<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امید :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@omid705</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 16:06:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/12048/avatar/xMP42q.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امید :)</title>
            <link>https://virgool.io/@omid705</link>
        </image>

                    <item>
                <title>افکار همزمان</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-qyjyted2iobn</link>
                <description>دیروز برای کاری مجبور شدم از اتوبان فرودگاه منحوس امام خمینی عبور کنم.در حین رانندگی چشمم که به چندین هواپیمای چیده شده کنار هم افتاد چندین فکر همزمان از ذهنم گذشتاینکه به یکی از همین ها بود که ۲ تا موشک زدندکه یکی از همین ها بود که تغییر مسیر داد تا برگردد اما دومی را خوردکه یکی از همین ها بود که جان‌هایی عزیزی را همراه داشت و همگی پر پر شدند.سخنان جواد ظریف از ذهنم گذشت که «به سلیمانی گفتم چرا با ماهان نمیبری؟ گفت ایران ایر امن تره» و « اگر واقعا موشک خورده بگویید ببینیم چطور میتوانیم آن را علاج کنیم»به یاد صدها خداحافظی و مهاجرت دوستان دیده و نادیده افتادمبه یاد توییت توریستی که گفته بود فرودگاه ایران فقط محل فرود هواپیماست نه چیز دیگربه یاد اینکه من تا امروز هواپیما سوار نشده‌امکاش خشم و درد این و آن روزها را هیچوقت از یاد نبریم...امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 02:18:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگشت به نقطه صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%B1-i9ffmxnfooyi</link>
                <description>سالها پیش در سنین دبستان گروهکی در مدرسه بودند که احتمالا در تمام مدارس بودند و هستند.شر بودند به معنی نسبتا نزدیک کلمه.آزارشان نه تنها به تمام معلمان و دانش آموزان که به تمام جانوران و مورچگان مدرسه هم میرسید.غذای بچه ها را به زور میگرفتند، معلم ها را آزار میدادند، کتک کاری میکردند و البته از پشتیبانی برادران و رفقای بسیار مسن تر از خودشان هم برخوردار بودند.اگر احیانا کسی اعتراضی داشت بعد از مدرسه در کوچه ای پس کوچه ای جایی کاملا توجیه میشد.ما هم یک گروهک داشتیم، بیشتر بچه های درسخوان تر بودیم اما ما هم از حمایتهایی داخل مدرسه و بین معلمان برخوردار بودیم چون والدین بیشترمان یا معلم همان مدرسه بودند یا فرهنگی و شاغل به شغل آموزگاری.گهگاهی سرشاخ میشدیم، چه داخل مدرسه چه بیرون.اما مجید با همه فرق داشت مجید طرفدار زد و خورد نبود، وسط دعوا میپرسید چرا میزنید؟وقتی هم مشت اول را میخورد کنار میرفت کمی تجدید قوا میکرد و دوباره فریاد میزد : خاک تو سرتون، وحشیا!ماهیت درگیری فیزیکی بزرگترین دغدغه ذهنی مجید بود.درک نمیکرد چرا ما به جان یکدیگر می افتادیم و نمیفهمید که چرا نباید هیچ حرف و هیچ مشتی را بی پاسخ گذاشت.البته میفهمید اما روش ما را قبول نداشت.مجید حرف زدن دوست داشت، صحبت و بحث با همه کس و در مورد همه چیز.سالها که گذشت و بزرگتر شدیم من و مجید در خلاف جهت هم حرکت کردیم.مجید خلافکار تیزی کش زبردستی شد که در کسری از ثانیه و قبل از اینکه طرف بتواند مشتش را بالا بیاورد ضربه اش را زده بود.و من تبدیل به آدم کناره گیر آرام و بی آزاری شدم که طرفدار حرف و بحث بود.درست مطمئن نیستم کی و کجا هر دو به نقطه صفر رسیدیم، در این مسیری که خلاف هم پیمودیم کجا و چه زمانی به هم رسیدیم و چشم در چشم هم دوختیم.حتما چنین زمانی بوده و یادمان نیست.کاش میشد از مجید بپرسم چطور این مسیر را برگشت، چون خودم یادم نیست.ما 43 سال است که مجبور بوده ایم مسیری را همراه با سردمداران مملکت طی کنیم.مسیری به سمت زوال و نابودی هرچه بیشتر و بیشتر.شاید امروز وقت برگشتن باشد.شاید وقت آن رسیده که شروع به برگشتن کنیم، به نقطه صفر.شاید آنجا بتوانیم بفهمیم چه شد که مجید تصمیم گرفت از گفتگو دست بردارد...امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Wed, 14 Dec 2022 13:19:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نذر</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D9%86%D8%B0%D8%B1-lrkfvdqm0vmi</link>
                <description>بخواهم دقیق باشم شد ۹۶ سال۹۶ سال بدون حتی یک سال وقفه نذری وجود داشت که از پدر پدربزرگم به پدربزرگ رسیده بود و تا آخرین روز عمرش به آن پایبند بودقسمتی از به اصطلاح دسته های عزاداری! می‌آمدند به خانه پدربزرگسالهای کودکی و نوجوانی و جوانی،من هرسال محرم را عزادار بودمنه برای امام حسینی که نه میشناختمش و نه هرگز به چنین شیوه های عزاداری خو توانم گرفتبرای خودم عزادار بودمبرای دیگ های چند صد کیلویی که باید حدود پانصد متر حمل میکردمبرای پذیرایی از جمعیتی به معنای واقعی گرسنه که بیشتر چشمشان گرسنه بود تا شکمشانبرای شستن ظرفهای بعد از ماجرا...سه یا چهار سال آخر اما روش عوض شدغذا را در ظروف یک بار مصرف میریختیم و بین به اصطلاح عزاداران پخش میکردیمسینی غذا که در حال عبور از حیاط منزل پدربزرگ به سمت اتاق ها بود شبیه غافله های قدیم مورد هجوم قرار می‌گرفتظرف های غذا پخش حیاط میشددعوا میشدجیغ،داد، هوار...شخصی بود که خودش ۲ ظرف غذا میگرفت و میبرد، سپس همسرش برای میهمانهایشان ۳ ظرف، دختر و پسر کوچکشان هرکدام ۲ ظرفدر انتها هم خود شخص مجددا میگفت &quot;مهمونهامون زیاد شدن، ۵ تا دیگه میدید!؟&quot;پدربزرگ اما کماکان معتقد بود که این نمایش عذاب آور اسمش نذر است.هرچقدر که گفتیم پول این نذر را می‌دهیم به نیازمندان واقعی که اصلا روی آمدن به چنین مجالسی هم ندارند میگفت آن کار را هم میکنیم، اما این نذر چیز دیگری است.تیر خلاص را اما ۳ سال پیش عده ای شلیک کردند که ۳ بار سینی غذا را وسط حیاط واژگون کردند و پس از اعتراض به آنها، هو کشیدند!عده ای بی ادب و بی مایه که باعث شدند خود پدربزرگ هم از سال بعد بگوید من تکلیفم رو انجام دادم، ایشالا که امام حسین قبول کنهو خلاص...پدربزرگ 4 سال ایت که از میان ما رفتهو من هنوز در ایام محرم عزادارمنه برای امام حسینکه برای مظلومیت من و ما و شمایی که در چنگال هم اسیریمبرای من و ما و شمایی که اگر در حال نابود کردن یکدیگر نبودیم، بی گمان دنیایمان جای زیباتری برای زندگی بود..امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 15:05:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متنی از جناب حسین باستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-dofqyag0sqdo</link>
                <description>جناب حسین باستانی عزیز سالها قبل متنی بسیار دقیق و مناسب حال در فیسوبک خودشان پست کردندامروز مجددا به این متن برخوردم و فکر کردم چقدر امروز بیشتر و دقیقتر از حتی زمان نگارش متن تک تک مواردش شامل حال ما استبد نیست با شما هم به اشتراک بگذارمشنویسنده متن : جناب حسین باستانیفرض کنید روزی آقای X یک عکس در فیس بوکش بگذارد و زیرش بنویسد: &quot;دیروز با بابام رفتیم کباب ترکی خوردیم. کارگر رستوران خیلی مرد خوبی بود. بنده خدا یه پرس مجانی سیب زمینی بهمون داد.&quot; / ممکن است – کاملا ممکن است- که پای این پست فیس بوکی کوتاه، کامنت هایی از جنس زیر گذاشته شود:- منظورتان از &quot;بنده خدا&quot; چیست؟ یعنی چون کارگر است باید با ترحم در موردش صحبت کرد؟- &quot;بنده خدا&quot;؟! کدام خدا؟ تا کی می خواهید به این خرافات مذهبیتان بچسبید؟- لطفا اول بفرمایید کباب ترکی را قبل از افطار خوردید یا بعد از افطار؟ البته با شناختی که از امثال شماها داریم حتما قبل از افطار بوده!- من نمی فهمم این همه اصرار در مورده جنسیت کارگر و اینکه &quot;مرد&quot; خوبی بود یعنی چی؟ چرا نمی گویید &quot;انسان&quot; خوبی بود؟؟- پرس &quot;مجانی&quot;؟ شماها عرب پرست ها تا کی می خاهید از این کلماته عربی استفاده کنید؟ مثلا می مردی می نوشتی پرس &quot;رایگان&quot;؟- &quot;پرس&quot; مجانی؟ الان مثلا کلمه فرنگی &quot;پرس&quot; استفاده کردی خیلی با کلاس شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟- آقای X کباب تورکی صحیح است نه کباب ترکی.- یک سوال از شما دارم: اگر رستوران کوردی می رفتید هم با همین آب و تاب خبرش را منتشر می کردید؟- از کجا فهمیدید کارگر رستوران مرد خوبی است؟ واقعا همین که یک نفر سیب زمینی مجانی به آدم بدهد می شود نتیجه گرفت که انسان خوبی است؟ به قول کارل هانس رومنیگه خوب بودن در درجه اول به میزان درجه احترام به حقوق انسانیت بستگی دارد.- الان شما داری تعریف می کنی با ابوی می ری عشق و حال یعنی مملکت از وقتی روحانی اومده سر کار گل و بلبل شده دیگه؟ همه هپی ان، همه چی خوبه...- آقای X همین شما روز 18 بهمن 91 پست گذاشته بودید که با پدر رفته اید چلوکبابی. از اینکه وانمود میکنید الان رفته اید کباب ترکی چه نتیجه ای می خواهید بگیرید؟ که مثلا شرایط کشور در زمان دکتر روحانی بدتر شده؟- بس کنید این ادبیات پوپولیستی رو! کارگر! کارگر! ته تهش اینه که همه کارگرا خوبن، همه مهندس پولدارها بدن! آدم استفراقش می گیره!- [...!]- - آقای X همان وقت که شما کباب ترکی میل می فرمودید، کارگران در اعتصاب غذا بودند. شرم کنید!!!!!- نوش جان، اما فکر نمی کنید پافشاری بی مورد بر این موضوع که پدر دارید چه طور دله هزاران کودک یتیم را آتش می زند؟ کمی حس همدردی هم بعضی مواقع بد نیست.- یعنی باور کنیم شماها این قدر وضعتون بده که می خواین برین رستوران کباب ترکی میخورین؟ مردمو چی فرز کردین؟!- بنده مراد شما را از لفظ &quot;بنده خدا&quot; نمی فهمم. بندگی خدا 18 مرحله دارد که حتی ابوسعید ابوالخیر هم به 12 مرحله آن بیشتر نرسید. مگر شما اولیاء الله هستید که با یک نگاه نشانه های بندگی پروردگار را در یک کارگر ساده ملاحظه فرمودید؟ البته بنده منکر این نیستم که آن کارگر ممکن است در حد خودش آدم بدی نباشد.- خوب که چی؟ العان باید خوشحال باشیم؟- آخی!! بنده خدا! یعنی الان باید دلمون برای کارگره بسوزه؟ نمی فهمم چرا ایرانیا همش دنبال مظلوم سازین؟؟- آبراهام لینکونگ می گوید فرق ندارد کسی که غذا رو درست می کند از چه قومی تعلق داشته باشد. مهم این است که غذا انسان (Hooman) را سیر می کند.- آقای X این لینک را ببینید که مربوط به بدن های تکه تکه شده در بمب گذاری دیروز موگادیشو است. چرا به جای پست کباب ترکی گذاشتن در مورد این جنایت ها اطلاع رسانی نمی کنید؟- ممنون از عکس خوبتان. فقط اجازه بدهید توضیح بدهم که در زبان فارسی کلماتی مثل &quot;بابام&quot; و &quot;بهمون&quot; نادرست است. لینک مقاله مفسلی که دو سال پیش در همین مورد در فیس بوک نوشته ام را برایتان می گذارم.- ببخشید ولی سوالی برام پیش اومد: فکر نمی کنین اینکه شاگرد مقاظه یک پرس سیب زمینی مجانی به شما داده درواقع نوعی دزدی از ساهب کارش بوده؟ شما باید برای سیب زمینی یی که خوردید پول پرداخت می کردید و به احتمال قوی آن شاگرد به دور از چشم ساهب مقاظه این کار را انجام داده و شما و پدرتان نباید این جرم را طشویغ می کردید.- آدم باید خیلی وحشی باشه که گوشته یک موجود زنده رو بخوره و به این کار هم افتخار کنه. متعسفم.- والا چی بگم من چهار سالِ کباب ترکی می خورم تا حالا همچی چیزی ندیدم. یه کم بیشتر توضیح می دین دقیقن ماجرا از چه قرار بوده؟ من براتون پیام خصوصی هم گذاشتم جواب ندادین.- خانه از پای بست ویران است. دلمون رو به چی خوش کردیم!!!- ..............................* توضیح: مسئولیت &quot;املای&quot; برخی کامنت های بالا با نویسندگان محترم آنهاست.#فرهیختگان_فیسبوکی</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 14:41:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلیِ آدمها</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-qsluvwizufbl</link>
                <description>یکم چند سال پیش،دوستی بود که به تازگی خودرو خریده بودند و گواهی نامه اش هم چندان قدمتی نداشت.اولین سفری که به همراه همسر رفتند،خواسته بود به همسر رانندگی بیاموزد و بنابر این خانم شده بودند راننده و دوست ما استاد.در یکی از جاده های باریک و جنگلی شمال خواسته بود دور زدن به همسر آموزش دهد که ظاهرا جاده باریک بوده،استاد پیاده شدند برای فرمان دادن به همسر که عقب بیاید تا حد ممکن.دست آخر گفته بود : &quot; بیا،خیلی جا داری &quot;همسر هم با اطمینان خاطر گاز را فشار داده بود و با سرعت کافی به کف دره سقوط کرده بود...داستان تخیلی نیست،واقعا اتفاق افتاده!دومیک نفر از نزدیکان بود که باهم دانشگاه قبول شدیم، دختر بسیار باهوش و خوش فکر و زرنگی بود و علاقمند به شیمی.بالطبع در دانشگاه هم رشته شیمی را انتخاب کرد و قبول شد.همان ترم های اول اما انصراف داد و مجبور به تغییر رشته از شیمی به کامپیوتر شد.ماجرا این بود که روزی سر کلاس آزمایشگاه شیمی، دانشجویان به تیم های دو نفره تقسیم شده بودند تا آزمایشی را انجام دهند.پیپتی که به گروه داستان ما رسید خراب از کار درآمد  به ناچار قرار شد یکی از اعضا کمی اسید را با مکش دهان داخل پیپت کشیده و دیگری هم راهنمایی کند که چقدر کافی است.مکنده پیپت به دهان اشاره کرد &quot; کافیه؟ &quot; و راهنما هم گفت &quot; برو هنوز خیلی جا داره &quot; خیلیِ آدم ها باهم خیلی فرق دارد ...به همین خاطر هم دختر خانم مذکور با تمام توان اسید را بالا کشید و سرازیر شدن اسید به درون ریه همانا و نابود شدن بخشی از ریه و سختی تنفس و تنگی نفس تا آخر عمر و اجبار به تغییر رشته همان...هدفم از این نوشته،این بود که بگویم :&quot; خیلیِ &quot; آدم ها با هم خیلی فرق دارد،شاید کسی هست،که خیلی دوستش داریم،اما خیلیِ مان باهم فرق میکند.شاید خیلی وقت کم داریم،شاید خیلی تنهاییم،شاید خیلی وقت است که رفته،شاید خیلی خیلی از هم دوریم،شاید خیلی کم داریم،شاید خیلی زیاد...&quot; خیلیِ &quot; آدم ها را که باهم جمع بزنیم گاهی کمتر از تصورات است و گاهی بیشتر.به نظرم اما مهمتر از ههمه اینهاست که باور کنیم آدم ها به بودن باهم نیاز دارند،چه حقیقی چه مجازی.حتی اگر &quot; خیلیِ &quot; شان خیلی باهم فرق کند.امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 14:20:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجایب ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-f55esfzeimyd</link>
                <description>من چیزی نزدیک به 3 سال است که در ویرگول ننوشته ام زمانی که ویرگول تازه داشت پا میگرفت من هم جزو نسل اول کسانی بودم که وارد این پلتفرم دوست داشتنی شدیم و چند خطی هم سیاه کردم.در آن زمان به قول معروف هنوز خیلی خبری نبود، امروز داشتم به آمار بازدید نوشته هایم نگاه میکردم و حقیقتا شوکه شدم!یکی از نوشته ها بیش از 1000 بازدید داشته!عدد بسیار عجیبی است برای من که نه خوب نوشتم نه هشتگ زدم نه افزایش بازدید نه لینک نه حتی عکس!ویرگول جای دقیق و درستی است برای کسانی که میخواهند بنویسند.شاید بهترین جایگزین است برای بلاگفای دوست داشتنی که چند ده تا از بهترین متن هایی که خواندم آنجا بود.امیدوارم شاهد رشد روز افزون نوشته ها و نویسنده های خوب باشیم و هر روز بیشتر از  لذت خواندن متن های درجه یک بهره مند شویم.امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 12:56:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میانه راه</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-guvsc81mlg3r</link>
                <description>شب که میشود،تقریبا هر شب،متنی خاطره ای درد دلی چیزی مینویسم و تقریبا تمام آنها را هم نیمه کاره رها میکنم.قبل تر ها،شب هایی که حالم خوب بود قدم میزدم،ستاره ها را تماشا میکردم،به آدم هایی که از کنارم رد میشدند لبخند میزدم،برای خودم شکلات و آب میوه طبیعی و بستنی قیفی میخریدم.کمی بعد تر ها شب هایی که حالم خوب بود سعی میکردم جایی در میان جمع دوستانی پیدا کنم که جزو جمع دوستانشان نبودم،گرچه میتوانستم باشم.شب هایی که حالم مثل شبهای مذکور خوب نبود اما،مینوشتم.سیاهه هایی پر از اراجیف روزانه با ادبیاتی که گاهی خودم هم دوست نداشتم بازخوانیشان کنم،اما راهی بود برای آرامش که پیدا کرده بودم و موثر بود.یکی دو سال اخیر را تقریبا هر شب متنی خاطره ای درد دلی چیزی نوشته ام و نیمه کاره رها کرده ام.بعد از رها کردن؟خوابیده ام.شاید علت بدحالی مزمن و چسبنده هر روزه ما همین باشد، رها کردن آرزوها و چیزهایی که حال خوب تولید میکنند،در میانه راه.امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 12:42:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان‌های موازی</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-s87d8ql9ynty</link>
                <description>در مکانیک کوانتوم،نظریه ای هست به نام جهان های موازیچندین بیان برای آن وجود دارد و هیچکدام هنوز به قطعیت نرسیده انداما تقریبا محتمل ترین آنها این است :در هر لحظه،با هر انتخاب،با هر فعل،با هر کنش یا واکنشی،دنیا به چند مسیر تقسیم میشود.دنیایی که ما در آنیم و یک گزاره رخ میدهد،و دنیاهایی که موازی ماست و گزاره های دیگر در آنها رخ میدهند.در این میان اما،من و ما قرار نیست به دنیاهای موازی وارد شویم،سرک بکشیم و آنها را درک کنیمچرا؟چون این که کسی شلیک کند و کس دیگری هم بمیرد هم نمیرد،درست نیست...دنیای ماده،دنیای عجیبی است،این که هر صبح با دلیل یا بی دلیل از خواب برخیزیم و انتخاب هایی انجام دهیم و به شب برسیم و با افکار مختلف بیدار باشیم تا دم صبح و کمی خواب و دوباره تکرار...شاید در دنیای دیگری،در همین نزدیکی،شب ها را با لبخند بخوابیم و کسی باشد که از صمیم قلب شبمان را بخیر بخواهد و باز هم شاید دنیایی هست که در آن تنهایی راهی نیست تا بی نهایت.شاید در دنیای دیگری،صبح هایمان را با شادی امروز شروع کنیم،نه توهم فرداو شاید در دنیایی،که همین نزدیکی است،رویاهای شبانگاهمان،داشتن و رسیدن و نبودن و ندیدن نیست.شاید دنیایی هست که در آن انتخاب کرده ایم مهربان باشیم،که به هم زل بزنیم و بخندیم،که آدم ها دانه های دلشان پیداست،که نرانیم و باز نمانیم...و شاید که در دنیای دیگری،هرچقدر دور،هرچقدر دست نیافتنی،یاد گرفته ایم که اگر دلی را شکستیم،شاید هرگز جبرانی نباشدهرگز...امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2020 20:42:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب هایی بود که میخوابیدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-hf23tonermji</link>
                <description>بچه تر که بودم،شب ها،وقت خواب بود.نه گوشی داشتم نه تبلت نه لپ تاپ نه پی سی و نه اینترنت.تلویزیون خاموش بود،چراغ ها خاموش و موقع خواب.اون دوران خوب،شب ها وقتی سرم رو میزاشتم روی بالش،صدای ضربان قلبم رو توی گوشم به صورت خش خش میشنیدم و همیشه بلافاصله سرم رو بلند میکردم بالش رو زیر و رو میکردم تا اون دسته مورچه هایی رو پیدا کنم که دارن از روی بالش من رد میشن،اما همیشه ناموفق بودم و ناکام...اون شب‌ها،همون صدای خش خش مکرر و آهنگین،کم کم واسم لالایی میگفت.پلکام سنگین میشد،با این فکر که اون مورچه ها حتما کار مهمی دارن که این همه وقت هی میرن و میرن و میرن ....سالهای بعد که پیرتر شدم اما بزرگ نه،فهمیدم مورچه ای در کار نبوده،اما خوشحال نشدم.انگار ته قلبم دوست داشتم مورچه ها باشن تا شب‌ها تنها نباشم.اون شب‌ها هیچوقت بد نخوابیدم،دیر نخوابیدم،صبح خواب نموندم،حسرت دیروز نداشتم،استرس فردا ندیدم.بعدها،شب هایی بود که گوشی در دست خوابم برد،شب هایی که دیر خوابیدم،شب هایی که خواستم اما نشد،شب هایی که نخواستم اما خوابم برد...شب اما همیشه قشنگ بوده،گرچه شب ها رو با مورچه ها ترجیح میدادم.بچه ها دنیای زیبایی دارن،کوچیکه و قد یه دنیابعضی کارها رو باید بچه گانه انجام بدیمچون ماها یادمون میرهیادمون میره شب هایی بود که میخوابیدیم...امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2019 08:50:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یک پیامک اشتباه...</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-hvvwvy7gnyle</link>
                <description>آن زمان ها،که تازه موبایل داشت رونق میگرفت و کم و کمک در دست افراد بیشتر و بیشتر دیده میشد،همان روزها بود که من هم موبایل دار شدم.در آن روزگار داشتن ویبره و اسپیکر قوی و دوربین 2 مگاپیکسل از برترین امکانات موجود بود و وجود سیستم عامل روی گوشی صرفا مختص از ما بهترها و خواصی بود مخصوص...آن دوران که هنوز فرهنگ استفاده از تلفن همراه در حال رشد بود و معمولا به ندرت پیدا می شد کسی که گوشی را سایلنت کند و دیگران را از شنیدن صدای زنگ &quot; بابا کرم &quot; با نهایت حجم صدای ممکن محروم کند،گاه و بیگاه پیامک هایی ارسال و دریافت می شد که اشتباهی بودند.حداقل به ظاهر مال ما نبودند و انگار همه در حال تمرین برای نشانه گیری درست اهداف متحرکی بودند که تا قبل از آن صرفا میشد چند روزی یک بار از پشت تلفن سکه ای در حد یک &quot; الو &quot; صدایشان را شنید.میشناختم و هر روز بیشتر میدیدم دوستان و اطرافیانی که به مرور سلام گفتنشان به salam تغییر کرد،که از رو در رویی واهمه پیدا میکردند،که وقتی حتی میدیدمشان،در حد سه کلمه حرف میزدیم و وقتی جدا میشدیم 12 پارت پیام پشت هم می آمد که این و آن و آن یکی مورد را میخواستم بگویم اما نشد و حالا بخوان...دوستی داشتم،که دوست بودیم،کمی غیر عادی،اما دوست بودیم...به مدت سه سال دوستی داشتم که با یک پیامک اشتباه شروع شد،3 سال صرفا با نوشتار ادامه داشت و با همان نوشتارهای مجازی به اتمام رسید.هرگز صدایی به گوشمان نرسید،هرگز کلامی رد و بدل نشد،هرگز دیداری نبود،تمام تمام داشته هامان از هم یک اسم بود و یک شماره و خلاص...هرچه گذشتیم و به امروز نزدیک شدیم،هرچه پیش رفتیم و نزدیکتر شدیم،دورتر شدیم.کاش لااقل بلد باشیم و فراموش نکنیم به فرزندانمان بیاموزیم یک کاری هست به اسم &quot; زل زدن توی چشم هم &quot; ،که آموختنش دشوار است و از آن دشوارتر یافتن چشم درستی برای خیره شدن و زل زدن.کاش بتوانیم به بچه هایمان بگوییم چه دنیای زیبایی دارند چشم ها و خیره شدن ها و حرف زدن ها و در آغوش گرفتن ها.این روزها،فکر میکنم،که خودم سالهاست در چشمی خیره نشدم.امروز،همین چند لحظه پیش،تازه فهمیدم،که سالها بود فراموش کرده بودم،که قهوه ای است،رنگی که سالها بود نگاهش نکرده بودمرنگ چشمهای خودم،درون آینه...امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2019 08:42:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا قشنگ بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-prb4jmqicjiu</link>
                <description>نشسته بودیم همون جای همیشگیکل شهر زیر پامون بودهروقت دلمون میگرفت شب و نصف شب میزدیم بیرون، میرفتیم روی اون سکوی کذایی می‌نشستیم.به چراغهای شهر خیره میشدیماون سیگار میکشید من سکوت میکردمیهو برگشت گفت:امروز با یکی دعوام شدگفتم دعوا چرا؟با کی؟گفت با یکی وسط خیابونیکم واسه هم کری خوندیم فحش رد و بدل کردیمکام نسبتا سنگینی از سیگارش گرفت و ادامه دادوسط اون فحش دادنا یه چیزایی در مورد قیافه داغون و این چیزا بهش گفتم یادم نمیاد چی گفتم حتیدیدم دیگه هیچی نگفتگرفت نشستمنم جا خوردم، ساکت شدم نشستم کنارشدیدم یه عکس درآورد نشونم دادگفت اینم به نظرت قیافش داغون و چپه؟خانم زیبایی نبود به نظرمتا اومدم حرف بزنم بهم گفت:اسمش زهرا بود، سه سال پیش ولم کرد رفتوقتی داشت میرفت همین حرف تو رو بهم زدگفت تو که با این قیافت سگ جواب سلامتو نمیدهرفت...صبر نکرد بهش بگم آدما زشت نیستنسلیقه هاشون فرق داره.سه سال مونده بود رو دلم به یکی بگم، قسمت تو شد.بعدم پاشد رفت.دوباره پوک سنگینی به سیگارش زد و سیگار رو گرفت جلوی صورتش و خیره شد به سوختن و دود کردنشهردو ساکت شدیماحتمالا هردومون فکر میکردیم به اون پراید آلبالویی که ظهر‌ش دیده بودیم و گفتیم چقدر قشنگ بودواقعا قشنگ بود؟امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 16:25:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمِ از راه دور</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%90-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-ruis6yungtqz</link>
                <description>من به شدت در به خاطر سپردن همه چیز مشکل دارماسامی،تاریخ ها،آدم ها،جای چیز ها،حتی گاهی آدرس خانه را.تقریبا همیشه کارهایم را مینویسم روی برگه یادداشت یا داخل دفترچه یا میچسبانم گوشه مانیتور و تقریبا همیشه برگه را گم میکنم،دفتر یادداشت را جا میگذارم و فراموش میکنم آن برگه به گوشه مانیتور چسبیده!تقریبا تمامی اطرافیانم را بیش از چندین بار رنجانده ام که تاریخ تولدشان را،قرار هایمان را،موعد جلسات را،قول ها را،همه را فراموش کرده ام.با تمام این اوصاف هنوز هم آدم هایی مانده اند که با این آدم فراموشکار بد قول کنار آمده اند،مانده اند،حتی دوست شده اند و شاهکار تر از همه این که دوست مانده اند!به واقع تحمل آدم ها،حتی تصور آدم ها بدون خاطرات،بدون گذشته،بدون متعلقاتی از دوران قدیم گاهی نه سخت،که غیر ممکن است.من از تمام کودکی هایم،از همه بازیگوشی ها،از تمام مسافرت های پر شمار خانوادگی یا دوستانه،از همه میهمانی های بزرگ و کوچک،از تمام دوست داشتن ها،عاشقی ها،سرگشتگی ها،از همه شان جز چند خاطره انگشت شمار چیزی به یاد ندارم.بدی داستان آنجاست که یک چیزهایی هستند که واقعا نیستند،صرفا تصاویری محو و نامفهوم هستند که احساسات بسیار قدرتمندی را القا میکنند.نیستند اما به طرز غریبی سایه شان سنگین است و عذاب آور.در این میان اما یک چیزهایی هست که آدم ها به گمانم نباید هیچوقت فراموش کنند.درست یادم نیست بار اولی را که عاشق شدم یا کسی را به حد افراط دوست داشتنی یافتم.مگر میشو آدم بار اول را فراموش کند؟میشود عشق اول را به یاد نداشت؟به گمانم هرچیزی را بار اولی است...احتمالا مثل همه آدم ها لپ هایم گل انداخته و دلم هررری ریخته پایین و زبانم الکن شده و او هم هرگز نفهمیده کسی هست که دوستش دارد،چرا که من همیشه آدم از راه دور بوده ام،که هرگز نشد بتوانم آن طور که دوست دارم سلام کنم و احوال بپرسم و ادامه بدهم و ... این روزهای تابستانی،هرچه به نیمه داغ سال نزدیکتر میشویم عمیقتر دلتنگ همان چند خاطره ریز و درشتی میشوم که هنوز در یادم مانده و بیشتر از هر زمانی احساس میکنم شاید یک شبی،یک جایی،یک کسی بوده،که هر دو میدانستیم چه سرّی است در میان شب های تابستانی.که میشنیدیم صدای بازیگوشی های ستارگان را به گوش جان و شاید میشد و میتوانستیم که تمام شب را به آغوش بکشیم،بی دغدغه...این شب ها شاید،بیش از هر زمانی،میتوان احساس کرد تفاوت ها رامیان بودن ها و نبودن هامیان دیدن ها و ندیدن هاهمه ما،شاید،یک شبی از میان همین شب ها،لابلای این ستاره ها گم شده ایم و شاید هزار هزار بار خواسته ایم که پیدا نشویم و نشده!گم شده هامان،نه فقط آدم ها،که گاهی خود خود خودمانیم...امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 16:23:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنس بعضی قشنگیا</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%A7-ul6byn5d0xsf</link>
                <description>عقیده داشتن درسته پنج ساله خشک شدهاما هنوز قشنگهنگهش داشته بودن واسه قشنگیششده بود تیر چراغ برققشنگترین تیر چراغ برقی که تا امروز دیدمشایدم واسه اینکه یادشون بمونه همه قشنگیا سبزی و تازگی و برگ و بار نیستبعضی قشنگیا رو اصلا نباید همه ببینننمیشه که همه ببیننبعضی قشنگیا از این جنسناز جنس یه تیر چراغ برق بیست ساله...امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2019 00:39:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته ها</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-ib2wy80qezjn</link>
                <description>یکی از باگهای شبکه های اجتماعی هم به نظرم همین داستان لایکهاوایل که تازه شروع میکنیم،اولین نوشته خودمون رو مینویسیم،اولین لایک،کامنت،شیرخیلی حواسمون به همه چیزش هستبه نوشتمون، به تک تک کسایی که لایکش میکننپروفایلشون رو باز میکنیمدونه دونه نوشته هاشون رو میخونیم، لایک میکنیم، کامنت میذاریم، درخواست دوستی میدیمگاهی هم دوستی های پایدار و عمیق و طولانی شکل میگیره با همین اولین هااما هرچقدر تعداد دوستان زیاد میشهتعداد لایک ها کامنت ها دیگه کم کم واسمون میشن چندتا عدددیگه نمیریم دنبالش که این کی بود لایک کردچه قلمی دارهدیدگاهش چیهمیشه باهاش دوست بود؟کم کم مینویسیم به قصد لایک بیشتر کامنت بیشتر دیده شدن بیشتراین آفت نوشتنهو امیدوارم هیچوقت هیچکسی بهش گرفتار نشهکاش همیشه میشد آدمهای بهتر و بیشتری شناختامید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2019 00:14:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما چرا این شکلی شدید!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-eizafstno9wx</link>
                <description>در یک مهمانی بود به گمانماز همین دورهمی های کسل کننده که به اسم جشن عروسی برگزار میکنند.از در که وارد شد با آن هیکل ورزیده و عضلانی و کت شلوار شیک مشکی که به بهترین شکل به تنش نشسته بود کاملا درخشان بود.وارد شد و سری در میان جمعیت چرخاند و یک راست به سمت من آمد و خوش و بشی کرد و نشست.از آخرین دیدار ما پنج سالی میگذشت، شاید هم شش سالکمی کمتر، کمی بیشتر، مدت زیادی بود خبری از حالش نداشتم. در یکی از رشته های رزمی،قهرمانی چیزی شده بود و درحال آماده سازی برای مسابقات کشوری بود. با دیدن من گفت واااای شما چرا این شکلی شدی؟خیلی باید تحت تاثیر کسی قرار گرفت که اولین گفتگو بعد از ۵ سال را با چنین جمله ای شروع کنیم:وااای شما چرا این شکلی شدی؟کمی فکر کردمهنوز کچل نشده بودم، موی سفید نداشتمپرسیدم چه شکلی شدم؟گفت چاق شدید!نشده بودم، نهایتا در طی ۵ سال ۲ کیلو اضافه شده بودمگفتم چاق؟نبودم؟گفت آقا من الان دارم میرم مسابقات کشوری همش به خاطر شماست!تعجب کردم، هیچ اتفاق مرتبطی به یاد نداشتمپرسیدم من؟ اشتباه نگرفتی؟گفت فلان جا بودیم با فلان کس به من گفتی بچسب به ورزش که همیشه برای موفقیت نیازه اول از همه تنت سالم باشه! با خودم گفتم چه حرف کلی و نادرستی!من گفته بودم؟کی؟یادم نبود! در افکار خودم بودم که گفت یادتون نیست؟یادم نبود. گفتم نه والا یادم نیستانگار که یکه خورد! آن یک جمله عملا مسیر زندگی‌اش را تعیین کرده بودمیرفت که وارد ورزش قهرمانی شود و لابد هرجا کم آورده بود و سرخورده شده بود با خودش آن جمله را تکرار کرده بود و به خودش دلداری داده بود و همیشه پیش رفته بود تا آن شب که گوینده آن جمله را دیده بود و او گفته بود یادش نیست!!چند لحظه ای سکوت کرد و در فکر فرو رفت و کم کم موضوع صحبت تغییر کرد و کمی بعد از سر میز بلند شد و رفت.امشب شنیدم از ایران رفته و به عنوان ورزشکار قهرمان پناهنده شده. لابد از آن شب با خودش گفته کسی که جمله به این مهمی یادش نیست ارزش دنبال کردن ندارد.تصور میکنم هرکدام از ما علاوه بر اینکه باید دقت کنیم چه میگوییم باید دقت کنیم هر حرفی را به چه کسی میزنیم.شاید جمله ای که فکرش را نمیکنیم در زمانی که فکرش را نمی‌کنیم برای کسی که فکرش را نمیکنیم هدف زندگی میشود و عامل پیش رفتن او در زندگی.ما گاهی نه تنها مسئول رفتار و گفتار خودمان هستیم،که مسئول رفتار و گفتارمان در مورد زندگی دیگران هم هستیم.دنیای آدمها، دنیای عجیبی است.امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2019 00:02:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید خدا همون پریا باشه</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-e3tu9kezyucs</link>
                <description>+شاید خدا همون پریا باشه!-پریا؟+آره،پریا دیگه!پریا دختر همسایه دوست ما بود.ما یعنی من و احمد و مهرداد و علیپریا دختر همسایه محمدرضا بود،همکلاسی ما.محمدرضا پسری بود بلند قد و لاغر،با قدم های بلند و کشیده راه میرفت،هنگام راه رفتن به طرفین متمایل میشد و ترکیب راه رفتنش کاملا منحصر به خودش بود.از هر فاصله ای و هرجا میدیدیمش میشد تشخیص داد که این محمدرضا است.بسیار پر حرف بود و محبوب تمام بچه های مدرسه.تقریبا در مورد هر موضوعی داستانی برای تعریف کردن داشت.برای بچه ها از سفرش به نیویورک میگفت و توضیح میداد که نیویورک یک شهری است در آن طرف کره زمین که خیلی خیلی از اینجا دور است و وصف میکرد چقدر لذت برده از موج سواری در هاوایی و ما هم فکر میکردیم که نه میدانیم موج سواری چیست و نه میدانیم هاوایی اسم میوه است یا گل!اما لذت میبردیم از داستان های پر ماجرا!از تجربه پروازش تعریف میکرد،از ماجراجویی ها،از عقابی که در قله فلان کوه روی شانه اش نشسته بوده،از موتور سواری با پسر عمویش که پلیس بود،از فلان گوشی موبایل که ما ندیده بودیم و میگفت فقط خارج هست و اینجا نیست.محمدرضا موجود به شدت سرگرم کننده ای بود،تقریبا از تمام بدنش کمک میگرفت و موقع حرف زدن عملا نمایش نامه اجرا میکرد.با چنان آب و تابی ماجراها را تعریف میکرد که همه بچه ها بعد از خوردن زنگ تفریح با تمام سرعتی که میتوانستند خودشان را به نرده های پشت حیاط می رساندند تا محمدرضا برایشان داستان تعریف کند.پر طرفدار ترین ماجراهایی که محمدرضا تعریف میکرد داستان پریا بود.پریا دختر همسایه محمدرضا بود و او برای ما از دختری میگفت با چشمانی درشت و یاقوتی رنگ،با گیسوانی طلایی به بلندای تمام رویاهای ناتمام دنیا که در غروب های پاییزی به دست باد میسپردشان تا زیباترین رویاهای کودکانه را برای ما ثبت کند.موجودی را وصف میکرد در نهایت کمال و زیبایی،و آنقدر دقیق توضیح میداد و با حرکت دستهایش در هوا تجسم میساخت که تمام بچه ها را صد دل عاشق پریا کرده بود.سر کلاس پرورشی علی از دبیر پرورشی پرسید : آقا من اگر آدم خوبی باشم میرم بهشت؟دبیر هم پاسخ داد : بلهعلی گفت : پریا هم اونجاست؟چهره معلم از همه جا بی خبر دیدنی بود و بگذریم از توضیحات بعدی که داد در مورد فرشتگان و شیاطین...محمدرضا میگفت خانه شان یک طبقه بالاتر از خانه پریا است و اون میتواند هر روز بعد از ظهر با دوربین شکاری پدرش از پنجره اتاقش به تماشای پریا بنشیند.یک بار از هنر آشپزیش میگفت که دیروز قرمه سبزی پخته و تمام محله فهمیده اند و خوب یادم هست که آن روز زنگ آخر تمام بچه های کلاس بوی قرمه سبزی حس میکردند.روز بعد از سیب شستنش لب حوض آب وسط حیاطشان.یک روز هم از رقصیدنش با دامن چین دار سفید وسط اتاق...اواخر سال بود که محمدرضا چند روزی مدرسه نیامد.برای همه سوال بود که چه اتفاقی افتاده؟یک روز قرار شد تمام بچه های کلاس برویم عیادت محمدرضاکلاس که تمام شد معلم گفت که فردا رضایت نامه بیاورید که بعد از مدرسه 2 ساعت دیرتر به خانه برمیگردید چون میرویم عیادت مریض.فردای آن روز همگی شیرینی و گل و کمپوت به دست رفتیم خانه محمدرضا.مینی بوس که نگه داشت تقریبا همگی مطمئن بودیم هنوز نرسیده ایم و احتمالا برای کاری توقف کرده.اما وقتی به همگی گفتند پیاده شوید فهمیدیم که اگر هم اشتباهی پیش آمده،قطعا از سمت مینیبوس نبوده.چند دقیقه بعد همگی در انتهای یک بن بست بسیار باریک قدیمی روبروی یک درب چوبی کهنه سوراخ سوراخ و خانه ای  با دیوارهای کاه گلی ایستاده بودیم و منتظر بودیم وارد خانه شویم.مهرداد گفت : +شاید خدا همون پریا باشه!-پریا؟+آره،پریا دیگه!-چطور؟+ خنگی ها! اگر پریا همون خدا نیست،چطوری میشه از اتاقی که پنجره نداره دیدش؟و من تا سال ها بعد به این فکر میکردم که چقدر خوب میشد،اگر پریا همان خدا بود...امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Wed, 15 Aug 2018 16:42:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خانه ما...</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-luutaq3ejgb6</link>
                <description>در خانه ما،یک پارچ کریستال هست،که از بس استفاده نشده کاملا نو مانده و کماکان درخشش عجیبی دارد.تصور میکنم پانزده یا بیست سالی از عمرش گذشته باشد.اما چرا نو مانده؟این پارچ نقیض جمله &quot;خواستن توانستن &quot; را به شما ثابت خواهد کرد.از هر طرفی،به هر روشی،تحت هر مکانیزم و پروتوکلی که سعی کنید از درون این پارچ داخل لیوان آب بریزید،حتما مقداری از آن به اطراف خواهد ریخت و به قول مادرم گند میزند به همه چیز!اوایل که تازه شروع  به استفاده از این پارچ قدیمی کرده بودیم تصور میکردیم خوب لابد من بلد نیستم،کج گرفتم،بد ریختم...اما به مرور دریافتیم که کلا به هیچ صراطی مستقیم نیست و همینطور نو ماند یک گوشه.چند باری خواستیم بفرستیمش بازیافت یا داخل سطل زباله،اما فقط چند روز طول کشید تا یک کاربری مناسب حال آن بیابیم.خوب یادم هست که یک ظهر تابستانی داغ مرداد ماه بود،حول و حوالی همین روزهایی که میگذرانیم،گرچه که آن روزها هوا شاید گرم بود و تاب تحمل اندک،اما دلهامان گرم بود به بودن هایی که امروز شاید نیستند.بگذریم،آن روز ظهر همگی خواب بودیم و گاه گاهی نسیم خنکی هم به درون خانه میوزید که آرامش آن خواب ظهرگاهی را دوچندان میکرد.شاید ۳ بار بود،یا ۴ بار،که زنگ در به صدا درآمد.از خواب پریدم و غرغر کنان که بر خرمگس معرکه... و فلان با چشم های پف کرده آیفون را جواب دادم : بله؟از جوابی که شنیدم خشکم زد!فورا دویدم و همه را از خواب بیدار کردم که هرچه دارید و ندارید بپوشید و به هوشید که مهمان ناخوانده رسیده!۵ نفر بودند که در آن ظهر داغ تابستانی ناگهان دلتنگ ما شده بودند و هوس دیدار کرده بودند و چون گوشی هیچکدام شارژ نداشته! یک راست روانه درب منزل ما شده بودند.البته که وقتی قبل از ورود و سلام و علیک و تعارفات معمولی یک به یک روانه مستراح شدند،دلیل اصلی دلتنگی مشخص شد.اما خوب مهمان بودند دیگر!به زودی هم فرمودند که ناهار هم نخورده اند و گرسنه هستند.مادر هم مشغول آشپزی شد و به حد توان،غذایی فراهم شد.حتما حدس زدید که هنگام سرو غذا نوشیدنی به چه روشی سر سفره حاضر شد!شربت آلبالوی غلیظ و خوشرنگی بود که هر کسی را به هوس می انداخت.به جز من،بقیه خانواده با مهمان مشکل خاصی ندارند،اما من به شخصه همیشه از مهمان و مهمانی فراری بوده و هستم،خاصه که میهمان هایی باشند ناخوانده و بی ملاحظه.بنابر این آن پارچ هم شیطنت من بود و بعدها به شدت سرزنش شدم!قبل از شروع غذا نفر اول که خواست لیوانی شربت بنوشد با ذوق خاصی سراغ پارچ شربت رفت اما بیشتر از میزانی که داخل لیوان بریزد روی سفره و زمین ریخت و همان یک جمله  &quot; ای وای!مراقب باشید!نچ!الان تمیزش میکنم&quot; که من گفتم و برخواستن سریعم به قصد آوردن ابزار تمیزکاری کافی بود تا میهمان های ناخوانده مستراح رفته دلتنگ گرسنه،به داشته هایشان تشنگی را هم بیافزایند و غذا را هم نیم خورده رها کرده و یک ربع بعد هم خداحافظی!!!حقه کثیفی بود!البته که مادر به صورت مبسوط با انواع نوشیدنی ها جبران مافات نمود و به قول خودش آب رفته را به جوی بازگرداند،اما از همان روز یاد ندارم کسی را که ناگاه و ناخوانده دلتنگ ما شده باشد و هوس دیدار کرده باشد در یک ظهر داغ تابستانی.در خانه ما،یک پارچ هست،که من هروقت با خودم فکر میکنم چرا رفت؟دستانش،عطر گیسوانش،یا برق آن چشم های درشت تیره،که دیگر نیست،اگر بود چقدر خوب بود،یک لیوان آب از آن پارچ میخورم تا یادم نرود شاید من هم مهمانی ناخوانده بودم،در یک ظهر داغ تابستانی،که اگر لبخندی چشیدم یا محبتی دیدم،به رسم میهمان نوازی بوده،نه بیشتر...امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jul 2018 12:15:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما آدم ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-pgsa68f6r6pz</link>
                <description>ما آدم ها،برای بعضی دیگر از آدم ها،گاهی ماهی هستیم.یعنی که عموما تا وقتی خودمانیم بد بو هستیم و به درد نخور اما پتانسیلی داریم که با کمی آرد سوخاری و حذف قسمت های اضافی و مزه دار کردن به روش های مختلف و طبخ به روش های مختلف تر باب میل شویم و خوشمزه!البته که قبل از همه این ها اول باید صید شویم و سپس کشته...ما آدم ها،برای بعضی دیگر از آدم ها اما صرفا طعمه هستیم،که بلدیم ماهی ها را به خودمان جذب کنیم و همیشه فکر میکنیم ما چقدر خوبیم که اراده میکنیم و به طرفمان می آیند و غافل از اینیم که صرفا طعمه ای هستیم بر سر قلابی....ما آدم ها،بعضی هایمان ماهیگیریم،که آدم ها را استفاده میکنیم که بعضی دیگر را جذب کنیم و آن ماهی ها را به طبع خودمان تغییر میدهیم و همیشه فکر میکنیم همه هستند که طبق میل ما رفتار کنند،که اگر نکنند مجبورشان میکنیم!ما آدم گاهی شاید جزو هیچ جایی نیستیم،گاهی نه ماهی گیری بلدیم نه به درد طعمه میخوریم نه ماهی باب طبعی هستیمگاهی فقط هستیم که صحنه شلوغ باشد.ما آدم ها اما،گاهی،خیلی به ندرت،آدمیم!که بلدیم آدم بودن را،که دیده ایم و شناخته ایم آدم ها را.کاش دنیای آدم ها،آدم بیشتر داشت.</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jul 2018 20:37:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا معیوب باشید</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-cwdau0kpzir7</link>
                <description>من در بیرستان ریاضی فیزیک خواندمنه ریاضی خوبی داشتم نه فیزیک!در هر دو درس به شدت ضعیف بودم و کمیتم به شدت لنگ میزدهرچه پیش میرفت اما به شیمی علاقمند تر میشدم.دلیل اصلی هم به قطع دبیر فهیم و دوست داشتنی این درس بود.زمان انتخاب رشته دانشگاه تقریبا هیچکدام از رشته هایی که انتخاب کردم را نمیشناختمدست آخر هم متالورژی قبول شدم،اولین انتخابی که حتی اسمش را هم بلد نبودم درست تلفظ کنم.من از ابتدا عاشق یاد گرفتن تقریبا همه چیز بودم،متالورژی رشته ای بود که به شدت پتانسیل یادگیری داشت،پر از دنیاهای ناشناخته که دوست داشتم وارد آنها شوم.اما دروس عمومی و ریاضی و فیزیک آنقدر در ترم های اول معطل نگهم داشتند که کاملا از درس فراری شدم و از تمام زوایای این رشته متنفر...در دانشگاه درسی داشتیم به نام بلور شناسی،به بررسی موادی میپرداخت که به صورت بلوری رشد میکنند.من از کل درس و دانشگاه صرفا یک مبحث از آن درس در یادم مانده.درسی که پیش رفت و ثابت کرد وجود یک جرم کریستالی کاملا بدون عیب،حتی در تئوری و در شرایط ایده آل هم غیر ممکن است!در واقع عیوب کریستالی نه تنها همیشه وجود دارند،بلکه از شروط لازم برای متبلور شدن یک ماده وجود عیب کریستالی است.مفهوم غریبی بود،سیلی محکمی به من زد که هنوز هم فراموش نشده.ما آدم ها،هیچکدام بی عیب نیستیم،نه تنها نیستیم که نباید باشیمکاش یاد بگیریم دیدن و فهمیدن رانه نشان دادن و خندیدن را...امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jul 2018 19:16:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردن یعنی هیچ‌ کاری نکردن</title>
                <link>https://virgool.io/@omid705/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-m3654sf9qkwi</link>
                <description>میگفت :فکر میکردم عاشق ترینم،تا یکی پیدا شد که بیشتر از من عاشقش بود.وقتی رفت،عصبانی شدم.اما میدونستم که اون میتونه خوشبختش کنه،بهتر از من هواش رو داره.بخشیدمش،که بخنده،که بخندم...دوست داشتم بگم اینجوری شده،اما نشد.ماشینم رو فروختم و 2 تومن دادم به دوست دوستم که تخصصش مخ زنی بود،که بره سراغش و ازش عکس بیاره واسم،که آورد.آخ که چه لذتی داشت دیدن قیافه له شده اون عاشق بعد از جدایی و چه آرامشی داشت وقتی اون الان حال قبل منو داشت و من حال قبل اون رو...اما اینم اتفاقی نبود که افتاد.حقیقت اینه که من هیچ کاری نکردم،حتی دم رفتنش اونقدری نتونستم حرف قشنگ بزنم که برگرده یه نگاه عمیق بهم بندازه.یه جوری رفت که انگار هیچ وقت نبوده.حقیقت اینه که باید توی کتابای لغت معنی مردن رو عوض کنن.که اگر یه نفر گشت دنبال این که بدونه مردن یعنی چی،بهش بگن مردن؟مردن یعنی هیچ کاری نکردن...و من هنوز بعد از سالها یاد اون جمله آخرشم،وقتی به تمام وجود میخوام هیچ کاری نکنم،اما مجبورم.امید</description>
                <category>امید :)</category>
                <author>امید :)</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jul 2018 19:04:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>