به عبارت دیگر، احساس می‌کنم که مقدر شده کابوس ۱۹۸۴ در کابوس دنیایی تلفیق شود که بیشتر شبیه آن چیزی است که من در دنیای قشنگ نو تخیل کرده‌ام.»آنچه خواندید بخشی از نامه‌ی آلدوس هاکسلی، نویسنده‌ی انگلیسی به هم‌وطن خود جورج اورول بود. هاکسلی در سال 1932 رمان مشهور پاد-آرمانشهری (Dystopian) خود را به نام دنیای قشنگِ نو (Brave New World) منتشر کرد و 17 سال بعد نوبت اورول بود که مشهورترین رمان پاد-آرمانشهری قرن بیستم را منتشر کند: 1984. نامه‌ی هاکسلی به اورول (اینجا بخوانید) خود شامل یک پیش‌بینی جالب دیگر علاوه بر پیش‌بینی‌های تحریر شده در کتاب هم هست، و آن اینکه دنیا در آینده بیشتر شبیه به آنچه که او تصویر کرده خواهد شد، تا آنچه اورول در کتابش آورده. هاکسلی در دنیای قشنگ نو به 600 سال بعد می‌اندیشد؛ اما هنوز 100 سال هم از انتشار این کتاب نگذشته که با خواندنش می‌توانیم خود را میان بسیاری از الگوهای ترسیم شده در کتاب زنده و حاضر ببینیم. در واقع اگر 1984 زندگی انسان مدرن تحت حاکمیت یک اقلیت مستبد و تمامیت-خواه را نشان می‌دهد (شیوه‌ی حکومت‌های کمونیستی؛ شیوه‌ای که هنوز در بسیاری از نقاط جهان مو به مو دارد اجرا می‌شود)، پاد-آرمانشهر هاکسلی در دنیای قشنگ نو زندگی انسان مدرن را تحت سیطره‌ی فرهنگ مصرفی و لذت-جویانه ترسیم می‌کند. اگر سوژه‌ی 1984 از زندگی کردن لذتی نمی‌برد و بندگی برایش عذاب-آور است، سوژه‌ی دنیای قشنگ نو به بندگی خود عشق می‌ورزد چرا که سعادت را در تسلیم شدن به زندگی‌ای می‌بیند که برایش مقدر ساخته‌اند: «راز سعادت در همین نهفته است: دوست داشتن آنچه آدم باید انجام بدهد. تمام هدف‌های شرطی‌سازی در این خلاصه می‌شود: علاقه‌مند ساختن آدم‌ها به سرنوشت اجتماعیِ گریزناپذیرشان.»رمان دنیای قشنگ نو نوشته ی آلدوس هاکسلیهاکسلی برای فرار از درد و رنجی که گاه ممکن است سراغ آدم‌های رمانش بیاید، مخدری به نام &quot;سوما&quot; را معرفی می‌کند. قرصی که یکی دوتایش برای درمان هر درد و ناراحتی‌ای کفایت می‌کند. انسانی که در دنیای قشنگ نو زندگی می‌کند به واقع حق ندارد ناراحت باشد و لذت نبرد. و این کار توسط قرص شادی آور سوما صورت می‌گیرد:«اگر از قضای بد، چیز ناگواری پیش بیاید، خوب همیشه &quot;سوما&quot; هست که ما را از واقعیتها فارغ کند. همیشه سوما هست که عصبانیتمان را تسکین بدهد و میانه‌مان را با دشمنانمان صفا بدهد و به ما حوصله و بردباری ببخشد. در زمان گذشته آدم فقط با صرف کوشش زیاد و بعد از سالهای دراز تحت تربیت شدید اخلاقی می‌توانست بر این مسائل فائق بیاید. امروز دو سه قرص نیم‌گرمی میخوری و دردت دوا می‌شود. حالا دیگر هر کسی می‌تواند صاحب فضیلت باشد. می‌توانی دست کم نصف خلقیات خودت را با شیشه اینطرف و آن طرف ببری. مسیحیت بدون اشک و آه_سوما یعنی این.»ایده‌ی سوما باعث شد تا گروه The Strokes یکی از آهنگ‌های اولین آلبوم خود را به همین عنوان نامگذاری کند. قطعه‌ی سوم آلبوم Is this it? منتشر شده به سال 2001 از گروه استروکز، با چنین اعلامی آغاز می‌شود:&quot;سوما چیزیه که وقتی سختیا چشاشونو داره باز می‌کنه، میندازن بالا.&quot; بشنویدگروه The Smashing Pumpkinsبر خلاف ارجاع مستقیم و بی‌پرده‌ی گروه ایندی راک نیویورکی استروکز، گروه The Smashing Pumpkins هم دریکی از آهنگ‌های خود به همین نام (Soma) ارجاعاتی به درونمایه‌ی این رمان دارد. آهنگ Soma از آلبوم Siamese Dream منتشر شده به سال 1993 یک گاراژ/سایکدلیک راک دهه نودی است که درباره‌ی خاصیت تخدیرکنندگی دوست-داشتن صحبت می‌کند. بیلی کورگن، خواننده‌ی گروه اسمشینگ پامپکینز درباره‌ی این آهنگ می‌گوید: «سوما بر اساس این ایده ساخته شد که یه رابطه‌ی عاشقانه تقریبن مثل یه ماده‌ی مخدر می‌مونه: کم کم شما رو خواب می‌کنه، آروم و خاطرجمعتون می‌کنه و باعث میشه احساس امنیت و اطمینان از همه‌چی داشته باشین.»*تمام نقل قول‌ها از کتاب &quot;دنیای قشنگ نو&quot; از ترجمه‌ی سعید حمیدیان، نشر نیلوفر برداشته شده است.</description>
                <category>امید سلطانی</category>
                <author>امید سلطانی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 17:16:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>