<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صبحِ غــــزل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@omidbakhsh.muhammad79</link>
        <description>ترنم قطرات سخن از ادبیات، هنر، سینما و زندگی!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:39:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/477208/avatar/wNSsPW.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صبحِ غــــزل</title>
            <link>https://virgool.io/@omidbakhsh.muhammad79</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه - ارباب (قسمت3)</title>
                <link>https://virgool.io/@omidbakhsh.muhammad79/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA3-rthqo2fribx0</link>
                <description>-خاموش باش پیرمرد خرفت! افسار پاره کرده‌ای مگر؟ در زندان هم به خدایان...پیرمرد فربه چنین گفت و دست خود را از سخن شرم‌آوری که می‌خواست بگوید، گزید و سرِ افسوس به پایین انداخت. جوان زخم‌صورت که در مدت صحبت‌های پیر نحیف پلک هم نزده بود، گفت:-بگذار بگوید این پیرمرد. او که در پایان عمر خود خطری برای این حکومتیان ندارد (و این جمله را آرام تر گفت). مگر نشنیدی؟! او هم زخم‌خوردۀ عده‌ای اشراف‌زاده است؛ کار دیگر به آنجا رسیده است که گویا می‌خواهند ما رعیت‌ها و فقیران را به زندان بیندازند و خود در زندگی نحسشان، عیاشی کنند!سخن که به اینجا رسید، فربۀ پیر با چشم‌غره‌ای به جوان از جا بلند شد و به مکان همیشگی خود، به روی سکویی که ارتفاعش از کف زندان قدری بلندتر بود رفت و پتو به سر کشید. مرد جوان اما همچنان نشسته بود و در این مدت به حرف‌های پیرمرد تکیده‌صورت هم به دقت گوش می‌داد. جوان صورت‌زخمی گفت:-تو را خوب درک می‌کنم پیرمرد، احوال زندگی من هم کم از تو ندارد. زخم کهنۀ صورت من هم گواه این است. شاهزاده‌ای فاسد عشق تو را دزدید و زندگی‌ات تباه شد و کاهنانی شکم‌باره زمین اجداد مرا غصب کردند و عمر مرا تباه ساختند. (رو به جوان کرد:) حتم به یاد دارید چهار سال قبل شرق مصر در جنگ با قبائل خودکامه درگیر شد. زمین اجداد من که از سال‌ها قبل کارشان کشاورزی بود در شرق مصر بود و پدر پیرم دیگر توان کار بر روی آن را نداشت؛ من و برادرانم بودیم که بر روی آن زمین کار می‌کردیم و محصول را می‌فروختیم.جوان لحظه‌ای مکث کرد. کمی من‌من کرد و به پیرمرد نحیف نظری انداخت و دید همچنان حالش مقلوب است. بعد به دنبال مخاطبی هوشیارتر چشم چرخاند و رو به جوان بی‌نام کرد:-غروب‌گاهی نماینده کاهن بزرگ معبدِ «مین» که در شرق حاجات مردم را برآورده می‌کند بر سرِ زمین آمد و زمین ما و چند زمین کشاورزی دیگر را متعلق به خدای مین دانست و آن را برای استفاده برای اردوگاه سربازان و نظامیان مصادره کرد.جوان این‌ها را که می‌گفت، پشت دست می‌خارید و عصبی ناخن بر انگشتان می‌کشید.-ما هم مجبور به تمکین بودیم و زمین آماده کاشت بذر را تحویل دادیم و آن سال من و برادرانم به کارگری برای زمین‌های دور از محل‌های درگیری شورشیان مشغول شدیم. چند ماهی گذشت و شورشیان سرکوب شدند اما کسی برای تحویل زمینِ امانت ما نیامد. پدرم از ما خواست تا صبر کنیم؛ او مرعوب حکومت بود و از اینکه با آنان درگیر شود ترس داشت. اما ماهی گذشت و خبری از بازپس دادن زمین نشد. تا آنکه صبح‌گاهی صدای جارچی معبد خدای نباتات را شنیدیم که در میان معبر فریاد می‌زند که هر کس زمین‌های معبد مین را آباد کند نیمی از محصول درو را سهم خواهد داشت. زمین اجداد ما هم در بین آن زمین‌ها نام برده شد. با دو برادر دیگرم به شکایت به معبد رفتیم تا نزد بزرگِ کاهنان یعنی خوسانوس، درد خود را بگوییم و آن جا تازه فهمیدیم آن که زمینمان را به ناحق غصب کرده است همو است. خوسانوس حرف‌هایمان را با بی‌توجهی شنید و آخر گفت «امنیت سرزمین شما را خداوندگار، مین حفظ کرده است و آن‌وقت به اعتراض به اینجا آمده‌اید؟!»&quot; جوان جملۀ کاهن را تکرار کرد در حالی که به غیظ دندان به هم می‌سایید.-پیرمرد! آن که دخترش را به مقامی ناچیز می‌فروشد از چنگ زدن به مال دیگران ابایی ندارد. کاهن که دیگر از سخنان ما خسته گشته بود، فریاد زد تا نگهبانان ما را ببرند! ناگهان همه دردها و بدبختی‌هایی که در این یک سال در کارگری زمین داران مرفه کرده دیده بودم و رنج هایی که در تیمار پدر بیمارمان بر شانه کشیده بودم، جلوی دیدگانم را گرفت. به لحظه‌ای همه چیز در چشمانم سیاه گشت و تنها کاهن بلندقامت و فربه معبد را میدیم که پشت به ما کرده و جام شراب در دست داشت. هنوز هم حسرت آن می‌خورم که چرا کارش را تمام نساختم. دست به زیر قبایم بردم تا با چاقویی که برای این روز آماده کرده بودم کاهن را بر درد خود دچار کنم؛ تا به او بفهمانم چگونه می‌شود که قلب انسانی به درد می‌آید؛ اما نگهبان از کارم با خبر گشت و مرا از قفا بر زمین زد. این زخم هم از درگیری با او بر صورتم نشست. خنجری که برای زنده کردن حق خانواده‌ام بر کمر داشتم، مرا زخمی کرد.جوان کشاورز هنوز عصبی بود. فکر می‌کرد بازگویی داستان زندگی‌اش او را آرام می‌کند اما سکوت زندان و نگاه خیره و ساکت جوانی بی‌نام و پیرمردی شکست خورده بیشتر به جوشش می‌آورد. خود، نمی‌دانست شاید انتظار داشت پایان داستانش، صدای تشویق شنوندگان را بشنود یا نوای هق‌هق کسانی که از این داستان متأثر گشته‌اند. لحظه‌ای به انتظار به دو شنوندۀ خویش نگاه کرد و بعد برخاست و در فضای خالی زندان قدم بر زمین می‌زد.میم.امید</description>
                <category>صبحِ غــــزل</category>
                <author>صبحِ غــــزل</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 12:57:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه - ارباب (قسمت2)</title>
                <link>https://virgool.io/@omidbakhsh.muhammad79/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA2-ofjcrukz3gib</link>
                <description>ساعتی گذشت و دیگر صدای باران شنیده نمی‌شد. وقت غذا بود؛ سوپی بی‌رنگ و مزه.جوانکی که رد زخمی بر گونه‌اش نشسته بود، در حالی که سوپ را بی‌میل می‌خورد گفت:-چقدر زندانیان سیاسی زیاد شده‌اند...و این کلامش رو به پیرمرد فربه داشت. پیرمرد انگار که چیزی نشنیده است، لقمه بر دهان گذاشت، به او نگاه هم نکرد و بعد با انگشت در ظرفش گویی دنبال چیزی می‌گشت.-در این دو سالِ حبسم، سی چهل زندانی سیاسی آورده‌اند... این کاهنان چه می‌کنند؟مرد میانسالی، انگار که وادارش کرده باشند که جواب جوان را بدهد، زیرلب جوید:-همه که به خاطر معابد نیست. پادشاه و حکومت مقصرند.پیرمرد فربه به سمت مرد میانسال چشم تیز کرد. بعد به نگهبان پشت در نگاه کرد. میانسال منظورش را فهمید و مشغول غذا شد.-نظر من را بپرسید، این معابد هم در خدمت پادشاه‌اند. وگرنه مشتی خپلۀ بی‌سواد که تدبیر مملکت نمی‌دانند!این را ریش‌سفیدی نحیف گفت و منتظر نظر بقیه ماند؛ معلوم بود که دل خود را با این جملات جنجالی برای بحث پرملاطی صابون زده بود. اما بیچاره، کسی جوابش را نداد.عده‌ای غذا تمام کردند و دوباره میان یک مشت خرت و پرت خود لولیدند. دوباره جوانی که زخم به صورت داشت، با لحنی معترض گفت:-این چه غذایی است؟! کاهنان معابد روز به روز شکم بپرورانند و ما اینجا این آب سیب‌زمینی را بخوریم!-به این راضی باش که آن هم از دست می‌دهی! میان نان خشکه های بیات، این سوپ غنیمت است.پیرمرد فربه این را گفت و نان خشک هایی را که از قبل میان کهنه پارچه‌ای پیچیده بود، در سوپ ریخت و تیلیت کرد. بعد میان هورت و هورت‌هایش، در حالی که انگشت میان دهان داشت، متوجه جوان تازه‌وارد شد که چند ماه قبل بی هیچ اشاره‌ای که کیست و از کجاست و برای چه زندانی شده، آوردندش و او خود هم ساکت و گوشه‌گیر در این چند ماه فقط گریسته بود. البته نه به هوچی گری، مغرورانه و ساکت می‌گریست. جوانِ بی‌نام، دوزانو در بغل و سر میان زانوان کرده بود و می‌شد حدس زد که دوباره می‌گرید.-هی جوان، غذایت را نمی‌خوری؟! بی حضور شما از گلویمان پایین نمی‌رود!فربهٔ پیر این را گفت و لقمه‌ای درشت گرفت و بلعید. جوان سر بالا آورد و به غذا نگاه کرد؛ از نان خشک بهتر بود. پیرمرد به چهرۀ جوان نگاه کرد؛ همه از ابتدای ورود او زیبایی و نیک رویی چهرۀ او را دیده بودند اما میان مردها رسم نیست که از زیبایی یکدیگر بگویند چنان که زنان می‌کنند. آن عده که رو به روی او بودند از این فرصت که چهرۀ او را ببینند استفاده کردند. جوان آرام و متین قدمی نیم‌خیز جلو آمد و شروع به خوردن غذا کرد. غذایش که تمام شد به سمت جمع رفت و میان آنان نشست.جوان زخم‌چهره با سرخوشی گفت:-تو بگو، تو را هم به خاطر خیانت به حکومت مصر آورده‌اند؟! به چهره‌ات که نمی‌آید دله دزد باشی...- خیر، دزد نیستم. از فرط محبتی نابجا گرفتار زندان هستم...-ها! پس ماجرایی خانوادگی بوده! حال، دخترک بی‌نوا کجاست؟-آنطور که فکر می‌کنید نیست...بعد به فکر فرو رفت و جوابش را ناتمام گذاشت.پیش از این در محوطه مستطیل‌شکل و بزرگ زندان کسی جز پیرمرد فربه و چند نگهبان نبودند و حالا پس از چند سال بود که تعدادی از زندانیان را از سلول‌های نم‌گرفته بیرون آورده بودند. بیش از این نمی‌توانستند خرج مرگ و میر مجرمانی که از نمِ متعفن سلول‌ها بیمار می‌شدند، بپردازند! جمعی که الان در کنار هم نشسته بودند اولین بار بود که یکدیگر را می‌دیدند.پیرمرد نحیف متعجب از پاسخ جوان بی‌نام، از فرصت استفاده کرد:-می‌فهممت پسر؛ عشق هوش و حواس از سر می‌پراند. مثل شرابِ ناب، عقل زائل می‌شود. سال‌ها قبل هم من وضع تو را پیدا کرده بودم؛ عاشق دختر کاهن معبد الهۀ مردگان شده بودم. روزها می‌گذشت و شرم می‌کردم که به او بگویم. خانواده‌ای هم نداشتم که مرحم دلم شوند. روز و شب در خیال روی او بودم و روزگارم به تلخی می‌گذشت تا اینکه روزی به جبن خود غلبه کردم. ترس در وجودم شعله می‌کشید و من دیوانه‌وار به سوی معبد قدم برمی‌داشتم. او را باید در معبد میافتم چراکه سخت در کار عبادت «ازیریس» خود را مشغول ساخته بود. جوانک لاابالی‌ای چون مرا به معبد پر زرق و طلای «ازیریس» راه نمی‌دادند، در خمیدگی دیواری پناه گرفتم تا که شاید بیرون بیاید و بتوانم به او از سرّ درونم بگویم. حوالی غروب بود که بیرون آمد. چند دقیقه می‌شد که باران می‌بارید؛ پارچه‌ای بر سر انداخت و به سمت خانه‌شان دوید. در میانه راه جایی که خلوت باشد خود را به او نشان دادم. از نگاهش دریافتم که او هم مرا می‌شناسد. اینکه چطور از راز درونم که شب و روزم را سیاه ساخته بود با او سخن گفتم، بماند.پیرمرد آهی کشید و کمی مکث کرد.-آری آن روز باران می‌آمد. قطره‌های باران بر صورتش می‌لغزید. یادم می‌آید که چقدر تند پلک می‌زد. حرف‌هایم را شنید و از آن تعجب نکرد. صورتش بیشتر حال کسی را نمایان می‌کرد که بر یتیمی بیچاره دل می‌سوزاند. دیگر نمی‌دانستم این قطرات باران است که میان صورتش می‌ریزد یا اشک‌هایش. با صدایی که از نهاد سوخته‌اش بر می‌خاست به من گفت پدرش کاهن متعصبی است که او را وادار به پرستش خدای مردگان می‌کند تا به مذاق بزرگ‌زادۀ شهر تبس خوش بیاید و او را به عقد خود درآورد. آری آن غروب را به یاد دارم. چهل سالی از آن می‌گذرد ولی... ولی به یاد دارم. در آن هوای ابری چشمان روشنش را به یاد دارم که به من می‌گفت در چنگال پدری ریاکار و بی‌رحم گرفتار است و زنجیر جبر سرنوشت بر گردن کسانی چون او تا ابد خواهد ماند. از من خواست تا فراموشش کنم.پیرمرد سر به پایین انداخت و خنده‌ای از حرص و عصبانیت کرد. بعد سر بالا آورد و با چهره‌ای دردکشیده گفت:چه نادانند آن‌ها که می‌گویند عشق جوانی را می‌توان فراموش کرد. «آبینِس» من هم این را می‌دانست و آن جمله را برای تسکین درد من گفت. دوستانم می‌گفتند چهره‌ای دیده‌ای و داغ شده‌ای! از سرت می‌افتد. چه نادانند آن‌ها که عشق در نگاهی را نمی‌فهمند؛ سال‌ها آمال و آرزوهایت، رنج ها و دردهایت، شادمانی‌ها و رؤیاهایت، بُتی در قلبت ساخته است و در نگاهی این بُت را می‌بینی! این عاشقی، عاشقیِ نوجوانِ خام نیست، من سال‌ها دلدادۀ کسی بوده‌ام که اکنون او را یافته بودم، من در لحظه‌ای عاشق نگشته، سال‌ها عاشق بوده و اکنون معشوقم را یافته بودم. آبینسِ من از من خواست تا از این غائله خارج شوم چون مردان حکومت و معابد رحم بر رقیب را ننگ می‌دانند و جانم در خطر خواهد افتاد. گفت مدتی است بزرگ‌زادۀ شهر دلداده اوست و می‌خواهد او را به همسری برگزیند. آن روز منتظر پاسخ من نشد و رفت و من مدتی بعد فهمیدم که او ازدواج کرده و همسر سوم مردی شهوت‌پرست که با کاهنان معبد سر و سرّی دارد، شده است. از آن پس زندگی‌ام سیاه‌تر از گذشته شد و عشق آبینس بر قلبم چون قیرِ سیاه چیره شد. دوره‌گردی بی سرپا شدم و زندگی پوشالی‌مان را که بازیچۀ دست مشتی زبان‌باز کتاب به دست و عده‌ای غارت‌گر شمشیر به دست بود، به همان خدای ازیریس بخشیدم.دوستان من به من بگویید آیا جرم گرسنه‌ای که از سبد ندیمۀ بزرگ‌زاده‌ای، غذا می‌دزدد بزرگ‌تر است یا مرد شهوت‌پرستی که دختران آزاد را به اسارت می‌برد؟! آیا جرم سیاه‌بختی که توان دفاع از خود را ندارد و چهرۀ شهر را زشت ساخته بیشتر است یا پدری که دخترش را در برابر مقام بالاتر می‌فروشد؟! آیا جرم من بالاتر است یا خدایی که...میم.امید</description>
                <category>صبحِ غــــزل</category>
                <author>صبحِ غــــزل</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 12:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه - ارباب (قسمت1)</title>
                <link>https://virgool.io/@omidbakhsh.muhammad79/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA1-ghjhjwxupy8o</link>
                <description>صدای باران به گوش زندانیان می‌رسید. دیوارهای آجری زندان، بوی نم را به مشامشان می‌رساند؛ همین شده بود که هر یک در گوشه‌ای به جایی زل زده و در فکر فرو رفته بودند. صدای پارس کردن سگ پاسبان هم که بر در زندان نگهبانی می‌داد به گوش می‌رسید. سگ از نزدیک شدن چیزی به زندان خبر می‌داد. گاری‌ای حامل دو مجرم در راه پر سنگلاخ زندان در تکاپو بود. گاریچی هم که فکر نمی‌کرد بارانی این‌چنین بی‌محل ببارد، ساق دست بالا آورده بود تا سیلی باران بر صورتش نخورد. دو مجرم هم که در پشت گاری با دست بند آهنی به میله کناری بسته شده بودند، در خیسی باران ولو بودند. گاری به سردر زندان رسید و گاریچی پاره چرمی از شال کمرش درآورد و به دربان تحویل داد و دو مجرم را پیاده کرد؛ دو مجرم هم که گونی به سرشان کشیده بودند کورمال کورمال وارد زندان شدند. سگ دیگر آرام گرفته بود. داخل زندان سیاهی مطلق بود؛ این را آن دو مجرم از پس تار و پود کهنۀ گونی متوجه شدند. از لباس‌هایشان آب بود که چکه می‌کرد. آن جا دیگر فقط صدای باران را می‌شنیدند. گه گاهی هم دل آسمان می‌ترکید و رعد و برقی هولناک می‌غرید.نیزه به دستی غول‌هیکل از جلو حرکت می‌کرد و دو مجرم هم به دنبالش. نگهبان دیگری از عقب دست به شانۀ مجرم داشت. از پله‌های زندان پایین می‌رفتند. در جایی، مسیر گویا دو راه می‌شد. پله‌های زیادی را پایین رفتند؛ صدای باران از قوت می‌افتاد. هر چه پایین‌تر می‌رفتند رعشۀ تنشان بیشتر می‌شد. خود نمی‌دانستند چه عذابی در انتظارشان است و این برایشان ترسناک‌تر بود. در تاریکی، از صدای پای چند زندانی و پچپچه‌هایشان دریافتند که رسیده‌اند. قدم کند کردند اما نگهبان پشت سری غلاف شمشیر بر کمرِ مجرم فشار داد تا به او بفهماند هنوز باید راه بروند. آن که جلوتر راه می‌رفت، از انعکاس صدای پایشان فهمید که وارد راهرویی شده‌اند. بعد از چند قدم صدای در آهنی زنگ‌زده‌ای بلند شد، گونی از سر هردوشان کشیدند و با ضربۀ دست به سلولی تنگ و نم‌زده هُلشان دادند. هنوز زنجیر به دست و پا داشتند و لنگ‌لنگان وارد سلول شدند.همۀ این وقایع از جلوی منظر دیگر زندانیان می‌گذشت. زندانیان چند گروه بودند؛ عده‌ای در محوطه‌ای نسبتاً بزرگ سپری می‌کردند. عده‌ای هم در سلول‌های راهروی بن‌بست زندان دونفر، سه نفر محبوس بودند و عده‌ای در اتاقک‌های انفرادی قفس‌شکل که ایستادن در آن ممکن نبود می‌گذراندند. البته این، همه برای یک طبقه در زندان بود؛ از طبقه‌های دیگر که پله‌های پیچ در پیچ آن‌ها را به هم وصل می‌کرد، کسی جز نگهبانان خبر نداشتند!وقتی دو مجرم را به داخل آوردند، یازده زندانی در محوطه بزرگ جمع بودند؛ اکثراً ریش‌سفید بودند و نحیف و در صدای غم‌انگیز باران به فکر فرو رفته بودند. البته همه‌شان این یازده نفر نبودند، حدود بیست سی نفر هم در گوشه و کنار سیاه‌چال خوابیده بودند. وقت عصر بود؛ عصر برای زندانی‌ها ساعت خوبی نیست. ساعت فکر کردن به ظهری است که به باطل گذرانده‌اند و شبی که کاری جز خیال‌پردازی‌های بیهوده ندارند. ساعتی است که بیهودگی عالم را بهتر درک می‌کنند. گویی میل به بریدن زنجیرۀ این عذاب مدام در این ساعت است که غل می‌زند. پیرها این را بهتر می‌دانند؛ چه جوان‌ها که در ساعت عصر تیغ از دست نگهبان ربوده‌اند و خودکشی کرده‌اند.دو مجرم که از گونی‌ای که هنگام ورود بر سر داشتند، می‌شد فهمید جرمی سیاسی داشته‌اند، در کنار همدیگر به گوشۀ سلول تنگ کز کردند. هنوز از عاقبت کار خود مطمئن نبودند؛ بازجویی مفصلی انجام نشده بود. جرمشان آن‌قدر سنگین و خطرناک بود که به محض آن که مأمورین مخصوص قصر مسئول پیگیری آن شدند، به بزرگ‌ترین زندان شهر منتقلشان کرده بودند.-بیایید! این لباس‌ها را بپوشید. با این اوضاع مریض می‌شوید.این را پیرمرد تاحدی فربه که بزرگ زندانیان بود با صدایی خشکیده و بی‌حوصله گفت؛ جلوی میله‌های سلولشان ایستاده بود و با دست دو لباس کنفی را به سویشان گرفته بود. مجرمان سیاسی که از ترس بر خود می‌لرزیدند، کمی به هم نگاه کردند و یکیشان نهایتاً چهاردست و پا و با نگاهی که از هراس مثل دو سنگ سفید در چالِ چشمانش خشک شده بود، به سمت پیرمرد فربه آمد. با تردید لباس‌ها را گرفت و به سرعت در سایۀ تاریک سلول خزید. پیرمرد به وسط زندان بازگشت و چشمی چرخاند و بعد در جای همیشگی‌اش نشست و درحالی که با بی‌حوصلگی زیر گردنش را می‌خاراند به دیوار خیره شد...میم.امید</description>
                <category>صبحِ غــــزل</category>
                <author>صبحِ غــــزل</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 12:40:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خروجی 12هزار ساعت آموزش در مدارس چیست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@omidbakhsh.muhammad79/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC%DB%8C-12%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ipdq2dcp8ppv</link>
                <description>در تیرماه 1399، الهیار ترکمن (معاون برنامه ریزی و توسعه منابع آموزش و پرورش) گفت: در ایران بیش از 12 هزار ساعت به دانش آموزان در نهاد آموزش و پرورش تدریس میشود! این رقم در کنار 8 هزار ساعت آموزش در کشورهای دیگر خبر از واقعیتی تلخ دارد؛ 12 هزار ساعت از عمر یک انسان در طول 12 سال از حساس ترین و مهم ترین سال های زندگی اش، امانت و سرمایه بزرگی است که وزارت آموزش و پرورش در دست دارد! اما آیا این وزارت به میزان ارزش سرمایه ای که در دست دارد، سعی لازم جهت رشد و پرورش انسان ها و انسانیت ها داشته است؟!پاسخ روشن است؛ احصاء این موضوع نیاز به بررسی و آمارگیری گسترده ندارد. این امر روشنی است که غالب دانش آموزان پس از فارغ التحصیلی از مدارس از کوله بار سنگین و طاقت فرسای اطلاعات غیرنافع، هیچ استفاده ای در زندگی و روابط اجتماعی نمیکنند!چرا 12 هزار ساعت تلاش مخلصانه دبیران و کادر آموزش و درس خواندن دانش آموزان این چنین کم ثمر است؟! چرا هر روز گرایش خانواده های متموّل برای ثبت نام فرزندان خود در مدارس غیرانتفاعی بیشتر میشود؟! در حالی که بیشتر این مدارس تبدیل به تجارت خانه ای برای سرمایه داری و سودافزایی شده اند تا نهادی برای تربیت بشر!همه این ها در حالی است که سند تحول آموزش و پرورش چندین سال است که به تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی رسیده و مورد موافقت وزارت آموزش و پروش هم قرار گرفته است اما به بسیاری از مفاد آن توجه نمیگردد!ایرادات و ضعف های آموزش و پرورش فعلی را میتوان در سه رکن مهم خلاصه کرد؛ 1. انحراف در هدف گذاری آموزش 2. انحراف در روش آموزش 3. ضعف محتوای درسیلازم است این سه رکن اساسی در آموزش و پرورش با هم جهت شدن با سند تحول آموزش و پرورش و اسناد بالادستی مثل قانون اساسی و سند چشم انداز و همچنین تفکر تمدنی و الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت مورد نقد قرار بگیرد و ارزش های کلان فلسفی و اسلامی در این حوزه تئوریزه شود.در این میان نباید از حمله اسناد بین المللی در این حوزه غافل شد؛ اسناد مهاجمی همچون سند توسعه پایدار 2030 از راه های مختلفی برای نفوذ در ساختار حاکمیتی کشور استفاده میکنند و راه تحول به سوی اهداف انقلاب اسلامی را سد میکنند.پس از گذشت چهل سال از تحقق انقلاب اسلامی و تجربه دولت ها و جریان های مختلف، این امر واضح است که برای علاح مشکلات و ضعف های کشور در تمام حوزه-خصوصاً آموزش و پرورش- فقط نیاز به نیروی انسانی مومن نداریم، بازوی دوم برای تحقق دولت اسلامی توجه به برنامه ها و راه حل های اسلامی و متناسب با بوم ایران است؛ نه اسناد و نظریات فرمایشی سازمان ملل و نهادهای بین المللی!</description>
                <category>صبحِ غــــزل</category>
                <author>صبحِ غــــزل</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 16:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>