<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@omid_r_kh</link>
        <description>نویسنده نیستم، اما سودای نویسنده شدن دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7714/avatar/Fg1McE.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امید</title>
            <link>https://virgool.io/@omid_r_kh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک نامه به فرمان ششم یا یک روایت دست‌اول از سوم‌شخص مقتول</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D9%85%D9%82%D8%AA%D9%88%D9%84-s364ltuhil4w</link>
                <description>سلام آقای مصطفی انصافیتو به اصفهان بازخواهی گشت را چه‌طور نوشته‌ای؟ آن رمان را که خواندم و تمام شد، و حین خواندنش خیلی به خودم بی‌رحم بودم. فکر می‌کردم این تک ایده‌ی ناب دیگر تمام شده و وقتی تو رفته‌ای سراغش و نوشته‌ایش دیگر عرصه برای من و هرچیزی که قرار است در آینده بنویسمش تنگ شده.فرمان ششم را که دیدم. گفتم وای، این رمان هم آن‌طوری که از اسمش پیداست یک بازی‌گوشی بی‌نهایت باید باشد با ساختار رمان و حتما دیوانه‌ام خواهد کرد دوباره که چه‌طور فقط فاکتور سن باعث شده من باز از نوشتن یک چیز خیلی خوب عقب بیفتم. امروز در حدودهای صفحه‌ی ۵۰، رمان را بستم و تصمیم قطعی گرفتم که دیگر با خواندنش عمرم را تلف نکنم و حالا که نمی‌توانم زیاد رمان بخوانم، بروم سراغ خواندن چیز بهتری. ایده‌اش البته باز جالب است. این حرف‌حرف‌حرف‌هایی که هی با خودت می‌زنی و این‌که دهان‌مان را صاف می‌کنی تا بروی سراغ قصه، بامزه است. ولی نه بیشتر. چیزهایی‌ست که گاهی به ذهن خودم هم می‌رسد و می‌روم سراغ نوشتن‌شان، مثلا فکر می‌کنم که بله، وارد داستان شوم و یک خودنمایی‌هایی به عنوان نویسنده هم که شده داشته باشم، ولی خودم هم می‌دانم چه‌قدر همچین چیزی بد و احمقانه‌ است.به هر حال برای این‌ها نبود که رمان را بستم و گذاشتمش در طبقه‌ی کتاب‌های خوانده شده. بیشتر برای زبان رمان است. امیدوارم یک‌بار دیگر بخوانی‌ش و موافق باشی با من که در دیالوگ نویسی فاجعه بوده‌ای. فاجعه‌ی محض آقای انصافی. طوری که امیرعلی و لیلا با هم حرف می‌زنند حتی دیگر در بدترین سریال‌های درجه سه‌ی شبکه دوی صداسیما هم مردم با هم صحبت نمی‌کنند. می‌فهمی چی نوشتی؟ استفراغ یک آدم متوهم نویسنده‌ی ریشو را مالیدی رو کاغذ عزیزم.«خسته نمی‌شی هرشب هرشب مهمونی؟!»لیلا چشم‌هاش را مالید. «خوابم می‌آد، امیرعلی. چه‌قدر از آدم حرف می‌کشی! دنبال سو‌ژه می‌گردی واسه فصل شیش؟» مالیدن چشم‌های پف‌کرده‌اش که تمام شد، گفت «تنهایی کلافه‌م می‌کنه، وگرنه مرض نداشتم که سه ماه خودم رو منتر اون دختره‌ی خل‌وچل کنم!» و خندید. «صد شعر که عمرش چو زمانه به گذر بود/ دیدی چه خبر بود؟»راست می‌گفت.چه‌طور روت شده این‌ها را بنویسی؟ چه‌طور فکر کردی من و یک چند صدنفر دیگری که قرار است این کتاب را بخوانیم قرار است با همچین دیالوگ‌هایی خودمان را بکشانیم به صفحه‌های بعدی کتاب و تف نیندازیم تو رویت؟امیدوارم حداقل ایده‌های جالب و جاه‌طلبانه‌ای داشته باشی برای این رمان آقای انصافی، و صرفا یکی از فایل‌های ۲۵/۰۰۰ کلمه‌ای خاک خورده از ۲۵ سالگی تو لپ‌تاپت نبوده باشد که سعی کردی با یک بازنویسی انتحاری بعد از موفقیت رمان اولت تبدیلش کنی به متنی آوانگارد که فقط باد گلوست. چون اگر بعد از به اصفهان بازخواهی گشت نوشته باشیش واقعا، از اول اول، باید شک کنم که نکند همان رمان هم همین‌ اندازه بد بوده و من فقط یادم نیست و نمی‌فهمیدم؟با عرض ادب، و علاقه‌ی شدید به شما آقای انصافی۰۴/۰۳/۱۴۰۳</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 21:47:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم The Whale بدترین فیلمی‌ست که در ۱۴۰۳ دیده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-whale-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-yqbzuet8edqx</link>
                <description>دیشب نهنگ را دیده‌ام. ساعت ۱۲:۰۰ یا شاید چند دقیقه‌ی بامداد. بدترین انتخاب برای فیلم دیدن قبل از خواب، نه چون به گریه‌ام انداخته و قلبم را مچاله ساخته و نابود شده‌ام. نه مسئله خیلی ساده‌تر از این‌هاست، چون نهنگ یک آشغال به تمام معناست. کثافت محض است. هر چیزی‌ست جز یک فیلم سینمایی، و هیچ‌چیزی نیست جز یک عالمه شکم و پهلوی پلاستیکی وصله‌پینه شده به یک آدم کوچولو.چه‌کار می‌شود کرد ولی؟ در یک دنیای معمولی من نباید هرگز حتی ترغیب می‌شدم یک شب اردیبهشتی‌ام را پای دیدن چنین کثافتی تباه کنم. ولی وقتی این همه آدم دیده‌اند و کف و جیغ زده‌اند، تو مجبور می‌شوی ببینی‌اش. چون انتخاب راحتی‌ست. چون توان یک ساعت سرچ کردن برای پیدا کردن یک فیلم واقعا خوب را نداری. چون می‌دانی این را همان منتقدها و بررسی‌نویس‌هایی معرفی کرده‌اند که هرچیز خوب و بد دیگری را هم ممکن بوده است معرفی کنند و فقط گذارشان به‌اش افتاده چون از یک تعدادی بیشتر در حال سرچ شدن در موتورهای جستجوست.اما واقعا، هرکسی دو دقیقه سینما دیده باشد می‌فهمد نهنگ بد است. بد تمام عیار. بد بی‌هیچ ترحمی. با کمال شقاوت و بی‌رحمی‌ای که می‌شود نسبت به یک فیلم بروز داد. چرا؟ حتی میل ندارم توضیح بدهم. تصور کنید در حال چاق کردن مفرط خودتان برای رهایی از بار عذاب وجدان مرگ عزیزان و زندگی گذشته‌تان هستید و مایلید با تحقیر بمیرد.چنین فردی باید تمام ویژگی‌های منطقی یک ذهن را از دست داده باشد. شما دیگر نه می‌توانید بر اضطراب‌های‌تان پیروز شوید و کنترل‌شان کنید، و نه می‌توانید شجاعت و اعتماد به نفس حرف زدن جدی را داشته باشید برای دیگران. شما باید به چیزی جز فرو رفتن در سیاهی مطلقی که در جهان احساس می‌کنید نیندیشید. و زیاد بخندید. چون تصمیم گرفته‌اید این موقعیت خودساخته‌ی طنزگونه را از پس پوچی بی‌انتها رقم بزنید. پس خواهید خندید. که اگر نمی‌خندید هنوز به نهایت تباهی نرسیده‌اید.ولی انتخاب اول چارلی چیست؟ خودارضایی با تماشای سکس دو پسر سفید پوست بر صفحه‌ی لپ‌تاپش. و حالا، دومین انتخاب؟ چنگ زدن به یک مقاله و خواندنش. و بعد سومی؟ خواهش از کسی کاملا غریبه که بخواهد این مقاله ادبی را برایش بخواند.باورتان می‌شود؟ دارید رفتارهای یک آدم امیدوار به زندگی را می‌بینید. دارید او را طوری می‌بینید که می‌تواند لحظه‌ی مرگش رفتاری خلاقانه داشته باشد و آن‌قدر اعتماد به نفس به خرج دهد که بخواهد لحظه‌ی آخر زندگی‌اش را به شکلی کاملا دیوانه‌وار برای خودش جاودانه کند.پس دروغ‌های‌تان، از همان ابتدا رو می‌شود. همه‌ی ویژگی‌های روانی نابود کننده‌ای که در ادامه‌ی نمایش به چارلی ربط می‌دهید دروغ است. او فقط با این دیالوگ‌های ناراحت کننده‌ی به ظاهر گریم شده. نه لحظه‌ای از ته دل احساس گناه دارد، و نه واقعا مرگ خودش را می‌خواهد و نه افسرده است. او هیچ‌چیز نیست. یک آدم عادی‌ست، هیچ مشکل روانی‌ای که حاصل تروما باشد ندارد و در حال لذت بردن افراطی از پرخوری‌‌ست.و خودش هم همیشه این را می‌داند، می‌داند که می‌تواند لاغر شود و نجات پیدا کند، ولی می‌خورد. و درست در لحظه‌ای که دوتا پیتزا را گذاشته رو هم و دارد می‌بلعد، لذتش آن‌قدر زیاد می‌شود و آن‌قدر زنده است که به تمام دانشجوهاش بفهماند یک مشت احمق‌اند و همه‌ی مقاله‌هاشان کسشر محض است.پس چرا فیلم تمام مدت به ما نشان می‌دهد که چارلی در حال رنج کشیدن از چاقی‌ست و دارد با پرخوری خودش را مجازات می‌کند؟ چون فیلم یک فیلم بد است. چون در فیلم هیچ نشانه‌ای از این نیست. چون آن‌ها درحال شلیک به خودی‌ها هستند. چون تصور می‌کنند که هربار با نشان دادن یک سیاهی از زندگی چنین موجودی به تحقیر او و نشان دادن پوچی‌اش نزدیک خواهند شد، اما این کاملا برعکس عمل می‌کند. همه‌چیز فیلم پوشالی و مسخره می‌شود. یک کمدی. و بعد ضربه‌ی آخر از سمت آقای آرنوفسکی «فیلم من یک فیلم جدی‌ست».یک فیلم جدی؟ یک فیلم جدی باید دارای شعور این موضوع باشد که شخصیتش همواره در حال گول زدن خودش است. حداقل شخصیت باید بداند که چیزی که در حال نمایش به جهان بیرون است را حتی ۱ درصد قبول ندارد. ولی آن‌ها اصلا به چنین چیزهایی فکر هم نکرده‌اند.یک حجم توخالی پلاستیکی حجیم، که بسته شده دور بازیگر کوچولوی نقش اصلی، و صرفا به این دلیل به روی کف‌پوش‌های ساختمان سقوط نمی‌کند، چون همه‌ی آدم‌های صحنه، همه‌ی عوامل فیلم می‌دانند قرار نیست از برخورد چنین غولی به زمین سفت، آن همه گوه و تپاله و کثافتی که هر روز سر صحنه‌ی فیلم‌برداری به خوردش داده‌اند در هوا پخش شود و بپاشد رو سر و صورت فیلم‌بردار و صدابردار. هیچ‌چیزی در آن شکم نیست. هیچ‌چیزی. و ناگهان این سوال از دستیار صحنه پیش می‌آید که: پس چرا آن گوه‌ها نترکید تو صورت‌مان؟ و بعد نگاه می‌کنند و می‌بینند که همه‌شان، هرکسی که ذره‌ای در آن پرو‌ژه بوده خودش یک بسته‌ی وکیوم شده‌ی گوه است که نیازی نبوده گوه بیشتری روش پاشیده شود.و در نهایت دعوت‌تان می‌کنم یک‌بار دیگر بازی دختربچه را بازبینی کنید. هیچ‌کس، هیچ‌کس، هیچ‌کس نمی‌تواند تا این اندازه بد بازی کند.نشانی پیج اینستاگرام آموزش داستان‌نویسی پیاده‌رو:https://www.instagram.com/piyade.ro/</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 11:44:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت: باز هم چیزی برای خوردن در یخچال دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%D8%AE%DA%86%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-dhf52kpuhjff</link>
                <description>امروز مثل یک جنازه‌ی خسته‌ام. خسته‌ی خسته. آن‌قدر که حتی نمی‌توانم همین‌ها را بنویسم. لپ‌تاپ را گذاشته‌ام رو پاهای لخت پر موی‌ام، ساق پاهام با لبه‌ی تیز ام‌دی‌اف کناره‌ی تختم دارد بریده می‌شود و زیاد حسش نمی‌کنم، چون پاهام خواب رفته، دوتا کتف‌هام را چسباندم به دیوار گچی طرح‌دار پشت سرم و تو چشم‌هام احساس کم‌آبی دارم و شکم‌ام خالی‌ست.و همه‌ی این وضع بد برای نوشتن را حتی توان ندارم که عوض کنم و باز با این حال دلم فقط دو چیز می‌خواهد. اولی‌ش که همیشه هم می‌خواهد نازگل است و دومی‌ش غذاست. با غذا خوردن به مشکل خورده‌ام. روزهایی بود که بی‌صبحانه از خانه بیرون می‌رفتم، مثلا ساعت ۷ صبح و دو و سه عصر برمی‌گشتم و ناهار می‌خوردم. آن هم زورزورکی، بی‌رغبت و عجله‌گی، شب شام نمی‌خوردم می‌خوابیدم. شاید فقط ۱۹ سال داشتم. مادرم، دایی‌ها یا دوست‌هام، هرکدام‌شان، هروقت که بیرون بودیم مدام می‌گفتند می‌خواهی چیزی بخوریم؟ ساندویچ یا بستنی و کیک و آب‌هویج، جز ذرت مکزیکی که همیشه و در همه حال دوست داشتم بخورم چیزی دلم نمی‌خواست و هیچ‌چیزی نمی‌خوردم.حالا ولی، وسط‌های ۲۵ ساله‌گی دهانم بسته نمی‌شود، صبحانه را زود یا دیر بخورم فرقی ندارد، باز تا آماده شدن ناهار باید یک چیزی بریزم تو حلقم و بعد تا عصر حتما گرسنه‌ام و شب که شام را بخورم هم وقت خواب گرسنه‌ام. گرسنه‌گی دارد شکنجه‌ام می‌دهد و اگر داستان کافکا را نخوانده بودم، حتما فکر می‌کردم باید چیزی مثل من را توصیف کرده باشد در هنرمند گرسنه‌گی.و این همه خوردن تازه چاق هم نمی‌کند مرا و همیشه وزنم دور و بر ۶۰ کیلوست که نازگل می‌گوید وزن ایده‌آل است برای قد من. مدام هم تعریف می‌کند که وای، چه بهتر شده‌ای با این بدن درشت‌ترت که دیگر نی‌قلیان و لاغر نیستی.و خودم وقتی فقط ۵۴ کیلو بودم و همه‌ی کورس‌های دو را در سالن ورزش از بقیه می‌بردم، در همان ۱۹ ساله‌گی، خوشحال‌تر بودم. دوست داشتم همه‌ی پاس‌هام را بد بدهم، سانترهام بد باشد و حتی یک گل هم نزنم در کل دو ساعتی که داریم کرایه‌اش را می‌دهیم و جاش مثل خری که زده‌اند در کونش هی بدوم و بدوم که به‌ هیچ‌چیزی نرسم. دوست داشتم بوی گوه عرقم را و تازه بعدش کم نیاوردن و مستقیم از سالن ورزش پیش نازگل رفتن را. و ما در آن سن هروقت، هرجا، در حضور هرکسی که هم را می‌دیدیم هیچ کاری جز به آغوش کشیدن هم نداشتیم و هیچ بویی هم آزارمان نمی‌داد. چه بوی آشغال‌های مانده تو راه‌روی هم‌سایه‌های ساختمان روبه‌رو بود، چه بوی غذا پختن مادرش که می‌آمد رو پشت‌بام.فکر کرده‌ام داستانی بنویسم. یک داستان از رنج گرسنه‌گی مدام تازه‌ام. که انگار فقط می‌توانم عذاب‌های زندگی‌ام را بنویسم. همه‌ی ما در این‌جا انگار جز این انتخاب دیگری نداریم. گرسنه‌گی‌های مدام و بو، یک حس قوی بو. کلمات پر بویی که مشام خواننده را اذیت کنند حین چشم گرداندن از رو خط‌خط متن. یک گربه یا سگ، نمی‌دانم کدام‌شان بود، که بعد از زایمانش بچه‌هاش را می‌خورد از گرسنه‌گی و برای زنده ماندن.یک حیوان که آن‌قدر همه‌ی بچه‌هاش را تند تند می‌خورد که آخر سر خودش از این حجم زیاد می‌میرد. نمی‌دانم چه‌طور. هنوز هیچ فکری در مورد مرگ مادر بیچاره ندارم، ولی باید معمول باشد. اگر آن‌قدر گرسنه است که حاضر است بچه‌ها را بخورد تا زنده بماند فقط، پس باز هم باید آن‌قدری حالش بد باشد که با هر چپ و راست شدن اشتباهی و اتفاقی اندامش بتواند مرگ را تجربه کند.و آخرین بچه زنده بماند.نه آسوده هم، همان‌جا که برای اولین بار از مادر بچه‌خوارش پس افتاده، نه، در دهانش. آخرین بچه‌ای که وقتی داشته فرو می‌رفته به راه‌های بی‌بازگشت معده و روده‌ی مادر تازه آزاد شده‌اش، در دهان مادرش، مرگ دندان‌های او را حس کرده بر تیره‌ی نازک گردن خودش.همان‌جا میان دندان‌های جسم بی‌جان مانده و گریه کرده. زار زده و دست و پای بی‌جانش را این‌طرف و آن‌طرف، بر زبان‌ و دندان‌های مادرش کشیده. و تکان‌های خواهر حالا تو بدن مادرش را هم حس کرده که دارد تو راه گلوی مادر جان می‌دهد. هنوز آخرین خویشاوندش زنده است و هنوز خودش در پناه مادرش، در سخت‌ترین و کشنده‌ترین عنصر دفاعی مادرش سالم است. درد دارد، جای دندان‌ها کمی رو بدن نرم تازه زاده شده‌اش مانده دردآور بوده. ولی خوب است، قلبش مرتب می‌زند و نفسش راحت می‌رود و می‌آید.و بعد، بعد که دیده چیزی برای ترسیدن نیست، که مادر دیگر زنده‌ نیست، غریزه‌اش آرام گرفته و خوابیده. یکی دو ساعتی را بعد از زاده شدن و تقلا برای زنده‌گی و بقا، تخت گرفته خوابیده رو زبان مادر و وقتی بیدار شده بالاخره، از گرسنه‌گی، از گرسنه‌گی زیادش، شروع کرده به لیسیدن بزاق هنوز لزج تو دهان مادر، سیر نشده و باز لیسیده و بعد احساس کرده دارد تکان‌های شدید و سختی می‌خورد و هی کوبیده می‌شود به لثه‌ها و دندان‌های مادر.صدای وحشی لاش‌خورها را شنیده که مادرش را تکه‌تکه کرده‌اند. گوش‌هاش را کنده‌اند و نیش کشیده‌اند و از لای استخوان‌هاش گذشته اند و بچه‌های هنوز هضم نشده را هم بیرون کشیده‌اند و بلعیده‌اند. بچه‌ی آخر ولی همان‌طور مانده تو دهان مادر و جا خوش کرده. زنده مانده تا روزها بعد در لاشه‌ی مادرش. بوی گوشت شقه‌شده‌ی مادرش مدام خورده به مشامش و گرسنه‌ترش کرده، آن‌قدر گرسنه که گاز زده به زبان مادر، آن‌قدر گرسنه که تا آخر عمر بوی گوشت لذیذ مادرش مانده زیر زبانش. تا آخر عمر.و بعد؟ بعد هرطور شده نجات پیدا کرده. زنده مانده و بزرگ شده و خودش مادر شده و گرسنه‌گی‌ش بارها و بارها در طول عمر کوتاهش باعث شده دندان‌هاش را کلید کند رو هم و چشم‌هاش را درشت کند.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 11:31:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت رمان با داستان کوتاه چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-q0dnftpjtf5g</link>
                <description>رمان و داستان کوتاه دو قالب محبوب در ادبیات هستند که هر کدام ویژگی‌های منحصر به فرد خود را دارند. رمان‌ها معمولاً داستان‌های طولانی‌تری دارند که به توسعه شخصیت‌ها و پیچیدگی‌های داستانی می‌پردازند، در حالی که داستان‌های کوتاه به دلیل محدودیت در طول، معمولاً بر یک موضوع یا لحظه خاص تمرکز دارند.به طور کلی این‌که یک تفاوت رمان با داستان کوتاه چیست؟ موضوعی است که باید از نویسندگان بپرسیم. هر نویسنده بسته به عادت‌ها و خصوصیات اخلاقی و روحیاتی که داشته است، داستان‌هایش را به گونه‌ای متفاوت می نوشته است. همین باعث تفاوت زیاد داستان‌ها با یک‌دیگر شده و در نتیجه دسته‌بندی رمان و داستان کوتاه رخ داده است.بسیاری از نویسندگان مشهور عادات نوشتاری منحصر به فردی دارند. برای مثال، همینگوی اغلب ایستاده می‌نوشت و مارک تواینو جرج اورول ترجیح می‌دادند درازکش نوشتن را انجام دهند. نویسندگی مهارتی است که با تمرین و ممارست زیاد به دست می‌آید. بسیاری از نویسندگان بزرگ با نوشتن مداوم و مطالعه‌ی آثار دیگران به مهارت‌های خود صیقل داده‌اند. همین نیز باعث تاثیرگیری از دیگر نویسندگان شده و تفاوت رمان با داستان کوتاه را پدید آورده است.یا برای مثال‌های بیشتر خوب است بدانید نویسندگان معمولاً پیش‌نویس‌های متعددی از کار خود تهیه می‌کنند. برای مثال، جی.کی. رولینگ برای نوشتن هر کتاب از سری هری پاتر، پیش‌نویس‌های بسیاری را رد کرده است.برخی نویسندگان تنها در زمان‌های خاصی از روز می‌نویسند. فرانتس کافکامعمولاً شب‌ها می‌نوشت زیرا روزها کار دیگری داشت.رمان چیست؟رمان، یک نوع ادبیات داستانی است که به صورت طولانی‌تر از داستان‌های کوتاه نوشته می‌شود. در رمان، شخصیت‌ها، مکان‌ها، و داستان‌ها به تفصیل توصیف می‌شوند. این ژانر ادبی معمولاً شامل عناصری نظیر توصیف زمان و مکان، کشمکش‌ها، نقاط اوج، و شخصیت‌های پیچیده می‌شود.تعداد کلمات در یک رمان متفاوت است و بسته به نوع رمان و سبک نویسنده متغیر می‌شود. به طور کلی، تعداد کلمات در رمان‌ها به شرح زیر است:داستان کوتاه: زیر ۷۵۰۰ کلمهناولت: بین ۷۵۰۰ تا ۱۷۵۰۰ کلمهرمان کوتاه یا ناولا: بین ۱۷۵۰۰ تا ۴۰ هزار کلمهرمان: بیش از ۴۰ هزار کلمه (معمولاً بین ۵۰ هزار تا ۷۰ هزار کلمه)عناصر رمان چیست؟رمان‌ها عناصر مشترکی دارند که به توسعه داستان کمک می‌کنند. این عناصر عبارت‌اند از:شخصیت‌ها: شخصیت‌های اصلی و فرعی که داستان را پر می‌کنند.توصیف زمان و مکان: تعیین محل و زمان رخ‌دادهای داستان.طرح تناقضات و نقاط اوج: کشمکش‌ها و نقاط برجسته داستان.جزئیات: توصیف‌ها و جزئیات که داستان را زنده می‌کنند.نتیجه: پایان داستان.تاریخ شروع ژانر رمان در ایران برای چه زمانی است؟نخستین رمان ایرانی توسط میرزا فتحعلی آخوندزاده در سال ۱۲۵۳ با نام “ستارگان فریب‌خورده” نوشته شد. از آن زمان تا قرن بیستم، نگارش رمان‌های تاریخی با دستمایه‌های ملی و هویت ملی در ایران رواج داشت.تاریخ شروع ژانر رمان در جهان برای چه زمانی است؟اولین رمان در جهان، به نام “دن کیشوت”نوشته‌ی نویسنده‌ی اسپانیایی میگل دو سروانتس است. این رمان کلاسیک، در سال ۱۶۰۵ منتشر شد و داستان شوالیه‌ای نجیب و مهربان به نام دن کیشوت را روایت می‌کند. دن کیشوت، که خود را یکی از قهرمان‌های کتاب‌هایی می‌پندارد که خوانده، قصد دارد با دفاع از مظلومان و برقراری عدالت، در سراسر جهان به رستگاری برسد. این رمان به عنوان یکی از مهم‌ترین آثار ادبیات داستانی جهان شناخته شده است.در ادبیات فارسی، نیز ترجمه‌های معروفی از این رمان وجود دارد. از جمله ترجمه‌های محمد قاضی، ذبیح‌الله منصوری و کیومرث پارسا. این رمان همچنین به عنوان موضوع فیلم‌ها و نقاشی‌های معروفی نیز مورد استفاده قرار گرفته است.داستان کوتاه چیست؟داستان کوتاه یک گونه از ادبیات داستانی است که به طور خلاصه، ماجرا و حوادث را در حجم بسیار کمتری نسبت به رمان یا داستان بلند روایت می‌کند. در داستان کوتاه، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و در شاخ و برگ دادن به موضوعات مد نظرش محدودیتی در تعداد کلمات ندارد.عناصر داستان کوتاه چیست؟عناصر داستان کوتاه شامل موارد زیر است:پیرنگ: خط داستانی و ساخت و پرداخت کنش‌های داستان.شخصیت‌ها: شخصیت‌های اصلی و فرعی که داستان را پر می‌کنند.درون‌مایه (تم): موضوع اصلی یا پیام داستان.زاویه دید: چشم‌اندازی که داستان از آن روایت می‌شود.کشمکش: تعارضات و موانعی که در مسیر شخصیت‌ها قرار دارد.بزرگ‌ترین داستان کوتاه نویسان چه کسانی بوده‌اند؟برخی از بزرگ‌ترین نویسندگان داستان کوتاه در ایران عبارت‌اند از:محمدعلی جمالزاده: که به عنوان پدر داستان نویسی نوین فارسی شناخته می‌شود.صادق هدایت: نویسنده‌ی مشهور ایرانی که با آثاری چون «بوف کور» شهرت جهانی یافت.هوشنگ گلشیری: که با آثاری مانند «نیمه تاریک ماه» شناخته می‌شود.اولین داستان کوتاه در چه زمانی نوشته شده؟اولین داستان کوتاه به شیوه‌ی امروزی در ایران توسط محمدعلی جمالزاده نوشته شده است. او این داستان را اولین بار در جمع اعضای گروه نویسندگان کاوه در آلمان، موسوم به کمیته ملیون ایرانی خوانده است. این داستان، که به نام «فارسی شکر است» شناخته می‌شود، نقطه‌ی عطفی در ادبیات داستانی ایران به شمار می‌رود و آغازگر داستان‌نویسی مدرن در ایران است.آخرش تفاوت رمان با داستان کوتاه چیست؟تفاوت داستان کوتاه و رمان به جز در حجم آن‌ها، در موارد زیر نیز وجود دارد:طول و مدت مطالعهرمان:رمان‌ها طولانی‌تر از داستان‌های کوتاه هستند و معمولاً در چندین نوبت مطالعه می‌شوند. داستان کوتاه: داستان‌های کوتاه معمولاً در یک نشست خوانده می‌شوند.پیرنگ و طرحرمان: رمان‌ها شامل یک طرح اصلی پیچیده‌تر هستند و می‌توانند زیرمجموعه‌های مختلفی از یک طرح را در خود داشته باشند. داستان کوتاه: داستان‌های کوتاه معمولاً یک طرح اصلی را روایت می‌کنند و دامنه آن‌ها محدود‌تر است.شخصیت‌پردازیرمان: در رمان‌ها، شخصیت‌ها و وقایع با توصیفات طولانی‌تری توصیف می‌شوند. داستان کوتاه: در داستان‌های کوتاه، شخصیت‌ها و وقایع با توصیفات کمتری روایت می‌شوند.زمان محدودداستان کوتاه: داستان‌های کوتاه معمولاً برشی از زندگی یک یا چند شخصیت را روایت می‌کنند. رمان: رمان‌ها می‌توانند یک دوره زمانی طولانی‌تر را پوشش دهند و بر روی چندین شخصیت متمرکز شوند.نویسندگی را با رمان شروع کنم یا داستان کوتاه؟شروع نویسندگی می‌تواند از داستان کوتاه یا رمان آغاز شود. هر دو انتخاب خوبی هستند، اما برای مبتدی‌ها، نوشتن داستان کوتاه بهترین قدم است. چرا؟ به دلایل زیر توجه کنید:آموزش عناصر داستان نویسینوشتن داستان کوتاه به شما کمک می‌کند عناصر داستان نویسی را یاد بگیرید. از توصیف زمان و مکان تا شخصیت‌پردازی و کشمکش‌ها، همه این عناصر در داستان کوتاه به کار می‌روند. با نوشتن داستان کوتاه، به تدریج با تکنیک‌های نویسندگی آشنا می‌شوید و به نوشتن رمان نزدیک‌تر می‌شوید.تجربه و تمریننوشتن داستان کوتاه می‌تواند یک تمرین مفرح‌بخش باشد. شما می‌توانید با تمرین مداوم، مهارت‌های نویسندگی خود را تقویت کنید. این تجربه به شما اعتماد به نفس بیشتری در نوشتن می‌دهد.مسابقات داستان نویسیداستان‌های کوتاه را می‌توانید برای مسابقات داستان نویسی ارسال کنید. این مسابقات می‌توانند فرصت خوبی برای شناخته شدن و انتشار آثار شما باشند.بنابراین، اگر می‌خواهید با نوشتن آشنا شوید، داستان کوتاه را انتخاب کنید. برای این‌که بیشتر با رمز و راز نویسندگی آشنا شوید می‌توانید اگر می‌خواهید نویسنده شوید باید چه‌گونه زندگی کنید؟ را هم از همین وبلاگ بخوانید.سخن پایانیبه طور کلی، داستان کوتاه معمولاً کوتاه‌تر، ساده‌تر، و مختصرتر از رمان است، و معمولاً در یک نشست خوانده می‌شود. اگر دوست دارید یک داستان را شروع کنید می‌توانید به پست اینستاگرامی شروع به نوشتن داستان پیاده‌رو نیز سر بزنید.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 13:23:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکسشن: طلوع یک فاجعه‌ی تلویزیونی محبوب</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%B4%D9%86-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-f35rnrutmihe</link>
                <description>مقدمهمن هیچ‌وقت چیزی در مورد ساکسشن نشنیده بودم، تا همین چند ماه پیش که دوستان در توییتر با شروع فصل ۴ شروع به داد و فریاد و نهیب کردند که: آی، مردم می‌دونستید جهان هستی در حال تجربه‌ی بهترین درام کل تاریخشه؟ و طبق معمول، مثل سندمن، ونزدی، کروئلا و هزارتا آشغال دیگه، حتی اون فیلم بدبخت close 2022 اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که، یه آشغال جدید داره توسط سایت‌ها و پیج‌هایی که تولید محتوا می‌کنند پروموت می‌شه، و حدس بزنید چی؟ بعد دیدن سه چهار قسمت متوجه شدم که بله، دقیقا داره همین اتفاق می‌افته.ساکسشن واقعا سریال بدی نیست، ولی قطعا عالی و فوق‌العاده و خوب هم نیست، مثلا دیدید چند نفر تو توییتر تیتراژش رو توییت کردن و گفتن هرگز ردش نکردیم و این بهترین موزیک تیتراژه و فلان؟ مشخصا باید به این دوستان تیتراژ مایندهانتر رو نشون داد تا توبه کنند. یا موزیک تیتراژ نارکوز مکزیکو. من حدس می‌زنم این واقعا فقط یه جوه، چون سریاله اون‌قدر جون نداره این همه مخاطب رو بکشونه به خودش و نگه‌شون داره.و وقتی می‌گم آشغاله، منظورم این نیست که کانر باید فلان کار رو می‌کرد یا کندال نباید اون کار رو می‌کرد یا این‌که از پایان‌بندیش خوشم نیومده (چون اصلا پایانش رو هنوز ندیدم و نخواهم دید هم، دقیقا قبل از اپیزود سوم فصل آخرش که همه براش خشتک دریدند متوقف شدم، انقد فاجعه‌بار بود تو دو اپیزود اول فصل سوم که اصلا تو بگو کوبریک ساخته باشه اپیزود سوم رو، هیچ ارزشی نداره)، منظورم اینه که از نظر ساختار درام مشکل داره، مشکل اساسی تو فیلم‌نامه که زار می‌زنه تا یکی نجاتش بده، ولی متاسفانه هیچ لوگان پولداری که با معجزات الهی واسته بالا سر سریال و درستش کنه، در گردانندگان این سریال وجود نداره.اول: پول‌دارهای ننه‌مردهسریال با یک سکانس بی‌نظیر شروع می‌شه، لوگان در حال شاشیدن و گیج و مبهوت بودن. عجب موتیف محشری فقط در ۳۰ ثانیه ابتدایی سریال پایه‌ریزی می‌شه، و در ادامه چی؟ هیچی، فصل‌ها یکی یکی میاد و می‌ره و ما نمی‌بینیم لوگان دوباره در حال خلق چنین صحنه‌ی بی‌نظیری باشه، مگر یک‌جا، روی کل سریال. انگار که کارگردان گفته باشه: به به، عجب درام مناسبی برای این‌که از تمام مهارت‌های نداشته‌م استفاده کنم و بشاشم روی تک موقعیت‌های داستانی و شخصیت‌ها و هرچیزی که دم دستم میاد. پس آقای لوگان آقا، بی‌زحمت بیا برو بشاش اولین سکانس رو فیلم‌برداری کنیم. لوگان هم گفته: بشاشم؟آره داداش، بشاش.چرا؟تو خودت نمی‌فهمی شاشت چه ثروتیه. بشاش تا فیلم‌ش رو بگیرم ببینی.این تمام درام رو، جهان‌بینی‌ش، و مکانیزم‌هاش رو در خودش داره. اون سکانس، وقتی بار اول دیدمش، منو میخ اسکرین کرد که: به به، یه سریال درست حسابی بعد از مدت‌ها. ولی هرچی جلوتر رفتیم، هیچ خبری از اون همه پتانسیل نبود، انگار تو کلاسای فیلم‌سازی به عوامل این سریال گفته باشن، نیازی نیست کل سریال رو خوب بسازید، اوپنینگ رو خوب بسازید به‌تون خروار خروار جایزه می‌دن. اینا هم گفتن ایول، بریم بسازیم. از استودیو ۲۰۰ ملیون بودجه ۳ ماه وقت گرفتن، و ۱۹۹ ملیونش رو توی ۵۹ روز خرج ساخت همون سکانس کردن و برای ساخت بقیه‌ی اپیزودای سریال رفتن سراغ فیلمای آرشیوی و هرجوری تونستن چسبوندن‌شون به هم.خود کاراکترها هم توی دنیای سریال همین‌اند، سریال مدام باید یاد ما بیاره که، ببین، اینا یه سری پولدار آمریکایی‌اند که به راحتی میلیارد میلیارد خرج انتقام و ماجراجویی می‌کنند و کک‌شون هم نمی‌گزه‌ها، پس حواست باشه اینا چقدر پولدارن، خیلی پولدارن، خیلی. ولی فضاسازی سریال؟ حتی از آشغال‌ترین درام‌های تصویری هم ضعیف‌تره، هیچ فضاسازی‌ای شکل نمی‌گیره، حتی یک لحظه نیست که شما فکت بیفته از این‌که بله بله، من واقعا دارم داستان یه سری آدم پولدار رو می‌بینم که بابا پشمام، چقدر اینا پولدارن آخه، فاک، اینا حتی خدا رو هم می‌تونن بخرن. هیچی. حتی فضاسازی همین یادداشتکی که من دارم برای اون سریال می‌نویسم هم بیشتر از اون سریاله.مثلا شما به الگوی ساختاری ۹۰ درصد موقعیت‌های داستان توجه کنید:یه شخصی، یه‌جایی، تو یه ساختمون خفن یا یخ قصری چیزی، تولدشه، جشن گرفته، یا داره عروسی می‌کنه. بنابراین می‌ریم یه قصری چیزی که خیلی هم گنده باشه رو اجاره می‌کنیم، کلی هم خدم و حشم می‌ریزیم توش، می‌گیم بله، بفرمایید: زندگی پولدارانه. حقیقتا بذارید قه‌قه بزنم و روده‌بر بشم از این همه حماقت شورانرها، چون این کار رو جوری با اصرار هر اپیزود و هر اپیزود انجام می‌دن، انگار بن افلک به‌شون توصیه‌های سری کرده که یا این کارا رو بکنید، یا جنیفر رو می‌ندازم به جون‌تون، اونم در حالی که کاستوم بت‌من پوشیدید. لوگان و چهارتا بچه‌هاش و دادمادش و اون گرگ دراز رو می‌ندازن توی لوکیشن و می‌گن: بسم‌الله، برید رندوم با هم یه چهارتا دیالوگ بگید، تا تهش با یه توییست آبکی، لوگان رو برنده‌ی اصلی ماجرا و بقیه‌تون رو احمق جلوه بدیم.حتی در فصل یک و دو سریال، شخصیت لوگان یه نیم‌چه ابهت ریزی داره، ولی وقتی می‌رسیم به پایانش این الگوی مسخره و احمقانه، کم‌کم باهوش بودن و زیرک بودن و کاریزمای لوگان رو هم به نابودی می‌کشونه و فقط به مخاطب توهین می‌کنه که: هه هه هه، ببین بازم کشوندمت تو یه مهمونی دیگه تا برات همون چرت‌وپرتا رو تعریف کنم؟ خوشت میاد؟ حال می‌ده؟ فشار بخور عقب مانده.دوم: همه برای یکی، یکی برای برگه‌های سفیدشخصیت توی سریال مهم‌ترین بخششه، قبول ندارید؟ برید دوباره اون بریکینگ بد و گیم‌ آف‌ ترونز کوفتی رو نگاه کنید، برید ببینید چطور شخصیت‌ها هربار و هربار کار درست رو می‌کنن و باعث می‌شن شگفت‌زده بشید. کار درست یعنی چی؟ یعنی این‌که در موقعیتی که باید با مشکلات رو‌به‌رو بشید، سریال به بعد از رو‌به‌رو شخصیت با مشکل‌ و ادامه ماجرا کات نزنه، بلکه بمونه و همون مشکل و رو‌به‌رو شدن شخصیت کوفتی رو روایت کنه.ساکسشن که تو انجام این‌کار بی‌نظیره واقعا، مثلا کودتای کندال تو هیئت مدیره به خاطر هیچی، عملا هیچی به سرانجام نمی‌رسه، باز، کودتاش با استوویی هم براش همین‌ اتفاق می‌افته، یه گوزن وسط جاده، همه چیز رو به نابودی می‌کشه، و بعدتر، بامزه‌ترینش این‌جاست، خوب گوش کنید، یک فصل کامل، یک فاکین فصل کامل، قراره ببینیم کندال و لوگان چطور با هم می‌جنگند، و سریال در نهایت چی رو نشون‌مون می‌ده؟ هیچی رو، اصلا یادش می‌ره که همچین اتفاقی افتاده. و یه‌خورده یه‌خورده همه‌چیز رو سروسامون می‌دن، تا به مخاطب عزیز عرض کنند که، ببخشید تو پایان‌بندی فصل دو به‌تون گفتیم قراره کندال و لوگان پوست هم دیگه رو بکنند، ولی فعلا نمی‌تونیم این کار رو بکنیم، چون وکیلای خبره‌مون رفتن با استودیو حرف زدن، و با نشون دادن آمار تیم مارکتینگ بی‌نظیرمون، متقاعدشون کردن سریال رو برای یک فصل دیگه تمدید کنیم. پس اون رودررویی خفن دیگه در کار نیست، وقت‌تون رو هدر دادیم، علاف‌تون کردیم، ولی اصلا نگران نباشیدها، یه ایده بهترتر داریم، همه‌ی بچه‌ها در برابر یک پدر.به کلمه‌ای به اسم عواقب فکر کنید. عواقب در این سریال هیچ‌جایی نداره مهم نیست کی چیکار می‌کنه، هیچ‌کس قرار نیست تاوان بده، چون همه مثل سگ پول‌دار هستند. و در نتیجه؟ فیلم‌سازا به خودشون می‌گن: اوکی بابا، هرکاری دوست داشته باشیم می‌کنیم ته‌ش هم با پول داشتن دیگه، سروته‌ش رو هم میاریم. واقعا لایق کلمه‌ی شاهکار، نه؟فقط یه اشاره دیگه بکنم به این‌که چطور این سریال هیچ احترامی برای مای مخاطب قائل نیست، و هرجا که نیازه منطق داستان رو به هم می‌زنند تا محتوایی که ندارند رو با یک اجی مجی لاترجی و قربانی کردن یک عدد «اینا پولدارن دیگه» پر کنند. تو فصل چهار، شوان و کندال و داداش کوچیکه، دارن روی یه برند جدید کار می‌کنند برای خودشون که یک‌دفعه در یک واقعه‌ی الهی تاریخی، خبر می‌رسه که پیرس داره می‌فروشه، پیرس؟ پیرس مگه قضیه‌ش کنسل نشده بود؟ مگه اون خانواده کلا از قیافه و ریخت شما روی ها خوش‌شون نمی‌اومد؟ مگه وقتی حاضر بودید ۲۰ میلیارد بدید تصمیم نگرفته بودن نفروشن؟ پس چرا دارن حالا می‌فروشن؟ سهام‌شون ریخته، ای بابا، چه بد، ولی صبر کن ببینم، تا جایی که یادمه بچه‌های روی، تو اون جلسه آشنایی، بی‌لیاقتی‌ خودشون رو اثبات کرده بودند و سریال دو سه اپیزود سر ماجرای خرید پیرس و شکست خوردن‌ش برامون تلف کرده بود، پس چی می‌شه که این‌جا توی فقط ۳۰ دقیقه همه چیزها می‌افته رو سرعت و فقط با بالا پایین کردن قیمت می‌شه پیرس رو که دست یه خانواده به شدت عنق و تو سوراخ هیچ‌کسی نروست رو خرید؟ آهان، اگه این‌جوری نشه پس چجوری بشه؟ جز با رخ دادن همین یه اتفاق خاص و منحصر به فرد از بین تمام احتمالات داستانی نمی‌شد تف کرد تو صورت مخاطب و به‌ش توهین کرد؟ خب تو این یه مورد با ساکسشن موافقم. تف.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 13:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتوا چیست؟ | و به چه محتوایی محتوای خوب می‌گویند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/mohtavayekhoob-hcisxrmbdkoz</link>
                <description>یک مثال خیلی خیلی کلیشه‌ای در دنیای بازاریابی محتوا می‌گوید: صفحه‌ی دوم گوگل بهترین جا برای پنهان کردن جنازه است.حالا می‌دانید چه چیزی را اصلاً نمی‌شود در گوگل پنهان کرد؟ «محتواهای خوب» را. و دقت کنید که محتوا را جمع بسته‌ام: محتواها. البته این خیلی هم گفته‌ی من نیست. این اصطلاح را از یکی از سخنرانی‌های سجاد بهجتی برداشته‌ام.درواقع تنها کاری که می‌شود برای بالا بردن رتبه سایت در گوگل انجام داد، تولید و انتشار «محتواهای خوب» برای «مخاطبان» است.بنابراین هر مقاله‌ای را دیدید که ادعا می‌کرد صدهاهزار روش قطعی برای بالا بردن رتبه سایت در گوگل را می‌شود در آن یافت و سریعاً با آسانسورش رسید به صفحه‌ی اول، درش را ببندید و فرار کنید.چون دارد پرت و پلا می‌گوید، و فقط و فقط بچسبید به تولید محتواهای خوب تا سایت‌تان صفحه‌ی اول گوگل را فتح کند. (ای بابا، خودم که دارم همین را می‌گویم، صبر کنید، کجا فرار کردید؟)محتواهای خوب را چطور بشناسیم؟شناختن محتواهای خوب کار چندان سختی نیست. اگر شما تعریف این دو واژه یعنی «محتواها» و «خوب» را بشناسید. وقتی تعریف این دو را بدانید خودبه‌خود می‌توانید یک محتوای خوب را از غیرخوبش تشخیص بدهید.محتوا چیست؟اول از همه بیایید با هم به این سوال پاسخ دهیم که اصلاً محتوا در سایت یعنی چه؟هر چیزی که در یک سایت، بتوان ادراک کرد (مانند تصاویر گرافیکی، موسیقی، موشن گرافی، افکت‌های گرافیکی و البته متن) یا با آن تعامل داشت (مانند دکمه‌های ثبت نظر یا لایک، فهرست، لینک‌های مختلف و...) محتوا نامیده می‌شود.خیلی ساده‌تر بگویم، سایت شما جز محتوا چیزی نیست. برای همین به جای این‌که از «محتوای خوب» حرف بزنم از «محتواهای خوب» حرف زدم. چرا که اگر شما در سایت‌تان مهم‌ترین متون دنیا را هم منتشر کنید، اما سایت شما از لحاظ گرافیکی محتوای خوبی نداشته باشد، خیلی بعید است که مخاطب‌های زیادی شما را دنبال کنند. بالأخره ما انسانیم، عقل‌مان هم به چشم‌مان است. اگر پیتزا را هم برای‌مان تو یک مغازه‌ی درب‌وداغان، بوگندوی، چرک و کثیف، که نورش کم است و در فضایش آهنگ جواد یساری در حال پخش شدن است، جلوی‌مان بگذارند، احتمالاً نمی‌خوریم. حتی اگر بخوریم هم دیگر هیچ‌وقت برای بار دوم سراغ این مغازه نمی‌رویم. البته ممکن است این مغازه شب‌ها در خواب خودش سراغ ما بیاید.درست مانند مدرسه. همیشه دبیرهای فیزیک بدعنق‌ترین دبیرهای تاریخ بودند. اما از آن طرف درس‌شان چیزهای شگفت‌انگیز و جالبی هم داشت. در عوض بهترین و بشاش‌ترین و بگوبخندترین دبیرها، دبیرهای پرورشی بودند. ولی چه چیزی یادمان می‌دادند؟ آناناس.خوب بودن یعنی چه؟اما برویم سراغ واژه‌ی دوم: خوب. تا این‌جا فهمیدیم محتوا یعنی چه، حالا بگذارید بفهمیم چه محتوایی خوب است؟محتوای خوب برای مخاطب، یعنی محتوایی که دو ویژگی داشته باشد:１. لذت بردن２. کشف کردنفلاسفه یونان باور داشتند فقط یک نوع لذت وجود دارد. لذت دانایی. درواقع کشف کردن و لذت بردن هر دو، دو سر یک طناب‌اند.１. زمانی که شما چیزی کشف می‌کنید لذت می‌برید.２. زمانی که شما لذت می‌برید، چیزی کشف کرده‌اید.بنابراین هرجا لذت باشد، کشف نیز وجود دارد. و هرجا کشف باشد لذت بردن. البته شاید غیرمنطقی به نظر برسد. در ادامه بیشتر راجع‌به این موضوع حرف می‌زنیم.لذت بردن و کشف کردن در محتوافرض کنید در گوگل سرچ می‌کنید: چرا موهایم میریزد؟به اولین سایتی که می‌بینید می‌روید و با چنین متنی مواجه می‌شوید:پزشکان می‌گویند اینترنت بد است. بیماران نباید در مورد مسائل پزشکی از اینترنت استفاده کنند. اینترنت پر است از اطلاعات غلط. اینترنت بد است. از آن استفاده نکنید.اگر این مقاله دو صفحه باشد، چه‌قدر امکان دارد که آن را تا انتها بخوانید؟ بعید می‌دانم کسی پیدا بشود که حاضر شود چنین مقاله‌ای را بخواند. چون دارای دو ویژگی اصلی محتوای خوب نیست. مخاطب نه از آن لذتی می‌برد، و نه چیزی از آن کشف می‌کند.حالا به این متن نگاه کنید:حتماً شما هم مثل خود من به جای این‌که سراغ کلینیک پزشکی بروید و ببینید چه مشکلی دارید وسوسه شده‌اید تلفن همراه‌تان را بردارید و از اینترنت سوال کنید: موهام واسه چی می‌ریزه؟ معده‌م چرا می‌سوزه؟ این خال‌های روی پوست دستم چرا می‌زنه؟ و اینترنت هم بلافاصله جواب همیشگی‌اش در مورد بیماری‌ها را رو می‌کند: «متاسفانه مریضی مهلک و کشنده‌ای دارید». حالا شما می‌پرسید چرا پزشکان از اینترنت خوش‌شان نمی‌آید؟البته متن بالا متن خوبی نیست و خیلی هم جای کار دارد. اما احتمالا شما نمونه‌ی دوم را بیشتر از نمونه‌ی اول ادامه نخواهید داد؟ چون سعی نمی‌کند مستقیماً به شما بگوید پزشک‌ها چرا از اینترنت خوش‌شان نمی‌آید. و چرا نباید در مورد مسائل پزشکی سراغ اینترنت بروید. به‌جای آن شروع می‌کند به گپ زدن صمیمانه و غیرمستقیم با شما، در مورد همین موضوع.کشف کردن کجای این ماجرا است؟وقتی محتوایی پدید می‌آورید، که در آن همه‌چیز رو نیست. یا درواقع همه‌چیز به بدیهی‌ترین و سطحی‌ترین شکل ممکن بیان نشده، محتوایی فراهم کرده‌اید که فرد به عنوان مخاطب، می‌تواند چیزهایی از آن کشف کند.دقیقاً مانند جنجالی‌ترین فیلم‌های سینما که طرفداران مدام در موردشان حرف می‌زنند و نظریه‌پردازی می‌کنند تا متوجه شوند که فیلم می‌خواهد چه چیزی را به آن‌ها بگوید. درست مانند ایستراگ‌ها در یک بازی ویدیویی، وقتی که مردم تا مرز از دست دادن چشمان‌شان در دنیای بازی چرخ می‌خورند تا پنهان‌ترین ایستراگ‌های سازندگان بازی را کشف کنند.ما از کشف کردن لذت می‌بریم. به خاطر نیروهای روانی زیادی که این عمل در ما فعال می‌کند. نیروهایی مانند احساس تسلط، مالکیت و موفقیت.در متن اول همه چیز به سطحی‌ترین شکل ممکن گفته می‌شود. در حالی که در متن دوم سعی شده خود مخاطب به کشف آن‌چه نویسنده قصد گفتنش را دارد دست پیدا کند.لذت بردن چه جایی دارد؟ابتدا بیایید کمی راجع‌به ماهیت لذت بردن حرف بزنیم.لذت چیست؟دقیقاً هربار که لذت می‌بریم نیز به کشفی جدید می‌رسیم. چرا؟ بیایید نیروهای روانی انسان را تنزل بدهیم به دو نیرو:１. احساس خوب２. احساس بدچه زمانی احساس خوب داریم و چه زمانی احساس بد؟فرض کنید در بچگی یا خردسالی، با خانواده به طبیعت رفته بودید. هوا سرد بوده و خانواده آتش روشن کرده. شما تا قبل از آن هیچ‌وقت آتش ندیده بودید. بنابراین چیزی برای کشف کردن در حال حاضر وجود دارد. یک لحظه خانواده حواس‌شان از شما پرت می‌شود و شما به سمت آتش می‌روید، دست‌تان را می‌کنید لای هیزم‌ها و به شدت می‌سوزید.این موقعیت برای شما تشکیل یک خاطره‌ی ناایمن را می‌دهد. چیزی که نیاز به بقای شما، به شما حکم می‌کند دیگر هرگز تجربه‌اش نکنید. و آن خاطره را تا حدی که می‌تواند برای‌تان بزرگ و بزرگ‌تر می‌کند. شب و روز آن را به خاطر می‌آورید. می‌ترسید و می‌لرزید. شب‌ها کابوسش را می‌بینید. و خاطره به طور طبیعی هزاران بار با جزئیات فراوان در ذهن‌تان تکرار می‌شود. نه تنها شما این خاطره را به بهترین شکل به خاطر می‌سپارید، که مدام چیزهای مربوط به این خاطره شما را به یاد همان خاطره می‌اندازند.در چنین حالتی تنها چاره‌ی شما برای فرار از کابوس‌های شبانه‌روزی‌تان چیست؟ این‌که دیگر هرگز با آتش یا چیزهای مربوط به آن خاطره مواجه نشوید. مثلاً طبیعت و شب و هوای سر ممکن است در شما وحشت بیافریند. چون به آن خاطره ربط دارند.در نهایت یک احساس بد در مورد یک تجربه برای شما به وجود می‌آید. حالا فرض کنید همان شب، همه چیز خوب پیش می‌رفت، دست شما نمی‌سوخت و شما حسابی از طبیعت لذت می‌بردید. عکس این اتفاق می‌اُفتاد. یک خاطره‌ی ایمن شکل می‌گرفت، که احساس خوبی نسبت به آن تجربه را در شما به وجود می‌آورد.لذت بردن از محتواحالا بیایید ببینیم ما چطور لذت می‌بریم، و چطور اذیت می‌شویم. دقیقاً زمانی لذت می‌بریم که آن‌چه در حال ادراکش هستیم (مثل عکس، موسیقی، متن و...) برای ما یادآور تجربه‌های خوب هستند. و وقتی لذت نمی‌بریم که یادآورد تجربه‌های بد.چند سال پیش یک توییت در توییتر منتشر شده بود، متن آن تقریبا این است:وقتی از کنار حاشیه‌های فرش می‌گذرید پاتون رو روشون نذارید، اینا یه روزی پیست اتومبیل‌رانی بچگی‌های ما بودن.این توییت حسابی فراگیر شد. آن‌قدر که از مرزهای توییتر گذشت و در تمام شبکه‌های مجازی دیگر و هرجایی که فکرش را بکنید بازنشر شد. چرا؟ به این دلیلی که یادآور یک تجربه خوب و ایمن در زندگی اکثر بچه‌های دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ بود. برای همین لذت‌بخش بود و فراگیر شد. هرچیزی که به گونه‌ای یادآور یک تجربه فراگیر مشترک باشد که احساس خوبی را در ما برمی‌انگیزد. محتوای شما را لذت‌بخش خواهد کرد.همه‌ی محتواها باید خوب باشندهمانطور که گفتیم همه‌ی سایت شما است. بنابراین همه‌ی سایت شما باید خوب باشد. یعنی مخاطب باید در تمام سایت شما تجربه‌های لذت بخشی را از سر بگذراند و با کشف چیزهایی جدید از سایت شما بیرون برود.اگر قرار است یک عکس در سایت‌تان قرار دهید، بهتر است از لحاظ بصری زیبا باشد، و علاوه بر آن مخاطب بتواند از آن چیز تازه‌ای کشف کند. حتی رابط کاربری سایت شما نیز باید همین کار را بکند. و هرچیز دیگری که مخاطب در سایت شما با آن سر و کار دارد.سخن آخریادتان باشد که گوگل هیچ وقت محتواهای خوب را نادیده نمی‌گیرد. تنها سایت‌هایی که او در رتبه‌بندی‌اش آن‎‌ها را به قعر نتایج می‌فرستد سایت‌هایی هستند که محتواهای خوبی ندارند.سعی کنید علاوه بر این‌‌که به دنبال یادگیری تکنیک‌هایی برای افزایش رتبه سایت در گوگل هستید، روی تولید محتوای خوب نیز تمرکز کنید.اگر شما هم نظری راجع‌به این‌که محتوای خوب چیست و چه چیزی نیست دارید حتما برای من در قسمت نظرات بنویسید. خوشحال می‌شوم راجع‌به این موضوع با یک‌دیگر بیشتر صحبت کنیم.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 11:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر می‌خواهید نویسنده شوید باید چه‌گونه زندگی کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/writer-rpzpk1hr1ztw</link>
                <description>خوشحال می‌شوم به‌تان بگویم که اگر در فکر نویسنده شدن هستید همین حالا این فکر چرت و پرت و دری‌وری را از ذهن‌تان بیرون کنید. نویسنده شدن اصلاً شبیه به آن چیزی که فکر می‌کنید نیست. (اگه می‌خواید بدونید چه‌طوری‌یه می‌تونید به پیج اینستاگرام من یه سری بزنید). درواقع زندگی مثل آدم‌هایی که شب و روز در حال خلق دوست‌داشتنی‌ترین داستان‌های شما هستند، بیش از اندازه سخت است.از روی ظاهر قضاوت نکنیدبه ظاهر جورج آر آر مارتین نگاه نکنید، این تپل بامزه، در راه خلق بازی تاج و تخت و تمام چیزهای وابسته‌ی دیگر به آن تقریباً پاره شده است. ممکن است فکر کنید، جوروج آر آر مارتین حتماً زندگی هیجان‌انگیز و خوبی دارد، اما اصلاً این‌طور نیست. شما در حال قضاوت کردن او از روی رمان‌ها و داستان‌هخای هیجان‌انگیزش هستید. اما این کاری نیست که باید بکنید. به شما می‌گویم برای درک زندگی یک نویسنده باید چه‌کار کرد:برای این‌که زندگی یک نویسنده را درک کنید، باید یاد بگیرید چه‌طور عزیزترین اشخاص زندگی‌تان را برنجانید.راجع‌به زندگی نویسندگان تحقیق کنیدممکن است این حرف من را قبول نداشته باشید. اشکالی هم ندارد به شما این کتاب را معرفی می‌کنم: آداب روزانه نوشته‌ی میسن کاری کتابی است راجع‌به آداب روزانه‌ی کاری یک سری از مشهورترین و مهم‌ترین اشخاص دنیا، که از قضا تعداد زیادی از این افراد نویسنده‌های جاودانه‌ی ادبیات هستند. بروید و این کتاب را بخوانید و از چیزهایی که می‌خوانید شگفت زده شوید.الگوی کلی زندگی نویسندگان چیست؟اما اگر حوصله‌ی خواندن این کتاب را ندارید اشکالی ندارد. من این‌جا برای‌تان یک روز از زندگی یک نویسنده را آورده‌ام. آن را بخوانید و لذت‌بخش بودنش را قضاوت کنید:۷:۳۰ از خواب بیدار می‌شود.تا ساعت ۸ صبحانه‌اش را خورده و گرمکن ورزشی پوشیده.ساعت ۸ به خیابان می‌زند تا حداقل ۱۵ دقیقه بدود تا بدنش توانایی نشستن بی‌وقفه پشت میز را داشته باشد.۸:۳۰ به خانه برمی‌گردد و دوش می‌گیرد.۹:۰۰ نشسته است سر میز کارش.تا ساعت ۱۳:۰۰ موفق می‌شود ۱۰۰۰ کلمه از داستانش را جوری بنویسد که دوست دارد.۱۳:۰۰ به آشپزخانه می‌رود تا صدای شکمش را خفه کند.۱۳:۳۰ به قدری خسته شده که انگار با تریلی از رویش رد شده‌اند، پس می‌خوابد.۱۴:۰۰ یک دفعه ساعت کوک کرده‌اش زنگ می‌زند و از خواب عمیق و ناز بیدارش می‌کند.۱۴:۰۰ شروع می‌کند به خواندن کتابی که دیروز نصفه رهایش کرده بود.تا ساعت ۱۸:۰۰ موفق شده ۱۰۰ صفحه کتابی را که هر روز باید بخواند را با بدبختی تمام کند.۱۸:۰۰ لباس می‌پوشد و چون حالش از خانه و کتاب و کلمه به هم می‌خورد می‌زند در دل شهر.۱۸:۳۰ حالا در دل شهر است، اما هرجا می‌رود و هرچه می‌کند فکر این‌که فردا باید در آن چهارساعتی که پشت میز نشسته چی بنویسد دست از سرش برنمی‌دارد.۱۹:۰۰ به کافه‌ای می‌رود که پاتوق نویسنده‌ها و خواننده‌های جدی ادبیات است.۱۹:۱۵ شخصی او را شناخته است و ازش می‌خواهد تا به او یک امضا بدهد. ولی هیچ کتابی از او به همراه ندارد و خواهش می‌کند روی دستش را امضا کند.۱۹:۱۶ با اکراه امضا کرده است و دعا می‌کند این شخص زودتر گورش را از سر میزش گم کند.۱۹:۱۶ آن شخص هنوز نرفته است و حالا دارد راجع‌به کتابش (که او شک ندارد حتی یک کلمه از کتاب را هم نخوانده) نظرات سطحی و مبتذل می‌دهد.۱۹:۲۹ آن شخص بالأخره بعد از گرفتن یک سلفی، قبل از این‌که از دست حرف‌های احمقانه‌ی او مجبور به خودکشی شود، از سر میزش کنار می‌‍رود.۱۹:۳۰ بلافاصله یک نفر دیگر سر میزش آمده است، این یکی کتاب‌هایش را خوانده است و حسابی هم آدم فهمیده‌ای‌ست. اما از او پرسیده در حال نوشتن چه کتابی است؟ و حالا او دارد با خودش کلنجار می‌رود تا که در برابر پاسخ به این سوال که در حال نوشتن چه چیزی است مقاومت کند. چون می‌داند اگر داستان را برای این آدم تعریف کند تمام شوق و ذوقش فروکش می‌کند و فردا صبح باید مثل بز به صفحه‌ی سفید خیره شود و هیچ چیزی برای نوشتن نداشته باشد. چون داستان را تعریف کرده و هیجان نوشتنش از بین رفته.۲۰:۰۰ بالأخره توانسته بدون لو دادن داستانی که در حال نوشتنش است از کافه بیرون بیاید و حالا به سمت یک رستوران برای ساکت کردن دوباره‌ی صدای شکمش راه می‌اُفتد.۲۰:۳۰ گارسون نیم ساعت است رفته تا یک غذای کوفتی بیاورد و او تنها نشسته روی صندلی‌های تو رستوران و خیره شده به عاشق و معشوق‌هایی که دو نفری در حال خندیدن و گپ زدن و غذا خوردن‌اند. این موضوع او را به یاد لحظه‌ای می‌اندازد که برای نوشتن از همسرش جدا شده تا بتواند هر روز همین‌قدر زمان و تمرکز برای نوشتن یک رمان ۳۰۰ صفحه‌ای لعنتی خرج کند.۲۰:۳۱ بالأخره گارسون با غذا سر میز می‌آید و او را از یک فروپاشی روانی نجات می‌دهد تا یک روز دیگر هم در برابر این وسوسه که به همسرش تلفن کند مقاومت به خرج دهد و به نوشتن بپردازد.۲۱:۰۰ به خانه برگشته و نمی‌داند چه‌کار کند؟۲۱:۱۰ نمی‌داند چه‌کار کند؟۲۱:۲۰ نمی‌داند چه‌کار کند؟۲۱:۳۰ نمی‌داند چه‌کار کند؟۲۱:۴۰ فکر می‌کند اگر یک گوشی تلفن همراه بخرد خوب نیست؟۲۱:۵۰ تا جایی که ممکن است در ذهنش تصویر خرد کردن تمام گوشی‌های هوشمند دنیا با پتک را تصور می‌کند و به خودش قول می‌دهد هرگز وقتش را برای این ماسماسک تلف نکند.۲۲:۰۰ دوباره نمی‌داند چه‌کار کند؟۲۲:۰۱ خوشحال است که کم‌کم دارد وقت خواب فرا می‌رسد.۲۲:۰۲ از این‌که چرا زمان انقدر کند می‌گذرد کلافه می‌شود.۲۲:۰۳ یک فیلم سینمایی جدید می‌گذارد تا ببیند.۲۲:۰۴ فیلم به لحظات عاشقانه‌اش می‌رسد.۲۲:۰۵ فیلم تمام شده.۲۲:۰۶ به دستشویی می‌رود.۲۲:۳۰ به دیوار زل زده است.۲۳:۰۰ یک کتاب داستان کوتاه برمی‌دارد تا بخواند و حین خواندن خوابش ببرد.۲۳:۳۰ بیدار می‌شود و چراغ را خاموش می‌کند تا نورش مزاحم خوابش نشود و کتاب را هم از روی سینه‌اش برمی‌دارد.و فردا صبح تا هروقت که بتواند رمانش را به بی‌‌نقص‌ترین حالت ممکن بنویسد این برنامه ادامه دارد.سخن آخر:البته این نقطه‌ی تکامل یک نویسنده است. برای رسیدن به این نقطه‌ی عذاب‌آور که از شما به عنوان یک نویسنده‌ی حرفه‌ای یاد کنند باید حداقل ۱۰ سالی ریاضت بکشید. نویسنده‌گی اصلاً حرفه‌ای نیست که شخص بتواند با تلاش و کوشش فراوان در زمان خیلی کوتاهی در آن موفق شود. کم‌ترین سنی که نویسنده‌ها در آن یک کتاب قابل قبول می‌نویسند حول و حوش ۳۰ سالگی است. آن هم در صورتی که از نوجوانی به شکل جدی به نوشتن پرداخته باشند.نظر شما راجع به حرفه‌ی نویسندگی چیست؟ به نظر شما این مطلب اغراق آمیز است یا واقعی؟ اگر به عنوان نویسنده در حال فعالیت هستید از زندگی خودتان هم کمی برایم بنویسید. خوشحال می‌شوم بدانم چه‌طور زندگی می‌کنید و از زندگی‌تان نکات مثبتی بیاموزم.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 21:36:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هرگز نابغه نخواهی شد؟ [تست‌ IQ چگونه به شما دروغ می‌گوید؟]</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/nabegheha-nvlgx78hjwaq</link>
                <description>  حتماً تا به حال وسوسه شده‌اید برای سنجش ضریب هوشیِ خودتان، به یک تست IQ (تست سن عقلی یا تست ضریب هوشی) رجوع کنید و ببینید آیا جزو نابغه‌ها قرار می‌گیرید یا خیر؟ حتی ممکن است این کار را برای کودکتان انجام داده باشید، چه کسی از کودک نابغه بدش می‌آید؟ اما امروز می‌خواهیم به شما نشان دهیم که چرا این تست‌ها می‌توانند شما را به غلط بیندازند.                   یک داستان خیالی راجع‌به نابغه‌هابزرگ‌ترین فایده‌ی تست‌ ضریب هوشی این است که تعیین کند شما نابغه هستید یا خیر، پس ابتدا باید به مفهوم نبوغ بپردازیم، و به این سوال که «نبوغ چیست؟» پاسخ دهیم تا ببینیم این «نبوغ» که همه‌مان مثل یک همبرگر آب‌دار دنبالش هستیم اصلاً چیست و چه معنایی دارد، تا بعد بشود به این سوال پرداخت که اصلاً این تست‌های رنگ و وارنگ مثل تست‌ IQ یا تست ضریب هوشی لعنتی می‌تواند نبوغ را تعیین کند یا خیر؟برای رسیدن به آن‌چه در پی‌اش هستیم، ابتدا بیایید چند سوال کوچک را با یک دیگر بررسی کنیم. برای شروع به نظرتان نابغه‌ها چه کسانی هستند؟ مثلاً هیتلر جزو نابغه‌ها بود؟  هیتلر بسیار بسیار شبیه به یک نابغه است، اما می‌توانیم از تعداد نفراتی که نازی‌ها تحت رهبریِ او کشتند چشم‌پوشی کنیم و او را نابغه بدانیم؟ می‌توانیم به حال و روز یهودی‌ها فکر نکنیم او را نابغه خطاب کنیم؟ البته ممکن است هیتلر را برای فراهم کردن زمینه‌ی سینمای جنگ جهانی دوم و آن همه اسکار که به این بخش سینما تعلق گرفته نابغه بدانیم! اما هیتلر متعلق به گذشتگان است بیایید یک سوال جالب‌تر را بررسی کنیم. به نظرتان چه کسی در دنیای امروزه، دقیقاً همین الان جزو نابغه‌ها است؟ کریستیانو رونالدو یا بیل گیتس یا جورج آر. آر. مارتین؟ کریستوفر نولان یا امینم یا استیون هاوکینگ؟ خیلی خب یکی از این‌ها را انتخاب کنید، فرقی نمی‌کند چه کسی، فقط یک نام انتخاب کنید و شروع کنید راجع‌به نبوغ آن شخص با اطرافیان‌تان، همسرتان، خانواده و دوستان و همکاران‌تان حرف بزنید، سعی کنید آن‌ها را قانع کنید که این شخص نابغه‌ترین فرد دنیاست و دیگر هیچ کسی لایق کلمه‌ی نابغه نیست.اگر کمک می‌خواهید می‌توانید به این سایت مراجعه کنید.آیا می‌توانید همه را قانع کنید؟ یک مقاله‌ی اینترنتی بنویسید ادعای‌تان را علنی کنید. دلایل‌تان برای دفاع از این شخص خاص چیست؟ شما در چه بخشی از شخصیت او نبوغ را دیده‌اید؟ به نظرتان نبوغ چیست؟این‌ها می‌تواند به درک ما از نبوغ کمک‌های شایانی بکند اما بیایید به چیزی ملموس‌تر فکر کنیم، فرض کنید سر اولین جلسه کلاس کامپیوتر در دانشگاه شریف نشسته‌اید، و شخصی با قدی کوتاه در حد یک بچه‌ی دبستانی، با چهره‌ای بسیار جوان، می‌آید و کنار شما می‌نشیند، اولین چیزهایی که به ذهن‌تان خطور می‌کند احتمالاً اگر تمسخرآمیز نباشد، فرضیه‌هایی‌ست مبنی بر این‌که تصور کنید چه‌طور می‌شود حضور غیر عادی این شخص را سر کلاس توجیه کرد. مثلاً فکر می‌کنید فقط یک مستمع آزاد است که آمده سر کلاس وقتش را تلف کند و حواس شما را از درس پرت کند، یا فکر می‌کنید برادر یکی از دانشجوهای دیگر است که با تمام لجبازی‌اش توانسته سر کلاس راه پیدا کند، حتی شاید فکر کنید به یک بیماری مبتلاست که جلوی رشدش را گرفته. اما به زودی در جریان کلاس خواهید فهمید که او ده سال دارد، رشته‌ی اصلی‌اش ریاضی محض است، و دارد ترم سومش را از سر می‌گذراند، ، در تست سن عقلی نمره‌ی بالای 200 گرفته هم‌چنین به طور موازی سر کلاس‌های روانشناسی دانشگاه تهران هم می‌رود، هرگز نمره‌ای کمتر از 19 نگرفته است، سازهای پیانو و ویولن و سنتور را در حد استادی می‌نوازد و تا به حال در ده کنسرت به عنوان نوازنده شرکت داشته، علاوه بر زبان انگلیسی، به زبان روسی و فرانسه و اسپانیایی مسلط است، برای مجله‌های معتبر مطلب می‌نویسد و چندین بار با وزیر علوم دیدار داشته است و خیلی زود قصد سفر به ایالات متحده‌ی آمریکا را دارد اما هنوز مردد است که باید ایران را ترک کند یا بماند و به وطنش خدمت کند؟از نشستن کنار چنین شخصی چه احساسی به شما دست می‌دهد؟ می‌توانید خودتان را کنترل کنید یا از او احساس تنفر، و وحشت می‌کنید؟ چه احساسی به شما دست می‌دهد وقتی ده سالگی‌تان را به یاد می‌آورید و هیچ شباهتی با این فرد ده ساله در خودتان پیدا نمی‌کنید؟ آیا می‌توانید بگویید او نابغه است یا نه؟ حتی اگر همه‌ی افراد دیگر کلاس معتقد باشند او نابغه است آیا حاضرید اعتراف کنید او یک ابر انسان است؟بیایید برای آخرین بار کمی دیگر موضوع را بررسی کنیم، تصور کنید همان شخص، هفتاد سال عمر خواهد کرد، سال به سال به اطلاعاتش خواهد افزود و چندین و چند زبان و ساز دیگر هم یاد خواهد گرفت و مقاله‌های بین‌المللی خواهد نوشت، اما در هفتاد سالگی، در یک روستای دور افتاده، در اوج فقر و سکوت، بدون این‌که هیچ‌کس نامی از او یادش مانده باشد، خواهد مرد. با وجود این‌که او در تمام زندگی سعی کرده بود به فرد بزرگی تبدیل شود اما هیچ‌گاه بیش از این به موفقیتی دست پیدا نکرده بود که از دانشگاه‌های معتبر مدرک اخذ کند. حالا باری دیگر به این سوال پاسخ دهید که آیا او جزو نابغه‌ها هست یا نه؟پاسخ به این سوال که نبوغ چیست و نابغه‌ها چه کسانی‌اند تا این میزان مشکل است.نبوغ چیست: تعاریف نبوغواژه‌ی نبوغ در واقع برای خیلی از امور به کار می‌رود. تقریباً تمام مواردی که در بالا ذکر کردیم هم نابغه‌اند هم نیستند.  نبوغ چیزی‌ست که شما را از دیگری متمایز می‌کند. حتی ممکن است استعدادی غیر عادی باشد که شما را از دیگران منفک کند. (دین کیت سیمونتون، 2009)با این تعریف همه نابغه‌اند. مثلاً کسی که می‌تواند زبانش را به دماغش بچسباند یک نابغه شمرده می‌شود. به نظر خنده‌دار است اما اگر چنین فردی نابغه نیست، پس چطور می‌توانیم دلیلی بر رد نبوغ آن بیاوریم؟ طبق تعریف او یک نابغه است. اما مسلماً ما به دنبال چنین تعریفی از نبوغ نیستیم، ما می‌‌خواهیم به تعریفی کاربردی از نبوغ برسیم. برای این بهتر است اول ببینیم در سطح جهانی نبوغ از چه روش‌هایی تعیین می‌گردد. گویا تعاریف نبوغ دقیقاً به همین نکته بستگی دارند. به این‌که چه‌طور تشخیص دهیم کسی نابغه هست یا خیر.روش اول دانشمندان برای پاسخ به سوال نبوغ چیست: روان‌سنجیمطمئناً با تست‌ استعدادیابی در مدارس آشنا هستید، یا ممکن است تست سن عقلی اینترنتی را یک بار برای کنجکاوی انجام داده باشید، شاید هم پیش یک متخصص رفته باشید و با یک تست IQ درست و حسابی خود را محک زده باشید. این ابزارهای علم روانشناسی تا حدود زیادی از نظر هدف و به کارگیری با یکدیگر متفاوت‌اند اما تقریباً با بنیان یکسانی کار می‌کنند. همه‌ی آن‌ها از مجموعه پرسش‌هایی تشکیل شده‌اند که یک یا چند متغیر روانشناختی را مورد بررسی قرار می‌دهند. اگر با روش تحقیق علمی آشنایی داشته باشید درک مناسبی از سازوکار آن‌ها دارید. اولین شخصی که چنین آزمون‌هایی را برای سنجش نبوغ طراحی کرده بود فرانسیس گالتون است، دانشمندی انگلیسی که از پیشگامان رشته‌ی روانشناسی نبوغ به حساب می‌آید. اما کار او بسیار ناقص بود، علم روانس سنجی نبوغ پیشرفت کندی داشت، پس از گالتون لویس م. ترمن مقیاس هوش استفرد – بنیه را ارائه کرد و پس از آن لتا هولینگورث بود که به کار در این حیطه پرداخت.معروف‌ترین آزمون در این زمینه همان تست IQ است. اما تست IQ بسیار مشکل‌ساز است. تست IQ با همان شخصی که پیشتر از او حرف زدیم یعنی استاد دانشگاه استنفورد، لویس م. ترمن شناخته می‌شود، او روی کودکان کار می‌کرد. او تحقیقات بلند مدتی را روی 1528 کودک که در تست استنفرد – بنیه نمره‌ی بسیار بالایی کسب کرده بودند را (یعنی نمره‌ی بالاتر از 140) مورد مطالعه قرار داد و نتایج تحقیقات او چندین بار چاپ شد.  مشکل اساسی تست سن عقلی سازوکار آن است. تست سن عقلی فقط برای کودکان قابل اجراست. به این دلیل که پرسش‌های آن برای بزرگسالان بسیار ساده است و اشتباه پاسخ دادن در آن منوط به اشتباهات سهوی‌ست. گذشته از تست IQ فقط برای کودکان معنادار است. درواقع تست IQ عبارت است: از نسبت سن عقلی به سن تقویمی ضرب در 100. پس اگر کودکی شش ساله بتواند آزمون‌های سن دوازده سالگی را پاسخ دهد نمرة او 200 خواهد شد. [...] اما اگر این تعریف را در مورد یک بزرگسال به کار ببریم، راجع به فردی 40 ساله با بهره‌ی هوشی 200 آیا می‌توان گفت که این فرد، هوش یک فرد 80 ساله را داراست؟ (دین کیت سیمونتون، 2009)چنین چیزی به نظر مسخره می‌آید. برخی از تحقیقات نشان می‌دهند که ذهن و مغز هم درست مانند یک عضله کار می‌کنند، مثلاً اگر به میزان زیادی از یک بخش توانایی‌های‌تان کار بکشید، مثل عملیات ریاضی، یا یادآوری حفظیات، شما خواهید توانست به مرور به مهارت بالایی در آن بخش ذهن و مغزتان دست پیدا کنید. حال تصور کنید در 10 سالگی از شما تست سن عقلی گرفته باشند شما در آن نمره‌ای کم‌تر از نرمال کسب کرده باشید و سال‌ها تصور کنید که نمی‌توانید مهارت‌تان را افزایش دهید. این کاملاً بی‌معناست، شما می‌توانید با تمرین در هر چیزی پیشرفت کنید. همان‌طور که برعکس این مورد نیز صادق است، اگر در تست سن عقلی در ده سالگی IQ یک نابغه را داشتید، باز هم ممکن بود با اعتماد به نفس کاذب دست به تنبلی مفرط بزنید و هیچ‌گاه در هیچ زمینه‌ای مهارت پیدا نکنید. روش دوم دانشمندان برای پاسخ به سوال نبوغ چیست: تاریخ‌سنجیاگرچه تست و آزمایش از لحاظ منطقی علمی‌تر به حساب می‌آیند و حاوی اعتبار بیشتری هستند اما فقط همین روش برای پاسخ به سوال «نبوغ چیست؟» وجود ندارد، روش دیگر تاریخ سنجی‌ست که باز هم دانشمندان مطرحی مانند گالتون، ثراندیک و کتله و دیگران در این زمینه تحقیق‌ها و پژوهش‌های شایانی را ارائه کرده‌اند. به طور خلاصه در این روش:ابتدا، داده های بیوگرافی و تاریخی، کمی شده و سپس از نظر آماری تحلیل می‌شود. (سیمونتون، 2007)طبق یک نظر، نوابغ کسانی‌اند که با رفتارهای خلاقانه‌شان تاریخ را به بعد و قبل از خود تقسیم می‌کنند، آن‌ها آن‌چنان ابداعات خلاقانه‌ای را انجام می‌دهند که نزد دیگر انسان‌ها لایق تقلید و الگو گرفتن شمرده می‌شوند، بر همین اساس نام‌شان را در تاریخ زنده نگه می‌دارند. خب اگر چنین چیزی در رابطه با نبوغ وجود دارد، دانشمندان از خودشان پرسیدند چرا ما بر اساس قضاوت تاریخ نسبت به مشاهیر آن‌ها را از نظر نبوغ دسته‌بندی نکنیم؟اما این رویکرد آن‌چنان که به نظر می‌رسد هم بی‌در و پیکر و مسخره نیست، اصلاً این‌طور نیست که شخصی روی مبلی راحت لم بدهد و فقط به مطالعه‌ی تاریخ و بیوگرافی افراد بپردازد. کاملاً فراتر از آن است، برای این‌که اهمیت و اثرات مثبت این روش را درک کنید نگاهی می‌اندازیم به تحقیقات هارت که در سال 2000 مشهورترین افراد تاریخ را رتبه‌بندی کرد. در بررسی‌های هارت ده نفر نخست عبارت بودند از:محمد (ص) پیامبر اسلام، ایزاک نیوتن، عیسی مسیح، بودا، کنفوسیوس، سنت پل آپولیس، سای لون، چای لون، گوتنبرگ، کریستف کلمب. احتمالاً بسیاری از خوانندگان، وجه مشخصه‌ی نفر هفتم را نمی‌دانند، اما او مخترع فراورده‌ای است که شما هر روز از آن استفاده می‌کنید، حتی هم‌اکنون در حال استفاده از آن هستید (مگر این‌که نسخه‌ی الکترونیکی کتاب را بخوانید). بعد از سای لون خواجه‌ی چینی به خاطر اختراع کاغذ در 105 سال پیش از میلاد شهرت دارد. بدون کاغذ، ماشین چاپ گوتنبرگ چگونه می‌توانست به چنین موفقیتی برسد؟ (سیمونتون، 2009)پس می‌توان دیدکه این روش چگونه می‌تواند دقیق و کارآمد باشد. البته این روش هم مانند روش قبلی دچار نقص‌هایی‌ست، مثلاً این‌که تا زمانی که یک فرد با مرگ سلام نکند نمی‌شود او را از این لحاظ مورد سنجش نبوغ قرار داد، یا این‌که سنجش‌گر همواره یک انسان با اعتقادات و باورهای مختلف است که ممکن است در بررسی‌هایش دچار سوگیری‌های مختلفی شود.  مثلاً در تحقیق هارت رهبران سیاسی اهمیت بیشتری از نوابغ هنری دارند، برای همین شکسپیر که در تحقیق دیگر که از آن کتل است نفر اول لیست است، نفر 31 لیست هارت است. در تحقیق کتل، بر اساس فضایی که هر شخص در پنج عدد از دایرت‌المعارف‌های معتبر زمان به خود اختصاص داده بود رتبه‌بندی صورت گرفت. جالب این‌جاست که این روش مبنی بر ارزیابی فضا بسیار رایج و معتبر است که:علاوه بر سهولت محاسبه، روشی پایا نیز هست: زیرا شاخص‌‌های از منابع گوناگون کاملاً با یک‌دیگر در میزان فضایی که به موارد تاریخی متعدد اختصاص داده می‌شوند توافق دارند. (سن مورای 2003/ سیمونتون 1991)در این روش هیچ‌ اهمیتی ندارد فرد چه کار کرده باشد، فقط باید تعداد صفحات بیشتری را در دایرت‌المعارف به خودش اختصاص دهد.نقص در پاسخ‌های دانشمندان به سوال نبوغ چیست؟به نظر می‌رسد که هر دو روش دچار نقص‌های اساسی هستند، اما ماجرا دقیقاً این است که هر روش دیگری هم در سنجش و ارزیابی از روان آدمی دچار خطا و مشکل می‌شود، روان‌شناسی هم تقریباً یک علم جدید است که نظریه‌ها متضاد و مخالف یک دیگر در آن بسیار زیادند، این طبیعی‌ست چون به هر حال بحث راجع‌به درون و ذهن آدم است که به سختی می‌شود آن را مطالعه و بررسی و تحقیق کرد. به هرحال موفقیت شاید برای نوابغ سخت‌تر هم باشد، و شاید اصلاً ما به طور کلی دچار یک سوتفاهم شده باشیم که افراد موفق نابغه‌اند.با تمام این حرف‌ها واقعاً تکلیف نبوغ چیست؟ما تا این‌جا روش‌های علمی سنجش نبوغ را بررسی کردیم، هم‌چنین با یک‌دیگر سعی کردیم به این سوال پاسخ دهیم که به راستی به چه کسی در دنیای امروز می‌شود گفت نابغه؟ فرد ده ساله‌ی دانشگاه کامپیوتر را یادتان هست؟ او از نظر روان‌سنجی نابغه بود اما از نظر تاریخ‌سنجی حتی یک انسان موفق هم نام نمی‌گرفت. واقعاً چه کسی می‌تواند بگوید بیل گیتس و استیو جابز نابغه‌اند یا فقط دو انسان با داستان‌هایی جذاب؟پس با این حساب باید چه‌کار کرد تا به نبوغ دست یافت؟ جواب بسیار ساده است، نبوغ مطلقاً چیزی نیست که شما بتوانید در زندگی‌تان به آن دست پیدا کنید و نام خودتان را نابغه بگذارید، اگر نام خود را نابغه بگذارید در بهترین حالت مردم به شما آن‌قدر در فضای مجازی و اینترنت حمله خواهند کرد که تا آخر عمر نام‌تان با تنفر گره بخورد. مردم غرور را دوست ندارند، آن‌ها بیشتر انسان‌های خارق‌العاده‌ای را دوست دارند که با وجود تمام برتری‌شان فروتن باشند. نبوغ تنها حالتی‌ست که دیگران شما را به آن نائل می‌گردانند، پس رابطه‌ی مستقیمی دارد با شهرت و محبوبیت. روانشناسان نیز فقط و فقط به دنبال دلایل علمی و توجیه‌های منطقی برای این مسئله‌اند، و از مفهوم نبوغ و تست‌های هوش و تاریخ استفاده می‌کنند.حتماً ستاره‌های هالیوودی را دیده‌اید که به طرز عجیبی در شوهای تلویزیونی اکثر اطلاعات زندگی شخصی‌شان را در اختیار مخاطبان قرار می‌دهند، حتی اطلاعاتی راجع‌به زندگیِ جنسی‌شان را، تا به حال پیش آمده از خودتان بپرسید چنین فردی با این همه محبوبیت و شهرت و نفوذ چرا باید این‌قدر راحت راجع‌به اسرار زندگیش حرف بزند، جواب ساده لوحانه این است که در فرهنگ آن‌ها و شخصیت‌ آن‌ها این کار عادی‌ست اما یعنی حتی یک استثنا هم میان آن‌ها نیست؟ پاسخ صحیح‌تر شاید این باشد که همین اطلاعات باعث می‌شود نام آن‌ها بیشتر و بیشتر میان مردم سر زبان بیفتد و راجع‌به آن‌ها حرف بزنند و از همین طریق به شهرت و محبوبیتی دست پیدا کنند که اکثریت مردم راجع‌به آن‌ها قضاوت‌های مثبتی داشته باشند. آیا قضاوت‌های مثبت همان نبوغ نیست؟بیایید واقعاً به این سوال فکر کنیم که چه‌طور می‌شود نابغه شد اگر نخواهیم برده باشیم، برده‌ی اذهان عمومی، علم یا صنعت؟ اما این به این معنی نیست که من بگویم دیگر هرگز به فکر موفقیت نباشید و بی‌خیال آن شوید، فقط می‌خواهم بگویم نبوغ واقعاً آن‌چیزی نیست که تصور می‌کنید. </description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Thu, 29 Nov 2018 11:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه آموزش کودکان را بهتر کنیم؟ (یا مخلوطِ یالوم، کوندرا و خاله‌بازی)</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/koodakamoozi-u57gfkgygios</link>
                <description> «افزودنی‌ها»ی د. یالومسال‌ها پیش، با چند تن از دوستانم در کلاس آشپزی ثبت‌‍‌نام کردیم. معلم‌مان عاقله‌زنی بود ارمنی با خدمتکار مسنش. از آنجا که این دو انگلیسی صحبت نمی‌کردند و ما هم ارمنی بلد نبودیم، ارتباط معلم و شاگردان چندان ساده نبود. او با نمایش و در عمل تعلیم می‌داد؛ وقتی خوراک بره و بادمجان فوق‌العائدده‌اش را درست می‌کرد، تماشایش می‌کردیم (و سعی می‌کردیم به دقت دستور آشپزی‌اش را رعایت کنیم). ولی خوراک‌های ما همیشه ایراد داشت؛ هرچه می‌کردیم به پای او نمی‌رسیدیم. کنجکاو بودم «چه چیزی غذاهایِ او را تک و منحصربه‌فرد می‌کند؟» جوابی برای سوالم نداشتم تا اینکه یک روز، وقتی سراپا چشم شده بودم و اتفاقات آشپزخانه را زیر نظر داشتم، دیدم معلم‌مان با وقار و متانت غذا را آماده کرد و دست خدمتکار داد. او هم بی‌حرف به آشپزخانه و به‌سوی اجاق رفت و بدون یک لحظه توقف، مشت‌مشت ادویه و چاشنی رنگ‌ووارنگ روی غذا پاشید. مطمئنم که همان «افزودنی‌ها»ی پنهانی بود که غذایش را تا آن اندازه متفاوت می‌کرد. [1]این یالوم یکی ازون شخصیتای محشر روانشناسی و ادبیاتهاروین د. یالوم، در ابتدایِ کتابِ شگفت‌انگیزش، روان‌درمانی اگزیستانسیال، این قصه‌ی کوتاه را تعریف می‌کند(که می‌شه همین الان از فیدیبو خوندش). و بعد به اهمیتِ «افزودنی‌ها» می‌پردازد، این‌که اصلاً تمامِ بیشترِ کارِ یک درمان‌گر در مقامِ آموزش‌دهنده این است که بفهمد چه‌طور باید در کنارِ تمامِ تئوری‌هایِ موردِ نیازِ بحث، برایِ انتقالِ مفاهیمِ بحث، آن «افزودنی‌ها»یی را هم کشف کند که قرار است به دیگری فن‌ها یا مهارت‌هایِ چگونه‌گیِ اجرایی کردنِ آن مفاهیمِ انتزاعی را یاد دهد.آن‌ها ورایِ نظریه‌های رسمی‌اند، چیزی درباره‌شان ننوشته‌اند و آشکارا آموزش داده نمی‌شوند. [2]گذار از جهانِ درون به جهانِ بیرون کارِ بسیار سختی‌ست و تقریباً یکی از مهم‌ترین فرایند‌هایِ کارِ هر آموزش‌دهنده. مفاهیم برایِ انتقال، ابتدا باید از سویِ فرد درک و تحلیل شوند تا تازه، پس از ته‌نشین شدن‌شان در ذهنِ فرد، فرد بتواند آن‌ها را نه به صورتِ یک‌ سری حفظیاتِ کور که از گاوصندوقِ فلزیِ خشک و سردِ کوچکی در گوشه‌ی تاریکِ ذهن، بلکه از درونِ چشمه‌ی آبی و سبزِ بی‌انتهایی که زیرِ نور خورشید است استخراج کند.یالوم فرض می‌کند که آموزش‌دهنده احتمالاً نمی‌داند یا از این نکته آگاه نیست که قرار است چه‌چیز‌هایی را آموزش دهد. یعنی کلیاتِ آن‌چه را که خود در مقامِ استادی انجام می‌دهد، می‌داند و می‌تواند هم انتقال دهد (که این‌ها همان قضایایِ کلیِ تئوریکِ بحث‌اند)، اما احتمالاً مهارت‌هایی را که خودش در مقامِ استادی به کار می‌گیرد، تا این مفاهیمِ ذهنی را از درونِ ذهنش، به چیزی قابلِ لمس در دنیایِ بیرون تبدیل کند، نمی‌داند، یا این‌که اصلاً نمی‌تواند آن‌ها را پیدا کند و ازشان آگاه شود تا انتقال‌شان هم بدهد.پس برایِ آموزشِ درست، احتمالاً فقط دو راه باقی می‌ماند:اعجوبه‌ای باش که می‌تواند تمامِ مهارت‌هایش را شناسایی و منتقل کند.همه‌چیز را بگو، از بی‌ارزش‌ترین امور تا اصلی‌ترین‌ها تفاوتی قائل نشو، مهارت‌ها بالأخره یک جایی آن میان پنهان شده‌اند و منتظرند تا تو به سراغ‌شان بروی.اما انگار که هر دو راه به شدت سخت باشند، اولی نیاز به یک ذهن کاملاً مسلط دارد، که به تحلیل و پردازش و فنون آن هم تسلط کافی داشته باشد. این خود به آن معناست که فرد باید مدتی هم با کتاب‌ها و استادهایی بگذرانی که بتوانند مهارت‌های‌شان در این زمینه‌ را هم به تو یاد بدهند و تو در آن‌ها نیز استاد بشوی، اما اغلبِ ما آن‌قدر وقت نداریم تا بتوانیم برایِ سفید شدنِ موهای‌مان یا به رعشه افتادنِ دست‌های‌مان صبر کنیم، تا بعد بتوانیم به بهترین شکل چیزی را به جهانیان آموزش دهیم، اصلاً مگر در دنیایِ رسانه‌ایِ امروز می‌شود این‌قدر صبر کرد؟و دومین راه نیاز به کتاب‌های چند جلدیِ مفصل که هر خواننده‌ای را ناامید کند و آن را کاملاً از یاد گرفتن دل‌سرد کند دارد. این هم گزینه‌ی مناسبی نیست.اصلاً کی دوست داره استادش این‌قدر پیر باشه؟احتمالاً برایِ همین وقتی که کسی می‌خواهد چیزی یاد بدهد، یا کتاب را در پنجاه سالگی‌اش نوشته، یا کتابی که نوشته فقط به دستِ شانس موفق بوده، یعنی به طورِ اتفاقی توانسته به همان موضوعاتی بپردازد که خواننده برایِ رشد و پیشرفت نیاز دارد، نه چیزهایی اضافه.خاله‌بازیدر زندگیِ کودکان تا چه اندازه دقت می‌کنیم؟ انسان احتمالاً برایِ رسیدن به جایگاهِ فعلی‌اش علاوه بر تمامِ چیز‌هایِ دیگرش، نیاز به مقدارِ زیادی اعتماد به نفس داشته که به او جسارتِ انجام دادنِ خیلی از کارهایش را بدهد، همین نیازِ ضروریِ ما، ما را به نقطه‌ای رسانده که برایِ یافتنِ اعتماد به نفسِ بیشتر دست به برتر دانستن خودمان از چیزی دیگر، یا شخصی دیگر بزنیم. غرور.غرور از آن مفهوم‌هایی‌ست که حتی اگر به ملیت یا کشور و تاریخ هم بچسبانیمش و تبدیل به یک امر همگانی و اجتماعی‌اش کنیم، باز فقط در صورتی اعتبار دارد که به طریقی، منیتِ فرد را برتر کند. وقتی پایِ «من» به میان می‌آید، آن‌وقت همه‌چیز یا دارایی‌های تصرف شده است، یا دارایی‌هایی که امکانِ تصرف دارند. ذهنیت‌ها و آموزه‌ها نیز جزوِ همین دارایی فردی‌اند، ما برایِ دور انداختن یا جایگزین کردن‌شان باید هزینه‌ی گزافی به نامِ غرور و اعتماد به نفس را بپردازیم.این یکی از مشکلاتِ یادگیری، یا آموزش است. اگرچه در مثالی که از یالوم آورده‌ایم، برایِ هیچ‌کدام از دو طرف نمی‌ارزید تا به آموختنِ زبانِ دیگری بپردازند فقط برایِ این‌که یک غذایِ ساده را به دیگری بیاموزند یا از دیگری، اما اگر هم یکی از دو طرف سعی می‌کرد، زبانِ نامفهومِ آن دیگری را بیاموزد و بعد هم غذایش را، احتمالاً باز هم به‌ خاطرِ عنصری به نامِ غرور موفق نمی‌شد. چرا؟ چون فرد مجبور بود چیزی که جزو دارایی خودش است را رها کند و به قرض گرفتنِ دارایی دیگری برود، هیچ‌کدام از ما دوست نداریم در شرایطِ برابر، خانه‌ی بزرگِ خودمان در کشورمان را بفروشیم و به کشورِ همسایه برویم و یک سوئیتِ کوچک اجاره کنیم. هرچند این ممکن است اما خیلی سخت است و با از بین بردنِ مینت‌ ملی‌مان ممکن است.ما به طورِ کلی دوست نداریم منِ خودمان و ذارایی‌اش را رها کنیم، تا بتوانیم به درکِ زبانِ متفاوتِ انسانی بپردازیم که قرار است چیزی به ما یاد دهد یا چیزی به او یاد دهیم.البته تو نمونه‌های ایرانی‌ش پسر کم پیدا می‌شه که این خیلی هم بده!کودکان این غرور را ندارند، وقتی خاله‌بازی می‌کنی، همه‌چیز متعلق به توست و هیچ‌چیز متعلق به تو نیست، مهم نیست تعدادِ افرادی که تو حیاطِ خانه دورِ هم جمع می‌شوند تا نقش‌هایِ زندگیِ بزرگ‌ترها را اجرا کنند چه‌قدر باشد، حتی اگر این افراد فقط دو نفر باشند، می‌توانند شخصیت‌های نمایشی‌ای خلق کنند به تعداد شخصیت‌هایِ جنگ‌و‌صلحِ تولستوی.بازی ساده است، بچه‌ی اول می‌پذیرد که نقشِ پدر را بازی کند، و بچه‌ی دوم نقشِ مادر را، آن‌ها با همین تعداد شروع می‌کنند، و ناگهان یکی از دو نفر می‌گوید: «بچه‌مان مریض شده». حالا آن‌ها به فردِ دیگری برایِ بازیِ نقشِ بچه‌ی مریض، و در ادامه نقشِ دکتر نیاز دارند، اما آیا به کوچه می‌روند و زنگِ تک‌تکِ خانه‌ها را می‌زنند تا کسی بیاید و برای‌شان این نقش‌ها را به عهده بگیرد؟ نه.آنان، سریعاً تغییر نقش می‌دهند، مادر وسایلِ آشپزخانه‌اش را رها می‌کند، یک قدم آن‌طرف‌تر می‌رود و رویِ زمین می‌خوابد و شروع به درد کشیدن می‌کند، بعد پدر پشتِ درخت می‌رود و وقتی بیرون می‌آید، به یک دکتر تبدیل شده.همه‌ی بچه‌ها در موقعیت‌ها و خانواده‌هایِ مشترکی بزرگ نشده‌اند، پس تنوع تجربه‌ها و اطلاعات‌شان نیز به همین میزان زیاد است. اما چگونه باید این دانش‌هایِ تجربیِ متفاوت را به یک‌دیگر آموزش دهند، وقتی هنوز آن‌قدر توانایی زبانی و کلامی ندارند که آن را به طور دقیق تحلیل و منتقل کنند؟بچه‌ها روش‌هایی خلق کرده‌اند تا به بهترین شکلِ ممکن اطلاعات و مهارت‌هایِ مختلف‌شان را به یک‌دیگر آموزش دهند، آن‌ها بیش از هرچیز، می‌توانند در این راه هم‌ذات‌پنداری کنند و نه تنها آن چه که می‌خواهند به دیگری آموزش دهند را نقل کنند، بلکه واقعاً آن را آن‌طور که خودشان یاد گرفته‌اند تکرار کنند تا دیگری هم با همان کیفیت یاد بگیرد.بچه‌ها دنبال یاد گرفتن رویاهاشون می‌رن.درواقع وقتی کسی نقشِ دکتر را بازی می‌کند، دارد از تجربه‌های مریض شدنش و رفتنش به درمان‌گاه استفاده می‌کند تا به دیگری بیاموزد وقتی مریض شد قرار است برایش چه اتفاقی رقم بخورد. تمامِ این فرایندِ آموزشی رقم می‌خورد چون آن‌ها هنوز مالکِ نقش‌های‌شان نشده‌اند.«کلمه‌هایِ نامفهوم» معجزه‌ی میلان کوندرامیلان کوندرا در رمانِ بی‌نظیرش، بار هستی، بخشی دارد به نامِ «کلمه‌هایِ نامفهوم» داستان میانِ دو معشوقه می‌گذرد که درکی مختلف از اعمال یک‌دیگر دارند و حرف‌هایِ یک‌دیگر را متفاوت از هم برداشت و فهم می‌کنند. و میلان کوندرا فهرستی تهیه می‌کند از کلمه‌هایی که به دست این هر دو شخصیت دچارِ کج‌فهمی متقابل شده‌اند.کوندرا در ابتدای همان بخش، کلمه‌ای را میان سابینا و فرانز که معشوقه‌ی یک‌دیگرند را مورد بررسی قرار می‌دهد و ابتدا برای سابینا می‌نویسد:سابینا زن بودن را حالت و وضعی می‌داند که خود انتخاب نکرده است و می‌گوید چیزی را که نتیجه «انتخاب» نیست نمیتوان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد. او معتقد است در برابر چنین وضعی تحمیلی باید رفتار درستی پیش گرفت. به نظرش عصیان در برابر این واقعیت که زن زاده شده است، به اندازه افتخار به زن بودن، ابلهانه است. [3]و بعد از به فرانز می‌پردازد:در یکی از نخستین ملاقات‌های‌شان، فرانز با لحنی خاص به او گفته بود: «سابینا، شما یک زن هستید.» او نمی‌فهمید چرا فرانز این خبر را جدی و رسمی و با لحن کریستف کلمب، در موقع دیدن ساحل آمریکا به او می گوید. فقط بعدها فهمید که کلمه زن _ که فرانز با طمطراق خاص تلفظ می‌کند _ در نظرش تعیین یکی از دو جنس انسان نیست، بلکه معرف یک ارزش است. همه زنان شایستگی نداشتند که زن نامیده شوند. [4]فرهنگ کلمه‌های نامفهوم میان این دو شخصیت به نسبت طولانی‌ست و این باعث شده تا درک آنان از یک‌دیگر به کلی متفاوت باشد. سابینا دختری‌ست که به دلایلی خیانت کردن و گذشتن از زندگی‌های با ثبات‌اش را دوست دارد و همیشه به سمت مقصد بعدی می‌شتابد، فرانز اما یک مرد متاهل است که به همسرش با سابینا خیانت کرده، این در حالی‌ست که فرانز هیچ‌وقت عمیقاً عاشق زنش نبوده و فقط با او (ماری کلود) مانده است چون در ابتدای رابطه‌شان ماری کلود می‌گوید اگر ترکم کنی خودکشی خواهم کرد و این باعث می‌شود فرانز نتواند رحم و شفقتش را مانند یک موهبت به او ارزانی کند. اما حالا که سابینا وارد زندگی فرانز شده، فرانز یک روز ناگهانی تصمیم می‌گیرد تا به همسرش موضوع خیانت را بگوید و تصمیم بگیرد با سابینا ازدواج کند، سابینا زمانی که این موضوع را می‌فهمد، در حالی که به نظر عاشق و شیفته‌ی فرانز است و با او مشکلی ندارد، چنان از زندگی وی ناپدید می‌شود که فرانز دیگر نتواند آن را پیدا کند. این دو شخصیت زبان یک دیگر را نمی‌فهمند و همین منجر به فاجعه می‌شود. همین کلمه‌هایِ ساده در رمان چیزی‌ست که زندگیِ این دو زوج را به کلی تغییر می‌دهد. در این‌که نویسنده نگرشی ژرف به انسان و روانِ او دارد، هیچ شکی نیست، اما چه می‌شود از آن آموخت؟ اهمیتِ زبان. (می‌توانید این کتاب را در فیدیبو هم بخوانید.)آقای نویسندهبا کودک باید با زبانِ خودش حرف زد، آیا ما این زبان را بلدیم یا می‌توانیم آن را بیاموزیم؟ ممکن است، اما چرا به پاسخی که طبیعت قبل‌تر به این مشکل داده توجه نمی‌کنیم؟ خاله‌بازی.کلاس‌هایِ درس، همیشه در ذهنِ ما با معلمی گره خورده که بر صندلی‌‌اش نشسته و منتظر است تا یکی از بچه‌ها بیاید و آن‌چه را که نفهمیده ازش سوال کند تا او، دریایِ بی‌کرانِ اطلاعات و دانشش را به سرِ دانش‌آموز بریزد. اما تقریباً یا کسی به معلم مراجعه نمی‌کند، یا این‌که خیلی کم. چرا بچه‌ها به معلم‌شان مراجعه نمی‌کنند در صورتی که معلم همه‌ی جواب را دارد، اما، دانش‌آموز‌هایِ زیادی حتی یک کلمه هم از آن‌چه باید در کاغذ بنویسند نمی‌دانند؟واضح است، چون آن‌ها به تجربه یاد گرفته‌اند، معلم قضیه را آن‌قدر برایِ آن‌ها سخت و پیچیده می‌کند، که بدتر، به جایِ این‌که آن مطلب را درک کنند و یادش بگیرند، گیج‌تر می‌شوند.در عوض بچه‌ها راهِ ساده‌تری یافته‌اند تا آن‌چه را معلم نمی‌تواند به آن‌ها بگوید را به درستی و با سرعت بالایی بیاموزند. پچ‌پچ‌هایِ موقعِ حلِ تمرین همیشه از سمتِ معلم محکوم‌اند، چون معلم تصور می‌کند، دانش‌آموز یا در حالِ کپی کردنِ راهِ حلِ بغل‌دستی‌اش است، یا این‌که دارد با بغل‌دستی‌اش صحبت‌هایِ بی‌درکجا می‌کند. این هر دو شک نسبت به دانش‌آموز تا حدودی درست است اما، دانش‌آموز، در مواردی هم واقعاً دارد از کسی با ذهنیاتِ خودش، دغدغه‌هایِ خودش، زبانِ خودش و نهایتاً درکِ خودش از مسئله، آموزش می‌بیند. این یکی از همان راه‌هایی‌ست که می‌شود با استفاده از آن به «افزودنی‌ها»ی یالوم دست یافت. چرا که دانش‌آموز با آشپزی سروکله می‌زند که دیگر ارمنی نیست، مثلِ خودش است و هم زبانِ او.همه‌ی ما با ورودِ تکنولوژی‌هایِ جدید، شگفت‌زده شدیم که چه‌طور کودکانِ ما می‌توانند بهتر از خودمان با آن هم‌راز شوند و آن را فراگیرند. می‌توانند به کمکِ ما بیایند و مشکلاتِ ما را در این تکنولوژی‌ها رفع کنند، انگار همه‌شان یک‌ سری کلاس‌هایِ تخصصیِ کار با تکنولوژی گذرانده بودند و ما اصلاً روح‌مان هم خبردار نشده بود.قضیه خیلی ساده بود، جذابیتِ تکنولوژی‌هایی مثلِ کامپیوتر و موبایل، برایِ بچه‌ها به شدت زیاد بود چون می‌توانست آن‌ها را برایِ مدت‌های طولانی و به شکلی متنوع سرگرم کند و با جهان‌هایِ جدیدی هم آشنا کند. اما بچه‌ها برایِ استفاده از آن، نیاز به یادگرفتنِ طرزِ کارش داشتند، اما بزرگ‌ترها آموزه‌هایِ خاصی برایِ این موجوداتِ حریص که حوصله‌‌شان زود سر می‌رفت نداشتند، بزرگ‌ترها در بهترین حالت می‌توانستند بگویند چگونه با موبایل به 118 زنگ بزنید و شماره تلفنِ جایی را بگیرید، اما این اصلاً برایِ این بچه‌ها کافی نبود، آن‌ها به دنبالِ مهارت‌هایِ نوظهور و پیچیده‌ترِ این وسایل بودند و هر چیزی را که به نظرشان رنگ‌وبویی از سرگرمی داشت امتحان می‌کردند.همین فرایند اجباری، باعث شد کودکان‌مان رو به خودآموزی بیاورند، آن‌ها آزمون و خطا می‌کردند و آن‌قدر به همه‌چیز دست می‌زدند تا بدونِ حتی یک کلمه دانش از زبانِ انگلیسی متوجهِ نوعِ کارِ وسایلی شوند که تماماً بر مبنایِ زبانِ انگلیسی بودند.اتفاقِ دومی که در این فرایند افتاد، آموزشِ این اطلاعات بود، از سمتِ کودکان، به کودکان، به بهترین شکلِ ممکن، اما هرچه‌قدر هم که کودکان سعی می‌کردند از والدین‌شان بیاموزند، یا به آن‌ها بیاموزانند به شکست‌های پی‌در‌پی برمی‌خوردند.بدون معلم بهتر استچگونه زمانی که خاله‌بازی می‌کنیم، به نصایحِ یالوم و کوندرا هم توجه کنیم؟این سه عامل، همه‌ی آن‌چیزی‌ست که باید در تدریس به کودک مدنظر داشته باشیم:1.  بیش از آن‌که بخواهیم از فلسفه‌ی آن‌چه قرار است به کودک آموزش دهیم حرف بزنیم، باید کشف کنیم، خودمان چگونه آن فلسفه را اجرایی می‌کنیم و چه مهارت‌هایی را برایِ این هدف به کار می‌گیریم. آن مهارت‌ها، چیزهایی مهم‌تر از اصول و قواعد کلی و فلسفه‌ی نگاه ما به مسئله‌اند. 2.  اگر معلمیم باید بیش از آن‌که غرورِ علم آموزی به دیگران را مدام جار بزنیم و از فضیلت و اهمیت آن مدام حرف‌های بی‌دروپیکر بزنیم، و کارمان را متمایز و ویژه فرض کنیم، سعی کنیم مانند کودکان، هنگامی که در حالِ بازی‌های بچه‌گانه‌اند، بتوانیم با دیگران همذات‌پنداری کنیم و خودمان را کاملاً جایِ آنان بگذاریم. 3.  اگر توانستیم به دو نکته‌ی بالا برسیم، حالا زمانش رسیده است فقط راهنمایی‌هایِ کلی را به کودکان ارائه کنیم و بعد، بگذاریم آنان، همراه با نظارت و توجهِ خاصِ ما، خودشان یاد بگیرند و به هم‌دیگر یاد بدهند. برای این آخری می‌توانید یک سری به مقاله‌ها و ویدیوها یا پیج اینستاگرام سید مجید حسینی بزنید.[1] روان دروانی اگزیستانسیالیسم، نوشته‌ی اروین د. یالوم، نشر نی، صفحه‌ی 17[2] روان دروانی اگزیستانسیالیسم، نوشته‌ی اروین د. یالوم، نشر نی، صفحه‌ی 18[3] بار هستی، نوشته‌ی میلان کوندرا، نشر قطره، صفحه‌ی 115[3] بار هستی، نوشته‌ی میلان کوندرا، نشر قطره، صفحه‌ی 115 - 116نویسنده: امیدرضا خدادادی</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Wed, 26 Sep 2018 20:22:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تازیدن به جایگاه هنر در [هنر همچون درمان]</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/honarh-whezl5gsmokl</link>
                <description>اسطوره، ارزش یا... «مقدس» می‌گوییم هنر بود. ما آن کورسوهای ناچیز تخیل‌مان را دست گرفتیم و با چیزی به اسم هنر آن را تا حدی واقعی کردیم که ابتدا حاضر شدیم برای آن جان دهیم و بعد، از دست آن کلافه شدیم و خواستیم از بینش ببریم و نابودش کنیم.بعد دقیقاً جایی که مقدسات فروپاشیده شدند، هنر برای‌مان مقدس شد.هنر همیشه در اذهان ما چیز خاص و منحصر به فردی‌ست، ما هنر را جزو والاترین امور بشری قرار دادیم و آن را به درجه‌ای عالی از معنویت رساندیم.یکی از نمودهای این مسئله، مقوله‌ی نقد است، نقد که در گذشته بر آثار هنری می‌شد بر اساس سلایقی بود که از ارزش‌های دینی سرچشمه می‌گرفت، اگر اثری خوب بود برای تکریم فرهنگ و تاریخ دینی‌مان بود، و اگر بد چون بی توجه به آن یا ضدش.بعد از آن به نقدی رسیدیم که باید سلیقه را کنار می‌گذاشت، چرا که سلیقه به ما اجازه می‌داد از این فرض عبور کنیم که هنر به خودی‌خود ارزشی ندارد و تنها زمانی با ارزش است که دارای برخی چیزهایی باشد که ما می‌گوییم، سلیقه در نقد به شدت محکوم است چون هنر خودبه‌خود دارای ارزش است و به وسیله‌ی قضاوت نمی‌شود به آن چیزی افزود یا کم کرد.آلن دوباتن و جان آرمسترانگ از دیدی روانشناسانه به هنر نگاه می‌کنند سعی دارند آن را از جایگاه والایی که برایش ساخته‌ایم به زیر بکشند.فارغ از تمام تحلیل‌های فنی و تخصصی، باز هم ممکن است از اثری که در درجه‌ی والایی از مهارت و خلاقیت قرار دارد خوشمان نیاید، ولی فقط به دلیل دانستن یک سری اطلاعاتِ چسبیده به کلیت اثر برایش ارزش زیادی قائل باشیم.یا بالعکس از اثر خیلی مبتدیانه‌ای به شدت خوشمان بیاید.اما چرا؟ ما مدت‌ها با توجیه سلیقه، این نوع احساسات را بدون تحلیل خاصی، محکوم می‌کردیم و احمقانه و عامه‌پسندانه می‌خواندیم، کتاب اما دقیقاً به همین مسئله می‌پردازد که، این اتفاقات فقط برای این رخ می‌دهد چون آثار هنری در مراتب و حالت‌های مختلف، پاسخ‌گوی نیازهای روانی ما هستند.کتابی که زجرم دادمثلاً اگر از آثار مذهبی بدمان بیاید، برای این نیست که آن آثار مبتدیانه‌، غیرحرفه‌ای، یا دچار ضعف‌اند، ما از آن‌ها بدمان می‌آید چون ما را ارجاع می‌دهند به فرهنگی که عمیقاً با آن مشکل داریم و از آن کینه داریم.هنر همچون درمان کتابی بود که من را به شدت موقع خواندن آزار می‌داد، چون تفکراتش به شدت ضد آن چیزی‌ست که ما امروزه از طریق کتاب‌های دیگر در مورد هنر خوانده‌ایم و می‌دانیم:درک درست مزایای هنر باید شامل آگاهی از این نکته باشد که چه‌موقع باید هنر را کنار گذاشت. در یک زمان خاص باید موزه یا مجسمه‌ی داخل پارک را ترک کنیم تا هدف راستین هنر، یعنی اصلاح زندگی، را دنبال کنیم، نه به این علت که سپاس‌گذار نیستیم، یا درک کافی نداریم، به این دلیل که چیزهای زیادی در هنر یافته‌ایم که ارزشی راستین دارند و نیازمند آن‌ایم که آن‌ها را واقعی‌تر کنیم. در این کتاب به مزایای هنر نگریسته‌ایم: این‌که چه‌طور می‌تواند ظرفیت ما در روابط را افزایش دهد، تفکرات‌مان درباره‌ی پول را بهبود بخشد، به ما کمک کند با خود طبیعی‌مان کنار بیاییم و به آرزوهای‌مان در سیاست شکل ببخشیم همین‌ها تا به این‌جا در مقایسه با نوع درک از هنر که بیشتر نهادهای هنری تا به حال خواستار آن بوده‌اند تفاوتی عظیم دارد. باید پا را فراتر بگذاریم. هدف حقیقی هنر خلق جهان است که هنر در آن از ضرورت کمتری برخوردار است و چندان خاص و استثنایی نیست؛ جهانی که ارزش هایش به طرزی بی قاعده در سراسر زمین پخش شده‌اند. نه مثل الان که ارزش هایش با غلظت زیاد در راهروهای تاق‌دار موزه ها تحسین و پرستیده می شود. نباید گفتن همزمان این که میتوانیم عاشق هنر باشیم و این که می‌توانیم امیدوار باشیم روزی برسد که جامعه این‌قدر باب هنر جاروجنجال به راه نیندازد تناقضی با هم داشته باشد. (۲۴۶_۲۴۸)</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Fri, 21 Sep 2018 18:07:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر کرم کتاب هستی کتاب خانه‌ی کاغذی تو را ارضا خواهد کرد.</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/khane-xjedsss9z37l</link>
                <description>.شروع سفر کتاب خواندن من با مرشد و مارگاریتا بود اما اولین کتابی که خریدم تاریخ زندگی نادر صاحبقران بود که به خاطر علاقه‌ام به داستان‌های تاریخیِ دبیرِ تاریخ دوره‌ی راهنمایی‌ام انتخاب شد. که هنوز هم نخواندمش. کمی بعد، در دوره‌ی دبیرستان، این دبیر ادبیات بود که مرا به بوف‌کور، دشمنان، و جنگ‌وصلح وصل کرد. بوف کور را مدت‌ها نیم خوانده رها کردم، دشمنان همان‌قدر هم شانس نداشت، و در تصمیمی ناگهانی، یک شب بعد از عصبانیتی عاشقانه، جلدِ سوم جنگ‌وصلح را زیر مشت و لگد گرفتم و آسیب‌های جبران‌ناپذیری به آن زدم. این آغاز وسواسِ من بود در محافظت از کتاب چرا که به زودی قرار بود هر هفته یک کتاب بخرم و حتی اگر نخوانم، در کتاب‌خانه بگذارم. آسیب‌های جنگ‌وصلح مرا به تبیین آیینی برای نگه‌داری کتاب‌هایم رساند. که با خرید هر کتاب رفته رفته کامل‌تر شدند:۱.هرگز قرض نکن، بخر(رجوع به ۹). کتابی هم که می‌خری حتماً باید معرفی کتابی دیگر باشد. این‌گونه کتاب بدی نخواهی خرید.۲.کتابی که می‌خری را در مسیر به دست میگیری، گذاشتن کتاب در نایلون یا کیف، ممکن است لبه‌های آن را خم کند.۳.کتاب حتماً باید ایستاده روی سطح گذاشته شود، وگرنه قطع آن کج خواهد شد.۴.کتاب‌هایی که جلد سخت ندارند را تا صفحه‌ی بیست‌وپنج به دقت بر اساس خط تایِ روی جلد تا می‌زنی، و اگر خط تا ندارد خودت یکی درست کن. چون وقتی صفحه‌های اول را ورق می‌زنی اگر کتاب تا نخورده باشد، چسبِ آن کم‌کم ور می‌آید و کتاب از جلد جدا می‌شود.۵.در هر یک ساعت فقط ۲۵ صفحه از کتاب می‌خوانی، در غیر این‌صورت دچار بدفهمی می‌شوی مجبور می‌شوی با حاشیه‌نویسی در کتاب به آن گند بزنی.۶.حاشیه نویسی ممنوع، در چک‌نویس بنویس.۷.به ازای هر صد صفحه رمان، پنجاه صفحه کتاب‌های غیرداستانی بخوان. چون همه‌اش دنبال لذت بودن تو را احمق بار می‌آورد.۸.همیشه کتاب‌های نخوانده را جلو چشم بگذار تا از عذاب نخواندن‌شان به سطوح بیایی.۹.به کسانی که از تو کتاب قرض می‌خواهند تمام این موارد را می‌گویی و احتمالاً منصرف می‌شوند، اگر نشدند زمانی که کتاب را پس آوردند همه‌ی این ایرادها را ازشان بگیر و آن‌ها دیگر از تو کتاب نمی‌گیرند.۱۰.تو مجازی با کتاب‌هایی که موقع خواندن اذیتت می‌کنند، هرکار دلت خواست بکنی و هیچ احترامی برای‌شان قائل نباشی.داستان بلند خانه‌ی کاغذی برای من کتاب شگفت‌انگیز، جادویی، متحیر کننده، دوست داشتنی و دوست داشتنی و دوست داشتنی‌ای بود.و این‌ها برای شما هم حقیقت خواهد بود اگر که با آن‌چه من در بالا نوشته‌ام ذوق زده شده‌اید یا رفتارتان را در میان‌شان پیدا کرده‌اید.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Fri, 14 Sep 2018 16:41:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[یک داستان کوتاه: من فقط خودم را می‌بینم]</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/dasman-qilset6gj77c</link>
                <description>خداوند متعال در آیه ۱۴سوره علق می فرماید :« اَلَم یَعلَم بِاَن الله یَری »« آیا او (انسان) نمی داند که خداوند همه اعمالش را می بیند؟ »1«دقیقاً مشکل همین است که خداوند همه‌چیز را می‌بیند، در صورتی که برایِ بخشندگی، مهربانی، یا عادل بودنف تنها بایست چیزهایِ بد را دید».این را جایی خوانده‌ام.به نظر این‌که هیچ‌چیز از چشمِ خداوندگار پنهان نیست، یک مشکلِ اساسی جلوه می‌کند. آیا ما به راستی خدایی را می‌خواهیم که همه‌چیز را می‌بیند؟ خدایی عادل؟عدالت، در ژرف‌ترین معنا نیاز به یک بی‌عدالتی در مفهومش دارد، اگر خواستارِ عدالت میانِ خوبی‌ها و بدی‌هایِ «پذیرفته شده» باشی، چندین مسئله برایت مطرح است.فرض کنیم افرادی از طبقاتِ ضعیف یا قویِ جامعه در مقابلِ ماست، خواسته‌ی مطلوب آن است که همه‌گی در یک سطح باقی بمانند، یعنی مانند سریالِ یوسفِ پیامبر، خواستِ الهی به کمکِ ابزارهایش ثروت‌مندان را فقیر و فقرا را ثروت‌مند کند. حال ما به عدالت دست یافته‌ایم؟ اما صبر کنید ببینم، یکی از مردم امروز ده‌هزارتومان از دیگری ثروت‌مندتر است، اما آیا عدالت این حق را به او می‌دهد؟ حکم آهنینی عدالت دو چیز بیشتر نمی‌تواند باشد، یک: به باقیِ مردم هم ده‌هزارتومان بدهید، دو: از آن فرد ده‌هزارتومانِ مازادش را بگیرید.[لیپوتین: بله، واقعاً. اون می‌گه بشریت رو باید به دو دسته‌ی نابرابر تقسیم کرد. حدود یک‌دهم از آدم‌ها باید آزادی مطلق، و اختیار مطلق نسبت به نه‌دهمِ دیگه داشته باشن. که این نه‌دهم باید شخصیت‌شون رو از دستِ بدن و شبیهِ یک گله گوسفند بشن. اونا در حالتِ تسلیمِ مطلق قرار می‌گیرن، درست مثلِ گوسفند‌ها، و عوضش به همون معصومیتِ گوسفندها هم می‌رسند. خلاصه، این همون بهشته، فقط با این فرق که این‌جا آدم‌ها باید کار کنن.شیگالوف: بله. از نظر من این‌طوری به برابری می‌رسیم. همه‌ی آدم‌ها برده می‌شن، و در بردگی‌شون برابر. اونا هیچ‌جورِ دیگه‌ای نمی‌تونن برابر بشن. مثلاً سطحِ تعلیم و تربیت و قریحه رو باید پایین آورد، چون آدم‌هایِ با قریحه همیشه می‌خوان ارتقا پیدا کنن. باید زبونِ سیسرون رو از بیخی حلق کند، چشمی کوپرنیک رو از حدقه در آورد و شکسپیر رو سنگسار کرد. نظامِ من اینه.لیپوتین: بله، آقایِ شیگالوف کشف کرده که قوه‌هایِ قوی‌ترِ آدم‌ها منشأ نابرابری و در نتیجه استبداده. برایِ همین، به محضِ این‌که ببینیم عده‌ای استعداد‌هایِ برتر دارن، یا باید اون‌ها رو فوراً تیرباران کنیم یا زندانی. حتی آدم‌هایِ خوشگل هم از این نظر ملزوم به حساب می‌آن و باید سرکوب بشن.شیگالوف: و حتی احمق‌ها، احمق‌هایی که به چشم می‌آن، چون اونا هم ممکنه بقیه رو وسوسه کنن که به برتری‌شون بنازن، که این خودش نطفه‌ی استبداده. عوضش، به این ترتیب به برابریِ مطلق می‌رسیم.]**: تکه‌ای از نمایشنامه‌ی تسخیرشدگانِ آلبرکامو با ترجمه‌ی خشایارِ دیهیمی.عدالت به هیچ‌کس و هیچ‌چیز نه تنها حق پیشرفت و ترقی نمی‌دهد، حتی اجازه‌ی نزول و پس‌رفت را هم نمی‌دهد. چه جالب، یکی از مردم امروز به ایدز مبتلا شده، عدالت چه حکم می‌کند؟پس بر این اساس، باست خدا را بی‌عدالت و ناعادل دانست؟ چه‌طور پیامبرانش منزلتی فراتر از دیگران دارند اگر او عادل است؟ خب بله خداوند، عادل نیست، اما این از فرط عدالتِ اوست! خداوند باهوشِ ما، می‌داند که عدالت تنها با یک بی‌عدالتی در مفهومش امکان‌پذیرست، پس اصلاً بی‌عدالتی تمام و کمال را در مورد تک‌تکِ بندگانش به کار می‌گیرد.من در خصوصِ تمامیِ شما ناعادلم، و این عینِ عدالتِ من است!2صاحب‌کار و صاحب‌خانه شروع کرده بودند با هم به نقش‌های‌شان برسند، بازیگرهایِ خوبی بودند یا نه، برایِ من مهم نبود، من این‌جا بودم تا با خانه‌ها هم‌آغوشی کنم. از پله‌هایی که به بالا و پشتِ بام می‌رفتند، بالا رفتم، یک کولر تو پاگردِ آخری قرار گرفته بود، و دور تا دورش پر بود از خرت و پرت‌، دستم به دستگیره‌ی درِ فلزی گذاشتم و حداقل برایِ امتحانِ شانسم آن را به پایین کشیدم، باز شد. برگشتم تا لبِ نرده‌هایِ راه‌پله، نگاهی دزدکی به پایین انداختم تا ببینم کسی حواسش به من هست یا نه، فقط دخترِ بزرگ‌ترِ خانواده، کمرش را تکیه داده بود به یک لنگه‌ی در و پاهاش را دراز کرده بود تا برسد به گوشه‌ی پایینیِ سمتِ مقابلِ درگاه، سرش را خم کرده بود و خیره شده بود به گلِ یاسی که میانِ دست‌هاش داشت؛ کاملاً مانند فیلم‌های هالیوودی بود، سرش را بالا آورد و نگاهم کرد، لبخند زد و باز سرش را پایین انداخت. هم سن بودیم؟ اهمیتی نداشت، من به این شغل نیاز داشتم، باید از فکرِ دخترها بیرون می‌آمدم.گذشته از آن، این از لحاظِ آماری درست نبود که من عشقِ جاودانه‌ی زندگی‌ام را در چنین موقعیتی پیدا کنم، مخصوصاً اگر اولین کنشی که این عشق نسبت به تو داشته باشد، لبخندِ نرم و ملایمی بوده باشد. نمی‌دانم چرا، اما از لحاظِ آماری اکثرِ زوج‌هایِ خوشبختِ اطراف، همیشه آشنایی را با یک اتفاقِ فاجعه و بحث و دعوایِ بعدش، یک افتضاح و بحث و دعوایِ بعدش، یک مرافعه و بحث و دعوایِ بعدش، یا چیزی به این شکل پیدا می‌کردند.فکر می‌کنم چون دوتا آدمی که بتوانند با هم‌دیگر بحث و دعوا کنند، دو نفری هستند که از لحاظِ شخصیتی می‌توانند با یک‌دیگر موضوعاتی مشترک پیدا کنند، طرز تفکری قابلِ درک برایِ هم در اختیار دارند، و می‌توانند نوعِ گفتمانیِ یک‌دیگر را حتی در بدترین شرایط هم تحمل کنند، پس این که اولین برخوردتان با عشق‌تان یک دعوایِ سهمگین بوده است و هنوز توانسته‌اید، با یک‌دیگر ارتباط برقرار کنید، احتمالاً بدیهی‌ترین شکلی‌ست که می‌شود با کسی آشنا شد و تحتِ تأثیرش قرار گرفت.سرم را از نرده‌ها عقب کشیدم، و به سمتِ در حرکت کردم، بازش کردم و واردِ بی‌پالایش‌ترین قسمتِ هر خانه شدم، جایی که خانه‌ها به اتمام می‌رسند، درفشی که هر مرد و زنی، هنگامِ ساختنِ خانه‌شان به سمتِ خداوند پهن می‌کنند، تا اثبات کنند که چقدر محتاجِ کمکِ اوی‌ند، پشتِ بام از سیمانِ زبرِ ناهمواری پوشیده شده بود، دیوار‌هایی دورش را گرفته بود که تا گردنم می‌رسید، به پهنه‌ی آسمان نگاه کردم، از سمتِ چپم، خانه‌ها خیلی کم امتداد می‌یافتند و بعد، تا به کوه برسند پر بود از باغات و درخت‌ها، منظره‌ی سبزی بود، و آسمانِ یک‌دستِ بدونِ ابری، هیچ‌چیز در آسمان نبود، خورشید درست بالایِ سرم واقع شده بود و حتی نمی‌شد در آن تابستانِ گرم، به آسانی نگاه به خودِ خورشید کرد، البته اگر که اصلاً در هر وقتِ دیگری می‌شد چنین کرد، پس لاجرم خورشید را هم نادیده می‌گرفتم، و آسمان واقعاً خالی بود.نگاهم را از جبه‌ی خداوندی گرفتم و به کاسه‌ی نیازِ انسانی انداختم، زمینِ پشتِ بام واقعاً منزجر کننده بود، پر از سبدهایِ میوه‌ی پلاستیکی، یک حصیرِ پاره‌پوره بر گوشه‌ای، انبوهی چوب و تخته‌هایِ ناهم‌سان در گوشه‌ی دیگر، و یک بندِ رختِ سبز‌رنگ، تقریباً چیزِ دیگری نبود، جلو رفتم، لگدی به حصیر زدم، و خودم را سریع عقب کشیدم، گربه‌ها را فقط از دور دوست دارم، ولی نه، هیچ‌چیزی زیرِ حصیرنبود، از زیرِ بندِ لباس رد شدم، و لگدی دیگر هم به تخته چوب‌ها زدم، باز هم هیچ‌چیز نبود، بیش‌تر که تپه‌ی چوب‌ها را برانداز کردم اما، چشمم به سه توپِ فوتبالِ پنچری افتاد که پشتِ تپه پنهان شده بودند، پشتِ بام خسته‌ام کرده بود، همه‌چیز به شدت معمولی بود، و اصلاً دلم نمی‌خواست واردِ فضایِ اصلیِ خانه‌ بشوم و باز هم با محیطی به شدت معمولی روبه‌رو شوم، اما کاری از دستم برنمی‌آمد، این جبرِ جغرافیایی بود، من در شهرستانی نزدیک به اصفهان به دنیا آمده بودم. کاریش نمی‌توانستم بکنم، احتمالاً در هرجایِ دیگرِ ایران هم می‌رفتم اکثرِ خانه‌هایی که به تورم می‌خورد همین‌قدر کسالت بار بود.3خوب یادم می‌آید، دوره‌ای را که مسابقاتِ والیبال در همین خردادماه سالِ پیش، یا شاید هم پیش‌ترش برگزار می‌شد و آن تبلیغاتِ سراسرِ زمین را که می‌گفتند «آب هست، ولی کم است». عجب سوژه‌ی نابی برایِ اهلِ دنیایِ مجازی بود. تا ابدیت با آن شوخی کردیم و خندیدیم.حالا اما در تابستانِ سالِ 1397، بی‌آبی گریبان‌مان را گرفته است. خانه‌ی ما البته آب به اندازه‌ی کافی دارد، هرچند که فشارش گاه کم می‌شود، یا اصلاً قطعش می‌کنند، اما یک تانکِ آب هم بر پشت‌بام برایِ اطمینان وجود دارد.خانه‌ی  معشوقه‌ام اما، همان‌جایی‌ست که قسمتی ازش را در «2» آورده‌ام. و آن دخترِ یاس به دست همان معشوقه‌ام است. یعنی کسی که عاشقش هستم، یا به تعبیری شده‌ام. گرچه این‌جا حرف از زندگیِ واقعیِ من، در روزهایِ واقعی‌ست و این که او را صدا بزنم معشوقه، زیاد در متن نمی‌گنجد که اگر شعر هم بود شاید باز نمی‌گنجید. البته آن‌چه من در «2» آورده‌ام صرفا دو حقیقت‌اند که به داستانی تخیلی پیوندشان زده‌ام، یک این‌که آن دختر زیبا حالا بیش از هرکس برایِ من عزیز است، و دو این‌که آن خانه، تقریباً همان خانه‌ی دخترِ زیبایِ من است.اما داستان اصلی مربوط می‌شود به 30 خرداد 1397، پنج‌شنبه‌ای که من از صبحش به خانه‌ی آن‌ها رفتم، و تقریباً در اکثر ساعات نه خواهرش خانه بود و نه مادرش، ما هر دو ساعات زیادی با یک‌دیگر به تنهایی گذراندیم. نکته دو چیز بیشتر نیست، این‌که هوا در آن روز به شدت گرم بود، و دیگر این‌که آب تا ساعتِ دوِ نصفِ شب قطع. پس ما به ناچار هر یکی دو ساعت، یک‌بار ظرف‌هایی را از منابع ذخیره‌ی آب‌شان در آشپزخانه پر آب می‌کریم و هر دو با یک‌دیگر به سمتِ کولرِ برفرازِ پشت‌بام حرکت می‌کردیم. آب اما رو به سمتِ تمامی می‌رفت.فکر کردم خیلی اوضاع بدی‌ست اگر این دختر هرروز مجبور باشد هرروز چندین بار زیرِ این گرما چندین پله را بالا بیاید و در کولری آب بریزد که قرار است فقط اندکی او را خنک کند تا او دوباره برایِ آب ریختن درونش آماده شود.چه‌کار می‌توانستم بکنم؟ اول از همه یک سایه‌بان برایِ کولر درست کردیم، سپس فکر کردم اگر یک سطلِ آبِ بزرگ در ساخت بگذاریم و با شلنگ بلندی آن را به کولر برسانیم می‌شود فقط هرروز یک‌بار برایِ کولر آب برد، این‌طوری در معرض آفتاب هم نخواهد بود، همه‌ی این کارها را کردیم، اما مشکلِ اصلی این بود که برایِ امتحان کردنِ سیستم، باید در سطلِ به آن بزرگی آب می‌ریختیم، اما آب به آن میزان نداشتیم. پس رفتیم و از خانه‌ی همسایه‌ای در یک کوچه بالاتر آب برداشتیم.من با همسایه سطلِ پر آب را تا دمِ درِ خانه آوردیم اما، وقتی در خانه تنها شدیم برایِ بردنِ سطل به طبقه‌ی سوم دچارِ مشکل شدیم. از پا افتادیم و مدت‌هایِ زیادی استراحت بینِ کارمان کردیم، به هر ترتیب آب را در ظرف‌هایِ کوچک‌تر جا دادیم و به بالا بردیم. آن را رویِ یک صندلی گذاشتیم و به کولر وصل کردیم، پمپِ آن را زدیم اما کار نکرد. نمی‌دانستیم مشکل از کجاست. باری دیگر مجبور شدیم سطلِ سنگینی را که با آن همه سختی بالایِ صندلی گذاشته بودیم پایین بیاوریم. به محضِ این‌که پایین آوردیمش، تحملش تمام شد...تحملش تمام شده بود و  رویِ زمین افتاده بود و رویِ زمین افتاده بود و گریه می‌کرد، گریه می‌کرد و من شوکه شده بودم. نمی‌دانم چقدر طول کشید اما به گمانم تا نزدیک به یک ربع رفت. هرچقدر سعی در آرام کردنش داشتم، فایده‌ای نداشت، هرچند در انتها آرام شد. خیلی زود فهمیدم برایِ این گریه می‌کند که خسته شده، و احساس تنهایی می‌کند و عذاب‌وجدان دارد که چرا من را با انجام کارهایی که به خانواده‌ی آن‌ها مربوط می‌شود خسته کرده.در میانه‌ی گریه‌ها فریاد زده بود «آخه مگه من مامانِ این خونم؟» و زمانی که می‌خواستم در آغوش بگیرمش «ولم کن، بابامو می‌خوام».بعد سعی کردم در سریع‌ترین حالت ممکن مشکلِ کولر را حل کنم، و درست شدن یا نشدنش را به شانس واگذار کردم، اما باز باری دیگر در این میان داشت بنایِ گریه می‌گذاشت که، وقتی باز دیدم نمی‌توانم آرامش کنم، رویِ زمین زانو زدم و شکست خورده گفتم: چیکار کنم خب؟ ببخشید، منو ببخش، هرکار بخوای برات می‌کنم ولی نمی‌تونم که باباتو از مرگ برگردونم.آرام گرفت، و از رویِ زمین بلندم کرد و اشک‌هایم را پاک کرد.«نامه‌ی من»نازگل سلام...ببخشید که این‌قد ادبی نوشتم و حرف زدم و اینا، دیگه آخراش داشت حالِ خودمم از این لحن به‌هم می‌خورد. حالا عوضش می‌شه خودمونی حرف بزنیم، کسی از نامه‌ی من به تو انتظار هملت شکسپیر که نداره.من واقعاً خسته نشده بودم، اینو همون شبم گفتم، گفتم این کارا منو خسته نمی‌کنه ولی گریه کردنت چرا. حس خوبی هم داشتم تازه، خیلی خوبه حس می‌کنم همون حسیه که باعث می‌شه آدما موقع جنگ مثلِ گاو برن تو دلِ دشمن و مطمئن باشن می‌میرن، ولی به خاطر یه اراجیفِ بی‌ارزشی به اسمِ وطن و خاک و ناموس برن کشته بشن. خب کارِ اونا خیلی بی‌ارزشه چون برایِ یه سری چیزایِ بی‌ارزش جونشونو می‌دن، کارِ من نه، چون واسه تو جونمو می‌دم.می‌خوام بگم بعدش چه اتفاقی افتاد، اگه یادت باشه، دقیقاً چند لحظه قبلِ این‌که ازت خداحافظی کنم و برم، گفتم گوشیم سوخته، خب نسوخته بود، ولی قاطی کرده بود، روشن نمی‌شد و داشت مدام ویبره می‌زد. من از طرفی ترسیده بودم، چون مامانم قبل‌ترش زنگ زده بود گفته بود خیابونا خلوته و هیچ‌کس هم نیست ببرتش خونه، برم دنبالش که ببرمش خونه، هروقت قرار شد بره خونه بهم زنگ می‌زنه، متاسفانه من رفتم اون آدرسی که مامانم داده بود «یه خیاطی» ولی دیدم درش قفله، برگشتم و از مسیری که حدس می‌زدم مسیرِ مامانمه برا برگشت به خونه رفتم ولی ندیدمش، سریع رفتم تویِ خونه و اون‌جا هم نبودش، دیگه واقعاً ترسیدم نکنه چیزیش شده باشه، پنج‌بار شمارشو با گوشی خونه و گوشی مامان‌بزرگم گرفتم، ولی جواب نداد، بهش پیام دادم ولی جواب نداد. و من ترسیده بودم و وسطِ کوچه راه می‌رفتم و داد می‌کشیدم و نمی‌دونستم چیکار کنم.بالاخره خودش برگشت با دوستش به خونه، و گفت که اصلاً نیازی نبوده من برم دنبالش و من الکی اون همه ترسیدم.آروم شدم، روزِ خوبی برایِ من بود، حس کردم همه‌ی وظایفِ خانوادگی رو انجام دادم، و به تنها چیزی که فکر کردم قبلِ خواب این بود که یه راهی برا درست کردنِ کولر پیدا کنم.«نامه‌ی او» امیدجانمدر تاریخ ۲/۴ شروع کردم به نوشتن نامه برات، قرار بود این نامه مورخ ۳۱/۳ نوشته بشه، اما اونقدر اون شب خسته بودم که دیگه حتی انرژی برای نوشتن نامه نداشتم. منو به خاطر این دیر شدن ببخش، واقعا روز خوبی بود، کنار تو بودن خوبه حتی اگه توی جهنم باشیم باهم دیگه میدونم که یه نفر هست که جهنمو برام بهشت میکنه. یه حرفایی هست که میخواسم از پنج شنبه بهت بگم اما شرایطش نبود و پیش خودم گفتم چه بهتر که حرفامو به صورت نامه بهت بگم، دلیل گریه اون شبم یه قسمتیش به خاطر این بود من احساس میکردم داره بهم ظلم میشه و از مهربون بودنم سو استفاده میشه، یه قسمتیش به خاطر این بود که حس میکردم بقیه وخترا این چیزا براشون مهم نیست و نگران کولر این چیزا نیستن اما من باید مسئول همه چیز خونه باشم، غذا، مرتب بودن خونه، برداشتن اب، آب کردن کولر و و و... اینکه مامان و آجیم اصلا به فکر نیستن و خودمم و خودم! و بیشترین دلیل ناراحتی و اشکام این بود که تو کلی زحمت کشیدی کلی فکر کردی کلی خسته شدی، و وقتیم که رفتیم باهم آب آوردیم کلی به خودم فحش دادم توی دلم که چرا واقعا باید اینقد تورو خسته کنم، اینقد اذیتت کنم، اصن به تو مربوط نیست که این کارارو برای خونه ما بکنی و اینقد عذاب بکشی، اون لحظه ای هم که داشتیم کیک میخوردیم و تو گفتی میخوای بری اصن تعجب کردم و پیش خودم گفتم آآآآععععععع یعنی چقد اذیت شده که حاضره دو ساعت زودتر از پیش من بره. اون موقعی که تو رفتی پایین کلی پیش کولر گریه کردم اما نخواسم بفهمی، نخواسم بفهمی که اشک ریختم و بیشتر اذیت بشی اما دیگه طاقت نیوردم و منفجر شدم واقعا گریه کردن در کنار تو حس خوبی بهم میده،کاملا تخلیه شدم و آروم شدم ، و ازت مچکرم، و میخوام بدونی برام بهترینی و منو ببخش به خاطر اینکه اینقد برات دردسر هستم، دوستت دارم و میدونم گه زندگیم باتو همیشه عالیه... این بود حرفایی که میخواسم بهت بگم.معشوقه ی تو:نازگلی 4نمی‌دانم اصلاً خدایی هست که عدالتی در کار باشد یا نه، اما مطمئنم، چیزی به نامِ عدالت جز با همان بی‌عدالتی نمی‌تواند وجود داشته باشد.اما اگر این‌ حکمی‌ست ابدی، پس اصلاً چرا باید آن‌همه مصیبت از پشت بام سر بر بیاورد؟بهترین مردم از نظرِ من همان‌هایی‌اند که پشت‌بام‌شان براق و آیینه‌گون است.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jun 2018 21:50:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[لذتی که حرفش بود]</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/lezat-aceaob1dyx3x</link>
                <description>حالا مکانِ مقدسِ من شده است کتابخانه‌ی زهراییه. اول چون محیط دلبازی دارد، دوم چون هر از گاه رفقا را درش می‌بینم، سوم چون پیاده از خانه‌مان 15 دقیقه بیشتر راه نیست، چهارم چون به مرکزِ شهر و البته تنها کتابفروشیِ مرجعِ شهر بسیار نزدیک است، تقریبا یک دقیقه با پای پیاده. اما این مکانِ مقدس گاهی حوصله‌ام را سر می‌برد، همین‌طور که نشسته‌ام و جیره‌ی 25 صفحه‌ای از یک کتاب را می‌خوانم یا جیره‌ی هزار کلمه‌ای از یک طرحِ داستانی، یا ایده یا نامه حتی، مینویسم و دست‌هام قفل می‌کند دیگر نمی‌توانم با صدایِ چلق چلقم رویِ کیبوردِ لب‌تاپ بچه مدرسه‌ای‌ها یا دانشجوها را عاصی کنم. بلند می‌شوم از مکانِ مقدس بیرون می‌زنم و پناه می‌برم به کتابسرایِ سبز که همان تک کتابفروشیِ مرجع‌مان است. آن‌وقت یک کتابِ کوچولویِ یک روزه، یعنی حدودِ صد صفحه‌ای پیدا می‌کنم، به بهانه‌ی آن کتاب کلِ کتاب‌ها را هم برای چندمین بار وارسی می‌کنم، آن‌وقت برمی‌گردم شروع می‌کنم به خواندن آن کتاب کوچولو. لذتی که حرفش بود یکی از این کتاب کوچولوهاست، انتخاب‌های بی برنامه، از رویِ ظاهر، به اعتبارِ ناشر، یا اینکه چندباری اسم نویسنده را خوانده یا شنیده‌ام. خب از یک تخم‌مرغ شانسی که نمی‌شود زیاد انتظاری داشت اما این دفعه انتظارات برآورده شد، کتاب صراحتاً راجع به هنر عکاسی‌ست و بسیار نامنسجم و پراکنده‌گو، هرچند همیشه یک محتوایِ اصلی این خاطره‌ها، شرح‌ها، ایده‌ها، پژوهش‌ها یا حتی روایت‌های طنز و گاه داستانی را دورِ هم جمع کرده. اما این فقط راجع به عکاسی نیست، همانطور که بر جلد نوشته چگونه دیدن را هم شامل می‌شود، چگونه زیستن را نمی‌دانم... اما کتاب برایِ من دقیقا در یک تکه‌ی کوتاه درخشان شد و تاثیرش را گذاشت و فکر می‌کنم همیشه در ذهنم بماند، چنان که فکر می‌کنم خودِ مؤلف هم برای آن ارزشی دو چندان قائل بوده که اسمِ کتاب را گذاشته لذتی که حرفش بود. آن تکه راجع به لذتِ عکاسی‌ست و حیرتِ من زمانی دو چندان شد که به جای فعل و عکاسی نوشتن را گذاشتم و دیدم که چقدر به چنین متنی نیاز داشتم، مدت‌ها قبل، زمانی که مدام در جستجویِ ایده‌ای خارق‌العاده بودم. (ص 80-82)</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jun 2018 12:25:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[پاییز فصل آخر سال است]</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/paez-bezz9minshjz</link>
                <description>مدام میخواهم این عکس را با یک نوشته پست کنم که این طور شروع میشود: داستان ایرانی برای پر فروش شدن به چه چیزی نیاز دارد؟ هیچ چیز جز یک ماجرای عشقی که حتما در انتها به شکست و جدایی تلخ و نکبتبار ختم شود و یک عالمه غم غصه. همه ی اینها همراه با یک راوی اول شخص تکمیل میشود، چون اگر راوی سوم شخص باشد آنوقت نویسنده هی مجبور میشود دیالوگ های خوب بنویسد، یا توصیفات صحنه و ماجرای نان و آب داری داشته باشد، این ها همه یعنی در حالت خام یک ریتم کنه کش آور که تعایق را مات میکنند، مگر اینکه نویسنده زبان و نثرش قوی باشد و کلمه هارا مثل کشیده بزند توی صورتمان. پس کلا راوی سوم شخص به ذات سخت تر از راوی اول شخص است و راوی اول شخص نوشتن خوب هم سخت تر تر، اما پس چرا راوی اول شخص؟ چون میشود آب بست به متن و هی مونولوگ های تشویش وار شخصیت را بسط داد و همینجوری 300 صفحه ای جلو رفت، هر چه هم که بنویسی مجاز است چون بعدا میشود گفت برای شخصیت پردازی بوده و روایت ذهن مغشوش شخصیت. یعنی تقریبا همین رمان خانم مرعشی خودمان. اما این را نمینویسم، چون بیشتر ازین که هی بخواهم گوشه گیر و کرخت باشم، هی بخوام ایراد بنی اسرائیلی بگیرم، عقلم به چشمم است. یعنی میگویم :خب لابد جایزه ی جلال آل احمد الکی این رمان را برنگزیده است که بابا، بعد به این نتیجه میرسم که بی شک نقاط مثبت و قوتی درش هست که من به خاطر جامعه ی مردسالارم و اینکه لاجرم زن ستیزم، چشم دیدنش را نداشته ام، همین باعث میشود هی فکر کنم دقیقا کجای رمان قوی و به یاد ماندنی است و هی به این نتیجه میرسم که شاید فقط صحنه ی سفارت بدیع و جذاب بوده است. بعد میگویم خب دلیلش چیست؟ دلیل نمیخواهد که حس میکنم. اما غرورم اجازه نمیدهد این را بگویم چون یعنی بی منطق چیزی را قضاوت کرده ام و یک احمق سطحی نگر بیشتر نیستم. اما از حق نگذریم تقسیم بندی فصل ها به تابستان و پاییز و سه راوی سه ماهه اش جالب توجه بود. اما خب من نفهمیدم اگر راوی ها به ما نمیگفتند با هم فرق دارند و هی به تمایزاتشان مستقیم اشاره نمیکردند، باز هم ما میفهمیدیم این ها یکی نیستند؟ اصلا همین الان فهمیده ایم؟ به هر حال آدم بهتر است بخیل نباشد و برای حسادت به موفقیت هم وطن اش او را نکوبد و عامه پسند و مقوا نخواند. امید که در مواجه با کتاب بعدی اینگونه نباشم، آمین.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jun 2018 21:49:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[شب ممکن]</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/shabmomken-pdbighobim3w</link>
                <description>دقیقاً نمی دانم این من هستم که انتخاب هایم کاملاً حساب شده است و مدام کارهای خوبِ ایرانی را از کتابفروشی ها به غنیمت میبرم، یا نویسنده هایمان دارند تکانی به خودشان میدهند و درست حسابی مینویسند، یا حتی تر اینکه تمام گارد منفیِ ما نسبت به ادبیات بومی مان نتیجه ی پروپاگاندای رسانه ها بوده است؟ شاید تر حتی اینکه فقط لوئیس بونوئل راست میگفت که حادثه حاکم مطلق جهان است و این همه بخت و اقبال. خب نتیجه میگیریم اگر تا اینجای متن را خوانده باشید چه بسیار فحش ها که به این مقدمه ی طویل نداده اید. اما شهسواری به نظرم مخاطب شناس قهاری است. تمام کاری که میکند انداختن مخاطب در یک تله است و بعد دویدن و از مخاطب پیشی گرفتن. و این کار را در تمام ابعاد روایتش میکند. فرم و محتوا و قصه و پیچش ها و زبان و نثر و شخصیت ها و فصل بندی ها و الخصوص دیالوگ هایش. نمیشود قصه ی رمان را برایتان بگویم چون اصولا یکی از نقاط قوت رمان دربسته بودن دنیایش است و کشف و شهود خودتان موقع خواندن. اما باز مثل اینکه حادثه یگانه رهبر جهان است، هفته ی پیش بود که بحثی بر سر کلیشه بودن یک داستان در گرفت و مانیفستی صادر کردم بر این اساس که: وقتی همه میخواهند کلیشه ای ننویسند، اینکه تو کلیشه ای بنویسی دیگر کلیشه ای نوشتن نیست. شاید به خاطر اینکه مصداق تفاوت در جمله ی بالا تنها کلمه ی کلیشه است، درکش کمی گیج کننده شود. اما اگر قرار باشد یک نمونه از این کار را بیاوریم که چطور میشود آگاهانه کلیشه ای نوشت و موفق بود، باید از فصل اول این رمان حرف زد. سربسته بخواهم بگویمش داستان یک مرد منفعل و روشنفکر است که (به نظر میرسد) خواهری دارد آتش پاره و دوست دختری آتش پاره تر که مدام روی (به قول معروف) مخش دو دو میزنند. این همه اما نیست همه اش. قصه که به وفور یافت میشود و به شدت باور ناپذیر و رویایی و کلیشه ای هست، نقطه قوت اما در فصل اول به گمانم نثر قوی و دوست داشتنی آن است. از طرفی این فصل فقط حکم خاکی را دارد که شهسواری دانه اش را در آن میکارد و منتظر میماند تا در ادامه آن را برداشت کند. اما اینکه چگونه؟ بخوانیدش تا بدانید کدام شب ممکن است...</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Wed, 30 May 2018 23:42:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[آدم ها]</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/adamha-sj4pofuglof9</link>
                <description>به نظرم بزرگترین تفاوتِ یک کتاب خوب و یک کتاب بد این است که کتاب بد کاری میکند شما در انتها ازش سوال کنید &quot;خب که چه؟&quot; ساده تر بخواهم بگویم یک کتاب بد مثل شلغم است، هیچ کنشی در شما بر نمی انگیزاند، هیچ سوالی در ذهن شما نمیکارد، هیچ دیدگاه نویی به شما نمیدهد، هیچ مسئله ای را برای شما حل نمیکند، و یا اینکه هیچ حسی در شما ایجاد نمیکند.آدم ها اصلا شلغم نیست، کتابیست که در دوروزی که باهاش زندگی کردم، بارها مرا خنداند و بیشتر گریاند، همیشه هم با یک فرمول مشابه، مثل بچه ها، اول به تو یک شکلات میدهد، تو با اکراه یک گاز ازش میکنی که مبادا طعمش نارگیلی باشد و گند بزند توی انتظاراتت، بعد که میفهمی نارگیلی نیست و فندقی است، تصمیم میگیری همه اش را بخوری، سریع شکلات را از دستت کش میرود و تو میزنی زیر گریه. عجیب نیست که خود احمد غلامی جایی مینویسد &quot;راستی چرا انقدر آدم ها بی خبر غیب میشوند.&quot; و نقطه میگذارد انتهای جمله ی سوالی اش. اصلا برای همین بود که با این رمان آشنا شدم، چون روز نقدِ کتابِ خانم مهری بهرامی، یعنی؛بیرون از گذشته میان ایوان، که نشر نیلوفر هم چاپش کرده، آقای علی فاطمی این کتاب را دست سید رضی آیت دید و گفت به نظرم هرکس میخواهد شخصیت پردازی را یاد بگیرد باید به طور جدی این کتاب را (یعنی آدم ها را) بخواند. و من خواندمش، و حالا متحیرم که چگونه نویسنده انبوهی شخصیت را ساخته که همه شان تشخص دارند و همه شان هم یکجوری تورا به چالش میکشند. شاید هم من زیادی ساده و احساساتیم. اما مسئله این است که هرگز این کتاب را به کسی قرض نخواهم داد (هرچند کلا به کسی کتاب قرض نمیدهم) چون نمیخواهم جای قطرات اشک را در پایان فرصل های مختلفش تشخیص دهد. تذکر:تراجنسیتی نیستم، لطفا دست از این افکار مرد ستیزانه تان که مرد گریه نمیکند بردارید.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Tue, 29 May 2018 12:23:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[موقرمز]</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/mogh-khlx29ons47d</link>
                <description>دلم میخواهد تا ابد راجع به این رمان بنویسم، شگفت زده ام کرده است، چون توانسته به من بقبولاند که یک رمان احمقانه است، یک رمان مضخرف، با یک راویِ کسل کننده، یک سری داستان بیخودی، با یک سری حرف دهن پر کن به کمک اسطوره ها و چندتا تفسیر فلسفی. واقعا چه اتفاقی در موقرمزِ پاموک می افتد؟ هیچ اتفاقی، طرحِ رمان کاملا ساده و بی شیله پیله است. و به لطف نگاه های سطحیِ شخصیت راوی اش (و اندکی هم ساده نویسی که چون ترجمه است، درست نمی دانم باید آن را پای عین الله غریب گذاشت یا خودِ پاموک) شما هیچ انتظاری از این رمان ندارید، فقط سریع تر میخوانیدش تا تمام شود. ولی دست کم میگیریدش، ناگهان متوجه میشوید پاموک چه نظام معناییِ پیچیده ای را در بطن رمانش گنجانده. رمان به زعم من در لایه ی اول روایت شخصی است از زندگی اش، دوران چاه کنی اش در یک شهر کوچک و عشق و همخوابگیِ اولش و رابطه ای پدرانه با یک استاد و بعد اتفاقاتی که آن وسط می افتد و پیامدهای آن ها در چندین سال بعد.در لایه ی دوم تقابلِ نگاه های فلسفی غرب به هستی، و شرق نزدیک به هستی است. در قالب دو اسطوره ی ادیپ و رستم و سهراب، شرقی های نزدیک که میگویند از پدر (خالق) بی چون و چرا اطاعت کن و حتی اگر او جانت را خواست تقدیمش کن و غربی ها که میگویند میتوانی با پدر (خالق) مخالفت کنی و آن را زیر سوال ببری.در لایه ی سوم، باید دید که چرا نام رمان موقرمز است؟ پاموک به صراحت نمیگوید اما این همان اسطوره ی لیلیث است، رنگ قرمزِ او نماد شهوت است، و پاموک به نظر من سعی میکند داستان هستی را، دلیل خلق خلقت را، یک شهوت، یک هوس، یک کنجکاوی بشمارد. آنچنان که جم، در نوجوانی مجذوب زنی موقرمز میشود، فقط یک شب با او میخوابد، و این عشق مانند سیبی که آدم را از بهشت بیرون انداخت، جم را از زندگیش در روال عادی، و درگاه کسی که برایش حکم پدر را دارد، تبعید میکند. همان هوس زودگذر، تبدیل به فرزندی میشود که روزی پدرش را خواهد کشت. و فرقی نمیکند جهان بینی شرقی را داشته باشید یا غربی، به هر حال چه سهراب، چه ادیپ، پدراشان را میکشند. هرچند به نظر میرسد بیش از این زیرلایه داشته باشد، نشانه ها بسیار فراوانند، اما همین که شما در رمانی به آن بی ادعایی این همه ظرافت پیدا میکنید، شگفت زده تان نمیکند؟</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Mon, 28 May 2018 13:27:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[من او]</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/maneoo-deogkplokqer</link>
                <description>مطمئناً وقتی کتابی با تیراژ 5000، 44 بار تجدید چاپ میشود، حرفی برای گفتن دارد. یکی از دوست داشتنی ترین راوی های اول شخص، بازی های فرمی توجیه پذیر، شروعی تعلیق زا و جذاب، پایانی تاثیر گذار. شخصیت هایی که برای مخاطب ایرانی دوست داشتنی و درک شدنی اند و...دستش هم درد نکند. اما چیزی که بیش از همه توجه من را جلب کرد، یک نظام اسطوره ای بود، که شاید اصلا نبوده باشد هم، اما نمیشود که نباشد، این درست که اسطوره های کتاب ایرانی نیستند، نه رستم است و نه جم، نه آناهیتا و نه مهر، نه گاو و نه مار، اما اسطوره ها که دینی هستند (بنا به تشخیص ناقص این حقیر) در فرهنگ ما مأخوذ شده اند. بیش از اینکه اسطوره های آریایی میتوانستند برای ما ایجاد یک نظام اسطوره ای کنند، این اسطوره های فرهنگ پس از اسلام بوده اند که ایجاد یک نظام معنایی کرده اند. چیزی که البته اگر خیلی بخواهیم فصیح حرف بزنیم باید بگوییم، یک از خود بیگانگی است... زرشک، باز حرف هایی قرار است بار یک نوشته شود، که در نوشته نیست؟ در برخورد هایم با برخی کسان دیگر که کتاب را خوانده بودند، متوجه شدم که از فضای مذهبی و اسطوره های دینیِ آن خوششان نیامده و در کل کتاب را خوب نیافته اند... مخاطب امروزی آیا با آغوش باز فضای مذهبی و آیینی کتاب را می پذیرد؟ یا اینکه به دنبال حرفی روشنفکرانه و خرد مدار میگردد و پیدا نمیکند و نهایتا با ارزش های در حال جان دادن فرهنگش مواجه میشود، البته در سال انتشار این رمان قطعا طرفداران این گریز های فرهنگی، ارزشی را دوست تر داشتند. اما بحث اگر حالا باشد چه؟ آیا جوانان تابِ این داستان را می آورند، یا اینکه بی توجه به تمام نکات مثبتش، به خاطر فضا و شخصیت ها و پیام هایش آن را دور می اندازند؟ گفتم از خود بیگانگیِ (نمیدونم چی چی)... آیا زمانی که نویسندگان مشهور دنیا، از تراژدی های یونان استفاده میکنند، کسانی به آن ها میگویند از خود بیگانه؟ پس آیا خونِ آنها رنگین تر است؟ شاید گیج کننده باشد، که اصلاً مشکلِ من چیست؟ مشکل بر سر سنجشِ یک اثر ادبی، بر اساس ارزش های شخصی است. چرا باید از ابزاری که کاربردی تر هستند، به خاطر تقبیح جامعه، یا مخاطبین، استفاده نشود؟ همانطور که برخی کتاب ها برچسب میخورند و موفق میشوند، این دیگری ها هم برچسب میخورند و افول میکنند... اما ما کتاب ها را برای برچسب هایشان میخوانیم؟ متأسفانه، به زودی شاهد فروش چند برابر آثار ایشی گورو خواهیم بود، و نیز چاپ هر اثر بی کیفیتی از او، با ترجمه های سرسریه متعدد، شاید هم من توهم زده باشم و برچسب ها آنقدر هم جدی نباشند... درهرحال یا علی مددی.</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Sun, 27 May 2018 18:33:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[مسخ را خواندم، پرتش کردم گوشه ای و گفتم چه مزخرف]</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/maskh-ylyv5vgizvlr</link>
                <description>.مسخ را که میخوانی، پرتش میکنی گوشه ای، کناری، سمتی، و میگویی چه مزخرف! پرتش کردم و گفتم چه مزخرف! چجوری این بابا کافکا اینقدر اسم در کرده؟ (محاکمه اش را که عاشقم کرد نخوانده بودم، وگرنه آنقدر ها هم کفر نمیگویم که) اصلا این داستان ریزه میزه هم شد رمان؟ خلاصه یکمی هم فحشش دادم و یک کمی هم گفتم اصلا این داستان معنایی هم داشت، بچه بودم دیگر، نفهم! جخ پنج شش ماه بعدش رفتم سراغش، البته این بار نه با ترجمه ی علی اصغر حداد، که دوست تر دارمش، با ترجمه ی همین خانم طاهری. کتاب هم تک افتاده بود توی کتابفروشی و هنوز بعد یک سال و اندی ازش دوباره نیاورده است و جاش در کتابفروشی خالیست. خدایی بود که چشمم این را بگیرد و بخرم. از قصد خریدمش البت، کار بکت را، همین ننامیدنیِ نشر چشمه را، خوانده بودم و باز فحش داده بودم که آخه این که فلسفه است نه رمان، بچه بودم دیگر، نفهم! بعد البته دوزاریم افتاده بود که نصف باقی کتاب نقد است و من هم آن دوره، همان دوره که بچه بودم دیگر،نفهم! عادت داشتم کتاب خریده را تا ته بخوانمش. تا ته خواندمش و از نقد ها سرم نشد، گفتم باشد، میروم میفهمم دکارت کیست و ابزورد چیست و این خزعبلات،  بعد می آیم سراغت، رفتم چندتایی نظریه خواندم و برگشتم و ننامیدنی را باز خواندم و این بار نیمچه ای ملتفت شدم. اصلاً همین شد که این نسخه ی مسخ را خریدم، چون 340 صفحه بود و فقط 77 صفحه اش رمان، بله بله، جدن نظرم عوض شد، جخ فهمیدم این مسخ و گرگور زامزا یا سامسا، همچین الکی هم نبوده، اما آن روز هم نمیفهمیدم، بچه بودم دیگر، نفهم! فقط یک چیزی را نفهمیده بودم و فکر میکردم عجب چیط محسور کننده ایست. خودتان لابد قبل من توی ذهنتان گفته باشید، بچه بودی دیگر، نفهم! گذشت، تا این هفته باز گفتم دوباره خواندنش خالی از توفیر نیست، بچه ام دیگر، نفهم! نمیفهمم خواندن چیز جدید بَه زِ چیز تکراریست. القصه اینکه الان خواندمش و حس میکنم با این نقد های فمنیستی و برساخت گرایی و نمیدانم چه و چه، خیلی شاهکار است و غول. جخ یادم می آید حج ممد حسن شهسواری(پسرخاله نیستیم ولی خب) توی این کتاب جدیدش، یعنی یکی قبلی تر ازین جدیده اش، حرکت در مه، گفته بود که: اگر دیدید کتابی را پس از صد سال همچنان میخوانند، بفهمید در درجه ی استادی نوشته شده، اما اگر دیدید کتابی را پس صد سال نه تنها میخوانند که نقدش هم میکنند و سرش بحث و نظر دارند، بفهمید در مرحله ی نبوغ نوشته شده است. حالا شما قاضی، من مگر بحث نکردم سر این مسخ؟ پس حرفم را بپذیرید که نبوغ آمیزست، نپذیرفتید هم خیالی نیست، بچه ام دیگر، نفهم!</description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Wed, 23 May 2018 13:39:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[سیاه‌خون]</title>
                <link>https://virgool.io/@omid_r_kh/siah-bqnxvioqelwd</link>
                <description> خلاقیت خوب است؟ قاعدتا خوب است اما نه لزوما، اما اشتباه نکنید بحثم بر سر خلاقیتِ کورنلیا فونکه در رمان دومش از تریلوژیِ سیاه قلب یا inkheart نیست، که مسلما خلاقیت باید در رمانی که برچسب نوجوانان را خورده راه یافته باشد، اگر چه این خلاقیت ها روایی است و تازه وقتی که داستان تکراریِ آدم خوب ها و آدم بد های کلیشه ای فونکه را به نقطه های اوجش میرسانید میفهمید که او چگونه خلاق است، چیزی که انتظارش را میکشیدید آنجا، در نقطه های اوج داستان نیستند، و داستان مدام چیزی را که وعده میداده از شما میدزدد و توی ذوقتان میزند. اما بحث ما بر سر این نیست، چرا که بحثش را کردیم و تمام شد! بحث بر سر خلاقیت احمقانه ی خودم است، اینکه یک روز شدیدا دلم خواست رمان خیالپردازانه بخوانم و فانتزی، و در کتابفروشی چشمم افتاد به این کتاب جذابِ نشر افق، که البته جلد اول و دومش را برده بودند و فقط جلد دومش مانده بود و من هم آدمی نیستم که صبر کنم تا جلد اول از راه برسد یا به دنبالش راه بیفتم، این کتاب چشم من را گرفته میخرمش، و اصلا نمیدانم فونکه کیست، سیاه قلب چیست، و دنیای جوهر کجاست، پس یک خلاقیت داریم که به قاعده خوب است، سنت شکنی شده و کار جدیدی انجام گرفته است، قرار است داستانی را از 700 صفحه بعدش شروع کنم، و شروع میکنم.اما آیا الزاما خوب است؟ مدام در حال خواندن این کتاب که روزی 100 صفحه اش را میخوردم و یک هفته کنارش میخوابیدم، به این پرسش فکر کردم که آیا این خلاقیت عاقبتی خوش به همراه دارد یا عاقبتی تلخ؟ آیا راضی خواهم شد یا خیر؟ و با خود به این نتیجه رسیدم که: اگر داستان را بفهمم، خوب است، اگر نفهمم بد. و فهمیدمش. تقریبا هیچ نیازی نبود تا برای درک کردنش جلد پیشین را بخوانم.اما این خود سوالی دیگر به وجود آورد، اگر سه گانه ای هست که تو میتوانی آن را از جلد دوم بخوانی باز بفهمی اش، پس چه لزومی بوده اصلا جلد اولش نوشته شود؟ و اینکه اصلا آیا این دیگه سه گانه است یا کتابی مستقل؟ جواب ها اغوا کننده اند، میشود فونکه را ستایش کرد که دنباله ای نوشته که الارغم پیوستگی، مستقل نیز هست، یا اینکه بسیار میشود اورا مورد هجمه قرارش داد که چرا بیهوده کاری کرده است. و هیچ گاه یکی از این دو به زعم من درست نخواهد بود، هر دو امتیاز اند و هر دو کسر شان. </description>
                <category>امید</category>
                <author>امید</author>
                <pubDate>Tue, 22 May 2018 20:56:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>